تبليغاتX
مجله داستان نویسی
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
نقد اسطوره ای شازده احتجاب

نقد اسطوره ای( یونگی ) بر رمان " شازده احتجاب "
زهرا عبدی





رمان شازده احتجاب یک واکاوی عمیق در فرهنگ و تاریخ دست خورده ی این مرزوبوم است.این رمان منشور عجیبی است که از هر منظری که با آن مواجه شوی به چشم انداز جدیدی دست می یابی .
شاید داروی چند لایه بودن که نه ، هزار لایه بودن این فرهنگ پیچ در پیچ ما واکاوی هایی از این دست باشد. فرهنگی که در کمال شگفتی چنان متناقض عمل می کند که تو نمی دانی این عملکرد حاصل تاثیر کدام لایه ی پنهانی بود. مانند دستی که بدون اراده ی تو بر صورت کسی سیلی می زند و تو را چنان شرمنده می کند که ...
اما برای دیگران که در این فرهنگ زندگی نمی کنند باور این که این دست ازلایه ای پنهان فرمان می گیرد که ما را بدان دسترسی نیست بسیار دشوار است.این رمان از این جهت بسیار قابل تامل است که به ما فرصت می دهد تا به لایه های عمیق تری از این فرهنگ هزار تو نفوذ کنیم و طعم ناخودآگاه جمعی خود را تجربه کنیم. علت انتخاب منظر نقد اسطوره ای یونگی بر این نوشته نیز می تواند این باشد ، اگرچه این متن قابلیت های فراوانی برای بررسی های متعدد ، از نظرگاه های متعدد دارد. شاید با خواندن این متن جواب این سوال که در انتخابات های ما معمولا چه اتفاقی می افتد که گروه کثیری به یک باره چنین متناقض عمل می کنند ، را به دست آوریم!!؟؟؟

سفر به گردش احوال
رمان شازده احتجاب یک سفر است. سفر گروهی شخصیت هایی که پیچیدگی های شخصیتی و روحی آنها از رابطه ها و سنت ها و تاریخ پیچیده و هزارتوی ایرانی، ناشی می شود. آن بخشی از تاریخ که دوران بارداری اش چنان سپری می شود که به هنگام زادن ، جنین ناقص است که بر زمین می ریزد.
اما الگوی سفر در این داستان دو جنبه دارد. بخشی از آن خواننده است که سهمی از آن ناخودآگاه جمعی را دارد، از یک نقطه سفر خود را شروع می کند و به همان نقطه باز می گردد،اما با تغییری شگرف در معرفت خویش از آن ناخودآگاه جمعی . شازده، فخرالنساء و...به نوعی بازیگران ناخودآگاه جمعی ما هستند. اما جنبه ی دیگر سفر ، به شازده و دیگر شخصیت های داستان باز می گردد. الگوی سفر شازده ، سفری است از معصومیت به تجربه و در این راه دچار “initiation” می شود. سفر از معصومیتی که از همان ابتدای کودکی مورد سوءاستفاده قرار می گیرد و منیره خاتون جزء اولین تجربه های این گذار است. این سفر قربانی نیز دارد. فخری، فخرالنساء و شازده از قربانیان این سفر هستند. قربانی تاریخ نوشته شده ای که به نوعی سرنوشت آنان را رقم می زند. فخرالنساء در کارکرد دوگانه ی خویش در داستان ، در جایی شخصیت اغواگر زیبایی است که در نهایت باعث هلاکت شازده می شود و در جایی دیگر آنیمای وجود شازده است. فخرالنسای کنونی که به نوعی در وجود فخری هم به تصویر کشیده می شود، بخش ویران گر اوست و فخرالنسای گذشته نیمه ی گمشده ی شازده است که سعی می کند در فخری بازسازی اش کند. سیلان ذهن و پس و پیش شدن زمان داستان هم به همین علت است زیرا شازده به دنبال آنیما (فخرالنسای گذشته)در حال و گذشته سفر می کند. داستان بن بست عظیمی است . هر حرکتی به نقطه ی شروع باز می گردد و دور باطلی است.
شازده نمی تواند فخرالنسا را ترک کند، چون بخش گمشده ی وجود اوست و عاشقش است. از طرفی نمی تواند با او باشد ،چون او تبدیل به آن بخشی از تاریخ شده است که شازده از آن فراری است.
نیمه ی تاریک (shadow) فخرالنسا و شازده ، همان تاریخی است که چون لکه ی سیاهی بر دامان توری سپید فخرالنسا نشسته است و او برای رهایی از این بخش به فرافکنی متوسل می شود و تنفر حاصل از آن را نصیب شازده می کند. او را در معرض تهمت چندزنی و صیغه و... قرار می دهد تا بتواند از شرّ آن بخش تیره خلاص شود و شازده هم همین کار را با فخری می کند.
اما در نماد پردازی ، لباس سفید فخرالنسا به موتیفی تبدیل می شود که شاید بتوان آنرا لباس سفید قربانی دانست . اشاره به عدد هفت و هم سن وسالی شراب و دوران نامزدی حکایت از آن دارد که این عشق دوران بلوغ خود را طی کرده ، اما به مقصد نرسیده است و چون میوه ای کال در شاخه گندیده است و تمام این داستان دست و پازدنی سهمناک در گردابی تیره است. گردابی که خواننده ی داستان نیز در همان بخش ناخودآگاه جمعی در سرگیجه ی حاصل از آن شریک است.

منبع:http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?t=11611

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
تحليل و تفسير شعر «كتيبه»

تحليل و تفسير شعر «كتيبه» سروده

مهدي اخوان‌ثالث

دكتر محمدرضا روزبه

منبع: ادبستان
كتيبه را مي‌توان شكوهمندترين سروده اخوان در تبيين و تجسم جبر سنگين بشري، و به تبع آن يأس فلسفي و اجتماعي به شمار آورد.
مي‌توان كتيبه را اسطوره‌ انسان مجبور دانست كه مي‌كوشد تا از طريق احاطه و اشراف بر اسرار فراسوي اين جهان جبرآلود، معماي ژرف هستي را كشف كند اما آن‌سوي اين كتيبه نيز چيزي جز آنچه در اين رو ديده است، نمي‌يابد.
با توجه به نظام انديشگي شاعر، مي‌توان از چشم‌اندازهاي عيني نيز به تماشا و تأويل «كتيبه» پرداخت. از دريچه‌اي ديگر «كتيبه» مي‌تواند مظهر تلاش و تكاپوي مداوم و مستمر توده‌ها براي برگرداندن سنگ جبر اجتماعي‌ـ سياسي دوران باشد.
«كتيبه» در ما و با ماست. هر كس در زمان و مكاني كتيبه‌اي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان دارد.
كتيبه تنديس هنرمندانه سرشت شاعر است كه با سرنوشت آدمي در گردونة رنج تاريخ گره خورده است. گويي اخوان خود را عصارة رنج و شكنج آدميان محبوس و مجبور در تلاقي تنگ حلقه‌هاي زنجير تاريخ مي‌دانست.
كتيبه روايتي است اساطيري‌ـ انساني: اسطوره‌ پوچي، اسطوره جبر،‌ اسطوره شكستهاي پي‌درپي و به قولي: «كتيبه، نمونه كامل يك روايت بدل به اسطوره گرديده است.»1 محتواي شعر چنين است: اجتماعي از مردان، زنان، جوانان، بسته به زنجيري مشترك در پاي تخته‌سنگي كوهوار مي‌زيند. الهامي دروني يا صدايي مرموز، آنان را به كشف رازي كه بر تخته‌سنگ نقش بسته است، فرا مي‌خواند، همگان،‌ سينه‌خيز به سوي تخته‌سنگ مي‌روند. تني از آنان بالا مي‌رود و سنگ‌نوشتة غبارگرفته را مي‌خواند كه نوشته است: كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند. جماعت، فاتحانه و شادمانه،‌ با تلاش و تقلاي بسيار، مي‌كوشند و سر‌انجام توفيق مي‌يابند كه تخته‌سنگ را به آن رو بگردانند. يكي را روانه مي‌سازند تا راز كتيبه را برايشان بخواند. او با اشتياقي شگرف، راز را مي‌خواند،‌ اما مات و مبهوت بر جا مي‌ماند. سرانجام معلوم مي‌شود كه نوشتة آن روي تخته‌سنگ نيز چيزي نبوده جز همان كه بر اين رويش نقش بسته است: كسي راز مرا داند...؛ گويي حاصل تحصيل آنان، جز تحصيل حاصل نبوده است.
اخوان، اين ره‌يافت فلسفي‌ـ تاريخي را در قاب و قالب شعري تمثيلي در اوج سطوت و صلابت عرضه داشته است. صولت و سطوت لحن شعر تا به انتها از يك سو، فضاي اساطيري واقعه را و از ديگر سو، صلابت و عظمت تخته‌سنگ را‌ـ كه پيام‌دار تقدير آدمي است‌ـ نمودار مي‌سازد. اخوان بر پيشاني شعر، مأخذي تاريخي را كه ساختار شعر بر آن بنياد نهاده شده، نگاشته است: اطمع من قالب الصخره، كه از امثال معروف عرب است. شرح اين مثل و حكايت تاريخي در جوامع الحكايات عوفي چنين آمده است: مردي بود از بني معد كه او را قالب الصخره خواندندني و در عرب به طمع مثل به وي زدندي چنان‌كه گفتندي: اطمع من قالب الصخره (يعني طمعكارتر از برگرداننده سنگ) گويند روزي به بلاد يمن مي‌رفت. سنگي را ديد در راه نهاده و به زبان عبري چيزي بر آن نوشته كه: مرا بگردان تا تو را فايده باشد! پس مسكين به طمع فاسد، كوشش بسيار كرد تا آن را برگردانيد و بر طرف ديگر نوشته ديد كه رب طمع يهدي الي طبع: اي بسا طمع كه زنگ يأس بر آيينة ضمير نشاند چون آن بديد و از آن رنج بسيار ديده بود، از غايت غصه سنگ بر سر آن سنگ مي‌زد و سر خود بر آن مي‌زد تا آن‌گاه كه دماغش پريشان شده و روح او از قالب جدا شد، و بدين سبب در عرب مثل شد.2همچنين در كشف المحجوب هجويري آمده است: «از ابراهيم ادهم(رح) مي‌آيد كي گفت: سنگي ديدم بر راه افكنده و بر آن سنگ نبشته كه مرا بگردان و بخوان. گفتا بگردانيدمش و ديدم كه بر آن نبشته بود: كي انت لاتعمل بما تعلم فكيف تطلب ما لاتعلم، تو به علم خود عمل مي‌نياري، محال باشد كه نادانسته را طلب كني...»3اخوان خود درباره اين مثل گفته است: اين را من از امثال قرآن گرفتم، ولي پيش از او هم در امثال ميداني هم ديده بودم، جاهاي ديگر هم نقل شده كوتاهش، بلندش، تفصيلش و به شكلهاي مختلف.4
كتيبه از چند صدايي‌ترين نو‌سروده‌هاي روزگار ماست. جبر مطرح‌شده در اين شعر، هم مي‌تواند نمود جبر تاريخ و طبيعت بشري باشد، و هم نماد جبر اجتماعي‌ـ سياسي انسان امروز. از منظر نخست، مي‌توان كتيبه را اسطوره‌ انسان مجبور دانست كه مي‌كوشد تا از طريق احاطه و اشراف بر اسرار فراسوي اين جهان جبرآلود، معماي ژرف هستي را كشف كند اما آن‌سوي اين كتيبه نيز چيزي جز آنچه در اين رو ديده است، نمي‌يابد.
كلام با طنين و طنطنه‌اي خاص، با لحني سنگين و بغض‌آلود آغاز مي‌شود كه نمايشگر رنج و سختي انسان بسته به زنجير تاريخ و طبيعت است:
فتاده تخته‌سنگ آن‌سوي‌تر، انگار كوهي بود
و ما اين‌سو نشسته، خسته انبوهي...
لفظ آنسوي‌تر بيانگر فاصلة آدمي با راز و رمز هستي است. طنين دروني قافيه‌هاي داخلي كوه و انبوه، عظمت و ناشناختگي تخته‌سنگ‌ـ اين تنديس سترگ تقدير‌ـ را باز مي‌نماياند. قافيه‌هاي دروني نشسته و خسته نيز رنج و خستگي نفس‌گير زنجيريان را تداعي مي‌كند. همگان (زن و مرد و...) به واسطة زنجير به هم پيوسته‌اند، يعني وجه مشترك تمامي‌شان جبر آنهاست، جبر جهل و جمود، شعاع حركت اين انسان مجبور نيز تا مرزهاي همين جبر است و نه بيشتر تا آنجا كه زنجير اجازه دهد.
«طول زنجير به طول بردگي است و متأسفانه به طول آزادي نيز.»5 لحن سنگين شعر، گوياي انفعال، درماندگي و دل‌مردگي آدميان است در زير سلطه و سيطرة جبر حاكم. ناگاه الهامي ناشناخته در ناخودآگاه وجود آدميان طنين‌انداز مي‌شود و آنان را به تحرك و تكاپو فرا مي‌خواند تا به قلمرو شعور و شناخت رمز و راز هستي نزديك شوند.
ندايي بود در رؤياي خوف و خستگي‌هامان
و يا آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم
اما اينان ماهيت اين الهام را نمي‌دانند: آيا صور و صفيري در عمق رؤياهاي اساطيري‌شان بوده يا آوايي از ناكجاهاي دور؟ نمي‌دانند، و نمي‌پرسند. زيرا هنوز به مرحلة شك و پرسش نرسيده‌اند.  صداي مرموز مي‌گويد كه پيري از پيشينيان، رازي بر پيشاني تخته‌سنگ نگاشته است و هر كس به تنهايي يا با ديگري...، صدا تا اينجا طنين‌افكن مي‌شود. و سپس باز مي‌گردد و در سكوت محو مي‌شود. دنبالة اين پيام را بعدها بر پيشاني تخته‌سنگ خواهيم يافت كه: «كسي راز مرا ...» مصراع: «صدا، و نگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي‌خفت» به‌خوبي تموج و تلاطم صدا را طنيني دور و مبهم نشان مي‌دهد. به دنبال صداي ناگهان، بهت و سكوت آدميان است كه فضا را در برمي‌گيرد:
و ما چيزي نمي‌گفتيم
و ما تا مدتي چيزي نمي‌گفتيم
...
مرحلة پسين بهت و سكوت، شكي خفيف است اما نه زبان، كه در نگاه. تنها نگاه بهت‌آلود آدمي پرسشگر است. چرا؟ هنوز به مرحله شعور ناطقه نرسيده است؟ چون گرفتار ترس و ترديد است؟ يا...؛ آن‌سوي اين شك و پرسش دروني، همچنان خستگي و وابستگي به جبر است و باز هم خاموشي و فراموشي. تا آنجا كه همان خردك شعلة شك و پرسش نيز كه در اعماق نگاه آدميان سوسو مي‌زد، به خاموشي و خاكستر مي‌گرايد: خاموشي و‌هم، خاكستر وحشت! و اين هست و هست تا آن‌شب،‌ شب نفريني جبر:
شبي كه لعنت از مهتاب مي‌باريد
و پاهامان ورم مي‌كرد و مي‌خاريد،
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگين‌تر از ما بود، لعنت كرد
گوشش را و نالان گفت: بايد رفت
...
در چنين شبي كه زنجير جبر و جمود بر پاي زنجيريان خسته و نشسته سنگيني مي‌كند، يكي از آنان كه درد جبر را بيش از همه حس مي‌كند، و طبعاً آگاه‌تر و آرمان‌خواه‌تر از بقيه است، مي‌كوشد تا لايه‌هاي تو در توي راز را بشكافد و طرحي نو در اندازد.
پس براي حركت پيش‌قدم مي‌شود به تمامي القائاتي كه در طول تاريخ در گوش آدمي فرو خوانده‌اند، لعنت مي‌فرستد و براي رفتن مصمم مي‌شود. جماعت نيز كه اينك به مرزي از شعور و ادراك فردي و جمعي رسيده‌اند كه سوزش زنجير را بر پاي و پيكر خود حس مي‌كنند با او همگام و هم‌كلام مي‌شوند.
آنها نيز قرنها چشم و گوششان آماج القائات يأس‌آور بسياري بوده است كه آنان را از نزديك شدن به مرزهاي ممنوع بر حذر مي‌داشته است كه به «به انديشيدن خطر مكن!»6 القائاتي برخاسته از آفاق تك‌صدايي و از حنجرة اربابان سياست.
و رفتيم و خزان رفتيم، تا جايي كه تخته‌سنگ آنجا بود
از اينجا به بعد، شعر، اوج و آهنگي دراماتيك مي‌يابد؛ آن‌سان كه همگرايي و هماوايي زنجيريان را همراه با صداي زنجيرهاشان‌ـ طنين‌افكن مي‌سازد يك تن كه زنجيري رهاتر دارد و طبعاً تدبيري رساتر، براي خواندن كتيبه از تخته‌سنگ بالا مي‌رود. وسعت جولان او با وسعت جولان فكرش همسان و هم‌سوست؛ هر دو از حيطة آفاق موجود و مسدود، فراتر و فراخ‌ترند، او كيست؟ پيرو ايدة همان دعوتگر نخستين به انقلاب، همان‌كه زنجيري سنگين‌تر از ديگران داشت: يكي از فلاسفه، متفكران، مصلحان و پيام‌آوران تاريخي؟ كسي از بسيار كسان كه در طول زنجير كوشيده‌اند تا از مرزهاي مرسوم زيستن بگذرد و جهانهاي فراسو را از منظري تازه بنگرد؟ يا ... ؛ در هر حال، اين فرد پيشتاز مي‌رود و مي‌خواند: «كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند» و اين مرزي است براي سودن و نياسودن، دعوتي است به دگر شدن و دگرگون كردن، فراخواني است به جدال با تقدير ازلي‌ـ ابدي، و اينك بايد حلقة اقبال نا‌ممكن را جنباند. هر راز و رمزي هست، آن‌سوي اين سنگ جبر نهفته است.
همگان براي نخستين بار به رمز كشف اين معماي تا ابد، اين راز غبار‌اندود تاريخي، دست يافته‌اند، پس آن را شادمانه و فاتحانه، همچون دعايي مقدس بر لب تكرار مي‌كنند و اين‌بار، شب نه ديگر لعنت‌بار، بلكه درياي‌ست عظيم و نوراني:
و شب، شط جليلي بود پر مهتاب.
گويي اين شب، آيينه‌اي است در مقابل دنياي منبسط و منور درون جماعت فاتح. اين‌گونه تعامل دنياي برون را در شعر نيما نيز به وضوح ديديم:
خانه‌ام ابري است
يكسره روي زمين ابري‌ست با آن
در سطر: و شب، شط جليلي بود پر مهتاب، كيفيت توالي هجاها و موسيقي واژگان، فضايي شاد و پر اشراق آفريده‌‌اند كه با حالات روحي افراد همگون است. سطور بعدي شعر، نمايش ديداري شنيداري تلاش و تقلاي دسته‌جمعي زنجيريان است براي برگرداندن تخته‌سنگ و مقابله با جبر موروثي:
هلا، يك... دو... سه ديگربار
هلا يك، دو، سه ديگربار
عرق‌ريزان، عزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم.
تكرار سطر نخست، القاگر تداوم و توالي تاريخ اين كشش و كوششهاي جمعي است. سطر سوم نيز نمايش رنجها، نوميديها و ناكاميهاي آنان است در اين مسير. دست و پنجه افكندن با سنگ جبر و جبر سنگين، با همه سختي و سهمناكي‌اش به پيروزي مي‌انجامد: پيروزي‌اي سنگين اما شيرين: اين بار لذت فتح، آشناتر است. زيرا يكبار «هنگام آگاهي از سنگ‌نوشته» اين شادكامي را تجربه كرده‌اند. همگان مملو از شور و شادماني، خود را در آستانه فتح نهايي مي‌بينند.
شكستن طلسم تقدير، و رهايي از زنجير پير، همان‌كه زنجيري سبك‌تر دارد، درودگويان به جد و جهد همگان فراز مي‌رود تا پيام‌آور رهايي و رستگاري باشد:
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند:
(و ما بي‌تاب)
لبش را با زبان تر كرد (ما نيز آن‌چنان كرديم)
در همين بخش، حالت انتظار و بي‌تابي جماعت با بيان مصور حركات طبيعي و بازتابهاي فيزيكي آنان مجسم شده است. شعر، نمايشي‌تر مي‌شود و شاعر، با بهره‌گيري از شگرد «تعليق» گره‌گشايي از راز واقعه را به تأخير مي‌افكند تا به اشتياق و هيجان خواننده و بيننده بيفزايد. آرامش و ضربان كند سطرها، بهت و بيخودانگي «خوانندة رمز كتيبه» را مجسم مي‌سازد: و ساكت ماند نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد
...
توالي موسيقي دروني قافيه‌هاي داخلي: ماند، خواند، ماند، حالتي سرشار از حيرت و گيجي توأم با ضربان خفيف قلب را القا كرده‌اند. صبر جماعت لبريز مي‌شود و از او مي‌خواهند تا راز بگشايد:
«براي ما بخوان!» خيره به ما ساكت نگه مي‌كرد
اما پاسخ او نگاهي بهت‌زده و حيرت‌آلوده است. در اين سكوت سترون، جز صداي جرينگ جرينگ زنجيرهاي مرد، هنگام فرود آمدن، چيزي به گوش نمي‌رسد، گويي تنها صداي رسا و رها، هنوز و همچنان طنين جبر است كه در دهليز گوشها مي‌پيچد. فرود آمدن مرد، گويي فروريختن بناي آمال و آرزوهاي آدميان است. مرد، ويران و مبهوت، پرده از آنچه كه ديده مي‌گشايد:
نوشته بود/ همان/ كسي راز مرا داند كه از اين رو...
و فاجعه با همه ثقل و سنگيني‌اش بر روح و جان همگان فرود مي‌آيد. طنين تكرار در گوشها مي‌پيچد و دلها و دستها ويران مي‌شوند. سطر آخرين، زنجيرة توالي و تكرار تاريخ‌ـ تاريخ شكست آدمي را در برابر چشمان خواننده تصوير مي‌كند. گويي حيات سلسله‌وار بشر، سيري دوراني است بر مدار هميشگي دايره‌اي چرخان كه اشكال و ابعاد مستدير حاصل از اين دوران آسياب‌گونه، پيوسته انسان محبوس و مجبور را به فراسوهاي موهوم اين زندان گردان فرا خوانده است.
اما سرنوشت آدمي، همانا پرواز در شعاع همين قفس مات و مدور بوده است كه چرخ فلك‌‌وار، فراز و فرودي متوالي و متكرر دارد. بند آخرين شعر، تصويري عميق و عاطفي است از افسردن و پژمردن جماعت گيج و گرفتار:
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب، شط عليلي بود
اين بار، شب مانند دريايي بيمارگونه به نظر مي‌رسد كه همچنان بازتاب درون غم‌آلود و دردآميز مردمان است. مردماني تنها و ترك‌خورده. بيهوده نيست كه شاعر در سطر دوم اين بند، فقط و فقط از يك «و» عطف در ساخت يك مصرع مستقل بهره جسته است اين و او عطف، معطوف به تاريخ تنهايي و تنهايي تاريخي ماست كه در گوشه‌اي كز كرده است، بودني است معطوف به زنجيرة سطرها و سيطره‌هاي پيشين و پسين.
اما با توجه به نظام انديشگي شاعر، مي‌توان از چشم‌اندازهاي عيني نيز به تماشا و تأويل «كتيبه» پرداخت. از دريچه‌اي ديگر «كتيبه» مي‌تواند مظهر تلاش و تكاپوي مداوم و مستمر توده‌ها براي برگرداندن سنگ جبر اجتماعي‌ـ سياسي دوران باشد كه همواره، همچون كوهي مهيب، حضور و استبداد جمعي، آگاهي و عقلانيت فردي و جمعي، با صوت و صفيري ناشناس، مردمان را به دگرگون‌سازي تقدير فرا مي‌خواند.
آزادانديشان، پيشگام اين انقلاب و دگرگوني مي‌شوند و مردمان نيز با عزم و پايداري سترگ خويش، و با تحمل رنجها و شكنجه‌هاي مستمر، بار جنبشهاي اجتماعي را بر دوش مي‌كشند، اما سرانجام آن روي سكة سهمگين سرنوشت، تصويري‌ست از روية هميشگي آن، تجربة جنبش مشروطيت و انجاميدنش به استبداد رضاخاني، تجربة نهضت ملي مصدق و سرانجام شكست آن با كودتاي 28 مرداد و ...، مصاديق تاريخي اين‌سو و آن‌سوي كتيبة سرنوشت‌اند. اما فراتر از همه اينها، «كتيبه» در ما و با ماست. هر كس در زمان و مكاني كتيبه‌اي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان دارد. آنجا كه اخوان مي‌گويد:
نوشته بود:
همان،
كسي راز مرا داند
كه از اين‌رو به آن رويم بگرداند
واژة «همان» چكيدة همة ديده‌ها و شنيده‌هاست از تماشاي‌ـ هر دو سوي هستي. در اين «همان» همة تجربه‌هاي تلخ بشر در مسير رسيدن به «آن» موعود مقدس نهفته است. اما هنوز و همچنان «همان است و همان خواهد بود» اين دور تسلسل، به مثابة تقديري ازلي‌ـ ابدي همزاد آدمي است. اما آدمي به‌راستي تا به اين حد محكوم و مجبور است؟ آيا نمي‌توان... ؟
سرنوشت مردماني كه مي‌كوشند كوه عظيم جبر را جابه‌جا كنند، از منظري اساطيري، يادآور اسطورة يوناني سيزيف است. سيزيف نيز به جرم فريب خدايان، محكوم است كه صخره‌هاي عظيم جبر بشري را كه پياپي     فرود مي‌آيند، به اوج بغلتاند و دوباره ... ، بدين‌گونه تاريخ تلخ او، تكرار و تسلسل همين رنج ابدي است. بيهوده نيست كه «آلبركامو»‌ـ نويسنده و فيلسوف نامدار فرانسوي‌ـ سرنوشت انسان قرن بيستم را شبيه سرنوشت سيزيف مي‌داند كه بايد زندگي را همچون سنگ سيزيف بر دوش خود حمل كند.7 «كتيبه» همچنين يادآور بن‌ماية داستان قلعه حيوانات اثر «جورج ارول» است كه در آن جنبش آزادي‌خواهانه حيوانات در نهايت به استبداد تازه‌تري مي‌انجامد اين داستان به طور سمبوليك فرجام انقلاب كمونيستي روسيه به رهبري لنين را كه به ديكتاتوري پرولتارياي استالين انجاميد به نمايش مي‌گذارد... در نهايت، كتيبه، «دشنامي‌ است به تاريخ كه جماعات انساني را به دنبال نخود سياه فرستاده است... »8
ساختار كلامي «كتيبه» تلفيقي است از اسلوب زبان پر صلابت كهن و برخي امكانات زبان امروز از رهگذر همين تلفيق، شاعر هم در تكوين فضايي تاريخي‌ـ اساطيري توفيق يافته است و هم در تجسم فضايي عيني و عاطفي. از وجوه ديگر ساختار اين شعر، روح روايي‌ـ دراماتيك آن است كه قدم به قدم به پيوند روحي مخاطب با زنجيرة حوادث و حالات شعر مي‌افزايد؛ به نحوي كه مخاطب در جريان سيال كنش و واكنشهاي جسمي و روحي كاراكترهاي شعر، نقشي فعال مي‌يابد. نقاشي و نمايش دقيق حالات و حوادث، نيز در فرآيند مشاركت خواننده با متن نقشي بسزا ايفا مي‌كند. وزن سنگين شعر (مفاعيلن و مفاعيلن..) با هنجاري موقر و مناسب با روايت، به‌خوبي كندي حيات و حركت آدميان را در چنبرة جبر تاريخ و اجتماعي، مجسم كرده است؛ كما اينكه كميت طولي سطرها همواره با كشش صوتي كلمات، با هنجار حوادث و نيز با حالات كارآكترها داراي تناسب ساختاري است مثلاً پراكندگي و ناهمگوني طولي مصراعها در ابتداي شعر از سويي، و پيوستگي و تساوي طولي آنها در بخش دوم شعر (به هنگام اتحاد و حركت جماعت) از ديگر سو، مبين پراكندگي و پيوستگي افراد در دو برهة خاص از واقعه است در سراسر شعر، خط مستقيم روايت شاعرانه بر بستر وحدت داستاني نيز به تشكل ارگانيك اجزاي شعر مدد رسانده و مانع تشتت درونة متن شده است. اخوان در سرودن «كتيبه» از اسلوب «روايت و مكالمه» به‌طور هم‌زمان بهره جسته است. او بدون هيچ پيش‌زمينه و پيش‌ساختاري وارد حيطة متن مي‌شود و روايت داستاني را به پيش مي‌برد. روند داستاني‌ اثر، بر اساس شگرد حركت از آرامش به اوج و سپس بازگشت به آرامش اوليه است. كما اينكه «ولاديمير پروپ» استاد مردم‌شناسي دانشگاه لنينگرادـ نيز تغيير موقعيت يا رخداد را از عناصر اصلي روايت مي‌داند.9 عنصر مكالمه (Dialogue) نيز در شعر به تكوين فضايي حسي و ملموس بر بستر درام، ياري رسانده است؛ يا آنجا كه در اواخر شعر، عمل داستاني عمدتاً بر پاية مكالمات به پيش مي‌رود و شاعر خود به عنوان «داناي كل دخيل» در عرصة روايت و ديالوگها حضور دارد و با مراقبتي هوشيارانه تعادلي ساختمندانه بين سه عنصر روايت، مكالمه و تصوير برقرار ساخته است. با اين‌همه، در آثار اخوان، غلبة روح روايي بر روند تصويري به وضوح نمايان است. به همين جهت برخي معتقدند كه اخوان در عرصة اشعار روايي، بعضاً از منطق شعري فاصله مي‌گيرد و آگاهانه يا ناخودآگاه به ورطة نظم و سخنوري در مي‌غلتد. هر چند كه او خود مي‌گويد: «من روايت را به حد شعر اوج داده‌ام اما شعر را به حد روايت تنزل نداده‌ام.»10 بي‌شك سلطه و سيطرة روح روايت بر آثار اخوان از ذائقه تاريخ‌مدارانه او نشئت مي‌يابد و همواره او را با سيمايي پيرانه و پدرانه بر منبر نقل و حكايت به تماشا مي‌گذارد، بي‌هيچ پروايي از اينكه چنين هيئت و هويت معهود و موقري، او را از چشم‌اندازهاي تازه و تابناك محروم سازد گويي او بر اين باور است كه: «در گرايش به سوي نو و تازه، عنصري از جواني و خامي نهفته است.» پس پيري و پختگي خود را پاس مي‌دارد.
سخن آخر اينكه: كتيبه تنديس هنرمندانه سرشت شاعر است كه با سرنوشت آدمي در گردونة رنج تاريخ گره خورده است. گويي اخوان خود را عصارة رنج و شكنج آدميان محبوس و مجبور در تلاقي تنگ حلقه‌هاي زنجير تاريخ مي‌دانست. اين سرشت و سرنوشت او بود كه همواره آن روي كتيبه تقدير را آن‌گونه بنگرد و بخواند كه اين رويش را. آيا نمي‌توانست «ديگر» ببيند و «دگرگون» بخواند؟ نه، نمي‌توانست، يا شايد هم نمي‌خواست، در هر حال اين نتوانستن يا نخواستن، تقدير شاعرانة او بود. هستي، براي او سكه‌اي دو رو بود كه در هر دو رويش «پوزخند تاريخ» نقش بسته بود، و او تا آخرين لحظة عمرش نشنيد يا نشنيده گرفت اين دعوت را كه:
 سنگي‌ست دو رو كه هر دو مي‌دانيمش
جز «هيچ» به هيچ رو نمي‌خوانيمش
شايد كه خطا ز ديدة ماست، بيا
يك بار دگر نيز بگردانيمش11
پانوشت:
1ـ رضا براهني، ناگه غروب كدامين ستاره (يادنامة اخوان ثالث)، ص 128
2ـ سديد الدين محمد عوفي، جوامع الحكايات... ،ص 287
3ـ علي‌بن عثمان هجويري، كشف‌المحجوب،ص 12
4ـ صداي حيرت بيدار،ص 266
5ـ رضا براهني، طلا در مس، ج1، (چ1371) ص267
6ـ سطري از شعر «در اين بن‌بست» از احمد شاملو، ترانه‌هاي كوچك غربت ص 35
7ـ ر.ك: بررسي تطبيقي قهرمانان پوچي در آثار كامو، سارتر و سال بلو، عقيلي آشتياني، ص8
8ـ رضا براهني، طلا در مس، ج1، ص272
9ـ دستور زبان داستان، احمد اخوت، ص19
10ـ صداي حيرت بيدار، ص200
11ـ اسماعيل خويي، گزينة اشعار، ص296


منبع: مجله شعر

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
جمعه یازدهم بهمن 1387
نوترین موضوع تکراری بشر

نوترین موضوع تکراری بشر

 

فتح الله بی نیاز
نگاهى به داستان “بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن” نوشته: اشتفان تسوايك
 
به نقل از سایت ماندگار : http://mandegar.info/1386/Ordibehesht/f-biniaz.asp

اين داستانِ به‏ظاهر ساده، در منتهاى ايجاز دو وجه از پيچيده‏ترين پنهانى‏هاى نوع بشر را تصوير مى‏كند. گره اصلى داستان، آن‏چه كه خواننده را به دنبال خود مى‏كشاند، آرام‏آرام كنار مى‏رود و جاى خود را به دو مسأله روحى - روانى يا به اعتبارى هستى‏شناسانه مى‏دهد؛ چيزى كه زمان و مكان نمى‏شناسد. اين ژرف‏ساخت‏هاى روحى عبارتند از: گرايش ناخودآگاه بشر به رهايى از تنهايى؛ خصوصاً به‏وسيله جنس مخالف، و دوم ميل زيبادوستى نوع بشر. نويسنده در متنى كه از صد صفحه تجاوز نمى‏كند، چنين “انديشه‏هايى” را خيلى راحت بازنمايى مى‏كند و در همان حال در ابهام‏هاى ذاتى اثر پيوندشان مى‏دهد، بى‏آن‏كه خواننده را سرگرم حل پازل و چيستان كند و حتى اجازه منفك شدن از متن را به او بدهد. خلاصه داستان به اين شرح است: در پانسيونى در “ريويرا”، زنى به‏تقريب سى و پنج ساله، و مادر دو دختر شانزده و دوازده ساله و همسر كارخانه‏دارى فرانسوى، ناگهان ناپديد مى‏شود. همراه او، جوان بسيار خوش‏تيپى كه آدمى “فقط در داستان‏ها وصفش را خوانده است” و “چهره خندان و جذابيت دوره جوانى، لطف و صفاى ديگرى به او بخشيده بود،” گم و گور مى‏شود. اين دو فقط حدود دو ساعت با هم گفتگو كرده بودند. نويسنده با همسان كردن عين و ذهن، با كلماتى كه لحن و اتمسفر ساده‏اى را القاء مى‏كنند - هرچند كه نفوذ او را به كنه روح و روان منكر نمى‏شويم و عده‏اى حتى او را يكى از نويسندگان درونكاو برجسته مى‏دانند - مى‏نويسد: “آنها مى‏گفتند مطلقاً غيرممكن است كه يك زن عفيف، پاكدامن، درستكار و باشرف، تنها بعد از دو ساعت آشنايى با كسى، با او راه بيفتد. ولى من نظر ديگرى داشتم و در دلم به آنها مى‏خنديدم. من با تمام قدرت از وجود امكان و احتمال چنين حادثه‏اى از طرف زنى كه سال‏هاى سال با سرشكستگى با شوهرى چاق و خپله زندگى كرده است، دفاع مى‏كردم [به‏نظر من] اين زن در درون خود آمادگى داشته كه طعمه هر مردى بشود.” نويسنده به‏عنوان “داناى كل” كلان روايتى را به رشته تحرير در مى‏آورد كه به‏نوبه خود نيازمند تحليل پيچيده‏اى است. او از قول يك زن آلمانى نقل مى‏كند كه “بعضى از زن‏ها روحيه سهل‏الوصولى دارند.” و آنها را تحقير مى‏كند. اما نويسنده به‏نوبه خود حرف ديگرى دارد: “به‏نظر مى‏رسد آنها كه “سهل‏الوصول” نيستند، از اين‏كه خود را قوى‏تر، اخلاقى‏تر و پاك‏تر از افراد “سهل‏الوصول” تصور كنند، احساس لذت مى‏كنند.” سپس در همان جايگاه به بسط عقيده‏اش مى‏پردازد: “اين‏كه زنى به ميل خود، عاشقانه به دنبال هوس و غريزه خود باشد، خيلى صادقانه‏تر از آن است تا شوهر چشم‏بسته‏اش را فريب دهد.” به اين ترتيب عقيده خود را مبنى بر صداقتى كه معادل “وقاحت” است، به خواننده انتقال مى‏دهد و پاكدامنى توأم با رياكارى، خودفريبى و حتى “مقاومت در برابر تمايلات شخصى خود و سركوب اميال درونى” را مردود مى‏شمرد. بحث در پانسيون بالا مى‏گيرد و خانمى انگليسى، حدوداً شصت و هفت ساله، كه سيمايى اشرافى دارد و همه به او احترام مى‏گذارند، براى نويسنده ماجرايى را تعريف مى‏كند كه براى خود او اتفاق افتاده است؛ ماجرايى كه طى آن ما اين زن را “راوى” مى‏خوانيم. بانو مى‏گويد، در هجده‏سالگى، عاشق شوهرش مى‏شود و با او ازدواج مى‏كند و حاصل اين ازدواج دو پسر است. طى مدت بيست و دو سال در كمال خوشبختى با شوهرش زندگى كرد. در سن چهل‏سالگى شوهرش را از دست داد. حدود دوسال بعد، درحالى‏كه هنوز لباس عزا بر تن داشت، به شهر “مونت‏كارلو” رفت. مى‏گويد براى “رهايى از دست روح شكنجه‏آورى كه جنبه تهوع‏آورى به‏خود گرفته بود”، اغلب به كازينو مى‏رفت زيرا “از نظر كسى كه هيچ چيز ارزش ندارد، جنب و جوش عاشقانه و هوس‏آلود ديگران، به اعصاب آدمى چنگ مى‏زند” اين زن اعتراف مى‏كند كه “احساس مى‏كرد بايد خود را در “قسمت خطرناك‏تر زندگى” بيندازد.” اما ما، به اين‏جا رسيده‏ايم كه در پس هر رفتار و كردارى، علتى را جستجو كنيم. ما از اين زن چهل و دوساله مى‏پرسيم: “شما در كازينوهاى كاپرى چه‏كار مى‏كرديد؟ آيا علت اين نيست كه بدون آن‏كه خودتان بدانيد (براساس ناخودآگاه) از يكنواختى زندگى دچار ملال و كسالت شده بوديد و به‏طرف مكانى سوق داده مى‏شديد كه كسى را بجوييد؟ و گمشده‏اى را پيدا كنيد كه روان‏تان به دنبالش مى‏گشت؟” حتى اضافه مى‏كنيم كه: “اين زن، به لحاظ روحى آمادگى پذيرش عشق و عاشق شدن را داشت؛ چه‏بسا “عاشقِ عشق شدن” را. عمد و اراده‏اى در ميان نيست، ناخودآگاهش وادارش مى‏كند به كازينو برود، همان‏طور كه وقتى مصاحب خوش‏سيمايى از جنس مخالف از كوهنوردى جمعه صحبت مى‏كند، شما كه سال‏هاست دربند و دركه را نديده‏ايد، به‏سرعت مى‏پذيريد كه او را - حتى كنار ديگران - همراهى كنيد. انگيزش روانى شما، چه‏بسا فقط “مصاحبت و همكنارى باشد” - چيزى كه ابتداى مسير عشق است. پس پاى جستجوى “عشق” در ميان است.” و حرف بلز پاسكال را نقل مى‏كنيم كه “كشف كرده‏ام كه همه بدبختى انسان در يك چيز است: دمى نمى‏تواند در اتاقى بياسايد.” بعد به آن بانوى چهل و دوساله مى‏گوييم: “شما زن چهل و دو ساله، چرا در ميان آن همه قمارباز روى كسى انگشت مى‏گذاريد كه به‏قول خودتان زيبايى‏اش همتا نداشت: “اين دست‏ها برخلاف هر دست ديگرى كه تاكنون ديده بودم، از زيبايى كم‏نظيرى برخوردار بودند... و قيافه‏اش از زيبايى ظريفى برخوردار بود كه هرگز چنين چهره و صورتى در عمرم نديده بودم؛ چهره‏اى كه همه چيزش جور و هماهنگ بود.” همان‏طور كه ديده مى‏شود راوى با زرنگى از “دست‏هاى ظريف” شروع مى‏كند، ما اطمينان داريم كه او روى دست‏هاى ديگرى هم متمركز شده بود، ولى آن دست‏هاى احتمالاً نازيبا يا حتى چروكيده، او را به سر و پيكر “مدهوش‏كننده” نمى‏رساند. ما خواننده‏ها به اتكاى تجربه زيسته مى‏دانيم كه اين زن ميانه‏سال را زيبايى جوان بيست و دو ساله لهستانى‏الاصل به خود جلب كرده بود. زيبايى همچون مقوله‏هاى ديگر، در عرصه سخن فلسفى مى‏تواند خصلت ايدئولوژيك شود؛ يعنى زيبايى براى بعضى از مردم، تعيين‏كننده بود و نبود و ارزش همه چيز مى‏شود. هستى‏شناسى اينها، بر مبناى “زيبايى” شكل مى‏گيرد، بى‏دليل نيست كه برخورد با همنوعان، چه ارباب‏رجوع اداره باشد يا مشترى بقالى و مسافر تاكسى و همكلاسى و غيره بر مبناى “قيافه او” شكل مى‏گيرد. اين برخوردِ مطلوب به انسان زيبا، حتماً معادل هوى و هوس نيست، بلكه نتيجه عنصر نهادينه‏ترى است؛ عنصرى كه بسيارى از روان‏شناسان آن را جزو لاينفك وجود هر انسانى مى‏دانند: دوست داشتن زيبايى و به‏طور مشخص زيبايى انسان‏ها. به داستان برگرديم. جوان زيبارو مى‏بازد و با وضعى آشفته سالن را ترك مى‏كند. زن چهل و دوساله غريبه “نمى‏تواند” نمى‏تواند نسبت به او بى‏اعتنا باشد و “نگران نشود”. دنبالش مى‏رود و او را از خودكشى نجات مى‏دهد و به هتل كوچكى مى‏برد. صبح، زمانى به‏خود مى‏آيد كه مى‏فهمد با جوان در يك بستر بوده است. اول خجالت مى‏كشد، اما به‏سرعت تغيير حالت مى‏دهد: “از شدت خجالت، ديگر چيزى در وجودم باقى نمانده بود، ولى نوعى احساس تازه، خون گرم و تازه‏اى در رگ‏هايم به جريان انداخت؛ احساس مفيد بودن.” و چنين روايت را دنبال مى‏كند: “حتى نام همديگر را نمى‏دانستيم. به‏زحمت چهره به چهره همديگر را مى‏شناختيم. ديشب داستان به‏صورت يك تصادف، نوعى مستى، جنون شيطانى دو موجود گم‏گشته مطرح بود، ولى امروز بايد خود را صريح‏تر و آشكارتر از ديروز به او تسليم كنم، براى اين‏كه حالا در روشنايى بى‏رحم روز، مجبور بودم با نفس خودم، چهره خودم، به‏عنوان يك انسان، به او نزديك شوم.” اما جوان بيست و چهارساله چنان جذاب است كه راوى چهل و دوساله را پس از بيدار شدن از خواب، دستخوش شديدترين احساسات “عاشقانه - مادرانه” مى‏كند: “حالا مثل كودكى بود كه وقتى بعد از خوردن شير به خواب مى‏روند، گويى صورت‏شان را نوعى هاله نورانى و سكون ملكوتى در بر گرفته است. هرگز چنين حالت و صفاى شفافى نديده بودم. در اين قيافه، تمام احساسات با نوعى لطافت بى‏نظير نقش بسته بود.” و در پى اين احساس، حتى “ديگر خجالت نمى‏كشيدم. تقريباً خوشحال هم بودم. از كارم لذت بردم.” و خيلى صريح، به اعترافى لب مى‏گشايد كه در عالم واقع بيشتر زن‏ها و مردها صادقانه به آن معترف نيستند: “از اين احساس كه اين جوان تودل‏برو و خوش‏تيپ و خوش‏قد و قامت، در اين‏جا، مثل يك شاخه گل خوابيده بود، به خود مى‏باليد؛ من او را نجات داده بودم.” فلاسفه و انديشمندان پرشمارى عشق را “تجلى تمام و كمال (عينى و روحى) علاقه به زيبايى” دانسته‏اند. از نظر آنها زيبايى تنها عاملى است كه خود، بدون نياز به حركت، عامل ديگر را به‏حركت وامى‏دارد. به‏قول پاسكال “عشق نمى‏ورزند، مگر به آن‏كس كه او را زيبا ببينند.” به راوى گوش كنيم: “طى اين ده ساعت، تجربه‏اى كه از واقعيت به‏دست آورده بودم، بى‏نهايت بزرگ‏تر از تجربه‏اى بود كه قبلاً، چهل سال زندگى مبتذل بورژوايى، برايم فراهم كرده بود.” با جوان به گردش دونفره مى‏رود. مى‏فهمد كه او از خانواده‏هاى نجيب لهستانى‏الاصل اتريشى است و رشته علوم سياسى خوانده است. كم‏كم به قمار علاقه‏مند شده است و براى ارضاى اين علاقه، حتى دو قطعه جواهر از خاله پيرش مى‏دزد. زن شيفته‏وار نگاهش مى‏كند: “من هيجان‏زده، سست و بى‏حال، تحت تأثير علاقه شخصى، گوش مى‏كردم؛ ولى حتى يك لحظه هم فكر نكردم از او عصبانى شوم، اگر ديشب كسى به من مى‏گفت كه يك روز صميمانه و دوستانه در كنار مرد بيگانه‏اى خواهم بود كه به‏زحمت سنش از سن پسرم بيشتر مى‏شود، كسى كه دست به دزدى هم زده است، من او را احمق و ديوانه و خل تصور مى‏كردم.” در گردش دونفره، راوى همه چيز را به‏حساب “خوبى” او مى‏گذارد، اما مثل همه انسان‏ها گويى شرم دارد كه عامل “امتياز” جوان را صرفاً به زيبايى او نسبت دهد. درواقع نويسنده از رو كردن موضوع خوددارى مى‏كند. زن در بازگشت به هتلِ خود “بدون آن‏كه متوجه شود لباس عزاى خود را در آورده و كنار مى‏گذارد تا لباس روشن‏ترى بپوشد.” او بعدها متوجه اين كار خود مى‏شود. آيا شما اين‏طور نيستيد؟ مدتى افسرده‏ايد، اما يكى از انسان‏هاى زيباى جنس مخالف فضايى پديد مى‏آورد كه شما خود به‏خود دوش مى‏گيريد، لباس تميز مى‏پوشيد تا به دعوت اين فرد براى صرف شام پاسخ مثبت دهيد؟ به هر حال زن تصميم مى‏گيرد كه پول كافى به جوان بدهد تا مونت‏كارلو را ترك كند. جوان گل مى‏چيند، به مذاق زن مى‏نشيند، حرف مى‏زند، دلنشين است، ساكت مى‏شود، باز هم جذابيت خود را دارد. شاد است، راوى را سرخوش مى‏كند، غمگين است، راوى به او حق مى‏دهد. مگر بيشتر ما چنين نيستيم؟ فرد زيبا اگر شوخ و بذله‏گو و حتى ليچارگو باشد، به‏حساب “نشاط و سرزندگى او” گذاشته مى‏شود و اگر درونگرا و تا حدى غمگين باشد، به‏شدت نسبت به او همدردى پيدا مى‏كنيم و به او حق مى‏دهيم. پرخورى‏اش را به‏حساب “خوش‏اشتهايى” مى‏گذاريم و تقلاى بى‏وقفه او در كسب مال و مقام به‏حساب “لياقت” نام مى‏گيرد. در مورد انسان زشت، اين رفتارها به‏ترتيب به حساب لودگى، كسالت‏بار بودن، سبكبارگى و حرص و آز گذاشته مى‏شود. راوى از همه اعمال جوان خوشش مى‏آيد زيرا: “حالت چهره‏اش... چنان پر جاذبه است كه تقريباً شبيه آن، هرگز در چهره هيچ انسانى ديده نمى‏شود... چهره فرشته... چرا كتمان؟ در برابر تأثير بى‏ترديد [او] نتوانستم مقاومت كنم و نكردم.”. چون زيبا بود، پس چيدن يك گل و گرفتن بچه قورباغه، خنديدنش و كليسا رفتنش و هر كار ديگرى، از نظر روحى (روحيه زن) موجه جلوه مى‏كند. چنين چيزى از پيدايش بشر شكل گرفت و هنوز به قوت خود باقى است. به داستان برگرديم: راوى وقتى همراه جوان از كليسا بيرون مى‏آيد، احساس مى‏كند: “هرگز دنيا اين‏همه در نظرم زيبا جلوه نكرده بود.” به جوان پول مى‏دهد تا به وطنش برگردد. اما ناگهان همان “عشق‏جويى” ناخودآگاه تلاطمى در نهاد اين زن چهل و دو ساله مى‏آفريند: “اين وضع براى من نوعى سرخوردگى و شكست بود... او بدون اين‏كه براى به چنگ آوردن من تلاش كند، رفته بود... به‏جاى اين‏كه مرا به‏زور و جبر به‏طرف خودش بكشد،... مرا به چشم يك زن “مقدس” ديده و احترام گذاشته بود... احساس نكرده بود كه من يك زنم.” نويسنده، راوى را به اين‏جا مى‏رساند و خوب كه در اين موقعيت، روحيه آسيب‏ديده‏اش را نشان داد، پنهانى‏هاى او را عريان مى‏كند. راوى به صراحت مى‏گويد: “اگر اين مرد دستم را گرفته بود، اگر از من مى‏خواست به دنبالش بروم، تا آن سر دنيا همراهش رفته بودم... يك نگاه به پشت‏سر نمى‏انداختم... پولم را، عنوانم را، موقعيت اجتماعى‏ام را، ثروتم را، شرافتم را به پاى اين مرد مى‏ريختم و قربانى مى‏كردم... مى‏رفتم گدايى كنم و احتمالاً دست به هر كار پست و زشت و ناپسندى مى‏زدم... اگر فقط با يك كلمه يا برداشتن يك قدم سعى كرده بود مرا به چنگ آورد، براى هميشه وابسته‏اش مى‏شدم.” غريزه جنسى به تنهايى عشق نيست، تمايل به زيبايى هم باز عشق نيست، بلكه تركيب خاصى از اين دو و موقعيتى كه در مورد هر انسانى تفاوت دارد، عشق است. خواننده متن “بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن” اين را مى‏فهمد كه اين تركيب براى راوى پديد آمده است، اما چون او پاسخ مطلوب نمى‏يابد، واكنش عشق (Love Reaction) به‏صورت ديگرى نمود پيدا مى‏كند: “دوباره دستخوش نوعى احساس پوچى شدم. مى‏ديدم به‏جاى اين‏كه كنار اين مرد جوان باشم، ناچارم براى هميشه تركش كنم و كنارش بگذارم. اين ميل [تباه‏شده] قلبم را به درد مى‏آورد.” اما مى‏دانيد كه واكنش عشق در همين حد متوقف نمى‏ماند و صورت‏هاى ديگرى به خود مى‏گيرد. “رفتم جلوى آينه. از خودم پرسيدم: “نكند با اين قيافه و آرايشى كه كرده‏ام، نتوانم نظر او را به خود جلب كنم. فهميدم براى اين‏كه او را از دست ندهم، دست به هر كارى مى‏زنم!” و عاقبت مى‏بينيم كه راوى “چمدان” را مى‏بندد تا “در نوعى شادى و شعف و سرمستى سرشار از شور و شوق” به ايستگاه قطار برود و با او همراه شود. به كجا؟ بعد چه مى‏شود؟ از عاقبت اين نوع “همراهى‏ها” خيلى چيزها شنيدايم. اما نويسنده، “ناهمراهى” را برمى‏گزيند. جوان به قولش عمل نمى‏كند و دوباره براى قمار به كازينو مى‏رود. راوى حس مى‏كند كه تحقير شده است، چون مى‏بيند در هيچ عرصه‏اى توفيق نيافته است. درماندگى او زمانى بيشتر مى‏شود كه اندرزش‏هايش تأثيرى بر جوان ندارند و جوان در مقابل ديدگان عده زيادى، به او توهين مى‏كند. چنين زنى در درون خود چه واكنشى نشان مى‏دهد؟ روان‏شناسان به پاسخ‏هاى متعددى رسيده‏اند. تسوايك (خواسته يا ناخواسته) يكى از آنها را برمى‏گزيند: مرگِ طرف مقابل. حالا كه دست زن از جوان كوتاه است، بايد بميرد. اين مرگ بدون شك زن را رنج خواهد داد، ولى در مقابل خيالش را راحت مى‏كند كه “ديگر به او فكر نمى‏كند و او مال زن ديگرى نخواهد بود.” بى‏دليل نيست كه چند سال بعد، با شنيدن خبر خودكشى او، خوشحال مى‏شود و تا حدى آرام مى‏گيرد. البته در آرامش يافتن او ترديد هست، اما حتى در صورت چنين چيزى، اين “ناآرامى‏ها” همچنان ادامه دارند.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
چرندیات پست مدرن - نقدی بر کتاب شیادهای روشنفکری یا مهملات مد روز

 

 چرندیات پست مدرن - نقدی بر کتاب شیادهای روشنفکری یا مهملات مد روز

در سال ۱۹۹۶ مقاله اي تحت عنوان «شكستن مرزها: هرمنوتيك دگرگشتاري گرانش كوانتومي» در ژورنال مطالعات فرهنگي «متن اجتماعي» منتشر شد. مقاله مورد نظر آكنده از نقل قول هايي از نظريه پردازان ادبي «پست مدرن» و جامعه شناسان علم و مملو از قضيه هاي فيزيك رياضي وحشتناك، به برداشت هاي فرهنگي و سياسي نظريه گرانش كوانتومي مي پرداخت. همزمان با چاپ مقاله، نويسنده اش آلن سوكال در مقاله ديگري كه در ژورنال ديگري به چاپ رسيد، آشكار ساخت كه مقاله نخست صرفاً يك حقه بوده است كه در آن اظهارنظرهاي روشنفكران برجسته درباره رياضيات و فيزيك در نثري تحسين آميز اما بي معنا به هم بافته شده است. اين مقاله دستمايه كتابي شد كه ابتدا به زبان فرانسه و سپس به انگليسي منتشر شد و بر جنجال دامن زد. نويسندگان اين كتاب، سوكال و بريسمون، نشان مي دهند كه سوءاستفاده از علم در حلقه هاي پست مدرنيستي چقدر فراوان است. ريچارد داوكينز تكامل دان مشهور و سرشناس ترين مدافع علم در جهان امروز بر اين كتاب نقدي نوشته كه در زير آمده است.

فرض كنيد شما يك شياد فكري هستيد كه حرفي براي گفتن نداريد، اما با جاه طلبي بسيار مي خواهيد در زندگي دانشگاهي موفق باشيد، حلقه اي از مريدان شيفته گردآوريد و در سرتاسر جهان دانشجوياني داشته باشيد كه در آستان ادب نوشته هاي شما را با روغن مقدس ماژيك زرد تدهين كنند. از چه نوع سبك ادبي استفاده خواهيد كرد؟ مطمئناً نه سبكي كه روشن و شفاف باشد، زيرا شفافيت تو خالي بودن شما را رو خواهد كرد. احتمالاً چيزي نظير اين از قلم تان تراوش خواهد كرد:

به وضوح مي توان ديد كه هيچ تناظر دو تك معنايي ميان حلقه هاي دلالت گر خطي يا كهن نوشتار، بسته به نگارنده آن و اين كاتاليز ماشيني چند مرجعي و چند بعدي وجود ندارد. تقارن مقياس، تراگذرندگي و سرشت كنش پذير و ناگفتماني (نابرهاني) بسط آنها: همه اين ابعاد ما را از منطق طرد شق ثالث حذف كرده و در رد دوگانه انگاري هستي شناختي مان كه پيشتر نقد كرديم، تقويت مي كند. اين نقل قولي از روانكاو مشهور، فليكس گاتاري (F.Guattari)، يكي از بسيار «روشنفكران» فرانسوي مد روزي است كه آلن سوكال (A.Sokal) ژان بريسمون (J.Bricmont) در كتاب عالي شان «شيادي  هاي روشنفكري»، از آنها نقل قول مي كنند. اين كتاب سال گذشته كه به فرانسوي منتشر شد، شور و هيجاني به پا كرد و اكنون نسخه انگليسي آن با بازنويسي و بازنگري كامل انتشار يافته است. گاتاري بر همين سياق پيش مي رود و به عقيده سوكال و بريسمون «استادانه ترين معجون زبان گنگ و ناآشناي علمي، شبه علمي و فلسفي كه تاكنون با آن روبه رو شده ايم» را عرضه مي كند. همكار نزديك گاتاري، ژيل دلوز (G.Deleuze) فقيد نيز از استعداد مشابهي براي نوشتن برخوردار بود:

در گام نخست، يكتايي ها _ رويدادها نظير سري هاي همگني هستند كه به شكل سيستمي سازمان يافته اند كه نه پايدار و نه ناپايدار، بلكه بيشتر «فراپايدار» است و از انرژي پتانسيلي برخوردارند كه در آن تفاوت ها ميان سري ها توزيع مي شوند... در گام دوم، يكتايي ها داراي يك فرايند خوديگانه گرداني هستند كه همواره سيار است و به اندازه اي جابه جا مي شود كه عنصري متناقض نما سري ها را قطع مي  كند و آنها را به لرزه درمي آورد، به اين ترتيب نقاط يكتاي متناظر را در يك نقطه تصادفي واحد پنهان مي كند و تمام گسيل ها، تمام تاس هايي كه ريخته مي شود، در يك قالب واحد قرار مي گيرند.

اين نثر، توصيف پيتر ميداوار (P.Medawar) از نوع خاصي از سبك روشنفكري فرانسوي را به ياد مي آورد كه پيشتر گفته بود (ضمن خواندن به تضاد آشكاري كه نثر روشن و آراسته ميداوار با سبك فرانسوي دارد توجه كنيد):

سبك در درجه اول اهميت قرار گرفته و اين چه جور سبكي است! از نظر من اين سبك از كيفيتي بلندپروازانه و ژست گيرانه و مغلق، آكنده از خودستايي و به راستي فرهيخته برخوردار است، اما به شيوه بالرين ها كه هرازگاهي به حالتي تصنعي مكث مي كنند چنان كه گويي در انتظار فوران تحسين و انفجار كف زدن هاي حضار هستند. اين سبك نوشتار روي كيفيت انديشه مدرن تاثيري تاسف بار داشته است...

ميداوار سپس در حمله به همان اهداف از زاويه اي ديگر مي نويسد:

مي توانم از سرآغازهاي شايعه پراكني عليه فضيلت هاي روشن نويسي شواهدي نقل كنم. در ضميمه  ادبي تايمز نويسنده اي درباره ساختارگرايي پيشنهاد كرده بود انديشه هايي كه پريشان و پيچ در پيچ هستند به دليل ژرف نگري و دشوار فهمي شان بهتر است در قالب نثري بيان شوند كه تعمداً گنگ و نامفهوم است. چه ايده مضحك احمقانه اي! يكي از سرپرستان آكسفورد در دوران حملات هوايي جنگ جهاني را به ياد مي آورم كه هر گاه مهتاب پرنور، شبح خاموشي را ناكام مي  گذاشت، از ما مي خواست عينك دودي بزنيم. اما قصد او البته فقط شوخي بود.

اين قطعه از سخنراني سال ۱۹۶۸ ميداوار درباره «علم و ادبيات» نقل شد كه در «جمهور افلاطون» تجديد چاپ شد. اين شايعه پراكني از زمان ميداوار تاكنون صدايش را بلندتر كرده است. دلوز و گاتاري با همكاري يكديگر يا به تنهايي كتاب هايي نوشته اند كه ميشل فوكوي مشهور آنها را «از جمله بزرگ ترين بزرگان...» توصيف كرده و گفته «شايد روزي اين قرن را قرن دلوز بنامند». اما سوكال و بريسمون مي گويند:

تعداد جمله  هاي قابل فهم در اين متون از شمار انگشتان دست افزون نيست _ گاهي پيش پا افتاده، گاهي نادرست _ و ما در مورد برخي از آنها در پي نوشت اظهارنظر كرده ايم. در مورد بقيه قضاوت را بر عهده خواننده مي گذاريم.

اما اين براي خواننده دشوار است. ترديدي نيست كه انديشه هايي آنچنان ژرف وجود دارند كه بيشتر ما زباني كه در آن بيان مي شوند را نخواهيم فهميد. و نيز ترديدي نيست كه از سوي ديگر زباني وجود دارد كه در نظر گرفته شده غيرقابل فهم باشد تا نبود انديشه صادقانه را پنهان كند. اما تفاوت بين آنها را از كجا بايد فهميد؟ شايد واقعاً چشم كارآزموده اي بايد تا ببيند كه امپراتور آيا لباس بر تن دارد يا نه؟ به ويژه از كجا بايد دانست كه اين «فلسفه» فرانسوي مد روز كه مريدان و هواداران آن كم مانده بر نواحي گسترده اي از حيات آكادميك آمريكا سايد افكنند، آيا حقيقتاً ژرف است يا چيزي نيست جز لفاظي هاي بي معناي يك مشت شياد و شارلاتان؟

سوكال و بريسمون به ترتيب استاد فيزيك دانشگاه نيويورك و دانشگاه لووين (در بلژيك _ م) هستند. آنها نقد خود را به كتاب هايي محدود ساخته اند كه خطر كرده به مفاهيمي از فيزيك و رياضيات استناد كرده اند. در اينجا آنها مي دانند كه از چه چيزي دارند حرف مي زنند و حكمشان صراحت دارد: براي مثال در مورد لاكان (Lacan) كه در دپارتمان هاي علوم انساني تمام دانشگاه هاي آمريكايي و انگليسي، بسياري افراد از او با احترام ياد مي كنند، بدون ترديد علت اين احترام تا حدي آن است كه او وانمود مي كند درك عميقي از رياضيات دارد:

...گرچه لاكان از چند واژه كليدي در نظريه رياضي فشردگي استفاده مي كند، اما آنها را خودسرانه با هم مخلوط مي كند بدون آنكه كوچك ترين توجهي به معنايشان داشته باشد. «تعريف» او از فشردگي صرفاً نادرست نيست بلكه اساساً مزخرف است.

آنها در ادامه قطعه چشمگير زير را از استدلال هاي لاكان شاهد مي آورند: به اين ترتيب، با محاسبه آن دلالت بر اساس روش جبري به كار رفته در اينجا، يعني:

(دال) S

(گزاره) s=

(مدلول) s

وقتي (۱- ) = S باشد، نتيجه مي شود: راديكال ۱- = s

نيازي نيست رياضيدان باشيد تا ببينيد كه اين قطعه چقدر چرند است. آلدوس هاكسلي (A.Huxley) را به ياد مي آورد كه با تقسيم صفر بر يك عدد و به دست آوردن بي نهايت، وجود خدا را ثابت كرد. در قطعه اي ديگر كه كاملاً از نوع استدلال هاي شاخص اين ژانر است، لاكان در ادامه نتيجه مي گيرد كه اندام نعوظي

... معادل راديكال ۱- دلالتي است كه در فوق حاصل شد،راديكال ۱- ژوئيسانسي كه با ضريب گزاره اش در تابع فقدان دال (۱-) اعاده مي شود.

(ژوئيسانس در حلقه لاكاني تفاوتش با لذت در آن است كه لذت صرفاً معرف جست وجوي تعادل رواني از طريق رهاسازي تنش است، در حالي كه ژوئيسانس وضعيتي جاوداني در نقض اصل لذت پنداشته مي شود _ م)

نيازي به تخصص رياضي سوكال و بريسمون نيست تا به ما اطمينان دهد كه نويسنده اين پرت و پلاها يك شياد است. شايد او هنگامي كه از موضوعات غيرعلمي صحبت مي كند درستكار باشد؟ اما فيلسوفي كه به هنگام معادل ساختن اندام نعوظي با ريشه دوم منفي يك گير مي افتد، وقتي بحث به مباحثي مي كشد كه درباره شان هيچ چيز «نمي دانم»، نزد من صلاحيت خويش را بر باد مي دهد. «فيلسوف» فمينيست، لوس ايريگاري (Irigaray) يكي ديگر از كساني است كه سوكال و بريسمون فصل كاملي را به آنها اختصاص داده اند. ايريگاري در يك قطعه كه يادآور توصيف يك فمينيست بدنام از كتاب «اصول» نيوتن (تحت عنوان «راهنماي تجاوز جنسي») است، مي  گويد كه E=mc2 يك «معادله وابسته به جنسيت» است. چرا؟ به خاطر آنكه براي «سرعت نور نسبت به سرعت هاي ديگري كه ضرورتاً براي ما لازم هستند «تبعيض» قائل مي شود.» (هدف من از اينكه با سرعت به سراغ اين جمله رفتم رسيدن به معناي نهفته واژه «تبعيض» است.) نظر ايريگاري درباره مكانيك سيالات درست به همين اندازه شاخص مكتب فكري مورد بررسي است. خواهيد ديد كه سيالات نيز نامنصفانه فراموش شده اند. «فيزيك مردانه» براي اشياي جامد و صلب «تبعيض» قائل مي شود. كاترين هيليس (C.Hayles). شارح آمريكايي آراي ايريگاري مرتكب اين اشتباه مي شود كه انديشه هاي او را به زباني (نسبتاً) روشن بازگو مي كند. براي يك بار هم كه شده اين فرصت را پيدا مي كنيم كه بدون مانع و مزاحمت نگاهي به امپراتور بيندازيم و بله، واقعاً لباسي به تن ندارد:

او (ايريگاري) تبعيض مكانيك جامدات به مكانيك سيالات و در واقع ناتواني بنيادي علم از پرداختن به شار تلاطمي را به ارتباط ميان سياليت و زنانگي نسبت مي دهد. در حالي كه مردان اندام هاي جنسي دارند كه بيرون زده و صلب مي  شوند، زنان منافذي دارند كه خون قاعدگي و مايعات مهبلي (واژينال) از آن تراوش مي كنند... از اين منظر جاي شگفتي نيست كه علم نتوانسته است در مورد تلاطم به مدل موفقي برسد. مسئله شار تلاطمي نمي تواند حل شود، زيرا مفاهيم سيالات (و نيز زنان) چنان فرمول بندي شده اند كه الزاماً بقاياي ناگفته را به حال خود رها كنند.

نيازي نيست فيزيكدان باشيد تا بوي ياوگي سفاهت باري كه از اين نوع بحث ها برمي خيزد را استشمام كنيد (لحن آن خيلي آشناتر شده است)، اما در دست داشتن كتاب سوكال و بريسمون از اين نظر مي تواند كمك كند كه به ما مي  گويد دليل واقعي دشوار بودن مسئله شارتلاطمي آن است كه حل معادلات ناوير _ استاكس دشوار است.

سوكال و بريسمون به شيوه اي مشابه، خلط نسبيت (relativity در فيزيك _ م) و نسبيت باوري (relativism در فلسفه _ م) توسط برونو لاتو (B.Lataour) را افشا كرده و مفهوم «علم پست مدرن» نزد ليوتار (Lyotard) و سوءاستفاده هاي پردامنه و پيش بيني پذير او از قضيه گودل، نظريه كوانتوم و نظريه آشوب را رسوا مي سازند. ژان بودريار (J.Baudrillard) پرآوازه تنها يكي از بسيار كساني است كه نظريه آشوب را ابزاري مفيد براي پيچاندن و گمراه كردن خواننده مي يابند.سوكال و بريسمون با تحليل اين ترفندهايي كه زده مي شود بار ديگر به روشن شدن ما كمك مي كنند. جمله زير «گرچه با اصطلاحات علمي ساخته شده اما از نقطه نظر علمي بي معنا است»: شايد خود تاريخ را نيز بايد همچون تشكيلاتي آشوبي در نظر گرفت، كه در آن شتاب به خطي بودن پايان مي دهد و تلاطمي كه در اثر شتاب ايجاد شده تاريخ را به طور قطع از پايان خويش منحرف مي سازد، درست همان طور كه چنين تلاطمي معلول ها را از علت هايشان دور مي كند.

