لرد جیم

لرد جیم [Lord Jim]. در 1900 منتشر شد. پسری به نام جیم، به امید زندگی پرماجرا، به فکر میافتد که ملوان شود. روزی به عنوان دستیار سوار کشتی کهنهای میشود که زایران را حمل میکند. توفان درمیگیرد و نزدیک است که کشتی غرق شود. دوست ما، جیم، در برابر ترسی که در اعماق درون هرانسانی خفته است تسلیم میشود و به همراه سه نفر دیگر، بر تنها قایق موجود سوار میشود و کشتی را با هرچه در آن است رها میکند. کشتی معجزهآسا نجات مییابد و یک کشتی توپانداز فرانسوی موفق میشودکه آن را تا خشکی یدک بکشد. به زودی بازرسی را آغاز میکنند. جیم که اقبال کمتری از همسفرهایش داشته است، در این ماجرا سرافکنده میشود. مارلو پیر، که مردی نیکوکار است، در جستجوی کشف راز این نامردمی برمیآید. او میخواهد به جیم کمک کند تا زندگیاش را از نو بسازد و او را به چندتن از دوستانش که در مشرق زمین مستقرند میسپارد. قهرمان داستان، در مقام پادو از بندری به بندر دیگر میرود؛ بیآنکه بتواند در محلی استقرار یابد، زیرا مایل است ناشناس باقی بماند. سرانجام با یک تاجر آلمانی به نام اشتاین برخورد میکند که او را به پاتوزان، جزیرهای دورافتاده در مجمعالجزایر مالزی میفرستد؛ این جزیره عرصه زدو خوردهای شدید داخلی است. جیم به سختی از چندین توطئه جان به در میبرد. سپس رهبری حزب دورامین، دوست قدیمی اشتاین را به عهده میگیرد و موفق میشود علی را، که مردی طماع است، شکست دهد و اعتماد بومیان را به دست آورد. قدرت و شجاعت جیم به زودی بر سر زبانها میافتد و عشق در وجود بیژو، دختری یک مالزیایی، به او لبخند میزند. بیژو در دومین ازدواج خود به همسری کورنلیوس درآمده بود، کسی که جیم جانشین او شده است. به نظر میآید که گذشته جیم خاطرهای ناخوشایندی بیش نبوده است. اما در این وقت، مردی سفیدپوست که به جرم تجارت غیرمجاز تحت تعقیب یک کشتی اسپانیایی است، به پاتوزان میرسد: این شخص نادرست براون نام دارد و امیدوار است که با به آتش و خون کشیدن این سرزمین دوباره به مال و منال برسد. درحالی که بومیان خود را برای مبارزه آماده میکنند، جیم به براون امکان میدهد تا آنجا را ترک گوید؛ به شرط آنکه به هیچکس صدمهای نرساند. چه خیال باطلی! زیرا این جانی، به راهنمایی کورنلیوس که کینهای سخت از جیم به دل دارد، بومیانی را که اعتماد کردهاند غافلگیر میکند و با قتل عام کردن آنها، پسر دورامین را نیز به قتل میرساند. و اما پایان کار جیم بسیار تأسفبار است. او میبیند که بار دیگر اعتماد همنوعانش را از دست داده است. خواهشهای بیژو و سایر دوستانش را ناشنیده میگیرد و حتی کوششی برای اثبات بیگناهی خود نمیکند: او، که بیسلاح در برابر دورامین ظاهر میشود، خود را به شکلی رقتانگیز از میان برمیدارد. این داستان که به تمامی از زبان مارلو پیر حکایت میشود، ممکن است که گاهی خواننده را خسته کند؛ اگرچه لحن آن به خوبی با عذابهای قهرمان داستان منطبق است. علاقه شگفتانگیزی که نویسنده به قهرمان داستان، حتی در بدترین لحظههای سقوطش، ابراز میدارد، از این اثر یکی از بارزترین تجسمهای برادری انسانها را میسازد.