نيازي به نقل قول بيشتر نخواهد بود زيرا همان طور كه سوكال و بريسمون مي گويند متن بودريار «به تدريج در جهت چرنديات اوج مي گيرد.» آنها بار ديگر توجه ما را به «تراكم بالاي اصطلاحات علمي و شبه علمي» جلب مي كنند كه «در جمله هايي وارد شده اند كه تا جايي كه ما مي دانيم عاري از معنا هستند.» جمع بندي آنها از بودريار را مي توان درباره هر يك از نويسندگاني كه در اينجا نقد شده اند و در سرتاسر آمريكا از عزت و احترام برخوردارند معتبر دانست: خلاصه آنكه در آثار بودريار واژگان علمي را به فراواني مي توان يافت، كه با بي توجهي محض به معنايشان و بالاتر از همه در شرايط متني كه به وضوح با آن بي ارتباط هستند به كار رفته اند. آنها چه به عنوان استعاره تلقي شوند چه نشوند، دشوار مي توان دريافت كه چه نقشي ايفا مي كنند، جز آنكه به اظهارنظرهايي پيش پا افتاده درباره جامعه شناسي يا تاريخ، نمايي از انديشه عميق ببخشند. علاوه بر اين، اصطلاحات علمي مذكور با واژگان شبه علمي مخلوط مي شوند كه با همان شلختگي به كار مي  روند. با توجه به آنچه گفته شد، انسان در مي ماند كه از انديشه بودريار وقتي از روكش لفظي كه آن را پوشانده برهنه شود، چه باقي خواهد ماند.

اما مگر پست مدرنيست ها مدعي آن نيستند كه تنها مشغول «بازي» اند؟ آيا اين ويژگي كلي فلسفه آنها نيست كه همه چيز رفتني است،  هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد، هر نوشتار از همان جايگاهي برخوردار است كه نوشتارهاي ديگر و هيچ عقيده اي بر ديگري برتري ندارد؟ با در نظر گرفتن استانداردهاي خودشان از حقيقت نسبي، آيا خيلي غيرمنصفانه نيست كه آنها را به خاطر بازي هاي غيرمسئولانه با كلمات يا گفتن جوك هاي بي مزه مواخذه كنيم؟ شايد،  اما آنگاه آدم به فكر فرو مي رود كه پس چرا نوشته هاي آنها تا اين حد به طرز خارق العاده اي خسته كننده است. آيا بازي نبايد دست كم سرگرم كننده و نه خشك، رسمي و پر از لاف و گزاف باشد؟ از اين هم گوياتر، اگر آنها بي خيال و سبك سرانه با مسائل برخورد مي كنند، چرا وقتي كسي با آنها شوخي مي كند كه به صرفشان نيست اين طور به وحشت مي افتند و با جيغ و داد واكنش نشان مي دهند؟ سرآغاز «شيادان روشنفكري» حقه شيطنت آميز ماهرانه اي بود كه آلن سوكال مرتكب شد، اما موفقيت خيره كننده و غيره منتظره «كودتا»ي او برخلاف آنچه ممكن است كسي پس از چنين شاهكاري در ساخت  شكني بازي، به آن اميد بسته باشد، با خنده هاي شادمانه مورد خوشامدگويي قرار نگرفت. از قرار معلوم وقتي شما تشكيلاتي برقرار كرده باشيد، اصلاً خنده  ندارد كه كسي از راه برسد و بادكنك تثبيت شده شما را بتركاند.

همانطور كه اكنون ديگر همه به خوبي در جريان آن هستند، سوكال در سال ۱۹۹۶ مقاله اي تحت عنوان «شكستن مرزها: به سوي هرمنوتيك دگرگشتاري گرانش كوانتومي» در ژورنال آمريكايي «متن اجتماعي» (Social Text) به چاپ رساند. مقاله از آغاز تا پايان چرند بود. اين مقاله تقليد شوخي آميزي بود از حرف هاي فوق مفت پست مدرن كه با مهارت ساخته شده بود. الهام بخش سوكال براي انجام اين كار كتاب «خرافات عالي: چپ آكادميك و كشمكش هايش با علم» نوشته پل گراس (P.Gross) و نورمن لويت (N.Levitt) بود، كتابي مهم كه شايسته است در انگلستان نيز به اندازه اي كه در آمريكا مشهور است از شهرت برخوردار شود. سوكال كه به سختي مي توانست آنچه را در اين كتاب مي خواند باور كند، ارجاعات مربوط به منابع پست مدرن را با اصل مطابقت داد و دريافت كه گراس و لويت مبالغه نكرده اند. تصميم گرفت در اين رابطه كاري انجام دهد. به گفته گري كاميا :(G.Kamiya)

هركس كه مدت زيادي را صرف راه رفتن در لجن اين زبان حرفه اي زرگري تاريك انديش متظاهر كرده باشد كه اكنون براي انديشه «پيشرفته» در علوم انساني پذيرفته شده،  مي داند كه دير يا زود چنين اتفاقي مي افتد: تعدادي از دانشگاهيان زيرك، مسلح به رمزهاي عبوري نه چندان سري (هرمنوتيك، مرزشكن، لاكاني، هژموني و بسياري ديگر) مقاله اي كاملاً جعلي و قلابي خواهند نوشت، آن را براي يك ژورنال مد روز ارسال مي كنند و مطمئن هستند كه براي چاپ پذيرفته شده است... در مقاله سوكال از تمام اصطلاحات لازم استفاده شد. به بهترين نويسندگان استناد شد. از گناهكاران (سفيدپوستان، دنياي واقعي و...) بدگويي و از پاكدامنان (زنان، جنون متافيزيكي عام و...) تمجيد شد... پس از هر نظر كامل است، يك مقاله سركاري ناب- واقعيتي كه به نحوي از چشم ويراستاران قوي شوكت ژورنال «متن اجتماعي» پنهان ماند، ويراستاراني كه اكنون بايد احساس تهوع آوري را تجربه كنند، احساس كساني كه صبح روز بعد از آن شبي كه اسب چوبي بزرگ و زيبا را به عنوان هديه به درون شهرشان كشيدند، دچار تروايي ها شده اند.

مقاله سوكال براي اين ويراستاران بايد هديه اي به نظر آمده باشد زيرا «فيزيك داني» را يافته بودند كه تمام مسائل روز را كه آنها مي خواستند بشنوند برايشان مي گفت و به «هژموني پسا روشنگري» و مفاهيم نادلچسبي نظير وجود دنياي واقعي حمله مي كرد. آنها نفهميدند كه سوكال گاف هاي علمي افتضاحي را نيز در مقاله خود چپانده است. از آن نوع گاف هايي كه هر داوري با يك مدرك ليسانس فيزيك هم مي توانست بي درنگ آنها را تشخيص دهد. اما مقاله براي هيچ داوري از اين دست ارسال نشد. ويراستاران، اندرو راس (A.Ross) و ديگران، متقاعد شدند كه ايدئولوژي حاكم بر مقاله با ايدئولوژي ايشان سازگار است و شايد مسرور ارجاعاتي بودند كه در مقاله به آثار خود آنها شده بود. اين قطعه ويراستاري شرم آور، مستقيماً جايزه ايگنوبل ادبيات را در سال ۱۹۹۶ براي آنها به ارمغان آورد.(جايزه ايگنوبل به كساني اهدا مي شود كه نخست مردم را خندانده و سپس به فكر فرو برده باشند. ـ م)

با وجود افتضاحي كه به بار آوردند و به رغم تظاهر به فمينيست بودن، اين ويراستاران، نرهايي غالب در صحنه لك دانشگاهي هستند (Lek، يا «صحنه» اصطلاحي است در رفتارشناسي و به ناحيه ويژه اي جدا از محل لانه سازي و تغذيه اطلاق مي شود كه از آن براي نمايش هاي معاشقه اي پيش از جفت گيري استفاده مي شود. در صحنه يك يا چند كانون وجود دارد كه درگيري بين نرها براي تصاحب قطعه زميني كوچك در آن به اوج خود مي رسد. با دور شدن از كانون، قلمروها بزرگتر و درگيري ها كمتر مي شوند. اما نرهايي كه زمين هاي حاشيه اي را تصاحب كنند موفقيت چنداني در جفت گيري نخواهند داشت،  زيرا ماده ها اغلب جلب  نمايش ها و فعاليت هاي شديد نرهاي مركزي مي شوند. داوكينز با تشبيه موقعيت مورد نظر به لك اشاره مي كند كه چگونه اين ويراستاران به مثابه نرهاي غالب  گران ترين قطعه در مركز صحنه را اشغال كرده و از آن دفاع مي كنند- م). اندرو راس خود از چنان جسارتي روستايي وار و ناشي از موقعيت برخوردار است و آنقدر بي نزاكت است كه بگويد، «خوشحال خواهم شد اگر از شر دپارتمان هاي ادبيات انگليسي خلاص شوم. چون از ادبيات متنفرم و دپارتمان هاي انگليسي معمولاً پر از كساني است كه عاشق ادبياتند.»؛ و به قدري از خود راضي است كه كتابي درباره «مطالعات علم» را با اين كلمات آغاز كند: «اين كتاب به تمام آموزگاران علم تقديم مي شود كه هرگز نداشته ام. نوشتن اين كتاب تنها بدون وجود آنها مقدور بوده است.» او و بارون هاي «مطالعات فرهنگي» و «مطالعات علمي» همكارش آدم هاي نامتعارف بي ضرري در كالج هاي ايالتي درجه سه نيستند. بسياري از آنها بر كرسي استادي برخي از بهترين دانشگاه هاي آمريكا تكيه زده اند. اين نوع افراد در كميته هاي انتصاب حضور مي يابند و بر دانشگاهيان جواني كه ممكن است مخفيانه سوداي يك كار آكادميك «شرافتمندانه» در مطالعات ادبي يا مثلاً انسان شناسي را در سربپرورانند اعمال قدرت مي كنند. اطلاع دارم- چون بسياري از آنها به من گفته اند- كه آنجا محققان صادقي هستند كه اگر جرأت كنند افشاگري خواهند كرد، اما با تهديد وادار به سكوت مي شوند. آلن سوكال قهرمان آنهاست و كسي نيست كه از ذره اي شوخ طبعي يا عدالت دوستي بهره مند باشد و با آنها هم راي نشود. به هر حال اين مي تواند كمكي باشد هرچند اصلاً ارتباطي با آن ندارد كه صلاحيت چپي خود سوكال بي عيب و نقص است.

سوكال در يك تجزيه و تحليل مشروح پس از حقه مشهورش، كه براي چاپ به «متن اجتماعي» ارسال شد اما همانطور كه انتظار مي رفت آنها از چاپش خودداري كردند و جاي ديگري انتشار يافت، اشاره مي كند كه، علاوه بر حقايق نيم بند، كذب ها و استنباط هاي نادرست متعدد، مقاله اصلي او حاوي جملاتي نيز بود كه «به لحاظ نحوي صحيح اما فاقد هرگونه معنايي بودند.» او افسوس مي خورد كه تعداد اين جملات اخير زياد نبوده است: «براي ساختن آنها خيلي زحمت كشيدم اما دريافتم كه جز در موارد نادر طغيان الهام، فاقد مهارت كافي براي اين كار هستم.» اگر سوكال قرار بود تقليد شوخي آميزش را امروز بنويسد، مطمئناً مي توانست از يك برنامه كامپيوتري استادانه كه اندرو بولاك (A.Bulhak)از ملبورن نوشته است كمك بگيرد. نام اين برنامه «ژنراتور پست مدرنيسم» است و هربار كه در سايت www.elsewhere.org/cgi-bin/postmodern از آن ديدار كنيد با استفاده از اصول دستوري بي عيب و نقص، خود به خود يك گفتمان پست مدرن جديد و تروتميز براي شما مي پزد كه پيش از آن هرگز ديده نشده است. من همين حالا آنجا بوده ام و او براي من يك مقاله ۶ هزار كلمه اي با عنوان «نظريه كاپيتاليستي و پارادايم پيرامتني متن» نوشته ديويد وردر و رودولف دوگاربانديه از دپارتمان ادبيات انگليسي دانشگاه كمبريج توليد كرد (و حق هم همين است، چون كمبريج بود كه مناسب ديد به ژاك دريدا مدركي افتخاري بدهد). در بخشي از اين اثر عالمانه تحسين برانگيز چنين آمده است:

اگر كسي نظريه كاپيتاليستي را بيازمايد، با يك گزينش روبه رو خواهد شد: يا ماترياليسم نومتني را رد مي كند يا نتيجه مي گيرد كه جامعه داراي ارزش عيني است. چنانچه وضع ناباوري ديالكتيك را بپذيريم، ناگزير بايد از ميان گفتمان هابرماسي و پارادايم پيرامتني متن يكي را برگزينيم. مي توان گفت كه موضوع در نوعي ناسيوناليسم متني كه حقيقت را نيز به عنوان يك واقعيت دربر مي گيرد، متني سازي مي شود. به يك معني، در پارادايم پيرامتني متن فرض بر آن است كه واقعيت از ناخودآگاه جمعي حاصل مي شود.

از ژنراتور پست مدرنيسم ديدن كنيد. اين سايت به معني واقعي كلمه منبع بي كراني از چرنديات است كه به طور كاملاً تصادفي ايجاد شده اند و به لحاظ نحوي كاملاً صحيح هستند تنها تفاوت آنها با جنس اصل در آن است كه خنده دارتر و سرگرم كننده ترند. شما مي توانيد روزانه هزاران مقاله توليد كنيد، مقاله هايي منحصر به فرد و آماده چاپ، مملو از پي  نوشت هاي شماره گذاري شده. دستنوشته ها بايد براي «هيات سردبيري» ژورنال «متن اجتماعي» ارسال شوند، يك خط در ميان و در سه نسخه.

سوكال و بريسمون براي انجام وظيفه دشوارتر بازيافت محققان واقعي در دپارتمان هاي علوم انساني و مطالعات اجتماعي به گراس و لويت پيوسته اند تا سرمشق دوستانه و همدلانه اي از دنياي علم به آنها هديه كنند. بايد اميدوار باشيم كه از اين سرمشق پيروي شود.

Nature, 9Jul.1998, 394: 141-143

ترجمه اين نقد كتاب از روي نسخه تجديد چاپ شده آن در مجموعه مقالات ريچارد داوكينز، «گماشته شيطان» (۲۰۰۳)، ويراسته لاتا منون (L.Menon) انجام شده است.

Dawkins, R. 2003. A Devilصs Chaplain. Weidenfeld & Nicolson.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
یکشنبه پنجم آبان 1387
چه کسی مارکس را دفن کرد؟

كتاب انديشه

چه كسی ماركس را دفن‌كرد؟

مارکس

 روزبه كریمی:آیا ماركس؛ همان ماركس كه می‌نوشت، فكر می‌كرد، سازمان می‌داد و... خلاصه: همان «ماركس اصلی» از «ماركس‌بودن»‌پشیمان گشته است؟ آیا آن تصوری كه ما از او داریم، ماركسیست‌ها برای‌مان تدارك دیده‌اند؟ گویی روایت ماركس، فقط به واسطه ماركسیست‌ها امكان داشته است، چندان كه روایت هگل به واسطه ماركس؛ البته به قول «پوپر». سیریل اسمیت، در كتاب «ماركس و هزاره نوین» به سختی در تلاش است تا ماركس را از دست «ماركسیست‌ها»‌نجات دهد:‌ از دست انگلس، لمین، پلخانف، كائوتسكی، تروتسكی یا استالین: «آنانی كه ماركس را دفن كردند». او در سه فصل پایانی كتاب كوشیده تا نشان دهد، مساله انسانیت، كه از جوانی تا پیری، مولفه راهبردی ذهن ماركس بوده است، چه ابعاد و مشخصاتی در دستگاه ماركس یافته است: ‌آنچه به كوتاهی می‌توان انسانیت همبسته یا اجتماعی خواند. این مساله گنجی بوده كه مارهای فراوان بر آن خوابیده‌اند. «... [ماركس] در تمام عمر خود كوشید كشف كند كه چگونه انسان‌ها می‌توانند به طریقی كه در خور طبیعت آنها باشد، زندگی كنند، اما هیچ‌‌كس به این نكته توجهی نكرد، نام او كارل ماركس بود»‌ (ص 52). اصلا دقت كرده‌اید، ماد و ماركسیست‌ چه قرابتی با هم دارند؟ اگر سیریل اسمیت، فصل دوم كتاب «ماركس و هزاره نوین» را ادامه می‌داد، دقیقا به چنین اماره‌ها و قرابتی نیز دست می‌یازید، فصل دوم به پایان می‌رسد و او ناچار عنان قلم را در (زم ماركسیست‌ها) نگه می‌دارد. از اسمیت و با ترجمه فاتح رضایی، كتاب دیگری (كارل ماركس و خودآفرینی انسان) را هم پیش‌تر خوانده بودیم. آنجا نیز مترجم متذكر شده بود: «فروپاشی شوروی»، بازخوانی ماركسیسم را لازم آورده است. «اسمیت، فیلسوف تروتسكیست اسبق هم پس از فروپاشی سر از لاك بیرون آورده و می‌خواهد افكار فلسفی ماركس را كه از نظر او جوهره اندیشه‌های سوسیالیستی او [است]، بازخوانی كند و انبوهی از خزعبلات را كه امروزه تحت نام انواع ماركسیسم رایج است، بپالاید» (اسمیت، 1385).
1- فروپاشی در «ترمینولوژی بازخوانی ماركسیسم»، شاه لغت است. فروپاشی در تقویم بازخوانی، سرآغاز است. دقیق‌تر: در ایدئولوژی بازخوانی و در سخن چیره بر نقد چپ‌گرایانه ماركسیسم دهه 90 قرن بیستم و آغاز قرن بیست‌ویكم، دالی اعظم است. پیش‌فرضی است كه بازخوانی بر آن بنا می‌شود. چنین مرجعی در گفتار بازخوانی، مقدس است. حتی اگر وقتی حرف از فروپاشی می‌شود، لب‌ها گزیده شود یا سرها افكنده، اما برای انسجام هویتی «بازخوانی» لازم است كه فروپاشی همواره همچون استارت بازخوانی به رسمیت شناخته شود. فروپاشی، لاك‌های بسیاری را شكست، سرهای فراوانی را به سنگ كوبید و حجم قابل توجهی فولاد را ذوب كرد. در گام اول اما باید رویاروی این خوش باشی پیچیده در تظاهر به «شكفتن استعدادهای فروخفته» پس از فروپاشی بلوك شرق ایستاد. فروپاشی البته سبب نشد بسیاری به این فكر افتند كه یا: سوسیالیسم قرن 20، از اساس ایراد داشته است؛ یا: فلسفه برابری‌طلبی، ذاتا معیوب است؛ یا: حداقل این استالینیسم بوده كه سوسیالیسم را منحرف ساخته است.
از سوی دیگر، فروپاشی البته هنوز برای بسیاری چپ‌های سنتی، حكم ترومایی دارد كه هنوز رمزگشایی نشده است و آنها هم باور ندارند كه روزی باید به این رمزگشایی تن در دهند:‌ آنها هنوز اصرار دارند كه بازخوانی ماركسیسم كار «هرخری» نیست و تا روزی نیاید كه همه آگاهی‌ها، همه توانایی‌ها و امكانات برای این‌كار حاضر نباشد، بازخوانی، كاری است سبك‌سرانه و خام‌دستانه «مگر كشك است كه 70 سال اندیشه و عمل انقلابی- سوسیالیستی را یك نفر و یكجا بنشیند و نقد كند؟!»
در این منظومه نقد یك تجربه جمعی انسانی، به شناسایی شیء آزمایشگاهی فروكاسته می‌شود كه نیاز دارد دانشمندان و ابزارهای دقیق روز مهیا باشند تا آن را واكاوند، غافل از اینكه نه‌تنها هر مطالعه‌ انسانی، لاجرم آمیخته است به پیش‌داوری‌ها و احساسات نادقیق، بلكه نقد تجربه‌ای چون ماركسیسم، الزاما از مسیری جز درآمیختگی حس و دقت، شك و یقین نخواهد گذشت. تجربه‌ای كه خودش از دل این درهم‌‌آمیختگی سر برآورده است.
گذشته از این گفتار ملال‌آور چپ سنتی، مرزبندی با سرخوشی پیچیده در انواع «گفتارهای بازخوانی» ضروری است. هر چپی از پی فروپاشی، از خواب پریده‌ای است بداخلاق كه دست‌اش دنبال سیگار می‌گردد و ناخودآگاه ته‌مانده سرد و تلخ چای شب مانده را سر می‌كشد. او خواب نمایی است كه از ترس رویای‌اش به گند واقعیت برمی‌گردد یا به تعبیری «پناه می‌آورد». اگر گفتار سنتی چپ، همه را می‌خواند تا ظهور علم و ابزار دقیق برای بازخوانی فروپاشی منتظر بمانند، سرخوشی گفتار بازخوانی نیز از جمله در همین علم‌گرایی بروز می‌یابد: حالا كه آن شور بچه‌گانه فرونشسته است، بیاییم بنشینیم، خیلی مودب، علمی و بی‌دغدغه، حرف اصلی ماركس را بیرون بكشیم، دلایل انحراف افراد را بازشناسیم و بگوییم چرا سوسیالیسم شكست خورد .... ازقضا اندك صداقتی هم اگر در ژست پسافروپاشی چپ باشد، همراه است با عنق‌بودن و عصبیت. فروپاشی اگرچه گشودن عرصه‌ای بود، اما ضمنا به ته رسیدن نسلی بود كه با آرمان ‌زاده شد، به آرمان زنده بود و پیكار می‌كرد و ناگهان بی‌‌آرمان گشت، برج‌ساز شد یا تاجر فرش و كاغذ، چاق شد و اهل عیاشی.
جانشینی این دو چهره، خوشایند نیست چه كه فراتر: ‌خبر از پایان عصری و شروع زمانه‌ای دارد كه در آن سیاست حقیقت به سیاستمداری نقل مكان كرده است. خصوصا باید با سرخوشی بازخوانی، از سوی چپ‌هایی مرز كشید كه پس از فروپاشی «سراز لاك» درآوردند.
2- یك پای دیگر گفتار بازخوانی اسمیت، همان كلیشه «بازگشت به ماركس ناب»‌است كه از‌قضا سخت بی‌تمكین است. با این تذكر نخ‌نما كه: ماركس، طی دهه‌ها و هر بار از سوی چهره‌ای یا جریانی، به انحراف رفته است و دستاویز منافع گروهی و زودگذر شده است:‌ لنین، مائو، كاسترو، چه و... آموزه ماركس را از هسته اصلی‌اش به در برده‌اند. یك‌بار برای همیشه اما موبه‌مو باید با این كلیشه دهه 80 و 90 تسویه‌حساب كرد. فاتح رضایی، دیر به فكر افتاده تا سیریل اسمیت را با چنین رویكردی به ایران معرفی كند. پیش‌تر مصطفی رحیمی و این سال‌ها، هوشنگ ماهرویان، نسخه ایرانی (اما انصافا، سراپا مبتذل‌تر) این گفتار را برای‌مان پیچیده‌اند.
بازگشت به خویشتن ماركس، اولا این نكته را متذكر می‌شود كه كسانی (از انگلس تا «انواع ماركسیسم رایج امروز»‌) ماركسیسم را جعل كرده‌اند وگرنه ماركس، خودش تاكید كرده است كه «ماركسیست نیست»!
مسلما اگر ماركسیسم را اندیشمندان پس از او ابداع كرده‌اند، ماركس نمی‌توانسته ماركسیست‌ باشد. اما گره اصلی این استدلال، این است كه «مگر بازخوانی ماركس، ملك انحصاری و ابزار اختصاصی عده‌ای خاص (مثلا، سیریل اسمیت) است كه مثلا لنین یا انگلس نباید به آن دست می‌یازیده‌اند. ساده‌تر: گیریم كه لنین یا انگلس، ماركس را طور دیگری تفسیر كرده‌اند و خوانده‌اند، مگر آقای اسمیت به خودش حق نمی‌دهد ماركس را طوری بخواند كه (به‌ ادعای خودش) تاكنون سابقه نداشته، حال آیا لنین، پلخاتف یا انگلس حق چنین كاری نداشته‌اند؟» این گرایش در گفتار بازخوانی را البته بهتر فهمید وقتی متوجه بود كه گفتاری، تا نو و بدیع جلوه كند، چاره‌ای ندارد جز آنكه تاریخ را طوری بخواند كه گویا تاكنون «بازخوانی»‌ در سنت‌ ماركسی سابقه. نداشته و این نخستین‌بار است كه كسی نشسته تا پیام ناب ماركس را استنباط كند و عفاف را از چهره‌اش كنار زند وگرنه به استناد برهان اقامه شده خود این گفتارها، بازخوانی در سنت ماركسی شاید با خود ماركس آغاز شده، اصلا با انگلس، لنین، مائو و... مسبوق سابقه بوده است. گیریم برخی از این بازخوانی‌ها رو به ارتجاع داشته است.
تاكید اسمیت (ماهرویان یا رحیمی) این است كه لنین و دیگران بنا بر اقتضای زمانه‌شان ماركس را تفسیر می‌كرده‌اند، اما این دوستان، فارغ از زمانه و اقتضائاتش، بی‌طرفانه و علمی نشسته‌اند تا ماركس را از «سایه‌های‌اش»‌نجات دهند اما از قضا روی جلد كتاب اسمیت، او را لو می‌دهد: ‌ماركس در «هزاره نوین»: دوستان بازخوان می‌كوشند ماركس را برای عصری باز سازند كه در آن هر متفكری می‌باید حرمت بوروكراسی بازار و دولت را پاس دارد. در هزاره‌ای كه سیاست همچون پیكار رهایی‌بخش فی‌الفور باید از بساط متفكری برچیده شود. هر یك از این بازخوانی‌ها نیز سوگند می‌خورند كه هسته‌ای اصلی، آموزه ناب و پیام واقعی ماركس را ارائه می‌دهند. گریبان آنها را باید درست در اینجا چسبید (همان‌جا كه ظاهرا نقطه قوت‌شان است)، باید پرسید: پس چگونه در هر نسخه‌ای، پیام اصلی ماركس یك مفهوم خاص است:‌ یك‌بار «مدرن‌شدن»، یك‌بار «دموكرات بودن» و مثلا نزد اسمیت «انسانیت همبسته و اجتماعی».
اما این بت ساختن از ماركس، پیوند تنگاتنگی دارد كه با كمرنگ ساختن یا حمله به لنین؛ همچون چهره‌ای مركزی در به كار بستن آموزه ماركسی دولت. یعنی همان‌ كسی كه خطر كرده و ماركس را به اقتضائات عمل آلوده ساخته است. اسمیت در بخش «دفن‌كنندگان» ماركس، فصلی را هم در نقش لنین در این میان می‌پردازد. او خطاهای لنین را در دنباله‌روی‌های‌اش از پلخانف یا كائوتسكی و نیز تشكیل دولت كارگری كه هرگز در مرام ماركس نبوده است، برمی‌شمارد. او می‌كوشد ثابت كند لنین هم در درك جبرگرایانه از ماركس سهم داشته است. این موضع درباره لنین محتاج است به اینكه «دفترهای فلسفی»‌ماركس، ماحصل بازخوانی لنین از منطق هگل «از اول تا آخر»‌است. سیریل اسمیت در صفحه 99، خیلی بی‌اهمیت از كنار این متن از قضا اثرگذار و عمیق‌ لنین در می‌گذرد. هوشنگ ماهرویان البته در نسخه‌ای مبتذل‌تر همین رویكرد را پیش می‌گیرد. او «در آیا ماركس فیلسوف بود؟» در فصلی كه از تفسیر دیالكتیك نزد ماركسیست‌ها سخن می‌گوید، جایگاه فهم درخشان لنین از هگل را «در دفترهای فلسفی» می‌ستاید و‌ آن را یگانه می‌داند. اما این روزها (و مثلا در یادداشتی درباره لنین در صفحه 10 روزنامه كارگزاران به تاریخ 22/10/86) او به كل این اثر فلسفی لنین را فراموش می‌كند و لنین را به واسطه «ماتریالیسم و امپریوكرتیكیسم» ماتریالیستی جبر باور و مكانیكی می‌داند كه دیالكتیك را با فهم ناقص شرقی‌اش درك می‌كرده است.
اسمیت لااقل در این كتاب، اذعان می‌كند كه آخرین اثر لنین بر باروی سنگین استالینی تاثیری نداشته است، اما «نسخه ایرانی بازخوانی»، حاضر است دروغ بگوید.
منظومه و تجدید نظرخواهانه اسمیت، درست زمانی در حال چیده شدن است كه همه ابرها كنار رفته و شكست تاریخی سوسیالیسم قربانیانش را گرفته است و غبارها فرو نشسته، اما لنین درست زمانی در درك خویش از ماركسیسم و ماتریالیسم شك كرد و سر صبر به تفكر و نظر رو آورد كه یك لحظه بی‌احتیاطی، قربانی‌ها و حسرت‌های بسیاری روی دست می‌گذارد: (به تعبیر خود اسمیت) در هنگامه آغاز جنگ، سر در لاك برد و فكر كرد. از قیاس همین دو لحظه‌ای كه اسمیت و لنین به بازخوانی سنت ماركسی و ماتریالیستی رو می‌آورند، می‌توان عیار تفكر نزد لنین و اصالت بازخوانی او را تصدیق كرد. درست اینجاست كه می‌توان درك كرد:‌ لنین با تقدیس عمل ماركس را دفن كرده است یا اسمیت.

مارکس و هزاره نوین
نویسنده: سیریل اسمیت
ترجمه: فاتح رضایی
نشر: نیکا
شمارگان: 1000 نسخه
قیمت: 4800تومان

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه نهم مهر 1387
نگاهی به مفهوم فراموش شدگی نویسندگان ایرانی

 

نگاهی به مفهوم فراموش شدگی نویسندگان ایرانی

 

بخش اول:

ما متهم می کنیم

مهدى يزدانى خرم: ادبيات داستانى ايران بعد از اعلام موجوديت خود، سبك ها و قالب هاى فراوانى را تجربه كرد. اين جريان در سال هاى اخير و بعد از تجربه چندين دهه و ده ها نويسنده مختلف، با يك معضل تاريخى روبه رو است، چيزى كه باعث شده، آثار نويسندگان ايران، كمتر در حافظه مردم باقى مانده و ما با عنوان و مقوله «فراموش شدن» روبه رو باشيم. جداى از آثار عامه پسند و تك چهره هايى كه توانسته اند سال هاى سال در ذهن جامعه خود باقى بمانند، اكثر نويسندگان بزرگ اين سرزمين به غير از علاقه مندان جدى و پيگير ادبيات داستانى، در كمتر جايى شناخته مى شوند.

اين نگاه فراز و فرود هاى خاصى دارد، مثلاً ممكن است نويسنده اى مانند چوبك در جنوب ايران، بيشتر شناخته شده باشد و يا صادق هدايت و بوف كور، در ادبيات شفاهى مردم حضور دارند... اما مشكل طولانى عدم رابطه پررنگ بين داستان نويسان و مردم، نه تنها برطرف نشده، بلكه هنوز يكى از دغدغه هاى نويسندگان ايرانى است. اتفاقى كه باعث مى شود من اين گزارش شتابزده را بنويسيم، حركت آرام و كند جامعه به سوى آثار نويسندگانى است كه به نوعى، جزء نويسندگان جدى جامعه محسوب مى شوند. براى اين گزارش چند محور اصلى را پيشنهاد مى كنم:

۱- در سبك شناسى آثار ادبيات جهان، مفهوم كلاسيك شدن آثار و نويسنده ها، امرى بديهى است. در اين كنش علاوه بر بسيارى از آثار ادبى كه به واسطه زمان در معناى كلاسيك قرار گرفته اند، آثار و نويسندگانى هم هستند كه با خلق فضاها و روايت هاى منحصر به فرد در دوره خود جاودانه شده و پايه اى براى ادامه ادبيات داستانى در آن دوره به خصوص مى شوند. در ايران اين اتفاق در حوزه شعر قديم به خوبى مى افتد، حافظ و سعدى دو نمونه بارز از آدم هايى هستند كه توانستند با حضور در ذهن جامعه معاصر خود و بعد از خود، راه را براى خوانش اشعار كهن ديگر بازتر نمايند.

و يا در ادبيات آمريكاى جنوبى با ظهور ماركز، نويسندگان ديگرى نيز توانستند راه خود را به خانه هاى مردم باز كنند. با آغاز دوره جديد ادبيات ايران، جامعه ايران كه ذاتى محافظه كار دارد، در مقابل اين جريان مقاومت كرد و با نگاهى مشكوك به اين ژانر روايى جديد نگريست. اين جريان بالاخره توانست راه خود را بيابد، اما يك نكته مهم باعث شده كه مردم، نويسندگان خود را فراموش كرده و ما هيچ گاه اقبال عمومى نويسنده اى مانند ماركز، يوسا، گونترگراس و .. را در ايران نمى بينيم. اين نكته به همان مفهوم كلاسيك شدن آثار بازمى گردد. به جرات مى توان گفت، كمتر اثرى در حوزه ادبيات وجود دارد كه توانسته باشد، در دوره خود و يا بعد از خود به اثرى كلاسيك و همه گير تبديل شده و بتواند پايه و بسترى را براى پيشنهاد آثار بعد از خود ايجاد كند.

«بوف كور» شايد يكى از معدود آثارى باشد كه قابليت و توانايى ايجاد اين جريان را داشته باشد، اما ضد تبليغ وسيعى كه براى اين اثر از سوى حكومت ها انجام شد، موجب گرديد تا صادق هدايت به عنوان شخصيتى كه جرات اعتراض و هنجار شكنى را مى دهد شناخته شده و جامعه ايران كه اصول گرا و سنت گرا است، به وى روى خوش نشان ندهد. يكى از عواملى كه باعث كلاسيك شدن يك رمان و يا داستان هايى كوتاه مى شود، عنصر نگاه روان شناختى به مفاهيم و روايت هايى است كه در جامعه وجود دارد و اين امر دقيقاً ارتباط مستقيمى با سنت تفكر در جامعه مورد نظر دارد. با حضور اين تفكر گرايى و خرد ورزى اثر ادبى از موقعيت تزئينى و يا سانتى مانتالى كه برايش قائل شده اند، خارج شده و به يك وصف حال و روايت هنرمندانه و خلاق از تاريخ و روزگار مردم خود تبديل مى شود.

ادبيات داستانى ايران نيز با همين منش آثارى را خلق كرد كه در هر دوره به دنبال بيان گوشه اى از وضعيت موجود انسان خود بود. اما، ضعف و زوال انديشه و تفكر در جامعه ايران از عواملى بود كه داستان ايرانى كمتر توانست، جايگاه كلاسيك خود را يافته و بتواند، در ذهن جامعه به عنوان ابزار درخشانى براى نقد و بيان روزگار آنها به شمار آيد. سياست زدگى، بى سوادى و از همه مهمتر نسبت چند صدساله اى كه در باب مفهوم ادبيات و هنرمندى وجود داشت از مهمترين دلايل بود. جامعه ايران در طول سال هاى سال با وجود حشرو نشر با شعر و ادبيات، آن را داراى مرتبه اى قدسى دانسته و به عنوان ابزار جلاى روح درك نموده بود. از سويى ديگر آثارى كه سويه اجتماعى ترى داشتند، مانند عبيد، سوزنى سمرقندى، ميرزاده عشقى و ... در ذهن اخلاق گراى جامعه، جاى اصلى خود را نيافتند و در مرتبه عوامل فساد و يا سقوط اخلاق قرار مى گرفتند. ادبيات مدرن داستانى نيز به نوعى به سرنوشت جريان دوم نزديك تر است.

نويسندگانى مانند هدايت، چوبك، ساعدى و ... در آثار خود به سراغ ارزش ها و مفاهيمى رفتند كه جامعه دودستى به آنها چسبيده بود و با نزديك شدن به آنها و يا نقدشان، ذهن عمومى، موضع دفاعى مى گرفت. پس اين ادبيات جديد كه «شعر» هم نبود، با وجود دغدغه هاى اجتماعى، نمى توانست به آن جايگاه كلاسيك دست يافته و در ذهن جامعه تسرى پيدا كند. نكته مهمتر اين كه اصولاً تاريخ ايران، حداقل در اين صد سال اخير، نشان داده كه در جامعه ايران، آدم ها كلاسيك مى شوند و آثار با وجود اين كه مهمترين مظهر وجودى اين آدم ها هستند، نمى توانند به اين مقام نزديك شوند. جامعه ايران به دليل اين كه در دوره اى از تاريخ دچار فترت شده و از جريان روز جهان دور مانده، به نوعى ايده آليسم و قهرمان پرورى دچار گرديده كه در هر دوره تعريف ها و مصداق هاى متفاوتى داشته است.

اين مردم كه همواره به دنبال يك رفاه حال نسبى و حقوق مناسب بوده اند، از مصاديقى كه وضعيت ناخوشايند و تيرگى ها را به رخشان بكشد، چهره مى پوشانده اند و ادبيات داستانى مدرن ايران كه بيانگر همين وضعيت بود، اقبال شعر باشكوه حافظ و يا انسان گرايى آرمانى سعدى را نيافت. اگر دقت كنيم، در مى يابيم كه تنه اصلى جامعه ايران در سال هاى نه چندان دور هم به دنبال آرمان ها و الگو هاى سياسى و يا اجتماعى اى است كه با شناخت معضلات او، حركت عملى انجام دهد. اين جامعه با اين خصوصيات ادبيات داستانى را (شعر وضعيت ديگرى دارد) به تئورى گرايى و نگاهى نظرى متهم مى كرد. براى همين است كه بسيارى از نويسندگان ايران كه تا حدودى در ذهن جامعه باقى مانده و به عنوان «شخص» كلاسيك شده اند، آنهايى هستند كه سابقه مبارزه، عمل گرايى برون متنى و يا شخصيت سياسى داشته اند.

بزرگ علوى، جلال آل احمد، خسرو گلسرخى و ... از اين دسته اند، در حالى كه نويسندگان به مراتب ارزشمند ترى مانند هدايت، ساعدى، صادقى، ابراهيم گلستان و ... هيچ گاه دچار اين كلاسيسيسم نشده و بيشتر در ذهن آدم هاى كتابخوان و يا كسانى كه با ادبيات سرو كار دارند، حضورى پررنگ دارند. پس اين اتفاق ظريف كه ريشه اى اجتماعى دارد باعث شده كه جامعه در بسيارى از سال هاى سپرى شده از نويسنده خود، انتظار عمل بيرونى داشته و كمتر شده كه نويسنده اى با آثارش در ميان جامعه كلاسيك شده و راه را براى داستان نويسان و آثار بعدى باز كند. شايد به جرات بتوان گفت اين اتفاق را تنها نويسندگانى مانند محمود دولت آبادى، دانشور و يا جلال آل احمد به وجود آوردند كه وضعيت دولت آبادى دلايل خاص خود را دارد.

۲- بايد گفت كه دوره قاجار با وجود اين كه بسترى براى خلق آثار درخشان ادبى شد، نگاه مردم را به مفهوم ادبيات عوض كرد. اشرافيت و بورژوازى سردمداران اين حكومت به خصوص از دوره ناصرى به بعد، موجب شد تا آثارى خلق شود كه فهم و دسترسى آن براى توده مردم دشوار بوده و به غير از دوره كوتاه مشروطه، نويسنده، شاعر و يا كاتب ها كه عموماً به دربار وابسته بودند، نوعى بيان ادبى را بسازند كه از فضاى جامعه دور بوده و زبان فرهيخته دور از اجتماعى داشته باشد.

«مكتب بازگشت» شايد يكى از عواملى بود كه باعث شد تا شاعر و هنرمند دوره قجرى، از جامعه خود دور شده و در فضاهايى حركت كند كه مصداق اجتماعى كمى دارد. پس نگاه جامعه به شاعر و يا نويسنده در حد نگاه به مفهومى زينتى پائين آمده و عمده آثار ادبى دوره قجرى از نظر ادبى ارزش داشته ولى در جامعه خود، طرفدار پيدا نكنند. پس مردم زجر ديده اين سرزمين با درك دقيق از وضعيت ذكر شده نمى توانستند با درك آثار دوره خود، ادبياتى را كه داشت مفاهيم قرون گذشته را تكرار مى كرد در سينه جاى دهند. اين ذهنيت در آغاز دوره جديد ادبيات ايران به شدت مسرى شده و شعارگرايى، عدم اعتماد و همچنين بدبينى مردم به اشرافيت پايه گذار ادبيات جديد به اوج رسيد.

در اين اوضاع بايد درك كرد كه ادبيات داستانى كه ژانر تازه اى بود با حمله به تفكرات پوسيده اجتماعى از يك سو و سياه نمايى ها و يا روايت هاى كابوس وار، نتوانست با ذهن جامعه كه سال ها بود با روايت هايى اين چنينى روبه رو نبود، ارتباط عميق برقرار كند. نويسنده بزرگى مانند صادق هدايت در اين سال ها، علاوه بر رويارويى با ذهن راكد جامعه با سانسورهاى شديد حكومتى نيز روبه رو است، از سويى ديگر، آثارى كه در اين خفقان مى توانند به خانه ها راه پيدا كنند و به سرعت هم فراموش شوند، آثار عامه پسندى هستند كه از جامعه خسته، تفكر نخواسته و به جاى دور شدن از لمپنيسم جامعه بر آن دامن مى زنند. محمد حجازى از اين نمونه است او و نويسنده هايى مانند او به دليل اينكه، آثارشان اجازه همذات پندارى سانتى مانتال را به مخاطب مى داد و از سويى ذهن مخاطب را درگير يك مفهوم مهم روايى نمى نمود، توانستند تا در ذهن جامعه حضور يابند.

جامعه ايران با اين اوصاف نويسندگان بزرگ خود را به راحتى نپذيرفته و چون نفرت از اشرافيت و بورژوازى در خون آنها باقى مانده بود، ادبيات را از عناصر و مظاهر آن دانست. در اين ميان برخى چهره هاى كم ارزش و كم مايه نيز با غربى نمايى و آشفته كردن صورت ظاهرى جامعه، خشم و يا به قول سپانلو «حسادت» جامعه را برانگيخته و باعث شدند تا ادبيات جديد با همه صبغه هاى عميق اجتماعى، نتواند به عمق جامعه نفوذ كند. از سويى ديگر اوضاع سياسى درهم ريخته و اتفاق هاى اجتماعى، اجازه ايجاد بستر آرامى را كه اين ادبيات بتواند در آن حركت كرده و اعتماد مردم را به دست بياورد، نمى داد. شهريور ،۱۳۲۰ تبعيد رضاخان، كودتاى ۲۸ مرداد، درگيرى هاى حزبى و... موجب شدند تا جامعه در ادبيات به دنبال شعار و يا آرمان گرايى اى باشد كه هيچ گاه به دست مردم نرسيده بود.

پس دو شكل مختلف از ادبيات داستانى به وجود آمد. نخست آثارى كه در راستاى اين آرمان خواهى، ابزارى براى شعار دادن و يا اغراق هاى تصنعى شده اند كه در مدت زمان كوتاهى و بعد از فروكش كردن آن واقعه و يا اتفاق اجتماعى _ سياسى به سرعت فراموش شدند و دوم، داستان هايى كه با درونى كردن كليت رفتارى وضعيت موجود جامعه، روايتى را ساختند كه صبغه هاى روان شناختى و رفتارشناسانه اين جامعه را بيان كردند. اين دسته از آثار متهم به همان برج عاج نشينى شده و يا به دليل همان ذهنيت هاى مشكوك به وجود آمده، نتوانستند در خانه هاى مردم باقى بمانند. نويسندگان جريان ساز ايرانى جداى از فضاها و ديدگاه هاى منتقدى كه در آثارشان وجود داشت، از خودى ها و حكومت ها نيز ضربه خوردند.

نبردهاى حزبى و يا آراى متناقض باعث شده تا جامعه از اختلاف هاى درونى ميان جامعه نويسندگان كه البته در همه جاى دنيا هم وجود دارد، تعبير به تناقض گويى ايشان كنند. ديكتاتورى و عدم درك صحيح از دموكراسى اجتماعى موجب شد تا هم مردم و هم نويسندگان نتوانند صداهاى همديگر را بشنوند و انتخاب كنند. در ضمن سنت ديكتاتورى باعث شد كه بسيارى از نويسندگان براى خود دربار تشكيل داده و بكوشند به مردم درس بدهند، اين شايد بزرگترين اشتباه داستان نويسان ايرانى بود. به طورى كه نويسندگان مستقل در اين كشور كمتر توانسته اند اقبال و ماندگارى عمومى پيدا كنند، بسيارى از نويسندگان پدرسالار و يا حزبى، جايگاهى بهتر داشته اند.

حزب توده كه شايد بهترين يادگار و سنتى كه باقى گذاشت، ترويج سنت كتابخوانى در ايران بود، با توجه نويسندگان به خود روبه رو شده و بعد از فاش شدن چهره اصلى اش، بسيارى از همين نويسندگان را هم منفور كرد. شنيده ام كه نويسنده اى مثل تنكابنى در آلمان دستفروشى مى كند! در حالى كه همين نويسنده كه الحق برخى داستان هاى درخشان هم دارد، در دهه چهل و پنجاه با تيراژ و تجديدچاپ چندباره آثارش روبه رو بود. اين مثال دردناك را زدم تا بگويم كه فراموش شدن بسيارى از نويسندگان ايرانى به اين دليل بود كه به بسترها و جايگاه هايى مانند احزاب و گروه ها هم وابسته بودند و چون جامعه فقط يك بار به چنين جريان هايى اعتماد مى كند، به دليل فروپاشى و نابودى اين احزاب، نويسندگان و هنرمندان سمپاتيك خود را نيز به قهقرا مى كشد.

شايد اشتباه ديگر برخى از نويسندگان ايرانى در همين نكته باشد كه با مرجع كردن خود و استفاده از ابزارهايى بيرونى در كنار برخى آثار درخشان، اقبال عمومى يافته ولى وقتى كه آن ابزارها كاركرد خود را از دست مى دادند، ايشان نيز از ذهن عمومى جامعه اخراج مى شدند.

۳- نكته مهم ديگرى كه در اين موضوع قابل طرح است، يك پديده مهم اجتماعى است. تاريخ صد سال اخير ايران نشان داده كه حكومت ها، آن چنان علاقه اى به نزديك شدن مردم به نويسندگان و داستان نويسان جدى نداشته اند. اين اتفاق دلايل نسبتاً روشنى دارد كه عمده آن در روحيه نقدگراى آثار اين نويسندگان است. از سوى ديگر برخى اتفاق هاى كلان اجتماعى و سياسى مانند انقلاب ۵۷ و يا جنگ ۸ ساله، موجب شد تا نويسنده ايرانى به دليل شرايط پيش آمده يا كشور را ترك كرده و يا نتواند تريبون و جايگاهى براى ارائه آثار و دغدغه هاى خود داشته باشد، پس رابطه فرهنگى بين داستان نويس و جامعه به حداقل رسيده و جامعه نمى تواند تجربه ها و اتفاق هايى را كه در آثار اين نويسندگان خانه نشين شده مى افتد، درك كند.

او مثلاً بعد از جنگ و بعد از يك پروسه طولانى يك دهه اى با آثارى روبه رو مى شود كه در ذهن او تحليل نشده و نمى توانند رابطه معقولى را با او به وجود آورند. در حالى كه اين آثار بايد در سال هايى منتشر مى شدند كه جامعه در شرايط آرامى به سر برده و يا بتواند به آنها دسترسى داشته باشد. قصدم اشاره به وضعيت دهه ۶۰ است. بعد از اينكه جامعه در اوايل دهه پنجاه به آرامى، نام هايى مانند صادق هدايت، نيما، شاملو، ساعدى و... را پذيرفت و آثار ايشان در حال كلاسيك شدن در ذهن جامعه بود، ظهور جنگ تحميلى و متمايل شدن انرژى جامعه به سوى دفع دشمن باعث شد تا ادبيات داستانى در محاق فرو رود. از سويى ديگر ذهنيتى كه در اوايل دهه ۶۰ درباره نويسندگان به وجود آمده بود، موجب شد تا شرايط دست به دست هم داده و وضعيت نامساعدى را رقم بزنند.

تعطيلى دانشگاه تهران به مدت دو سال، كوچ نويسندگان و يا خانه نشين شدن آنها، عدم چاپ بسيارى از آثار و به انزوا كشاندن تنه اصلى ادبيات كشور و همچنين كاركردهاى غلط فرهنگى، يعنى ايجاد حس خصومت و بى اعتمادى مفرط به نويسندگان كه قسمت مهمى از روشنفكران را تشكيل مى دادند، باعث شد تا رابطه جامعه با آثار داستانى جديد كه ادامه سنت چهار دهه قبل بودند به حداقل برسد. در اين ميان حركت هاى اشتباه برخى روشنفكران و عدم درك صحيح تاريخى نيز اين اجازه را به برخى متوليان فرهنگى داد تا موجب حذف آنها شوند.

از سويى ديگر همان طور كه گفتم، جامعه ايران، به دليل خاطرات ناخوشايندى كه از مفهوم هنر در ذهن خود داشت، حركت هيستريكى نسبت به نويسندگان ايرانى انجام داده و نقد شخصيتى ايشان را پذيرفت. باز هم تاكيد مى كنم كه در ايران، آدم ها از آثار اهميت بيشترى دارند و به همين دليل، برخى اعمال شخصى نويسندگان ايرانى، در جامعه اى كه اخلاق گرايى حرف اول را مى زند، ناپسند دانسته شده و اين به كل نويسندگان تعميم داده شد. نكته جالب ديگر اينكه، چون حزب توده و به طور كلى، چپ ها، از مهمترين اقشارى بودند كه به ادبيات دلبستگى داشتند، و اين جريان ها در دهه شصت، از معاندين انقلاب به حساب مى آمدند، باعث شدند تا مردم نويسندگان ايرانى را متهم به ايستادگى در برابر خواست جامعه كرده و نقدها و حركت هاى روشنفكرى ايشان را تقبيح كنند.

اين حساب على و معلولى نادرست، كه شايد توده اى ها هم در آن بى تقصير نبودند ضربه محكمى به تنه داستان نويسى جوان ايران زد. با اين مثال ها و بسيارى دلايل ديگر مانند «سانسور» شديد و كمبود امكانات براى چاپ آثار نويسندگان در دوره دهه ،۶۰ گسست خاصى ميان جامعه و داستان نويسى ايران به وجود آمد. گسستى كه موجب شد تا آثار فراوانى كه در دهه شصت نوشته شدند، ديده نشوند و به دست مخاطبان اصلى خود نرسند. ترس جامعه خانواده دوست ايران از منحرف شدن فرزندان نيز به دليل تبليغات شديد و برخى مثال هاى ناجوانمردانه، نيز تشديد شده و نسل ميانسال اوايل دهه شصت، براى حفظ كانون خانواده، فرزندان خود را از داستان و خاطره آثار داستانى ايران محروم كردند.

در واقع بايد در اينجا چهار دليل اصلى را از عوامل فراموشى نويسندگان ايرانى دانست: نخست عدم اعتماد جامعه به مفهوم هنرمند، دوم اشتباه هاى روشنفكران در برداشت خود از مفهوم دموكراسى، سوم عدم كلاسيك شدن بسيارى از آثار ادبيات داستانى ايران و آخر وقفه هاى كوتاه مدت و يا بلندمدت، ميان جامعه و داستان نويسان.

بخش دوم:

چشمان بازمانده در گور

۴- از عوامل مهم ديگرى كه باعث شد تا ادبيات داستانى ايران نتواند با چهره اى عريان و مستحكم در ميان مخاطبان خود، حضور پررنگى داشته باشد، مسئله عدم تداوم و جوانمرگى نويسندگان ايران است. مرحوم گلشيرى در مقاله جاندار جوانمرگى در نثر معاصر به خوبى به اين مسئله اشاره داشت، مصاديق فراوانى از اين اتفاق را گزارش كرده است. در بحث مخاطب شناسى ادبيات خوانده ايم كه رابطه مستمر نويسنده با جامعه خود، از تداومى ناشى مى شود كه نويسنده با چاپ آثارش موجب آن مى شود.

اما نويسندگان ايرانى در بسيارى از مواقع، افرادى هستند كه يا يك اثر شاخص داشته و يا مجموعه آثار آنان، با فراز و فرودهاى محسوسى روبه رو است. به طور مثال سيمين دانشور كه با چاپ سووشون به ذهن مردم راه يافت، به هر دليلى نتوانست در ساير آثارش آن انسجام و در زمان بودن اين رمان را تكرار كند و يا خود هوشنگ گلشيرى بعد از شازده احتجاب و برخى آثار دهه پنجاهش نتوانست تجربه هاى جديد خود را با ساختارى مداوم و مستمر در اختيار جامعه بگذارد.

البته اين اتفاق يعنى قطع شدن رابطه نويسندگان ايرانى با مردم، بيشتر در دهه ۶۰ اتفاق مى افتد. در اين دوره فشارى كه بر نويسندگان وجود دارد و وضعيت پيش آمده توسط جنگ، از سويى و اعمال سانسورها و داورى هاى ناجوانمردانه موجب شد تا نسل جوان دهه ۶۰ نتوانند با داستان نويسى نويسندگان خود همسو شده و اين گسست نتايج سخت و ناخوشايندى را به همراه آورد. در اين ميان بايد اشاره كرد كه به طور مثال دولت آبادى كه روح قصه گويى خارق العاده اى دارد، مى تواند نه تنها به عنوان نويسنده اى كلاسيك مطرح شود، بلكه در كنار چند نام ديگر، حلقه سست رابطه ميان مردم و ادبيات ايران را پايدار نگه دارد. تجربه ثابت كرده است كه با بسته شدن فضاهاى اجتماعى، نويسنده به سوى فرم ها و ساختارهايى مى رود كه در عين پيچيدگى، روحى كاملاً اجتماعى دارند.

اين تجربه كه در بسيارى از كشورها و ملت هاى جهان وجود دارد، در ايران نيز اتفاق مى افتد اما جامعه به دليل اينكه چندين سال نتوانسته بود با تجربه هاى ادبيات خود همراه باشد، اين ساختارها و فضاها را درك نكرده و مى بينيم كه نويسنده ايرانى دهه شصت و اوايل دهه هفتاد به خاص نويسى و پيچيده نويسى متهم مى شود. در حالى كه همين جامعه در سال هاى نه چندان دور، آثارى ساختارگرا و تجربى را درك كرده و آنها را خوانده است. پس مى توان گفت، نويسندگان ايرانى كه اغلب آثارشان چيزى بيش از يك دهه در دسترس جامعه قرار نداشت، در مقابل ذهن ساكن شده جامعه قرار گرفته و چه بسيار داستان ها و رمان هايى كه در محاق قرار مى گيرند. نويسنده با اين اوضاع نه تنها فراموش مى شود، بلكه با ترغيب ها و تبليغ هاى برخى از متوليان فرهنگى به روشنفكرنمايى و برج عاج نشينى هم متهم مى شود.

در اينجا بايد به نكته اى ديگر نيز اشاره كنم و آن اينكه به گفته برخى از دوستان، هستند نويسندگانى كه آثارشان در تيراژهاى پنهانى و به صورت افست، فروش بالايى دارند. در تائيد اين حرف بايد بگويم كه اتفاقاً اين حركت در سال هاى اخير سرعت بيشترى گرفته، اما اين اتفاق دليلى بر دغدغه ادبى بسيارى از مردم نيست بلكه خاصيت سانسورگريزى و كنجكاوى تنه مهمى از جامعه است كه آنها را به خريد و درك چنين كتاب هايى وامى دارد. اگر رمانى مانند «همسايه ها» و يا «طوطى» به وفور به فروش مى رسد، به دليل روح جمعى اى است كه خواسته و يا ناخواسته با سانسورها و تبليغات مبارزه مى كند و اين پديده را نمى توان به حساب كلاسيك شدن نويسنده هاى ايرانى گذاشت.

در واقع داستان نويس ايرانى آنقدر با معضلات فردى كه شامل دغدغه نوشتن، تجربه، حيات و ... و مشكلات بيرونى مانند سانسور، اتفاق هاى اجتماعى، اتهام ها و ضدتبليغات و ... روبه رو بود كه كمتر توانست فارغ از روزمرگى و در آرامش خود را در ذهن جامعه جاودان كند. در اين ميان و در وضعيتى كه ادبيات و اصولاً هنر، جنبه تزئينى پيدا مى كند، وضعيت مشخص است. به جرات مى توان گفت كه ادبيات داستانى در بسيارى از دهه ها و در نزد عامه مردم، عنصرى تزئينى و فرعى محسوب شده است. اين نگرش كه كتاب خواندن را يكى از تفريح هاى اوقات فراغت! و يا تعطيلات تابستانى و ... قرار مى دهد از مهلك ترين ديدگاه هايى است كه تا به امروز نيز وجود دارد.

ريشه اين اتفاق را مى توان به صورت كلى اين طور بررسى كرد كه وضعيت نامناسب اقتصادى مردم پائين دست و درك ناخوشايندى كه آنها از مفهوم نويسنده و شاعر داشته اند باعث شده تا ادبيات كه مى بايست توسط نسل ها به يكديگر انتقال داده شود، موضوعى مسكوت باقى مانده و ارگان هاى خانوادگى بكوشند تا فرزندان خود را براى يك زندگى اقتصادى تربيت كنند.
مهدى يزدانى خرم:
۴- از عوامل مهم ديگرى كه باعث شد تا ادبيات داستانى ايران نتواند با چهره اى عريان و مستحكم در ميان مخاطبان خود، حضور پررنگى داشته باشد، مسئله عدم تداوم و جوانمرگى نويسندگان ايران است. مرحوم گلشيرى در مقاله جاندار جوانمرگى در نثر معاصر به خوبى به اين مسئله اشاره داشت، مصاديق فراوانى از اين اتفاق را گزارش كرده است. در بحث مخاطب شناسى ادبيات خوانده ايم كه رابطه مستمر نويسنده با جامعه خود، از تداومى ناشى مى شود كه نويسنده با چاپ آثارش موجب آن مى شود.

اما نويسندگان ايرانى در بسيارى از مواقع، افرادى هستند كه يا يك اثر شاخص داشته و يا مجموعه آثار آنان، با فراز و فرودهاى محسوسى روبه رو است. به طور مثال سيمين دانشور كه با چاپ سووشون به ذهن مردم راه يافت، به هر دليلى نتوانست در ساير آثارش آن انسجام و در زمان بودن اين رمان را تكرار كند و يا خود هوشنگ گلشيرى بعد از شازده احتجاب و برخى آثار دهه پنجاهش نتوانست تجربه هاى جديد خود را با ساختارى مداوم و مستمر در اختيار جامعه بگذارد.

البته اين اتفاق يعنى قطع شدن رابطه نويسندگان ايرانى با مردم، بيشتر در دهه ۶۰ اتفاق مى افتد. در اين دوره فشارى كه بر نويسندگان وجود دارد و وضعيت پيش آمده توسط جنگ، از سويى و اعمال سانسورها و داورى هاى ناجوانمردانه موجب شد تا نسل جوان دهه ۶۰ نتوانند با داستان نويسى نويسندگان خود همسو شده و اين گسست نتايج سخت و ناخوشايندى را به همراه آورد. در اين ميان بايد اشاره كرد كه به طور مثال دولت آبادى كه روح قصه گويى خارق العاده اى دارد، مى تواند نه تنها به عنوان نويسنده اى كلاسيك مطرح شود، بلكه در كنار چند نام ديگر، حلقه سست رابطه ميان مردم و ادبيات ايران را پايدار نگه دارد. تجربه ثابت كرده است كه با بسته شدن فضاهاى اجتماعى، نويسنده به سوى فرم ها و ساختارهايى مى رود كه در عين پيچيدگى، روحى كاملاً اجتماعى دارند.

اين تجربه كه در بسيارى از كشورها و ملت هاى جهان وجود دارد، در ايران نيز اتفاق مى افتد اما جامعه به دليل اينكه چندين سال نتوانسته بود با تجربه هاى ادبيات خود همراه باشد، اين ساختارها و فضاها را درك نكرده و مى بينيم كه نويسنده ايرانى دهه شصت و اوايل دهه هفتاد به خاص نويسى و پيچيده نويسى متهم مى شود. در حالى كه همين جامعه در سال هاى نه چندان دور، آثارى ساختارگرا و تجربى را درك كرده و آنها را خوانده است. پس مى توان گفت، نويسندگان ايرانى كه اغلب آثارشان چيزى بيش از يك دهه در دسترس جامعه قرار نداشت، در مقابل ذهن ساكن شده جامعه قرار گرفته و چه بسيار داستان ها و رمان هايى كه در محاق قرار مى گيرند. نويسنده با اين اوضاع نه تنها فراموش مى شود، بلكه با ترغيب ها و تبليغ هاى برخى از متوليان فرهنگى به روشنفكرنمايى و برج عاج نشينى هم متهم مى شود.

در اينجا بايد به نكته اى ديگر نيز اشاره كنم و آن اينكه به گفته برخى از دوستان، هستند نويسندگانى كه آثارشان در تيراژهاى پنهانى و به صورت افست، فروش بالايى دارند. در تائيد اين حرف بايد بگويم كه اتفاقاً اين حركت در سال هاى اخير سرعت بيشترى گرفته، اما اين اتفاق دليلى بر دغدغه ادبى بسيارى از مردم نيست بلكه خاصيت سانسورگريزى و كنجكاوى تنه مهمى از جامعه است كه آنها را به خريد و درك چنين كتاب هايى وامى دارد. اگر رمانى مانند «همسايه ها» و يا «طوطى» به وفور به فروش مى رسد، به دليل روح جمعى اى است كه خواسته و يا ناخواسته با سانسورها و تبليغات مبارزه مى كند و اين پديده را نمى توان به حساب كلاسيك شدن نويسنده هاى ايرانى گذاشت.

در واقع داستان نويس ايرانى آنقدر با معضلات فردى كه شامل دغدغه نوشتن، تجربه، حيات و ... و مشكلات بيرونى مانند سانسور، اتفاق هاى اجتماعى، اتهام ها و ضدتبليغات و ... روبه رو بود كه كمتر توانست فارغ از روزمرگى و در آرامش خود را در ذهن جامعه جاودان كند. در اين ميان و در وضعيتى كه ادبيات و اصولاً هنر، جنبه تزئينى پيدا مى كند، وضعيت مشخص است. به جرات مى توان گفت كه ادبيات داستانى در بسيارى از دهه ها و در نزد عامه مردم، عنصرى تزئينى و فرعى محسوب شده است. اين نگرش كه كتاب خواندن را يكى از تفريح هاى اوقات فراغت! و يا تعطيلات تابستانى و ... قرار مى دهد از مهلك ترين ديدگاه هايى است كه تا به امروز نيز وجود دارد.

ريشه اين اتفاق را مى توان به صورت كلى اين طور بررسى كرد كه وضعيت نامناسب اقتصادى مردم پائين دست و درك ناخوشايندى كه آنها از مفهوم نويسنده و شاعر داشته اند باعث شده تا ادبيات كه مى بايست توسط نسل ها به يكديگر انتقال داده شود، موضوعى مسكوت باقى مانده و ارگان هاى خانوادگى بكوشند تا فرزندان خود را براى يك زندگى اقتصادى تربيت كنند.
 
این مطلب برگرفته از روزنامه شرق می باشد و نوشته آقای مهدی یزدانی خرم است.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
شنبه بیست و نهم تیر 1387
ما زبالاییم و بالا می رویم.

 

خسرو شکیبایی مرگ را در آغوش کشید

روحش شاد

ما ز بالاییم و بالا می رویم

فریدون جیرانی: خبر كوتاه بود ، به كوتاهی كلمه‌ی مرگ ، و به سردی خود مرگ ، خبر كوتاه بود ، فقط دو كلمه ،شكیبایی مرد ،نوشتن درباره‌ی بازیگری كه هنوز توانایی داشت و هنوز می‌توانست هم «ستاره» باشد و هم «بازیگر» و «سینمایی» را روی پا نگهدارد سخت است.بعد از مرگ تلخ پرویز فنی‌زاده، تلخی مرگ شكیبایی هم زود فراموش نمی‌شود. هنرمندان بزرگ وقتی «زود» و «بد» می‌میرند. بد به معنای اینكه نباید این شكلی بمیرند، مرگشان تلخ‌تر است و باور مرگشان سخت‌تر. خسرو شكیبایی از جمله بازیگرانی نبود كه به‌خاطر صورت زیبا و اتفاقی یك شبه ستاره شود. شكیبایی از پایین شروع كرد، سختی و زحمت كشید تا به «قله» برسد. فاصله‌ی شروع تا آن «قله» سال‌های زیادی بود. سال‌هایی كه در تیاتر بخش خصوصی، تیاتر دولتی و كارآموزی دوبله گذشت. نوشتم كارآموزی چون خودش این كلمه را به كار می‌برد. هر چند اولین آشنایی من و هم‌نسلان من با اسم او از سال 55 شروع شد، آن‌هم با كنجكاوی ما كه بفهمیم چه كسی در دوران اعتصاب دوبلورهای معروف به جای «دیوید وارنر» خبرنگار و عكاس فیلم «طالع نحس» این قدر خوب صحبت كرده است. صدایی كه در ذهن ما بیشتر از صدای مرحوم «همایون ایرانپوی» ماند كه در همان فیلم «طالع نحس» به جای گریگوری پك حرف زده بود (اسمش كه حالا آمد، یادش، یاد همایون ایرانپوی كه سال گذشته در سكوت خبری مرد گرامی باد). خسرو در صحبت‌های دوستانه و خصوصی از سال‌های بودنش در دوبله به دلیل كارشكنی كسانی كه دوست نداشتند او به جای آدم‌های معروف حرف بزند به تلخی یاد می‌كرد. هرچند كه در این باره هیچوقت جز اشاراتی كوتاه كامل حرف نزد و اگر هم بیشتر گفت همیشه با احترام از دوبلورها و تعریف از بزرگان این عرصه حرف زد. بیشتر فعالیت خسرو در دوران جوانی در تیاتر و دوبله گذشت و یك كمی دیر در آستانه‌ی میان‌سالگی به سینما رسید. گرچه با كارگردان خوبی (كیمیایی) و فیلم خوبی (خط قرمز) شروع كرد ولی نتیجه‌‌ی این حضورش هرگز به نمایش عمومی در نیامد. از خط قرمز در نقش جمال با صدای «ناصر طهماسب» 9 سال طول كشید تا خسرو شكیبایی حضورش را با صدای خودش و توان و خلاقیت درونیش نشان دهد. نقش «حمید هامون» آن قله بود كه شكیبایی در 49 سالگی به آن رسید. بعد از «هامون» شكیبایی در آن قله ماند. دیگر حضورش حضور تثبیت شده‌ای بود كه فیلم «بد» هم نمی‌توانست به این حضور خللی وارد كند. بازیگرانی كه خلاقیت و توانایی‌شان فراتر از خلاقیت و توانایی هم‌نسلان زمانه‌ی خویش‌اند از مرزی می‌گذرند كه همیشه ماندگارند.
از فردا حضور فیزیكی ستاره در میان ما نیست اما حضور معنوی و زندگی جاودانی هنریش همیشه خواهد بود.
ستاره مرد
سپیده دم
چو یه فرشته با غم
نهاده دیده بر هم
میان پرنیان نموده بود
در آخرین نگاهش
نگاه بیگناهش
سرود واپسین سروده بود

برای شکیبایی زندگی کردن سخت تر از مردن بود

بهاره رهنما : داریم به بیمارستان پارسیان می‌رویم، به این امید بچگانه كه حتی خبر رادیو پیام دروغ باشد. می‌رویم، دروغ نیست، كسی هم اما نیست. به جز خودش كه حالا معنی قالب تهی كردن را به ما یاد می‌دهد. او عمو خسرو نیست. چون عمو خسرو حتی در سكوتش، شور و شوقی بود كه با این سكوت سرد فرق داشت. بلاتكلیف روی پله‌های بیمارستان غیرعادی خلوت پارسیان یاد اولین روزی می‌افتم كه می‌رفتیم به خانه آقای داوود‌نژاد برای اولین تمرین «عاشقانه» اولین تمرین دسته‌جمعی فیلم. دلم همان طور ضعف می‌رود و چیزی در رگ‌ها می‌جوشد و قلبم تندتند می‌زند. نمی‌دانم چقدر مرا جدی بگیرد. این اولین كار جدی من در عرصه بازیگری است و شكیبایی، شكیبایی هامون است و دیدنش برای خیلی‌ها حسرت. خیلی زود در همان چند دقیقه اول، تصمیم می‌گیرد كه به‌جای اسمم صدایم كند: آسمانی. با لحن خاص خودش دارد شعر تكلمه می‌كند. از شعرهای سهراب، یك تكه‌اش را با ضبط كوچكی كه همراهش است می‌دهد گوش كنم. هی به من نگاه می‌كند و می‌گوید آخی‌آخی من مثل وقتی‌هایی كه خیلی هول می‌شوم، خنده‌ام می‌گیرد و بی‌خودی می‌خندم. آقای داوود‌نژاد می‌گوید خوش‌خنده هم هست.
راستی امروز وقتی دارم از بیمارستان برمی‌گردم یادم افتاد این دومین مرگ شاعرانه امسال بود، بعد از مرگ نادر ابراهیمی. آن روزها كه خیلی خوش‌خنده بودم فكر می‌كردم شاعرها فقط در پاییز می‌میرند، اما این طوری نیست. عمو خسرو راست می‌گفت؛ مرگ هم همیشه مثل عشق، بی‌موقع و بی‌خبر می‌آید و مثل آوار می‌ریزد پایین. دیشب خوابی دیدم كه می‌دانستم تعبیر خوبی ندارد. صبح كه پشت تلفن این جمله را شنیدیم: «خبر بدی است، خیلی بد...» یادم آمد كه وقتی بیدار شدم، منتظرش بودم. هنوز جای اشك‌هایم را پیدا نمی‌كنم.
خبر این‌قدر سنگین است كه اشك‌هایم را گم كرده‌ام، اما به این عادت غلط و احمقانه‌ای كه به‌ ما یاد داده‌اند، كاملا غیرارادی دفتر تلفنم را برمی‌دارم و به كسانی تلفن می‌زنم. به علیرضا داوود‌نژاد اما اس.‌ام.‌اس می‌زنم كه بیش از همیشه نیازمند شنیدن صدایش هستم. زنگ می‌زند و او هم قبول دارد كه رفتن شكیبایی برای ما مخصوصا به معنی پایان یك دوره خوش و به‌یاد ماندنی و تكرارنشدنی است. من می‌گویم خیلی دوریم از آن روزها. سكوت می‌كند، خیلی دور است و دارد از جایی در شمال به سمت تهران می‌آید. یاد آن سكانسی می‌افتم كه آرش، فیلم «عاشقانه» با «غزال» خداحافظی می‌كرد و قل‌هو‌الله می‌خواند و فوت می‌كرد و می‌دانست كه شاید دیگر او را نبیند. آن روز آقای شكیبایی هم سرصحنه بود و پا به پای ما برای سرنوشت عشق فیلم «عاشقانه» گریه كرد. حرف گزافی نیست اگر بگویم حالا بعد از 17سال بازیگری هنوز هم احساس و باور را از هیچ بازیگر مقابلی دریافت نكرده‌ام و حالا این عقیده تلخ باور من است كه اتفاقا در صنف ما بازیگرها برخلاف آنچه كه مردم می‌پندارند، آدم‌های با احساس و پر رگ و خون خیلی كم است و او از این بابت برای من اسطوره همیشه عشق است. مردی كه با حركات و اداهای شیرین و واقعی و تن صدای جذاب و دوست‌داشتنی‌اش، می‌توانست در به دست آوردن دل‌ها شماره یك باشد، اما دغدغه‌اش نبود. مردنش هم مثل حضورش عجیب و به‌یاد ماندنی و متین و شاعرانه و پرتواضع بود. من فكر می‌كنم برای آدمی با حجم احساس او زندگی كردن قطعا كار سخت‌تری بود تا مردن. صدای تصنیف منوچهر سخایی در ضبط ماشینم هم از آن تقارن‌های غریب روزگار است كه می‌خواند: «پرستوی من، پر زد و رفت».
حالا نمی‌دانم چرا بیشتر به شعرها و صدایش دارم فكر می‌كنم و به نامش كه برازنده‌اش بود. برازنده مرد بلندقامتی كه «خسرو» بود، مرد صبوری كه «شكیبایی» بود.

گوشتان را می کشم آقای شکیبایی

ضابطیان: گفت: «ببخشید، حالم خوب نیست، زودتر می‌روم.» گفتم: «می‌خواهید برسانمتان؟» گفت: «نه... ممنون... بچه‌ها هستند.» دست دادیم و شانه‌اش را بوسیدم و رفت. نگاهش كردم كه می‌رود. با آن كت و شلوار سفید، بی‌تعادل، كشان‌كشان و چه می‌دانستم كه این عبور، عبور آخر اوست در نگاه من. شامگاهی بود در همین حوالی. دیداری از پس چند ماه.
چقدر این واژه‌ها در می‌روند از دست. چقدر از لای انگشت‌هایم سر می‌خورند و فرار می‌كنند. خسته شده‌اند از نفس افتاده‌اند از این همه سوگ. از این همه در سوگ نشستن و از سوگ نوشتن. واژه‌هایمان بوی حلوا گرفته‌اند. بوی كافور می‌دهند فقط به كار زنجموره می‌آیند و بس. مرگ پشت مرگ، سوگ پشت سوگ... توی این گرمای بی‌داد آخر تیر... كنار این همه هیاهوهای بی‌سرانجام حالا وسط این گرما... باید بروی زیر تابوت نازنین‌هایت... زیر تابوت خاطره‌هایت... باید نشانه دیگری از عاشقی را ببری، ببری تا خاك و دلت را خوش كنی كه زندگی ادامه دارد... دلت را خوش كنی به آن جمله ژان كوگتو كه می‌گویید شاعر نمی‌میرد، خودش را به مردن می‌زند.
آقای شكیبایی بیایید دوباره برگردید، خودتان را اینقدر به مردن نزنید زود است بروید كارتان داریم حالاحالاها... صدایش توی گوشم است كه می‌گفت: «تقصیر توست.»/ گفتم: چرا فیلم بد بازی كردید؟/ گفت: تقصیر توست... تو چرا ننوشتی، تو چرا گوش مرا نكشیدی كه داری فیلم بد بازی می‌كنی؟ حالا می‌خواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی! بازی بد است. این بدترین بازی عمرتان بود كه زود رفتید. كارتان اصلا حرفه‌ای نبود. حالا چه كار كنیم بدون شما؟ بدون آن گیج زدن‌های دوست داشتی كه... گوشش را می‌كشم محكم‌تر، محكم‌تر... خودم را خسته می‌كنم، واژه‌ها خسته‌تر می‌شوند از این سوگواری‌های بی‌سرانجام... واژه‌های وارفته از گرما... كنار خورشید تیرماه كه بوی غروب می‌دهد.

منبع: روزنامه کارگزاران ۲۹ تیرماه

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
نویسنده ای جریان گریز

 رضا براهنی

 

 نويسنده اي جريان گريز

 

مهدي يزداني خرم :شايد بعد از تلاش هاي نظري براهني بود كه منتقد ادبي آن روزگار درك كرد كه آثاري مانند بوف كور و يا شازده احتجاب، بيشتر به داستان بلند شبيه اند و رمان لزوماً نبايد به يك رئاليسم روايتگر صرف وابسته باشد. خود براهني با نوشتن، «روزگار دوزخي آقاي اياز» كوشيد تا با دستمايه قرار دادن تاريخ، سمبول ها و قصه هاي ذهني، «رماني» با اسلوب هاي متفاوت و جديد بنويسد.

از سويي ديگر، او در آثاري مانند آواز كشتگان، چاه به چاه و... از يك برهه كوتاه زماني سود برده و زمان درون متني را متفاوت و جدا با زمان حاكم بيروني تصوير كرد. چيزي كه در تمامي رمان هاي براهني به چشم مي خورد، نوعي قصه ذهني است كه با صداهاي مختلف و از زاويه هاي متفاوت بازگو مي شود. براهني به عنوان يك رمان نويس، در برابر جو حاكمي كه رمان را محصول تك شخصيت ها و تقابل آنها با عناصر ديگر مي دانستند، قد افراشت و در تلاشي چشمگير، كوشيد تا نوع روايت رمان هاي خود را از عيني نمايي، واقع نمايي و حركت هاي بي شمار و اغراق آميز رمانس گونه منزه نمايد. بدون ترديد نقش صادق چوبك و هوشنگ گلشيري بر نگاه داستاني او آشكار است، اما تمايل براهني به نوشتن از فضاهاي خاص دوره اش مانند دانشگاه، اتاق هاي شكنجه و تاريخ نگاري از شرارت حكام ايراني، او را به سمت يك نويسنده جريان گريز هدايت كرد. اين جريان گريزي تنها به واسطه اجراي عناصر داستاني در دل متن بود. به طور مثال روزگار دوزخي آقاي اياز تجلي درخشان استعاره تصويري و تلفيق شعر با زبان است. به طور كلي مي توان گفت كه دكتر براهني هم به صورت عملي و هم به شكل نظري از نمونه نخستين نويسندگاني است كه تشخص ميان رمان و داستان كوتاه را در نوع ساختار اجراي درام بيان كرد و از ارزش گذاري ميان اين دو ژانر گريخت. او در راستاي اين فعاليت، آثاري خلق كرد كه دو نمونه «رازهاي سرزمين من» و «آزاده خانم و نويسنده اش...» از ممتازترين رمان هايي است كه با دو نگاه متفاوت، روايت خود را تكميل مي كنند. البته بايد گفت، شايد او در روند رمان نويسي به افق ها و جايگاه نويسنده اي مانند گلشيري دست نيافت، اما پيشنهادهاي او تا به امروز در ميان نويسندگان معاصر زنده و پابرجا مانده است.

۳) يكي ديگر از جنبه هاي فعاليت رضا براهني، كاركرد پررنگ روشنفكري شخصيت او است. او از جمله افرادي است كه هم در محصولات ادبي و شعري خود و هم در فعاليت هاي بيروني به دنبال ايجاد شرايطي بهتر براي انساني ايراني بود. نقش روشنفكري براهني در اين گفتار دو حوزه مشخص را در بر مي گيرد. نخست اينكه او به مهمترين ابزار يك روشنفكر يعني نقد ساختارهاي موجود در زمينه هاي تخصصي اش اعتقاد داشت. او با توجه به يك بينش جهاني، وضعيت انساني ايراني كه درگير ايدئولوژي هاي انحصارطلب را درك كرده و سعي در نقد آن داشت. به طور مثال، او در نقد شعر مهدي اخوان ثالث با مجزا كردن فرم اشعار و انديشه اخوان دست به نقد هر دو جنبه زد و با صراحتي كه خاص او بود، وي را از ناسيوناليسم نخ نما و متحجري كه وي را تهديد مي كرد، برحذر داشت. براهني به دليل نگاه تاريخي اش، انسان ايراني را در يك پروسه طولاني زمان درك و بررسي مي كرد، در تاريخ مذكر با همين درك و كشف، از سنت هايي كه جامعه ايران را به سمت و سويي خاص كشانده بود گفت و در مقدمه ظل الله با توجه به شرايط دو دهه اخيرش، به نقد هنرمند وابسته به دستگاه اداري ايران پرداخت. شايد زبان تند و در عين حال تاثيرگذار براهني باعث شده بود كه گاهي انگ وابسته بودن نيز به وي اطلاق شود، اما او با نوعي خشونت و آگاهي مي كوشيد تا با گذر از حواشي حزبي و محفلي، انگاره هاي اخلاقي و تأييد آن بر فرهنگ و ادبيات ايران را به چالش بكشاند.

كار مهم براهني در اين بود كه به فرهنگ بيمار مديحه سرايي تاخت و در ضمن نقد را در دو جنبه خاص تفكرات بيروني و ساختارهاي دروني هر نويسنده و شاعري انجام داد. او در اين راستا مرعوب نام  ها و اشخاص نيست. به طور مثال وي همان گونه كه شاملو را در زيباترين اشعارش، مي ستايد، در برهه اي ديگر بر برخي از نوشته هاي او خرده مي گيرد.

براهني بر اوضاع سياسي و اجتماعي ايران اشرافي نسبي داشت و در همين راستا، از مسائلي مانند سانسور، نويسنده كشي آن سال ها انتقاد مي كرد. اين انتقاد هم به صورت بيروني مانند سخنراني، حضور در كانون نويسندگان و... و هم در جهان داستاني و شعري او اتفاق افتاد. براهني تا قبل از سال هاي دهه پنجاه، با ارائه پيشنهاد در دل حكومت، تمايلي شديد به اصلاح طلبي داشت، اما با موضع گيري هاي حكومت و نپذيرفتن روشنفكري ايران، او نيز درصدد افشاگري برآمد. دومين رويكرد روشنفكري براهني به سال هاي دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد بازمي گردد. او بر عكس بسياري از روشنفكران ايراني، انعطاف پذير بود و از خطاهاي خود سر باز نمي زد. براهني در اين سال ها با دغدغه حفظ كانون نويسندگان تلاش براي ايجاد آزادي بيشتر و پررنگ تر كردن نقش دانشگاهي كوشيد تا نسل جوان سال هاي اين دو دهه را در جريان مسائل مهم ادبيات و اجتماع ايران قرار دهد.

او به شدت قائل به ديالوگ از نوع نقد بود ولي در برهه هايي با توجه به وضعيت موجود دهه شصت، دچار سكوت شده و تنها به زنده نگاه داشتن جلسات شعر و داستان مشغول شد. دكتر رضا براهني، در هر دوره اي به دنبال هواي تازه، پيشنهادهاي نو و جلوگيري از سنت شدن هر بنيان ادبي و فرهنگي بود. البته او نيز به مانند بسياري از روشنفكران ايراني، دچار خطا شده است و بزرگترين انتقادي كه به او وارد است، ارائه نوع جديدي از استاد و شاگردي در ميان نويسندگان و شاعران جوان بود. به هر حال براهني در روز ۲۱ آذر، (روزي كه سال روز احمدشاملو هم است!) ۶۹ ساله مي شود و تمامي اصحاب ادبيات و هنر اين كشور اگر انصافي كوچك هم به خرج دهند، بر تأثير و جريان گذار بودن وي در اين چهار دهه گذشته اذعان خواهند داشت.

در پايان: اين متن به هيچ وجه نمي تواند جنبه هاي مختلف شخصيت براهني را گزارش دهد و تنها با ذكر سه نكته اساسي و متفاوت كوشيد تا بر وامي كه جامعه ادبي از فعاليت هاي براهني دارد، اشاره نمايد. رضا براهني با لقب «مردي كه زياد مي داند» در بسياري از حوزه هاي ادبي، اجتماعي و سياسي ايران شخصيتي قابل احترام است.

تاریخ انتشار: چهارشنبه، 1 شهريور سال 1385

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
روش طبخ یک داستان پست مدرنیستی

روش طبخ یک داستان پست مدرنیستی

 

پيمان اسماعيلي: شخصيت اصلي داستان پست مدرن ما گوشه اي ايستاده و پشتش را به ديوار تكيه داده. شال را تا روي دهانش بالا كشيده و به بخاري كه روي شيشه عينكش مي نشيند نگاه مي كند. كنارش كسي ايستاده كه از روي هيكلش مي شود حدس زد يك زن است. زن كمي خودش را به شخصيت اصلي ما نزديك مي كند و مي گويد: پس شما خانم كيسي هستيد؟ زتا روي پاهايش جا به جا مي شود. فقط خاطره محوي دارد كه زماني با اسم ديگري ناميده مي شده. اما چيز واضحي يادش نمي آيد. بي اختيار مي گويد: بله من كيسي هستم.خب اين هم يك درس پست مدرنيستي ديگر. واسازي يك متن. درست از جايي كه خواننده شما فكر مي كند كه خط فكري شما دستگيرش شده و يا اينكه روند طي شدن اتفاقات را فهميده شما جمله اي مي آوريد و يادآوري مي كنيد كه: نه جانم... خود شخصيت داستان هنوز از روند داستاني كه من مي نويسم اطلاعي ندارد تو كه ديگر جاي خود داري. البته واسازي تنها به روايت محدود نمي شود. واسازي (در اينجا از به كار بردن واژه ساختارشكني خودداري مي كنيم، چون ممكن است ما را به دردسرهاي عجيب و غريبي دچار كند) به طور كلي براي آشكارسازي استبداد داخلي يك متن و روشن شدن پيش فرض هايي مورد استفاده مي گيرد كه به طور خودآگاه و يا ناخودآگاه از طرف نويسنده به متن اعمال شده است. به عبارت ديگر واسازي يك متن تلاشي است در جهت شناسايي چيزهاي گفته نشده، واپس خورده، ناهمخوان و يا نامتجانس موجود در همان متن. توجه داشته باشيد كه واسازي يك متن به واگشايي آن متن دست نمي زند بلكه پيچيدگي هاي اساسي يك متن را در جهت درك اطلاعات موجود در آن مورد حمله قرار مي دهد (البته اگر اين كلمات حس خوبي را در شما ايجاد نمي كنند مي توانيد آنها را برداريد و هر چيزي كه دوست داريد به جايشان بگذاريد. فقط يادتان باشد كه وقتي از اين واژه هاي جديد اسم برديد به ياد اين جملات بي عيب و نقص ما بيفتيد). پس شما با اين كار در حقيقت به خواننده تان آزادي بيشتري مي دهيد... يعني هر چه بيشتر از اين روايات يكهويي و كلمات تكه تكه شده استفاده بيشتري ببريد عملاً منت تان را بر روي سر خواننده بيشتر كرده ايد و به او اجازه داده ايد كه برخلاف استبداد بي شرمانه اي كه شما به راحتي مي توانستيد بر روي متن حاكم كنيد مطابق دريافت و دانش خود به درك و شناخت متن دست بزند. خواننده شما در اين لحظه مي تواند زتا را واقعاً شخصيت ديگري به نام كيسي فرض كند و براساس همين فرض جديد به خوانش جديدي از متن دست پيدا كند. براي آشكار شدن مطلب جمله ابتداي اين متن را يك بار ديگر بازنويسي مي كنيم:كيسي روي پاهايش جابه جا مي  شود. فقط خاطره محوي دارد كه زماني با اين اسم ناميده مي  شده اما چيز واضحي يادش نمي آيد. بي اختيار مي گويد: بله من كيسي هستم.

خواننده شما حالا مي تواند به راحتي هر جور كه خودش دوست دارد فكر كند و شما ذره اي در تصميم گيري هاي او دخالت نخواهيد كرد. تازه اين بحث زماني جالب تر مي شود كه شما علاوه بر اين انديشه از عنصر تضاد يا پادنهشتي نيز در متن بهره ببريد. يعني برخلاف ايجاد نوعي تركيب و يا هم نهشتي در جهت ساخت روايت و زبان ازعناصر عكس بهره بگيريد و داستان خودتان را به سمت يك پادنهشتي كامل در تمامي اجزا هدايت كنيد. كيسي به طور كامل با زتا متفاوت است. نه تنها متفاوت است بلكه اصولاً عناصر مختلف شخصيتي كيسي در تضاد با پارامترهاي شخصيتي زتا قرار دارد. اين تضاد و پادنهشتي بيشتر در جريان زبان روايت ايجاد مي شود. كيسي تمايل به شكست كلمات، آوازدايي از آنها و استفاده از منطق هاي زباني پادنهشت دارد. او عناصر مختلف مكاني و زماني را مي گيرد و با دخالت دادن منطق خاص خود آنها را به سمت واگرايي (و نه همگرايي) هدايت مي كند (در اينجا براي آشكارتر شدن مشخصه هاي اين تضاد، بهتر است زتا را به گونه اي پردازش كنيد كه در روايت و پردازش عناصر مختلف داستاني به سمت هم نهشتي هدايت شود). اما در هر حالت در ساختار شخصيتي زتا (و يا همين كيسي فعلي) از نگارش عناصر مركزگرا پرهيز شود. شما نبايد روند شكل گيري اتفاقات و يا تكامل شخصيت ها را به سمت مركز و هدف خاصي هدايت كنيد. چيزي كه شما براي ساخت اين داستان پست مدرن نياز داريد پراكندگي و فراپاشي است. اين عناصر را با وسوسه هاي ارتجاعي مركزگرايي با دست خودتان به نابودي نكشانيد (هر بار خواستيد كه چنين جنايتي مرتكب شويد به ياد خوانندگان داستانتان بيفتيد كه نياز به كمي آزادي براي فكر كردن و درك داستان شما دارند). پس يادتان باشد كه زتا (يا كيسي) هر كجا كه مي رود، هر كاري كه مي كند و از هر چيزي كه سخن مي گويد نبايد به فكر مركز، هدف و يا معبود يكتايي باشد. او به مجموعه اي فراپاشيده شده از هدف ها و معبودهاي مختلف ارجاع مي دهد. پس يك بار ديگر به كيسي محبوب نگاه كنيد. او خاطره محوي از فردي به نام زتا دارد. اين زتا به نوعي غياب يكسري از ويژگي هاي كيسي در برابر حضور و وجود ويژگي هاي ديگر اوست.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
یک عذر خواهی از جناب تندرو صالح
با کمال تاسف متوجه شده ام که مطلبی را که تحت عنوان ادبیات مهاجرت در وبلاگ انتشار داده ام موجب تکدر خاطر جناب آقای تندرو صالح که اینجانب ارادت خاصی به ایشان دارم شده است. چرا که این عنوان متعلق به شخص ایشان نبوده و جا دارد مراتب پوزش و عذرخواهی خود را به صورت عمومی و در این وبلاگ خدمت ایشان ابراز کنم. باشد که پس از این با اشتباهات بچه گانه ام مورد ناراحتی عزیزی را فراهم نشوم.

بنابراین این پست را از وبلاگ حذف کرده و لازم به ذکر می دانم که بگویم داستانی که از ایشان بر روی وبلاگ قرار داده ام در نسخه جدید اصلاحاتی به دنبال داشته که جا دارد از خوانندگان عزیز مجله داستان نویسی دعوت کنم که مطلب اصلی را مورد نقد و نظر قرار دهند. بنابراین این پست نیز تا وصول نسخه اصلی و اصلاح آن از صفحات وبلاگ حذف خواهد شد.

باشد که ایشان از بنده راضی باشند و مرا ببخشند.

کامنت آقای تندرو صالح:

دوست نادیده ام . آقای پویان فراهانی
با تشکر از محبت های شما
به اطلاع شما و خوانندگان محترم وبلاگ شما می رسانم که این مطلب که با نام من در وبلاگتان گذاشته اید از من نیست . مصاحبه ها و گفتگوهای من در این حوزه عموما کتبی است که بخشی از آن ها در سایت شرق باید موجود باشد . لذا به اعتبار اخلاق حرفه ای - رسانه ای ضمن برداشتن نام من از روی این مطلب تلاش بفرمایید تا مطالب دیگران رابه نام دیگری انتشار ندهید .
با تشکر

آقای پویان فرهانی
همانطور که در ایمیل برای شما توضیح دادم این داستان تغییرات بسیاری کرده است . پس اجازه بدهید که خوانندگان محترم شما مطلب اصلی را بخوانند . البته بسته به این است که شما حقی و حقوقی برای من نویسنده قائل باشید . در غیر اینصورت حرفی نیست و شما مختار به انجام هر کاری که دلتان بخواهد هستید . در باره مطلب ادبیات مهاجرت نیز برای شما در همان ایمیل توضیح دادم . در ذیل مطلب نیز کامنت گذاشتم که شما کامنت را نگذاشته اید اما مطلب همچنان وجود دارد : مطلب شخصی دیگر با نامی دیگر ! من به رسم ادب از شما به خاطر درج مطلبم در وبلاگتان تشکر کردم . دو ایمیل محبت آمیز شما و ارسال مطلبتان مرا به پاسخگویی مقید ساخت .
امیدوارم با دیدن این کامنت مطلب ادبیات مهاجرت را که به نام من نیست و از من نیست را از وبلاگتان بر دارید . امیدوارم لازم به توضیحاتی بیش از این نباشد .
در خدمت به ادبیات و اندیشه و همه چیزهایی که شعور آدمیان را بی هیچ منت و بهانه ای افزایش می دهند موفق باشید.

 

موفق و سربلند باشید

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
درباره سرزمین بی حاصل

 

درباره سرزمین هرز:

شاهکار تی. اس. الیوت


آوریل ستمگرترینِ ماه‌هاست...


محسن آزرم: هیچ شعر خوبی را نمی‌توان 20 سال دیرتر از زمانش سرود؛ زیرا چنان شعری تنها چنین نشان می‌دهد كه سراینده شعر در كتاب‌ها، سنت‌ها و حرف‌های قراردادی به اندیشه پرداخته و نه در زندگی.
ازرا پاوند
و بی‌شك «ازرا پاوند»، این «بزرگ‌ترین استاد» [il miglior fabbro]، وقتی با دست‌نوشته‌های «سرزمین هرز» طرف شد، «خوبی»های شعر را دیده بود كه در مقام ویراستاری بی‌رحم، همه آنچه را كه نمی‌پسندید، خط زد و از دل شعری كه دست‌كم 800 سطر بود، نیمی از آن را برگزید و آن سطرهای دیگر را به «الیوت» پس داد تا هركدام را به شعری دیگر بدل كند. «پاوند» بر این باور بود كه «سرزمین هرز»، در عین فشردگی، طولانی‌ترین شعر انگلیسی است كه «از آوریل تا شانتیه بی‌وقفه جاری» می‌شود. و «الیوت» هم خوب می‌دانست كه اگر سایه «ازرا پاوند» روی سر این منظومه نبود، «سرزمین هرز» چنان شعری از كار در نمی‌آمد و چنین بود كه در نهایت احترام، همه شعر را به «بزرگ‌ترین استاد»ی تقدیم كرد كه تنها 3 سال از او بزرگ‌تر بود و البته كه همین استاد، در نامه‌ای به «جان كوئین» نوشته بود كه «سرزمین هرز»، تقریبا، كفایت می‌كند برای اینكه همه شاعران آن روزگار، دكانشان را تخته كنند.

«الیوت» 33 ساله بود كه نوشتن «سرزمین هرز» را شروع كرد. در 23 سالگی، «آواز عاشقانه جی. آلفرد پروفراك» را نوشته بود كه یكی از مشهورترین شعرهای اوست و همزمان درس فلسفه می‌خواند و به متون پیچیده «آنری برگسون» سخت علاقه نشان می‌داد. 29 سال داشت كه كار در بانك «لویدز» لندن را شروع كرد و در كنار این كار كسل‌كننده، نوشتن نقدهای ادبی را شروع كرد؛ نقدهایی كه سه‌سال بعد، در كتاب «بیشه مقدس» منتشر شدند. و تقریبا همزمان با همین كتاب بود كه «پروفراك و ملاحظاتی دیگر» هم منتشر شد؛ مجموعه‌ای از شعرهای كوتاه و بلند «الیوت» كه پاره‌ای از ایده‌های اولیه «سرزمین هرز» را هم می‌شود در آن دید.
پاییز 1921 برای «الیوت» شاعر، فصل بدی بود؛ كار در بانك «لویدز» لندن، كار محبوبش نبود و نوشتن را به كارمندی ترجیح می‌داد. و البته كه همسرش، «والری»، هم در ویرانی او نقش عمده‌ای داشت. ظاهرا كه «والری الیوت»، زنی بود سخت معمولی و از كارهای همسرش هیچ سر درنمی‌آورد. شعر و نوشتن را هم نمی‌فهمید و به هر بهانه‌ای او را آزار می‌داد و آنقدر او را شكنجه كرد كه «الیوت» به افسردگی كامل و ناامیدی مطلق دچار شد. ظاهرا كه تنها همدم «الیوت» در آن فصل تیره‌وتار، «كانراد آیكن» انگلیسی بود كه می‌شد چند كلمه‌ای درباب شعر و ادبیات با او حرف زد و «آیكن» خوب می‌دانست كه «الیوت» مدت‌هاست كه به یك شاهكار می‌اندیشد و همه آرزویش این است كه شعری بنویسد در نهایت كمال. اما «الیوت» و «آیكن» می‌دانستند كه در آن «خانه جهنمی»، در خانه‌ای كه «والری» بانوی خانه است، هیچ شاهكاری نوشته نمی‌شود. [عین جمله آیكن این است كه «گرچه هرشب به این امید كه دوباره بتواند دست به قلم ببرد، به خانه، به آپارتمانش می‌رود، و اطمینان دارد كه ماده و موضوع در آنجا انتظارش را می‌كشد، اما شب از پی شب، امیدش موهوم از آب درمی‌آید: مداد تراشیده، بی‌استفاده در كنار كاغذ سفید می‌ماند.»] و چنین بود كه «الیوت» شاعر، در آستانه ویرانی كامل، لوزان سوئیس را به لندن مه‌گرفته و همیشه بارانی ترجیح داد و 3 ماه دور از خانه ماند و ظاهرا كه شماری از تاریخ‌نویسان ادبیات بر این باورند كه نوشتن «سرزمین هرز» 800 سطری، ظرف 40 روز به پایان رسیده است.
«ازرا پاوند» در پاریس بود كه «الیوت»، در نخستین‌ ماه‌های 1922 به لندن بازگشت و شعری را كه گمان می‌كرد كار بدی از آب درنیامده، برای او فرستاد. و «پاوند» همه آن 19 صفحه دست‌نویس را چندباری خواند و در نامه‌ای به یكی از دوستانش نوشت كه «این نوزده صفحه، ورق زرینی‌ست در ادبیات انگلیسی.» بااین‌همه، «پاوند»، شعر «الیوت» را دستخوش تغییراتی عظیم كرد؛ دست‌كم نیمی از شعر حذف شد، چرا كه به‌گمان او، «الیوت» شعری نمادین نوشته بود و چنین شعری هیچ لازم نیست كه پرگویی كند و همه‌چیز را چندبار توضیح بدهد و نكته‌ها و اسرارش را، كاملا، برملا كند. و ظاهرا كه خود «الیوت» با حذف نیمی از شعر مخالفت نكرد و در همه سال‌های بعد، حتی وقتی جایزه نوبل ادبیات را تقدیمش كردند، گفت كه پاوند با حذف سطرهای تكراری و بندهای اضافی، «سرزمین هرز» را از آشفتگی نجات داد و آن را به شعری پاكیزه بدل كرد. اكتبر 1922 بود كه «سرزمین هرز»، بالاخره، در ماهنامه ادبی «كرایتریون» لندن منتشر شد و یك‌ماه بعد، نشریه «دایال» آمریكا هم آن را چاپ كرد.

50 سال بعد، دست‌نویس «سرزمین هرز»، منتشر شد و همه آن سطرهای تكراری و بندهای اضافی، در این چاپ، سر جایشان بودند. این «والری الیوت» بود كه 6 سال پس از مرگ شاعر، در سال 1971، نقشه‌اش را، بالاخره، عملی كرد و دست‌نویس «سرزمین هرز» را به چاپ سپرد؛ چون، ظاهرا، بر این باور بود كه ویرایش «پاوند»، ویرایشی در خور این شعر نبوده است و او، در كمال بی‌رحمی و ای‌بسا حسادت، سطرهای درخشان «الیوت» را حذف كرده است. البته كه حق با «والری الیوت» نبود و «ازرا پاوند» بسی بیش از این زنی كه زندگی را به كام همسرش تلخ كرد، از شعر سر درمی‌آورد. چیزهایی كه حذف شده بود، ظاهرا، روایت‌های فرعی شعر بود؛ بندهایی كه یكپارچگی شعر را، عملا، نابود می‌كند. و شماری از ناقدان ادبی، اساسا، بر این باورند كه «الیوت» نمی‌توانست این «ضعف‌ها» را ببیند، چون هنوز دوره پریشانی و ناامیدی‌اش به پایان نرسیده بود.

«سرزمین هرز»، اولین‌بار، 53 سال پیش به فارسی ترجمه شد؛ این «حسین رازی»، «حمید عنایت» و «چنگیز مشیری» بودند كه «الیوت» را، به‌نام «سرزمین ویران»، برای اولین‌بار، در «جنگ ادب و هنر امروز»، به فارسی برگرداندند و 9 سال بعد، «سرزمین هرز» [عنوان پیشنهادی ابراهیم گلستان] به‌ترجمه «بهمن شعله‌ور» در مجله «آرش» منتشر شد. 7 سال بعد، «پرویز لشكری» آن را به نام «دشت سترون» ترجمه كرد و 7 سال پس از آن، «سرزمین بی‌حاصل» به‌ترجمه «حسن شهباز» منتشر شد. سال 1362، سال‌ها پس از اینكه «شعله‌ور» ایران را ترك كرده بود، «سرزمین هرز» را «انتشارات فاریاب»، تجدید چاپ كرد و چاپ تازه «سرزمین هرز» كه نشر چشمه منتشرش كرده، متن از نو ویراسته «شعله‌ور» است كه اندك غلط‌های چاپی را هم تصحیح كرده و مقدمه‌ای تازه، هرچند كوتاه، بر آن نوشته و شرح مختصری درباره موقعیت «الیوت» در شعر آمریكا داده است.

«سرزمین هرز» را، قاعدتا، نمی‌شود در یك نوشته كوتاه توضیح داد؛ دراین‌صورت، نیازی به انبوه كتاب‌ها و مقاله‌های بلندی نبود كه در نهایت كنجكاوی، به‌جست‌وجوی ریشه‌های این منظومه «تی. اس. الیوت» و اشاره‌های آشكار و پنهانش برآمده‌اند. اما هیچ بد نیست كه خواننده «سرزمین هرز»، بداند كه «الیوت»، در نوشتن این منظومه به شماری از مشهورترین كتاب‌های جهان نظر داشته است؛ مثلا به «تریستان و ایزوت»، یا به «گل‌های شر» كه مشهورترین شعرهای «شارل بودلر» را در بر می‌گیرد، یا به «كمدی الاهی» كه مشهورترین كتاب «دانته آلیگیری»ست، یا «آنتونی و كلئوپاترا»ی «ویلیام شكسپیر»، یا «انه‌ئید» و «بهشت گم‌شده». و البته كه در كنار همه اینها نباید از «شاخه زرین» هم غافل شد؛ كتاب مستطاب «جیمز فریزر»، درباب اسطوره‌ها و اعتقادات، دقیقا، همان‌ كتابی بود كه به كار «الیوت» می‌آمد.
اما، توضیح اینكه، حقیقتا، در «سرزمین هرز» چه می‌گذرد، آسان نیست، اما می‌شود، عجالتا، به این اشاره كرد كه همه شعر، از یك‌منظر، درباره مهم‌ترین و البته بدیهی‌ترین مسائل بشری‌ست؛ یعنی «زندگی» و «مرگ» و آدمی در عین زنده‌بودن، چیزی از مردگان كم ندارد. همین است كه تقابل و رودررویی، به یكی از نكته‌های كلیدی شعر بدل می‌شود و «بینایی» و «نابینایی» هم، در كنار «زندگی» و «مرگ» جای می‌گیرد. و البته كه «الیوت» در «سرزمین هرز»، برای پرداختن به چنین مسائلی، اساسا، از اسطوره‌ها بهره می‌برد و در مقام شاعر فلسفه‌دانی كه با اسطوره‌ها آشنا است، مثلا، اسطور‌ه «جام مقدس» و افسانه «شاه آرتور و شوالیه‌های میزگرد» را وارد شعرش می‌كند و زمان را، كاملا، به‌هم می‌ریزد تا هیچ‌چیز، حقیقتا، همان‌چیزی نباشد كه به‌ چشم دیگران می‌آید.
نكته اساسی «سرزمین هرز»، دقیقا، همان‌چیزی است كه وقتی می‌خواستند «نوبل ادبیات» را به «الیوت» تقدیم كنند، در بیانیه «فرهنگستان سوئد» آمده بود؛ اینكه هر خواننده‌ای، وقتی «سرزمین هرز» را بخواند و از رمز و رازهای كلمات و اسلوب پیچیده‌اش، تاحد‌ممكن، سر درآورد، بعید است كه از تأثیر هراس‌آور این شعر دور بماند. این همان شعری‌ست كه می‌گویند ترس آدمی را از تنهایی به تماشا می‌گذارد، ترس از كشف دنیایی كه زیبایی نقشی در آن ندارد و آدمی، چاره‌ای ندارد جز یافتن راهی برای رهایی از این تنهایی. . .

 


 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
احترام به نقش پنهان خواننده
احترام به نقش پنهان خواننده



پدرام رضایی زاده از روزنامه شرق : شايد سال ها پيش و در روزهاي آغازين تولد ادبيات داستاني مدرن در كشورمان و زماني كه آخوندزاده «سرگرم كنندگي» را به عنوان يكي از مهمترين ويژگي هاي يك رمان خوب بر مي شمرد هرگز تصور نمي كرد كه تعريف هر چند ساده و ابتدايي اما صحيح او، امروز به عنوان ملاك تشخيص آثار «پاورقي» از آثار متعالي ادبيات به كار رود. البته به نظر مي رسد شباهت هايي ميان آنچه آخوندزاده سعي داشت به آن اشاره كند و مفاهيمي كه در دو دهه اخير در قالب نقد «خواننده محور» ارائه مي شود وجود دارد و توجه به خواننده نمي تواند به عنوان تلاش در جهت خلق اثري بازاري قلمداد شود. در واقع آنچه در تمامي اين دوران و در پس ظهور و افول جريان هاي ادبي گوناگون در كشورمان به چشم آمده است عدم باور خواننده به عنوان يكي از عناصر مؤثر در تحولات ادبي بوده است. مسئله اي كه وقتي با گسيختگي ميان نويسندگان و منتقدين ادبي همراه مي شود، كلاف سردرگمي را پديد مي آورد كه باز كردن گره هاي كور آن شايد سال ها و بلكه دهه ها به طول انجامد.

محمد محمدعلي اما از معدود نويسندگاني است كه همواره بيش از آنكه به خود بينديشد به خواننده انديشيده است. او در تمامي اين سال ها پا به پاي خوانندگان جدي ادبيات پيش آمده است و هرگز خود را در جايگاهي بالاتر از آن نديده است. از همين رو است كه در داستان هايش تلاش نمي كند تا نقش مصلح اجتماعي را به عهده گيرد و از اين طريق تعهد اجتماعي خود را به عنوان نويسنده به رخ خواننده بكشاند. بي توجه به هياهوهاي در گرفته بر سر رد يا تأييد نظريه هاي ادبي و بي آنكه سعي در ايجاد تحولي ناگهاني در آثارش داشته باشد، اندك اندك جهان داستاني خويش را گسترش داده است و برخي مولفه هاي آثار مدرن را وارد دنياي داستان هاي خويش كرده است؛ اما برخلاف برخي از نويسندگان هم نسلش كه پذيرفتن فرم هاي ادبي نو را در گرو به فراموشي سپردن آثار گذشته خود مي دانند، همچنان به ذهنيت سنتي خويش مبني بر محوريت روايت در داستان و همچنين رويكرد اجتماعي داستان هايش _ البته نه از نوع تصنعي و عاريتي آن _ وفادار مانده است.

محمدعلي در سال ۱۳۲۹ در تهران متولد شده است، هر چند كه در صفحات شناسنامه _ كه در حقيقت به برادر بزرگتر و درگذشته او تعلق داشته است _ تاريخ هفتم ارديبهشت سال ۱۳۲۷ را به عنوان روز تولدش ثبت كرده باشند. دوران كودكي و نوجواني خود را در پايتخت مي گذراند و در جواني مدتي به فعاليت هاي مطبوعاتي مي پردازد، تا آنجا كه در سال ۱۳۵۹ به سردبيري فصلنامه «برج» مي رسد. شايد اين مسئله يكي از دلايلي باشد كه به محمدعلي اجازه داده است تا در برخورد با ديدگاه هاي انتقادي اهالي ادبيات رفتاري متفاوت با ديگر نويسندگان در پيش گيرد و رابطه حرفه اي نزديك و غالباً به دور از تنشي را با منتقدين برقرار سازد. اولين مجموعه محمدعلي در سال ۱۳۵۴ منتشر مي شود. «دره هندآباد گرگ داره» مجموعه داستاني است كه هرگز با آثار بعدي اين نويسنده پركار قابل مقايسه نيست، تا آنجا كه نويسنده خود نيز از اين مجموعه به عنوان «اولين سياه مشق هايش» ياد مي كند. آنچه در اين مجموعه به چشم مي آيد عدم وجود ذهنيتي صحيح و پايدار در نويسنده نسبت به منطق داستان كوتاه است. نوع شخصيت پردازي نويسنده در داستان هاي اين مجموعه و پرداخت حوادث متعدد يك زندگي آن هم در صفحاتي محدود از ويژگي هايي است كه بيش از آنكه با منطق داستان كوتاه همخواني داشته باشد با برخي از عناصر رمان برابري مي كند. زبان نه چندان سليس و گاه گنگ روايت كه اغلب با ساختار و محتواي داستان ها در تقابل است و استفاده افراط گرايانه از اصطلاحات محلي، مي توانند از عواملي برشمرده شوند كه اولين اثر محمدعلي را به مجموعه اي نه چندان قابل قبول تبديل مي نمايند. با وجود تمامي اين موارد محمدعلي در همين مجموعه شيوه اي دگرگون شده از رئاليسم رايج در آثار نويسندگان هم دوره خويش را به نمايش مي گذارد و داستان هاي مجموعه «دره هندآباد گرگ داره» را با وجود تمام ضعف هايي كه دارند مي توان از اين منظر گامي روبه جلو به حساب آورد.

انتشار مجموعه داستان «از ما بهتران» در سال ۱۳۵۷ در واقع پاياني است بر يك دوره كوتاه اما قابل تامل و متفاوت از حركت روبه جلو محمدعلي جهت دستيابي به جهان داستاني منحصر به خود. داستان هاي اين مجموعه و مجموعه پيش از آن را شايد بتوان حاصل يك سال و اندي زندگي محمدعلي در روستا و آشنايي او با باورها و عقايد سنتي و گاه خرافي روستاييان دانست. با وجود اين داستان هاي مجموعه از ما بهتران را نمي توان _ و شايد هم نمي بايست _ درچارچوب ادبيات داستاني اقليمي و روستايي مورد بررسي قرار داد. محمدعلي آنچنان كه خود مي گويد با به كارگيري باورهاي عامي _ و نه بومي و منحصر به موقعيت جغرافيايي خاص _ سعي در به نمايش گذاردن «فضاهاي جن زده يك كشور» داشته است و از همين مجموعه داستان است كه دلبستگي هاي خود را با عنوان نويسنده اي كه دغدغه مسايل اجتماعي را دارد به صورت جدي دنبال مي كند و حوادث سياسي و اجتماعي زمان خويش را به شكلي نامحسوس، دستمايه خلق داستان هاي اين مجموعه مي گرداند. محمدعلي در «از ما بهتران» نشان مي دهد كه در مقايسه با اثر پيشين خود به دركي متفاوت از داستان كوتاه دست يافته است و در تطبيق فرم و محتواي داستان هاي اين مجموعه موفق بوده است. زبان سليس و به دور از ناپختگي و يا گسيختگي كه در پررنگ تر كردن نقش روايت در داستان اثر غيرقابل انكاري دارد. اصول داستان نويسي محمدعلي در دوري گزيدن از بازي هاي زباني و قايل بودن نقش محوري براي روايت، كه در آثار بعدي محمدعلي نيز رعايت مي شوند، در اين مجموعه به وضوح به چشم مي آيد.

محمدعلي از آنجا كه از همان ابتدا نيز به روايت هاي عاميانه و فضاي روستا به چشم ابزاري در جهت بازگويي دلمشغولي هاي شهري خود مي نگريست و بسيار زود دريافته بود كه مناسبات و رفتارهاي پيچيده شخصيت هاي شهري و تاملات جوامع بزرگتر را نمي توان در قالب ادبيات روستايي يا بهره گيري از فرمي شبيه به آن نمايش داد، تصميم به ايجاد دگرگوني در ساختار داستان هايش مي گيرد. محمدعلي با شناختي كه از روابط و ضوابط حاكم بر شهرهاي بزرگ دارد به درستي در جهت دروني كردن مفهوم نگاه اجتماعي در داستان هايش، بدون دچار شدن به شعارزدگي، حركت مي كند. تنهايي، طغيان، جداافتادگي، توهم و از همه مهمتر به تصوير كشيدن كابوس هاي تكراري و ناتمام، مفاهيمي هستند كه محمدعلي از آنها به عنوان شاخصه هاي زندگي شهري ياد مي كند و البته در داستان هايش آنها را به كار مي گيرد.

داستان هاي مجموعه «بازنشستگي» (سال ۱۳۶۶) قرار است حاصل دستيابي نويسنده به جهان داستاني تازه اي باشد. مشكلات كارمندان و روشنفكراني كه با مشكلات زندگي شهري به شكلي تمام عيار درگير شده اند، فروريزي ديوارهاي اعتمادي كه در جامعه پراضطراب شهري ديگر معنايي ندارند و توهم و وحشت خودساخته اي كه شخصيت ها به آن دچارند به داستان هاي محمدعلي جلوه تازه اي مي بخشند. ضمن آنكه نويسنده از اين مجموعه تلاش خود را در جهت گذر از قالب رئاليسم و دستيابي به ساختاري متناسب با داستان هايي با كيفيت نمادگرايانه آغاز مي كند. اين حركت در داستان بلند «رعد و برق بي باران» (سال ۱۳۷۰) نيز ادامه مي يابد با اين تفاوت كه نويسنده اين بار تهران قديم را با تمامي ويژگي هايش از محله ها و كوچه پس كوچه هاي قديمي و شخصيت هاي تيپ شده اش تا تقابل سنت و مدرنيته به تصوير مي كشد. شايد بتوان اين دو اثر را پيش درآمد و مقدمه يكي از آثار قابل تامل محمدعلي يعني «نقش پنهان» دانست.

رمان «نقش پنهان» اولين بار در سال ۱۳۷۰ منتشر شد اما به دلايلي آنچنان كه بايد مجال آن را نيافت تا مورد توجه منتقدين قرار گيرد. محمدعلي در سال ۱۳۸۰ اين رمان را با اندكي ويرايش مجدداً منتشر كرد كه اين بار و پس از ده سال از انتشار نخست آن، آرا و نظرات گوناگون را برانگيخت. رمان نقش پنهان كه نام يكي از داستان هاي كوتاه محمدعلي را كه در سال ۱۳۶۵ در دنياي سخن چاپ شده است _ و بعدها به «خورشيدهاي سنگي» تغيير نام داد _ برخود دارد، نگاهي گذرا به تاريخ معاصر كشورمان كه در برگيرنده سال هاي پاياني حكومت پهلوي، وقوع انقلاب و آغاز جنگ است، دارد. مفهوم عدم قطعيت كه پس از اين اثر در رمان هاي «باورهاي خيس يك مرده» و «برهنه در باد» نيز به كار گرفته مي شود، در اين اثر به شكلي كاملاً دروني شده و نه سطحي، به چشم مي آيد. اگر تا پيش از انقلاب به دليل شرايط خاص اجتماعي نويسنده با قطعيت مي توانست از آرمان ها و ايده آل ها سخن بگويد و حوادث اطرافش را به شكلي مطلق مورد بررسي قرار دهد، وقوع انقلاب و آغاز جنگ و شرايط اجتماعي و سياسي جديدي كه پديد مي آيد آن قطعيت پيشين را، كه غالباً از نويسنده مصلحي اجتماعي، سياسي و... مي ساخت، در نگاه نويسنده از ميان مي برد. در «نقش پنهان» نيز پدر راوي به قتل مي رسد؛ قاتل مشخص است و تمامي شواهد لازم نيز موجود، اما دادگاه به دلايلي از صدور حكم سرباز مي زند. راوي نيز در اين ميان در باورهاي پيشين خويش دچار شك و ترديد مي شود، درصدد كشف حقايق و روابط پنهان برمي آيد و خواننده را نيز همراه با خويش با تعليق حاضر در ساختار داستان درگير مي سازد. روايت محمدعلي در «نقش پنهان» شرحي بر تمامي اين عدم قطعيت ها است.محمدعلي برخلاف بسياري از نويسندگان كه در دهه شصت به خلق آثار داستاني دست مي زنند، خود و خواننده اش را در گذشته غرق نمي كند. روايتي كه محمدعلي برمي گزيند روايتي سيال است كه غالباً از گذشته آغاز مي شود و به امروز مي رسد. اين حركت و پويايي در ساختار داستان نيز به گونه اي ديگر به چشم مي آيد، يعني نويسنده كه در ابتدا قالبي واقع گرايانه را برگزيده است به تدريج و با بهره گيري از كابوس هاي راوي، خواننده را به جهان نمادين و سرشار از اوهام رهنمون مي سازد. محمدعلي در اين اثر بار ديگر ويژگي هاي خود را، به عنوان نويسنده اي كه در جهت تطبيق جهان داستاني خود با روش هاي نوگرايانه حركت مي كند اما در عين حال همچنان اصول گرا به شمار مي رود، به تصوير مي كشد.

محمدعلي تا زمان انتشار رمان «برهنه در باد» (۱۳۷۹) دو مجموعه داستان به نام هاي «چشم دوم» و «دريغ از روبه رو» و رمان «باورهاي خيس يك مرده» را منتشر مي سازد كه هر چند نسبت به آثار قبلي از عناصر نو و مثبتي بهره مي برند اما بيشتر در جهت تكميل ذهنيت داستاني محمدعلي و كمرنگ ساختن ضعف هاي ساختاري مستتر در جهان داستاني محمدعلي خلق مي گردند تا پديد آوردن تحول بزرگ در ساختار، نوع روايت نويسنده از داستان و تكنيك هاي داستاني به كار گرفته شده توسط نويسنده. برآيند اين سه اثر را مي توان در رمان «برهنه در باد» محمدعلي مشاهده كرد. نويسنده با پرهيز از اضافه گويي، هر آنچه را كه خواننده بايد بداند در داستان شرح مي دهد و از اين طريق بخشي از تعلق همراه با آگاهي خود را به ادبيات داستاني مدرن بروز مي دهد. برهنه در باد چه از منظر فضاسازي و يا شخصيت پردازي و چه از ديدگاه پايبندي به اصول آثار مدرن و عمق بخشيدن به اين اصول در اثر (مثل به كارگيري طنزي نه چندان آشكار، برون فكني شخصيت ها و يا عدم قطعيت كه ديگر از خصوصيات هميشگي آثار محمدعلي شده است)، از جمله رمان هاي قابل تامل و موفق چند سال اخير به شمار مي رود. در «برهنه در باد» ما با نويسنده اي سرزنده سروكار داريم كه هر چند ضرباهنگي سريع را براي پيشبرد داستانش انتخاب كرده است اما با روايت داستان هاي تودرتو، تغيير راوي و زاويه ديد و پرداخت مناسب شخصيت هاي داستان خواننده سختگير امروز را تا پايان با خويش همراه مي سازد. «برهنه در باد» پايان فصل ديگري در داستان نويسي محمدعلي است، فصلي كه بيش از هر چيز نمايانگر دغدغه هاي اجتماعي و شهري نويسنده و علاقه او در ترسيم سيماي تهران و حوادثي كه او در تمامي اين سال ها شاهدشان بوده است دارد.رمان آدم و حوا (۱۳۸۱) اما آخرين اثر منتشر شده محمدعلي است كه مورد توجه برخي منتقدين نيز قرار گرفته است. آدم و حوا كه بخش اول از سه گانه روز اول عشق است كه غير از اين كتاب در برگيرنده «مشي و مشيانه» و «جمشيد و جمك» است. محمدعلي داستان خلقت و عشق آدم و حوا را در قالب مجموعه اي از داستان هاي كوتاه به هم پيوسته و از زبان «اقليما» (دختر حوا) روايت مي كند. محمدعلي از آنجا كه به خوبي از تكراري بودن داستان براي مخاطبش آگاهي دارد تلاش مي كند با بهره گيري از اصلي ترين ويژگي نويسنده يعني خلاقيت، روايتي نو از داستان كهنه ارائه دهد. از همين رو است كه تمامي شخصيت ها را از نو مي سازد و جلوه اي تازه به آنها مي بخشد و آنها را به عنوان شخصيتي داستاني و نه مقدس و آسماني در مقابل خواننده قرار مي دهد كه رفتارهايي مشابه رفتارهاي انسان هاي امروزي دارند. رمان آدم و حوا كه نويسنده اش براي خلق آن از آثار و منابع بسياري وام گرفته است از ساختاري خطي بهره مي برد كه به خواننده اين اجازه را مي دهد تا به سادگي پيش برود و با مفهوم اسطوره در قالبي مدرن و امروزي همراه شود. محمدعلي علي رغم بهره گيري از زباني كه ميان نثر كتاب هاي مقدس و نثر ساده امروز قرار دارد، همچنان بر روايت بيش از ديگر عناصر داستاني تأكيد دارد، مسئله اي كه سال هاست از اصول داستان نويسي او به شمار مي رود و مي تواند در عين آنكه به آثار او تشخص مي بخشد، او را در پذيرش برخي شيوه هاي ادبي نو دچار مشكل سازد.نوع نگرش محمدعلي به داستان نويسي و ادبيات و رفتار حرفه اي و قابل احترامش با نظرات انتقادي ديگران ظرفيت هاي او را براي حركت به سوي افق هاي تازه بالا مي برد. حركت رو به جلو آرام اما مداوم محمدعلي كه گاه با پرش هاي بلندي همراه بوده است حاصل همين ديدگاه ويژه او است. مسئله اي كه به نظر مي رسد محمدعلي در تمامي اين سال ها سعي داشته است به شاگردانش در كلاس هاي داستان نويسي خود منتقل كند.


تاریخ انتشار: ، 12 شهريور سال 1385



نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
بازار داغ تأتر شهر
دوستان گرامی ام. مطلب فوق متعلق به دوست گرامی سرکار خانم شکوفه آزادگان است. لطفا پس از دانلود مطلب و یا خواندن آن در بخش ادامه مطلب ما را از نظرات خود بی بهره نگذارید. بسیار ممنون.
 
بازار داغ تئاتر شهر

ادامه مطلب
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
جمعه سی ام فروردین 1387
کمبود شخصیت در رمان ایرانی

 کمبود شخصيت در رمان ايراني

هراس از ناخوانده
 
علي شروقي: در چند سال اخير رمان هاي ايراني بسياري منتشر شده اند که حجم شان به سختي و گاه حتي به مدد حروف چاپي درشت و فاصله زياد بين سطرها به دويست صفحه رسيده است. اين البته به خودي خود نقص تلقي نمي شود اگر نويسندگان اين آثار توانسته باشند در اين حجم هاي اندک همه آنچه را که بايد بگويند بي آنکه به دام پرگويي و لفاظي بيفتند. اما در عمل متاسفانه چنين نيست يا کمتر پيش آمده که چنين بوده باشد. کم حجمي بسياري از رمان هاي معاصر ايراني بيش از آنکه ايجاز و در نهايت نوعي ويژگي زيبايي شناسانه را به ذهن خواننده خود متبادر کند، تداعي گر نوعي محدوديت است. محدوديتي که نه فقط از بيرون اثر، که گاه از درون ناخودآگاه نويسنده بر متن اعمال مي شود و رمان هايي با ظرفيت گسترده شدن را به يک يا دو شخصيت و يک ماجراي يک خطي نه چندان جذاب تقليل مي دهد. به گونه يي که ديگر همين دويست صفحه هم آنقدر کم رمق از کار درمي آيد که خواننده حس مي کند آنچه مي خواند داستان کوتاهي است که به ضرب عواملي که در آغاز برشمرديم به اندازه يک رمان دويست صفحه يي کش آمده است. بدون شک يکي از محدوديت هاي جدي که بسياري از رمان هاي ايراني گرفتارش هستند محدوديت شخصيت است و جالب اينجا است که وقتي پاي صحبت بسياري از نويسندگان همين رمان هاي کم شخصيت مي نشيني، مي بيني که همگي فرياد چند صدايي سرمي دهند حال آنکه وقتي به آثار منتشر شده رجوع مي کنيم مي بينيم در سراسر متن صدايي نيست جز صداي نويسنده که در يک زبان قراردادي در دهان يک يا دو شخصيت گذاشته شده يا در بهترين حالت نويسنده يکي از شخصيت ها را به عنوان نماينده برگزيده خود در رمان به حرف زدن واداشته و شخصيت دوم را مرعوب اين نماينده کرده است و البته گاه نه به اين سادگي که ما از همان سطر اول به اين استبداد ذهني و به تبع آن استبداد زباني که رمان به آن محدود شده پي ببريم. گاه نويسنده به جبران ناتواني خود در پرداخت ماجرا و خلق شخصيت ها و صداهاي متنوع و گاه متضاد در رمان، متن را از انواع تجربه هاي تکنيکي و بازي هاي لفظي انباشته مي کند به گونه يي که خواننده در نگاه اول مي پندارد که با متني چند لايه روبه رو است اما با خوانشي مجدد درمي يابد که نويسنده خواسته است نقص رمان را با پيچيده نويسي لاپوشاني کند.بسياري از نويسندگان ما بر زبان مسلط نيستند و ناچارند تنها به شخصيت هايي اجازه ورود به متن را بدهند که زبان شان بر زبان محدودي که نويسنده مي تواند با آن بنويسد منطبق باشد. حضور شخصيت ها و صداهاي متنوع و متضاد در رمان، زباني به گستردگي اجتماع مي طلبد. زباني نامحدود که بتواند اجتماع چند لايه و گاه ناموزون را به ادبيت متن بدل کند. نويسنده بايد بتواند ضرباهنگ زبان را با ورود هر شخصيت تازه به رمان تغيير دهد و حتي با ورود هر فکر تازه و تحولي که در شخصيت ايجاد مي شود جنس زبان و ضرباهنگ آن و دايره واژگاني شخصيت را هم دگرگون کند. گاه يک عنصر زبان عنصر ديگر را نفي مي کند و اين بسته به آن است که نويسنده چقدر به جهان ديالکتيکي و پرزد و خورد زبان مسلط باشد و چقدر با فاصله گرفتن از خود (خود بيرون از متن) زبان را بر ذهن آفريننده خود مسلط کند. به اين شکل حتي مي توان ديالکتيک عيني شخصيت ها را به ديالکتيک ذهني و زباني در رماني با شخصيت هاي محدود بدل کرد. اين همان کاري است که «بکت» به بهترين شکل در «مالون مي ميرد» انجام داده است. در اين رمان تنها شخصيتي که نمود عيني و بي واسطه دارد، «مالون» است که محدود به بستري که بر آن دراز کشيده ذهن خود را به زبان بدل مي کند و زبان را به محملي که وقايع در آن رخ مي دهد اما با زبان محدود و محتاط و مقيد به ذهن گزينش گر و مقتدر نويسنده يي که بيش از آنکه ذهن و تن را به ناخودآگاه زبان و متن بسپارد به عنوان گزينش گري بيش از حد آگاه تنها بخش کوچکي از ظرفيت نامحدود زبان را براي روايت برمي گزيند، نمي توان چنين رماني آفريد. زبان مقيد با تعدد شخصيت و ماجرا در تناقض است. شايد بگويند رمان ايراني کم تجربه است. تجربه را اگر به شکل رمان به طور خاص محدود کنيم اين حرف شايد پذيرفتني باشد، اما نويسنده ايراني از لحاظ تجربه تاريخي و اجتماعي چيزي کم ندارد. مشکل اما در تبديل اين تجربه ها به شکل رمان است و دروني کردن آنها در اين شکل. اينجا است که زبان حرف اول را مي زند. رماني موفق است که نويسنده آن بتواند از خودآگاه خود فاصله بگيرد و به نفع ادبيات با زبان و امکانات نامحدود آن دست به يکي کند. اين دست به يکي کردن حتماً به معناي اعتماد کردن به زبان نيست، همان طور که آدم هميشه به همدست خود اعتماد ندارد، اما در لحظاتي چاره يي جز همدست شدن نيست. نويسنده در لحظه نوشتن مجبور است عليه خود به عنوان يک من مقتدر با زبان همدست شود تا با در هم ريختن قراردادهاي مسلط بر زبان اقتدار تک صدايي متن را در هم بريزد و از دل آن متني متکثر بيافريند. از اينجا به بعد، زبان خود به خود دست به کار مي شود و شخصيت هايي با لحن ها و صداهايي گوناگون به متن راه مي يابند و ناخودآگاه نويسنده آنچنان گسترده مي شود که امکان درک حضور ديگري در متن فراهم مي آيد. نويسنده در تخيل خود نقش بازي مي کند و مدام به ديگري تغيير شکل مي دهد آنقدر که امکان درک خود به عنوان نويسنده از خلال شخصيت هايي که هر يک در عين استقلال تکه يي از وجود نويسنده را در خود جذب کرده اند دشوار مي شود و اين يکي از عوامل عقب افتادن درک متن و افزايش لذت خواندن است. هر چند جذب تکه هاي جسم و ذهن نويسنده در جسم و ذهن شخصيت هايي که ناگهان به متن هجوم مي آورند تنها به معناي تبديل شدن همه آنها به وجوه متضاد شخصيت نويسنده نيست که اگر تنها به اين معنا باشد استبداد از دري ديگر به متن وارد شده است. شخصيت ها در عين در خود نهان کردن پاره يي از وجود نويسنده، اين پاره نهان را دگرگون کرده و آن را به ديگري بدل مي کنند و بدين سان متن به عرصه مکاشفه بدل مي شود و گفتماني چند سويه شکل مي گيرد و رمان بزرگ به وجود مي آيد. اما گاه نويسنده به جاي تمام اينها با من مقتدر و آگاه ذهن خود دست به يکي مي کند و متن و زبان را به بند مي کشد و رمان را به واژگاني محدود و مودب تقليل مي دهد. متن مودب هم هر کس و ناکسي را به خود راه نمي دهد. در اين مواقع نويسنده بيشتر به عنوان گزينش گر عمل مي کند. گزينش گري که با وسواس پيشينه و سوابق شخصيت ها را بررسي مي کند و به برخي از آنها تنها در صورتي جواز ورود به متن را مي دهد که مطمئن باشد مي تواند با من مقتدر و محدود خود آنها را نابود کند.

چنين نويسنده يي گاه از لايه هاي ناشناخته زباني که خود تنها مي تواند بخشي محدود و کوچک از آن را به کار بندد، مي هراسد و ترجيح مي دهد با همان زبان الکن به نوشتن ادامه دهد و به عرصه ها و ظرفيت هاي گوناگون زبان کاري نداشته باشد. اين هراس گاه ناشي از عدم شناخت است و گاه ناشي از عادت هاي ذهني و فرهنگ ديرين نويسنده. بنابراين برخي نويسندگان حتي به رغم آگاهي به زبان و شناخت درست اجتماع توانايي تبديل اين شناخت و آگاهي به رمان را ندارند. هرچند مي کوشند به مدد بازي هاي زباني تصنعي و بي ارتباط به اقتضائات طبيعي و دروني متن و واقعيتي که متن از دل آن برخاسته اين ناتواني را جبران کنند و يک واقعيت ساده را به طور تصنعي حادثه يي غريب بنمايانند حال آنکه غرابت، تنها وقتي از دل متن برخاسته باشد براي خواننده باورپذير است نه آن هنگام که به رغم همه تمهيدهاي تصنعي باز هم من نويسنده تمام رمان را از خود انباشته کند به گونه يي که حضور او از پس همه شخصيت ها قابل تشخيص باشد و خواننده حس کند تمام شخصيت ها را از خلال موضع نويسنده در برابر آنها و به واسطه حضور من نويسنده درک مي کند. نويسنده هنگام نوشتن همواره با امر غيرقابل پيش بيني و شخصيت هاي ناخوانده رو به رو است و اگر از ورود شخصيت ناخوانده به متني که نويسنده آن را قلمرو شخصي خود مي پندارد بهراسد، ادبيات هم در برابر اين هراس پس مي نشيند. گاه اين هراس از بيرون به ذهن نويسنده راه مي يابد و آنچنان در پس زمينه ذهني او جا خوش مي کند که به يک فرهنگ و قاعده بدل مي شود. نويسنده يي که به اين فرهنگ عادت کند، شخصيت هاي ناخوانده را از متن مي راند يا مي کوشد به نحوي مثلاً با گذاشتن حرف هاي باب طبع خود در دهان آنها اين شخصيت هاي ناخوانده را مهار کند تا بر هراس خود از آنها فائق آيد. به اين ترتيب گاه در متن کسي نمي ماند جز يک تن که همان نويسنده است. نويسنده يي محدود به اتاقي دربسته و بي ارتباط با جهان و انسان هاي واقعي و بي ارتباط با زبان برخاسته از دل آن جهان و انسان هاي آن. اين اتفاقي است که در بسياري از رمان هاي ايراني منتشر شده در سال هاي اخير قابل رديابي است. رمان هايي که کافي است دو هفته از خوانده شدن شان بگذرد تا حتي اسم شخصيت اصلي شان را هم به ياد نياوريم.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
نگاهي به شيوه رمان نويسي ولاديمير ناباکوف

نگاهي به شيوه رمان نويسي ولاديمير ناباکوف
 
لطف و فايده ناباکوفي  
اميرحسين خورشيدفر

 

«يک مجموعه مه آلود از الفاظ و کنايات، فرض ها و احکام براي استتار يک حقيقت روشن به کار مي رفت که او هميشه احساسش مي کرد اما قادر به بيانش نبود.» ولاديمير ناباکوف.

دفاع لوژين

در اينجا مي کوشيم از دريچه دو اثر شاخص ناباکوف؛ دفاع لوژين و پنين که نمايانگر دوره هاي کاري متفاوت او است به شيوه رمان نويسي اين نويسنده بپردازيم. از طرفي از آنجا که ناباکوف عملاً هم به عنوان يک رمان نويس -که منتقدان از پست مدرنيست خواندنش ابايي ندارند- و هم منتقد و نظريه پرداز ادبي شناخته مي شود با اغماض ( از نگاه سخت گيران) خط حايل نوشته هايش اعم از آفرينش ادبي و نقد را محو مي کنيم. طرفه اينجاست که نه چندان از سر اتفاق قطعه يي که مي کوشيم از آن به عنوان ابزار تحليل سود ببريم در متون نقد ادبي به کرات به عنوان نمونه درخشان و مثال زدني تخليص روايي و آينده نگري

flash forward ذکر شده و با اين حال شايد از اين منظر که بيان صريح يکي از مولفه هاي فرهنگنامه يي ناباکوف است اندکي در سايه غفلت مانده باشد. ناباکوف در پاراگراف دوم خنده در تاريکي بعد از ارائه خلاصه يي از وقايع رمان به سبک ستون معرفي فيلم مجله هاي سينمايي، مي نويسد؛ «اين کل داستان است و اگر در نقل آن لذت و منفعت مادي نبود همين جا رهايش مي کردم؛ گرچه چکيده زندگي انسان را مي توان بر سنگ قبري پوشيده از خزه جا داد نقل جزئيات همواره لطفي ديگر دارد.» و پس از آن به سر قصه مي شود. آميزه يي که ناباکوف تلويحاً به آن اشاره مي کند حرف تازه يي در ادبيات نيست. هوراس چهار دهه پيش از ميلاد با تلفيق دو واژه فايده و شيرين در زبان ايتاليايي واژه utiledolce را ساخت که به بهترين آثار ادبي از نظر او اطلاق مي شد. عجالتاً مي پذيريم که بزرگ ترين دستاورد نويسنده قرن بيستمي در مقابل منتقد باستاني آن هم به شيوه يي خاضعانه و به حالتي نجواگون اصرار بازيگوشانه يي است بر سر اهميت جزئيات، که چندان محل مناقشه نيست.

آميزه دو قطبي لطف و فايده را مي توان بر آموزه ياکوبسن منطبق کرد و ياکوبسن نظام معني شناسانه زبان را به دو حيطه استعاره و مجاز مرسل تقسيم مي کند. مجاز مرسل مجازي است که در آن نام چيزي به جاي چيز ديگري که با آن رابطه مجاورت دارد به کار مي رود و استعاره مجازي است که بر پايه شباهت و قياس شکل مي گيرد. از نظر او شعر متعلق است به حيطه کارکرد استعاري و رمان به حيطه کارکرد مجاز مرسل. محصول اين انطباق؛ دستگاه پيشنهادي ما مثل هر دستگاه نظري ديگر از نظم و دقت مکانيکي بي بهره است و چه بسا که دنده چرخ هايش در هم چفت نشوند اما از حد قابل قبول کارايي برخوردار است. بر همين اساس مي توان گفت که لطف در حوزه منظوم نهفته است و فايده در حوزه منثور. فارغ از آموزه هاي ساختارگرايانه نويسندگان شاخص رمان مدرن به ويژه در سال هاي آغازين سده بيستم شيوه هاي روايي متکي بر نشان دادن و نه نقل کردن را آزمودند که گرايشي آشکار را به جا دادن رمان در همان قفسه مجاز مرسل نشان مي دهد. ياکوبسن مي نويسد؛«نويسنده واقع گرا با استفاده از رابطه مجاورت از طرح داستان به فضاي داستان و از شخصيت به موقعيت مکاني و زماني مي رسد.» گريز از طرح داستان به فضاي داستان را مي توان به عينه در آثار مارسل پروست، جيمز جويس و ويرجينيا وولف ديد.