مامور مخفی

مأمور مخفی [The Secret Agent]. در 1907 منتشر شد. این رمان، داستان تلخ و فاجعهآمیز آدولف ورلوک ، خرابکار حرفهای و جاسوس سفارتخانه، است که شخصیتی بیقید است و ذهنی بسیار معمولی دارد و عاشق همسرش، وینی ، است. وینی برادری بسیار جوان دارد که دارای ذهنی عقبافتاده است و به این برادر که تنها شادی اوست، علاقهای عمیق دارد و صرفاً به منظور تأمین زندگی آرام برای همین برادر، تن به این ازدواج داده است. ورلوک ناگهان مجبور میشود از تنبلی دست بردارد، زیرا دبیر سفارتی که در استخدام آن است از او میخواهد عملیاتی تروریستی را سبب شود که تظاهراتی را در پی داشته باشد تا پلیس بتواند بیدرنگ واکنشی سرکوبکننده بر ضد انقلابیها نشان دهد؛ و چنانچه ورلوک در این کار موفق نشود، اخراج خواهد شد. انقلابیها، در واقع شهروندانی آراماند که از تبلیغاتی آشوب طلبانه و برنامهریزیهای مختلف تغذیه میشوند. تنها از آن میان، پروفسور است که تصمیمی نافرجام را دنبال میکند: او که انگیزهاش تنفری تعصبآمیز از هرگونه قانونمندی است، هنگامی که ورلوک پس از هفتهها تشویش و دودلی تصمیم میگیرد که خود توطئه را عملی سازد، مقداری مواد منفجرکننده در اختیار ورلوک میگذارد. اما ورلوک برای به کار انداختن آن دستگاه جهنمی بر ضد مؤسسه گرینویچ، از برادرزن بیمسئولیت و حاضر به خدمت خود استفاده میکند. پسر جوان، در حین عملیات در پی انفجار تکه تکه میشود. وینی، پس از شنیدن این خبر وحشتناک، شوهرش را به ضرب چاقو میکشد و بیدرنگ به یکی از دوستان قدیمی ورلوک پناه میبرد. اما این دوست که میترسد با آن زن تهیج شده همدست شود، پولی را که شوهرش در روز فاجعه به او سپرده بود از چنگش درمیآورد و او را در قطار رها میکند. زن بیچاره، سرانجام، در یک شب مهآلود، به هنگام عبور از دریای مانش، خود را از عرشه کشتی به زیر میاندازد و نابود میکند. دو مضمون متناوب زمینه رمان را تشکیل میدهد: عشق وینی به برادرش، که با تمام پیچیدگی آن تصویر شده است؛ و تقدیر، که افرادی را در چنگ خود میگیرد که به نظر میآمد برای یک زندگی کاملاً معمولی ساخته شده باشند. کونراد بر زمینهای داستانی که آن را همپایه داستان پاورقی دانستهاند، به تحلیلهایی بس اضطرابآور و موشکافانه پرداخته است.
دزد دریایی

دزد دریایی [The Rover]. آخرین اثر کامل نویسنده، که در 1921-1922 نوشته شد و در دسامبر 1923 انتشار یافت. از مدتها پیش، کنراد آرزو داشت داستانی بنویسد که در آن فضای حوضه مدیترانه را در زمان ناپلئون توصیف کند. ماجرای دزد دریایی میان محاصره تولون و نبرد ترافالگار، یعنی در مرحله حاد جنگ فرانسه و انگلستان روی میدهد، که به کونراد امکان میدهد تا همدلی یکسانی نسبت به فرانسه و انگلستان ابراز کند. این نخستین بار است که در آثار کونراد دریانورد پیری میبینیم که آرزویی جز آسایش ندارد، ولی به سبب همت مردانهاش سرانجام به ماجرای تازهای کشانده میشود که زندگی خود را در آن از دست میدهد. ژان پیرول، دزد دریایی پیر، به دهکده کوچکی در بلندیهای شبه جزیره ژیَن، نزدیک هیِر، آمده است تا دوران بازنشستگی خود را در آنجا بگذراند. در خانه پیردختری به نام کاترین سکنا گزیده است، که با دختر برادر خود، آرلت ، زندگی میکند؛ دختری عجیب و ساکت که زیبایی کمنظیری دارد. آرلت، در آشوب دوران وحشت فرانسه، از قتل عامی که در آن پدر و مادرش به سبب سوولا برون ، ملقب به «خونخوار»، کشته شدهاند، جان به در برده است. پیرول خیلی زود در کانون خانوادگی کاترین پذیرفته میشود و اندک اندک آرلت ساکت را رام میکند. ولی آرلت عاشق افسری فرانسوی به نام سرگرد رئال میشود؛ این افسر مأموریت دارد که خود را، با اسناد قلابی، به دست ناخدای کشتی انگلیسی «آملیا» ، که مراقب خطوط دریایی است، گیر بیندازد. ورود رئال