مجاز مرسل قاعدتاً به حذف فراز و نشيب ها ميل دارد. البته واقع گرايي هم چشم انداز روايت را آنقدر نزديک مي برد تا پستي و بلندي ها ديده نشود. داستان مدرن آشکارا محصول فايده گرايي ادبي است. واضح است که لطف را در معناي ارزشي به کار نمي بريم تا در پس زمينه يي از مفاهيمي که طرح شد قرار بگيرد. اما فاصله مان را با گرايش مصرف گرايي ادبي که ادبيات جدي و مدرن را به عنوان توليداتي ملال آور مي شناسد حفظ مي کنيم زيرا در پيکربندي آثار عامه پسند لطف در تعريف خاص و محدودي به کار مي رود که با چيزي که در نظر ماست يکسر متفاوت است. براساس آنچه گفته شد طرحي از چيرگي يک معيار بر معيار ديگر به دست مي آيد. يعني اينکه تفوق مجاز مرسل بر استعاره در قالب رمان عموماً فايده گرانه بوده است و کمتر به لطف پرداخته شده. بنابراين لطف و فايده ناباکوفي سرپا کردن سکه يي است که يک رويش ديرزماني از ديدرس ما دور مانده.

ناباکوف دفاع لوژين را به روسي نوشت و سال ها بعد به انگليسي برگرداند. اين رمان حکايت يک نابغه شطرنج است. پدرش نويسنده کم مايه داستان هاي آموزشي نوجوانان است که به پسر اميد بسيار دارد. اما برخلاف تصور لوژين استعداد خاصي در امور درسي نشان نمي دهد و در مقابل شيفته شطرنج مي شود. نبوغ خيره کننده اش در شطرنج خيلي زود پديدار مي شود و او به طور حرفه يي در مسابقه ها شرکت مي کند. مدير برنامه هاي او آقاي والنتينوف همه چيز جز شطرنج را براي لوژين قدغن مي کند. لوژين که مرد منزوي و عجيب و غريبي است با زني آشنا مي شود و به او دل مي بازد و بر خلاف ميل پدر و مادر دختر با هم ازدواج مي کنند. اما لوژين نمي تواند مرزهاي زندگي واقعي و تصورات مبهم و روياگونش در باب شطرنج را درک کند. اين ماليخوليا سرانجام به خودکشي لوژين مي انجامد.

شماي داستان نشان مي دهد جزئي نگري ناباکوف بايد صرف پرداخت کدام بخش هاي داستان شود. لوژين شخصيت اصلي داستان مرد تنبل، کم حرف و تنهايي است که جهان را به مثابه صفحه شطرنج درک مي کند و اطرافيانش را به عنوان نيروهاي مهاجمي مي شناسد که بايد در مقابل شان شيوه يي دفاعي طراحي کند تا در امان بماند. بنابراين با يک قهرمان خيالباف سر و کار داريم. يعني همان نوعي از قهرمان که در ادبيات مدرن بيشترين حضور را دارد. خيالبافي گرچه در حوزه رفتارشناسي به عنوان قطب مخالف واقع گرايي طرح مي شود اما در ادبيات مدرن خود به عنوان يکي از مراحل واقع گرايي به حساب مي آيد. زبان در محور مجاورت کارکرد بازتابي خود را از دست مي دهد. يعني نمي تواند خيال را در واقعيت بازتوليد کند بلکه مجبور است به عنوان ميانجي حضور خيالبافي عمل کند. چنان که در پروست مي بينيم توالي بي پايان تصويرها و افکار حتي در جايگاه طرح و توطئه کلاسيک و به عنوان عنصر حرکت دهنده اثر عمل مي کنند. در آنجا نيز با تعبيري از جزئيات سر و کار داريم که به معني پيگيري ريزترين سائقه هاي حسي و رواني است. در برخورد استعاري با خيالبافي در مقابل نوعي واقعيت قانع کننده و بازنمايي شده ولو خارج از متن و به عنوان پيش فرض خواننده حضور دارد زيرا استعاره به بافت ارجاع وابسته است. در دفاع لوژين خيالات هميشه همبسته با حقيقت طرح مي شوند، يعني ساختي انعکاسي شکل مي گيرد در مقابل هر خيال يک واقعيت مسلم و محرز وجود دارد که با ذهن شخصيت وارونه شده است.

ساز و کار ناباکوف براي نمايش آشفتگي هاي مخلوق نابغه اش شرح شبيه سازي هاي بصري است که در ذهن شخصيت مي گذرد، يعني ادراک جهان به مثابه صفحه شطرنج و به بهانه نور و سايه يي که روي فرش اتاق افتاده است. کشمکش هاي دروني لوژين در حين مسابقه با توراتي از طريق مابه ازاي موسيقي روايت مي شود. موسيقي هنري است که همزمان با شطرنج به لوژين عرضه مي شود مثل دو استعداد خدادادي از دوزخ و بهشت که لوژين بينوا شطرنج را برمي گزيند اما به نظر مي رسد که موسيقي نيز تا پايان اثر در ناخودآگاه او حضور دارد.

اشتباه مرسومي است که حوزه کارکرد استعاره را محدود به شعر فرض کنند. در حالي که داستان در ذات خود و به معني کنش هاي قابل روايتي که تحرکي در آن احساس مي شود از حيث حذف و اضافات زيبايي شناسانه و شکل دهي به چيزهاي بي شکل ( واقعيت ) بر پايه کارکرد استعاري ساخته مي شود. هر شخصيت داستاني به عنوان کنشگري يا بهانه ايجاد روايت حداقل نماينده يک انسان بالقوه است. اگر رمان مدرن به سمت تحديد عنصر قصگي پيش مي رود و در حوزه کارکرد مجاز مرسل توليد مي شود ناباکوف نماينده بازگشتي آگاهانه به داستان سرايي است. با اين تفاوت مهم و انکار نشدني که جزئيات را به عنوان يک عنصر اساسي داستاني و در سطح تازه يي به کار مي برد. ناباکوف برخلاف نويسندگان مدرن ترجيح مي دهد که داستان خود را از طريق نقل کردن (Telling) و نه نشان دادن (showing) پيش ببرد. گذشته نگرها در داستان مدرن بيشترين کارکرد را دارند از آن جهت که وابسته به نظام بازنمايي واقع گرا مي توانند از مجاري ذهنيت شخصي بگذرند و از طريق موتيف ها تداعي شوند اما در داستان پسامدرن ناباکوفي به واسطه حضور مولف/ راوي آينده نگري تداوم رخدادهاي متکي بر يادآوري شخصيت ها را برهم مي ريزد. از اين رو خاصيت نقالي، روايتگري يا داستان سرايي برجسته مي شود. متن وانمود نمي کند که در اين لحظه و بنابر مقتضيات روان شناسي و غيره ناچار است به گذشته بازگردد بلکه مرجع تصميم گيري قدرتمندي در متن حضور دارد که به خاطر ايجاد «لطف» زمان را به هم مي ريزد. نسبت راوي/ مولف داستان هاي ناباکوف را با ارزش ها و معيارهاي فن خطابه نيز مي توان سنجيد. (و اين سوال طرح مي شود که آيا فن خطابه در رمان پسامدرن به حيات خود ادامه نمي دهد؟)

« لوژين آرنج او را گرفت و به يک چيز سخت و سرد بوسه زد- که ساعت مچي بود.» تنها قبل از خط تيره يک گزاره روايي ساده را مي خوانيم اما بعد از خط صدايي از درون متن مثل يادآوري کننده نامرئي، شايد مثل کوکوي ساعت ديواري سرک مي کشد و تذکر جزئي پردازانه يي مي دهد. شکي نيست که با او همدلي مي کنيم. زيرا ترجيح مي دهيم که در مواقع ضروري حتي به قيمت از دست رفتن حس و حال و فضاي داستان نکته بامزه و هوشمندانه يي از اين دست را به يادمان بياورد. چنان که وقتي پدر لوژين تصميم مي گيرد به عنوان آخرين اثر داستان يک نابغه جوانمرگ شطرنج را بنويسد راوي داستان مثل يک ويراستار سخت گير داستاني به ايده رمانتيک او اشاره مي کند. « لوژين نويسنده خودش به جنبه تصنعي اين خاطره توجه نکرد. به اين هم توجه نکرد که بيشتر ويژ گي هاي يک اعجوبه موسيقيدان را به پسرش داده است تا يک اعجوبه شطرنج باز را.» و اين البته نشانه ديگري از همبستگي موسيقي و شطرنج در ساخت اثر نيز هست. اما اين برخورد يعني غلبه رويکرد داستان سرايي به نشان دادن در رمان لوژين از ورود به برخي قسمت هاي اثر باز مي ماند. از آن جمله است فصلي که مادر همسر لوژين در مقابل دخترش زانو مي زند و از او مي خواهد تا از اين ازدواج صرف نظر کند.

ناباکوف پنين را بيست و هفت سال پس از دفاع لوژين و به زبان انگليسي نوشت. در آن زمان آنقدر به کار خود اطمينان داشت که به رغم خواست ناشر پنين را به همان شکلي که امروز در اختيار ما است منتشر کند. زيرا ناشر اصرار داشت که پنين رمان نيست. تيموفي پنين نام يک پروفسور روس است که در کالج گمنامي در امريکا زبان روسي تدريس مي کند. راوي داستان که مشابهت انکار ناپذيري به خود ناباکوف دارد، تا فصل آخر در حاشيه داستان حضور دارد اما از آن به بعد يکباره به شخصيت مرکزي داستان تبديل مي شود. پنين از هفت فصل نسبتاً مستقل تشکيل شده که هرکدام مي توانند يک داستان مستقل هم باشند. اما حضور شخصيت هاي ثابت اين اثر را به شکلي در ادبيات داستاني امريکا متصل مي کند که آثار شاخص آن را فاکنر و شروود اندرسن در کتاب عجايب نوشته اند. پنين هم مثل لوژين از ارتباط برقرار کردن با ديگران عاجز است اما آنچه مانع شکل گيري ارتباطي کامل است در اينجا مساله زبان و محيط ناآشنا است. گرچه پنين سال ها پيش از روسيه خارج شده و پيش از امريکا در پاريس هم زندگي کرده است اما راوي در همان ابتداي رمان براي مان فاش مي کند که پروفسور نخاله داستانش به زبان انگليسي مسلط نيست.

اينکه پنين را نمي توان يک رمان در شکل و شمايل کلاسيک آن به شمار آورد اصلاً متضمن اين نيست که با حذف توالي معني دار و قانع کننده رخدادها حرکت از محور جايگزيني دوباره به محور مجاورت منتقل شده است. حتي اگر هرکدام از فصول پنين را به صورت مجزا بخوانيم به هيچ وجه در تعريف برشي از زندگي (داستان کوتاه) نمي گنجند. اين داستان ها به لحاظ داستانک و اطلاعات بسيار فربه تر از گونه هاي معمول داستان نويسي هستند. از اين منظر پنين اثري است بالغ تر از دفاع لوژين زيرا ناباکوف قالبي براي شيوه روايي خود ساخته است. همچنين انزواي قهرمان اثر در مقابل اجتماع نيازي به تصويرسازي الگويي (مثل احضار صفحه شطرنج به هر بهانه) ندارد و از طريق يک امر واقعي مستحيل شده در طرح داستان يعني مهاجرت صورت مي گيرد. پنين شخصيت باورپذيرتري است اما باورپذيري به خودي خود سبب نمي شود که يک رمان مدرنيستي پديد آيد زيرا خوي روايتگري و داستان سرايي راوي که با ترفندي هوشمندانه حضورش را در داستان توجيه مي کند برتمام اثر سيطره دارد. توجه ميکروسکوپي راوي به عناصر صحنه و واکنش شخصيت ها ديگر ارتباطي به صحنه پردازي هايي باشکوه رمان مدرنيستي ( چه از نوع فلوبر و چه جويس) ندارد بلکه خاصيت تازه و اندکي غير طبيعي است. جزئي پردازي رمان هاي مدرنيستي را مي توان با نقاشي واقع گرا قياس کرد. اين جزئي پردازي با تمام وسواس و مهارتي که برايش به خرج داده مي شود عملاً وابسته به حضور يک عنصر بيروني به نام پرسپکتيو است که حد و مرز نزديک شدن را تعيين مي کند. به همين خاطر جزئي پردازي مدرنيستي خاصيت فايده گرانه دارد. در مقابل جزئي پردازي ناباکوفي بيهوده، خودخواهانه و از سر شيفتگي است. از نوعي که گويي راوي غرق در لذت تعريف کردن است طوري که فقط خوانندگان مشتاق را مي بيند و ديگران را فراموش مي کند. در پنين اين جزئي پردازي خود را از تنگناي طرح و توطئه کلاسيک مي رهاند. راوي به جست وجوگري شبيه است که در اتاق شلوغي دنبال وسيله مهم و حياتي مي گردد اما هر لحظه از پيدا کردن شيئ بي ارزشي مثلاً يک اسباب بازي کهنه به شوق مي آيد و لحظات خوشايندي با آن سرگرم مي شود. ناباکوف در پنين اصلاً سراغ آن وسيله حياتي نمي رود که زماني مجبور شود بازي اش را متوقف کند. همه چيز در همين بازي ساده خلاصه مي شود. در لطف جست وجوهاي کوچک و ريزبيني ها. در يادآوري مدام دندان هاي مصنوعي پنين ، در توپ فوتبالي که به رودخانه سپرده مي شود بي آنکه پسر نوجواني که ميهمان پنين است حتي آن را يک بار لمس کند، در نقاشي هاي کودکانه ايزابل در اتاق تيموفي پنين و چيزهاي ديگر.

در پاراگراف آغازين خنده در تاريکي ، ناباکوف چارچوب عريان داستان را به نمايش مي گذارد که هنرداستان نويسي سال هاي سال حسابي آن را مي پوشاند تا حالت زننده و مبتذلش به چشم خوانندگان نرسد. ناباکوف اين چارچوب را به سنگ قبر واقعيت ها تشبيه مي کند. در دفاع لوژين چارچوب و جزئيات در هم تنيده شده اند اما در پنين ديگر چارچوبي وجود ندارد. حذف چارچوب به معني ايجاد يک وضعيت نامحسوس و درک ناشدني نيست و برخورد بي واسطه با واقعيت نيست. چنين رويکردي را در فصل اول چهره هنرمند در جواني در بيان حالات رواني نوزاد، يا در خشم و هياهوي فاکنر در جايگاه يک رواي عقب مانده ذهني مي بينيم. برخلاف اين نمونه ها ناباکوف به نوعي طرح روايي تزئيني چيزي شبيه قصه گويي بي پايان و سرگرم کننده معتقد است. دوران جادوهاي بزرگ در ادبيات سرآمده است. اما با وجود تبليغات ايدئو لوژيک پيدا است که لطف ديرياب تر از فايده است. تيموفي پنين هم با يادآوري تنها ماجراي شورانگيز زندگي اش به لطف نداشته گذشته مي انديشد. آنگاه در آشپزخانه کلمنتس ها بي اعتنا به دلجويي هاي جون کلمنتس که عکس هاي مجله را به او نشان مي دهد انگار که کودک سربه هوايي باشد ناگهان به گريه مي افتد و هق هق کنان لابه لاي فين هاي بلند و آبکي اش ناله مي کند؛ « هيچي ندارم، هيچي برايم نمانده، هيچي ، هيچي ، »

منابع؛

دانشنامه نظريه هاي ادبي معاصر. ايرنا رما مکاريک - ترجمه مهران مهاجر و محمد نبوي. نشر آگه

درآمدي نقادانه و زبان شناختي بر روايت. مايکل جي تولان. ترجمه ابوالفضل حري. انتشارات بنياد سينمايي فارابي.

جستارهايي در باب رمان. ميشل بوتور. ترجمه سعيد شهرتاش. انتشارات سروش

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
سال نشیب
 

 سال ۸۶ - سال نشیب

 

نصیر محبی: در روزهاي پاياني اسفند ماه سال هشتاد و پنج شنيده شد يعقوب يادعلي داستان نويس و برنده جايزه ادبي گلشيري به خاطر شکايتي از آخرين اثرش «آداب بيقراري» در زندان عمومي ياسوج بازداشت شده است اما انتشار رسمي خبر ( احتمالاً به خواست نزديکان اين نويسنده) تا چند روز بعد از تعطيلات نوروز به تعويق افتاد. اتهام عجيب و غريب و بي سابقه به يادعلي، نويسندگان، روشنفکران و حقوقدانان را به واکنش واداشت اما دادگاه بدوي نويسنده رمان «آداب بيقراري» را به سه ماه زندان و نگارش چهار مقاله سفارشي محکوم کرد. بخش دوم اين حکم مناقشه هاي فراواني را در پي داشت اما در حالي که به نظر مي رسيد دادگاه تجديد نظر براي اين حکم تخفيف قائل شود اين دادگاه با تشديد مجازات يعقوب يادعلي او را به يک سال حبس محکوم کرد. بي اعتنايي وزارت فرهنگ و ارشاد به غائله يي که براي يک کالاي فرهنگي مورد تاييد اين نهاد پيش آمده و محکوميت نويسنده باعث دامن زدن به اين نگراني در ميان همه نويسندگان شد که ممکن است به خاطر چند سطر از داستان هايشان به دادگاه فراخوانده شوند. حتي تجسم شرايطي که تفاوت ماهوي مساله صدق و کذب در ادبيات ناديده انگاشته شود و رفتارهاي يک شخصيت داستاني که علي الاصول مجازي است به عنوان امور واقعي تعبير شود هم هولناک و باورناپذير است. حکم دادگاه تجديد نظر پايان تلخ سال نشيب ادبيات داستاني ايران بود.

از همان روزهاي آغازين روي کار آمدن دولت نهم آشکار بود که حساسيت ها بر انتشار کتاب در حوزه هاي علوم اجتماعي و ادبيات داستاني شدت خواهد گرفت. اما اکنون و بعد از گذشت دو سال و نيم از عمر اين دولت و با وجود اعمال محدوديت هايي که حتي در دهه شصت هم سابقه نداشت چيزي که بيشتر مورد انتقاد ناشران و نويسندگان است مدت زماني است که در وزارت ارشاد صرف بررسي و صدور مجوز هر کتاب مي شود. در مواردي اعلام صدور يا عدم صدور مجوز يک کتاب تا بيش از يک سال به طول انجاميده است. از طرف ديگر بسياري از مجموعه داستان ها و رمان ها فقط براي يک بار مجوز چاپ گرفتند و در مواردي همين مجوز هم لغو شد. هرچند در ماه هاي مياني سال هشتاد و شش خبرهاي خوشي مبني بر تسريع مراحل بررسي و کاهش سخت گيري ها در اداره مميزي کتاب شنيده شد اما انتشار رمان کوتاه گابريل گارسيا مارکز با عنوان «خاطره دلبرکان غمگين من» که ظاهراً پيش تر با عنوان ديگري به ارشاد رفته بود و مجوز دريافت نکرده بود با حمله تند سايت ها و رسانه هاي اصولگرا به مضمون هاي اين کتاب مواجه شد، گزارش يک سايت فارسي غيرمجاز درباره چاپ اين کتاب در ايران هم به جنجال ها دامن زد و سرانجام نه فقط آخرين رمان نويسنده کلمبيايي برنده جايزه نوبل لغو مجوز و از کتاب فروشي ها جمع آوري شد بلکه وضعيت مميزي کتاب هم دوباره به حالت قبلي خود برگشت. «خاطره دلبرکان غمگين من» بلافاصله بعد از جمع شدن از کتابفروشي ها سر از بازار کتاب هاي افست درآورد و قيمتش تا چند برابر بالا رفت. اندکي بعد ترجمه ديگري از اين کتاب به صورت فايل اينترنتي منتشر شد. در ماه هاي پاياني سال خبرهاي ناخوشايندي از لغو مجوز چند رمان معروف ايراني شنيده شد. اما از آنجا که ناشران و نويسندگان اين کتاب ها اميدوار هستند رايزني هايشان با مسوولان وزارت ارشاد به نتيجه برسد از اعلام نام اين کتاب ها خودداري کردند.

در سالي که ادبيات داستاني فارسي از حيث انتشار داستان هاي قابل تامل و پيشرو فقير بود جايزه هاي ادبي در نيمه دوم سال عملاً در کانوني ترين نقطه توجه محافل فرهنگي و رسانه ها قرار گرفت.

مديا کاشيگر بعد از تعطيلي جايزه ادبي «يلدا» جايزه ديگري را به نام « روزي روزگاري» تاسيس کرد که برخلاف ديگر جايزه ها پيش از نمايشگاه کتاب برندگان خود را معرفي کرد. «روزي روزگاري» که به مخاطبان ميانه ادبيات نظر دارد در بخش هاي جنبي خود از اسماعيل فصيح، شميم بهار و بهترين کتاب داستاني از نظر خوانندگان تقدير کرد. اما فشارهاي رسانه هاي تندرو جريان اصولگرا که به برکناري بهروز غريب پور از مديريت «خانه هنرمندان» انجاميد، باعث شد ديگر جوايز ادبي خصوصي براي برگزاري مراسم پاياني خود با مشکلات تازه يي دست و پنجه نرم کنند. جايزه هاي ادبي بنياد «گلشيري»، «مهرگان» و داستان متفاوت «واو» هر کدام روز مراسم پاياني خود را چندين بار به تعويق انداختند چون با مشکل عدم همکاري سالن ها و تالارها مواجه بودند. جايزه «مهرگان» در سالن فرهنگسراي هنر (ارسباران) برگزار شد و ضمن معرفي برندگان خود از علي اشرف درويشيان تقدير کرد. انتقادهاي تند اين داستان نويس به وزارت ارشاد باعث بروز مشکلاتي براي مسوولان اين جايزه شد. دبيرخانه بنياد «گلشيري» هم آنقدر دير با مسوولان تالار ورشو به توافق رسيد که اطلاع رساني مراسم پاياني به شکل ناقص انجام شد و در نتيجه بعضي از نامزدهاي دريافت جايزه در مراسم پاياني غايب بودند. مراسم جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعات در سايه بازگشت بهمن شعله ور داستان نويس دهه چهل برگزار شد و داوران اين جايزه مطابق روال سال هاي گذشته مشي انتخاب متفاوت خود را ادامه دادند. اين جايزه هم از يک عمر فعاليت ادبي علي اشرف درويشيان تقدير کرد. در مجموع کتاب هاي « عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک» نوشته حسين مرتضاييان آبکنار، « زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود » نوشته اميرحسين خورشيدفر و « شب هاي چهارشنبه» نوشته آذردخت بهرامي بيشترين جايزه ها را به خود اختصاص دادند.دولتي ها امسال با سر و صدا و تبليغات خبر از اهداي چندين جايزه ادبي دادند. جايزه ادبي «جلال آل احمد» که به واسطه نام اين نويسنده و مبلغ جايزه بيشترين توجه را جلب مي کرد سرانجام به دليل بروز ناهماهنگي هايي در ميان تصميم گيرندگان تا سال آينده به تعويق افتاد. انتخاب هاي جايزه ادبي «گام اول» که در اردبيل برگزار شد بروز سليقه تازه يي را در بدنه تصميم گيري هاي فرهنگي کشور نويد مي داد اما ظاهراً برکناري مدير «خانه کتاب» که مسوول مستقيم اين جايزه بود پس لرزه اصلي انتخاب هاي همسوي «گام اول» با جوايز خصوصي بود. با اعلام نامزدهاي جايزه کتاب سال در بخش داستان هم به نظر رسيد که دامنه تنگ نظري در جوايز ادبي دولتي محدود شده اما تصميم گيرندگان اين جايزه بدون آنکه توضيحي ارائه کنند، در بخش ادبيات داستاني هيچ برنده يي را معرفي نکردند.

اما بازگشت بهمن شعله ور به ايران بعد از يک غيبت چهل و چهار ساله يکي ديگر از مهم ترين رويدادهاي ادبي سال هشتاد و شش بود. تنها رمان شعله ور «سفرشب» که چهار دهه قبل منتشر شده و در زمانه خود توجه چنداني را برنينگيخته بود در سال هاي اخير با اقبال منتقدان مواجه شد و جريان نقد معاصر فارسي ويژگي هايي را در اين کتاب يافت که تاکنون از نظر دورمانده بود. اما ذوق زدگي عمومي جامعه ادبي ايران پس از مصاحبه هاي طول و دراز بهمن شعله ور تا حدي فرو کش کرد زيرا اين نويسنده که استعداد و نوگرايي اش در «سفرشب» کتمان پذير نيست در سال هاي مهاجرت بيشتر به حرفه تخصصي خود روانپزشکي پرداخته و برخلاف انتظار چندان در جريان فضاي امروز ادبيات جهان و ايران نيست. بي خبري شعله ور از فضاي اجتماعي ايران تا حدي بود که در يک گفت و گوي راديويي از افزايش تعداد اتومبيل هاي شخصي نسبت به دهه چهل در تهران اظهار تعجب کرده بود. از طرف ديگر کوچک ترين نشانه يي از صحت ادعاي او دال بر اينکه آثارش در امريکا نامزد دريافت جايزه پوليتزر شده اند در جست و جوهاي اينترنتي پيدا نشد ولي با اين همه اعتبار و جايگاه رمان «سفرشب » ما را وامي دارد که خوشبينانه و مشتاق منتظر انتشار ترجمه رمان جديد شعله ور « بي لنگر» باشيم. کوچه ادبيات مهاجرت ايران که جمال ميرصادقي آن را بن بست دانسته بود امسال يکي از خلوت ترين سال هايش را سپري کرد و سهم نويسندگان مهاجر ايراني در بازار نشر به کمترين حد طي ده ساله اخير رسيد. بسياري از نويسندگان ايراني ساکن خارج از کشور با توجه به وضعيت فعلي مميزي کتاب در ايران ترجيح دادند از انتشار کتاب هاي جديدشان صرف نظر کنند. دبير يک مسابقه داستان کوتاه هم از افت شديد تعداد شرکت کنندگان خارج از کشور در مسابقه هاي ادبي خبر داد. با اين وجود در جشنواره طنز حوزه هنري کتاب «تاکسي نوشت ها» اثر ناصر غياثي نويسنده ايراني ساکن آلمان به عنوان بهترين مجموعه داستان طنز برگزيده شد.

با توقيف ماهنامه «عصر پنجشنبه» شمار نشريه هاي تخصصي ادبي باز هم کمتر شد. در سال هاي اخير و به ويژه بعد از توقيف ماهنامه «کارنامه» ديگر نشريه هاي ادبي هم با وجود کوشش دست اندرکاران شان نتوانستند به جايگاه ويژه و جريان سازي در فضاي ادبي ايران دست پيدا کنند.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
تراشیدن گل های اضافی یک تندیس

 تراشيدن گل هاى اضافه يك تنديس

حسين مرتضائيان آبكنار متولد ۱۳۴۵ است. داستان نويسى را از جلسات داستان خوانى گلشيرى شروع كرده و مدتى هم عضو شوراى سردبيرى ماهنامه كارنامه بوده است. برخلاف بعضى از اهالى ادبيات، اهل حاشيه سازى و وارد شدن به بازى هاى رايج آن نيست، در آرامش كارش را پيش مى برد و اين آرامش را در برخورد با ديگران نيز به آنها منتقل مى كند. آبكنار در هنگام گفت وگو، كه به بهانه اثر اخيرش _ عطر فرانسوى _ انجام شد، نه كوركورانه از داستان هايش دفاع كرد، نه خودش را داناى كل دانست و نه از شيطنت هاى من عصبانى شد، فكر نمى كنيد همه اينها براى آنكه نويسنده اى احترامتان را جلب كند، كافى باشد؟

•معمولاً بعضى منتقدان سعى مى كنند در مواجهه با هر اثر تازه اى، برچسبى به آن بزنند و بر مبناى آن برچسب و عنوان به نقد خود شكل بدهند، مثلاً اينكه نويسنده در اين اثر در پى تجربه هاى تازه اى بوده يا به عنوان مثال سعى داشته روند پيشين خودش را تثبيت كند. فكر مى كنيد اگر قرار باشد با عطر فرانسوى هم چنين برخوردى داشته باشيم، اين اثر در چه دسته اى قرار مى گيرد؟

من در هر داستان سعى مى كنم تجربه جديدى را انجام بدهم. در اين مجموعه هم اگر دقت كرده باشيد داستان ها با هم تفاوت هاى زيادى دارند. اين طور نيست كه من بخواهم با اين كتاب خودم را در قالبى تثبيت كنم و اصولاً فكر مى كنم اگر نويسنده اى بخواهد خودش را در قالبى خاص تثبيت كند، باخته است. مطمئن باشيد اثر بعدى من هم كه الان مشغول نوشتنش هستم با چيزهايى كه تا به امروز از من خوانده ايد فرق خواهد داشت. من چون اصولاً فرماليستم، به دنبال تجربه هاى داستانى هستم و فكر مى كنم اگر بتوانم تا سنين بالاتر هم اين تجربه و خطا را ادامه بدهم موفق خواهم بود. اين ذهنيت من است. به زعم خودم در هر داستانى سعى داشته ام دنياى تازه اى را كشف يا خلق كنم.

•من البته فكر مى كنم دنبال كردن تجربه هاى تازه خودش نياز به شهامتى دارد كه شايد بعضى از نويسندگان ما آن را نداشته باشند، اما واقعيت اين است كه هميشه تجربه هاى تازه اى وجود خواهند داشت و اگر نويسنده اى بخواهد به همين روند پيش برود همواره در مرحله آزمون و خطا باقى خواهد ماند و به جهان داستانى مشخصى دست پيدا نمى كند.

جهان داستانى به نظر من آن روح كلى حاكم بر همه آثار يك نويسنده است. اگر برگرديم به عقب به عنوان مثال اين تنوع و تجربه هاى متفاوت را در آثار نويسنده اى مثل گلشيرى هم مى بينيم. در عين حال اگر كل آثارش را بررسى كنيم به يك سرى دغدغه هاى مشترك برمى خوريم. مثلاً دغدغه درونكاوى انسان ها يا دغدغه هستى، حالا فرقى نمى كند در چه قالب و مضمونى. من به رغم اينكه هر داستان را يك تجربه ناب درونى مى دانم، به همان روح كلى كه بر كل آثار حاكم است معتقدم و نه چيز ديگر.

• اتفاق جالبى كه در عطر فرانسوى مى افتد، اين است كه خواننده در عين حال كه با فرم هاى متفاوت برخورد مى كند اما در مى يابد كه نويسنده از توجه به مضمون ها هم غافل نمانده است. اين موضوع با ذهنيت برخى دوستان كه تصور مى كنند توجه نويسنده به فرم، روايت را به حاشيه مى راند تفاوت دارد...

جدايى فرم و محتوا، يك باور عام است. من چندان به اين باور عمومى معتقد نيستم و اين دو را از هم جدا نمى دانم. من خودم وقتى مى خواهم كارى را شروع كنم، آنقدر با آن كلمه، جمله، حس، يا صحنه اى كه در داستانم محوريت دارد كلنجار مى روم تا به بهترين فرم از نظر خودم برسم. فرمى كه تكرارى هم نباشد. وقتى ما كلمه اى را به كار مى بريم، يا به سراغ مضمونى مى رويم، اين كلمه يا مضمون، ناخودآگاه با خودش يك فرمى را هم همراه مى كند. يعنى جدايى ميان مضمون و ساختار و فرم و محتوا از نظر من بى معنى است.

•در ادبيات رئاليستى به زبان به عنوان يك ابزار نگاه مى شود، اما در داستان نويسى امروز زبان خودش به عنوان يك هدف مطرح مى شود. حالا اينكه اين ديدگاه تا چه حد مى تواند درست باشد و چه زياده روى هايى در اين زمينه شده است به كنار، اما من فكر مى كنم شما هم جزء آن دسته اى قرار مى گيريد كه به زبان به عنوان يك هدف در داستان نويسى نگاه مى كنند و حتى در مواردى من مى توانم يك ديدگاه شاعرانه را در پس كاركرد كلمات در داستان هايتان ببينم...

من زبان را تنها به عنوان يكى از عناصر داستان مى بينم. كسى كه مى گويد زبان در داستان همه چيز است به نظر من به خطا مى رود. به هر حال گاهى ممكن است برخى عناصر پررنگ بشوند و در نتيجه عناصر ديگر در حاشيه قرار بگيرند. زبان از نظر من لايه هاى پيچيده و متفاوتى دارد كه نويسنده بايد بر تمامى آنها تسلط داشته باشد و بتواند آنها را به كار بگيرد. زبان را در قصه، نظرگاه و شخصيت است كه تعيين مى كند و اشتباه نيست اگر بگوييم كه در آثار خوب، به تعداد شخصيت هاى داستان و حتى موقعيت هاى داستانى ما مى توانيم لايه هاى متفاوت زبانى را ببينيم. زبانى كه همپاى تغييرات درونى و بيرونى شخصيت داستان، تغيير مى كند و شكل هاى مختلفى را به خود مى گيرد. اينكه بعضى ها به يك زبان واحد و فاخرى رسيده اند و سعى دارند همه داستان هايشان را بر پايه آن بنا كنند، باعث مى شود كه خواننده با شخصيت ها، فضاسازى ها و كاراكترهاى تكرارى مواجه شود، چرا كه زبان واحد، آدم هاى واحدى هم مى سازد و كنش ها را به هم نزديك مى كند، كه به نظر من يك نقص است.

•شائبه اى كه اينجا ايجاد مى شود اين است كه غالب نويسندگانى كه از زبان واحد دفاع مى كنند، از شاگردان گلشيرى هستند و ادعا مى كنند كه گلشيرى هم سعى داشته چنين ديدگاهى را ترويج دهد. اين براى نسل من كه فرصت حضور در كلا س ها و جلسات داستان خوانى گلشيرى را نداشته سئوال برانگيز است.

من قبول دارم كه گلشيرى غير از آن داستان هاى ماندگار و درخشانى كه نوشته، در بعضى از داستان هايش از زبان واحد استفاده مى كرده است، اما اگر داستان هاى آخر او را بخوانيد مى بينيد كه به يك نوع سادگى در زبان رسيده و ديگر شيوه پيشينش را دنبال نمى كند. در عين حال بگويم كه در بعضى از داستان هاى گلشيرى از آنجايى كه زبان واحد است ما با كاراكترهاى ثابتى روبه رو مى شويم و اين ايراد _ اگر بشود گفت ايراد _ بر همان بعضى از داستان هاى گلشيرى وارد است كه به دليل نوع زبانى كه در داستان هايش به كار مى گرفت، امكان تنوع بخشيدن به كاراكترهاى داستانى اش را از دست مى داد. (مثلاً چون زبان پخته و فاخر بود به ناچار راوى هم يا معلم بود يا نويسنده يا آدم فرهيخته.) بعضى از شاگردان گلشيرى هم اين الگو را از او گرفتند و به كنكاش هاى زيادى در عرصه زبان پرداختند اما در نهايت من فكر مى كنم كه باز به همان جمله اصلى مى رسيم كه زبان تنها يكى از عناصر داستان است و نه چيزى بيشتر.

•اين تعدد شخصيت و نظرگاه و زبان كه در موردش صحبت كرديم، تا حد زيادى در مجموعه عطر فرانسوى به چشم مى خورد. اما در مواردى _ مثل داستان كوچه شهيد _ به نظر مى رسد كه جنس زبان و آن طنازى هايى كه نويسنده در داستانى مثل عطر فرانسوى به كار مى برد با شخصيت داستان همخوانى ندارد...

من در داستان كوچه شهيد خيلى سعى كردم كه به نظرگاه مادرى كه دارد آن نامه را مى نويسد نزديك بشوم و وارد لايه هاى فكرى و اعتقادى اش بشوم و در حد سواد و ديدگاهش كار را پيش ببرم. نمى دانم تا چه حد در اين كار موفق بوده ام، اما نظر شما برايم جالب است، انگار هنوز فاصله دارم با آن چيزى كه بايد به آن مى رسيدم.

•فاصله زيادى كه نه، اما چيزى كه به نظر مى رسد آن است كه انگار هنوز تكنيك هاى زبانى نويسنده در داستان حضور دارند.

من نمى دانم چرا بعضى از دوستان تصور مى كردند كه ما در اين داستان بايد با يك زن بى سواد روبه رو شويم. اين آدم سواد قرآنى دارد و اصلاً يكى از دلايلى كه من قالب نامه را انتخاب كردم همين بود. اما اگر خطايى در كلمه، جمله يا اطوارهاى زبانى وجود داشته باشد حق با شماست. توجه داشته باشيد كه مشكلاتى كه من در اين داستان داشتم كم نبودند، راوى زن است، سالخورده است، مذهبى است و عملاً تفاوت هاى زيادى با من دارد و البته همين تفاوت ها براى من لذت بخش بود و به من اجازه مى داد كه در لايه هاى درونى اين شخصيت كنكاش كنم.

•در مجموعه عطر فرانسوى ما با سه داستان روبه رو مى شويم كه راوى يا شخصيت اصلى شان زن است و شما به عنوان نويسنده خودتان را در جايگاه آنها قرار داده ايد. دوست دارم كمى در اين باره حرف بزنيم.

يك دليلش كه همان تجربه و خطا است و همين موضوع دنيا را از ديد يك زن ديدن براى من جذاب است. ديگر اينكه شايد امكان بيان دغدغه هايى كه در آن داستان ها داشته ام بدون استفاده از راوى زن امكان پذير نبوده است. ضمن آنكه به طور كلى روانكاوى ذهنيت زنانه هميشه براى من جذاب بوده است.

•حالا فارغ از مسئله تعدد شخصيت ها و مضامين داستانى _ كه بعضى يك بحران اجتماعى هستند و بعضى تنها يك اتفاق درونى _ براى خود من جالب بود كه تقريباً تمامى داستان هاى اين مجموعه از نظرگاه آبژكتيو پيروى مى كنند.

من به نظرگاه عينى و بيرونى خيلى علاقه دارم. تاريخ ادبيات ما و زندگى روزمره ما سرشار از قضاوت است و حتى گاهى شما پيش از آنكه با موضوعى روبه رو شويد در مورد آن قضاوت مى كنيد. اما در نظرگاه عينى شما ابتدا پديده را نشان مى دهيد و قضاوت را به خواننده مى سپاريد. اين موضوع با نگاه ما ايرانى ها به وقايع تفاوت دارد، نگاهى كه البته ريشه فرهنگى دارد و تقريباً در تمامى كارهاى ما خودش را نشان مى دهد. من فكر مى كنم اگر كسى بتواند اصل واقعه را به درستى و با جزئيات دقيق _ و به دور از حاشيه هاى زايد _ توصيف كند، اصلاً نيازى به قضاوت نيست و خواننده به سادگى مى تواند با تصويرسازى ذهنى اش به نگرش درستى از حادثه برسد و بر مبناى آن قضاوت كند. هر چند گاهى هم داستان و روايت ايجاب مى كند كه به شكل غيرمستقيم به ماجرا پرداخته شود...

•دليل بسيار كوتاه بودن داستان هاى اين مجموعه هم همان علاقه شما به پرداختن به اصل و خوددارى از ورود حاشيه ها به داستان است؟

دقيقاً! من فكر مى كنم كه داستان خيلى بايد تراشيده بشود تا شكيل باشد. يكى از دلايل علاقه ام به داستان كوتاه هم همين است. نويسنده مثل مجسمه سازى است كه گل هاى اضافه يك تنديس را مى تراشد تا به شكل اصلى برسد. من فكر مى كنم يك كلمه يا حتى اگر يك ويرگول هم در داستان اضافه باشد، بايد آن را حذف كرد. البته اين را هم بگويم كه در داستان گاهى ما براى فضاسازى به چيزهايى نياز داريم كه شايد در پس زمينه قرار بگيرند و جنبه تزئينى داشته باشند در داستان؛ اينها اگر زياد باشند داستان را از اصل دور مى كنند و اگر كم باشند باعث مى شوند ما با يك داستان خالى و بى زمان و مكان مواجه شويم. رسيدن به اين تناسب به نظر من يكى از نشانه هاى تفاوت ميان نويسنده ها است.

•مسئله اى كه من در بعضى از داستان هاى اين مجموعه به آن برخوردم، حس بى مكانى داستان بود. اين حرف البته خودش جاى بحث دارد كه بگوييم «حس بى مكان» يا بگوييم «جهانشمولى». فكر مى كنيد داستان بايد از عناصر بومى و درونى محل زندگى نويسنده بهره ببرد و از اين طريق به خود تشخص ببخشد يا خير؟

البته. من فكر مى كنم كه حتماً بايد اين طور باشد. شايد در يكى دو تا از داستان هاى قديمى تر من اين مسئله بى مكانى به چشم بخورد ولى در اين مجموعه تصور نمى كنم. شايد اگر مثال بزنيد بهتر باشد.

•مثلاً داستان عطر فرانسوى.

در عطر فرانسوى، به نظر من يك حسى وجود دارد در آن موقعيت، در آن شخصيت و در آن فضا، كه عام است و همه مى توانند _ با هر فرهنگى _ خودشان را در آن موقعيت قرار دهند. فكر مى كنم خود قصه من را كشيده باشد به سمت اين گونه نوشتن. ولى گمان نمى كنم كه داستان هاى ديگر اين مسئله را داشته باشند چون ما به ازاهاى زمانى و مكانى مشخصى دارند.

•شما تا آنجا كه من مى دانم داستان نويسى هم تدريس مى كنيد و يا نسل جوان زياد سر وكار داريد. به نظر مى رسد كه نسل جديدى كه در حال پرورش يافتن در حلقه ها و جلسات ادبى هستند، به ايده در داستان بيش از چگونگى بيان آن اهميت مى دهد و اين برخلاف چيزى است كه در سال هاى اخير مهم شمرده شده است...

من البته فكر مى كنم كه هر دو اين جهت گيرى ها وجود دارند و اصلاً بايد وجود داشته باشند، فقط مرحله به مرحله بودنشان است كه مهم است. يادگيرى اين فنون و شگردها يك آستانه اى دارد، در حالى كه بخش خلاقيت بعد از اين آستانه قرار مى گيرد. استفاده از تجربيات ديگران و آموزش هم قرار است حركت فرد را در رسيدن به اين آستانه تسريع كند. بعد از آن است كه آدم ها بنابر انگيزه ها، استعداد و پشتكارى كه دارند از هم تفكيك مى شوند و از آن آستانه فراتر مى روند.

•مسئله ديگرى كه به چشم مى آيد اين است كه نسل جديد مخاطبين ادبيات به داستان هاى خوشخوان گرايش پيدا كرده اند و ديگر تمايلى به مواجهه با صناعات ادبى و نثر تصنعى كه زمانى در داستان ارزش دانسته مى شد، ندارند. شايد تصور اين موضوع كه در آينده كسى پيدا شود كه بخواهد ساختار زبان را متحول كند با توجه به شرايط فعلى غيرممكن باشد.

البته من با قطعيت نمى توانم نظر شما را تاييد كنم، چرا كه با هر دو دسته برخورد داشته ام. اما توجه داشته باشيد كه عامل تعيين كننده در اين ماجرا، يك سرى عناصر بيرونى است. يعنى با وجود مشغله ها و تنش هاى بيرونى شايد ديگر جايى براى درگير شدن با شكل و ساختار براى مخاطب باقى نماند، يا حتى برعكس، ممكن است همين تنش ها موجب شود كه مخاطب به ساختارشكنى تمايل پيدا كند. من قبول دارم كه بعضى داستان ها بايد خوشخوان باشد، اما اگر اين خوشخوان بودن به معناى آن است كه خواننده به سادگى با داستان ارتباط برقرار مى كند و از آن لذت مى برد، به نظرم بايد كمى در تعاريفمان تجديدنظر كنيم. من فكر مى كنم براى لذت بردن از هر نوع بيان هنرى، بايد ابزارش را شناخت و بر آن تسلط داشت، حالا مى خواهد نقاشى و موسيقى باشد يا ادبيات! مثلاً كسى كه شناختى از موسيقى ندارد با شنيدن «آداجيو» فقط غمگين مى شود. اما كسى كه با فراز و فرودهاى اركستر آشناست مطمئناً لذت عميق ترى از آن مى برد. لذت بردن از داستان هم به همين گونه است.

•و سئوال آخر اينكه شايد تا همين چند سال پيش حلقه هاى ادبى ما را همين جلسات داستان خوانى تشكيل مى دادند كه با محوريت يك شخصيت بزرگ شكل مى گرفتند. اعضاى آن حلقه هم تا حدى پيرو مركز آن حلقه بودند كه خودش به نوعى يك پدرخواندگى ادبى را ايجاد مى كرد. امروز به نظر مى رسد كه ما در حال فاصله گرفتن از اين پدرخواندگى ها هستيم و حتى در مواردى نسل جديد در تقابل با نسل هاى گذشته قرار مى گيرد. به عنوان كسى كه هر دو فضا را تجربه كرده است، وضعيت كنونى را چطور ارزيابى مى كنيد؟

به نظر من هنر، مرجعيت و پدرخواندگى را نمى پذيرد. هر جايى كه هنر مرجعيتى را بپذيرد يعنى به تعريفى رسيده است و رسيدن به تعريف در هنر يعنى بن بست. ما در هر لحظه مى توانيم تعريف داشته باشيم ولى قطعاً در لحظه بعدى اين تعريف تغيير مى كند. دستاورد چنين مرجعيتى در هنر چيزى جز تكرار نخواهد بود و اين مسئله با ذات هنر در تضاد است. در ادبيات ما، گاهى اوقات اين مرجعيت باعث مى شود كه افرادى كه در آن جمع هستند به تكرار دچار بشوند، هر چند بايد اضافه كنم كه اين موضوع گاهى به مركز آن حلقه هم بستگى دارد كه تا چه حد بخواهد نگاه مطلقى را ترويج كند. بايد بپذيريم كه نسل هاى بعدى به هر حال كار خودشان را انجام مى دهند و دستاوردهاى ديگرى خواهند داشت. اين مسئله لازمه حركت و پويايى است و گريزى از آن نيست، همان طور كه در دهه هاى قبل اين اتفاق افتاد.

پدرام رضايى زاده

از روزنامه شرق مرداد ۸۳

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
گربه ای به جای رابرت فراست
 
گربه ای به جای رابرت فراست
 
ترجمه رويا بشنام:زمستان گذشته (۸۲)، وقتى كه رمان «مدرسه قديمى» توبياس وولف به چاپ رسيد، بسيارى از منتقدان بر او خرده گرفتند كه كتاب نسخه ديگرى از اولين رمان او است. همچنين گفتند كه چرا وولف بعد از سال ها دوباره به رمان نويسى روى آورده. در حالى كه با نوشتن مجموعه داستان هاى كوتاه «بر مزار شهيدان آمريكاى شمالى» (۱۹۸۱)، «بازگشت به جهان» (۱۹۸۵) و «شب مورد بحث» (۱۹۹۶) شهرت خوبى به دست آورد. اولين رمان او «شايعات زشت» نام دارد كه در سال ۱۹۷۵ در انگليس به چاپ رسيد. توبياس وولف در سال ۱۹۵۴ به دنيا آمد و در مدرسه هيل تحصيل كرد. سال آخر، دبيرستان را ترك كرد و به ارتش پيوست و سپس در جنگ عليه ويتنام شركت كرد. پس از بازگشت، به آكسفورد رفت و پس از آن از دانشگاه استنفورد آمريكا فوق ليسانس ادبيات گرفت و به تدريس نويسندگى خلاق در همان دانشگاه تا سال ۱۹۹۷ ادامه داد.

وولف بسيار تند حرف مى زند، اما اين مسئله باعث نمى شود كه واژه هاى الكى به كار ببرد. مى گويد: «دوست ندارم داستان هاى كوتاهم تقليد كوركورانه اى باشند كه بتوان رد آنها را در نوشته هاى پيشينيان يافت. بنابراين، روى هريك از آنها كار مى كنم تا سرانجام بهترين باشند.» گرچه اين جواب قانع كننده اى براى منتقدان نبود، اما وولف خيلى روشن گفت كه «مدرسه قديمى» تكرار رمان اولش نيست. او به ناشر گفت كه چاپ رمان را متوقف كند، چون در طول سه سالى كه آن را مى نوشت هيچ وقت نتوانست ذره اى از ترس و دلهره اى را كه از خواندن آن حس مى كرد بكاهد. بنابراين به نوعى سعى كرد ناشر را با خود همراه و هماهنگ كند. حالا، پس از سال ها نوشتن به اين نكته مى رسيد كه چطور توانسته مثل يك جادوگر بزرگ تخيل و واقعيت را در هم بياميزد و سرنوشتش را تغيير دهد.

وولف معتقد است: «چيزى را كه در تخيلتان به آن نرسيده ايد به دست نخواهيد آورد. زندگى شما چيزى نخواهد بود، مگر افكارى كه در سر مى پرورانيد. بنابراين تخيلاتتان را دست كم نگيريد؛ چون اين تخيلات هستند كه مسير زندگى تان را تعيين مى كنند.» وولف مردى بلندقد و قوى است. معمولاً صاف و مستقيم به آدم ها نگاه مى كند و نگاه پرنفوذى دارد. وولف همچنين يكى از بازماندگان ارتش آمريكا در جنگ ويتنام است. اين را در كتاب خاطراتى به نام «ارتش فرعون» كه سال ۱۹۹۴ به چاپ رسيد، گفته است. در حال حاضر، گياهخوار است، بنابراين مى توان او را جمع اضداد ناميد. مى گويد در دوران دبستان معمولاً نمراتش پايين بوده به همين خاطر مدتى از مدرسه اخراج شده است. وولف مى گويد كه در خانواده شلوغ و ناآرامى بزرگ شده، اما بلافاصله اين نكته را اضافه مى كند كه همين امر به تخيلش كمك فراوانى كرده است.

رمان «مدرسه قديمى» داستان دانش آموزى است كه بورسيه سال آخر يك دبيرستان شبانه روزى پسرانه است _ اين پسر راوى رمان نيز هست. هرازچندگاه در مواقع خاصى نويسندگان مشهورى از اين مدرسه ديدن مى كردند و به دانش آموزان ممتاز اين اجازه را مى دادند تا از نزديك با آنها آشنا شوند. راوى، كه شيفته ادبيات و نوشتن است، فرصتى پيدا مى كند در مسابقه اى در دبيرستان كه در حضور نويسندگانى چون آين رند، ارنست همينگوى و رابرت فراست برگزار مى شود به بهترين داستان نويس جايزه بدهند. وولف مى گويد كه قصد داشته تصوير متفاوتى از آن نويسندگان مشهور ارائه دهد؛ تصويرى كه آنها پيش از اين براى خود ساخته بودند به لحاظ اجتماعى بسيار اغراق آميز بود.

وولف معتقد است شخصيت اجتماعى آنها تا حدودى با شخصيت واقعى شان تفاوت داشت. شايد بتوان زندگى وولف را با شعر معروف «جاده طى نشده» رابرت فراست تفسير كرد و به اين نتيجه رسيد كه وولف همان راهى را انتخاب كرده كه كمتر كسى از آن عبور كرده «و من آن را انتخاب كردم كه كمتر از آن عبور كرده بودند / و تمام تفاوت در اين بود.» خود وولف مى گويد: «نكته هاى حائز اهميت در اين دو بيت نهفته: «و اين را با آهى خواهم گفت / زمانى كه سال هاى سال از آن گذشته باشد.» راوى خود را پيرمردى روستايى مى پندارد كه قصد دارد به جوان ترها بگويد چه چيز او را با تجربه ساخته است. اين داستان براى وولف به گونه اى با كشف خودش همراه شد. داستانى كه مى توان آن را دوباره در آينده بازگو كرد. مى گويد: «اين وقايع تنها در داستان ها اتفاق نمى افتد؛ بلكه داستان هايى هستند كه ما خود آنها را مى سازيم؛ طورى كه هر عملى را كه به ياد مى آوريم با تجربه اى كه از آن به دست آورده ايم همراه مى شود.

بى اختيار و بدون آگاهى آنها را انجام مى دهيم اما پيش از آنكه به آن برسيم حافظه مان به ما مى گويد كه پيش از اين يك بار ديگر اين عمل را انجام داده ايم.» در رمان «مدرسه قديمى» وولف به اين نكته اشاره مى كند كه رابرت فراست شاعر معمولى اى نبوده است؛ چون شعرى سروده كه به راحتى مى توان آن را با غلط خواندن برعكس تفسير كرد. وولف معتقد است فراست شخصيت دوگانه اى داشت و اجازه نمى داد ديگران او را به درستى بشناسند. وولف خود را نويسنده اى مى پندارد كه مى خواهد مثل گربه جا پاى او بگذارد. او مى گويد، هنوز در دانشگاه از ادبيات قرن هجده، نوزده و بيست براى تدريس استفاده مى كند و هر بار كه يكى از داستان هاى همينگوى را درس مى دهد به نكته تازه اى دست مى يابد. او مى گويد دانشجويان من، در حال حاضر، مشغول مطالعه «كمدى الهى» دانته اليگيرى هستند. گرچه دانته مبحث درسى او نيست اما او دانشجويانى دارد كه بسيار فعال و هدفمند هستند و مى خواهند هر آنچه استادشان مى گويد ببلعند.

منبع: نشريه دانشگاه استنفورد _ ژوئيه ۲۰۰۴
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
پسر عموی تام سایر

 

پسر عموی تام سایر

امروزه بسيارى از مردم به اشتباه فكر مى كنند كه مى دانند پينوكيو۱ كيست. فكر مى كنند كه او تنها يك عروسك خيمه شب بازى چوبى بود كه در انتها به يك پسربچه واقعى تبديل مى شد يا توسط يك نهنگ بلعيده مى شد و يا اينكه هر وقت دروغ مى گفت دماغش به شدت دراز مى شد. به خاطر همين مسئله است كه براى صدها سال از سياستمدارانى كه در جامعه دوپهلو حرف مى زنند و كلى بافى مى كنند و دروغ مى گويند تصويرى كاريكاتورگونه با دماغى دراز ترسيم مى شود كه بارزترين آن چهره ريچارد نيكسون رئيس جمهور اسبق آمريكاست كه البته او خودش واقعاً دماغى پينوكيووار داشت.

اكثر مردم پينوكيو را تنها از كارتون ساده شده و پر احساس و سوزناك ديسنى مى شناسند و يا از طريق نسخه هاى كوتاه شده پينوكيو كه براى كودكان منتشر شده است. داستان اصلى كه كارلو كولودى آن را نوشته امروزه تنها در محافل علمى و برخى كتابخانه ها وجود دارد كه طولانى تر، پيچيده تر و جالب تر و البته بسيار سياه تر از چيزى است كه ما مى شناسيم. گلاكو كامبون منتقد ايتاليايى، اين كتاب را يكى از سه كتاب اثرگذار ادبيات ايتاليايى مى داند. او بر اين باور است كه پينوكيو، كمدى الهى دانته و نامزدى آلساندرو مانزونى سه منبع ادبيات ايتاليا را تشكيل مى دهند.

براى او و كسانى كه اين نسخه اصلى را مى شناسند، ماجراهاى پينوكيو تنها يك كتاب سرگرم كننده و فانتزى سبك نيست بلكه داستانى جدى درباره هنر و زندگى است. داستانى است درباره بلوغ، بزرگ شدن در فقر و ايتاليايى بودن.
كارلو كولودى كه نام اصلى اش كارلو لورنزينى است در سال ۱۸۲۶ در فلورانس ايتاليا به دنيا آمد. او يكى از ده فرزند پدر و مادرى بود كه شغل خدمتكارى پيشه كرده بودند.

هنگامى كه او در مدرسه دانش آموز خوبى شد، كارفرماى پدرش پول هزينه تحصيل او را پرداخت، به اميد اينكه او روزى كشيش مى شود، اما اين امر هيچ وقت اتفاق نيفتاد. در عوض لورنزينى پس از فارغ التحصيلى براى كار به يك كتابفروشى رفت و بعدها به يك روزنامه نگار ليبرال تبديل شد كه نسبت به آموزش و كليسا اعتقادى نداشت. در پينوكيو مدرسه جايى است كه همه به شدت از آن مى ترسند و هراس دارند و از مذهب هم كه به ندرت در كتاب ياد مى شود.

در اصل پينوكيو به صورت يك مجموعه در روزنامه ايل جورنامه پربامبينى (روزنامه مخصوص كودكان) چاپ شد. هشت قسمت آن در حد فاصل ژوئيه و اكتبر ۱۸۸۱ و يازده قسمت آن از فوريه ۱۸۸۲ تا ژانويه ۱۸۸۳ چاپ شد. فرم داستان چاپ شده پيكارسك بود، يعنى به خاطر فشار زمان بعضى قسمت ها منسجم تر و بهتر نوشته شده بود و برخى قسمت ها به كل از نسخه هاى جديدى كه به انگليسى منتشر شده حذف شده است.

كارتون والت ديسنى هم قسمت بيشترى از داستان را حذف كرد و تغييرات شديدى را در آن ايجاد كرد. ژپه تو پدرخوانده پينوكيو در كارتون، يك اسباب بازى ساز موفق است و شهر داستان هم جايى در سوئيس يا باواريا است. كارگاه ژپه تو پر از جعبه هاى موسيقى و ساعت هايى است كه پرنده اى در آن «كوكو» مى كند. اما در داستان اصلى، ژپه تو يك ايتاليايى به شدت فقير است كه به كار پيكره سازى اشتغال دارد. هنگامى كه كارتون آغاز مى شود پينوكيو يك اسباب بازى چوبى بى جان است و تنها هنگامى حيات مى يابد كه فرشته آرزوى ژپه تو را براى داشتن يك بچه برآورده مى كند.

در كتاب، پينوكيو از همان ابتدا زنده است. البته او فقط يك تكه هيزم بى نام است كه در بخارى استاد آنتونى در گوشه اى افتاده و مى تواند حرف بزند و تكان بخورد. وقتى استاد آنتونى مى خواهد او را با تبر به دو نيم كند فرياد مى زند كه آخ، دردم آمد، كه اين نجار را وحشت زده مى كند و به همين خاطر اين تكه هيزم را به دوستش ژپه تو تقديم مى كند كه مى خواهد از آن عروسك خيمه شب بازى درست كند. پينوكيو در كارگاه ژپه تو به حركات شيطنت آميز خود ادامه مى دهد و حركات ژپه تو را تقليد مى كند و استاد آنتونى را مى زند كه اين باعث بروز دعوا ميان دو دوست قديمى مى شود.

پس از رفتن آنتونى، ژپه تو شروع به تراشيدن يك عروسك خيمه شب بازى مى كند اما به محض اينكه كار روى دهان پينوكيو تمام مى شود او شروع به خنديدن و مسخره كردن ژپه تو مى كند و زبانش را به سمت ژپه تو دراز مى كند و هنگامى كه كار روى دستانش تمام مى شود كلاه گيس ژپه تو را از روى سرش مى كند و تا پاهايش تراشيده مى شود از منزل ژپه تو فرار مى كند.

در كتاب، پينوكيوى كولودى از همان ابتدا پسر بانمك كارتون ديسنى نيست او پررو، خشن و خودخواه است. وقتى به كوچه فرار مى كند و ژپه تو او را تعقيب مى كند پليس او را دستگير مى كند و به پدرش بازمى گرداند. طى عملى كه براى بسيارى از والدين آشنا است، پينوكيو خودش را به زمين مى زند و مى گويد كه ديگر نمى تواند راه برود. جمعيت دور آنها جمع مى شود و آنها مثل برخى متخصصان امروزى! ژپه تو را به شدت سرزنش مى كنند و همه تقصيرها را به گردن او مى اندازند. آنها بالاخره موفق مى شوند پليس را قانع كنند كه ژپه تو را به زندان بيندازد. در جهان كولودى، قانون هميشه امرى احمقانه و اغلب سرشار از غلط و مخدوش است.

معمولاً قربانى مجرم است نه قانون شكن كه مجازات مى شود (بعداً در داستان جايى كه پينوكيو به دادگاه مى رود تا به خاطر اينكه جيبش را زده اند عارض شود، قاضى او را به عوض دزدان به زندان مى فرستد و او وقتى آزاد مى شود كه به دروغ اقرار مى كند مجرم است.) پينوكيو پس از آزادى به خانه بازمى گردد، و در آنجا با كسى ملاقات مى كند كه به نظر بسيارى از خواننده ها وجدان اوست؛ «جيرجيرك سخنگو». جيرجيرك پينوكيو را به خاطر فرار از منزل به شدت سرزنش مى كند و به او به خاطر خطرات ولنگارى هشدار مى دهد و مى گويد، اگر به مدرسه نرود به يك ولگرد و آدم عوضى تبديل مى شود.

اما پينوكيو از گوش دادن به او امتناع مى كند و مى گويد، تنها چيزى كه برايش مهم است خوردن، نوشيدن، خوابيدن، كيف كردن و زندگى خانه به دوشى است. وقتى جيرجيرك به او گوشزد مى كند كه هر كس چنين رويه اى را دنبال كند آخر سر كارش زندان يا گداخانه است پينوكيو به شدت عصبانى مى شود و با يك چكش چوبى جيرجيرك را مى كشد. البته جيرجيرك بعداً دوباره در داستان ظاهر مى شود، ابتدا به عنوان يك دكتر مرموز سياهپوش و بار دوم به عنوان يك روح!

وجدان خارجى پينوكيو در كارتون والت ديسنى هم ظاهر مى شود. البته در آنجا وجدان پينوكيو به يك چهره كميك تبديل شده است. در كارتون «جيمينى گريكت» كه يك عبارت قديمى آمريكايى است (كه در اصل به عيسى مسيح اشاره مى كند) كلاه بر سر مى كند و مى خواند و مى رقصد و اكثر اوقات هشدارها و تذكرات او سرگرم كننده اما غيرموثر است. پينوكيو گه گاه به او گوش مى دهد و البته هيچ خطر و ضررى را متوجه او نمى كند.

پينوكيوى ديسنى پنج يا شش سال دارد و در تمام داستان پسربچه اى ساده و بى گناه باقى مى ماند. تصويرى مانند كودك ايده آل ادبيات عاشقانه. او بدون بدخواهى يا بى ادبى و پررويى است. چيزى كه او را به دردسر مى اندازد كنجكاوى و بى حوصلگى است. قهرمان كتاب كولودى چند سال بزرگتر است و شخصيتى شورشى و پرخاشجو دارد كه تنها در انتهاى داستان اين موارد فروكش مى كنند.

به نظر مى رسد كه پينوكيوى كولودى به شخصيت اصلى كتاب كلاسيك ادبيات آمريكا «داستان يك پسر بد» از توماس بيلى آلدريچ شباهت دارد. قهرمان كتاب آلدريچ كه بر مبناى كودكى خود او نوشته شده، از مدرسه فرار و ماجراجويى مى كند، اما چيزى فراتر از اين انجام نمى دهد. اين كتاب بعدها مايه الهام نويسندگان بسيارى شد و برخى نويسندگان از جمله مارك تواين در تام ساير از اين كتاب تاثير گرفتند.

معلوم نيست كولودى تام ساير را خوانده يا خير اما در هر صورت تشابهاتى ميان دو داستان وجود دارد. در دو كتاب، قهرمان ماجراجويى هاى هيجان انگيزى دارد، از اشتباهاتش درس مى گيرد و در انتها با جامعه و خانواده از در دوستى و صلح وارد مى شود. مثل پينوكيو، تام ساير هم بزهكار و خلافكار است، دروغ مى گويد، دزدى مى كند، سيگار مى كشد، از مدرسه فرار مى كند و در كليسا هرج و مرج مى آفريند و از پيش خاله اش فرار مى كند و با افراد مشكوك ارتباط برقرار مى كند. عاشق آزادى است و دنبال ماجراهاى جديد. البته تام نيز مانند پينوكيو خوش قلب است و ذاتاً مهربان.

او از اشتباهاتش درس مى گيرد و در انتهاى كتاب بخشيده مى شود و به آغوش خانواده و جامعه بازمى گردد. پينوكيو از جهتى پسرعموى ايتاليايى تام ساير است. او هم مثل تام ساير پسر بدى است كه كم كم به شهروند خوبى تبديل مى شود. البته دنياى پينوكيو بسيار سياه تر و تيره و تارتر از دنياى تام ساير است. خاله تام ثروتمند نيست اما خانه اى با باغچه اى كوچك دارد. پدرخوانده پينوكيو كاملاً فقير است.

او در اتاقى كوچك و تاريك زير پله هاى يك ساختمان زندگى مى كند و هميشه نگران است كه روزى و مايحتاج خود را چگونه به دست آورد. دنياى كولودى هم به نسبت دنياى تام ساير خطرناك تر است. وقتى تام ساير و هكلبرى فين از خانه فرار مى كنند، هم با آدم هاى بد و هم آدم هاى خوب مواجه مى شوند. پينوكيو اما تنها با افراد متخاصم مواجه مى شود. اصلى ترين دشمنان او هم يك روباه و گربه هستند كه ژنده پوش اما بسيار پرمدعا هستند.

در هر دو كتاب، كلاهبردارها و افراد شياد به سزاى بدى خود مى رسند و در حالى كه هاكلبرى فين با اين افراد احساس همدردى مى كند اما پينوكيو در سكوت از برابر آنها مى گذرد و اين بسيار شبيه داستان ها و افسانه هاى كلاسيك اروپايى است كه در آن متخلفان و افراد شرور به ندرت دچار تحول مى شوند و در انتها بخشيده نمى شوند.

در قسمتى از كتاب «تام ساير»، تام از منزل فرار مى كند و با دوستانش به جزيره اى مى روند تا بتوانند بدون نظارت و دخالت بزرگترها خوش باشند. آنها تنها چند روز از خانه دور مى مانند و وقتى از اين وضعيت خسته مى شوند و دلشان براى خانه تنگ مى شود و به شهرشان برمى گردند، مثل قهرمانان از آنها استقبال مى شود. درسى كه از اين ماجرا گرفته مى شود اين است كه مى توان از مدرسه فرار كرد، خوش گذراند، اقوام و خويشاوندان را نگران كرد و ترساند اما در آخر مجازاتى نديد. پينوكيو هم با ساير پسران براى تفريح به «بهشت بچه ها» مى رود، جايى كه هيچ مدرسه اى وجود ندارد و شبانه روز بازى و اوقات خوش در انتظار بچه ها است.

اين تعطيلات چندان زياد طول نمى كشد. او پنج ماه بدون اينكه از بازى خسته شده باشد يا دلش براى پدر ژپه تو تنگ شده باشد در اين بهشت خيالى مى ماند. در آخر همان گونه كه جيرجيرك پيش بينى كرده بود، پينوكيو و بهترين دوستش به خر تبديل مى شوند و به يك سيرك فروخته مى شوند. در سيرك او مجبور مى شود هنرنمايى هايى كند. صاحبش او را كتك مى زند و او را گرسنه نگه مى دارد. وقتى پينوكيو، در هيبت يك خر، چلاق مى شود او را مى فروشند كه صاحب جديد سعى مى كند او را در آب غرق كند.

اين رويدادها هم هشدار است و هم استعاره. كولودى مى گويد اين پسرهاى فقير با مدام بازى كردن و هيچ وقت درس نخواندن به خر تبديل شدند و نتيجه اخلاقى آن هم اين بود كه پسرهاى فقير كه مدرسه را ترك مى كنند و اوقاتشان را به بطالت مى گذرانند در نهايت يا تبديل به كارگرانى مى شوند كه دائم از آنها سوءاستفاده مى شود يا مى ميرند. دگرديسى پينوكيو ترسناك اما بسيار جالب است. در كتاب، او از عالم گياهى / نباتى به عالم حيوانى مى رسد. نام او كه در زبان توسكانى «Pignola» است به همين نكته اشاره مى كند. او زندگى را به عنوان يك تكه چوب آغاز مى كند، بعد به يك عروسك خيمه شب بازى تبديل مى شود، بعد وارد عالم حيوانى و در نهايت انسان مى شود.

اما چرا كولودى قهرمان داستان خود را يك عروسك خيمه شب بازى قرار داده است؟ احتمالاً به اين خاطر كه عروسك هاى خيمه شب بازى داراى مزاياى انكارشده اى نسبت به بازيگران انسانى هستند. بازيگران هيچ وقت يكسان نيستند و هر چقدر هم ماهر باشند ما از شخصيت اصلى فرد آگاهيم اما در مورد عروسك هاى خيمه شب بازى اين گونه نيست. آنها براى هر تصويرى كه ارائه مى كنند شخصيتى يكسان نشان مى دهند (گوردون كريگ طراح صحنه انگليسى يك بار ابراز اميدوارى كرد كه در آينده عروسك هاى خيمه شب بازى جانشين بازيگران شوند).

براى بسيارى پينوكيو يك افسانه است. در بسيارى از اين نوع داستان ها، قهرمان جوان خانواده اش را ترك مى كند، ماجراهايى را پشت سر مى گذارد و در نهايت با يك شاهزاده خانم ازدواج مى كند و خانواده جديدى تشكيل مى دهد. اما پينوكيو داستانى است مانند هانسل و گرتل. در اينجا قهرمان داستان زندگى جديدى را تشكيل نمى دهد و در پايان به خانه اش نزد پدر مهربانش برمى گردد. اين موضوع در دومين كتاب مشهور ادبيات كلاسيك كودكان ايتاليا متعلق به دينو بوتزاتى هم ديده مى شود كه در آنجا هم به رابطه يك پسر و پدر پرداخته مى شود.

در بسيارى از افسانه ها، يك چهره فوق طبيعى به كمك قهرمان داستان مى آيد. اين چهره مى تواند يك جن، يك حيوان سخنگو، يك زن خردمند يا چيزى شبيه فرشته سيندرلا باشد. در پينوكيو اين نقش به فرشته آبى محول شده است كه مهم ترين و بارزترين وجه او رنگ موهايش است. موهاى آبى يا سبز يكى از اصلى ترين تعلقات به موجودات فوق طبيعى است. در پينوكيو هم فرشته آبى در فواصل مختلف به شكل هاى مختلف ظاهر مى شود.كولودى به هر حال اين را كه پينوكيو يك افسانه و قصه پريان است رد مى كند. او اين را از همان سطور اوليه كتابش نشان مى دهد:

«يكى بود يكى نبود... همين حالا است كه كوچولوهايى كه اين داستان را مى خوانند فوراً خواهند گفت: يك پادشاهى بود كه... نه عزيزان من، اين بار اين طور نيست بلكه يكى بود يكى نبود. يك تكه چوبى بود نتراشيده و نخراشيده و رنده نشده و از آن جور چوب هايى بود كه مردم مى گذارند تو بخارى كه اتاق را گرم كند.» كتاب او يك كتاب سرگرم كننده و مفرح نيست بلكه به واقعيات شرايط سخت اقتصادى طبقه كارگر ايتاليا در اواخر قرن ۱۹ مى پردازد.

پينوكيو در اين محيط زندگى خود را به عنوان يك پسر شورشى و خودمحور آغاز مى كند كه به حرف بزرگ ترها گوش نمى دهد و به قوانين احترام نمى گذارد كه همه اينها به نتايج وخيمى منجر مى شود. مثلاً او به جاى مدرسه رفتن كتاب مدرسه خود را كه ژپه تو برايش خريده مى فروشد و به تماشاى تئاتر خيمه شب بازى مى رود كه نزديك بود در آنجا توسط عروسك گردان به آتش انداخته شود.

پينوكيو اين عادت را دارد كه خودش را براى ديگران قربانى كند. در سالن نمايش او هنگامى از آتش مى گريزد كه خودش پيشنهاد مى دهد به جاى يك عروسك ديگر به آتش انداخته شود كه اين باعث دلرحمى عروسك گردان مى شود. آخرين كار مثبت او موافقت با كار طولانى مدت خسته كننده براى پول درآوردن براى ژپه تو و فرشته آبى است.

در كارتون ديسنى بى تجربگى پينوكيو است كه او را به دردسر مى اندازد. او توسط روباه و گربه به تئاتر خيمه شب بازى هدايت مى شود. اين دو با آهنگ هاليوودى «Itصs great to be a celebrity» پينوكيو را به اين تئاتر مى برند (معلوم است كه پينوكيو در داستان هاليوود بايد به يك celebrity تبديل شود!) در ساخته ديسنى، پينوكيو به يك فرد مرفه و ثروتمند تبديل مى شود. اما در داستان اصلى او به زحمت و با كار سخت مى تواند از پدرش حمايت كند و در انتها است كه فرشته آبى اتاق محقر آنها را به يك محل گرم و نرم تبديل مى كند و به آنها چهل سكه طلا مى دهد.

مهم ترين مسئله اين است كه او به يك پسر مناسب تبديل مى شود un ragazzino perbene كه در ايتاليايى دو معنى دارد: پينوكيو هم پسر خوب و هم پسرى واقعى است. آيا پينوكيو پسر خوبى مى ماند؟ و اگر بماند آيا خوانندگان نسبت به او علاقه و كنجكاوى نشان مى دهند؟ كتاب ۳۶ فصل دارد و پينوكيو تنها در دو فصل آخر رفتار خوبى از خود نشان مى دهد. خلافكارى ها و شورش قهرمان داستان براى خواننده ها بسيار بيشتر جالب است تا بى نقص و عيبى اش.

لوئيس كونتز، منتقد ادبى مى گويد پينوكيو را به خاطر خلافكارى هايش دوست دارند. او به نوعى ما را به ياد قهرمانان توأماً خوب و بد در داستان ها و زندگى واقعى مى اندازد. شخصيت پينوكيو احتمالاً در ايتاليا بسيار محبوب است؛ جايى كه مردان بالغ با قلبى مهربان و عشق براى ماجراجويى با محدوديت ها و قوانين اجتماعى كنار نمى آيند كه اين آنها را دوست داشتنى و جذاب مى سازد. اگر فردى با چنين خصوصياتى از قانونى شكنى و گناهان خود متاسف باشد براى بارها و بارها از طرف دوستان و خويشان خويش بخشوده مى شود.

پينوكيو در هر صورت يك داستان ايتاليايى است. كتاب اكثراً در شمال ايتاليا و پر از غذاهاى ايتاليايى است. كتاب همچنين بر اين باور سنتى ايتاليايى تاكيد مى كند كه خانواده در كانون توجهات قرار دارد. مى توان با دوستان زمان خوبى را گذراند و خوش بود اما در نهايت تنها به گوشت و خون خود است كه مى توان اطمينان و اعتماد كرد.

والدين خوب خودشان را براى فرزندانشان بدون غرغر و نق زدن فدا مى كنند درست مثل ژپه تو كه وقتى در خانه هيچ چيزى جز سه گلابى براى خوردن وجود نداشت همه آنها را به پينوكيو داد و او هم آنها را خورد (اين نكته هم در فيلم ديسنى حذف شده است) و البته بچه هاى خوب هم خودشان را براى والدينشان فدا مى كنند، درست مثل پينوكيو كه به يارى ژپه تو مى شتابد و او را از درون نهنگ نجات مى دهد.

برخى منتقدان در كتاب كولودى آثار و نشانه هاى مسيحى مى بينند. برخى نيز او را قهرمان شورشى طبقه كارگر مى دانند و روانشناسان نيز نجات او را به معنى يك زايش مجدد مى دانند. به هر حال پينوكيو، به مانند هر اثر ادبى شاهكار متعلق به كودك و نوجوانان تعبيرها و تفاسير زيادى را برانگيخته و اين روند مطمئناً در آينده نيز ادامه خواهد داشت.

منبع: نيويورك ريويو

پى نوشت:

* آليسون لورى، نويسنده و محقق آمريكايى برنده جايزه پوليتزر و استاد زبان انگليسى در دانشگاه كورنل آمريكا است.

۱- كتاب «پينوكيو آدمك چوبى» را در سال هاى دور صادق چوبك به فارسى برگردانده است.

شرق ۱۵ مرداد ۸۳

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
فلانری اوکانر

 
در مورد زندگى و آثار فلانرى اوكانر،

نويسنده آمريكايى

سقوط و رسوايى انسان

آذر عالى پور

فلانرى اوكانر در ۱۹۲۵ در ساواناى جورجيا به دنيا آمد و در ۳۹ سالگى به مرض لوپوس درگذشت. او اولين داستان ها، اشعار و دست نوشته هاى خود را در دوران دبيرستان نوشت و سپس در رشته خبرنگارى و نويسندگى از دانشگاه دولتى آيوا فارغ التحصيل شد. پايان نامه فوق ليسانس او مجموعه اى از شش داستان كوتاه تحت عنوان «شمعدانى» بود. (بيشتر داستان هاى اين مجموعه همزمان با ارائه آنها به عنوان پايان نامه به طور جداگانه در مجلات و جنگ هاى ادبى مختلف به چاپ رسيد. اما خود كتاب ملى به آن با عنوان «مجموعه كامل داستان هاى فلانرى اوكانر»، منتشر شد.) او فقط چند سال بعد از گرفتن فوق ليسانس خود و پس از اقامتى طولانى در محله هنرمندان در نيويورك، سروكارش به بيمارستان كشيد و خيلى زود، پزشكان بيمارى او را لوپوس اعلام كردند. از آن به بعد، او حتى بيشتر از قبل به نوشتن روى آورد. نتيجه كارش، دو رمان، دو مجموعه داستان، چند داستان كوتاه متفرقه، چندين مقاله و نيز انبوهى از نامه ها بود.

اوكانر جورجيايى خود را همان قدر كاتوليك مى دانست كه جنوبى. او اذعان داشت كه فرهنگ بومى از يك طرف و مذهب از طرف ديگر بر مقاله هايى كه با عنوان هاى «رمان نويس كاتوليك در جنوب پروتستان» و «نويسنده بومى» در سال ۱۹۶۳ نوشت، تاثير بسزايى داشت. هرچند معرفى قهرمان اولين رمانش «شهود» (wise blood) به عنوان «جوانى كه به رغم خواست خود مسيحى است» يا نمايش سرگردانى در زندگى شخصيت هاى داستان ها يا اشاره هاى مكررش به انجيل، همه بيانگر عمده بودن نقش مذهب در نوشته هاى او است، اما به دور از انصاف است كه نوشته هاى او را به قالب هاى «مذهبى» يا «جنوبى» محدود كنيم و گرچه قهرمانان داستان هاى او نيز از جمله افرادى نيستند كه معمولاً در برخوردهاى روزانه با آنها سروكار داريم، باز بى انصافى است اگر آنها را فقط نمونه هايى بسيار خاص از ادبيات گروتسك بدانيم. اوكانر در مقاله خود به نام «جنبه هايى از هنر گروتسك در ادبيات جنوب» نوشت: «براى تشخيص يك فرد غير عادى، ابتدا بايستى از انسان كامل درك نسبتاً درستى داشت.» او رسالت خود و نويسندگان ديگر را چنين مى ديد: كوشش براى دست يابى به لايه هاى زيرين هستى انسان تا قلمروى كه «مورد نظر پيامبران و شاعران» بوده است، برقرارى تعادل بين واقع گرايى از يك سو و تخيل، شعر و شاعرى و شفقت از سوى ديگر و به عبارتى تشخيص انتظارات خوانندگان بى آنكه خود را برده آنها كند.
 
 
به اين ترتيب، نمى توان گفت كه پايان غيرمنتظره داستان هاى اوكانر فقط ناشى از دگرگونى عجيب پيرنگى است. رويارويى مادربزرگ و شخصى به نام «ناجور» در داستان «انسان خوب چه ديرياب است» (۱۹۹۵) همان قدر ناشى از يك تغيير جهت اشتباه در جاده است، كه نتيجه انتخاب هاى اشتباه، همزمانى رويدادها و اشتباهات بنيادى در برقرارى ارتباط بين انسان ها است. وضعيت پيش آمده در داستان ديگر اوكانر به نام «هرچه آغاز مى شود، پايانى دارد» (۱۹۶۵) نيز در واقع تنها بيانگر يك برخورد فيزيكى بين دو تن از شخصيت هاى داستان نيست بلكه بنا به گفته خود اوكانر در نامه اى كه در ۱۹۶۱ در رابطه با انتشار مجموعه داستانش نوشت، وضعيتى جهانشمول است.

اوكانر شش بار در زمان حيات خود موفق به دريافت جايزه اوهنرى در ادبيات شد. پس از مرگ نيز جايزه كتاب ملى سال ۱۹۷۲ به خاطر داستان هاى كوتاه به او تعلق گرفت. او در مدت كوتاه زندگى حرفه اى خود، تاثيرى ماندگار بر ادبيات آمريكا داشت، تاثيرى كه بسيار فراتر از مرزهاى زادگاهش بود. مى توان مجسم كرد كه اگر بيمارى و مرگ به سراغش نيامده بود، در سال هايى كه به قول خود او «بسيارى از نويسندگان از تخيل دورى مى كنند و در عوض به جنبه هاى كسل كننده انتظارات خوانندگان خود تن در مى دهند» (از مقاله جنبه هايى از هنر گروتسك در ادبيات جنوب)، او بى شك مى توانست، خدماتى بس گرانبها به جامعه ادبى جهان ارائه كند.

پل انگل، استاد اوكانر درباره او مى گويد كه در نخستين ديدارش با اوكانر، حتى يك كلمه از لهجه جورجيايى او سر در نمى آورده است: من كه سخت جا خورده بودم، از او خواستم كه حرف هايش را روى تكه اى كاغذ برايم بنويسد. او چنين نوشت: «اسمم فلانرى اوكانر است. روزنامه نگار نيستم. مى توانم به كارگاه نويسندگان بيايم؟»

به او گفتم كه نمونه اى از كارش را جهت بررسى به ما بدهد. تعجب آور اينكه با وجود لهجه اى آن چنان پيچيده و نامفهوم، عباراتى كه روى كاغذ مى نوشت زنده، دلپذير و قاطع بود؛ درست مثل خود او. چيزى نگذشت كه لهجه جورجيايى او برايمان قابل درك شد. داستان هايش سرشار از بينشى عميق و موشكافانه راجع به خشونت و عواطف تلخ بشرى بود، هنگام خواندن داستان هايش حالتى خجلت زده به خود مى گرفت و هميشه نظريه اى منطقى و انعطاف پذير نسبت به نوشته هاى خود داشت.

رابرت ژيرو، ناشر اوكانر، در مورد او مى گويد: «در پس سخنان آرام، نگاه روشن و رفتار خجالتى اش، اراده اى استوار مى ديدم. تا آن زمان به ندرت با نويسنده اى جوان برخورد كرده بودم كه چنين عزم راسخى براى كار و تلاش داشته باشد و اين چنين دقيق از استعدادش استفاده كند.» اوكانر در نامه اى به يكى از دوستان نويسنده اش مى نويسد: «بگذار شيوه كارم را براى تو بگويم. من در آغاز هيچ چارچوب و طرح كلى براى رمانم ندارم. بايد شروع به نوشتن كنم تا بدانم چه مى نويسم. تا وقتى قلم روى كاغذ نياورده ام، به درستى از افكارم خبر ندارم.»

هنگامى كه كتاب «شهود» براى چاپ به ناشر سپرده شد، در چشم همگان كتابى عجيب و غيرمعمول جلوه كرد، ولى چيزى نگذشت كه نسخه هاى چاپ اول در بازار تمام شد و كار به چاپ دوم رسيد. «شهود»، طنزى است بى رحمانه درباره فرهنگ سكولار و تجارى آمريكايى. براى خوانندگان نامألوف با سبك اوكانر كه طنز عوامانه و جديت روشنفكرى را ادغام مى كرد، داستان اين كتاب غير قابل باور و منقلب كننده به نظر مى رسد. كمتر نويسنده اى مى تواند تمثيلى از اراده آزاد، رستگارى و گناه را در كنار لذت هايى بنيادى نظير آن چه اناچ امرى با درآمدن به هيبت يك گوريل به آن دست مى يابد، به نمايش بگذارد. اوكانر در مقدمه كتابش مى گويد: «شهود داستانى است كميك درباره جوانى كه به رغم خواست خود مسيحى است و به همين خاطر بسيار جدى است، زيرا همه داستان هاى كميك كه از خوبى بهره اى دارند، بايد به مسئله مرگ و زندگى بپردازند. ايمان به مسيح كه براى برخى مسئله مرگ و زندگى است، براى خوانندگانى كه آن را چندان مهم نمى پندارند، مايه گمراهى است. از نظر آنان، اصالت هيزل موتس در تلاش وى براى رهايى از موجود سمجى نهفته است كه در اعماق ذهن او از اين شاخ به آن شاخ مى پرد. از نظر نويسنده، اصالت هيزل در ناكامى او در اين رهايى نهفته است. » برخلاف تصور رايج، اوكانر اصالت يك انسان را در ناكامى و ناتوانى او در رسيدن به خواست هايش مى داند. از نظر او اراده آزاد نه به معناى يك اراده، بلكه به معناى برخورد اراده ها در يك فرد است. برخلاف بسيارى از نويسندگان، به عقيده او، اين عشق نيست كه موجب مى شود تا آدمى با دنيا كنار بيايد و با كائنات هماهنگ شود، بلكه رنج است. «هيزل موتس» شخصيت اصلى «شهود» چشم هاى خود را با آهك كور مى كند تا بهتر ببيند. او كه در كنار پدربزرگ كشيش خود بزرگ شده است، در ابتداى جوانى و با هراسى كه پدربزرگ با عقايد خشك و خشن خود درباره مسيحيت در او به جاى گذاشته است، از مسيح كشيشان و فرقه بازان حرفه اى بيزار مى شود و سرخورده و نوميد بر ضد باورهاى عاميانه و فرقه اى قيام مى كند و در اين ميان كارش به انكار و سرانجام به شطح گويى مى كشد. زندگى كوتاه او با گريز و پرهيز از گناه، تن دادن به گناه و سرخوردگى سپرى مى شود. هيزل، پشيمان ولى همچنان عصيانگر آواره شهرها مى شود، رياضت مى كشد و مى خواهد تقاص پس بدهد. او كه در «رهايى ذهنى از موجودى سمج به نام مسيح» عاجز مانده است، با تصور رسيدن به شهود قلبى و رستگارى واقعى، خود را با آهك كور مى كند. با اين همه، تا دم مرگ از اين تضاد رهايى نمى يابد. بنا به گفته آر.سى. گافين، چنانچه بخواهيم بر نكته نكته داستان شهود درنگ كنيم، دچار سردرگمى مى شويم. سخنان هيزل موتس (يا به عبارتى اوكانر) در لحظه هاى عصيان، كفرگويى محض است. اما اوكانر حرف و سخن ديگرى دارد. او معتقد است راه دستيابى به ايمان در گذر از رنج ها و آزمون ها است. شهود را بايد تا پايان خواند و ظرافت هاى آن را دريافت و تنها در پايان كار است كه خواننده در مى يابد فلانرى اوكانر نويسنده اى است هنرمند و خلاق. كارولين گوردون، يكى از ناشرين كتاب هاى او، مى گويد داستان هاى اوكانر همه راجع به خصلت ها و رفتارهاى شگفت انگيز زندگى مردان و زنان غيرعادى جامعه است. خصلت هايى كه گوناگون و متنوع اند، اما چنان با ظرافت و باريك بينى بازگو شده اند كه حتى تيزبين ترين نويسندگان را هم غافلگير مى كنند. اوكانر در داستان «پشت پاركر» در بيان نكته اى موفق مى شود كه نويسنده اى بزرگ چون فلوبر در بازگويى آن عاجز مانده است؛ يعنى، نمايش آن الحاد ويژه اى كه منكر ذات مادى خداوند است و اين البته نكته اى بود كه به نظر ديگران غيرطبيعى مى نمود و ناشرين را سردرگم مى كرد.

پس از فوت اوكانر، توماس مرتون، از نويسندگان طرفدار او، گفت كه به جاى مقايسه اوكانر با نويسندگانى چون همينگوى، پورتر و سارتر ترجيح مى دهد او را با كسى مثل سوفوكل مقايسه كند. مرتون نوشت: «من اوكانر را به خاطر هنرش در نمايش استادانه سقوط و رسوايى انسان تحسين مى كنم.»

اليزابت بيشاپ شاعر نامدار هم عصر اوكانر، درباره او نوشت: «اطمينان دارم كه آثار اندك و محدود اوكانر در تاريخ ادبيات آمريكا جاودان خواهد ماند. آنها ممكن است از فضايى كسالت آور برخوردار باشند، اما به يقين واضح، گزنده، گويا و سرشار از جزئياتى دقيق و عبارات و بينشى عجيب هستند و بيش از ده ها كتاب شعر، حاوى اشعارى حقيقى. منتقدينى كه او را به گزاف گويى و مبالغه محكوم مى كنند، كاملاً در اشتباهند. من خود چندين سال در فلوريدا و در نزديكى «كليسايى متعلق به خدا» زندگى كرده ام و چهارشنبه شب ها شاهد سخنرانى خواهر مارى و شوهرش براى هر دو گروه سياهان و سفيدها در كليسا بوده ام. پس از شنيدن اين سخنرانى ها بود كه پى بردم هيچ يك از داستان هاى اوكانر مبالغه آميز و غيرواقعى نبوده است.»
 

به نقل از روزنامه شرق سوم شهریور ۸۳

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
عبور از شعر مدرن

 

عبور از شعر مدرن

على باباچاهى
1 _ بر مبناى نسبيت باورى و تكثرگرايى نمى توانم حضور و وجود ديگر گونه ها (ژانر ها)ى شعرى را ناديده بگيرم و بر حقانيت يك نوع شعر مثلاً شعرى كه كلاً زير عنوان «شعر در وضعيت ديگر» قرار مى گيرد، پافشارى كنم. بنابراين توضيحات زير ضمن اينكه لزوماً در پى اثبات حقانيت شعرى خاص است، قصد حذف ديگر گونه هاى شعر را ندارد. اين توضيحات شايد بيشتر در نقش برون افكنى روانى ظاهر مى شوند، شايد هم در نقش گنگ - خواب ديده اى كه ديگران را لزوماً كه نمى داند، از قضا بر تيزگوشى و تيزهوشى آنها خيلى هم حساب باز كرده است _ طلب همدلى و تاكيد بر پذيرش اصل «تفاوت»!
تفاوت  ها را ارج مى گذاريم تا شعر و هستى را از يكسان شدگى و كسالت نجات دهيم!
نكته قابل اشاره اين است كه لااقل براى من اهميت چندانى ندارد كه شعرهاى «در وضعيت ديگر» پست مدرن ناميده شوند. اما بر اين نكته تاكيد دارم كه پست مدرنيسم همچون مدرنيسم به بخشى از آگاهى و شعور روشنفكرى تبديل شده است و بر اين جمله نيز همواره درنگ مى كنم كه: «هرگاه يك انقلاب ادبى، پيروز و پايه هاى آن مستحكم شده باشد به جدلى عليه خود تبديل مى شود» از همين منظر و به تجربه به اين نتيجه رسيده ام كه بخشى از شعر امروز ايران _ با گرايش هاى مختلف _ زير عنوان «شعر در وضعيت ديگر» قرار مى گيرند و اين همان شعرى است كه غيرنيمايى، پسانيمايى، پسامدرن و... نيز ناميده شده است. «شعر در وضعيت ديگر» همان گونه كه در جاهايى ديگر نيز مطرح كرده ام، شعرى است كه به ضرورت نقض موارد و مولفه هايى مى انديشد كه شعر مدرن موجود بر آن مبانى استوار است. موارد و مولفه هايى همچون:
خود (مولف) بينى، گفتمان اقتدارگرا، مطلقيت باورها و ارزش ها، ديدگاه سلسله مراتبى، قدرت _ دانشى مردسالانه، (سخن مردسالار)، روايت خطى، حقايق ثابت (حقايق پرسش ناپذير)، زمان مكانيكى و مسلسل (كه زمان روانشناختى در مقابل آن قرار مى گيرد) تقابل هاى دوتايى: صدق و كذب، نيك و بد، فرشته و شيطان و... شعر در وضعيت ديگر به موارد زير متمايل است:
توجه به حواشى و جزئياتى همچون فرهنگ عوام، اجتناب از نخبه گرايى (كه در نقش تصويرگرايى، معنامحورى و... ظاهر مى شود)، فضا و زبانى پارانويايى، تظاهر يا تجاهل به عقده گريزى _ كه مجموعاً در مقابل رفتار عقلانى شعر مدرن قرار مى گيرد _ توجه به چندمركزيتى شدن، چندآوايى شدن (البته نه به اين صورت كه در يك شعر، چند نفر روبه روى يكديگر قرار گيرند!)، گرايش به زمان روانشناختى (سير غيرخطى روايت)، مجاورت و همنشينى گفتمان هاى مختلف (روحيه كثرت گرايى)، روايت هاى غيرتداومى، توجه به اشكال ديگر معرفت، توجه به بحران ارزش ها، تشكيك در پاسخ هاى قطعى، توجه به پراكندگى و احتمالات و نفى نخبه گرايى، نسبيت باورى، انعطاف پذيرى («زمانمندى چندمكانه») عدم پايبندى به اصول و قواعد از پيش تعيين شده، «بى اعتمادى به گفتمان هاى جهانى» و...
ممكن است پرسيده شود - كه پرسيده اند - شعر در وضعيت ديگر و اينگونه متفاوت نويسى، فرايند كدام شرايط مادى سياسى - اجتماعى است؟
به گمان من، شرايط مشخص يا تغيير شرايط صرفاً به حوادث و وقايعى همچون انقلاب و جنگ و مسائلى از اين دست محدود نمى شود. گاه بدون اينكه شرايط اجتماعى / سياسى تغيير محسوسى كند، علوم - مثلاً زبان شناسى، فلسفه زبان و... -مى توانند نگاه ما را نسبت به جهان تغيير دهند. بگذريم از اين نكته بسيار گفته شده كه رويدادهاى غيرمنتظره اى همچون فروپاشى اتحاد جماهير شوروى سابق و تبعات فكرى - فرهنگى آن كه به تعديل و بعضاً نفى جزميت هاى ايدئولوژيكى انجاميد، بخشى از بستر شرايط مورد اشاره محسوب مى شود. اما فاصله گيرى مفرط از معنامحورى (احكام ظاهراً معتبر) و رويكرد شاعران جوان به جزئيات امور، تا حدى شىء گرايى، تلويحاً يا صراحتاً فرايند اين نوع دگرگونى ها در سطح جهان نيست؟ (مك لوهان: ۱ - «با فناورى برقى، كره خاك چيزى بيش از يك دهكده نيست»
۲ - «اتوماسيون همان طور كه طرز انجام كارها است، طرز تفكر نيز هست»!
به گمان من تغيير شرايط فرهنگى در ارتباط با تكثر و سرعت فراگير رسانه هاى گروهى در سطح جهان در نقش تغيير شرايط مادى ايفاى نقش مى كند. مجموعه اين تغييرات، قطعيت ها را به چالش و بحران ارزش ها پيش مى كشد آيا مى توان انتشار چشمگير كتاب هاى فلسفى و رويكرد قشر كتابخوان و همچنين گرايش بخشى از شاعران و نويسندگان به آن را امرى تصادفى و چيزى در حد «مد» روز دانست! شايد سرخوردگى روشنفكران از شعارهاى نجات بخش و تز تغيير جهان، گرايش اهل كتاب را به متون فلسفى سرعت بخشيده است. افزون بر اين تاليف و ترجمه كتاب هاى فلسفى، پرسش هاى جديدى را مطرح كرده است. اين پرسش ها يقيناً پرتوى بر شعر و ادبيات معاصر مى افكنند، همان چيزى كه بعضى ها آن را به غلط تزريق گزاره هاى تئوريك به شعر امروز مى دانند. قضيه اما به همين سادگى نيست.
۲ - اشكال مدون شعر مدرن، فرايند تفكرى مدرن است، تفكرى كه با فاكتورهاى خاص خودشان همراهند. از منظر ديدگاهى كه «تكروى» را در اين مرحله امرى ناگزير تلقى مى كند، براى شاعر پيشرو، دلبستگى به استقرار اين اشكال و پيروى از آن نوعى انتحار هنرى محسوب مى شود. شاعر «تكرو» نمى تواند با اشكال و فضاهاى مسلط بيان تصفيه حساب نكند. درنگ بر فلسفه يكسان سازى توسط عقل مدرن در مباحث نظرى مرا متوجه اين نكته مى سازد كه اشكال مسلط بيان، نتيجه نوعى تعقل يا نگرشى عقل محور است كه ساختارى ارگانيك را پيشنهاد مى كند. به تبع ساختار ارگانيك، نوشتار جنبه اى خطى و سلسله مراتبى مى يابد؛ تاكيد بر روايت خطى، روايت خطى را به سمت نوعى مطلقيت جديد سوق مى دهد. طبعاً اين موضوع مطرح مى شود در جامعه اى كه به تزريق عقلانيتى مدرن نياز فورى دارد چگونه مى توان از كنار آن به سادگى گذشت يا اينكه آن را به كنار گذاشت؟ در اينجا لازم مى دانم تكليف خود را با اين مقوله - عقل - روشن كنم:
الف - من با طرح عقل محورى در شعر مدرن ايران بيشتر نظر به روايت تك خطى، ساختار ارگانيك و مفاهيم مقتدر و مرد سالارانه دارم؛ بدين معنا كه نوشتارها (شعرها) در نقش عقلاى قوم ظاهر مى شوند تا هيچ گونه تخطى از نحو، فضاسازى و ساختار كلى شعر موجود، صورت نگيرد.
ب- اين نكته را هم از بديهيات مى شمرم كه بحث تعطيل عقل با پروژه نيمه تمام مدرنيته، عقل گريزى و عقل ستيزى ربطى به بحث عقل و جنون در فرهنگ و ادب كهن فارسى ندارد. هرچند ادبيات كهن فارسى از منظر خاص خود به اين مقولات پرداخته است. به هر صورت در بحث ما «مكالمه انواع عقل» جاى خاصى دارد. از طرفى درك يا پذيرش وضعيت پست مدرن، دال بر رها كردن عقلانيت نيست، بلكه بازجويى از عقل يا به بيان مشخص تر تاملى انتقادى بر پروژه مدرنيته و عقلانيت ديكته شده آن است.۱ بر مبناى اين توضيحات نياز به نقض اتوريته مولفه هايى از شعر مدرن _ روايت خطى، تك مركزيتى شعر و ساختار اورگانيك آن _ را احساس مى كنم، مولفه هايى كه عادت هايى دامنگير را در قرائت شعر مدرن دامن زده است و عادت هاى شخصى _ هنرى معمولاً معقول و موجه و رسميت يافته تلقى مى شوند و ترك عادت ها و هنجارها نيز اصطلاحاً موجب مرض است! از منظر ديدگاهى كه عقلانيت رخنه يافته درعافيت طلبى و يكسان شدگى را تاب نمى آورد، نقض عادات هنرى و معرفت مرسوم و آمريت (عقلانيت؟) شيوه هاى نوشتارى، زمينه انواع و اشكال ديگرى از نوشتن را فراهم مى كند كه در بدو امر ناهنجار و بعضاً هذيان گونه به نظر مى رسند!
رويكرد يا تظاهر بخشى از شعر امروز ايران به زبان و فضاهاى تيمارستانى و زبان پريشى هاى اسكيزوفرنيكى در واقع به منزله نفى آمريت و عقلانيت تعبيه شده در روايت هاى خطى و انسجام و ايجازى فرموله شده است. اين تجاهل العارف تيمارستانى هم پيشنهادكننده شكل و امكان ديگرى از معرفت نوشتارى است و هم تكثر و تداخل روايت ها را امكان پذير مى سازد، در نتيجه با نفى فرضاً تقدس روايت و... نخبه گرايى نيز به چالش كشيده مى شود.تضاد من با بخشى از مولفه هاى شعر مدرن در واقع اعتراض به اشكال رايج و تثبيت شده اى است كه «شكل اقتدار» به خود گرفته اند يا در نقش اشكال اقتدار ظاهر مى شوند. به بيان ساده تر اشكال شعر كلاسيك تا مقطع مشروعيت شعر نيمايى مقتدر و خودمحق بين به نظر مى رسيدند، نيما و تحول شعر نيمايى اين اقتدار را به چالش كشيد.شعر و شاعران نوقدمايى نيز تا مدت ها بر نوعى اقتدار تاكيد مى ورزيدند. در حال حاضر بخش عمده اى از شعر مدرن با تاكيد بر حفظ حد و مرزهاى خود نوعى اقتدار را به نمايش مى نهند تا جايى كه اين مرحله از شعر را همچون مدينه فاضله تلقى مى كنند (در پرانتز كه بگويم شعر مدرن در وهله نخست عنوانى كلى براى شعرى است كه هم اكنون نوشته مى شود و به صورت كتاب و يا در مجلات چاپ مى شود. اين شعر اصطلاحاً مدرن اما با حضور شاعرانى همچون رويايى به ناچار تن به نوعى تقسيم بندى مى دهد كه زير عنوان شعر متفاوت (شعر حجم) بررسى مى شود / شده است! بحث من اما در مورد شعر مدرن فراتر از اين تقسيم بندى قرار مى گيرد.)
اين رويكرد مدرن و غالباً تك آوا در شعر تحمل حضور ديگرى را ندارد. «ديگر»ى را «غريبه» تلقى مى كند، به ويژه كه گاه از فلاسفه متاخر غرب نيز حرفى به ميان آورده باشد. اين بخش با اين رويكرد مدرن با طرد غريبه به عنوان هذيان گويى (متهم كردن آنها به بيمارى آلزايمر و ديوانگى) اقتدار خود را به چشم مخاطبانى مى كشد كه تصادفاً با خواندن شعر آنها به خميازه كشيدن مى افتند / افتاده اند!
شعر مدرن موجود ناخواسته درصدد تهيه يك الگوى ثابت بيانى است، از اين رو هم به نوعى يكسان شدگى اجتناب ناپذير دچار شده و هم اينكه در «متفاوت نگارى» ما با شگفتى و اعجاب و به طعن و لعن مى نگرد. «تكروى» را هم چيزى در حد ديوانگى و شاعر «تكرو» را تلويحاً «ديوانه» قلمداد مى كند. حال آن كه در شعرهاى مورد اشاره من با كنار گذاشتن حكم (عقل) رسمى نگارش به روياى ديوانگان و كودكان و به منطق گفت وگويى آنان و زبان خواب و رويا راه مى يابيم و به نوعى گسسته نمايى و منطق گريزى كه ظرفيت (ضرورت)هاى ديگرى را براى نوشتن از نوعى ديگر پيشنهاد مى كند. در اين گونه شعرها به تعبير سوررئاليست ها «تعارض عقل يا غيرعقل» كم مى شود شده است.
بيجا نيست اگر به ياد آوريم اين جمله را: «فرق است بين كسى كه در خود مى پيچد با كسى كه به سوى شگفتى مى رود.»
۳ _ شعر (سخن) مسلط هر دوران، قوانين سلبى و ايجابى خاص خودش را داراست؛ با اين توضيح كه تلويحاً حكم صادر مى كند كه درباره چه چيزها و به چه گونه اى سخن بايد گفت. اين شعر بر شكل خاصى از معرفت (دانش)ى تاكيد مى ورزد كه در نهايت به نوعى قدرت تبديل مى شود. سخن (شعر) مسلط امروز از همين منظر ارائه دهنده تعريفى خاص از «رابطه» است، رابطه اى متضمن معنا كه مبتنى بر «فهم»ى تثبيت شده است، همين جاست كه معناگريزى (تاويل پذيرى، رابطه اى از نوع ديگر) از منظر سخن مسلط، به بى معنايى تعبير مى شود: چيزى كه ما نمى پسنديم چرا همى بايد گفت و شنفت؟!
اين نكته را بايد يادآور شوم كه گريز از مركز معنايى و يا پراكندگى معنا در بخشى از شعر امروز، طبعاً با تذكر فلاسفه متاخر در باب «متافيزيك حضور»، «كلام محورى» و از طرفى مسائلى همچون به تاخير افتادن معنا و يا تعطيل معنا بى ارتباط نيست. من نه با رونويسى از اين سرمشق و يا كج و كوله كردن عبارت ها و... بلكه گاه با نوعى ظاهراً نحوگريزى يا گريز از روايت خطى و با توسل به زمان روانشناختى و چندمكانه كردن زمان، معنا را از مركز شعر، بيرون رانده و با تكثر بخشيدن به آن، به برجسته سازى آن فكر كرده ام، از اين رو «شعر در وضعيت ديگر»، تعريف رابطه را به اقتراح گذاشته است!
رابطه، فهميدن سطر به سطر شعر نيست، باور كردن كليت آن است. گاه وردگونگى يك شعر، معطوف به معنايى خاص نيست، اما مى تواند فرضاً توام با نوعى موسيقى باشد كه «رابطه» جديدى را پيشنهاد مى كند. من با ديدگاهى در زمينه معناگريزى، تعطيل معنا و... موافقم كه با تاكيد بر ارجاع ادبى، ارجاع موقعيتى را كلاً ناديده نمى گيرد. اگر به تعبير يكى از فلاسفه  متاخر _ دريدا _ جملات را نيرنگ متن بدانيم و بر همين مبنا، ابهام و پيچيدگى چونان بهمنى بر ما آوار شود كه راه را از چاه تشخيص ندهيم و به بيان ديگر، صرفاً با ارجاعيت ارجاع مواجه شويم و با تلى از خاكستر كه تداعى حتا نكند هيچ ققنوسى را؛ نه! من با چنين ديدگاهى نمى توانم شعرهايم را تطبيق دهم!
اين ديدگاه اما تمهيدات معنازدايانه را در خدمت حذف شيوه هاى كم و بيش باطل شده بيان و كنار گذاشتن معناهايى قرار مى دهد كه با صبغه اى ايدئولوژيك يا قراردادى و در نقش معانى يكه، قصد سلطه پذيرى بر متن را دارند.
افزون بر اين تمهيدات معنا زدايانه مورد نظر من، به رؤيت و كثرت و برجسته سازى و همچنين به نقض اعتبار ازلى معنا ها كمك مى كنند. مى دانيم كه متن همچون مولف حرف آخر را نمى زند، گرچه به قولى وانمود مى كند كه در خود معنايى متعين دارد اما در نهايت خواننده در خوانشى خلاق، آن معناى متعين را كنار مى گذارد. در واقع معناى تازه توسط خواننده خلق مى شود و هر خواننده نيز معنايى تازه مى آفريند. گاه من يكى از شعر هاى «در وضعيت ديگر» با تظاهر به اختلال روانى در خط سير شعر، ايجاد اختلال مى كند. اين اختلال در معنا به انحلال آن نمى انجامد بلكه معنا را از حالت بيانى اعتيادى بيرون مى آورد، تا گوش ها براى شنيدن رويه ديگر معنا تيزتر شوند. گاه نيز مى توان با تخطى از نظم طبيعى جمله، معنا را به تاخير انداخت، اين گونه به تاخير انداختن ها، حداقل معنا را از جنبه اعتيادى آن رها مى كند و آن را برجسته و قابل رويت مى سازد.
۴- بخشى از شاعران مدرن با مطلق كردن اصولى مشخص، خواسته يا ناخواسته به فصول مشتركى با خود با ديگر شاعران هم سنخ خود دست مى يابند. اين فصول مشترك، گرد مفاهيم و عناوينى همچون درهم تنيدگى تقابل ها و تناظرهاى صورى و معنوى، نظم امور و چينش اشيا و عناصر زير عنوان جزيى نگرى يا غيبت گرايى، رعايت حد و مرزى براى نوآورى، رعايت ديدگاه سلسله مراتبى، مطلق كردن حقايق و باور ها و... مى چرخد. بدين ترتيب وجه عمده اى از شاعران مدرن اصول را همچون امورى قدسى و از پيش مقرر بر فرد (آدمى) و فرديت ترجيح مى دهند يا به بيانى ديگر ماهيت (آدمى) را در محاصره اصولى از پيش تعيين شده گرفتار مى كنند و بدين ترتيب مخاطب را با واقعيت هايى مطلق و نه نسبى در شعر مواجه مى سازند. از اين رو از منظر آنان «تكروى» و تاكيد بر اصل «تفاوت» امرى ناپسند به نظر مى رسد. درست است كه شعر در دهه ۷۰- از نسل هاى مختلف- به نوعى از شعر همزمان و يا پيش از خود فاصله گيرى كرده و مقاديرى از ملاحظات غيرشعرى را زدوده است در نتيجه شعر به شعريت خود نزديك تر شده است با اين همه اما كم و بيش در حوزه اين شعر نيز واقعيت ها جنبه اى كلى دارند و از نسبيت باورى به دورند افزون بر اين از اصل تقابل و ثنويت گرايى و بقاياى جزميت باورى و... خود را خلاص نكرده است. «ساختار»، «شكل» يا «ريخت» شعر بر همين مبنا به مركزيت باورى (تك مركزيتى) همچنان وفادار مانده است. شعر در دهه ۷۰ تا حدى بر فربه شدگى جوانبى از اين اصول، اشراف يافت از اين رو در تقابل با فربه شدگى به تعديل آن كوشيد به ويژه آنكه وجه ايدئولوژيك آن را به چالش كشيد و شعارهاى جبرى- موسمى را به شعورمندى شاعرانه اى فراخواند. اين شعورمندى هرچند در شعارگونگى ايدئولوژيكى و مقتدر به ترديد نگريست اما به تدريج در جايگاه قدرت- دانشى شاعرانه جا خوش كرد تا جايى كه نويدبخش استقرار نظامى خودكامه در شعر مدرن شد. نظامى كه پايه هاى آن با كمى تعديل براساس مفروضات پيشين- نخبه گرايى، قطعيت معنايى، اقتدار مولف (راوى) و... - شكل گرفت حاليا اين نظام مقتدر آشكار و پنهان در كار سركوب هرگونه تخطى از امورى است كه به نظر آنها حقايقى مسلم و ازلى به شمار مى روند.
 
 
5- وجه غالب شعر مدرن ما متن ادبى (شعر) را صرفاً حاصل تجربه هاى خلاق مولف مى انگارد. اين ديدگاه معنامحور، ناگفتنى ها (سفيدى ها)يى را براى متن باقى نمى گذارد. به بيان ساده تر مولف هرگز نمى ميرد! بلكه او پس از مرگ جسمانى اش نيز در كنار اثر خود حى و حاضر است. در اين صورت هر واژه جمله و «بند»ى معطوف به اشيا و امور بيرونى است. اين نوع متون شعرى غالباً بيان كننده معناهايى است كه از پيش در نظر گرفته شده يا لااقل در حين تحرير بر اقتدار آنها تاكيد شده است. اين نوع تلقى از متن را مى توان برداشتى پيش ساختارگرايانه نيز ناميد. جالب اينكه نگرش و نگارش مورد اشاره بر خصوصياتى همچون «ساخت»، «ساختار»، «ريخت» و... تاكيد خاصى دارد كه در حوزه نظريه ساخت گرا قابل مشاهده است. جز اينكه ساخت گرايان بر اين نكته تاكيد دارند كه مولف مرده است و ساخت متن پديدآورنده معنا است. بدين ترتيب حقايق همواره مقدم بر متن هستند. از اين منظر مولف كم و بيش شارح متن محسوب مى شود و ارجاع ادبى در درجه چندم اهميت قرار مى گيرد.
من اما با طرح تركيب ارجاع ادبى، ارجاع موقعيتى را ناديده نمى گيرم اما مولفيت ذهن را هم به طور كامل به رسميت نمى شناسم آن هم به گونه اى كه كاركردهاى ناخودآگاهانه  متن را يك سره كنار نهد. چرا كه در اين صورت با متن (شعر) هاى يك بعدى و نه تاويل پذير مواجه مى شويم. در چنين متنى، مخاطب غالباً چشم به مصاديق واقعى دوخته است - دنيايى از پيش ساخته شده - حال آنكه كار هنر ساختن دنياهايى جديد است. در غير اين صورت غالباً با علايم و نشانه هاى آشناى از پيش معلوم سر و كار خواهيم داشت و قرمز، هميشه علامت توقف خواهد بود! در عين حال شعر مدرن موجود را نمى توان جريانى يك دست ناميد با اين توضيح كه در اين عرصه گاه مركزگرايى و معناباورى به هم پيوند مى يابند و گاه تاكيد بر «ساخت» و «زبان» ارجاع ادبى و ارجاع موقعيتى را به هم سويى و برابرى فرا مى خواند. نوع اخير شعر مدرن بيشتر «زبان مدار» و نوع دوم «معنامحور» به نظر مى رسد. نوع دوم براى فرم يا نظام زيبايى شناختى مسلط بر يك دوره و ساختار روايت ارج و اهميت بيشترى قايل است. ديدگاه مسلط بر اين نوع شعر برخلاف ساخت گرايان بر اين باور تاكيد نمى كند كه ساخت زبان واقعيت را توليد مى كند تا جايى كه تجربه  مولف را فاقد اهميت تلقى كند اين توضيحات در واقع مى خواهد بر اين نكته درنگ كند كه شعر مدرن- در هر دو نوع ياد شده- معتقد به ديدگاهى سلسله مراتبى است در قرائتى ساختارشكنانه اما ديدگاه سلسله مراتبى دچار بحران مى شود.
برخورد شالوده شكنانه ما با ديدگاه سلسله مراتبى در شعر، لزوماً به نفى آن نظر ندارد و طرد و انكار آن را مدنظر قرار نمى دهد. در واقع شالوده شكنى مورد نظر من با تحليل اين ديدگاه سر و كار دارد: اينكه آيا ديدگاه سلسله مراتبى امرى است كه بايد دست نخورده و قدسى باقى بماند. يا مى توان اقتدار آن را به چالش كشيد؟ همچنان كه فروغ در شعر «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» دست به چنين كارى زده است. فروغ در واقع از متن هاى تك ساحتى به متن هاى چندساحتى دست يافته است و در نهايت شالوده شكنى فروغ در نقش نقادى و نه صرفاً تخريب متن هاى پيشين ظاهر شده است. فروغ _ گيرم ناخواسته- در مقام كنشى نقادانه بينش سنتى سلسله مراتبى را در شعر «ايمان بياوريم...» كنار گذاشته و روايت خطى را به چالش كشيده است.
منظورم را از ديدگاه سلسله مراتبى در شعر امروز ايران به طور خلاصه بيان مى كنم:
ديدگاه سلسله مراتبى روى ديگر روايت خطى است، روايت خطى مكانمند و زمان مند است و بر مسير زمان و مكانى مشخص از نقطه A به نقطه B در حركت است. در شعر ظاهراً _ و نه به واقع- چند صدايى سلسله مراتبى كاراكترهاى متعدد شعر خواسته يا ناخواسته از دستورالعمل ياد شده پيروى مى كنند. چند شخصيتى بودن يك شعر كه غالباً چند صدايى نيز ناميده مى شود مانع از آن نيست كه مولفيت ذهن، جوانب ظاهراً متنوع شعر را زير سيطره صدايى مسلط (معنايى مقتدر) قرار ندهد. بدين معنا كه تكليف چنين شعرى با خواننده روشن است و برعكس خواننده نيز تكليف كار خودش را مى داند. از طرفى شعر گرفتار در چنبره ديدگاه سلسله مراتبى از وجه حكايى فاصله مى گيرد و به  وجوه روايى  گرايش نشان مى دهد اما در همه حال روايت مندى شعر تحت كنترل مولف است و كليت شعر نيز پاسخى از روايتى تعريف شده به هم مرتبط است تا توالى منطق شعر كه همان خط مستقيم روايى باشد دست نخورده باقى بماند گرچه چنين شعرى- با ديدگاه سلسله مراتبى- در وجه پيشرفته خود «ساخت» گرا است و به «ريخت» خود اهميت زيادى قائل است. اما معنا را حاصل معمارى يا مرمت معمارى نمى داند چرا كه مولف كم و بيش معنامحورى را در شعر تحت نظارت قرار مى دهد. بيان سلسله مراتبى به مركز ثقل شعر - مركزيت (تك مركزيتى) _ مرتبط است. در اين نوع شعر بر ماهيت پايدار دلالت ها تاكيد مى شود در نتيجه گسسته نمايى و قطعه قطعه  شدن روايت كه معطوف به چند مركزيتى است جايى در شعر ندارد. شعر در واقع همان چيزى است كه بر كاغذ نوشته شده است برخلاف ديدگاهى كه معتقد است: شعر آن چيزى نيست كه بر صفحه كاغذ نوشته شده!»
با اين وصف بخش عمده و قابل اعتنايى از شعر امروز ايران برپايه ديدگاهى سلسله مراتبى «شكل» گرفته است. تعداد نسبتاً زيادى از بهترين شعرهاى نيما از چنين خصوصيتى برخوردارند. جالب اينكه ديدگاه سلسله مراتبى در شعرهاى نيما قافيه را نيز در چنبره اقتدار خود گرفتار كرده است. در شعر «ماخ اولا»ى نيما چنين به نظر مى رسد كه از قافيه ها «حاضر- غايب» به عمل آمده است و آنها نيز بنا به وظيفه با صداى بلند گفته اند: حاضر! در اين شعر «ديوانه»، «ويرانه»، «بيگانه» و «خانه» حضورى نمايان دارند (گزينه اشعار نيما يوشيج، ص۱۸۳ ) افزون بر اين در شعرهاى با ديدگاه سلسله مراتبى تناظرها و تقابل ها زمينه حضور آثارى را فراهم مى كنند كه «شكل» شعر را به معانى معتبر و مركزيتى مشخص پيوند مى زنند. اما در شعر «ايمان بياوريم...» فروغ گرچه راوى يك نفر است و مولف در نقش راوى يا برعكس ظاهر شده است اما هم شعر چند آوايى و يا چند لايه به نظر مى رسد و هم اينكه شعر با تعويض مدام صحنه ها، مكان و زمان را در مى نوردد. در «ايمان بياوريم...» تناقض در نقش «تفرقه اى منسجم» پديدار مى شود. اين تناقض يك دستى احتمالاً ملال آور يك شعر بلند را كنار مى زند و شعر با تعويض صحنه ها به مراكز متعددى پيوند مى خورد. تعويض ناگهانى صحنه ها در اين شعر به گونه اى است كه گويا با شعرى گسسته و بى  در و پيكر مواجه ايم. اما اين شعر فرضاً گسسته نماى بى سر و ته در نهايت «شكل» مجاب كننده اى دارد. وقتى منتقدى معقول براساس مفروضات مسلم! خود در مورد اين شعر به داورى مى نشيند چيزى دستگيرش نمى شود.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
گناهان کبیره نویسندگان
گناهان کبیره نویسندگان

توماس پينچون-ترجمه امين تاجيك:توماس آكويناس در مجموعه مباحث كلاسيك خود در باب سوژه، در رساله Summa Theologica، «رخوت» (Sloth)، يا «سستى» (acedia) را به عنوان يكى از هفت گناه كبيره مطرح كرده و اظهار مى كند كه از واژه كبيره (يا اساسى: capital)، در مفهوم «اوليه» (primary) يا «سرمنشأ» (at the head of) استفاده كرده است، چرا كه اين دسته از گناهان در واقع موجب ارتكاب و وقوع گناهان ديگر نيز مى شوند.

اما گذشته از اين مفهوم، حس تلخ و گزنده ديگرى نيز در پس اين مباحثه طنين انداخته است كه البته خدشه اى هم به قدرت و تماميت آن وارد نمى كند. اين واژه كه در عبارت «مستحق مجازاتى اساسى» نيز به كار رفته است، مفهوم «مرگبار» (martal)، يا «كشنده» (deadly) را هم به ذهن متبادر مى كند.

اما شما بگوييد، آيا مجازات مرگ، براى جرم كوچك و حقيرى همچون «رخوت»، نوعى افراط و تندروى محسوب نمى شود؟ فرض كنيد به قرون ميانه بازگشته ايد و در صف محكومين به اعدام نشسته ايد. بعيد نيست كه چنين مكالمه اى دربگيرد: «نگاه كن، هيچ جرمى در كار نيست. تو به چه اتهامى دستگير شده اى؟»

«آه، همان داستان هميشگى؛ بد موقعى سررسيدند. داشتم با كمان دو ذرعى ام نيمى از يگان داروغه را درهم مى ريختم كه... شايد به جرم «خشم»... تو چطور؟»

«اوم، خوب... جرم من «خشم» نبود...»

«آها، يكى ديگر از همين موارد، «تنبلى»، نه؟»

«راستش فقط من نبودم.»

«ببينم، آيا تو تا به حال بختى براى تجربه نويسندگى داشته اى؟»

نويسنده ها، قطعاً، همواره به عنوان خبرگان «رخوت» و «تنبلى» مطرح بوده اند. نزديكى آنها به اين سوژه، فقط از سر اظهارنظرى آزادانه نيست، بلكه اينان در گردهمايى هايى درباره «رخوت» شركت مى كنند، گروه هاى سازمان يافته براى رسيدگى به آن را هدايت مى كنند و به عنوان شاهدانى كارآزموده و ماهر در اين حوزه، گواهى مى دهند.

اما كليشه، تا حدودى از آن جا برمى خيزد كه حضور آشكار ما در اين حرفه، با توجه به پرداخت حقوق به ازاى كلمات و كوتاهى و پايان پذيرى فرصت ها بوده است. فرض شده كه ما از قابليت تبديل زمان و پول به هم آگاهيم. به علاوه، سابقه فرهنگى فريبنده اى نيز وجود دارد كه اين انسداد ذهنى را احاطه كرده و آن را بيمار ساخته است، رنجى كه همچون يبوست، به طرزى معجزه آسا و بى هيچ علامت و هشدارى، خود را برطرف مى كند۱، و (از همين جهت؟) هم، همذات پندارى و مقبوليت گسترده اى را در ميان خوانندگان پيدا مى كند.

انسداد ذهنى نويسنده، به هر صورت كه در نظر بگيريم، گردشى است مجازى در حوزه انتخاب هاى ذهنى و مفاهيم مورد علاقه او، البته با همراهى گناه مرگبارى كه آنها را پديد مى آورد. درست مثل همه آن شش مورد ديگر، رخوت هم به عنوان پيشرو و سرسلسله خانواده اى از گناهان كوچك و قابل اغماض شناخته شده است، كه در ميان آنها مى توان به كسالت، بى توجهى، بى حوصلگى، بى ثباتى، بى قرارى و ناآرامى بدن و پرحرفى اشاره كرد. «سستى» (Acedia) در لاتين مترادف است با اندوه، فقدان مقصد و عزم روحى، خودمحورى عامدانه و دورى از خدا، كه بازتاب اينها هم، ناگزير، پس از اندك زمانى افسردگى و گناه را به بار مى آورد، و تلاش براى گريز از اين موقعيت، عاقبت ما را به ورطه اى مى اندازد كه براى توجيه موقعيت خود، به هر قضاوت نادرست و گناه كوچكى هم تن درمى دهيم.

اما خاستگاه هاى اين «رخوت»، هر اندازه هم كه ناخوشايند باشد _ با توجه به تعاريف موجود از مدائن فاضله (Shangri Las)_ هميشه شيطانى نيستند. براى مثال، آنچه را كه آكويناس پريشانى و ناآرامى ذهن خوانده، و در جايى ديگر از آن به عنوان «واكنشى سريع، بى دليل و ناهماهنگ به مجموعه اى از كنش هاى مختلف» ياد كرده، هر جا كه بنا به گفته خود او «در خدمت قوه مخيله قرار گيرد... كنجكاوى به حساب مى آيد.»

اين تعريف قطعاً و دقيقاً، به آن پاره از چرخه هاى ذهنى تعلق مى گيرد كه نويسنده را به سوى انجام كارى خوب (يا حتى بهترين كار) هدايت مى كند، كه در اين حالت نويسنده قادر مى شود مشكلات صورى خود را برطرف كند، از ماوراى الهام بگيرد و با كمى اقبال ماجراهاى كسالت آور خود را نيز بهبود بخشد. روياهاى زمان «رخوت»، اغلب چكيده جوهره اى از كارهاى انجام شده توسط خود ما هستند. ما روياهايمان را مى فروشيم. پس در حقيقت پول واقعى از همين تنبلى ماست كه حاصل مى شود. گفته مى شود كه اين تغيير ماهيت، آن جايى كه در خدمت سرگرم سازى قرار مى گيرد، نتايج حيرت انگيزى را هم به بار مى آورد، بازده اين آزمون هاى رخوت، به ندرت به زير ده ميليون دلار مى رسد.

«تنبلى و رخوت»، به عنوان موضوعى براى ادبيات و داستان، پنج قرن پس از آكويناس به موفقيت هاى كمى دست پيدا كرد و شايد تنها نمونه قابل توجه اين دوران «هملت» باشد، اما ورود به سواحل آمريكا، گام مهمى بود كه توانست اين سير تدريجى تكامل را ناگهان جلو بيندازد. فاصله ميان اثر موجز و اخلاقى فرانكلين۲، يعنى «ريچارد بى نوا» و بى قرار و اثر ملويل، يعنى «بارتلبى» (اين دفتردار بخت برگشته) را، چند قرن از سال هاى اوليه تاريخ آمريكا پر كرده است. در كشورى كه طى اين قرون مى كوشيد تا موقعيت خود را به عنوان سرزمينى كاپيتاليست و مسيحى محكم كند، سستى و رخوت يكى از آخرين مراحل حركتى بود كه آن را از موقعيتى روحى و معنوى به شرايطى دنيوى و سكولار منتقل مى كرد.

«فيلادلفيا»ى دوران فرانكلين، در مقايسه با زمانى كه ويليان پن۳ آن را بنا نهاد، روز به روز بيشتر ديدگاه هاى مذهبى خود را كنار مى گذاشت، شهر رفته رفته تبديل مى شد به يك ماشين پربازده، كه از يك سو كارگرها و مصالح را در خود مى كشيد، و از سويى ديگر كالا و خدمات تحويل مى داد، ازدحام جمعيت همچون ماده سختى كه از خلال دريچه هاى شبكه اى تورى در حال عبور باشد، در ميان ساختمان هاى تنگ و چسبيده به هم جريان پيدا مى كرد. محله هاى پر پيچ وخم لندن كه در واقع به سردرگمى و پريشانى منتهى مى شدند، در اين جا صورتى اصلاح شده و به قاعده پيدا كرده بودند.

(ديكنز در مورد لندن سال ۱۸۴۲ اظهار مى كند، «پس از يكى دو ساعت گردش در اين شهر، احساس كردم تمام دنيا را با يك خيابان كج و معوج تاخت زده ام.») در چنين شرايطى، مسائل معنوى ديگر هرگز به اندازه موضوعات مادى، همچون قابليت توليد، مورد توجه قرار نمى گرفتند. ديگر رخوت به عنوان گناهى در پيشگاه خداوند يا مانعى براى رسيدن به تعالى روحى محسوب نمى شد، بلكه حالا تنبلى به عنوان مشكلى در برابر وحدت، يك طرفگى و برگشت ناپذيرى زمان به حساب مى آمد ، مسئله اى كه در ضديت با چرخش عقربه هاى ساعت مطرح مى شد، و برخلاف قانونى عمل مى كرد كه آدم ها را زود به رختخواب مى فرستاد و زود هم از خواب بيدار مى كرد.

«ريچارد بى نوا» در بيان بى ميلى و تنفرش نسبت به رخوت، هيچ شرمى به خود راه نداده، در واقع او با بيان غضب آلود حكمتى انگليسى در اين رابطه، شركت خود در «بيدارى بزرگ» را نيز اعلام كرده است - «آه اى بدن هاى سست و بيهوده! آيا مى انديشيد كه پروردگار به شما دست و پا عطا كرده، بى آن كه هدفى از خلقت آنها براى شما داشته باشد؟»

در چنين شرايطى از روزگار، هر آنچه را كه زمانى كنار گذاشته بوديد يا از انجامش طفره مى رفتيد مى بايست به آينده اى نزديك موكول مى كرديد. «شما شايد گرفتار تاخير بشويد، اما زمان هرگز تاخير نمى كند.» اما رخوت و طفره رفتن بى دريغ در انجام چيزها، نهايتاً توده اى فراهم مى آورد كه همچون يك جور كسرى بودجه، با گذشت زمان و ابعاد عظيم و نه چندان دلسوزانه اى از بازپرداخت را هم به همراه مى آورد.

بر اساس آن انگاره اى از زمان كه حدود و قوانين زندگى شهرى را در دوران «ريچارد بى نوا» در خود تعيين كرده است، هر ثانيه، از قطعيتى غيرقابل فسخ، و طول مدتى متناظر با ديگر ثانيه ها برخوردار است، و در مسير جريان پيوسته اى از آن هرگز نمى توانيد كيفيتى غيرخطى برايش متصور شويد، مگر آنكه شما هم به همان ريسمان لجام گسيخته روياهايى متوسل شويد كه «ريچارد بى نوا» را به آن روز انداخت و بى مصرفش كرد.

در فهرستى كه فرنس ام. باربور در سال ۱۹۷۴ از پندها و گفتارهاى مهم گردآورى كرد، اثرى از «رويا» ديده نمى شد، گويا رويا درست به همان اندازه ناخوشايند بوده كه همراه هميشگى آن، خواب، بوده است؛ اين يكى به مدت زمانى از شبانه روز اطلاق مى شده كه در آن اندوختن ثروت متوقف مى شده و براى رهايى از اين آفت رساندن زمان مفيد و مولد به ۲۰ ساعت توصيه مى شده كه ميزان آن حتى به عشرى از شبانه روز كاهش يابد.

فرانكلين، بنا بر زندگينامه خودنگاشته اش، در زمان نوشتن «ريچارد بى نوا»، تنها از ساعت يك تا پنج بامداد را براى خوابيدن مجاز مى شمرده، بخش بزرگ ديگرى از زمان كه بى كاربرد سپرى مى شده، از نه شب تا يك بامداد بوده و به پرسش هاى پيش از خواب اختصاص داشته است، «امروز چه كار خوبى انجام داده ام؟» اين شايد تنها فرصتى بوده كه براى فرو رفتن به خيالات و اوهام، در اين برنامه دقيق و منظم، رخنه كرده بوده، به نظر مى رسد كه فضاى ديگرى براى تفكر، تعميق، رويا، خيال و داستان پردازى وجود نداشته. زندگى در اين ماشين استوار و قائم به ذات محكوم به جدايى از تخيلات بوده است.

اما در زمان «بارتلبى دفتردار: داستانى از وال استريت» (۱۸۵۳)، تنبلى آن طنين مذهبى اش را از دست داد به عنوان ضربه اى عليه اقتصاد مطرح شد. درست در قلب كاپيتاليسم فرصت طلبى و غيراخلاقى

(robber-baron capitalism) آن دوران، شخصيت كوچك داستان دست به توسعه روندى مى زند كه او را به نهايت سستى و خمودگى مى كشاند. و اين، شبيه به يكى از آن داستان هاى وسترنى است كه در آن، دسپرادو، دست به انجام مجموعه انتخاب هايى مى زند كه پايانى غيرمنتظره و ناگوار را هم برايش به بار مى آورند. بارتلبى تنها در دفترى در «وال استريت» مى نشيند و پيش خود تكرار مى كند: «ترجيح مى دهم اين كار را نكنم.»

و در حالى كه حوزه انتخاب ها و فعاليت هاى او روزبه روز تنگ تر و باريك تر مى شود، رئيس او، مردى محكم و بانفوذ برانگيخته مى شود تا انگاشت هاى زندگى خودش را به واسطه اين دفتردار بخت برگشته _ اين نويسنده! _ به پرسش بگذارد، كسى كه با وجود زندگى و سكونت در پست ترين لايه از ته مانده هاى اين سيستم كاپيتاليستى، باز هم از انجام فعاليت هاى روزانه اش سرباز مى زند، به اين ترتيب جذاب ترين پرسش اين داستان مطرح مى شود: اصلى ترين مجرم رخوت كدام يكى است؟

كسى كه اساساً همه بدى ها و شرارت ها را قبول مى كند، از انجام آنها پرهيز نمى كند و همه چيز را «همان طور كه هست» مى پذيرد تا مخارجش را تامين كند و به يك زندگى آرام و به دور از جنگ و دعوا دست پيدا كند، يا آن كه هيچ كارى انجام نمى دهد، اما عاقبت باز هم در اندوهش باقى مى ماند؟ «بارتلبى» اولين اثر مهم در زمينه رخوت مدرن است كه بعدها در آثار كسانى چون كافكا، همينگوى، پروست، سارتر و... نيز تاثير گذاشته است، شما مى توانيد فهرستى از نويسندگان مورد علاقه تان را پس از ملويل اضافه كنيد، و آن گاه، دير يا زود، خودتان هم در شخصيتى مستحيل خواهيد شد كه اندوهى متناسب با شرايط ويژه زمانه اش را بر دوش خواهد كشيد.

در قرن حاضر، ما پيش از هر چيز، رخوت را از منظرى سياسى مورد مطالعه قرار داده ايم، به عنوان آسيبى اجتماعى كه سياست هاى نادرست را باب و دولت هاى فاسد را برپا كرده است. سلطه جهانى فاشيسم در دهه بيست و سى، شايد باشكوه ترين دوران استيلاى رخوت بوده باشد، هر چند كه از دوران جنگ ويتنام و سال هاى كار ريگان _ بوش هم هنوز خيلى نگذشته است. واقعيت و خيال، هر دو مملو از شخصيت هايى هستند كه به خاطر اين مسئله پيچيده و مورد بحث، در انجام آنچه بدان موظفند شكست مى خورند. چگونه است كه ما در تشخيص و شناخت دنياى خودمان درمى مانيم؟

موقعيت هاى پيشرفت و انتخاب، چه در محيط هاى عمومى و چه در شرايط خصوصى، خودشان را به ما عرضه مى كنند، اما ما به راحتى از كنار آنها مى گذريم. تنبلى، ويژگى الزامى و بومى شده زندگى هاى اخلاق گرايانه است و اگر چه هنوز از نگرانى هاى كشنده مربوط به آن چيزى كاسته نشده، اما بايد در نظر داشت كه هرگز نمى توان آن را به عنوان ياسى كامل و بارز، يا واقعى، تلقى كرد، چرا كه اين شكل از نااميدى به بهايى ناچيز و به سادگى قابل دستيابى است: با چرخشى عامدانه عليه ايمان، اين چيز دشوارى كه پيگير شهوت، خشم و... ما است. آخرين تير مانده در كمان آدم بدبين، بازگشت به گذشته است: رخوت سابقه درخشان و تاريخى ما است، آوايى ساده كه هميشه در گوش مان طنين انداخته بود _ رخوت همه جا هست، اما كسى به آن توجه نمى كند.

در حال حاضر، هر بحثى درباره رخوت، بدون در نظر گرفتن تلويزيون _ اين وسيله فلج كننده اى كه كنار تخت ما قرار گرفته _ ناقص و ناكافى است. قصه هاى تنيده در رخوتى كه ما را لميده در كنار توده اى از خوراكى ها، دربند خود مى كشند، باز ارتباط دوگانه موجود ميان رويا و درآمد را، البته اين بار در جهتى معكوس، به اثبات مى رسانند. اين وسيله اى كه با اشباح رنگ آميزى شده اش ما را تغذيه مى كند، در وضعيتى نه چندان بحرانى، شش گناه مرگبار ديگر را نيز به موازات خود همراهى مى كند: زياده روى در خوردن، حسادت به آدم هاى مشهور و موفق، ميل به تملك كالاهاى توليد شده، شهوت رانى پس از ديدن برخى تصاوير، خشمگين شدن از بعضى اخبار و فرو رفتن در غرورى كاذب به خاطر فاصله موجود ميان تخت ما و آنچه بر صفحه تلويزيون مى گذرد.

اين داستان تلخ، اما حقيقتى است كه برپا بودن خود را پيش از هر چيز به اختراع بجا و مناسب دستگاه كنترل از راه دور و ويديو مديون است هر چند كه شايد بتوان در اين مورد هم جايى براى اميدوارى پيدا كرد. زمان تلويزيونى ديگر به صورت خطى و به آن شكلى كه در ابتدا با آن شناخته شده بود، نمى گذرد. وقتى شما مى توانيد به سرعت كانال ها را عوض كنيد، تصوير را جلو ببريد، عقب برگردانيد و بعد دوباره جلو بزنيد، در واقع تعريف جديدى از زمان را به دست داده ايد. زمان ويدئو بنا به خواسته شما تغيير شكل مى دهد. آنچه پيش از اين، با توجه به اصول و قاعده قديمى اتلاف زمان خوانده و اتقافى غيرقابل برگشت و خطايى غير قابل جبران ناميده مى شد، حالا ماهيتى جديد پيدا كرده و به اين سادگى و با آن اصول قديمى قابل بحث نيست.

اگر در اين مورد هم بخواهيم دوباره قضيه را با توجه به مسئله رخوت مورد بررسى قرار دهيم، بايد توجه داشته باشيم كه با در نظر گرفتن سنت چپاول و پرداخت آمريكايى، اين شكل جديد از زمان، مى تواند به عنوان منبعى نامحدود و پايان ناپذير تا ابد مورد بهره بردارى قرار گيرد؛ به اين صورت كه ما در اين زمان مى توانيم به وسيله يك دستگاه كنترل از راه دور، زمان را به عقب برگردانيم، كندش كنيم، تندش كنيم، تكرارش كنيم و هر قدر كه مى خواهيم غرق در وهم و جعل شويم. و حتى تصور كنيم كه مى توانيم از آن بگريزيم. گناهانى كه در ارتباط و در تعارض با ويديو بازگو شده اند، بايد به صورتى عميق و ريشه اى مورد بازبينى و تعريف مجدد قرار گيرند.

آيا نوعى تحول در شرف وقوع است؟ براساس يكى از آخرين گزارش هاى موسسه تحقيق ملى كه به هدف يافتن قهرمان تنبلى۴ در ايالات متحده انجام شده بود، از ميان هزاران شركت كننده، شخص مجرد ۳۵ ساله اى انتخاب شد كه اظهار كرده بود، «تمام كارى كه من در زندگى ام انجام مى دهم، تلويزيون نگاه كردن و رفتن به سركار است.» او در خانه اش سه دستگاه تلويزيون دارد كه ۲۴ ساعته در حال جارزدن اند؛ او چهارمى را هم در محل كارش نگه مى دارد.