نقشههای سوولا را، که در نهان عاشق آرلت است و امیدوار است که با وجود اختلاف شرایط اجتماعی با او ازدواج کند، به هم میزند. سوولا توطئهای میچیند تا رئال را به کمینگاهی بکشاند و او را بکشد ولی موفق نمیشود. و اما پیرول، چون پرچم انگلستان را بر فراز «آملیا» کشتی سابق فرانسوی، میبیند که به دست دشمن افتاده است، احساس میکند که عزم زیستن در آرامش از او رخت بربسته است. بسته حاوی اطلاعات قلابی را به دست میآورد و رئال را با آرلت تنها میگذارد، و سوولا را مجبور میکند که با او سوار کشتی شود و پس از حرکات ماهرانهای، وظیفهای را که برعهده افسر بود خود به جای میآورد. ولی انقلابی و دزد دریایی هرگز به ساحل پرووانس بازنخواهند گشت و آرلت با سرگرد رئال ازدواج خواهد کرد. چنانکه ژان-اوبری ، مترجم آثار کونراد، متذکر میشود، کونراد در این اثر خواسته است مخصوصاً «پایان یک زندگی دریانوردی و به موازات آن، پایان کار یک کشتی کوچک را توصیف کند: دریانورد و کشتیی که ایام پرماجرا و دردناکی داشتهاند، ولی دیگر آرزویی جز آرامش ندارند». به این ترتیب، جوانی شکستناپذیر و پرتوان و حادثهجوی قهرمانان کونراد، که پیرول شاید یکی از محبتانگیزترین آنها باشد، بر خستگی و نومیدی غلبه میکند.
در چشم غربی

در چشم غربی [Under Western Eyes]. در 1911 منتشر شد. این رمان تصویری است گیرا از خلقیات روسی در دوره تزاری. شخصی به نام هالدین، دولتمردی را که مردم را پیوسته شکنجه وعذاب میداد، کشته است. وی که درصدد است کشور را برای همیشه ترک گوید، از رفیقش، رازوموف، پناه میخواهد. اما رازوموف، از ترس آنکه مبادا به مخاطره افتد، او را تحویل نمیگیرد وحتی او را لو میدهد. لاجرم، هالدین اعدام میشود. اندک زمانی پس از آن، رازوموف به خدمت پلیس مخفی درمیآید و او را به سوئیس میفرستند تا از توطئهای که در یکی از محلههای ژنو، به نام «روسیه کوچک» در حال شکل گرفتن است، سردرآورد. در همین محله است که هالدین چهره شهیدی پرافتخار به خودگرفته است. در محفل توطئهگران، زنی به نام ناتالی، خواهر هالدین، دارای موقعیت ممتازی است. او، که جز رازوموف دوستی برای برادرش نمیشناسد، از او میخواهد که از آخرین روزهای زندگی برادرش او را باخبر سازد. رازوموف، با سالم جستن از این مخمصه، اعتماد ناتالی را جلب میکند. با این حال، رفتارش شکبرانگیز است و موفق نمیشود نگاه کنجکاوش را در پس ظاهری در خود فرورفته مخفی کند. دیری نمیگذرد که همین بازی دوروزه بدگمانیهایی برمیانگیزد: این موقعیت بیمعنی سرانجام ذهن رازوموف را آشفته میسازد. همه درام، درست در همان تضاد ریشهای است که میان لودهنده هالدین و ناتالی، زنی که زیبایی را با خوبی درآمیخته است، وجود دارد. رازوموف، خسته از مبارزه، نزد ناتالی به خیانتش اعتراف میکند و سپس میگریزد تا ننگش را بپوشاند. اما دیری نمیگذرد که به حکم عدالت قهری زیر چرخهای قطار له میشود. ناتالی به کشور خود بازمیگردد و از آن پس وجود خود را وقف سبک کردن بار فقر سیاه این و آن میکند. معنای رمان در آخرین صفحات یادداشتهای روزانهای که رازوموف بر جای نهاده پدیدار میشود؛ این یادداشتها حاوی اعتراف او به ناتالی است: «دیگر توفان و ضربهها و نفرتها پایان یافته است؛ همه چیز آرام است؛ خورشیدی نو برمیدمد و انسانهای خسته، که سرانجام متحد شدهاند، از فرجام مبارزات خود آگاه میشوند و با اندوه پیروزی خویش آشنا میگردند... انسانها بر روی خاک احساس تنهایی میکنند و به یکدیگر نزدیک میشوند. آری، ساعتهای تلخی در پیش است؛ اما دلهره سرانجام به زیر امواج عشق در قعر دلها مدفون خواهد شد.» در چشم غربی که اصرار در نفهمیدن دارد، خلق روس به جستجوی عشقی جهانی برخاسته است که تنها از پی دردها و رنجها و کفاره بسیاری از خطاها به پیروزی دست خواهد یافت.