«در زندگى، هيچ چيزى را بيشتر از اين دوست ندارم كه با نيم دو جين نوشيدنى، مقدارى چيپس و يك دستگاه كنترل از راه دور كنار تلويزيون بنشينم... ايستگاه تلويزيون حتى مى تواند من را به اجتماعات شهرى هم وارد كند و تظاهرات آنها را نشانم بدهد. آنها به خانه من مى آيند، تخت من را مى گيرند و به جريان درش مى آورند. من با يك حوله حمام روى تختم مى نشينم و در عين حال وسط اجتماع مردم هم هستم!»

اين درست، ولى آيا رخوت همين است؟ تلويزيون چهارمى كه در محل كار وجود دارد، گير كوچكى در اين تحقيق ايجاد مى كند. او در اين مورد سرجايش مى نشيند؛ لم نمى دهد. موج سوارى بر كانال هاى تلويزيونى و سواركارى با دستگاه ويديو، شايد نياز به هوشيارى بيشترى داشته باشد و از اين جهت با گناه مقدس و قابل احترام رخوت خيلى جور در نمى آيد- رخوت نوعى زيركى يا انبساط درونى است، شبيه به آنچه در يك وضعيت يوگا يا مراقبه ذن تجربه اش مى كنيم- آيا رخوت بار ديگر به برترى رسيده است؟

احتمال ديگرى را هم مى توان در نظر داشت يا شايد ما هنوز تنبلى را به هيچ وجه پشت سرنگذاشته باشيم، بلكه فقط آن را از ميدانى كه به درون آن دميده شده بود، يعنى تلويزيون، مجبور به عقب نشينى اش كرده ايم. شايد تنبلى حالا به دنبال محيط زيستى شبح وارتر همچون بازى هاى كامپيوترى، مذاهب فرهنگى و بازارهاى مجازى در شهرهايى دور تا بعد ناگهان در شكلى جديد بر ما ظاهر شده و يأسى عالم گير را به بهايى ناچيز بر ما عرضه كند.

گذشته از اين كه وضعيت روحى ما بارى ديگر تبديل به سوژه نگرانى هاى اساسى شده است، مسئله ديگرى نيز مطرح است؛ رخوت به بيرون آمدن و رهايى از مبدأ تاريخى خودش ادامه مى دهد، مبدأيى كه با ايمان معجزه عجين بوده. قضيه مربوط به آن روز هايى است كه مى شد فعاليت روح القدس را به چشم ببينى. زمان قصه اى بود با آغاز، ميانه و پايان. اعتقادات محكم بودند و مهلك. خداى مسيحيان نزديك بود. و رخوت- كه اندوهى طاغى بود - گناهى مرگبار به حساب مى آمد. احتمالاً سرنوشت و آينده رخوت در عصيانى عليه فناورى- اين عامل رو به رشد و تعيين كننده موقعيت ما- پنهان است.

پافشارى در اندوهى متبحرانه و كينه ورزى نسبت به اهداف حتى مثبت فناورى، باعث خواهد شد تا ما با سر در واقعيتى بالقوه فرو برويم و با رنجشى تلخ جذب شدن در وقت گذرانى ها، بيهودگى ها و خيال پردازى هاى در دسترس را پس بزنيم؛ حتى آن دسته از خيال هايى كه به ابر قهرمانان رخوت كه در گذشته باشكوه سستى مى زيسته اند، و آنهايى كه مملو از حوادثى تن پرورانه اما مرگبار با حضور اشرارى بى باك از دسته رخوت زدگان بوده اند.

پى نوشت ها:

۱- نويسنده در مقايسه بين يبوست و انسداد ذهنى نويسنده، به تناظر ميان «رنج _ زمان» و «پول _ زمان» اشاره داشته، كه متاسفانه امكان انتقال آن در ترجمه موجود نبود، همان طور كه مى دانيم هرچه متغير زمان در رابطه اول افزايش يابد، ميزان رنج ناشى از بيمارى نيز بالا مى رود.

۲ _ بنيامين فرانكلين (۱۷۹۰-۱۷۰۶): نويسنده، محقق و ناشر آمريكايى كه بعد از موفقيت «ريچارد بينوا»، وارد عرصه سياست شد و نقش اساسى در تحولات آمريكا را برعهده گرفت.

۳ _ ويليام پن (۱۷۱۸ _ ۱۶۴۴): مهاجرى انگليسى كه پس از مهاجرت به سرزمين جديد، ايالت پنسيلوانيا را در سال ۱۶۸۱ بنا نهاد.

۴ _ اين عبارت معادلى ناگزير براى دو تركيب

couch potato و king of spud است كه جزء اصطلاحات مربوط به فرهنگ عاميانه آمريكا هستند و به كسانى اطلاق مى شوند كه بيشتر وقت خود را در گوشه اى لم مى دهند و معمولاً تلويزيون تماشا مى كنند
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
مدر نیسم و پسامدرنیسم در داستان نویسی امروز ما












مدرنیسم و پسامدرنیسم در داستان نویسی امروز ما

دكتر حسين پاينده، استاد ادبيات انگليسى دانشگاه علامه طباطبايى، از معدود دانشگاهيانى است كه در حوزه نقد ادبى _ كه در ايران اصولاً فعاليتى غيردانشگاهى است _ فعاليت جدى دارد. نظرات او در خصوص پسامدرن گرايى و نسبت داستان فارسى با آن، جنجال هاى فراوان برانگيخته است. حتى اگر با حرف هايش مخالف باشيم، باز نظرات او منشاء تاثيراتى بوده اند كه بايد به آنها توجه داشت.

•به عقيده شما آيا آن نويسندگان ايرانى اى كه به سبك و سياق مكاتب مدرن داستان مى نويسند در كار خود موفق بوده اند؟ آيا داستان نويسى به سبك غربيان مستلزم زيستن در فرهنگ غرب نيست؟

ادبيات گفتمانى درباره تجربه هاى انسان ها و تعامل آنها با يكديگر است. به همين سبب، هر اثر ادبى در ذات خود واجد ماهيتى است كه هر انسانى بالقوه مى تواند آن را درك كند. نيز به همين دليل، ادبيات مرزهاى جغرافيايى را برنمى تابد و لذا سبك ها و شيوه هاى نگارشى كه در يك گوشه از جهان ابداع شده اند، بالقوه مى توانند در ساير كشورها (فرهنگ ها) باب شوند. براى مثال، رئاليسم جادويى كه ريشه در آثار نويسندگان آمريكاى لاتين دارد، در فرانسه از راه درآميختن با ملاحظات و علائق فمينيستيِ نويسندگان زن، به شكلى بومى از نگارش تبديل شده است (كه نمونه اى از آن - يعنى رمان كوتاه تولدى ديگر نوشته مارى داريوسك - به ترجمه عباس پژمان اكنون به فارسى هم موجود است).

بدين ترتيب، به آن دسته از نويسندگان ايرانى كه با تأثيرپذيرى از مكاتب ادبى مدرن داستان مى نويسند، بنا بر اصول نمى توان معترض بود. اتفاقاً چون ما در حال گذار به جامعه اى مدرن هستيم، مدرنيسم به منزله يك جنبش ادبى امكانات بسيار مناسبى براى خلاقيت در اختيار نويسندگان ايرانى قرار مى دهد. اما اگر منظور شما را درست متوجه شده باشم، اشاره تان اساساً به آن دسته از نويسندگان ايرانى است كه به زعم خودشان داستان هاى «پسامدرن» مى نويسند. اگر چنين است، آن گاه بايد بگويم كه به اعتقاد من اين نويسندگان اثر درخور توجهى در عرصه ادبيات داستانى خلق نكرده اند. در واقع، ايشان تصور مى كنند شيوه اى از نگارش را كه «امروزى تر» است اتخاذ كرده اند.

آن مقدار كه تعامل من با اين نويسندگان نشان داده است، مى توانم با ضرس قاطع بگويم كه ايشان شناختى عميق يا حتى پايه اى (در حد يك دانشجوى ادبيات) از پسامدرنيسم ندارند. زمينه هاى اجتماعى و فلسفيِ پيدايش اين سبك از نگارش را كه سهل است، آثار و يا حتى نام نويسندگان پسامدرنيست را هم به درستى نمى شناسند. ايشان تصور مى كنند پسامدرنيسم مترادف بازى با تكنيك هاى داستان نويسى است و آن نويسنده اى پسامدرنيست تلقى مى شود كه به جاى رمان، يك پازل يا معما به خواننده ارائه دهد! چند اثرى را كه يكى دو سال اخير به عنوان «رمان پسامدرن» به من معرفى كرده اند، خوانده ام.

بايد بگويم خواندن اين آثار براى من كارى بسيار عذاب آور بوده است، چون هر چقدر اين داستان ها را صبورانه بخوانيد، باز هم احساس مى كنيد اصلاً هيچ چيز نخوانده ايد؛ گويى كه اين داستان ها نوعى چيستان است! نويسنده موضوعى را آن قدر پيچانده كه شما به زور آن را دريابيد (و در واقع هرگز درنيابيد)! به اعتقاد من، هر نويسنده اى كه دست به قلم مى برد و اثرى خلق مى كند، حرفى براى گفتن دارد و قطعاً مايل است از راه آن اثر با خواننده مراوده كند. برقرار نشدن هيچ گونه ارتباط بين نويسنده و خوانندگانش، نشان دهنده اين حقيقت است كه نويسنده حرفى براى گفتن نداشته است.

البته علاقه يا توجه و حتى شيفتگى به پسامدرنيسم مطلقاً اشكالى ندارد. همين علاقه باعث شد كه خود من رساله دكترى ام را در انگلستان راجع به يك رمان نويس معاصر كه در زمره پسامدرنيست ها شمرده مى شود، بنويسم. اما آن دسته از داستان نويسان ما كه مايل هستند داستان هاى پسامدرنيستى بنويسند، شايد بد نباشد به اين موضوع فكر كنند كه اين تمايل آنها تا چه حد از «مد روز» بودن پسامدرنيسم نشأت مى گيرد. به اعتقاد من، وضعيت فرهنگى و اجتماعى ما با وضعيت جوامع پسامدرن قياس شدنى نيست. با اين حال اگر نويسندگانى با اين نظر مخالف اند، حتى در آن صورت بايد با شناخت دقيق از فرهنگ معاصر ما دست به آفرينش آثار پيشتازانه بزنند.

•منظور شما از اين كه شناخت فرهنگ را پيش نياز نگارش رمان مى دانيد چيست؟

اشاره به سرآمد داستان نويسان مدرن ما (صادق هدايت) در اين زمينه شايد تا حدى منظورم را روشن تر كند. هدايت در حالى به سبك و سياق سوررئاليستى يا با بهره گيرى از تكنيك هاى مدرنيستى داستان نوشت كه شناخت بسيار عميقى از فرهنگ زمانه خودش و همچنين فرهنگ باستانى ما ايرانيان داشت. هدايت در واقع هم پژوهشگر فرهنگ بود و هم داستان نويس. تحقيق نقادانه هدايت درباره فرهنگ عاميانه ما و نيز پژوهش عالمانه او درباره خيام، هنوز هم براى كسانى كه مايل اند درباره اين موضوع ها تحقيق كنند در زمره غنى ترين منابع است.

هدايت آن قدر به شناخت فرهنگ ديرينه ما اهميت مى داد كه هنگام اقامت در هند با شوق و جديتى درخور تحسين به فراگيرى زبان فارسى ميانه (پهلوى) مشغول شد. اين همه تلاش براى شناخت جامعه ايران و فرهنگ ايرانيان البته نتيجه اش از جمله به اين صورت در آثار هدايت انعكاس يافت كه وى به رغم به كارگيرى تكنيك هاى مدرن، به گونه اى داستان نوشت كه با فرهنگ جامعه خودش وارد نوعى گفت وگوى انتقادى شد. به اعتقاد من، نويسندگانى كه امروز فكر مى كنند با عجيب و غريب نويسى و گيج كردن خواننده به سبك پسامدرن داستان مى نويسند، هرگز قادر نخواهند بود چنين گفت و گوى انتقادى اى را از راه آثارشان ايجاد كنند و لذا ايشان هيچ جايگاه درخور اعتنايى در داستان نويسى ما نخواهند داشت.

•قضاوت در مورد رمان بودن يا نبودن يك اثر بر مبناى كدام معيارها انجام مى شود؟

آثار ادبى را معمولاً برحسب اين كه به كدام «ژانر» (يا «نوع ادبى») تعلق دارند، مى توان واجد ويژگى هاى معينى دانست. البته ادبيات جزء علوم انسانى است و نه علوم دقيق و به همين سبب اين ويژگى ها جهانشمول و صددرصد اكيد نيستند. با اين حال، در خصوص تعريف ژانرها نوعى اجماع وجود دارد. براى مثال، در خصوص رمان و اين كه رمان چه نوعِ ادبى اى است، مى توان به «ايان وات» و بحث او در خصوص تباين رمان با «رمانس» (داستان هاى رزمى عاشقانه) اشاره كرد. اين بحث بسيار مفصل است و نمى توان همه آن نكاتى را كه ايان وات در كتابش با عنوان طلوع رمان برشمرده است در يك مصاحبه كوتاه ذكر كرد.

همين قدر اشاره كنم كه او مشخصه متمايز رمان را «رئاليسم صورى» مى نامد و آن را در خصوص عناصرى مانند طرح، شخصيت، زمان، مكان و زبان مورد بحث قرار مى دهد. فصل اول كتاب وات را من پيشتر در كتابى با عنوان نظريه رمان ترجمه كردم و علاقه مندان به اين موضوع مى توانند ادله وات را به تفصيل در آنجا بخوانند. البته كتاب نظريه رمان در حال حاضر براى تجديد چاپ به صورت ويرايشى جديد (در دو مجلد، جلد اول از ابتداى پيدايش رمان در قرن هجدهم تا دوره مدرن و جلد دوم دوره پسامدرن) در حال آماده شدن است.

•لطفاً توضيح بدهيد كه منظور از زيبايى شناسى مدرنيستى و پسامدرنيستى چيست؟

از پرسش شما چنين برمى آيد كه مى خواهيد من موضوعى را كه بايد در يك ترم تحصيلى (۱۸ هفته) تدريس شود، در يكى دو پاراگراف «توضيح» دهم! بايد اعتراف كنم من قادر به انجام چنين كارى درباره موضوع بسيار گسترده اى همچون «زيبايى شناسى مدرنيستى و پسامدرنيستى» نيستم. شايد يك دليل عدم شناخت دقيق از اين مقولات در جامعه ما همين تلاش براى «خلاصه كردن» نظريه ها در يك يا دو پاراگراف باشد. من ترجيح مى دهم به جاى رواج دادن اين نگرش ساده گرا و ساده كننده، علاقه مندان را به جلد دوم كتابم نظريه هاى رمان ارجاع دهم، با اين توضيح كه حتى آن كتاب نيز صرفاً حكم نقطه آغاز براى پژوهشگر علاقه مند را خواهد داشت.

•ارزيابى شما از وضع نقد ادبى در ايران چيست؟

براى يافتن پاسخى به اين پرسش، كافى است مقالاتى را بخوانيد كه در نشريات ادبى و فرهنگى ما به عنوان «نقد» اين رمان يا آن اثر ادبى چاپ مى شود. خواهيد ديد كه در اكثر اين مقالات، فرض بر اين است كه نقد ادبى يعنى مدحت اين نويسنده يا مذمت آن نويسنده. به بيان ديگر، ما آنقدر در نقد ادبى عقب هستيم كه هنوز نمى دانيم نقد به معناى «ايراد يافتن» يا - برعكس - تحسين نيست. نقد ادبى در ايران وضعيتى نابسامان، غيرنظام مند و ناكارآمد دارد.

دلايل متعددى منجر به اين وضعيت شده اند، از جمله اين كه كتاب هايى ترجمه شده به زبان فارسى درباره نقد ادبى غالباً مبهم و نامفهوم اند و به ندرت مى توانند به منظور نقد عملى ادبيات ما و يا حتى به منظور ارائه بحث هاى علمى و آكادميك در خصوص مسائل نظرى نقد مورد استفاده قرار گيرند. فراموش نبايد كرد كه نقد ادبى در غرب قدمتى بس طولانى دارد و سرآغاز آن به پيش از ميلاد مسيح (ع)، يعنى به زمان افلاطون و ارسطو، بازمى گردد.

از آن زمان تاكنون انواع و اقسام نظريه ها در خصوص نقد ادبى مطرح شده اند. اين گوناگونى آرا از زمان پيدايش فرماليسم («نقد نو») در اوايل دهه ۱۹۲۰ به اين سو، به ويژه از زمان پيدايش رهيافت هاى پساساختارگرايانه، بسيار تشديد شده است. شيفتگى به نظريه هاى جديد موجب گرايش اكثر مترجمان به ترجمه كتاب هايى شده كه پيش فرض نگارش شان آشنايى خواننده با نظريه هاى قبلى نقد ادبى (از قبيل نظريه هاى ساختارگرايانه) است. به اعتقاد من، ترجمه اين قبيل كتاب هاى جديد، مشكلات ما را در زمينه نقد كمتر نخواهد كرد. ما ترجمه خوب و فهميدنى از كتاب هاى بنيانى تر در اين زمينه داريم تا فهم نظريه هاى جديد برايمان امكان پذير شود.

•كتاب شما با عنوان گفتمان نقد شامل نقد مفصلى بر دو رمان آخر سيمين دانشور است. كتابى هم با عنوان بكت و تئاتر معناباختگى ترجمه كرده ايد كه در واقع نقدى بر مهمترين نمايشنامه هاى اين نويسنده پرآوازه است. علت توجه خاص شما به اين دو نويسنده چيست؟ آيا آثار اين دو نويسنده را داراى ويژگى هاى مشتركى مى دانيد؟

توجه من به آثار سيمين دانشور به سبب جايگاه رفيعى است كه اين نويسنده در ادبيات داستانى ما كسب كرده است. به ضرس قاطع مى توان گفت كه رمان سووشون پس از بوف كور پرفروش ترين و توجه برانگيزترين رمان جدى فارسى بوده است. گرچه شمارگان انتشار يك اثر ادبى شاخص نهايى براى ارزشمند تلقى شدن آن اثر نيست، اما مى توان به اين نكته اشاره كرد كه مجموعه داستان كوتاه دانشور با عنوان از پرنده هاى مهاجر بپرس، در زمانى كه رمان ها و مجموعه هاى داستان كوتاه در كشور ما حداكثر با شمارگان سه هزار نسخه به چاپ مى رسيدند (و آثار متأخرتر هم هنوز از اين حد فراتر نرفته اند)، در چاپ اول به تعداد ۱۶۵۰۰ نسخه منتشر شد.

از نظر من دانشور پويايى منحصر به فردى در آثار خود نشان داده است و بنا به ادله اى كه در كتابم آورده ام، در متأخرترين رمان هايش (جزيره سرگردانى و ساربان سرگردان) برخى مشخصه هاى پسامدرنيستى نيز مى توان يافت. به اين دلايل، بله خانم دانشور را در زمره برجسته ترين نويسندگان معاصر ايران مى دانم و حدود دو سال است كه مشغول انجام تحقيقى درباره آثار ايشان و نوشتن كتاب نقدى درباره رمان هايشان هستم، تحقيقى كه اميدوارم با چاپ جلد سوم مجموعه رمان هاى سرگردانى بتواند به سرانجام برسد.

چنان كه اشاره كرديد به بكت و آثارش توجه نشان داده ام و ترجمه كتاب بكت و تئاتر معناباختگى كه اخيراً چاپ دوم آن توسط انتشارات نمايش منتشر گرديد، با هدف معرفى بيشتر اين نويسنده بزرگ و مفهوم معناباختگى انجام شد. توجه به اين دو نويسنده بزرگ به دليل يافتن قرابت هاى خاص در آثارشان نبوده است، هرچند كه معتقدم هر دو بازگوكننده اضطراب ها و ابهام ها و سرگردانى هاى انسان معاصر هستند.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
یکشنبه پنجم اسفند 1386
ادبیات کودک و نوجوان در محاق

 

تنگناها و موانع رشد ادبيات كودك و نوجوان از ديد كارشناسان

ادبيات كودك و نوجوان در محاق

sharq

چنانچه بتوان هر اثر غيرترجمه اى توليد شده در حوزه كودك و نوجوان را تاليف دانست اين حوزه فضاى گسترده اى را شامل مى شود، با اين ويژگى مشترك كه همه آنها غيرترجمه اى هستند. اين تعاريف بيشتر مورد توجه و علاقه مديران فرهنگى است كه به هنگام ارائه آمار و به منظور مناسب جلوه دادن شرايط از آن بهره مى گيرند. تحقيق گروهى عليرضا كرمانى با برخى از اعضاى انجمن نويسندگان كودك و نوجوان تحت عنوان «سياستگزارى براى نشر كتاب هاى كودك و نوجوان در دهه هشتاد» نشان مى دهد كه در طول سال هاى دهه هفتاد به طور متوسط ۷/۶۳ درصد كل كتاب هاى توليد شده در اين مقطع تاليفى بوده است و اگر درصد كتاب هاى توليد شده تحت عناوين گردآورى، اقتباس و بازنويسى به اين آمار اضافه شود، آمار كتاب هاى غيرترجمه اى و به اصطلاح تاليفى بالغ بر هفتاد درصد كل كتاب هاى توليد شده در اين دهه است. در تمامى سال هاى اين دهه نسبت كتاب هاى تاليفى در هيچ يك از سال ها كمتر از ۵۰ درصد نبوده و كمترين رقم با ۷/۵۶ درصد مربوط به سال ۱۳۷۷ است.
نكته قابل توجه در اين آمار اين است كه براساس هر تفسيرى، مديران فرهنگى مى توانند مدعى باشند كه به هيچ وجه در سال هاى دهه هفتاد و به احتمال زياد سال هاى ۱۳۸۰ به بعد نيز غلبه با كتاب هاى ترجمه اى نبوده است و از اين رو آنها با بهره گيرى و اتكا به اين آمار مى توانند به منتقدان پاسخ گويند.
عليرضا كرمانى كه يكى از پژوهشگران در حوزه كودك و نوجوان است با تاكيد بر صحت آمار معتقد است: «سنجيدن امور كيفى با ابزارهاى كمى و به عبارت ديگر كمى كردن امور كيفى اشتباه است و اغلب به تحريف واقعيات مى انجامد. تاليف به نظر من مفهومى كيفى است و لذا به سادگى نمى توان به هر اثر غيرترجمه اى نام تاليف نهاد. در تعريف تاليف اغلب وجوه خلاقه و هنرى مدنظر است.»
وى با تاكيد بر اين موضوع كه اقتباس و بازنويسى را نمى توان در حيطه تاليف قرار داد، مى افزايد: «اين آثار اغلب كتاب سازى هايى هستند كه توسط افراد غيرمتخصص و با انگيزه هاى مختلف غيرهنرى و غيرفرهنگى ورودى نامبارك به سرزمين ادبيات كودك و نوجوان دارند.»
با توجه به اين امر اگر ملاك تعريف كتاب هاى تاليفى از غيرتاليفى را شاخصه هاى هنرى قرار دهيم، بدون شك اين آمار دچار افت شديد مى شود.
كرمانى فقر تاليف در كشور را حاصل دو عامل اصلى مى داند: «نخست علتى ساختارى است و آنچه مهمتر به نظر مى آيد، حاصل سياست هاى حمايتى در اين زمينه است. اين سياست ها در سازمان هاى مجرى به روشى اجرا مى شود كه به راحتى مى توان از آنها سوءاستفاده كرد.»
وى غيرساختارى بودن را علت دوم مى داند و بر اين باور است كه سطح پايين تحصيلات و عدم برخوردارى پديدآورندگان و ناشران كتاب هاى كودك و نوجوان از آموزش هاى تخصصى يكى ديگر از عوامل بازدارنده تاليف است.
محمدرضا يوسفى كانديداى جايزه هانس كريستين اندرسن در سال ۲۰۰۰ عامل اقتصادى براى ناشر را در اين امر موثر مى داند: «در كشورهاى مختلف دنيا برخلاف كشور ما كه دچار وارونگى است، ترجمه اساساً ارزش و بهايى ندارد و افتخار محسوب نمى شود. يكى از مسائل عمده در اين مقوله در كشور ما بعد اقتصادى است. ادبيات كودك ما به ظاهر متوليان زيادى دارد ولى در حقيقت متولى ندارد. زمانى ارشاد ممانعت هايى را اعمال مى كرد و برنامه ريزى هايى داشت كه امروز برنامه ريزى خاصى ندارد و هر ناشر به دلخواه عمل مى كند. كافى است ناشر به نمايشگاه فرانكفورت و يا نمايشگاه هايى از اين دست برود و براى چند سال آينده كتاب داشته باشد.»
مهدى ميركيانى يكى ديگر از نويسندگان كودك و نوجوان است كه عدم پرداخت حق كپى رايت و تصويرگرى را مطرح مى كند: «در كارهاى چهار رنگ كه اكثراً متن كمى هم دارند، ناشر به راحتى با يك خريد قطعى و صرف هزينه كم به سمت ترجمه گرايش پيدا مى كند و به همين دليل به سوى نويسندگان تاليفى كه بايد براى آنها هزينه تصويرگرى را هم پرداخت كند، نمى رود. با توجه به اين واقعيت ها بايد ملاحظات بازرگانى و مالى در اين امر را بسيار دخيل دانست.»شهرام شفيعى نويسنده كتاب هاى داستان نوجوانان هم علت اصلى را ارزان تمام شدن توليد كتاب هاى ترجمه مى داند: «متاسفانه منفعت طلبى ناشران بيش از ضرورت كار فرهنگى است.» و در توضيح مى افزايد: «گو اينكه ترجمه آثار خوب دنيا براى خوانندگان، نويسندگان و اوليا بسيار مفيد است، اما نبايد مانعى براى توسعه كارهاى تاليفى باشد.» به اعتقاد وى در سال هاى گذشته رشد چشمگيرى در تاليف از منظر كيفى نداشته ايم. ضمن اينكه بر ذائقه مخاطب در اين زمينه تاكيد دارد: «البته مخاطب در حيطه ادبيات كودك و نوجوان به بخش وسيع آن يعنى اوليا و اولياى آموزشى _ تربيتى اطلاق مى شود چون گاهى به واسطه آنها كتاب به دست مخاطب اصلى مى رسد و چون اين مخاطب تحت تاثير رسانه هاى غيرادبى هست، بالطبع ترجمه همخوانى بيشترى با اين ذائقه دارد.» از سوى ديگر شفيعى عدم نوجويى نويسندگان را در جذب مخاطب و گسترش كار ترجمه بى تاثير نمى داند.
ميركيانى هم مى گويد: «اگر بخواهيم متن را در مقايسه با مقوله اى مشابه مقايسه كنيم كه تصويرگرى است، بايد بگوييم در سال هاى اخير اتفاق غريب و فرخنده اى در بخش تصويرگرى افتاده است كه اين خلاقيت و رشد در تاليف كمتر ديده شده.» وى معتقد است فاصله موجود و نبود شناخت مخاطب و نوجويى نويسندگان و ساده پسندى آنها يكى ديگر از عوامل فعال تر شدن حوزه ترجمه است.
ميركيانى به نكته ديگرى نيز اشاره دارد و آن پيشرو بودن مخاطب است: «مخاطب بسيارى از مواقع جلوتر و تيزهوش تر از نويسنده است و چيزهايى را در اطرافش مى بيند كه نويسنده نمى بيند. بنابراين نويسندگان بايد ساده پسندى را كنار بگذارند و در تجربه عرصه هاى نوتر و بكرتر تقلا نشان بدهند.»
محمدهادى محمدى پژوهشگر و فعال حوزه كتاب كودك معتقد است: «در جامعه اى كه راه آنچنان هموار نيست تا كارهاى خلاق ارائه شود و دست نويسنده نيز باز نيست، گرايش برخى نخبگان كه در حوزه ادبيات كودكان فعال هستند به سوى ترجمه آثار ادبى كلاسيك و يا آثار ادبى برتر جهان جلب مى شود كه البته داراى ابعاد متفاوتى است.»
وى نيز يكى از علل را ناشران و فروش تضمينى ترجمه ها مى داند و مى افزايد: «دوگانگى يا بحران در زمينه هاى مختلف ادبيات كودكان را هم درگير كرده است. طى اين سال ها گروهى نويسنده در دوره هاى متوالى تاريخى تربيت شده اند و به ويژه در ۳۰-۲۰ سال گذشته نتوانسته اند نسبت خود را با جامعه پيدا كنند و اگر بخواهيم وضعيت نويسندگان را به صورت تحليلى بررسى كنيم، بيشترشان پيشينه روستايى دارند و به عبارت ديگر ادبيات كودكان ايران خصلت دهقانى دارد. اگر خصلت دهقانى را در موقعيت مدرن بسنجيم، در واقع در موقعيت پيش مدرن قرار داريم. اينگونه تفكرات در بازار با آثارى كه از دنياى مدرن و پست مدرن منتشر مى شود، رقابت مى كنند. اين تضادها را حتى اگر در بستر جهانى تحليل كنيم، يعنى با در نظر گرفتن اجتماعى نويسنده ايرانى و شرايط جهانى و تلاقى اين دو باهم تضادشان در بازار صرف نظر از وضعيت ناشر خود يكى ديگر از دلايل است. اگر داستانى با زاويه تفكر مدرن و پست مدرن بخواهد در ايران نوشته شود، به رغم سانسور و عوامل ديگر براى نوجوان ايرانى كششى نخواهد داشت و بر اين اساس در چنين موقعيت و بازارى دست نويسنده ايرانى بسته است.»
• محدوديت سوژه يا اعمال سوژه
به نظر مى رسد بسيارى از نويسندگان همچنان در حوض كاشى خانه مادربزرگ مانده اند و گرايشى به موضوعات مدرن و يا تبديل سوژه هاى قديمى به صورت مدرن نشان نمى دهند و شناخت كافى از خواسته هاى مخاطب ندارند و اين عدم پرداخت و نوجويى خود يكى از عوامل دامن زننده به بازار ترجمه است.
محمدرضا يوسفى بر اين باور است كه در نويسندگى خلاق محدوديت سوژه وجود ندارد اما محدوديت فضا يكى از عوامل بازدارنده است و در توضيح مى افزايد: «اگر ادبيات را امرى خلاقه بدانيم، در امر خلاقه نويسنده تصميم گيرنده نيست و تصميم گيرنده پديده هنرى است كه قرار است، خلاقه توليد شود. اگر كسى اين توانايى را داشته باشد كه براى حوض كاشى اثر خلاقه بنويسد، بايد بنويسد و يا اگر مى تواند در مورد مسائل امروز بچه ها بنويسد، بايد به اين امر بپردازد. مهم ادبيات است.»
وى با اشاره به خلاقه بودن ادبيات معتقد است: «اگر ادبيات خلاقه باشد، مخاطب را جذب مى كند. بايد زمينه را براى آثار خلاق به وجود آورد. در اين شرايط آثار خود به خود توليد مى شوند. ادبيات امرى از پيش تعيين شده و ارادى و آگاهانه نيست. بايد سوژه از درون وجود سرچشمه بگيرد و از طريق تركيب واژه ها تبديل به يك اثر ادبى شود. اگر چنين شد، در اين شرايط است كه خواننده ديروز و امروز جذب مى شود.»
محمدهادى محمدى نيز با متفاوت خواندن محدوديت اعمال سوژه با محدوديت سوژه معتقد به محدوديت اعمال سوژه است و مسئله نشر و سانسور را عامل بازدارنده اى مى داند كه مانع فعاليت در حوزه كودك _ نوجوان شده است.
وى با اشاره به مسئله ذهنيت پيش مدرن كه نويسندگان با آن درگير هستند، مى گويد: «اگر حتى سوژه خصلت سنتى داشته باشد، باز هم مى توان آن را به شكل مدرن تبديل كرد و حتى همان حوض كاشى خانه مادربزرگ را كه سنت ما است، به شكل مدرن ارائه داد. خود سوژه به عنوان يك كنش در داستان ايرادى ندارد. حتى اگر نگاهش به گذشته باشد اما نگاه مدرن يا شكل ارائه آن بايد به صورت مدرن باشد.»
و در توضيح مى گويد: «چنانچه مسئله روابط شهروندى را كه يك مسئله مدرن است، به ذهنيت پرورش نيافته نويسنده اى بسپاريم، ذهنيت دهقانى همراه نويسنده اين سوژه را هم نابود و ابتر مى كند.»
محمدى كه در زمينه كارشناسى فانتزى هاى منتشر شده در ايران فعال است، مى گويد: «در خارج از ايران فانتزى به عنوان يك ژانر مدرن مطرح است كه در ايران به چيزى ابتر و ناقص تبديل شده، چرا كه ذهنيت فانتزى اقتضاى شرايط تاريخى _ اجتماعى را طلب مى كند كه در جامعه ما محقق نشده و شكوفايى و شكفتگى تخيل كه عنصر اساسى فانتزى است، در اين ژانر محقق نمى شود.»
شفيعى كه از سال ۶۸ در حوزه داستان نوجوانان فعاليت دارد، بر اين باور است كه نويسندگان حمايتى كه به طرق مختلف تحت حمايت دولت و مراكز نيمه دولتى هستند و استراتژى بر ادبيات كودك و نوجوان را براساس سليقه، توان و استعداد خود اعمال مى كنند، با در دست داشتن مديريت ها و بودجه عرصه را براى ارائه كارهاى افراد مستقل تنگ كرده اند تا جايى كه ميل به گذشته، تكرار و تحجر از نگاه اين نويسندگان ناشى مى شود و مى افزايد: «اين افراد بايد سليقه خودشان را از مديريتشان جدا كنند و اجازه چاپ آثار خودشان را در حوزه هاى مديريتى نداشته باشند.»
وى نيز محدوديت فضا را يكى ديگر از عوامل بازدارنده مى داند.عليرضا كرمانى بر اين باور است كه محدوديت هم در سوژه و هم در اعمال سوژه وجود دارد: «به نظرم مسئله در هر دو سطح مطرح است، اما تحويل مسئله به محدوديت سوژه و يا تقليل به شرايط قبل از چاپ كتاب هاى كودك و نوجوان در كشور و تبيين اين مسئله بر سانسور كتاب در كشور چيزى جز سرزنش كردن قربانى نيست و اين دو متغير خود معلول شرايط ديگرى هستند.»وى از اين محدوديت تحت عنوان «ابژگى كودك و نوجوان در كشور» ياد مى كند: «تحويل اين مسئله به سطوح بالاتر، چشم پوشى از نقش منفى و بازدارنده عوامل ديگر خصوصاً مميزى قبل از چاپ كتاب هاى كودك در كشور نيست و بدون شك يكى از گام هاى موثر براى پيشرفت ادبيات كودك و نوجوان در كشور رفع مانع مميزى قبل از چاپ است كه بارها به آن اشاره شده است.»كرمانى با ارتقاى سطح تحليل به مورد ديگرى اشاره مى كند: «ادبيات كودك در شكلى كه مد نظر داريم پديده اى نو و متعلق به دوران مدرن و متاخر بر پيدايش مفهوم ديگرى است كه «دوران كودكى» ناميده شده است. اين پيدايش متاثر از شرايط دوران مدرن است كه نهادهاى مرتبط با اين مفهوم همچون آموزش و پرورش و ادبيات كودكان، بنا بر ضرورت هايى به وجود آمدند. بر اساس تلقى از دوران كودكى در اين دوره يك تلقى «انتقالى» و «ابزارى» پديد آمد. بنابراين ديدگاه ادبيات يا گفتمان ادبيات كودك يك گفتمان آموزشى اخلاقى است و سبب جريان ارتباطى ادبيات كودكان به جريانى يك سويه و اقتدارگرا شده است و در اين دوران كودك و ادبيات كودكان ابژه هستند و ادبيات در كشور ما تحت اين سيطره «ابژگى كودك» قرار دارد. سيطره گفتمان «ابژگى يا ابژكتيويتى كودك» با محدود كردن نويسندگان در دايره تنگ اهداف آموزشى و اخلاقى، آنها را به لحاظ خلاقيت و پويايى سترون كرده و به مهلكه تكرار مى كشاند و از طرف ديگر دست سياستگزاران و مديران اجرايى را باز مى گذارد تا از نفوذ و اشاعه هر گونه لحن و صداى مخالف ايده آل هاى ارزشى آنها در دنياى كودك و نوجوان جلوگيرى نمايند.
•ادبيات اندرزى _ آموزشى
ادبيات كودكان از جنبه سير تاريخى خود دوران هايى را گذرانده كه ادبيات ديالكتيك و اندرزى _ آموزشى بخشى از آن بوده است كه پس از انتشار آليس در سرزمين عجايب شكل ديگرى مى يابد و وارد دوره و موقعيتى ديگر شده عنصر زيبايى شناختى بر آن افزون مى شود و شكلى خلاقه مى يابد.
ثريا قزل اياق متخصص كتابخانه هاى كودك _ نوجوان و مدرس ادبيات كودك معتقد است ادبيات در نفس خود آموزشى است و به هيچ عنوان سوءاستفاده از ادبيات كودكان را براى آموختن جايز نمى داند و مى گويد: «ادبيات وسيله و ابزار نيست و پديده اى هنرى است و مانند هر پديده هنرى در نفس خود اعتلابخشى دارد.»
محمدرضا يوسفى با بيش از ۲۰ سال فعاليت داستان نويسى مى گويد: «هر اثر هنرى درونمايه اى دارد. كسانى كه مشخصه اصلى را مسئله آموزشى قرار مى دهند اغلب به سمت كارهاى ايدئولوژيك گرايش دارند و مى خواهند ادبيات خاصى را به جامعه تحميل كنند و يا آموزه خاصى را به مخاطب القا كنند.» وى مى افزايد: «هر زمان كه با واژه سروكار داريم خودبه خود آموزش يكى از عناصر خواهد بود. داستان در كنار عناصر گوناگون دو عنصر درونمايه و پيام را داراست اگر چنانچه اين دو عنصر در متن نباشند داستان نخواهد بود.»
مهدى ميركيانى آموزنده بودن را محدود نمى كند اما ارائه پيام را مطلقاً قبول ندارد: «گاهى شما ذهن مخاطب را درگير فضا مى كنيد و گاهى تخيل او را تحريك مى كنيد. در هر دو حالت مى توانيد ادعا داشته باشيد كه كار آموزنده اى ارائه كرده ايد. من بر اين باورم كه يكى از وجوه ادبيات آموزش است اما اعتقادى بر اين ندارم كه ادبيات كودك ادبيات آموزشى باشد.»
محمدهادى محمدى اما به نكته ديگرى اشاره دارد: «به هر حال با گروه سنى اى از مخاطب مواجه هستيم كه آموزه ها و فضاى بزرگسال بايد به آنها منتقل شود به عنوان مثال مسئله صلح جهانى و محيط زيست. بنابراين مسئله ديالكتيك را هم نمى توان از ادبيات كودكان جدا كرد. اما شكل ارائه آن در قالب زيباشناختى و پيام غيرمستقيم كه از درون داستان كشف شود مهم است.»
شهرام شفيعى اساساً وجود داستان آموزنده را انكار مى كند و مى گويد: «هنر وسيله ايجاد تفاهم و وسيله مشترك بين انسان هاست و براى لذت بردن/ اگر قايل به آموزش باشيم راه هاى بهترى براى آموختن وجود دارد. اصلاً مفهوم هنر آموزنده را نمى فهمم. مگر هنر هم آموزنده مى شود؟»
عليرضا كرمانى ادبيات كودك در ايران را تحت سيطره گفتمان ابژگى كودكى مى داند كه به همين دليل نيز خود را به توليد ادبيات اخلاقى و آموزشى مقيد و محدود مى كند: «اين گفتمان، گفتمان مسلط دهه اول دوران مدرن و دوران كودكى ادبيات كودك است كه خود متاثر از يك مجموعه باورهاى پيش على و پيش جامعه شناختى است.» وى مولد آنها را گفتمان هاى فلسفى گسترده ترى مى داند كه پيشگامان و پدران فكر مدرن همچون هابز، جان لاك، ژان ژاك روسو و فرويد به انتشار آنها پرداخته اند كه انگاره هايى همچون كودك شرور، كودك بى گناه، كودك به مثابه لوح سفيد و كودك ناخودآگاه از مقدمات فلسفى پيدايش گفتمان «كودك به مثابه ابژه» و در نهايت «كودك ابزارى» است.
وى با تكيه بر اينكه اين موارد مصداقى از باورهاى قديمى است و امروزه در دنياى معاصر نگاه به كودك دچار تغييرات و دگرگونى هايى شده مى گويد: «نگاه هاى امروزى به كودكى و دوران كودكى اصولاً از سيطره انگاره هاى فلسفى درآمدى دو وجهى و بيشتر علمى و اساساً جامعه شناختى يافته اند. انگاره هايى چون «كودك ساختارى»، «كودك سازه اى»، «كودك قبيله اى» و «كودك گروه اقليت» انگاره هايى هستند كه در ادبيات «جامعه شناختى جديد دوران كودكى» مورد استقبال واقع شده اند و در تمامى اين انگاره ها از عامليت و اختيار و كنشگرى كودك صحبت مى شود. وى مى افزايد: «آنجا كه پديدآورندگان كتاب هاى كودك و نوجوان و اصولاً گفتمان حاكم در اين حوزه هنوز گفتمانى قديمى و اقتدارگرا است ادبيات كودك در كشور در سيطره ادبيات آموزشى است و اعتقاد بر اين است كه هنوز ادبيات ابزارى براى تك گويى بزرگسالان ناطق در برابر كودكان شنوا است.»وى اين نقيصه را متاثر از باور پديدآورندگان اين نوع ادبيات به «ابژگى كودكى» و ناآشنايى آنان به تغيير و تحولات اجتماعى دنياى مدرن و دنياى كودكى مى داند.
•ورود اصطلاحات در زبان داستان
در هر نسل با اصطلاحات جديدى در بين جوانان و نوجوانان برخورد مى كنيم. بحث ورود اين اصطلاحات در جهان داستان و حد و حدود آن از جمله مسائل كتاب كودك و نوجوان است. يوسفى محدوديت در جهان واژگان در اثرى ادبى هنرى و خلاقه را نمى پذيرد و مى گويد: «جهان واژگان را اثر خود انتخاب مى كند و اگر اثر موجوديت خود را با چنان واژگانى انتخاب مى كند استفاده از آن الزامى است. اينكه بگوييم اكثر اين واژگان بار لمپنى دارند بايد گفت اغلب واژگان ساخته شده اين گونه هستند و در اين مورد بايد تمام فرهنگ مملكت را از نظر نسل هاى متوالى زير سئوال برد. در تمامى ضرب المثل ها، فولكلورها و متل هايى كه ريشه در ايران باستان دارند به كرات از اين گونه واژه ها يافت مى شود. همين طور در فرهنگ عاميانه جمال زاده، كتاب كوچه شاملو، فرهنگ عاميانه نجفى و...»
يوسفى مى افزايد: «برخى مواقع واژگانى به صورت كليدى انتخاب مى شود كه در ساير رسانه ها مثل تلويزيون به كرات ديده مى شود و در توليد برنامه به كار مى رود. در اينجا سوءاستفاده از واژه اتفاق مى افتد و به علت آشنايى عوام با اين واژگان راه نويسنده اثر كوتاه شده و سبب گسترش فرهنگ لمپنى مى شود.»
بايد توجه داشت اين واژگان برخاسته از اعماق وجود مردم هستند و گوياى دردها، رنج ها و شادى هاى آنها است و در يك اثر هنرمندانه مى تواند زيباترين شكل عرضه را پيدا كند. ثريا قزل اياق بر اين باور است كه بسته به موقعيت و فضاى داستان مى توان از اين واژگان بهره جست: «در قرن ۱۹ و اوايل قرن ۲۰ همه قهرمانان داستان به زبان نويسنده سخن مى گفتند اما در يك دوره اى قهرمان داستان به طبقه و يا گروه اجتماعى خاصى وابستگى پيدا كرد. به هر حال اين گروه داراى فرهنگ و زبان مشخصى است كه در زبانش منعكس مى شود و اين انعكاس در ادبيات به اثر قوت مى بخشد.»اما در همين حال وى افراط را در اين امر جايز نمى داند: «استفاده بى معنى از زبان لمپنى در سينما و فيلم سبب كاهش ارزش زبان قوى سينما و تحقير آن شده است و در داستان هم مصداق دارد اما اگر اين شيوه سخن گفتن بر اساس شخصيت باشد كه زبان هم وجهى از آن است و در حد افراط نباشد و به لمپنى كشيده نشود، چرا كه نه.»
ميركيانى استفاده از اين اصطلاحات را با توجه به ديدگاه آن قابل بررسى مى داند: «آنها كه بنياد اثر را بر ادبيات عاميانه و شفاهى مى گذارند ورود اين اصطلاحات را باعث غنا و تقويت اثر مى دانند. اما برخى عبارات و تعابير بسيار محدود به زبان و مكان خاصى است و اينها به اثر لطمه مى زند و در آينده قصه را غيرقابل فهم مى كند.»محمدى با اشاره به خصلت پوياى ادبيات و ارتباط زبان با ادبيات مى گويد: «زبان هم يك پديده روزمره و هم يك پديده ادبى است يعنى داراى كاركردى دوگانه است كه در زندگى روزانه،  هر روز خود را كارآمد مى كند. از طرفى داراى ارتباط تنگاتنگى با ادبيات است. هر زبانى و هر اصطلاح رايجى را مى توان با ظرافت و خصلت هنرى و زيبايى شناختى در داستان به كار برد و چنانچه كسى حكم صادر كند كه اين زبان ممكن است ادبيات را از بين ببرد مانند اين است كه خصلت پويايى ادبيات را در نظر نگيرد.»وى با اشاره به اينكه يكى از وظايف ادبيات، حفظ زبان در مقاطع تاريخى است، مى افزايد: «مى توانيم با اين زبان گذشته را بشناسيم مثلاً با بررسى كتاب هاى كودك _ نوجوان در دوره مشروطه به ويژگى هاى زبانى آن پى ببريم و زبان آن روزگار را از درونش كشف كنيم كه اين مقوله براى امروز هم مصداق دارد.»شفيعى كه داستانى به نام «اكبر كثيف» را براى نوجوانان نوشته، مى گويد از اين اصطلاحات در اين داستان بهره گرفته است: «ادبيات از جامعه تبعيت مى كند و يك پارادوكس است كه در عين حال با جريانات جارى جامعه مخالفت دارد و سبب مى شود ادبيات داستانى را به گونه اى هنر منتقد و مربوط به افراد حاشيه بدانيم. در سينما به دليل بودجه بندى و هزينه ها و مسائل مربوط به خود به عنوان خميرمايه از اين موارد استفاده مى شود. اما در ادبيات جايگاه متفاوتى دارد، زيرا افراد فرصت انتخاب بيشترى نسبت به رسانه هاى ديگر و ساير محصولات هنرى دارند.» وى نيز معتقد است اگر نويسنده صرفاً براى جاذبه كاذب از اين اصطلاحات استفاده كند، شأن كار را كاهش مى دهد و چنانچه مربوط به ارگانيسم قصه باشد، اجتناب ناپذير خواهد بود.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
شنبه چهارم اسفند 1386
نگاهی به کتاب شناخت کودکان

 

نگاهى به كتاب شناخت كودكان: گونه ها و كاربردها از روزن چشم كودك

ترغيب خواننده به تفكر

sharq

بى شك كتاب شناخت ادبيات كودكان، گونه ها و كاربردها از روزن چشم كودك، كتاب يگانه اى است. يگانه از اين جهت كه در حوزه آشنايى با مبانى كودك و نوجوان در كشور ما ترجمه و تاليف چشمگيرى نشده است. يكى دو كار تاليف و ترجمه شده نيز مثل روش شناسى نقد ادبيات كودك و نوجوان نوشته محمدهادى محمدى، معصوميت و تجربه مرتضى خسرونژاد و تاريخ ادبيات كودك و نوجوان محمدهادى محمدى عموماً جامع نيستند، جامع به اين معنا كه هر كدام ژانر يا رويكرد خاصى به يكى از مباحث ادبيات كودك و نوجوان داشته اند يا يكى به حوزه شعر پرداخته يا يكى ديگر فقط به شرح ادبيات كودك و نوجوان پرداخته يا مثل كتاب قصه گويى، قصه خوانى به شرح و بسط قصه گويى پرداخته است.اما كتاب شناخت ادبيات كودكان نوشته دونانورتون كه به همت خانه ترجمه براى كودك و نوجوان منتشر شده است، يكى از نمونه هاى قابل توجه در حوزه مبانى نظرى ادبيات كودك و نوجوان در جهان به حساب مى آيد.اين كتاب بيشتر به يك دايره المعارف مباحث بحث انگيز ادبيات كودك و نوجوان شبيه است. گروه مترجمان اين كتاب «منصوره راعى، ثريا قزل اياغ، رضى هيرمندى، ابراهيم اقليدى، حسين ابراهيمى (الوند)، زهره قايينى و محمدهادى محمدى همگى از نويسندگان، مترجمان و پژوهشگران نام آشناى حوزه ادبيات كودك و نوجوان ايران هستند كه برابر فارسى شناخت ادبيات كودك: گونه ها و كاربردها از روزن چشم كودك را براى اين كتاب انتخاب كرده اند.اين كتاب شامل ۱۲ فصل است كه هر فصل از دو بخش تشكيل مى شود. بخش نخست ويژگى ها، تاريخچه و عنوان گونه هاى ادبى را به شكل ريشه اى مورد بحث قرار مى دهد.بخش هاى دوم از هر فصل شيوه هايى را كه از طريق تحقيقات ميدانى به دست آمده اند، براى علاقه مند كردن كودكان نسبت به ادبيات ارائه مى دهد كه مى تواند براى آموزگاران و كتابداران مورد توجه قرار گيرد.در اين مجموعه بيش از ۸۰۰ عنوان كتاب از نمونه هاى برجسته ادبيات انگليسى زبان مورد اشاره و نقد و بررسى قرار گرفته است كه اين عناوين از بين بهترين هايى كه از سال ۱۹۹۵ به بعد منتشر شده اند، انتخاب شده است.اما متاسفانه بسيارى از اين كتاب ها در بازار ايران يافت نمى شود و هنوز ترجمه نشده اند.و مى كوشد با ترغيب خواننده به تفكر و مطالعه بيشتر موضوع هر بحث را به صورت باز در مقابل خواننده قرار دهد.در پايان هر فصل نيز براى ارزشيابى و گزينش كتاب ها با توجه به ويژگى هاى آثار هنرى و ادبى الگوهايى ارائه مى شود و يادداشت هاى كوتاهى زير عنوان موضوع بحث از نويسندگان مختلف به بحث هاى حاشيه اى موضوع مى پردازد. يادداشت هايى از روزن نگاه و تحليل نويسندگان، ناشران، كتابداران، تصويرگران، خوانندگان و... را درباره موضوع و مسائل حاشيه اى آن طرح مى كند.
فعاليت هاى پيشنهادى از ديگر مباحث هر فصل است كه نويسنده مى كوشد با ارائه پيشنهادهايى براى تمرين و پژوهش در آن حوزه ميدان درك بزرگسالان را وسعت دهد و يا اسباب لذت بردن كودكان از آن گونه ادبى مهيا شود.اين بخش در واقع كتاب را به يك خودآموز آموزشى نزديك مى كند.از آنجا كه بسيارى از اين منابع و فعاليت هاى پژوهشى در ايران ترجمه نشده است، گمان نمى رود خواننده فارسى زبان بتواند به اندازه يك خواننده زبان اصلى از اين فعاليت هاى پيشنهادى سود ببرد.البته شكل و ساختار آموزشى تمرين ها و فعاليت هاى پيشنهادى خود مى تواند براى تاليف گران كتاب تئورى كودك و نوجوان در ايران پرفايده باشد.كتاب شناخت ادبيات كودكان در بحث مستقلى تحت عنوان ادبيات چندفرهنگى به تعريف مفهوم چندفرهنگى در حوزه ادبيات و انگاره هاى اقليمى، نژادى و قومى مى پردازد و همچنين به ادبيات بومى آمريكايى، آفريقايى و اسپانيا مى پردازد.تلقى نويسنده از انگاره فرهنگى محدود به همين اقليم ها مى شود و نويسنده از ورود به مباحث ادبيات و اقوام ديگر خوددارى كرده است.غيرداستان با رويكرد معرفى زندگينامه، كتاب هاى اطلاعاتى! اطلاعات عمومى فصل ديگرى از كتاب است كه نويسنده تلاش مى كند، رويكردهاى مختلف در مورد ژانر زندگينامه به عنوان يكى از خواندنى هاى كودكان و نوجوانان مورد بررسى قرار دهد.همچنين كتاب هاى اطلاعات عمومى كه نويسنده تحت عنوان كتاب هاى تاريخى، كتاب هاى فرهنگى، علمى و... تقسيم بندى كرده است، به معرفى هر كدام از آنها مى پردازد.نويسنده معتقد است درگير كردن كودكان با ادبيات غيرداستانى در واقع توسعه بخشيدن به فرهنگ كتابخوانى و در نهايت به بسط و توسعه فرهنگ عمومى منتهى مى شود.پيوست هاى كتاب شامل فهرست نام ها _ نمايه اعلام و نمايه موضوعى و معرفى جوايز كتاب هاى برجسته كودكان كه هر ساله از سوى سازمان ها و ناشران كتاب هاى كودك معرفى مى شوند، از جمله «نيوبرى، هانس كريستين اندرسن و نشان و جوايز كالدكوت و ميلدرال. بچلدر» است.اين بخش با بيش از دويست و ده صفحه با توجه به قطع وزيرى كتاب حجم قابل توجهى از كتاب را شامل مى شود، صفحه آرايى، حروفچينى، قطع و طراحى هاى كلى كتاب شباهت زيادى با كتاب تاريخ ادبيات كودك و نوجوان دارد كه اين شباهت ها طبيعى است چرا كه بخش فنى كتاب را موسسه پژوهشى تاريخ ادبيات كودكان انجام داده است كه در واقع تدوين كننده كتاب تاريخ ادبيات كودك و نوجوان است. اگر چه عنوان كتاب شناخت ادبيات كودكان: گونه ها و كاربردها از روزنه چشم كودك است، اما جزء تعدادى از يادداشت هاى مخاطبان كودك كتاب هاى مورد بررسى قرار گرفته مباحث اصلى در واقع از روزن چشم بزرگسالان است.در اين كتاب دو جلدى بيش از ۸۰۰ تصوير كوچك و بزرگ آمده است.با آنچه گفته اند در مورد پيوست ها، تصاوير و... اين كتاب مى توانست در شكل و اندازه اى متعارف و با قيمتى مناسب تر ارائه شود.اگر چه اين كتاب به لحاظ علمى جايگاه و ارزش خودش را حفظ خواهد كرد، اما قيمت هجده هزار تومان براى يك دوره دو جلدى تهيه كتاب را براى علاقه مندان به حوزه كتاب كودك دشوار مى سازد.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
ملاحظاتى درباره شعر امروز

 

شعر و حقيقت

مجتبى پورمحسن

شعر چه  به  عنوان  گونه اى  ادبى  در تفكر معاصر و چه  به  عنوان  امرى  متافيزيكى  در انديشه كلاسيك  همواره  نسبتى  با حقيقت  داشته  است. در گفتمان  هاى مختلفى  كه  از فرايند نوشتن  شعر ارايه  شده  به  حقيقت  نيز اشاره  شده  است.
شعر را بازتاب  يا استعاره اى  از حقيقت  دانسته اند. اما شعر امروز به  جاى  بازخوانى  و بازتعريف  نسبت  خود با حقيقت، كوشيده  است  به  انقلابى  در دريافت  از مفهوم  حقيقت  دست  بزند. اگر حقيقت  بتواند امرى  مستقل  از شعر باشد آن  گاه  شعر هم  مى تواند بازتاب  حقيقت  باشد. بررسى  خاستگاه  شعر و حقيقت  ما را به  درك  تازه اى  از هر دو مفهوم  خواهد رساند. شعر در هيئت  اتفاقى  زبان  موجوديت  خود را در زبان  مى يابد و به  همين  دليل  نمى تواند صرفاً «حقيقتى» باشد كه  از زبان  به  عنوان  ابزارى  براى  ادامه حيات  استفاده  كند. حيات  شعر بسته  به  درافكندن  حقيقتى  جديد است.
هايدگر در كتاب  شعر زبان  و انديشه  رهايى  مى نويسد: «جاى  گرفتن  حقيقت  در اثر، آنچه  را ناآشنا و غيرمعمولى  است  بروز مى دهد و در عين  حال  آنچه  را آشنا و معمولى  از ميان  مى برد. حقيقتى  كه  خود را در اثر بروز مى دهد هرگز نمى تواند نتيجه  آن  چيزى  باشد كه  از پيش  واقع  شده  است.» وقتى  شعر حقيقت  را در زبان  فرآورى  مى كند نمى تواند استعاره اى  از حقيقت  باشد كه  تصويرى  از آن  را بازتاب  مى دهد. طبق  تعريف  هايدگر اصل  شعر بر تفاوت  در پى ريزى  حقيقتى  است  كه  قبلاً واقع  نشده  است. حقيقت  در شعر به  عنوان  امرى  زبانى  خلق  مى شود و زبان  شعر نمى تواند دستاويزى  براى  «بيان» حقيقتى  موجود باشد. در اين  تعريف  حقيقت  ناموجود، وجود ندارد. چرا كه  وقتى  حقيقتى  در ساختارى  زبانى  ناموجود خوانده  مى شود، موجوديت  مى يابد. شعر دقيقاً طى  همين  فرايند خلق  مى شود و حقيقت  مى آفريند.
شعر متفاوت  امروز چون  حقيقت  را خارج  از زبان  نمى بيند زبان  را «بيانگر» نمى داند. در تفكر شاعران  شعر متفاوت، شعر حقيقت گو نيست بلكه  حقيقت ساز است. تمام  حقيقت هاى  موجود در ساختار زبان  به  وجود آمده اند و تكرار حقيقت هاى  گذشته  هيچ  سنخيتى  با شعر ندارد. با اين  توصيف  آيا حقيقت  مى تواند استعاره اى  از شعر باشد؟ اگر حقيقت  استعاره اى  از شعر باشد مسئله اى  متاخر است  كه  پيامد شعر است  در حالى  كه  شعر خود حقيقت  مى سازد. البته  شعر متفاوت  امروز ايران  دريافت  نوترى  از تفكر هايدگرى  درباره شعر و زبان  دارد چرا كه  اين  متفكر آلمانى  پس  از آنكه  سه  تعريف  براى  بنيان  نهادن  حقيقت  برمى شمارد در نهايت  با تاكيد بر اينكه  «بنيان  نهادن، تنها در حفظ  كردن  واقعى  نهفته  است»، به  نوعى  دريافت  راديكال  از خلق  حقيقت  توسط  شعر را مورد ترديد قرار مى دهد. شعر متفاوت  امروز ايران، سرشت  خود را در خلق  حقيقت  در بستر زبان  جست وجو مى كند. وقتى  شعر در زبان، حقيقت  وضع  مى كند بر امكانات  زبان  براى  آفرينش  حقيقت هاى  ديگر مى افزايد.
در ميان  دو تفكر محافظه كار و راديكال  شعر (اين  دو عنوان  گوياى  دو انديشه  درباره زبان  و شعر است) يك  جريان  شعرى  نيز وظيفه شعر را كشف  حقيقت هاى  نهفته  در زبان  مى داند. اين  جريان  شعرى  كه  در مقابل  راديكاليته  شعر متفاوت  امروز ايران  نفس  مى كشد همچون  درك  محافظه كارانه  از شعر زبان  را ابزارى  براى  كشف  حقيقتى  تلقى  مى كند كه  در زبان  پنهان  است. شاعرانى  كه  دريافت  مترقى ترى  از اين  تفكر دارند پذيرفته اند كه  اين  كشف  با زبان  و در زبان  اتفاق  مى افتد. درباره تفكرى  كه  شعر را بازتاب  حقيقت  مى داند گفته  شد كه  چون  شعر، حقيقت  را در زبان  خلق  مى كند نمى تواند استعاره اى  از آن  باشد. شعر حتى حقيقتى  كه  بيرون  از شعر زيسته،  نيست  چه  رسد به  اينكه  بخواهد بازتاب  يا استعاره اى  از آن  باشد. خلق  شعر، خلق  حقيقتى  جديد است. اما از نگاه  شاعرانى  كه  تصور مى كنند حقيقت  در زبان  شعر كشف  مى شود حقيقتى  كه  در شعرى  جديد كشف  مى شود قبلاً در زبان  موجود بوده  و شعر آن  را آشكار مى سازد. در تعريف  اين  شاعران شعر وظيفه آشكارسازى  حقيقت  را در بستر زبان  دارد اما سرشت  زبان  كه  معنابردار نيست  و به  محض  ظهور، گستره معنايى  را گسترش  مى دهد، وجود حقيقتى  مجرد را رد مى كند. اگر قرار باشد حقيقت  در زبان  وجود داشته  اما پنهان  باشد و شعر آن  را كشف  كند پس  شعر بازتابى  از حقيقت  خواهد بود يعنى  استعاره اى  از امرى  قبلاً واقع  شده. در اين  شرايط  زبان  خاصيت  آفرينش  خود را از دست  داده  و به  «ابزار» تبديل  مى شود. با ذكر چند مثال  مى توان  به  اين  نظر نزديك  شد كه  حقيقت  نه  امرى  پنهان  است  كه  شعر به  كمك  سويه  آشكارگى  زبان  به  آن  حيات  مى بخشد و نه  پديده اى  آشكار است  كه  شعر، منعكس  كند. سيلويا پلات  و تد هيوز دو شاعر مشهور آمريكايى  و انگليسى  درباره يك  واقعه شخصى  كه  هر دو در يك  زمان  در معرضش  قرار گرفته  بودند شعر سرودند. نام  هر دو شعر نيز «شكارچى  خرگوش» است. مخاطب  با خواندن  اين  دو شعر دو واقعيت  متفاوت  را لمس  مى كند. بگذريم  از اينكه  هر مخاطبى  درك  خود را از هر يك  از اين  واقعيت ها خواهد داشت. مطمئناً آوريل  شعر «سرزمين  بى حاصل» تى اس  اليوت همان  ويژگى هاى  ماه  آوريل  شاعران  ديگر نيست. حقيقت  آوريل  سرزمين  بى حاصل، توسط  تى اس ا ليوت  و در همان  متن  خلق  شده  است. حقيقت هاى  ديگرى  با نام  آوريل  وجود داشته اند اما آوريل  سياه  اليوت  فقط  متعلق  به  خود اوست.
بررسى  نسبت  شعر و حقيقت  بدون  بازتعريف  و انديشيدن  درباره سرشت  اين  دو ميسر نيست. شعر متفاوت  با توجه  به  اين  اصل  بديهى  است  كه  خلق  حقيقت  را متضمن  ادامه موجوديت  خود مى داند. پويايى  متن  شعر امروز به  همين  آفرينش  حقيقت  است  وگرنه  نوشتن  «درباره » حقيقتى  كه  هست  پيش  از آنكه  شعر نوشته  شود، هيچ  متنى  را به  شعر تبديل  نمى كند.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
چرا اشعار عاشقانه شاملو چند صدایی نشده است؟

وقتي صداي معشوق غايب است

چرا شعرهاي عاشقانه احمد شاملو چند صدايي نشده است؟ ترديدي نيست كه شاملو يكي از بزرگ ترين شاعران مدرنيست زبان فارسي به معناي اخص آن است. نوع مواجهه او با زبان و جهان نيز ناشي از ديدگاه مدرنيستي اش مي باشد.

بنابراين در صورت پذيرش اين انتقاد به شعر او، بايد از مؤلفه ها و عناصري پرسش كنيم كه نوع شعر شاملويي را پديد آورده و نمايندگي كرده است. براي كسي كه نافي مدرنيسم و شواهد و ظواهر فرهنگي ،سياسي ،اجتماعي و ... آن است در بازخواني شعر شاملو    پرسش هايي مطرح مي شود كه بيش تر خاستگاه هستي شناسي    (ontologic) دارد. مثلاً آيا شاملو مصرف كننده زبان كهن فارسي و نشانه هاي آن بوده يا اين كه توانسته است قابليت ها و امكانات تاريخي زبان مادري اش را  در گفت وگو با نشانه هاي معاصر آن باز صورت بندي كند؟

مي توان اين گونه پرسش ها را با توجه به كاركرد زبان و ساختار شعر شاملو به     صورت هاي مختلف عنوان كرد. اما در اين نوشتار به يك عامل و مؤلفه اساسي كه در فرايند تكوين ساختار شعر »چلچلي« دخالت مستقيم دارد، مي پردازيم؛ آغاز اين شعر چنين است:

من آن مفهوم مجرد را جسته ام

پاي در پاي آفتابي بي مصرف

              كه پيمانه مي كنم

با پيمانه روزهاي خويش كه به چوبين كاسه جذاميان، ماننده است

از همان سطر اول شعر، شاهد آشكارگي يك مؤلفه بسيارآشنا و متعارف هستيم: ضمير اول شخص مفرد، تصاوير و ديگر كنش هاي زباني نيز معطوف به اين مؤلفه و كاركرد قراردادي آن است. شاعر به توصيف و توضيح مفاهيم و مصاديق عيني آن ها مي پردازد. در واقع محوريت شعر توسط يك عنصر انتزاعي و خصلتاً متافيزيكي نمايانده و تعيين مي شود. آن فاعل اول شخص مفرد در شعر و ادبيات روايي كلاسيك و مدرن ما، همواره نقش اصلي را بازي مي كرده است. حتي قاعده شكني صوري نيما نيز نتوانست از اين فرايند بسته و محدوديت ساز فرا روي كند. در بهترين شعرهاي خود نيما هم، حرف اول را همين فاعل ذهني و فاعليت آن مي زند كه نهايتاً به رويكردي تقليدي مي انجامد، چرا تقليدي؟ پاسخ در دسترس است وقتي يك مؤلفه چنان اهميت پيدا مي كند و بر جسته سازي مي شود كه از يك مرحله و و ضعيت زباني به مراحل و وضعيت هاي زباني ديگر فرافكني مي شود، بي آن كه كاركرد آن تفاوت كند، تقليد صورت گرفته است و در واقع نشانه زباني در چنين وضعيتي به گونه اي ذهنيت مناسبت ذهني تقليل داده مي شود. آن »من« متعارف كه در شعر»چلچلي« بازنمايي مي شود همان رابطه اي را با زبان برقرار كرده كه در اين شعر مولوي:

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق

           تا بگويم شرح درد اشتياق

شاهد آن هستيم. تفاوت فقط در شيوه سطر بندي و فضا سازي هاي زباني است. يعني شعر مولوي شكل قديمي و متعارف دارد اما شاملو به تأثير از نو آوري نيما، شكلي نو و غير متعارف را تجربه كرده است. اكنون پرسش اين است: شباهت ساختاري هر دو شعر ناشي از چيست؟ نخستين شباهت در نحوه ي پذيرش و اجراي آن مؤلفه بنيادين وجود دارد. هر دو شعر معطوف به من- محوريت شاعر هستند؛ يعني شاعر صدا و محوريت خودش را به مخاطب اعلام مي كند. مولوي و شاملو حوزه ي زبان را به تصرف ذهنيت خود در آورده و تاريخ آن را به گذشته و حال تقسم كرده اند. كاركرد زيبايي شناسانه زبان در اين دو شعر متفاوت است، اما در ساختار آن ها الگوهاي مشابه رعايت شده است. اين ويژگي فراگير- فاعليت زباني- در شعر كلاسيك نهايتاً ماهيت نمادين پيدا مي كند اما در شعر شاملو چنين نيست. چرا كه شاعر، با برجسته سازي نقش و نيت خودش در شعر، مي خواهد به جاي ديگران هم بنويسد و فرياد بكشد. بنابراين شاملو به گونه اي مركزيت محوري مي رسد و آن را مراعات مي كند كه وابسته به نگره و روش مدرنيستي است. اما آيا آن فاعل تك صداي شعر شاملو جز آن كه عناصر تازه زباني را فراگرد خود متمركز و ساختارمند كند، كاركرد ديگري هم دارد؟ معشوق هاي مولوي و شاملو چه تفاوتي با هم دارند؟ آشكار است كه صداي معشوق در هر دو شعر غايب است. بنابراين هم مولوي و هم شاملو از هستي معشوق فاصله دارند، چرا كه بر اساس يك قاعده ي متافيزيكي عمل مي كنند.

همين فرآيند يكسان در شعر كلاسيك و مدرن ما نشان مي دهد كه آن اتفاق اساسي و معطوف به تجربه اي يكسره متفاوت فقط هنگامي رهنمون مي شود كه مؤلفه هاي بنيادين مورد انقلاب و تكثير قرار بگيرد.

شعر عاشقانه شاملو حامل ارزش هاي خاص خود است اما نتوانسته است از زبان عاشقانه تاريخ شعر فارسي فرا روي كند به سخن ديگر آن »عاشقيت« زباني كه در برگيرنده چند صدايي انسان و جهان معاصر است در شعر شاملو غايب است. هر چند كه او در ادامه شعر چلچلي نوشته است:

 با اين همه- اي قلب دربدر!-

 از ياد مبر

                 كه ما

           - من و تو-

 عشق را رعايت كرده ايم،

 از ياد مبر

             كه ما

                 - من و تو-

 انسان را

 رعايت كرده ايم،

 خود اگر شاهكار خدا بود

 يا نبود.

فرهاد حیدری گوران

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه ششم دی 1386
از وقت بگذریم یا با وقت بمانیم


ليلا صادقى:وقتى از «داستان زبانى» حرف مى زنيم، در واقع وارد دو مقوله ادبيات و زبان و پيوند اين دو با هم مى شويم. زبان، خود به دو بخش زبان گفتارى (شفاهى، بيانى) و زبان ذهنى تقسيم مى شود كه با چگونگى پيوند اين دو زبان، ادبيات زبانى شكل مى گيرد. زبان گفتارى، زبانى است كه انسان با آن خود را بيان مى كند و با آن حرف مى زند، ارتباط برقرار مى كند كه در اكثر زبان هاى دنيا ريشه مونث دارد. «واژه ادبيات در زبان فرانسه la letter و در آلمانى literature (به معنى منابع و آنچه نگارش يافته است اعم از ادبيات) است كه به آن Dichtung به معنى ادبيات (در ريشه يعنى با خيال زيستن) نيز مى گويند كه هر دو مونث هستند واژه «زبان» در فرانسه la langue و در آلمانى sprache است كه speak انگليسى از آن ريشه گرفته شده و نيز واژه «لغه» در عربى كه همگى مونث هستند.

در زبان هاى اسلاوى زبان دو قسم است:زبان ذهنى و زبان گفتارى، كه در فرانسه و لاتين Parole (مونث) زبان گفتارى است به معنى گفتار و بيان و زبان ذهنى lingua در لاتين مذكر است. در زبان روسى yazik (از ياد فارسى مى آيد) زبان ذهنى است به معنى يادآورى ذهنيات كه مذكر است و rech زبان گفتار (شفاهى) كه مونث است و از آن ريشه در زبان چكى yad را داريم. واژه ذهن در فرانسه esprit مذكر است و در آلمانى subject خنثى و در عربى مذكر است. چنان كه مى توان گفت از تركيب زبان گفتارى (مونث) و زبان ذهنى (مذكر) ادبيات ايجاد مى شود. ادبيات فرزند ذهن و زبان است. ذهن انعكاس دانسته هاى خيالى و يا استعداد دريافت انسان از عالم خارج به وسيله زبان است.» (رك: مجله بيدار، شماره ۲۱، ادبيات زنانه يا زنانگى ادبيات، از نويسنده)

در «داستان زبانى»، بيان، مدلول هاى خود را مى شكند و دال هاى ذهنى جاى آن را مى گيرد. در واقع، دال هاى بيانى با تداعى زبان بر دال هاى ذهنى دلالت مى كنند. در داستان «۲ من» از مجموعه «وقتم كن كه بگذرم»، داستان اينگونه آغاز مى شود: «تا وقتى هم مسيريم، او سوار است» و «اين زندگى مشترك دو آدم است كه يكى شان تاكسى و ديگرى مسافر است.» (ص ۳۱).

داستان از مسير شروع مى شود و آواى مسير، سوار را كه دال ديگرى است، تداعى مى كند.همنشينى اين دو دال، فضايى داستانى ايجاد مى كند كه در آن هم مسير بودن دو آدم، بالاجبار يكى را به تاكسى و ديگرى را به مسافر تبديل مى كند. در اين متن، تاكسى بازنمايى بيرونى ندارد، بلكه آدمى است كه به ديگران سوارى مى دهد، يا ديگران را به جايى مى رساند و خود هرگز به رسيدن فكر نمى كند و مسافر نيز آدمى است كه سوارى مى گيرد براى حركت در مسيرى نامعلوم، براى عبور و گذر، در ضمن، زندگى مشترك، دال ديگرى است كه از تداعى «هم مسير»، دو آدم را همنشين مى كند و زير يك سقف مى برد.داستان زبانى، براساس همين شيوه هم آوايى و تداعى زبانى شكل مى گيرد، يعنى با اولين واژه اى كه بر كاغذ مى آيد، داستان شروع مى شود و با تداعى زبانى ادامه مى يابد و با پايان بندى داستان و يافتن ارجاع هاى متنى، بينامتنى و پيرامتنى داستان چندمعنايى و فراگير مى شود.

به همين دليل تمام واژه ها (نشانه ها) كه دال هايى داستان ساز هستند نقش كليدى دارند و نشانه هاى تصويرى كه خود ريشه در شكل گيرى خط دارند (خط هاى تصويرى مانند هيروگليف، خط انديشه نگار مانند چينى و خط هاى هجايى كه ريشه اوليه آنها در تصاوير است، مانند حرف ب در خط آرامى كه از شكل بيت يعنى خانه مى آيد)، و نيز به دليل ارتباط زبان و خط، در داستان زبانى، نظام زبان تصويرى در كنار زبان نوشتارى قرار مى گيرد كه موقعيت اين دو نظام زبانى بر كاغذ تعريف مى شود و هر قصه اى بنا به امكانات قصوى خود از نظام هاى زبانى گوناگون استفاده مى كند كه اين تصاوير، غالباً مانند نشانه هاى زبانى در داستان بازنمايى بيرونى ندارند.

آنچه به صورت دايره مى بينيم، نمى توانيم بگوييم واقعاً دايره است و يا تصوير دو آدمى كه در كنار ريل قطار به هم دست مى دهند، همان تصوير است و نه تصوير اينكه واقعاً دو آدم كنار دو ريل قطار ايستاده باشند. در واقع، نشانه هاى زبانى با ارجاع به متن معنا مى گيرند و به خودى خود نسبتى جزء به كل و يا «تغيير بستر» (معنايى كه متن براى يك نشانه تعيين مى كند) دارند. «داستانى مى هيچم از درى كه دلم بسته» (ص۳۵) كه مى هيچم با توجه به نقش هيچ در داستان تاويل پذير مى شود. در واقع «بستر مفهومى واژه» در متن تغيير مى كند. «بايد عينم را بگذارم» (ص ۱۴۷) كه عين در فارسى يعنى شبيه و مانند و در ريشه عربى يعنى چشم، اما هيچ كدام از اين معانى قطعيت ندارند، چرا كه عين مى تواند خود عين هم باشد. همين ويژگى است كه داستان هاى زبانى را به زبان شعر نزديك مى كند، چرا كه اشيا را براى بار ديگر مى نامد. پس نقش واژه در داستان در چند بعد مطرح مى شود:

۱- نقش فعلى واژه در سطح واژه ۲- نقش نسبى واژه نسبت به داستان ۳- نقش كلى واژه در كل مجموعه.در نتيجه كل مجموعه به متن، بينامتن و پيرامتن تقسيم مى شود كه پيرامتن ها در داستان غيرزبانى، حاشيه هستند، اما در ادبيات زبانى براى متن جهت تعيين مى كنند و متن را در بستر خود قرار مى دهند. نام كتاب، نام داستان، ارتباط نام داستان ها با يكديگر، طرح روى جلد، پيشگفتار، پشت جلد، تقديم نامه، فهرست، نام نويسنده، محيط كاغذ، ترتيب قرار گرفتن داستان ها، سرصفحه ها و هر چيزى كه بتواند از حاشيه به متن بيايد، مى تواند به يكى از پايه هاى اثر تبديل شود و موجب ايجاد ارتباط زنجيرى ميان حلقه ها و سازه هاى يك اثر و يا چند اثر بشود.از ديگر ويژگى هاى داستان زبانى، شكل غيرقابل پيش بينى داستان هاست كه در زمان آمدن قلم بر كاغذ، نطفه داستان بسته مى شود و «زبان بيان» در همان لحظه اى كه با «زبان ذهن» مى آميزد، تولدى بر كاغذ رخ مى دهد و تولد در لحظه اى كه هست مى شود، خواننده را شاهد خود مى كند كه چگونه عضو به عضو، متنى شكل مى گيرد و با پايان متن، ناگهان داستان متولد مى شود. در نتيجه، براى خوانش داستان زبانى، كافى نيست كه متكلم يك زبان باشيم، بلكه بايد زبان را بشناسيم كه شناخت زبان يعنى شناخت فرآيندهاى ذهنى انسان، شناخت فرهنگ و اسطوره كه بر زيرساخت هاى زبانى تأثير مى گذارد، و شناخت هر چيزى كه زبان بيانگر آن است، چرا كه چيزى فارغ از زبان نيست و زبان همه چيز است.

هر داستانى با زبانى كه روايتش مى كند، شخصيت پردازى مى شود و زبان، شخصيت داستان است كه مى تواند از سازه هاى زبانى تا كليت زبانى را در برگيرد تا ما بتوانيم چهره هاى داستانمان را بشناسيم و در زيرساخت اثر بپردازيم. در داستان «خانم الف و آقاى ب» (ص ۴۱)، هيچ شخصيت پردازى وجود ندارد و شخصيت ها توصيف نمى شوند، بلكه با چگونگى همنشينى هر دو حرف الفبا پشت سر هم، داستانى شكل مى گيرد كه در آن چهره نسلى را نشان مى دهد كه از ويژگى هايش، روزمرگى و عادت است. تكرار، كليشه، آموختن و تدريس كردن طوطى وار، كرسى گرفتن بدون انديشمند بودن، نسلى مكانيزه با اصولى قرار دادى و از پيش تعيين شده و تكراركننده تجربه پيشينيان را نشان مى دهد كه همچنان اين نسل خود را ادامه مى دهند و نسل هاى مشابه ديگرى را ايجاد مى كند و با توجه به تصوير الف و ب كه هر دو حالتى خوابيده دارند، گويى خواب و خواب آلودگى از ديگر ويژگى هاى شخصيتى نسل مورد نظر در قصه است. اما تمام اين ويژگى ها به طور غيرمستقيم و غيرقطعى از اين داستان با تكرار يك قضيه منطقى با كلماتى محدود شكل مى گيرد.

(فاعل + متمم + متمم+ مفعول + فعل) و اين داستان با شكل غيرمعمول خود، پيشنهاد مى كند كه كليشه ها را بشكنيم و با هر بار بودن، تجربه اى جديد از بودن ارائه دهيم و داستان با هر بار نوشته شدن، تعريفى جديد از خود ارائه مى دهد، چرا كه داستان زبانى، داستانى تجربى است.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه ششم دی 1386
شهامت درد نوشته محمدرضا گودرزی


پرويز براتى:«شهامت درد»، سومين مجموعه داستان محمدرضا گودرزى نويسنده ۴۷ ساله است؛ مجموعه داستانى با هفده داستان كوتاه. از اين نويسنده، پيش از اين، دو مجموعه «پشت حصير» و «در چشم تاريكى» را خوانده ايم. گودرزى در داستان هاى قبلى خود سعى در نوشتن داستان هايى پازل گونه داشته است؛ داستان هايى كه در آنها شاهد گسست روايى و تقطيع زمانى روايت بوديم. كاراكتر هايى مى ديديم درگير كشمكش هاى درونى خود و داستانى پيش رويمان بود گرفتار در چنبره تكرار در مضمون پردازى؛ چيزى كه البته گودرزى، خود، منكر آن است. اما گودرزى آمده تا در اين مجموعه اخير، متفاوت تر عمل كند.

ولى آيا به راستى او متفاوت بود؟ ما تكرار مضمون را اينجا، كمتر مى بينيم؛ اگر چه نويسنده در تعدادى از داستان هاى اين مجموعه به تكرار «خودش» دست زده است. اما اگر از اين چند داستان صرف نظر كنيم، آن وقت داستان هايى پيش رويمان مى بينيم كه هر يك، از زاويه اى درخور تأمل اند، داستان هايى چون ماندريل، شهامت درد، يك شب بخواب، شب چهارده، ناگهان شب، جگر گوشه و ديگرى. داستان «ماندريل» يك كار ابداعانه در حيطه كاراكتر سازى است، گرچه به لحاظ تماتيك هم نمى توان اين داستان را ناديده گرفت. راوى داستان بنا به خواهش همسر خود ميمون ماده اى را از باغ وحش خريده و به خانه مى آورد. نام اين ميمون «ماندريل» است. ماندريل كه در آغاز يك حيوان دست آموز خانگى بيش نيست، رفته رفته در مقام «رقيبى» براى زن خانواده قرار مى گيرد. اين داستان روايت جذابى است كه بازنمايى طنز گونه «عشق» را محور خود قرار مى دهد، عشقى كه قرار است يك حيوان بازيگردان اش باشد. «جيرجير در را كه شنيدم، سربلند كردم. ماندريل برگ كاهو در دست لاى در ايستاده بود. حالا آن چشم هاى عسلى و مژه هاى بلند مشكى با آن موهاى پوش آبى آسمانى خوب جور شده بود. لبخند كه زدم در را بيشتر باز كرد.

چه جالب! تاپ فسفرى رنگى تنش كرده بود كه با گل هاى نارنجى رنگ دامن حسابى چفت شده بود.» (ص۱۴). البته اين وضعيت كميك رفته رفته به بحران در روابط راوى و همسرش مى انجامد. زن كه آشكارا در چارچوب شكل بندى اجتماعى فعلى رشد يافته، فكر مى كند كه ماندريل با همسرش سر و سرى دارد! اين بحران تا آستانه فروپاشى زندگى اين دو زوج پيش مى رود. سرانجام همسر راوى خود چاره درد را پيدا مى كند و ماندريل را از خانه مى برد... نويسنده در حقيقت در اينجا با وارد كردن يك موجود غيرانسانى به عرصه كنش روايى، سعى كرده چندگانگى مفهوم عشق را نشان دهد.

رابطه بين سه رأس راوى، زن و ماندريل كه در آغاز در سطح عادى خود قرار دارد، در اواسط داستان مبدل به «مسئله» مى شود. اما داستان «شهامت درد» كه عنوان مجموعه داستان از آن گرفته شده، آشكارا فضا سازى خارق العاده اى دارد و شايد بتوان آن را قوى ترين داستان اين مجموعه دانست، اگر چه نويسنده مى توانست بهتر از اين از پس فضا سازى اين داستان برآيد. جهانى كه نويسنده در اين داستان به سطح بازنمايى مى برد، يك جهان پايان يافته است، يك جهان خاكسترى رنگ. اينجا «بودن» در حقيقت «توهم» بودن است. همه چيز مالا مال است از وهم و غرابت و البته «نيستى». راوى مقروض و بيكار داستان، تصميم مى گيرد در ازاى بريدن پاى خود و فروش آن، صاحب پول شود! آيا اين داستان استعاره اى در خود نهفته دارد؟ همه چيز در اين داستان به مرز «تقليل يافتگى» رسيده است:

«از كوچه پس كوچه هاى زيادى گذشتيم، بيشترشان نيمه تاريك و سوت و كور بودند، انگار گردى سربى رنگ روى شهر پاشيده بودند.» (ص۴۴).

در اين داستان با فضاها و موجوداتى روبه رو هستيم كه اجزاى وهم انگيز يك جهان تقليل يافته هستند. توصيف ها بر محورى فرا واقع گرايانه مى چرخد. «تو بازارى قديمى بودم. باريك و سرپوشيده. نور آفتاب از سوراخ هايى گرد به داخل مى تابيد. رهگذرى يك چشم از دور پيدايش شد. جاى خالى چشمش عين حفره اى سياه بود. از همان دور چشم سالمش را به من دوخته بود و جلو مى آمد. وقتى كه رسيد ايستاد، انگار مى خواست چيزى به من بگويد اما پشيمان شد و به سرعت رد شد. هر چند گام كه مى رفت برمى گشت و به من نگاه مى كرد. جلوتر مرد يك پايى را ديدم كه كنار ديوار چندك زده بود و چيزى را تو دست مى چرخاند.

بى دستى كنارش ايستاده بود و با صدايى بلند مى خنديد و با سر به من اشاره مى كرد. نفر بعدى سر راه دراز كشيده بود و حفره خالى شكمش را نشانم مى داد.» (ص۴۷). نويسنده سعى كرده وضعيت پروبلماتيك كاراكتر داستان را در قالب توصيفات مزبور نشان دهد. نوعى اين همانى بين وضعيت راوى و آدم هاى اين بازار متروك و قديمى به چشم مى خورد. گودرزى براى «توجيه پذير» بودن اين فضاهاى غير واقعى، دست به دامان عالم وانمايانه «خواب» شده است. اما كاش اين كار را نمى كرد. چون فضا و بافت كلى داستان به گونه اى است كه چنين تصوير سازى هايى مى توانست توجيه خود را بيابد. بنابراين نياز نبود كه با بردن آنها به فضاى توجيه پذير «خواب»، سعى در واقعيت بخشى به داستان خود داشته باشد.

اما زبان داستان هاى اين مجموعه در مجموع نسبت به مجموعه داستان هاى قبلى گودرزى، زبان شسته رفته تر و در عين حال ساده ترى است. بايد گفت كه اصولاً گودرزى زياد دغدغه بازى هاى زبانى را ندارد. به لحاظ آن كه كاراكتر ها اغلب از قشر معمولى و متوسط جامعه هستند (رانندگان، كارگران كارخانه ها، كشاورزان و ...) زبان داستان هاى او كيفيتى گفتارى به خود مى گيرد. در برخى داستان هاى اين مجموعه، مرز بندى بين واقعيت و وهم مغشوش مى شود. اينجا است كه بين سطح بازنمايى زبانى و سطح «واقعى» داستان، تمايزى نمى بينيم: زندانبانى از يك زندانى مراقبت مى كند، ولى در انتهاى داستان اصولاً معلوم نمى شود كه زندانبان زندانى است يا زندانى زندانبان. ناخواسته ياد داستان «ديگرى» از خورخه لوئيس بورخس مى افتيم.

نوعى جابه جايى كاراكتر ها صورت مى گيرد و نوعى واقعيت داستانى و متنى شده سيال متولد مى شود. يا در داستان «جگر گوشه » اكبر، كارگر كارخانه پس از چند روز تحمل دل آشوب و درد، ناگهان شبى احساس خالى بودن مى كند. بعد نگاه كه مى كند كنارش روى تشك، موجود چهارگوش مستطيل شكل خونينى را مى بيند كه آرميده است؛ موجودى كه تنه فلزى دارد. «سنگينى اش نشان مى داد كه توپر است و انگار چيزى تو عمقش مى تپد. تپ تپش را حس مى كردم.» (ص۱۰۲).

اين فضاها را گودرزى در مجموعه داستان هاى قبلى خود با اين شدت و به اين شكل تجربه نكرده بود. و اين، همان بخشى از داستان هاى او است كه در روند داستان نويسى وى مى تواند قابل تأمل باشد. در آخر جا دارد كمى هم از كاراكتر هاى داستان هاى اين مجموعه بگوييم. كاراكتر هاى داستان هاى گودرزى، در موقعيت هاى مختلف رفتار هاى متناقض، عجيب و بعضاً متفاوتى از خود بروز مى دهند: چه مردى كه ميمون ماده اى را رقيب همسر خودش مى كند، چه آدم مفلوكى كه پاى خود را در قبال مبلغى ناچيز مى فروشد، چه زندانبانى كه به دست خود در سلول را باز مى كند تا به همراه زندانى گربه مزاحم را بگيرد و چه كارگر كارخانه اى كه يك موجود چهارگوش مستطيل شكل فلزى را به دنيا مى آورد. همه و همه آدم هايى هستند كه تنها در روايت گودرزى حضورشان معنا دارد. اين كاراكتر ها گويا به جهان ديگرى تعلق دارند، جهانى در همسايگى جهان ما كه به قول توماس پينچون «وقتى به جهان ما يورش مى آورد و آن را لمس مى كنيم، فاجعه آغاز مى شود.» اما آيا تصوير تكه پاره انسانى كه ناله سر مى دهد و از درون به خود مى پيچد، انسانى كه تصوير مبهم اش به روى جلد كتاب محمدرضا گودرزى هم راه پيدا كرده، مناسبتى با اين جهان همسايه دارد؟
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه ششم دی 1386
جهان داستانی سروانتس با نگاهی به کتاب ازدواج ندیمه


سجاد صاحبان زند:
وقتى سروانتس قلم به دست گرفت، بيشتر سرش را موهاى سفيد و خاكسترى پر كرده بود. او سفرهاى بسيارى را از سر گذرانده بود و تجربه هاى بسيارى را براى نوشتن داشت. هرچند در زمان او، ادبيات آن چنان گسترش نيافته بود، كه خود، مرجع يك تجربه باشد، با اين همه سروانتس سفرهاى گسترده اى به ادبيات پهلوانى و اخلاق گراى دوره خودش داشت و تأثير اين سفرها را در نوشته هايش مى بينيم. نوشته هاى او چندان زياد نيست. شايد وقت بيشترى براى اين كار پيدا نكرد، چرا كه كمى كمتر از يكسال بعد از تمام شدن جلد دوم «دن كيشوت»، به طولانى ترين سفر زندگى اش رفت، سفرى كه در انتظار همه ماست. او در كارهاى محدودى كه انجام داد، به خصوص در كتاب به يادماندنى و جاودانه اش، دن كيشوت، روالى را بنا گذاشت كه پيش از آن چندان جدى گرفته نمى شد.

سروانتس براى آن كه رمان را از حكايت هاى اخلاق گرا و بى تحرك گذشته جدا كند، نردبان هاى بسيارى ساخت. اين نردبان ها، رمان را به جايى رساند، كه آن را به عنوان هنرى مستقل و پويا مطرح كرد. خوشبختانه، سروانتس برخلاف بسيارى از اخلاف خود، هرگز نه تنها تلاشى براى ويران كردن اين نردبان ها نكرد، كه با فلش هايى همواره مخاطب را به سوى اين نردبان ها راهنمايى كرد. نوشته هاى سروانتس، ساده بودند يا دست كم پيش زمينه (رويه) ساده اى دارند. او شروع به قصه گفتن مى كند و براى پيش بردن روايت از هر آن چه كه مى تواند، بهره مى برد. در اين جا، كمى به شگردهاى قصه نويسى سروانتس اشاره مى كنم، شيوه هايى كه هنوز درس هاى زيادى براى ما دارند.

• من نويسنده را پنهان كن

نمى خواهم در اين جا سراغ كلمات و تركيباتى بروم، كه اين روزها به درست و نادرست در نقد ادبى ما به كار مى روند و كمى مستعمل شده اند. شايد «مرگ مؤلف» واژه مناسبى براى آن چيزى نباشد كه سروانتس از آن بهره مى برد، اما كارش چندان دور از اين تئورى نبود. سروانتس، دست كم اولين كسى است كه ما سراغ داريم كه، «من نويسنده» را پشت «من راوى» پنهان كرد. او در مقدمه اى كه در ابتداى «دن كيشوت» آورده، مى گويد كه ماجراهاى اين كتاب را يك عرب نوشته است و سروانتس به عنوان نويسنده، هيچ نقشى در بيان روايت ندارد. او فقط اين يادداشت ها را به كسى داده كه آن را به زبان اسپانيايى ترجمه كند. سروانتس در «ازدواج رندانه» نيز، گاه و بى گاه از اين تكنيك بهره مى برد، منتها با اجرايى ديگر. او بخش اعظم روايت اين قصه را، از زبان سربازى روايت مى كند، كه تنها نگارنده گفت وگو، بين دو سگ است. سگ ها، قصه خود را روايت مى كنند و سرباز كه روى تخت بيمارستان خوابيده آنها را با دقت به ذهن مى سپارد تا بعدها به روى كاغذ بياورد. اين تكنيك امروزه نيز با اجراهاى متفاوت در ادبيات داستانى مى آيد، اما بسيارى بر آن خرده مى گيرند، در حالى كه چيزى به جز ميراث سروانتس نيست. كمى جلوتر، باز هم به نكات ديگرى، از اين قبيل اشاره خواهم كرد.

• گروتسك

يكى از مهم ترين نكاتى كه بايد يك نويسنده در نوشته هايش اجرا كند، «باورپذيرى» است. او بايد چندان موقعيت هاى قصه اش را براى مخاطب واقعى جلوه دهد، كه مخاطب دنياى پيرامونش را فراموش كند و دنياى متن را جايگزين آن كند. مثال هاى بسيارى در اين زمينه وجود دارد، كه معروف ترين آن، «مسخ» نوشته كافكا است. خود سروانتس نيز، استاد به وجود آوردن فضاهايى است كه به ندرت در دنياى واقعى مى بينيم. صحنه جنگ «دن كيشوت» با آسياى آبى، يكى از غريب ترين حكايت هاى جهان است، با اين همه، پدر قصه گوى ما، چندان روايت خود را آراسته كه به باورپذيرترين و عادى ترين روايت تبديل شده است.

اين ترفند در «ازدواج رندانه» هم با هوشمندى فراوانى به كار رفته است. «كامپوزانو» همان سرباز لنگ، از دوست خود «پرالتا» مى خواهد كه نوشته او را بخواند كه در واقع ثبت مو به موى گفت وگوى دو سگ است. سروانتس براى آن كه به ما بباوراند، چنين اتفاقى ممكن است، از زبان «پرالتا» به نقد ماجرا مى پردازد. او مى گويد كه ممكن نيست دو سگ با هم حرف بزنند: «... اما مطلبى كه راجع به سخن گفتن سگ ها گفتى وادارم مى كند يك كلمه از حرف هايت را باور نكنم...» و كمى بعد مى گويد: «اگر خودتان را بيش از اين براى متقاعد كردن من كه شما صحبت سگ ها را شنيده ايد خسته نكنيد علاقه مندم اين گفت وگو را بشنوم، چون اين گفت وگو به مدد ذهن نيرومند سركار نوشته و ثبت شده است، گمان مى كنم مفيد باشد.» در چند سطر باقيمانده هرگز «پرالتا» نمى پذيرد كه گفت وگوى دو سگ ممكن است در فضاى واقعى رخ داده باشد، آن قدر كه مخاطب هم بدش نمى آيد، او اين قضيه را باور كند و در برابر شخصيت باورناپذير موضع مى گيرد. اين ترفند، يكى از حقه هاى مشهور دنياست.

اينگمار برگمن، فيلمساز مشهور سوئدى، بعد از ساخته شدن هر فيلمش نقدهاى تندى بر آن مى نوشت و با اسم هاى مختلفى به روزنامه ها مى فرستاد. منتقدين واقعى بعد از چاپ اين نقدها مى گفتند كه فيلم برگمان آن چنان هم بد نبوده است و از آن تعريف هم مى كردند. سروانتس هم، با نقد خود، مخاطب را ترغيب مى كند كه عليه شخصيت باورناپذير قصه، اقدام كند.

• پايان دنيا

وقتى كه سگ ها شروع به حرف زدن با هم مى كنند، خودشان هم مى دانند كه عمل شان غيرعادى است. آنها همچنين مى دانند كه فقط تا فردا صبح وقت دارند حرف هاى همديگر را بشنوند. ما صداى سروانتس را از پس صداى يكى از سگ ها، اسكى پيو، مى شنويم كه مى گويد: «... مى خواهم درباره نكته اى كه هنگام تعريف ماجراهاى زندگى خودم به آن برخواهى خورد تذكر دهم و آن اين كه، برخى روايت ها در درون خود داراى جاذبه هستند، و جاذبه برخى در شيوه بيان آن هاست.» سروانتس قهرمانان خود را از پرگويى برحذر مى دارد، اما به نظر او گاهى بد نيست بعضى از حكايت ها براى جذاب شدن كمى با اضافه هايى همراه باشد.

او همواره اشاره مى كند، كه ما فرصت كمى براى شنيدن قصه ها داريم و «تجربه به ما هشدار مى دهد كه فاجعه اى بزرگ دنيا را تهديد مى كند.» سروانتس هم نگران پايان دنيا بود. او هم فكر مى كرد كه در آخرالزمان زندگى مى كند. او احساس مى كرد كه مردمان پيرامونش، گناهكارانى هستند كه براى رسيدن به اميالشال از هيچ كارى فروگذار نمى كنند. بيشتر قهرمان هاى ازدواج رندانه، گناهكارانى بزرگند. در دن كيشوت هم اين چنين است. تمام قهرمان هاى اين رمان دوجلدى، مردمانى رذل و فرومايه اند، به غير از خود «دن كيشوت» كه او نيز عقل درست و حسابى ندارد يا دست كم ديگران در موردش چنين حس مى كنند.

• قصه در قصه

يكى از ترفندهايى كه سروانتس در كارش از آن بهره مى برد، قصه در قصه است. او مخاطب را با خود پيش مى برد و هرگاه او دارد دچار ملال مى شود، قصه اى را در دل قصه اول روايت مى كند. در قصه «كولى كوچك» زمانى كه نويسنده دختر كولى را به خوبى تصوير كرد و ما با او آشنايى خوبى پيدا كرده ايم، فرد جديدى را وارد قصه مى كند: «صبح فرداى آن روز، وقتى با ساير كولى ها به مادريد برمى گشتند تا به دره جنگلى كوچكى براى دله دزدى بروند، پانصد قدم مانده به شهر به جوان زيبايى برخوردند كه لباس سفر به تن داشت، شمشير و خنجرش آن طور كه مى گويند طلاكوب بود و ...» همين جوان، كمى بعد يكى از اعضاى اصلى قصه مى شود و آن را پيش مى برد. در «دن كيشوت» هم از اين دست صحنه ها كم نداريم. «دن كيشوت» در سفرهايش، مرتباً با قصه هاى جديدى روبه رو مى شود. قصه عاشقانه «بازيل» و «دولسينه» يكى از قصه در قصه هاى خوب سروانتس است.

• توى مخاطب

سروانتس براى جذابيت متن اش از هيچ كارى فروگذار نمى كند. او كه خود را پشت «من راوى» پنهان كرده، گاهى به طور مستقيم با شخصيت قصه اش حرف مى زند. او اين بار ديگر سروانتس يا راوى نيست كه خود تبديل به يك سوژه مى شود؛ سوژه اى كه مى تواند با ديگر قهرمان هاى قصه، كنش برقرار كند. در قصه «كولى كوچك»، زمانى كه شاعرى در مدح «پره سيوزا» غزلى عاشقانه مى سرايد و آندره، معشوق او، اين شعر را مى بيند، دختر كولى رو به آندره مى گويد: «جناب، او شاعر نيست، بلكه ياورى است بسيار دلير و دوستى بى نظير.» در اين جاست كه راوى، خود تبديل به يك سوژه مى شود و مى گويد: «پره سيوزا بينديش به آن چه مى گويى، چون اين ها عبارات تحسين آميزى خطاب به ياور نيستند، بلكه زوبين هايى هستند كه قلب آندره را كه گوش مى كند، سوراخ مى كنند. مى خواهى او را ببينى طفلكم؟ پس چشم هايت را به سوى او بگردان و ببين كه بر صندلى خود بيهوش افتاده و عرق سرد مرگ بر چهره اش نشسته است...» مى توان بسيار بيش از اين در مورد سروانتس نوشت. او هنوز درس هاى بسيارى براى نويسنده ها دارد. سخن كوتاه مى كنم و علاقه مندان را به خود آثارش ارجاع مى دهم.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه ششم دی 1386
آدم کشها از ارنست همینگوی

سعيد بردستانى:«ارنست ميلر همينگوى» داستان معروفى دارد با نام «آدم كش ها» (The Killers). اين داستان با عناوين ديگرى همچون «قاتلين» و «قاتل ها» نيز به فارسى ترجمه شده است. «آدم كش ها» داستانى است كه در نگاه اول به درستى درك نمى شود. دليل واقعى آن را مى توان در گمراه شدن خواننده در شناخت شخصيت اصلى (Protagonist) آن جست وجو كرد.

تا به حال اين داستان دو بار به فيلم در آمده است. بار اول در ۱۹۴۶ با شركت برت لنكستر و آوا گاردنر و بار ديگر در ۱۹۶۴ با شركت رونالد ريگن و آنجى ديكنسن. در هر دو فيلم اصرارى كه در داستان بر حضور شخصيت «نيك آدامز» مى شود، ناديده گرفته شده است. در عوض رابطه تبهكاران با «ال اندرسن» و مرگ او در كانون قرار مى گيرد. به اين ترتيب آيا نمى توان مدعى شد، دو كارگردان از درك موضوع مهمى بازمانده اند؟ اگر چه در مورد سينما نبايد مثلاً مسئله مخاطب چنين ژانرى را از نظر دور داشت. اين عدم درك كامل به صورت يك اپيدمى در تمام آثار همينگوى شايع است. «فيليپ يانگ» معتقد است: «به رغم اين كه در دهه اخير گام هاى بلندى در جهت فهم آثارش برداشته شده، هنوز هيچ يك آن طور كه بايد به درستى درك نشده اند.»

داستان، با باز شدن در نوشگاه آغاز مى شود. در ساعت ۵ عصر، ال (AL) و مكس (Max) پس از صرف غذا، نيك آدامز جوان و سام آشپز را در آشپزخانه طناب پيچ مى كند. مكس به اتفاق جورج پيشخوان دار منتظر قربانى خود يعنى ال (Ole) مى نشينند. ال اندرسن سوئدى عادت دارد هر روز ساعت ۶ عصر به نوشگاه مى آيد. اما آن روز نمى آيد، حتى تا ساعت هفت و ده دقيقه. پس دو مرد، نوشگاه را ترك مى كنند. جورج، نيك را براى خبر كردن ال مى فرستد. نيك او را در اتاق مسافرخانه مى يابد. ظاهراً او از همه چيز خبر دارد اما مى گويد كه فايده اى ندارد، آنها او را مى كشند و او از دربه درى خسته شده است. در بازگشت، جورج ادعا مى كند او حتماً در شيكاگو كه بوده، كار كثيفى انجام داده و نيك مى گويد كه طاقت ندارد ببيند كه يك نفر در اتاقش چشم به راه قاتلانش بماند. پس تصميم مى گيرد آن جا را ترك كند. داستان داراى يك صحنه بلند نوشگاه و سه صحنه كوتاه اتاق اندرسن، طبقه پايين مسافرخانه و نوشگاه است كه با «پل گونه» هايى متشكل از چند جمله مختصر با هم مرتبط شده اند. به طور كلى در برخورد با «آدم كش ها» مى توان سه نوع خواننده را متصور شد:

الف _ خواننده اى كه مى پندارد «آدم كش ها» داستان دو آدم كش است. چنين خواننده اى در سطحى ترين شكل آن، با مشاهده عنوان داستان، جذب آن شده و تحت تاثير فضايى كه اين عنوان به ذهن متبادر مى كند انتظار داستانى پرافت وخيز و حادثه اى را دارد. اين داستان احتمالاً بايد در همان صحنه اول به فرجام برسد و هر چه پيشتر رود به بحران نزديك تر شود اما «آدم كش ها» چنين نيست و هر چه پيشتر مى رود، نظر اين خواننده را كمتر تامين مى كند. پس متاسفانه داستان موفقى نيست و در همان صحنه اول زه زده است.

ب _ خواننده اى كه «آدم كش ها» را داستان ال اندرسن ندانسته است. چنين خواننده اى به مراتب سخت گيرتر و زيرك تر است. او ذائقه متعالى ترى دارد و به صرف يك داستان حادثه اى ارضا نمى شود. او گمان مى كند كه صحنه اول نوعى تدارك و مقدمه چينى براى صحنه بعد است كه در آن با ال اندرسن خسته از در به درى روبه رو مى شويم. هر چند حضور نامريى ال اندرسن را در لحظه لحظه صحنه اول حس مى كند اما باز هم پراكنده گويى و اطناب اين صحنه، او را آزرده خاطر مى كند. او انتظار دارد داستان پس از صحنه دوم متوقف شود اما با كمال تعجب مى بيند كه همينگوى بى جهت داستان را تا دو صحنه ديگر كش داده است.

ج _ خواننده اى كه ناگاه كشف مى كند «آدم كش ها» نه داستان دو آدم كش است، نه داستان ال اندرسن بلكه داستان پادوى نوشگاه _ نيك آدامز _ است. اما او چه دلايلى براى اين گزينش عجيب (و حتى دور از ذهن) خود دارد. به عبارت ديگر او به كمك چه فاكتورهايى مى تواند ادعاى خود را اثبات نمايد:

•حضور شخصيت در صحنه

ساده انگارانه ترين دليل براى اين ادعا شايد اين باشد كه نيك تنها شخصيتى است كه در تمام صحنه ها حضور دارد. هر چند او زمانى كه در آشپزخانه محبوس مى شود، براى لحظاتى از ديد نظرگاه داستان (داستان با زاويه ديد نمايشى۱ (Dramatic V.P) يا عينى (Objective V.P) روايت مى شود و بار عمده روايت نيز بر دوش ديالوگ است و همين «آدم كش ها» را به اثرى با ظرفيت هاى بالاى تصويرى تبديل كرده است.) مخفى مى ماند اما هموست كه از تمام صحنه ها و «پل گونه » هاى داستان با اختيار كامل گذر مى كند و از حالت شاهد به حالت قهرمان ارتقا مى يابد.

•تحول شخصيت

نيك تنها كسى است كه واقعيت داستان بر او تاثير مى گذارد. جورج از همان آغاز با موقعيت كنار آمده. او به راحتى اهانت دو آدم كش را تحمل مى كند. جورج ابتدا به نيك مى گويد به اندرسن خبر بدهد، بعد مى افزايد: «اگر نمى خواهى نرو.» او سعى مى كند با آرام كردن نيك به او بفهماند: «حتماً به كسى نارو زده. براى همين چيزها است كه اينها آدم مى كشند.» در پايان نيز چون پدرى به نيك نصيحت مى كند: «بهتر است فكرش را نكنى.» سام آشپز نيز مدام به نيك اصرار مى كند: «كارى به اين كارها نداشته باشيد.» از نظر او: «حتى بچه كوچولوها هم اين چيزها را مى دانند.» در بازگشت، هنگامى كه صداى نيك را مى شنود در موقعيتى كميك در آشپزخانه را باز مى كند و مى گويد: «من حتى گوش نمى دهم.» او در را مى بندد. طبيعى است كه دو آدم كش هم در پايان همان دو آدم كش هستند و ال اندرسن هم همان ال اندرسن. تنها نيك آدامز جوان است كه دچار تغيير و تحول شده. «هيچ گاه حوله اى در دهانش فرو نكرده بودند.» او سپس كنجكاوانه به كشف موضوع و تعقيب ماجرا دست مى زند و در نهايت به شناخت جديدى از دنياى پيرامونش مى رسد. «من از اين شهر مى گذارم مى روم.» اين تصميم او در پايان ماجرا است.

•لحن شخصيت

در ميان لحن سرد و بى تفاوت تمام شخصيت هاى داستان حتى اندرسن كه در خطر نابودى قرار دارد، لحن نيك تنها لحن هيجان زده و ماجراجويانه داستان است. جالب است كه حتى راوى نيز لحنى سرد و بى تفاوت در پيش گرفته است. او چنان ساده و بى پيرايه داستان را روايت مى كند كه انگار نه انگار آدم كش ها گروگان گيرى كرده اند و به دنبال قربانى خود مى گردند. از نظر او آن دو ناشناس «مثل دوقلوها لباس پوشيده اند.» يا تبهكارى كه پس از طناب پيچ كردن نيك و سام، از پشت دريچه آشپزخانه جاى جورج و رفيق خود را تنظيم مى كند. «به عكاسى مى ماند كه بخواهد عكس دسته جمعى بگيرد.»

يكى از مختصات سبك همينگوى همين شيوه نگارش كاملاً غيرروشنفكرانه و گزارشى او است. حوادث به ترتيبى كه روى مى دهند، تشريح مى شوند. ذهنى در ميان نيست تا دوباره آنها را مرتب و تجزيه و تحليل كند. در نتيجه تاثيرى كه اين سبك روى خواننده مى گذارد، تاثيرى سخت عينى و واقعى است.

در صحنه ديدار نيك با اندرسن در مسافرخانه، خواننده انتظار دارد او با اسلحه اى در دست، پشت در اتاقش منتظر نشسته باشد اما اندرسن «با لباس روشن به تن روى تخت دراز كشيده بود.» حتى «به نيك نگاه نكرد.» او به گزارش پر آب و تاب نيك ذوق زده، وقعى نمى گذارد و خيلى ساده مى گويد: «من نمى توانم جلوى آنها را بگيرم.» نيك اصرار مى كند: «مى خواهيد به پليس خبر بدهم؟» حتى حاضر است خود را به خطر بيندازد: «كارى از دست من بر مى آيد؟» اما اندرسن عاجزانه مى گويد: «ديگر كارى نمى شود.» و با حرف آخر خود آب سردى بر پيكر نيك مى ريزد: «با همان لحن خونسرد گفت: من كار نادرستى كرده ام. كاريش نمى شود كرد.»

•درون مايه داستان

اين درست است كه داستان «آدم كش ها» را مى توان نسخه مشابه داستان «مى خواهم بدانم چرا» شروود اندرسن دانست. در اين داستان ها هر دو پسرك به «كشف پليدى»۲ نائل مى شوند. در آن جا پسرك، جرى تيلفورد قهرمان اسب سوارى را مانند اسب ها نجيب و پاك و زيبا مى داند اما در پايان در صحنه خانه روستايى، جرى ديگرى را كشف مى كند كه سرشار از پلشتى، تكبر و حقارت است و در تقابل آشكارى با اسب قرار مى گيرد. كشف اين دو پسرك در واقع اين است كه خوبى و بدى به چه شكلى مى توانند در وجود يك انسان به هم پيوند بخورند.

در اين جا ال اندرسن قهرمان مشت زنى بوده و در نظر نيك «آدم نازنينى» است اما در پايان در صحنه گفت وگو با جورج، اندرسن ديگرى كشف مى كند كه «حتماً تو شيكاگو كه بوده تو كارى دست داشته.» جورج مى گويد: «كار كثيفى بوده.» و نيك تصريح مى كند: «كار خيلى كثيفى بوده.» دقت كنيد كه شدت نيك در بيان اين واقعيت بيشتر است و جمله او حالت صرف خبرى جمله جورج را ندارد. جمله او بيشتر بر بخش حسى و عاطفى واقعيت تاكيد مى كند.

آخرين جمله نيك بيش از پيش آشفتگى و استحاله او را نشان مى دهد: «من تحملش را ندارم ببينم يك نفر تو اتاقش چشم به راه نشسته تا بيايند سرش را زير آب كنند. خيلى وحشتناك است.»

اما در اين بين نقش حادثه فرعى گفت وگو با «خانم بل» (زن مسافرخانه چى) چيست؟ آيا به صرف اين كه او پاره اى از شخصيت اندرسن را توضيح مى دهد، خواننده را ارضا مى كند؟ اگر اين گونه باشد اين صحنه به تلنگرى بند است. «رابرت پن وارن» و «كليانت بروكس» بحق خانم بل را دروازه بان (The Porter) دوزخ تراژدى مكبث دانسته اند. همان طور كه دروازه بان از فوايد ميگسارى سخن مى راند، خانم بل نيز از فوايد هواى پاييزى مى گويد. از نظر او بايد «آقاى اندرسن راه بيفتيد برويد بيرون، تو همچنين هواى قشنگ پاييز قدم بزنيد.» او نمايش تكان دهنده جريان معمولى و روزمره زندگى و تقابل گزنده و طنزآميز آن با زندگى اندرسن است. براى همين تاكيد مى كند: «من خانم هيرش نيستم. خانم هيرش صاحب اين جاست.» او «فقط كارهاى اين جا را برايش راست و ريس» مى كند. او فقط «خانم بل» است.

•پايان داستان

پايان در خور تأمل «آدم كش ها» با چرخشى غافلگيرانه سرنوشت ديگرى را براى يكى از آدم هاى داستان رقم مى زند و او همانا نيك است. «نيك گفت: من از اين شهر مى گذارم مى روم.» اين جمله حتى سهل انگارترين خواننده را نيز به يكباره مرعوب مى كند. نيك حتى اگر در تمام طول داستان در لايه اى سطحى سير مى كرده با اين جمله ديگر نمى تواند در سطح بماند و با تمام وجود به عمق داستان نقب مى زند. با اين جمله گويا او مى خواهد ادامه دربه درى هاى اندرسن باشد. اما مگر از او خلافى سر زده؟ جورج در جمله پيشين مى گويد: «حتماً به كسى نارو زده. براى همين چيزها است كه اينها آدم مى كشند.» آيا نمى توان از منظرى ديگر، نيك را ناروزن ناميد؟ مگر او داوطلب خبرچينى و خنثى كردن نقشه تبهكاران نشده بود؟ پس بايد به او حق داد كه از اين شهر برود، چون هر كس كه به آنها نارو بزند كشته مى شود. بنابراين خواسته يا ناخواسته به دايره تبهكاران وارد شده و چه شوخى چه جدى آدم كش جديدى متولد مى شود. همين مسئله طنزى پنهان و مخفى مى آفريند كه از ويژگى هاى تكنيك همينگوى است و همينگوى گويى با شرم و خجلتى خاص آن را بيان مى كند و اصلاً نقطه عزيمت طنز درست از همين عنصر پنهان كارى و نهفته بودن آغاز مى شود. آيا به اين علت نيست كه خانم «گرترود استاين»، صفت «كمروترين» داستان گو را به همينگوى اطلاق مى كند؟ اينك عنوان داستان، مفهوم به مراتب گسترده تر و زيباترى را در برمى گيرد. جالب اين جاست كه در نسخه اوليه «آدم كش ها» (كه در سال ۱۹۲۶ در مادريد نوشته شده است) داستان با خروج تبهكاران از نوشگاه و با جمله «آدم ديگرى بايد پى اين كار را بگيرد.» به پايان مى رسد.

پى نوشت ها:

* اين مقاله را مى توان به نوعى تاييد و تكميل مقاله رابرت پن وارد / كليانت بروكس در نقد اين داستان فرض كرد. به همين علت از محتواى اين نقد جابه جا استفاده شده است.

۱ _ متاسفانه نويسنده در به كارگيرى اين زاويه ديد در يك مورد دچار لغزش شده است. آن جا كه راوى مى گويد: «حرف هايش خنده دار به نظر مى رسيد.» در واقع به اظهارنظر و قضاوت درباره حرف هاى نيك پرداخته است. نويسندگانى كه اين زاويه ديد را به كار برده اند، اغلب با لغزش همراه بوده اند. همينگوى عادت داشت اغلب داستان هاى كوتاه و بعضى از رمان هاى خود را به اين شيوه بنويسد. از آن جمله: يك گوشه پاك و روشن، تپه هايى همچون فيل هاى سفيد، داشتن و نداشتن...

۲ _ اين درون مايه اصلى آثار نخستين نويسنده حرفه اى ادبيات آمريكا، چارلز براكدن براون بود و از آن زمان، در بستر اين ادبيات جريان يافته است. تواين، هاوثورن و جيمز، بزرگان ديگرى هستند كه به اين درون مايه پرداختند. اين فراگير بودن را مى توان در ذات آمريكايى ها جست وجو كرد كه پس از كشف قاره جديد در واقع مانند پسرى ساده و خام به كشف دوباره جهان برخاسته بودند اما...
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه ششم دی 1386
در باب نقد


فرزاد عدنانى :نقد هنرى عبارت است از پژوهش روى «متن» به منظور روشن كردن ابهامات و پيچيدگى هاى اثر و تشخيص ارزش هاى درونى آن. هنر تاريخى و ماندگار، همواره قابل تفسير بوده و تعميق پذير است، زيرا خلق اين گونه آثار اولاً مبتنى بر انتزاعيت و تجريد ذهن هنرمند است و ثانياً با آرايه هاى ساختارى و زبان ويژه هنرى شكل مى گيرد.

به همين جهت در بدو امر با ذهنيت عمومى ناهماهنگ است و اگر چه ممكن است در اولين برخورد جاذبه زيبايى شناختى اثر مايه هاى حسى مخاطب را درگير كند، اما انديشه به سهولت نمى تواند نه توها و غموض آن را دريابد و همين معنا انگيزه منتقدين و متفكرين اهل نظر است تا با اين گونه آثار ارتباطى پژوهشگرانه برقرار كرده و به روشنگرى و تفسير و تاويل متون بپردازند. مخاطب مشتاق و هنردوستى كه براى اولين بار اين بيت از غزل حافظ را مى خواند: «تاب بنفشه مى دهد طره مشك ساى تو / پرده غنچه مى درد خنده دلگشاى تو» ممكن است به درستى معناى دقيق و ظريف بيت، به ذهنش منتقل نشود و در نتيجه از جاذبه و عذوبت آن محروم گردد.

در حالى كه اين تركيب بيانى، اوج زيبايى معشوق را در قالب تصويرى مفرح و دلنشين و موجز به ما ارائه مى دهد: «گيسوان معطر تو بنفشه را به رقص مى آورد و از خنده شادى آفرين ات غنچه گل مى شود؛ يا اين شعر اليوت: پير مى شوم! پير مى شوم! لبه شلوارم را تا مى زنم.» پيرى به تعبيرى كوتاه شدن خط عمر است و به شكل خلاقه اى با تا خوردن لبه شلوار تداعى مى شود و غم غربت زدگى را در ايام سالخوردگى سنگين تر مى كند. يا اين قطعه از احمد شاملو: بگذار / بر زمين خود بايستم / بر خاك از براده الماس و رعش درد/ كه فرياد اعتراض آميزى است براى رسيدن به آزادى در سرزمينى كه ثروت هاى خانوادگى اش به تاراج مى رود و آلوده به رعشه درد است. سهراب سپهرى نيز عارفانه مى گويد: مى دانم!/ سبزه اى را بكنم خواهم مرد. پيوند انسانى شاعر با مجموعه هستى كه به زنده بودن در چرخه حيات معنا مى دهد. مرگ سبزه يعنى مرگ ارزش ها. به مانند مثال هاى ارائه شده، ابهام و پيچيدگى در ديگر قالب ها و شاكله هايى چون نقاشى، موسيقى، ادبيات داستانى، حجم سازى، تئاتر و سينما نيز وجود دارد و اين شاخصه يك تمهيد يا پيرايه تصنعى نيست كه هنرمند بخواهد مخاطب خود را تعمداً در چنبر توهم و گمان پردازى گرفتار كند، بلكه بيان پوشيده و مرموز، از ويژگى هاى انتزاعيت ذهن هنرمند و زبان ساختارى و نمادين هنر سرچشمه مى گيرد.

مثلاً در سينما براى ارائه يك سكانس سرخوشانه و شاد كه از «پيروزى» و موفقيت نشأت گرفته باشد، ده ها گزينه و انتخاب براى كارگردان وجود دارد كه مى تواند آنها را در زمينه ديالوگ، موسيقى متن، فضاسازى، و نحوه بازيگرى ها به كار گيرد كه مخاطب از آنها بى اطلاع است و همين گزينه ها در خدمت سبك و شيوه عملى او قرار دارد كه منتقدين با مكاشفه آنها دامنه مفهوم اثر را تعميم و گسترش داده و آن را تفسير پذير مى كنند.

مجموعه ديگرى از شرايط كه موجب مى شود تا اثر هنرى، داراى رمز و راز و پوشيدگى معنا و مفهوم باشد، آن است كه كارگاه خلاقيت هنرى عمدتاً در ضمير ناخودآگاه هنرمند قرار دارد و در آن قلمرو شگفت آ ور و ديرياب است كه ترمه هنر بافته مى شود و سپس براى آرايه هاى سطوح آن به لايه هاى رويى ذهن كشيده مى شود و تنها زمانى هنرمند از حضور آن آگاهى مى يابد كه تصاوير اثر در ذهنيت او تا حدود زيادى خوانا و روان شده و آماده براى تجلى است. اين معنا را هنرمندان نقاش، شاعر و موسيقيدان به تكرار در مصاحبه ها و نوشتار خود ابراز كرده اند و حتى اعتراف داشته اند كه به آنچه روى داده است قبلاً واقف نبود ه اند.

مرحوم اخوان اين حالت را شور و جذبه «شعور نبوت» مى نامد و خلاقيت هنرى را هنگامى مى داند كه شاعر در پرتو آن قرار گرفته باشد و بديهى است كه چنين پروسه و روندى اثر را پيچيده و غامض كرده و به ضرورت نقد و بررسى آن معنا مى دهد. بنابراين در نقد هنرى، اولين درگيرى منتقد آن است كه نكات پوشيده و پنهان اثر را روشن و آ شكار كرده و محتوا را براى مخاطب شفاف و قابل فهم سازد.

هر اثر هنرى، يك قالب بيانى است كه به هر حال پيامى فهمى و يا تاثراتى را به مخاطب ارائه مى دهد. بديهى است بسيارى از حوزه ها و عرصه هاى معرفتى ديگر نيز وجود دارند كه قالب هايى براى صدور پيام هستند، اما آنچه كه آثار هنرى را _ در وجه تبيين _ از ساير تركيب هاى بيانى ممتاز مى كند، جاذبه و گيرايى آن است، ساختارى كه موجب مى شود تا پيام، پردازش شده و در ذهنيت مخاطب با استوارى بنشيند و احساس و عاطفه را برانگيزاند و به ذهنيت، شور و هيجان دهد. اين مجموعه از تاثرات و القائات از مختصات بنيادى آثار هنرى هستند كه به يك پيام ساده، جان ملكوتى مى دمند و آن را در فضا هاى رنگين خيالى، به پرواز درمى آورند: كنون كه چشمه قند است لعل نوشينت / سخن بگوى وز طوطى شكر دريغ مدار.پيام اين بيت حافظ؛ تمناى سخن گفتن معشوق است، كه درخواستى مكرر و عادى است. اما آرايه هاى هنرى حافظانه، فضايى مفرح و مجلل از چشمه قند، لعل نوشين و گفتار شهدآگين پديد مى آورد كه عاشق شكر خوار به بهره گيرى از اين فرصت متنعم مى شود.

تابلوى «سيب زمينى خور ها»ى ونگوگ، نيز موضوعى عام و بديهى دارد: خانواده اى فقير كه در كلبه محقر خود آماده خوردن سيب زمينى و قهوه هستند. اما بررسى پژوهشى اين متن، مفاهيمى فراتر از آن را به عرصه ذهنيت و تفكر مى آورد. موزونيت و انسجام و ريتم و وحدت عناصر در سرتاسر تابلو، شگفت انگيز است. فضاى محدود و بسته اتاق، اشياى مختصر، تاريكى حزن انگيز آن، چهره هاى استخوانى و تكيده با چشمانى بى حال و كم رمق كه آثار فقر غذايى با نشانه تمنايى نيازمندانه و از سر استيصال بر آن سنگينى مى كند، دست ها و انگشتانى كه از شدت حركت و كار و كمبود مواد مغذى كشيده و كج و كوج شده اند، نگاه ها كه نسبت به يكديگر ملتمسانه و ترحم برانگيز است.

در عين حال فضا، اشيا، آدم ها و نورپردازى تيره آن از فقرى سخن مى گويند كه هم تحميلى و هم پذيرفته شده است. آنها از هيچ كس طلبكار نيستند، گويى موقعيت موجود را سرنوشت محتوم خويش مى دانند، درست به آن گونه اى زندگى مى كنند كه بايد زيست. اگر چه در چهره هيچ يك از اعضاى خانواده تاثرات شادمانه و سرخوشانه اى ديده نمى شود، اما جدى بودنشان نيز غمى را به مخاطب منتقل نمى كند.

همه چيز در نوعى اعتدال، هماهنگى و انسجام با همديگر مرتبطند و وحدت انديشه با حالت ها، سكنات و تاثرات، در تمامى نقاط اثر به چشم مى خورد.

به طور كلى متن هنرى با هر شاكله و قالبى كه ارائه شود، قابل قرائت است و از خواندن آن حس گيرى هاى زيبايى شناختى از يكسو و پيام حياتبخش از سوى ديگر استحصال مى شود. در عين حال هنر نيز مانند علم و فلسفه در زمينه ارتقا و تعالى امكانات مادى و معنوى انسان و به ويژه مقوله هدفمندى او، نقش بنيانى و اساسى دارد.

جاذبه عشق، نفرت از جنگ و قهر و خشونت، حرمت براى آزادى و عدالت، ستايش نيكى ها و زيبايى ها و ذم فقر و جهل و پليدى، تفاهمات ارزنده اى است كه از رهگذر متون زنده و هوشمند و پوياى هنرى مايه گرفته و در ذهنيت انسان معاصر رسوب كرده است. علاوه بر اينها ارتقا و تعالى حواس در ارتباط با محسوسات زيبا و موزون و دلنشين از موهبت هاى ارزشمند هنر است كه فقدان آن موجب مى شد تا انسان همچنان در تيرگى هاى زشتى و ازدحام ناموزون عناصر و اشيا و محسوسات، گيج و گول باشد و از نظم و انتظام و انبساط خاطر و تلطيف حواس و ذهن، بهره اى نگيرد.

ريتم و موزونيت در اثر هنرى، همواره وحدت موضوع را دنبال مى كند. پيام، نقطه مركزى اثر هنرى است كه به وسيله تصاوير، نماد ها و اسطوره هاى بيانى تقطيع مى شود و اين عناصر با ريتمى مناسب، مفهوم را از مرتبه بسيط و ساده، متكثر كرده و به اوج مى رساند. ريتم، نگهدارنده وحدت و انسجام اثر هنرى است و اجازه نمى دهد كه حشو و زوايد و اطناب يا پراكنده گويى، فضاى آن را بيالايد. اخوان در تابلو سمبليك و نمادين «زمستان» ريتم انجماد سياسى و فضاى يخ بسته و قهر اجتماعى و انزواى تلخ آدميان را چنين شأن و مرتبه مى دهد:

سلامت را نمى خواهند پاسخ گفت / هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان/ نفس ها ابر / دل ها خسته و غمگين / درختان اسكلت هاى بلور آجين / زمين دلمرده / سقف آسمان كوتاه / غبار آلوده مهر و ماه / زمستان ست.

همان طور كه ملاحظه مى شود، تصاوير هواى دلگير، در هاى بسته، سر هاى در گريبان و... به تدريج و طى مراتبى پلكانى و روشمند، يك فضاى مجازى از زمستانى سياسى ترسيم مى كند كه تاثرات مخاطب را از مرتبه اى نازل، صعود مى دهد و به اوج مى رساند. موزونيت در اثر هنرى نيز مهدوف به اين معناست كه وقار و زيبايى در جريان جابه جايى و نصب صنايع ساختارى اثر، همواره حفظ شده و به گونه اى آراسته شود كه حس گيرى زيبايى شناختى در بلنداى جاذبه و گيرايى قرار گيرد و به تمامت اثر، حسن ختام دهد. در تاييد اين معنا چنانچه بند ها و مراتب ريتميك شعر فوق را جابه جا كنيم، به موزونيت آن لطمه مى خورد و از نظم و انسجام خارج مى شود. اين مشخصه ها محدود به شعر نيست، بلكه در نقاشى، موسيقى، ادبيات داستانى و... ساير اشكال هنرى صادق است. در موسيقى اصيل، هر دستگاهى مايه هاى حسى خاصى را برانگيخته مى كند و شور و جذبه تاثرات ملودى ها، ناشى از حفظ و رعايت توالى رديف ها و گوشه هاست كه از مرتبه درآمد شروع شده و با حركتى پيوسته و مترادف، اوج مى گيرد تا به «تمامت» خود برسد.

علاوه بر آنچه گفته شد، نقد هنرى بايستى الزاماً در سنجش با معيارهاى ارزشى مستدل و موكد شود، زيرا همان طور كه خصوصيات هنر ماندگار نشان مى دهد، پيام حيات بخش و شامل اثر از يكسو و ريتم و موزونيت و انسجام از سوى ديگر، مى تواند دو وجه بنيادى آن تلقى شود كه تحليل ارزشى نيز الزاماً بايستى بر اين ساختار متكى باشد.

در نگاه اوليه به يك اثر هنرى - مثل نگاه به هر شاكله و ساختارى _ دو وجه صورت و ماهيت و يا شكل و محتوا، براى مخاطب تداعى مى شود. از آنجا كه در روند آفرينش _ به ويژه هنرهاى انتزاعى مانند شعر، موسيقى، نقاشى و ادبيات داستانى _ شكل و محتوا ارتباطى در هم تنيده و غيرقابل تفكيك دارند، تجزيه آن به دو عنصر ساختارى مجزا عملاً امكان پذير نيست. به همين جهت منتقدين براى نقد و بررسى زواياى مختلف اثر، نوعى تقسيم بندى اعتبارى را مطمح نظر قرار مى دهند تا روند سنجش و ارزشيابى، قابل توجيه و تبيين شود. شايد با ذكر مثالى بتوان اين معنا را بيشتر شكافت:

مى دانيم كه در روند شكل گيرى يك شعر، شاعر بارها و بارها ممكن است به دستكارى و اصلاح آن بپردازد و كلمات و تركيبات ساختارى شعرش را حذف و يا جابه جا كند. ظاهراً اينگونه ويرايش ها را تغييرات در «شكل» يا «فرم» تلقى مى كنند، اما چون در اينجا شكل و محتوا _ هر دو _ در بطن عنصر مشتركى به نام «كلام» قرار دارد و هر كلمه نيز از بار معنايى خاصى پيروى مى كند، پس هر تغييرى در كلمات الزاماً تغيير مفهوم را به همراه خواهد داشت و بر درك و دريافت مخاطب از «محتوا» تاثيرگذار است. مثلاً اگر در اين بند از شعر شاملو «بادام بى مغزى مى شكنيم، ياد ياران را» به جاى كلمه «بادام»، «فندق» قرار دهيم، شعر از تاثرات تنهايى و غريبانه اش تهى مى شود و حتى كمى جنبه طنز آميز هم پيدا مى كند. ما در اينجا با يك موقعيت پارادوكسيكال مواجه هستيم. از يك طرف اين طور مى فهميم كه هر تغيير كلامى در ساختار يك شعر، مفهوم را تغيير مى دهد و بر محتواى آن تاثير مى گذارد و هم اينكه ممكن است كلمات متفاوتى، مفهوم واحدى را القا نمايد.

به اين دو بيت از شعر حافظ توجه كنيد:

۱ _ تو كافر دل نمى بندى نقاب زلف مى ترسم كه محرابم بگردانم خم آن دل ستان ابرو.

۲ _ چوبيد بر سر ايمان خويش مى لرزم كه دل به دست كمان ابرويى است كافركيش .

واضح است كه بيت ۱ و ۲ محتواى مشابهى دارند، اگر چه با كلمات متفاوتى آرايش يافته اند. شايد بتوان با استنتاج از تحليل اين دو مثال به اين معنا رسيد كه اثر هنرى در كليت خود فقط و تنها يك «بافت متعالى» مى تواند داشته باشد كه بايستى در روند خلاقيت شكل پذيرد و به «تمامت» و كمال خود برسد:

بالا بلند عشوه گر نقش باز من كوتاه كرد قصه زهد دراز من. اين بيت داراى كمال و تمامت است و هر كلمه آن جابه جا شود، به ساختار هنرى اثر لطمه مى زند. در اين بيت وحدت انديشه با ريتم و موزونيت، موسيقى كلام و موسيقى عروضى در يك هماهنگى و انسجام به سر مى برد و معناى آن كه تقابل عشق و زيبايى با ورع و پارسايى است، سرنوشت دنيا و آخرت انسان را رقم مى زند و نقد مى كند.

در آثار هنرى ماندگار، آنچه كه نقد مى شود ارزش ها است. زيرا اثر هنرى واقعى هيچ نقطه ضعفى نداشته و فاقد عنصر غيرارزشى است و وظايف منتقدين بيشتر مهدوف به روشنگرى در حوزه رمز و رازها و پيچيدگى ها و نهايتاً ارزشيابى پهنه هاى نورانى كشف شده است.

اما براى رسيدن به مفهوم و معنا _ كه بار ارزشى الزاماً در درون آن نهفته است _ از چه راه هايى بايستى وارد حوزه اثر شويم. بديهى است كه اثر هنرى از جنس كار است و كار نيز از استعداد، مهارت و تخصص مايه مى گيرد. كار در ماده دميده مى شود و اثر هنرى پديد مى آيد. شاعر، شعر را در انباره تفكر و ذهنيت خويش مى پروراند و به محض اينكه آماده شد، آن را به حوزه مكانيسم «ساخت و صدور الفاظ» مى آورد و نهايتاً ساختار بيانى اش را بر روى كاغذ مكتوب مى كند. در اينجا مى توان گفت كه اثر هنرى _ مثلاً يك قطعه شعر _ به قول منطقيون، مدلول است. مفهوم و معنا در درون آن قرار دارد. به طور كلى و بدان گونه كه در منطق مدرن مطرح شده، هر مفهوم و معنايى داراى يك يا چند مدلول است و _ بر خلاف راى فرگه _ مفهوم و معناى فاقد مدلول، وجود ندارد. وقتى ما يك برش پرتقال را در دهان مى گذاريم، ممكن است بگوييم «چقدر ترش است» كه مفهوم ترشى در اينجا نوعى حس گيرى از طعم پرتقال است.

اما اگر بگوييم «پرتقال ويتامين ث دارد» به معنايى اشاره مى كنيم كه از عقلانيتمان مايه مى گيرد. پس هر مدلولى مى تواند داراى دو عنصر مفهوم و معنا باشد كه اولى زاده حس گيرى و دومى زاده عقلانيت و استقرا است. بنابراين هر اثر هنرى _ به مثابه مدلول _ يك برداشت حسى اوليه دارد كه عبارت است از زيبايى، موزونيت و آنچه كه در اولين برخورد با حواس مخاطب آميخته است، و يك معنا دارد كه آن از طريق تحليل كسب مى شود. اگر در محفلى غزلى هنرى از شاعرى خوانده شود و مخاطب كم سوادى آن را بشنود، از ريتم غزل و آهنگ كلمات و تركيبات آن و موسيقى شعر لذت مى برد و با بيانى كه دارد آن را تحسين مى كند و اين حس گيرى اوليه را _ كه بيشتر از راه گوش و شنيدن دريافت مى كند _ مى توان درك مفهومى از آن غزل تلقى كرد. حال چنانچه منتقدى به توجيه و تبيين محتوايش بپردازد، به تدريج معانى آن نيز آشكار شده و از اين مدلول، دو عنصر مفهوم و معنا استحصال مى شود.

وقتى وارد مسجد شيخ لطف الله اصفهان مى شويم و نگاهمان با نقش هاى زيبا و موزون و رنگ آميزى مفرح كاشى ها برخورد مى كند، احساس انبساط خاطر مى كنيم كه همان مفهوم حسى است و سپس از طريق استقرا و كنكاش و تدقيق در كاشى ها و ساختار بنا، به لايه هاى زيرين «واقعيت» مى انديشيم و بافت معرق ها را بررسى مى كنيم و به زوايا و انحناها و خطوط ضربى ها، رواق ها و مقرنس ها و ارتباط هماهنگ آنها و تركيب بندى رنگ ها مى رسيم و نهايتاً به درك و دريافت هايى راه مى يابيم كه حاصل كاربرد عقلانيت مان است.

بنا بر آنچه گذشت، ارتباط با آثار هنرى، علاوه بر اينكه حواس مخاطب را تلطيف كرده و به تدريج حس گيرى ها را ارتقا مى دهد، در رشد و اعتلاى عقلانيت نيز يك موهبت ارزشمند است. اگر چه تفسيرهاى گونه گون بعضى از آثار ممكن است به نقطه مشتركى نرسد، اما موجبات گسترش تفكر و انديشه را در گيراترين فضاها فراهم مى سازد و اين شگفتى، داراى گوارايى و عذوبت است و مخاطب را به همراه خود به حوزه هاى فرا واقعى و تفكربرانگيز و در عين حال مفرح مى كشاند.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه ششم دی 1386
رئالیسم جادویی فراسوی داستان سرایی



رويا بشنام:
واژه رئاليسم جادويى در ادبيات آمريكاى لاتين دهه ۶۰ به كار مى رود. به نظر منتقدان، رئاليسم جادويى وجه تمايز رمان هاى آمريكاى لاتين و رمان هاى اروپايى است. رئاليسم جادويى تلفيقى از واقعيت و جادو است و در مقابل رئاليسم اجتماعى قرار مى گيرد. اگر چه واژه رئاليسم جادويى بيش از شصت سال است كه مورد استفاده قرار گرفته اما هنوز تعريف كاملى از آن به دست نيامده است. رئاليسم خود از نظر زمان وقوع اتفاقات، واژه اى بى ثبات و ناپايدار معرفى مى شود، نوشته هاى رئاليستى معمولاً براساس يك سلسله قوانين داستانى نوشته مى شوند كه تنها براى خلق خيال و توهم طراحى شده اند، به طورى كه داستان تنها در همان صفحه واقعى و حقيقى است، گرچه به نوعى مستقيماً با زندگى روزمره ارتباط دارد. بورخس رئاليسم جادويى را اينگونه تعريف مى كند: «دخمه هزارتويى از مجموعه اى پيچ در پيچ را تصور مى كنيم، يك خم از اين مارپيچ گذشته است و ديگرى آينده را در بر مى گيرد.» اصطلاح جادو به واقع اصطلاح بحث برانگيزى است، چرا كه از يك طرف نظريه فريب كارى، افسون و فريبندگى و از طرف ديگر تخيلات ماوراء طبيعى و فانتزى را يادآورى مى كند. بنابراين مى توان گفت، رئاليسم جادويى نماينده ارائه مفاهيمى متضاد، متناقض، پيچيده، غامض و انتقاد آميز است.