دل تاریکی

دل تاریکیها [Heart of Darkness]. در 1906 منتشر شد. ملوانی به نام مارلو از زمان کودکی مجذوب رودی بزرگ است که در منطقهای کاوش نشده در افریقا جاری است و روی نقشه به طوری شگفتانگیز یادآور یک مار عظیمالجثه است. سالها بعد، شرکتی که مأمور کاوش در آن منطقه است، فرماندهی یک کشتی مخصوص حمل عاج را به عهده او میسپارد. مارلو، پس از سفری طاقتفرسا و تمامنشدنی و کابوسگونه، سرانجام موفق میشود که در داخل منطقه به مقر شرکت برسد و در آنجا همه چیز را آشفته میبیند: خانهها و اشیا و مردمان همه و همه را، حال آنکه سکوتی در اطراف سنگینی میکند. گویی چیزی عظیم و شکستناپذیر است و پایان این دگرگونی باورنکردنی را انتظار میکشد. پس مارلو به جستجوی میستر کورتس ، نماینده شرکت، میپردازد که بایستی در مرکز سرزمین عاج باشد، اما مدتهاست که خبری از او در دست نیست. هنگام بالارفتن از مسیر رود، مارلو احساس میکند که سفری در گذشته و به سوی دورترین سرچشمههای جهان انجام میدهد. کشتی کوچک گویی که به سختی در کابوسی نامعقول و مبهم پیش میرود. زمین دیگر هیچچیز زمینی در بر ندارد. با این حال، در فریادهایی که وحشیان دوروبر از سینه برمیکشند چیزی انسانی و ناب، واقعیتی عاری از هرگونه پوشش زمانی پابرجاست. چون سرنشینان کشتی به قرارگاه کورتس میرسند، غریوی وحشتناک از آنها استقبال میکند. وحشیان نمیخواهند که سفیدها میستر کورتس را، که در نظر آنها موجودی الاهی است، بازستانند. کورتس با اندیشه دعوت وحشیان به مسیحیت آغاز سفر کرده بود، اما اعصابش تاب مقاومت نیاورد و ریاست رقصهای شبانهای را به عهده گرفت که پیش درآمد قربانهای فراوان به افتخار او شد. از آن پس، بارها کوشید تا فرار کند، اما بیهوده. اکنون که در حال مرگ است راضی نمیشود که جنگل را ترک کند و مارلو به زحمت زیاد و تقریباً با زد و خورد موفق میشود که او را سوار بر کشتی کند. کشتی دور میشود و وحشیان رفتن بتشان را تماشا میکنند و زنی سرکش و به شکوه آراسته، در حالی که بازوان برهنهاش را نومیدانه به سمت رود سیاه و درخشان دراز کرده است، گویی تشویش آنها را تجسم میبخشد. پس از مرگ کورتس، مارلو بستهای نامه متعلق به نامزدش را پیدا میکند و میرود که آنها را به او برساند. اما در برابر این زنی که قادر به ایثار و ایمان و رنج است و با یاد گمشدهاش به زندگی ادامه میدهد، آن توان را در خود نمیبیند که حقیقت را بیان دارد و به زن اطمینان میدهد که کورتس در دم مردن نام او را بر زبان داشته است.
این حکایت بلند دارای همه خصوصیتهایی است که هنر کنراد را بیان میدارد؛ هنری که به ویژه در توصیف طبیعت بکر و پرابهام میکوشد تا نهتنها اندیشه خواننده را به خود معطوف دارد، بلکه با پیچیدن او در میان رشتهای وسیع از حسها، تمامی شخصیت او را جذب کند. جنگل با همه هیاهو و رمز و راز خفقانآورش در اطراف ما زندگی میکند. چهره کورتس، که گویی گاهی تجسم همان جنگل است، دارای نیروی چنان القاکننده است که تقریباً جادویی مینماید؛ نیرویی که برخی اوقات، در طول روایت، به احساسی از ترحم بیپایان تبدیل میشود.
به نقل از کتاب نیوز