نمونه هاى اوليه رئاليسم جاوديى با خوان رولفو، ميگل آنخل آستورياس، آلخوكارپنتيه و گابريل گارسيا ماركز آغاز شد. همچنين كاربرد و مفهوم كلى آن از دهه پنجاه و شصت ميلادى با داستان هاى آمريكاى لاتين آغاز شد و به سرعت افزايش يافت. اين سبك براى بسيارى از نويسندگان شكل و نحوه بيانى شد تا به وسيله آن هويت ملى و واقعى خود را شرح دهند.

فرانتس رو، منتقد آلمانى، اولين كسى بود كه واژه رئاليسم جادويى را در آثارهنرمندان پست اكسپرسيونيست اواسط دهه نود به كار برد. او مدعى بود اين هنرمندان موضوع هاى معمولى را از ديد و منظرى شگفت ، نقاشى مى كنند و بدين طريق به اشيا صورتى جادويى مى بخشند. نقاشان هنرمند رئاليسم جادويى به همه اشيا، اهداف و موضوعات زندگى پيرامون خود نگاه مى كنند و مى كوشند از منظر واقعيت روزمره تجسمى شگفت، مرموز و خوف انگيز ارائه دهند. گرچه قصد ندارند كه با برآشفتن و در هم آميختن مفاهيم عادى پيرامون شان به معرفى عناصر فانتزى بپردازند، اما به نوعى مى خواهند با نشان دادن تمايزات آنها درك متفاوتى را از اشيا و اهداف روزمره نشان دهند. البته ذكر اين نكته نيز ضرورى است كه در رئاليسم جادويى داستان در مقايسه با هنر هاى تجسمى تفاوت عمده وجود دارد. كارپنتيه، در مقدمه رمان «پادشاهى اين جهان» تأكيد مى كند، رئاليسم جادويى راه مؤثرى براى درك تاريخ آمريكاى لاتين است. وقتى نويسنده از تكنيك رئاليسم جادويى استفاده مى كند، در واقع سعى دارد موقعيتى اسرارآميز و جادويى از واقعيت ارائه دهد. آثارى چون «پدرو پارامو» نوشته خوان رولفو و «صد سال تنهايى» ماركز نمونه هاى نخستين رمان نويسى به شيوه رئاليسم جادويى هستند. داستان هاى كوتاه كارلوس فوئنتس نيز نمونه مشابهى از اين دست هستند. در اين آثار عقايد ذاتى و عمومى نسبت به واقعيت هاى بيرونى و غير قابل باور بومى بيشتر نماينده شناخت حقيقت است. به عبارت ديگر، در اكثر اين آثار، نويسنده به نوعى گذشته را وارد زندگى مى كند و خواننده را مجبور به درك گذشته اى مى كند كه بخش حياتى زندگى آدمى است.

رئاليسم جادويى منظرى را مى گشايد تا نويسندگان به واسطه آن هويت هاى ملى خود را به گونه اى متفاوت و اصيل شرح دهند. ماركز در رمان «صد سال تنهايى»، سنت موهوم پرستى شفاهى و نگرشى را به جهان ارائه مى كند كه شاخصه جزاير كارائيب كلمبيا است و با عقايد غربى معمول مدرنيسم مخالف است، بدين طريق بر اعتبار تلقى و نگرش رئاليسم جادويى تأكيد مى كند و آن را ميان نويسندگان آمريكاى لاتين جا مى اندازد. بسيارى از اين نويسندگان به طور جدى درباره باور هاى آزتك به بحث پرداخته، مباحثى كه ما آنها را نتيجه جهل و برهان هاى غير قابل اثبات مى شناسيم و معتقد هستيم موهوماتى كه اين نويسندگان بر آن تأكيد مى كنند بيشتر مربوط به دوره استعمار است.

رئاليسم جادويى نسبت به تاريخچه كتابى و غير متداول آن به عقايد مردمى نزديك تر است. ايمان به باور هاى غيرقابل باور لازمه نوشته هايى است كه در نوع خود بى نظير ناميده مى شوند، زيرا بدون ايمان و باور ممكن نيست خواننده سحر و جادو را تجربه نمايد. رئاليسم جادويى تنها ديدگاه متفاوتى از نحوه نگرش به اشيا است. حال بايد دانست كه ارائه مفهوم رئاليسم جادويى در متن هاى پسااستعمارگرايى يا به عبارت بهتر ادبيات مهاجرت به چه منظور صورت مى گيرد. واژه پسا استعمار گرايى همان قدر بحث برانگيز و پيچيده است كه رئاليسم جادويى. اما به طور كلى نوشته هاى پسا استعمار گرايى در برگيرنده دامنه گسترده اى از برهان ها و استدلال هايى هستند كه با استعمارگرايى و ايدئولوژى هاى استعمارى به مخالفت برمى خيزند.

بى ترديد مفهوم هويت، تاريخ و ادراك بعد و فاصله نسبى اشيا (پرسپكتيو) براى نويسندگان ادبيات مهاجرت اهميت دارد؛ اما شايد بيشترين تاثير دراماتيك فرآيند مستعمره سازى اين است كه ساكن شدن در سرزمين مهاجرت تنها براى تصرف و اشغال به زور دو دنيا يا فضايى متضاد صورت مى گيرد. اين نظريه توسط لينداها چئون تحت عنوان «دوگانگى پسااستعمارگرايى و ثنويت هويت و تاريخ» بيان شد. به طور مثال مهاجرت و مستعمره سازى در كشور استراليا، دنيايى از دوگانگى را براى مردم بومى آنجا به وجود آورد. به طورى كه گويى دليل و منطق سنت عقلى و روشنفكرى اروپايى با دورنماى اسرار و اسطوره بوميان درهم آميخته و به گونه اى با يكديگر پيوند خورده است. مهاجر مستعمره نشين نيز با تحميل نگرش وارداتى نوگرايانه روبه رو شده است، به همين دليل احساس بيگانگى مى كند زيرا فضاهاى مادى آنجا با نگرش او مغاير است. هر چند در هر دو نمونه دنيا و فضاى مذكور احتمالاً با هم ناسازگار و ناهمگون هستند، اما ساكن شدن در فضايى دوگانه و اجبار زندگى در دنيايى دوگانه نمى تواند مهاجر را از هويت خويش دور كرده و او را مجبور به فراموشى كند.رئاليسم جادويى يك دنياى تخيلى و موهومى نمى سازد، آنچه در ادبيات رئاليسم جادويى خلق مى شود فضايى دوگانه است، فضايى كه شق هاى متفاوتى از واقعيات مى سازد تا درك جهان پيرامون را متفاوت نمايد. موقعيت و شرايط ساكنين بومى مستعمره نشين را به عنوان موضوعى براى موشكافى و تحليل بر مى گزيند، مشاهده مى كند و سپس درباره آن صحبت مى كند يا به عبارت بهتر مى نويسد.

اگر چه اسطوره ها، افسانه ها و داستان هاى پريان و نفوذ فرهنگ هاى فولكلور با تلفيق اين جهانى سحر و جادو و جنبه هاى اصلى طبيعت انسان را تصوير مى كنند تا شايد خواننده واقعيت را درك كند، اما اين ژرف انديشى كه تنها با عناصر خيالى و فانتزى آراسته و گسترش يافته، با چشم خيال پديدار مى شود. رئاليسم جادويى با نويسندگان آمريكاى لاتين چون گابريل گارسيا ماركز وبورخس پيوند خورده است و هر داستانى كه قدرت تخيل را با هنر داستان سرايى به واقعيت تبديل نمايد و توانايى آن را داشته باشد كه جلوه اى از آن را نشان دهد و به نوعى جزء سيطره ژانر ادبى رئاليسم جادويى قرار مى گيرد.

رمان وهم آميز «پدرو پارامو» خوان رولفو يكى از تأثير گذارترين رمان هاى آمريكاى لاتين است كه به شيوه رئاليسم جادويى نوشته شده و تنها رمان غم انگيز، سوررئال و اصيل رولفو است.

بورخس استاد مسلم داستان هاى خيالى و سبك باروك است، وى با داستان هايى چون «تلون، اكبر»، «الف»، «كتابخانه بابل» و «Orbis Teris» كه تنها شايسته روح الهام بخش او هستند شيوه اى از داستان سرايى را ابداع كرد كه ژرف نگرى متافيزيكى و معماهاى ذهنى را بازگشايى مى كند. رمان «صد سال تنهايى» گارسيا ماركز نيز مظهر رئاليسم جادويى است. رمانى كه نمود عشق، ديوانگى، جنگ، اتحاد، رؤيا و مرگ است، چنان كه گويى خواننده را با تفسير شعرگونه و بديعى به اشتياق و آلام زندگى رهنمون مى سازد.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه ششم دی 1386
ادبیات دات کام



سيدرضا شكراللهى:
با پيوستن تدريجى شمارى از داستان نويسان، مترجمان، منتقدان و پژوهشگران ادبى به فضاى وب و نيز تلاش هاى ادبى وبلاگ نويس ها از طرف ديگر، موضوع «ادبيات داستانى در وب» به نظر يك موضوع قابل بررسى مى آيد. «ادبيات داستانى در وب» هر چند موضوعى كلى به نظر مى رسد، ولى موضوع نوظهورى است كه جنبه هاى گوناگونى دارد و واشكافى و بررسى اين جنبه ها نياز به توجه صاحبنظرانى در حوزه هاى مختلف دارد. بخشى از مباحث مربوط به اين موضوع، رويكرد آمارى و كمى دارند، بخشى از آن زيرمجموعه اى از مباحث «رسانه اى» محسوب مى شوند و جنبه هاى ديگرى از موضوع هم نگاه و تحليل هايى است كه به اندازه اى نوظهور بودن موضوع، به خودى خود مباحث تازه اى به شمار مى آيند.

يكى از برنامه هاى حاشيه اى «جشنواره وبلاگ ها» در تهران، ميزگردى بود با همين عنوان كه با سخنرانى پدرام رضايى زاده و بحث و گفت وگوى حاضران برگزار شد. خبر و گزارش اين ميزگرد صرفاً در وب بازتاب يافت و متن سخنرانى هم در سايت جشنواره به آدرس weblogfestival.com منتشر شد.

رويكرد اغلب وبلاگ نويسان به «شعر» بهانه اى بود براى اينكه ابتدا سايه سنگين شعر بر ادبيات داستانى در ايران مورد بررسى قرار گيرد و عوامل تاثير گذار در موفقيت تاريخى شعر ايران نسبت به داستان ايرانى طرح و بررسى شوند. حاصل گفت وگو ها نشان مى داد كه اصلى ترين عامل اين وضعيت تاريخى را كه دامنه آن به عرصه وب هم كشيده شده، مى توان در نسبت جامعه ايرانى با «سنت» و «مدرنيته» جست وجو كرد؛ با نظرداشت اينكه اساساً «رمان» محصول جامعه مدرن است و «شعر» جلوه هاى ادبى متناسب با جوامع سنتى و قبيله اى. اين بحث دامنه گسترده اى در اين ميزگرد يافت كه حاصل آن را مى توان با وبگردى يافت و مطالعه كرد.

بخش اصلى سخنرانى ارائه شده در اين ميزگرد بر موضوع «دموكراتيك بودن آفرينش در وب» تاكيد داشت كه سخنران مبناى اين بحث را مقايسه برخورد و تجدد و سنت در دوران مشروطه و سال هاى پس از انقلاب قرار داد و سپس، دامنه بحث به تاثير اينترنت بر ادامه اين روند رسيد.

بررسى تاريخى نشان مى دهد كه جامعه ما مراحل تمدنى و فرهنگى را مانند جامعه غربى به شكلى منظم طى نكرده است. اگر موافق اين نظريه باشيم كه هر تحول فرهنگى از نقاشى آغاز مى شود، به معمارى مى رسد و سپس ادبيات آن را تكميل مى كند و نهايتاً فلسفه آن را شكل مى دهد، در جامعه ايرانى اين روند به شكل معكوس طى شده است. يعنى ابتدا «ديدگاه و فلسفه» به وسيله ترجمه وارد كشور مى شود و سپس نوبت به ادبيات مى رسد. با نظرداشت اين مقدمه مى توان موضوع «آفرينش دموكراتيك» را در سايه مقايسه شباهت هاى موجود ميان سال هاى آغازين برخورد تجدد و سنت با سال هاى اخير بررسى كرد.

ديگر، ورود صنعت چاپ به ايران از يك طرف افزايش كمى نويسندگان را موجب مى شود و از طرف ديگر، دايره جديدى از حاميان ادبيات را كه همانا مردم عام باشند، پديد مى آورد. در اين جاست كه براى اولين بار مفهوم دموكراسى ادبى مطرح مى شود. اينترنت و وبلاگ نويسى هم در سال هاى اخير كاركردى مشابه يافته اند. اگر تا دهه هاى ۶۰ و ۷۰ نويسندگان جوان براى ورود به جامعه ادبى مجبور به حضور در حلقه هاى ادبى و پيروى از قواعد حاكم بر آن بودند كه گاه آنان را در ورطه تكرار مفاهيم گذشته گرفتار مى ساخت، با ظهور وبلاگ ها اين امكان به وجود آ مد تا نسل جوان بدون نياز به تاييد شدن از سوى پدرخوانده هاى ادبى و بدون محدوديت هايى كه نسل هاى پيشين در اين حلقه ها با آن مواجه بودند، به خلق و نشر آثار خود بپردازد. اين آفرينش دموكراتيك البته تنها به ادبيات خلاقه محدود نمى شود و نقد ادبى را نيز شامل مى شود. با اعتقاد سخنران، گرچه در حال حاضر آثار منتشر شده روى اينترنت _ به خصوص از طرف نسل هاى پيشين و اعاظم ادبيات _ چندان جدى گرفته نمى شود، وبلاگ ها اما به دليل ذات دموكراتيك شان، قابليت آن را دارند كه در درازمدت به نوعى جريان نقد را هم هدايت كنند و يا دست كم بر آن تاثير بگذارند.

نكته قابل توجه ديگر تاثير فردگرايى بر رشد ادبيات داستانى است كه با پديده وبلاگ نويسى، به شكل خاصى در حال تقويت شدن است. ادبيات مشروطه به نوعى ادبيات انكار است و به نفى گذشته مى پردازد. زيبايى شناسى در آن مورد توجه قرار نمى گيرد و آنچه اهميت دارد، مسئله ايده است. از طرفى اولين تلاش هايى كه در زمينه ادبيات داستانى صورت گرفت، از اسلوب سفرنامه نويسى پيروى مى كرد. جالب است كه در اروپا نيز عصر تجدد با رمان «دن كيشوت» كه ساختارى سفرنامه وار دارد و نشان دهنده تصميم نويسنده براى خروج از انزوا و حضور در اجتماع است، آغاز مى شود. با نگاه كوتاهى به وبلاگ ها مى توان به سادگى ردپاى سفرنامه نويسى را به شكلى امروزى تر در آنها دنبال كرد كه مثال ساده اش خاطره نويسى و يادداشت هاى روزانه اى است كه هر كدام به نوعى يك سفرنامه امروزى به شمار مى آيند.مسئله فرديت مشكل اصلى ادبيات داستانى ما است و وبلاگ ها در معنى بخشيدن مفهوم فرديت و در نهايت شكل گيرى بستر رشد ادبيات مدرن در كشورمان مى توانند تاثير گذار باشند؛ هر چند اين پارادوكس هم خودش را نشان مى دهد كه در آثار پيشامدرن پرسش اساسى مطرح شده در اثر «چه» است حال آنكه در ادبيات مدرن، «چگونگى»، «و چگونه ديدن» مهم است، اما در وبلاگ ها آنچه جدى گرفته مى شود،ايده وطرح است ونه چگونگى بيان.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
دن آرام

 

محمد بهارلو: گويا در فضاى فرهنگى، به ويژه ادبى ما رسم هنوز بر اين جارى است كه به جاى نقد مضمون و انديشه آدم ها مورد انتقاد يا تخطئه قرار بگيرند، و در نتيجه به جاى مناظره آرا و عقايد و توضيح آحاد و اجزاى يك اثر ادبى، يا هنرى، نوعى مناظره خصوصى و فردى، كه ظاهراً ريشه در پاره اى از منازعات عقيدتى و فرقه اى گذشته هاى دور و نزديك دارند، به ميان كشيده شود، كه طبعاً هيچ نتيجه اى دربر ندارد. نمونه اينگونه نقد ها جوابيه اى كه در روزنامه «شرق» شنبه ۱۹ ارديبهشت ۸۳، به امضاى محمدحسن شاهكويى به مقاله من درباره زبان ترجمه «دن آرام» احمد شاملو- چاپ شده در همان روزنامه در تاريخ ۱۹ ماه گذشته- منتشر شده است.

نويسنده جواب از همان آغاز بنا را بر اين گذشته است كه گويا قصد من از نگارش آن مقاله تعريض به مترجم نخستين «دن آرام» به آذين (محمود اعتماد زاده)، بوده است، و ظاهراً اين را از همان عنوان مقاله من - «واكنشى در برابر تقليل زبان»- كه به زعم ايشان عنوانى «زهر آگين» است، تشخيص داده است. بايد بگويم كه اولاً تعبيرى كه از مقاله من شده است غير از منظور من است، و از نوشته من برنمى آيد. من نه، آن گونه كه نويسنده جواب گفته است، قصدم از نوشتن آن مقاله «از سكه انداختن نخستين مترجم» «دن آرام» بوده است- احتمالاً منظور ايشان از «از سكه انداختن» ترجمه كتاب است نه خود مترجم- و اگر هم، به ادعاى ايشان، «از دنبال ترجمه شاملو از «دن آرام» جنجالى برخاسته است»، در صورت صحت اين ادعا، به من مربوط نمى شود.

ثانياً نويسنده جواب چندين بار به عباراتى از مقاله من، و اغلب نقل به مضمون، استناد كرده، به قصد تعبيرى كه از آن مقاله قابل استنباط نيست. چون احتمال دارد پاره اى از خوانندگان مقاله مرا نخوانده باشند لازم مى بينم در اين جا چند نكته را توضيح مختصرى بدهم؛ هر چند من انتظار ندارم نويسنده نقد و هم فكران او اين توضيحات را بپذيرند يا اصولاً بفهمند.

من در ابتداى آن مقاله درباره انگيزه و هدف شاملو از ترجمه «دن آرام» بند نخست يادداشت خود شاملو را بر ترجمه كتاب نقل كرده بودم، كه با پوزش از خوانندگان ناگزير از تكرار آنم: «از اول قرار به ترجمه لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسيله اى رام يافته بودم براى پيشنهاد زبان روايى به نويسندگان فارسى زبان. به دليل آن كه فضلا بى اين كه معلوم باشد مشروعيت فتواشان را از كجا آورده اند زبانى به كار مى برند كه ربطى به زبان زنده و پوياى مردم ندارد.» و سپس آن چه من نوشته بودم، كه ظاهراً مايه برآشفتگى نويسنده جواب شده، اين است: «احتمالاً يكى از فضلاى مورد نظر شاملو- و البته از نام آورترين و پركارترين آنها- مترجم با سابقه م.به آذين (محمود اعتماد زاده) است كه از حيث ترجمه «دن آرام» فضل تقدم با او است. آن گاه اشاره كرده بودم كه شاملو از نخستين كسانى بود كه «به ترجمه به آذين، كه با اقبال عمومى خوانندگان روبه رو شد، واكنش نشان داد»، و عبارت كوتاهى هم از آن مقاله نقل كرده بودم. به جز همين دو مورد، آن هم چنان كه گفتم در آغاز مقاله، نام ديگرى از به آذين در نوشته من نيست. حال پرسش اين است كه چه چيزى در كلام من برنويسنده نقد ناگوار افتاده و او را سخت از جا در برده است؟

عنوان مقاله من، چنان كه در همان جا هم اشاره كرده بودم، مستند به قولى از پل ريكور، فيلسوف معاصر فرانسوى است، و منظور او هم از «تقليل زبان» كه آن را مهم ترين خطر در فرهنگ معاصر مى داند، فروكاستن زبان به نازل ترين سطح يا مرتبه آن است كه زبان را به ابزار نظارت محدود كننده بر امور و اشيا و آدم ها تبديل مى كند، و زبان را از رشد و تنوع لازم مى اندازد. منظور ريكور، به عبارت ساده تر، همان «ابزارى شدن» زبان است كه مانع از گسترش انواع كاربردهاى زبان مى شود و در نتيجه ارتباط را به پائين ترين سطح تنزل مى دهد. اشاره ريكور، و طبعاً من، به نويسنده يا كتاب خاصى، چنان كه نويسنده جواب پنداشته است، نيست؛ بلكه اشاره به موضوع يا مفهوم وسيع ترى است كه در مركز آن فرهنگ رسانه اى - و نمود هاى آن راديو و تلويزيون و روزنامه و مانند اينها- قرار دارد. بنابراين با اين توضيح گمان مى كنم كه بر چسب ها و اتهاماتى نظير به راه انداختن «جنجال» و «پخش شايعه» و «تخريب ترجمه به آذين» و «لجن مال» كردن او را نويسنده جواب از خودش درآورده است، يا به عبارت ديگر آنها را در حق من جعل كرده است.

من خود را ناگزير مى بينم كه در اين جا يك نكته ساده اما مهم مربوط به شيوه يا آداب مناظره قلمى را به نويسنده جواب، و هم فكران او و همچنين انتشار دهندگان اين قبيل مقالات در صفحه هاى «ادب» مطبوعات، يادآورى كنم. آن نكته اين است كه وقتى نويسنده اى حكمى يا صفتى يا برچسبى را به كسى نسبت مى دهد كه مى دانيم- يا با قدرى فراست مى توانيم دريابيم- آن كس از آنها مبرا است در آن صورت با انتساب آنها خطاى ناپسندى مرتكب شده ايم، زيرا به او بهتان و افترا بسته ايم. اين نحوه سخن گفتن در نقد ادبى هيچ توجيه منطقى ندارد و روش كمابيش رايج و اغلب خطرناكى است كه به صورت عادت و حرفه پاره اى از منتقدان درآمده است و در واقع هيچ دردى هم دوا نمى كند، و بعيد مى دانم براى جلب مشترى هاى «تازه بيدار شده» و «دهن بين» هم كارساز باشد. به نظر من اين طرز «چيزنويسى» نماينده يك روان شناسى خاص و شناخته شده در جامعه ما است، و اساس آن اين است كه قلم خود را بى محابا بر صفحه سفيد كاغذ به چرخش درآوريم و آن را با كلمات چرند و مهمل خود و نسبت دادن آنها به طرف بحث سياه كنيم تا به اصطلاح خود را محق جلوه دهيم.

اما نكته جالب اين است كه با وجود اينها نويسنده جواب مدعى شده است كه غرض او «نقد روش [من] است نه نقد خود ترجمه شاملو.» من هر چه در متن جواب باريك شدم در نيافتم كه او كجا به نقد «روش» من پرداخته است. شايد منظور اين عبارت باشد، و براى آن كه مبادا متهم به جعل و تحريف بشوم عين كلام او را نقل مى كنم: «آقاى بهارلو در مسير جنجال اخير، روش و موضوع را يكى گرفته است. اين يكى فرض كردن روش و موضوع اگر در حوزه فلسفه، نزد هگل، به ديالكتيك ايده آليستى برمى گردد اما، در نقد مورد نظر به گمان نگارنده، به روش سلبى برمى گردد. در حقيقت اين عنوان «واكنشى در برابر تقليل زبان» ماهيتاً پى بناى يك اسطوره است.» اين احكام جزمى، و پراكنده گويى و حواله به مجهول دادن، و همچنين اشاره كردن به مخدوش شدن «رابطه مدرنيسم با كلاسيسيسم» و ديدگاه «انقطاعى و انفصالى» چه ربطى به موضوع بحث دارند؟ احتمالاً نويسنده جواب اين نحوه عبارت پردازى و آكندن نوشته خود با انتزاعات و اصطلاحات فرسوده اى نظير انكار «حركت پوينده تاريخ» و «وحدت ضدين» و «ضد تاريخيت» و «نقد علمى» و «چپ» و «راست» و مانند اينها را براى تأثير آنى گذاشتن بر اذهان مرعوب و جزم انديش به كار برده است، و اغلب هم نابجا و ظاهراً بدون اطلاع از مبانى و مبادى آنها، بى آن كه اين عناوين و كليشه ها در واقعيت موضوع تغييرى پديد آورد.

واقعيت اين است كه هر بحثى صلاحيت و اهليت مى خواهد، و بايد بگويم كه نويسنده جواب، به رغم آن چه وانمود مى كند، «اهل اصطلاح» نيست، و مثلاً فرق ميان «زبان روزمره و زبان معيار» را نمى داند؛ گيرم كلام خود را به عبارتى از مقدمه «فرهنگ عاميانه فارسى» ابوالحسن نجفى مستند كرده است. زبان روزمره- اگر منظور از آن زبان محاوره رايج يا زبان زنده گفتارى توده مردم باشد- يك چيز است و زبان معيار يك چيز ديگر؛ اگرچه در پاره اى از دقايق زبان عمومى تفكيك آنها از يكديگر به سادگى ميسر نيست. به عبارت ديگر تفاوت ميان مراتب زبانى- تفاوت ميان زبان محاوره رايج با زبان معيار- در نحوه كاربردهاى زبان يا نحو (بافت) جمله به وضوح مشهود است، و نمى توان اين مراتب زبانى را با يكديگر در يك تراز قرار داد. اما نويسنده جواب با ناديده انگاشتن اين تمايز، به سياق مألوف، حكم صادر كرده است كه زبان ترجمه به آذين «زبان معيار» است، و ظاهراً صفت «معيار» را فريفته، و احتمالاً در آن نوعى تفاخر و تفاضل يافته است، و چه بسا اگر معنا يا مرتبه «زبان معيار» را مى دانست آن حكم جزمى را صادر نمى كرد و بى محابا نمى نوشت: «آيا مدعيان باور ديگرى دارند؟

آنها زبان معيار آقاى به آذين را به عنوان زبان الكن و محدود كننده [كلمه مورد اشاره شاملو، در عبارتى كه از او در نقد ترجمه به آذين نقل كرده بودم، «مجدر» به معناى آبله دار نه «محدود»] تخطئه مى كنند؟ آيا اين حضرات، هنوز نمى دانند كه زبان الكن و محدود [مجدر]، زبان قلمبه و سلمبه نويس هاى عصر قاجارى بوده است؟» اولاً «زبان معيار»، از قضا، زبان محدودى است، و اين محدوديت در قياس با زبان زنده جارى در دهن مردم- همان زبانى كه شاملو در «دن آرام» به نحو هدايت شده و خيره كننده اى به كار برده است- كاملاً آشكار است. زبان يا نثر معيار ممكن است درست و خوانا و مفهوم باشد و از طريق آن بتوان به نقل خبر و گزارش و حتى نگارش مقاله و پژوهش پرداخت، اما زبان يا نثر رمان نيست؛ زيرا كه سطحى و فاقد معانى مجازى و كنايى است، و از همين رو «سبك» ندارد و نمى توان با آن تمايز زبان و لحن آدم هاى مختلف يك رمان را- آن چه زبان شناسان از آن به «جامعه شناسى زبان» تعبير مى كنند- به دست داد. به عبارت ديگر زبان يا نثر معيار «خنثى» است، بى طرف و غير خلاق است و ارزش زيبايى شناختى ندارد؛ به اين معنى نثر معيار ديده نمى شود، و اگر نثرى ديده شود معيار نيست.

اما از لحاظ اين بحث ، زبان «دن آرام» كه تابع نحو محاوره است، على الا طلاق با زبان معيار جور در نمى آيد، و چنان كه گفتم نمى توان با اين زبان امتياز و اختلاف زبان آدم هاى گوناگون رمان را، كه دلالت بر تفاوت دنياى آنها دارد، نشان داد. با اين توضيحات، به رغم نظر نويسنده، من براين عقيده نيستم كه زبان به آذين در ترجمه «دن آرام» مقصور به زبان معيار است؛ اگر چه من شخصاً زبان «اديبانه» او را كه به «لفظ قلم» و رگه اى از فخامت نوشته شده است، و خالى از «سهوالقلم» و «ضعف تأليف» هم نيست، نمى پسندم. (اگر كسانى مايل به مطالعه مقاله شاملو درباره زبان ترجمه «دن آرام» به آذين هستند من مرجع، يا سند، آن را مى دهم- «كتاب جمعه»، شماره ۱۹، سال ۱۳۵۸ و نيز «شناخت نامه احمد شاملو»، گردآورده جواد مجابى- تا خوانندگان خودشان درباره آن قضاوت كنند.)

ثانياً «زبان الكن و محدود[مجدر]» صرفاً به «زبان قلمبه وسلمبه نويس هاى عصر قاجارى» محدود نمى شود، و اين لكنت و زشت نمايى را در بسيارى از متون ادبى معاصر، خواه ترجمه و خواه تأليف، به وفور مى توان ديد. در حقيقت، به گمان من، ما با نوعى «بحران زبانى»، با نوعى ولنگارى و شلختگى در نثر داستانى معاصر، كه از زبان مايه ور و رنگين ما كمتر بهره اى ندارد،... مواجه هستيم. اما نكته اى كه لازم است در اين جا به آن اشاره بكنم اين است كه چرا شاملو، در مقام باقريحه ترين شاعر معاصر ما، چندين سال از واپسين سال هاى دردناك حيات خود را به ترجمه نزديك به دو هزار صفحه متن رمان «دن آرام» اختصاص داد؛ در حالى كه مى توانست با سرودن اشعارى گزيده و نغز ديوان يك عمر شاعرى خود را پربارتر كند. بار ديگر مايلم به خود كلام شاملو در اين باره اشاره كنم، و از هرگونه توضيحى درباره آن بپرهيزم: «من دن آرام را وسيله اى رام يافته بودم براى پيش نهاد زبان روايى به نويسندگان فارسى زبان.»

اما اين عبارت شاملو كه زبان «فضلا ... ربطى به زبان زنده و پوياى مردم ندارد» معناى كاملاً روشنى دارد و اشاره به «فضلا» نبايد حواس كسى را پرت كند، و اين نتيجه گيرى نويسنده جواب «كه واژه فضلا در كلام شاملو چندان عموميت پيدا مى كند و در بيان او چنان خلط مبحثى مى شود كه هم، كار همه فضلا و هم تمام آثار و ترجمه هاى به آذين زير سئوال مى رود» نادرست و موهوم است. به عبارت ديگر نويسنده جواب از يك طرف تفسير به رأى كرده است؛ يعنى همان طور كه دلش مى خواهد موضوع را تبيين و تفسير كرده است؛ يعنى نوع آشكارى از مصادره به مطلوب، و از طرف ديگر چون نسبت به كلام شاملو، و نيز متن مقاله من، اساساً نظر عنايت يا حسن توجهى نداشته است جهد كرده است كه به هر حال مخالفت خود را ابراز كند. من به هيچ روى اميدوار نيستم كه بتوانم با همچو تفكرى در نقد ادبى به توافق برسم، اگر چه مايلم در توضيح پاره اى از نكات چند مورد ديگر را براى خوانندگان يادآورى كنم. ظاهراً نويسنده جواب انتظار يا توقع داشته است كه من در مقاله خود هيچ اشاره اى به انگيزه شاملو از ترجمه «دن آرام» نكنم و اگر اسم مترجم نخستين «دن آرام» را مى آورم- كه به ضرورت به «فضل تقدم» او اشاره كرده ام- هم چون خود ايشان حتماً در حق او مبالغه كنم، و چون انتظار و توقع ايشان را برنياورده ام پس نوشته مرا نپسنديده است و آن را در جهت «تخريب فضلا و دانايان» دانسته است.

در حقيقت نويسنده نقد مى گويد كه نگارنده- يعنى من- اجازه ندارد آن چه را كه گفته است گفته باشد. ولى من بنا را بر اين نگذاشته بودم، و طبعاً به كسى هم تعهد نداده بودم، كه مقاله اى درباره «مقابله دو ترجمه» بنويسم و در نهايت ستايش فراوانى هم نصيب «مرجع» مورد پسند نويسنده نقد كنم. از نظر من، چنان كه در همان مقاله اشاره كرده بودم، ترجمه به آذين بر ترجمه شاملو فضل سبق دارد، اما تقدم فضل ندارد. از مقاله من مطلقاً اين مدعيات و احكام- «تقويت» يك «مرجع» و «از گردونه بيرون» انداختن «مراجع ديگر»- استنباط نمى شود؛ زيرا اصولا در بحث ادبى اين مفاهيم معنايى ندارد. نويسنده نقد اصل قضيه- يعنى «پيش نهاد زبان روايى» شاملو- را ناديده گرفته است. اصل قضيه را من در آن نوشته، به اقتضاى مقال، شكافته ام و در اين جا نيازى به تكرار آن نمى بينم. اما از نظر نويسنده جواب دريافت من از زبان روايى شاملو در حقيقت فرع قضيه است، و تراشيدن تعابير غلط از نوشته من، به ويژه تعبير تعريض به ترجمه نخست «دن آرام» به صورت اصل قضيه درآمده است.

از جمله تعابير ديگر نويسنده جواب اشاره به دادن القاب «زشت و ناروا»ى «مرحوم جلال آل احمد» به «احسان يارشاطر» و ذكر «به دار كردن مهدى حميدى شيرازى» است كه معلوم نيست چه دخلى به من دارد. نويسنده نقد مرا به چه متهم مى كند؟ «جنگ هاى مذهبى» و «مريد و مرادبازى» كدام است؟

مطلب به قدر كافى ساده و روشن است، و اگر كسى از لحاظ فهم خيلى در مضيقه نباشد دچار آن تعبيرات مجعول و گريز هاى موهوم نخواهد شد. من يادداشتى نوشته ام و منظور خود را، كه كاملاً پيدا است به مذاق نويسنده جواب خوش نيامده، شرح داده ام، و حالا اگر كسى بپرسد هدف من از آن نوشته چيست و بعد خودش نسبت به آن با سرسختى كين بتوزد آشكار است كه پرسش بى وجه و نامعقولى كرده است، چون از يك طرف وانمود مى كند كه در برابر نظرات تاريك من كه از هرگونه «تبليغ بيدارى» خالى است پرسشى را طرح كرده است و از طرف ديگر با قاطعيت- يا به تعبير خودش به «روش علمى»- جواب مرا، كه گويا به پرسش او پاسخ موافق نداده ام، با صدور احكام جزمى مى دهد. آن چه من گفته ام مسئله دشوارى نيست كه نويسنده جواب اين همه در برابر آن مقاومت كرده است.

واقعيت اين است كه من زبان روايى پيشنهادى شاملو را، كه نوعى «لفظ عوام» در مقابل «لفظ قلم» يا درآوردن «زبان گفتار» به هيئت «نوشتار» است، پسنديده ام؛ يعنى همان كيفيتى كه در نثر «فضلا»، كه دلالت بر اثر مكتوب دارد نه ملفوظ، ديده نمى شود يا به ندرت ديده مى شود. هر نسبتى كه من به شاملو داده ام از آثار او، دست كم از همين ترجمه «دن آرام»، پيدا است و چيزى نيست كه من خواسته باشم به او ببندم. من گمان مى كردم كه نوشته من، و اشاره گذران به نقد شاملو بر ترجمه «دن آرام» به آذين، زمينه را براى نوعى مقايسه فراهم بياورد، گيرم جاى بحث مستوفا كماكان باز است، و حرف من هم درباره ترجمه شاملو قطعى و نهايى نيست. پسنديدن يا نپسنديدن يك ترجمه حق طبيعى هر خواننده اى است، و كسى نمى تواند اين حق را از او يا هر كس ديگرى سلب كند. ولى البته اين نكته را مى توانم بفهمم كه براى پاره اى از اذهان هر تأييدى، ولو مشروط، از يك متن به معناى نفى يك متن ديگر و چه بسا به معناى هتك حرمت و حيثيت از صاحب متن ديگر است. با اذعان به حق آزادى بيان و انتقاد، در عصر ادبيات جهانى، هنوز بسيارند كسانى كه براى اينگونه وارسى ها و انتقاد ها آمادگى ندارند.

۲۷ ارديبهشت ۸۳

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
برشی از رمان منتشر نشده جامپالیری - هم نام

 

رمان هم نام ماجراى زندگى پسرى به نام گوگول است كه پدر بنگالى تبارش به دليل علاقه اى كه به نيكلاى گوگول نويسنده دارد، اسمش را گوگول مى گذارد. گوگول در آمريكا متولد مى شود و تقابل فرهنگى آمريكا و هند زندگى او را دستخوش اتفاقاتى مى كند. در برشى كه از اين داستان انتخاب شده، گوگول نوجوان براى اولين بار، حقايقى را از زبان معلم ادبياتش درباره گوگول روس مى شنود.

گوگول سوم دبيرستان را با اين واحدها شروع مى كند: زيست شناسى، تاريخ آمريكا، مثلثات پيشرفته، زبان اسپانيولى و ادبيات انگليسى. بچه ها سر كلاس ادبيات انگليسى، اتان فروم و گتسبى بزرگ و خاك خوب و نشان سرخ دليرى را مى خوانند. گوگول پشت تريبون، «فردا و فردا و فردا»ى مكبث را از برمى خواند. اين چند خط، تنها شعرى است كه تا آخر عمر از حفظ خواهد داشت. معلمش، آقاى لوسن، آدم لاغر و توپرى است، ظاهر تر و تميزى دارد، رك و بى ملاحظه است، با صداى كلفتى كه به قيافه اش نمى آيد موهاى بورش به قرمزى مى زند. چشم هاى ريز اما با نفوذى دارد و عينك دسته شاخى مى زند.

بچه هاى مدرسه مدام برايش حرف درمى آورند، يك وقتى با خانم ساگان، معلم فرانسه، ازدواج كرده و حالا سوژه هرجور شايعه و بدنامى است. هميشه شلوار ارتشى و پليور پشمى با رنگ هاى خالص مى پوشد: سبز، زرد، قرمز. سركلاس مدام از يك ليوان آبى لب پريده، قهوه هورت مى كشد و نيم ساعت كلاسش به آخر نمى رسد مگر اينكه وسطش معذرت خواهى كند و سرى بزند به اتاق معلمين، سيگار بكشد. با وجود قد و قواره كوتاهش، سركلاس، حضور مقتدر و گيرايى دارد. به بدخطى معروف است. روى ورقه هاى انشاى شاگردهايش، هميشه حلقه هاى قهوه اى فنجان قهوه و گهگاه حلقه هاى طلايى اسكاچ به چشم مى خورد. هر سال، اولين تكليفش نقد و بررسى داستان «ببر» بليك است و از دم به همه نمره ضعيف يا متوسط مى دهد. بعضى از دخترهاى كلاس با تمام وجود آقاى لوسن را مرد جذابى مى دانند و سخت خاطرخواهش هستند.

آقاى لوسن اولين معلم گوگول است كه گوگول نويسنده را مى شناسد و برايش اهميت قائل است. اولين روز كلاس، وقتى در ليست اسامى شاگردها رسيده بود به اسم گوگول با بهتى خوشايند، سرش را از پشت ميز بلند كرده بود. برعكس باقى معلم ها نپرسيده بود واقعاً اسمت همين است، نكند اسم فاميلت گوگول است، يا نكند كوتاه شده يك اسم ديگر باشد و مثل خيلى هاى ديگر به طرز احمقانه اى نپرسيده بود «ببينم، گوگول، نويسنده نبوده؟» به جاى همه اين كارها، اسم گوگول را به حالت كاملاً معقول و طبيعى صدا زده بود، درست همان طور كه گفته بود برايان، يا اريكا، يا تام، بى اينكه مكث كند، يا من و من كند، يا خنده اش را بخورد. بعد گفته بود: خب، پس لازم شد امسال حتماً «شنل» را بخوانيم، حالا يا «شنل»، يا «دماغ».

يك صبح زمستانى هفته بعد از كريسمس، گوگول سرميزش، پاى پنجره نشسته و برف كم جان و بى ثباتى را كه از آسمان مى بارد تماشا مى كند كه آقاى لوسن اعلام مى كند: «اين ثلث را مى خواهيم بگذاريم براى داستان كوتاه.» گوگول بلافاصله شست اش خبردار مى شود كه وقتش رسيده و دلش هرى مى ريزد پايين. آقاى لوسن به هر كدام از شاگردهاى رديف اول، شش جلد كتاب از داستان هاى كوتاه كلاسيك مى دهد كه بين بچه هاى پشت سرى پخش كنند. كتاب ها كهنه و مستعمل اند. كتاب گوگول، به خصوص خيلى درب و داغان است. ورق هايش گوشه ندارد و لكه هاى ريز و سفيدى، مثل كپك، سطح جلد را پوشانده. نگاهى به فهرست مى كند و اسم گوگول را مى بيند، بعد از فاكنر و قبل از همينگوى از ديدن اسم چاپ شده اش با حروف بزرگ، روى برگه هاى چروك كتاب، يكهو بى هيچ دليل خاصى، غصه اش مى گيرد. انگار عكسى از خودش را ديده باشد كه در آن خيلى بد افتاده باشد و حالا مجبور باشد با حالت حق به جانب بگويد «من كه اصلاً اين شكلى نيستم.» از يك طرف دلش مى خواهد دست بلند كند اجازه بگيرد برود دستشويى، از يك طرف دلش نمى خواهد كمترين توجهى را به خودش جلب كند.

براى همين همان جا كه هست مى نشيند و سعى مى كند با هيچ كدام از بچه ها چشم تو چشم نشود. سرش را مى اندازد پايين و آهسته كتاب را ورق مى زند. صاحبان قبلى كتاب، كنار اسم چند تا از نويسنده ها، با مداد ستاره زده اند، ولى اسم نيكلاى گوگول هيچ ستاره اى ندارد. روبه روى اسم هر نويسنده، اسم يك داستان است. داستان روبه روى گوگول، «شنل» است. اما آقاى لوسن تا آخر كلاس هيچ اسمى از گوگول نمى برد. و در عوض «گردن بند» گى دو موپاسان را مى دهد بچه ها به نوبت با صداى بلند بخوانند. گوگول گانگولى كم كم اميدوار مى شود. آقاى لوسن شايد اصلاً تصميم ندارد سراغ داستان گوگول برود، شايد قضيه به كلى يادش رفته. ولى همين كه زنگ مى خورد و بچه ها از سر ميزها بلند مى شوند، آقاى لوسن دست بلند مى كند و رو به بچه ها كه راه افتاده اند طرف در كلاس داد مى زند «براى فردا، داستان گوگول را بخوانيد.»

روز بعد، آقاى لوسن مى رود پاى تخته و درشت مى نويسد «نيكلاى واسيليويچ گوگول»، دورش مستطيل مى كشد، بعد تاريخ تولد و مرگ نويسنده را هم توى پرانتز اضافه مى كند. گوگول كلاسورش را باز مى كند و با بى ميلى از نوشته هاى تخته يادداشت برمى دارد. پيش خودش فكر مى كند حالا خيلى هم عجيب و غريب نيست، گيرم تو كلاس كسى به اسم ارنست نباشد، ويليام كه هست. گچ، توى دست چپ آقاى لوسن روى تخته تند پيش مى رود، ولى خودكار گوگول توى دستش عقب مى افتد. ورقه هاى كلاسورش همچنان سفيد مى مانند ولى باقى بچه ها تند و تند، ورقه ها را با نكاتى از زندگى نويسنده _ كه احتمالاً به زودى در امتحان بعدى، سئوال مى شود _ سياه مى كنند: متولد ۱۸۰۹ در ولايت پولتاوا در يك خاندان متوسط از قزاق هاى اوكراين. پدرش يك زمين دار جزء بود و دستى در نمايشنامه نويسى داشت و زمانى كه گوگول شانزده ساله بود، درگذشت. گوگول پس از تحصيل در انجمن ادبى نژين، به سال ۱۸۲۸ به سن پيترزبورگ رفت و در ۱۸۲۹ به استخدام دولت درآمد.

ابتدا در قسمت امور عام المنفعه وزارت كشور مشغول شد و سپس، در سال ۱۸۳۰ به قسمت املاك خاندان سلطنتى وزارت دادگسترى انتقال پيدا كرد. يك سال بعد يعنى سال ۱۸۳۱ به تدريس تاريخ روآورد. نخست در كانون بانوان جوان و سپس در دانشگاه سن پيترزبورگ. در بيست و دو سالگى با الكساندر پوشكين دوستى گرمى به هم زد. ۱۸۳۰، اولين داستان كوتاهش را منتشر كرد. سال ۱۸۳۶، نمايشنامه كمدى بازرس را در سن پيترزبورگ به روى صحنه برد و چون استقبال كم شور مردم را ديد، مايوس شد و روسيه را ترك كرد. دوازده سال بعد را در پاريس و رم و چند شهر ديگر زيست و طى همين مدت، اولين جلد رمان نفوس مرده را كه بهترين اثرش شمرده مى شود، تاليف كرد.

آقاى لوسن لبه ميز مى نشيند، پا روى پا مى اندازد، دفترچه يادداشت زردرنگش را چند بار ورق مى زند. كنار دفترچه، زندگينامه خود نويسنده است، كتاب قطورى به اسم نفس منزوى. آقاى لوسن چند جاى كتاب را با كاغذ علامت گذاشته.

آقاى لوسن مى گويد «نيكلاى گوگول به هيچ وجه يك آدم معمولى نيست. امروز او را يكى از برجسته ترين نويسنده هاى روس مى دانند، ولى وقتى زنده بود، هيچ كس حرفش را نفهميد، خودش هم از همه بدتر. شايد بتوانيم بگوييم گوگول مجسمه اصطلاح «نابغه غيرعادى» است. زندگى گوگول در يك جمله سقوط بى وقفه به طرف جنون و ديوانگى بود. نويسنده اى به اسم ايوان توگينف در توصيفش مى گويد موجودى باهوش، نامتعارف و مريض احوال. گفته مى شد هاپوكندريا گرفته، يعنى خيال مى كرد هميشه مريض است. آدمى بود به شدت سرخورده و شكاك. دچار حمله هاى حاد افسردگى مى شد و مردم او را يك ماليخوليايى تمام عيار مى دانستند. در روابط اجتماعى اش مشكل داشت. هيچ وقت ازدواج نكرد؛ نه زنى، نه بچه اى حتى عموماً معتقدند كه وقتى مرد، هنوز پسر بود.»

از پس گردن گوگول، هرم گرما به گونه ها و گوش هايش مى رود. هر بار كه اسم گوگول را مى شنود، آهسته خودش را جمع و جور مى كند. پدر و مادرش هيچ كدام اينها را برايش نگفته اند. به همكلاسى هايش نگاه مى كند كه كاملاً بى اعتنا، سرشان را انداخته اند پايين و حرف هاى آقاى لوسن را يادداشت مى كنند. آقاى لوسن رو به تخته، از بالاى شانه اش نگاه مى كند و خط درهم برهمش، تخته را پر مى كند. گوگول يكباره از دستش عصبانى مى شود. حس مى كند آقاى لوسن يك جورايى بهش خيانت كرده.

آقاى لوسن مى گويد: «دوران پربار فعاليت ادبى گوگول حدود دوازده سال طول كشيد. بعد گوگول به بن بست ذهنى رسيد و بفهمى و نفهمى فلج شد. سال هاى آخر عمرش با حال وخيم جسمى و رنج و عذاب روحى عجين بود. گوگول كه ديگر از برگشت سلامتى و منبع الهام و خلاقيتش نااميد شده بود به چشمه هاى آب معدنى و آسايشگاه هاى جورواجور پناه برد. در سال ۱۸۴۸ سفرى زيارتى به سرزمين فلسطين كرد و بالاخره به روسيه برگشت. سال ۱۸۵۲ كه ديگر پاك سرخورده شده بود و خودش را در نويسندگى، شكست خورده مى ديد، از تمام فعاليت هاى ادبى دست كشيد. تمام كارهاى گذشته اش را حاشا كرد و تمام نسخه هاى دستنويس جلد دوم نفوس مرده را سوزاند. بعد خودش را به اعدام محكوم كرد و آب و غذا را به خودش حرام كرد و اين آغاز خودكشى تدريجى اش بود.

يكى از شاگرداها از ته كلاس مى گويد: «واه واه! چه كارى! كه چى مثلاً.»

چند تا از بچه ها زيرچشمى به اميلى گاردنر نگاه مى كنند كه توى مدرسه چو افتاده بى اشتهايى عصبى دارد. آقاى لوسن، دستش را بالا مى برد و دنباله حرفش را مى گيرد... دكترها براى برگرداندنش به دنيا هر چه از دست شان برمى آمد، كردند. روز قبل از مرگش، گذاشتندش توى وان آب گوشت. روى سرش كاسه كاسه آب يخ ريختند. هفت تا زالو انداختند به دماغش. دست هايش را ميخ كرده بودند به زمين تا نتواند زالوها را كنار بيندازد.»

بچه هاى كلاس، غير از يك نفر، هم صدا بنا مى كنند به واى و ووى كردن و آقاى لوسن مجبور مى شود صدايش را خيلى بالا ببرد. گوگول مات و مبهوت به ميزش نگاه مى كند، اما چيزى نمى بيند. حتم دارد الان گوش تمام بچه هاى مدرسه حرف هاى آقاى لوسن را مى شنوند. حتم دارد صداى آقاى لوسن از توى همه بلندگوهاى مدرسه پخش مى شود. سرش را خم مى كند روى ميز و طورى كه جلب توجه نكند، محكم گوش هايش را مى گيرد. ولى باز صداى آقاى لوسن را مى شنود. آن شب، ديگر به كلى از هوش رفته. آن قدر ضعيف شده كه مهره هاى پشتش از روى شكمش پيدا است. «گوگول چشم ها را مى بندد. دلش مى خواهد رو به آقاى لوسن داد بكشد «تو را به خدا تمامش كن!» زير لب مى گويد: «تو را به خدا تمامش كن.» ناگهان همه جا ساكت مى شود. گوگول سرش را بلند مى كند. آقاى لوسن گچ را مى اندازد روى لبه تخته و مى گويد «الان برمى گردم» و مى رود بيرون سيگار بكشد.

شاگردها كه ديگر به اين روال عادت كرده اند، بنا مى كنند به حرف زدن. غرغر مى كنند كه «شنل» چقدر طولانى بوده و با چه جان كندنى خودشان را تا آخر داستان كشيده اند. زبان مى آيند كه اسم هاى روسى از بس سخت است، هميشه سرسرى از روشان در مى شوند. گوگول لام تا كام چيزى نمى گويد. داستان را نخوانده كمااينكه لاى كتابى را كه پدرش كادوى تولد داده هم هيچ وقت باز نكرده. ديروز، بعد از كلاس كتاب مجموعه داستان را ته قفسه اش توى راهرو مدرسه انداخته بود و نتوانسته بود به خودش بقبولاند كه با خودش به خانه ببرد. معتقد است كه خواندن داستان، يعنى باج دادن به هم نامش، يك جورايى و به رسميت شناختن اش.با اين حال، وقتى غرولند همكاسى ها را مى شوند، طورى جبهه مى گيرد كه انگار به داستانى كه خودش نوشته، بد و بيراه مى گويند.

آقاى لوسن برمى گردد و باز مى رود روى ميز مى نشيند. گوگول اميدوار است بخش مربوط به زندگينامه تمام شده باشد مگر مى شود چيز ديگرى هم مانده باشد؟ ولى آقاى لوسن كتاب نفس منزوى را برمى دارد و مى گويد «لحظه هاى آخر زندگى اش را اينجا خوب تعريف كرده.» اواخر كتاب را مى آورد و از رو مى خواند: «پاهايش يخ كرده بود. تاراسنكف يك بطرى آب جوش در بسترش گذاشت ولى آن هم افاقه نكرد. او داشت مى لرزيد. رفته رفته عرق سردى روى صورت نحيف اش نشست. پاى چشم هايش، حلقه هاى كبود پديدار شد. نيمه هاى شب دكتر كليمنتف، دكتر تاراسنكف را مرخص كرد. براى راحتى مرد محتضر، به او مسهل خوراند و دور تا دور بدنش چند قرص نان داغ چيد.

گوگول ناله هاى ضعيف اش را از سر گرفت. ذهن خاموشش سرتاسر شب آشفته و پريشان بود. زيرلب گفت: «د يالا! پاشو راهش بنداز. پاشو آسيا رو راه بنداز.» بعد همان اندك رمقش را هم از دست داد. چهره اش گود افتاد و كبود شد. صداى نفس هايش به سختى شنيده مى شد. به نظر مى رسيد رفته رفته راحت مى شود، لااقل ديگر عذاب نمى كشيد. سرانجام صبح روز ۲۱ فوريه سال ۱۸۵۲، نيكلاى گوگول، در حالى كه هنوز پا به چهل و سه سالگى نگذاشته بود، نفس آخر را كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.»
 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
بررسی رمان دمیان اثر هرمان هسه
 

 


 
 

على تحصيلى: چندان به دور از انتظار نيست، اگر آشنايان با برخى از آثار هرمان هسه، در نخستين نگاه، درونمايه برخى كارهاى او به ويژه «سيذارتا» را ماهيتاً شرقى استنباط كنند و هسه را صرفاً در زمره نويسندگانى در نظر آورند كه از عرفان شرق تاثير زيادى پذيرفته اند. ولى واقعيت اين است كه ترجمه هاى موجود از «دميان» نيز با زياده روى در اينگونه تحليل ها همين برداشت كليشه اى را به ذهن متبادر مى كند. مترجمان به زعم خود برداشت ويژه اى از درونمايه نظرى اين اثر هرمان هسه داشته اند كه اين امر در برخى موارد، ناخواسته خواننده را از درك منظور واقعى نويسنده اثر دور مى سازد. بديهى است كه ارزيابى سطحى ثمرى براى خوانندگان نخواهد داشت، جز آنكه برداشتى كليشه اى و درخور ذوق و درك عوام را رايج سازد و سكه بحث تحليلى را از رواج بيندازند.

مثلاً يكى از مترجمان در مقدمه ترجمه خود از «دميان» ضمن برشمردن آثارى نظير «سيذارتا»، «نرگس و زرين دهن» و «سفر به شرق» در كنار رمان دميان، آورده است: «تمامى اين آثار تفحص و كنكاشى است در ظرايف روح انسان برپايه تفكرى كه زادگاهش شرق است _ يعنى اشراق و درون نگرى كه پيوسته ذهن عارفانه او را به خود مشغول داشته بود» (ص۸) و يا مثلاً در جايى ديگر مى نويسد: «هسه در اكثر داستان هايش ما را به اين نتيجه مى رساند كه همه از يك كل جدا شده ايم و باز به او برمى گرديم و اين گوياى چيزى جز همان انديشه وحدت وجود در عرفان شرق نيست.» (ص۱۰) بدون شك ساده انگارانه است، اگر تصور شود كه هرمان هسه تمام قريحه نويسندگى اش را در رمان دميان به كار گرفته است، تا با الهام از عرفان شرق اثرى بيافريند و دوران كودكى و نوجوانى خود را شرح دهد. اين رمان با تمام ويژگى هايش بى ترديد در قالب افكار و نظرات مطرح در قرون اخير در اروپا آفريده شده است، با روح فكرى مسلط در زمان خلق اثر به ويژه در آلمان همخوانى دارد و به رغم برخى شباهت ها در درون نگرى ها، نمى توان آن را يكسره به افكار صوفيانه در شرق مربوط دانست.

هسه نيز همانند هنرمندان ديگر از مناقشات فكرى و ذوقى عصر خود به ويژه در آلمان به دور نبوده است. از اين رو نوشته حاضر بر آن است تا نشان دهد كه هسه در خلق اثرى چون دميان علاوه بر تاثيرپذيرى از روح هنرى زمان خود در جامعه آن روز آلمان، به ميزان زيادى از نظرات روانشناختى ژرف گرا كه توسط فرويد و يونگ مطرح شدند، بهره برده است.

هسه در هنگام خلق «دميان» نه تنها قايل به ديدگاهى رايج در برخى محافل فكرى در آلمان بود، مبنى بر اينكه، دگرگونى كيفى در يك جامعه تنها از طريق متحول شدن شخص ميسر است، بلكه به نوعى سعى داشت تا ديدگاه برگرفته از نگرش هاى روانكاوانه را در اين اثر خود منعكس سازد.

• هسه و مهم ترين آثارش

هسه حتى پيش از شروع جنگ جهانى اول در جامعه آلمان نويسنده ناآشنايى نبود و در خلق چندين اثر ادبى به موقعيت هايى نيز نايل شده بود. در آن سال ها رمان هايى نظير پتركامن زيند (۱۹۰۴)، زيردنده هاى چرخ (۱۹۰۶)، داستان هايى چون: همسايه ها (۱۹۰۸) گرترود (۱۹۱۰) و همچنين اشعار فراوانى از او باعث شهرت او بودند. سال هاى جنگ براى هسه علاوه بر حوادث ناگوار اجتماعى، با ناملايمات شخصى نيز توام بود. در ۱۹۱۶ پدر او درگذشت. در همان سال ناراحتى هاى گوناگون عصبى در خانواده اش بروز كرد. همسر و پسر بزرگش به علت مشكلات روانى تحت مداوا قرار داشتند. خود هسه نيز از درگير شدن در بحران روانى بر كنار نماند و به همين خاطر نيز در جلسات روان درمانى روانكاو مشهور آلمان برنهارد لانگ كه از مريدان يونگ، «روانشناس ژرفانگر» بود، حضور پيدا مى كرد تا بر بحرانى كه دامن گير وى بود فائق شود.

زمان پس از جنگ اول جهانى براى او دوره پركارى بود. علاوه بر رمان هاى «دميان» (۱۹۱۹) و «سيذارتا» (۱۹۲۲) مقالات و اشعار زيادى از او انتشار يافت. او در اين سال ها موفق به خلق مشهورترين رمان هايش شد: «گرگ بيابان» (۱۹۲۷)، «نرگس و زرين دهن» (۱۹۳۰). در رويداد هاى پيش از به قدرت رسيدن نازى ها، مواضع صلح جويانه او از طرف محافظه كاران به باد انتقاد گرفته شد. اگرچه در زمان نازى ها در صف نويسندگان ممنوع القلم قرار نداشت، ولى موفق شد فاصله خود را با مواضع مسلط دولت حاكم حفظ كند. به طورى كه فعالان ضدحكومت نازى ها و مخالفين هيتلر هيچ گاه در او با چشم متحدهيتلر نمى نگريستند. درسال ۱۹۴۶ جايزه ادبى به او اعطا شد. هسه در اوت ۱۹۶۲ درگذشت.

• مكاتب رايج و مسلط ادبى در آلمان قبل و پس از جنگ اول جهانى

در آستانه قرن بيستم ميلادى آلمان آن سال ها تحت تاثير اشعار ريلكه (۱۹۲۶_ ۱۸۷۵) نمايشنامه هاى شنيتسلر (۱۹۳۱ _ ۱۸۶۲) رمان هاى هاينريش مان (۱۹۵۰- ۱۸۷۱) و برادرش توماس مان (۱۹۵۵- ۱۸۷۵) و داستان هاى كافكا (۱۹۲۴- ۱۸۸۳) و آثار هسه قرار داشت. در آن سال ها هنر و ادبيات نقشى بى مانند و تعيين كننده بر چهره آلمانى زدند و عصرى فرهنگى آفريدند. اين سال ها همچنين مصادف بود با پژوهش هاى زيگموند فرويد در مورد جنبه هاى ناآگاه زندگى روحى، روانى فرد. فرويد كه صحت و درستى جست وجوى حقيقت را كارى بسيار دشوار، عبث و به مثابه تيرى در تاريكى مى ديد، تصميم به ايجاد سيستمى گرفت كه روانشناسى را از بلاتكليفى برهاند و به مسائل مطروحه بى شمار پاسخى قانع كننده بدهد. او در آغاز راهى بود كه بعد ها تاثير بسيارى بر فعاليت هاى ادبى در سراسر جهان گذاشت. از طرف ديگر برخى از شاعران و نويسندگان آلمانى، عمدتاً تحت تاثير نقاشان آن عصر، بيشتر به بازتاب تمايلات و احساسات درونى خود گرايش داشتند.

از اين رو در فعاليت هاى ادبى تجارب و ادراك درونى خود را به شكل هاى بحث برانگيزى به بيرون انعكاس مى دادند و به برانگيختن احساسات دامن مى زدند. از اين رو، از سال ۱۹۱۱ اين دسته از شاعران و نويسندگان نظير برخى نقاشان به اكسپرسيونيست ها شهرت يافتند. اكسپرسيونيست ها غالباً نويسندگان و روشنفكران جوانى بودند كه سعى داشتند تا در وراى ظاهر آرام سال هاى به ظاهر پرثبات دوران اوليه آغاز قرن بيستم، صورتك ظاهرى عصر خود را كنار بزنند و به اعماق جامعه اى بنگرند كه جنبه هاى اخلاقى آن در پرده اى از ابهام قرار داشت. اكسپرسيونيست ها در عين بى توجهى به غليان هاى سياسى، اجتماعى، در تغيير فردفرد آحاد جامعه آخرين شانس را مى ديدند كه بتوان با آن بشر و جهان را از ورطه سقوط رهانيد. بر چنين زمينه فكرى مساعدى، افكار فرويد به حوزه هنر و ادبيات راه يافت و به بار نشست. فرويد كه به رغم برخوردارى از قلمى توانا، پرواى علمى بودن كار خود را داشت و از قلمفرسايى بيشتر امتناع مى كرد، با اقبال هنرمندان و نويسندگانى نظير هسه مواجه شد و مثل آن بود كه گويى از قلمى زرين برخوردار شده است. انديشه اش به سرعت ريشه دواند و با نيروى حياتى بيشتر و سرشار از زندگى گسترش يافت. ناگفته نماند كه طيف هاى گوناگونى از شاعران و نويسندگان در شمار اكسپرسيونيست ها محسوب مى شدند.

مثلاً در حالى كه كافكا در اكثر آثارش روى ناتوانى و بيهودگى عمل انسان انگشت مى گذاشت، هسه قائل به اين انديشه بود كه جهان تنها زمانى روى سعادت به خود مى بيند كه انسان به نيكى و خرد روى آورد. اكسپرسيونيست ها روى تكامل انسان بدون نگرش قدسى و آرمانى به ارزش هايى چون علم، حقيقت، آزادى و پيشرفت تاكيد مى كردند. آنها روى هم رفته در كارهاى خود مى كوشيدند كه جنبه هاى انسانى را در انسان ها بازشناسند، آن را برانگيزانند، پيرايش كنند و شكوفا سازند. مثلاً به احساس ها و شادى هاى ساده كه براى انسان ها نيكى و صميمت به ارمغان مى آورد، بها مى دادند. اين فكر نزد آنها رفته رفته از وضوح بيشترى برخوردار مى شد كه انسان تنها توسط انسان به ساحل نجات راه مى يابد و نه توسط عوامل اثر گذار در پيرامون او. اين اختراعات پيشرفت هاى بيرونى و قوانين نوظهور نيستند كه عمده ترين و تعيين كننده ترين نقش را در سعادت بشر ايفا مى كنند، بلكه خود انسان و تمايلات او راهگشا هستند. عدم وجود انسجام نظرى به روشنى در بين اكسپرسيونيست ها مشهود بود.

هر چند اكسپرسيونيست ها امور را قابل تغيير مى دانستند و بر سر تحقق پذيرى آن بحث مى كردند، ولى مشخص نبود كه آيا براى آن امور ماهيتى طبيعى يا تاريخى قائلند. از اين رو، برخى منتقدين به اكسپرسيونيست ها خرده مى گرفتند كه سرخورده از قدرت و سياست به روانشناسى و ضمير ناخودآگاه روى آورده اند. تاريخ و فلسفه سياسى را وانهاده و به جاى آن به چند نفر سرخورده مردم گريز پرداخته اند. اكسپرسيونيست ها نيز به نوبه خود، با ابطال اين مفهوم كه آينده را مى توان به طور علمى و با اتكا به قوانين تاريخ پيش بينى كرد، مفهوم جامعه اى را كه كاملاً طبق نقشه و برنامه اداره شود رد و طرد مى كردند و نتيجه مى گرفتند كه تاريخ جز آنچه انسان به آن تحميل مى كند، معنايى ندارد. بديهى است كه پيگيرى اين مناقشه نظرى خارج از چارچوب اين نوشتار است. به هر حال تاييد عنصر آگاهى در فرآيند انسانى تر شدن زندگى را بسيارى از متفكران از وجوه ارزشمند ديدگاه آن دسته از اكسپرسيونيست ها به جهان و انسان دانسته اند، كه دگرگونى را امرى عينى مى پنداشتند و نه آرمانى.


• ديدگاه هاى نظرى هسه و تحليل روانشناختى رمان دميان

همان طور كه پيش از اين اشاره شد، مشكلات روحى _ روانى موجود در افراد خانواده و نيز بحران روحى خود هسه، موجبات آشنايى او با روانكاو مشهور «برنهارد لانگ» و از اين راه آشنايى با نظرات فرويد و يونگ را فراهم آورد. آشنايى با روانشناسى او را به لحاظ ذهنى عميقاً تحت تاثير قرار داد و در كار هاى هنرى چشم انداز هاى خلاقانه جديدى را به سوى او گشود.

از اين رو دميان را بايد به منزله حاصل آشنايى هسه با درونمايه و روش هاى مكتب تجزيه و تحليل روانى دانست، به ويژه اگر در نظر بگيريم كه موضوعاتى نظير تعارضات دوران كودكى، تعارض جنسى شخصيتى و رشد فردى از جمله مواردى هستند كه در روانكاوى، بيش از هر مكتب ديگرى مورد بحث و گفت وگو قرار گرفته اند.

در سايه اين ملاحظات مى توان به روشنى پى برد كه ايده و انگيزه اصلى هرمان هسه از خلق اين اثر، شكل هنرى بخشيدن به نوعى برداشت از مفهوم فردگرايى است. نظراتى كه فرويد و يونگ وضع كردند، هم به لحاظ موضوعاتى كه مطرح شدند و هم از نظر بيان، فوق العاده آلمانى هستند. فهم دميان بيرون از متن مناقشه هاى روشنفكران آلمانى دشوار است. حال چگونه است كه اين انديشه ها را نزد صوفيان هزار سال پيش مى بينند، بايد گفت كه اين ديدگاه از استدلال و تحليل به دور است. كوتاه و مختصر مى توان گفت كه «خودشكوفايى همه انسان ها» در مركز توجه آموزه هاى يونگ قرار دارد. يونگ تك تك انسان ها را مورد خطاب قرار مى دهد و آنها را فرامى خواند: «آنچه را كه در خود داريد، شكوفا سازيد!» به زعم يونگ، رسيدن به خودشكوفايى از راه فرديت يافتن ميسر است. در پروسه فرديت يافتن، انسان خود را از ناهشيارى جمعى (كهن الگوها، انگاره ها وتصاوير ذاتى كه در همه فرهنگ ها موجود است)، رها مى كند. بنا به نظريه يونگ ناخودآگاه جمعى در هر فرد وجود دارد و از ماهيتى غيرفردى برخوردار است و نسبت به ناهشيار فردى در وضعيت عميق ترى قرار دارد.

احتمالاً با تكيه بر اين بخش از آموزه هاى يونگ است كه هسه در آغاز رمان دميان، هنگامى كه به دوران كودكى راوى داستان يعنى «اميل سينكلر» مى پردازد، مى گويد: «اين داستان را تنها در صورتى مى توانم نقل كنم كه زمانى دراز به گذشته باز گردم. اگر امكان مى داشت به نخستين سال هاى كودكيم و به زمان نياكانم نيز باز مى گشتم.»۱ در حالى كه ناخودآگاه جمعى هيچ گاه به سطح هشيار نمى آيد، ناهشيار فردى در وضعيت ديگرى است و مى تواند در معرض خودآگاهى قرار گيرد. يونگ بر آن است كه ناهشيارى شخصى نه تنها شامل رويدادهايى است كه حكايت از صدمات روحى فايق نيامده دوران كودكى دارد، بلكه همچنين جنبه هاى سازنده اى را دربر مى گيرد كه شخص، در صورت واقف شدن بر آن، مى تواند از آن در راه رشد و كمال بعدى شخصيتى خويش بهره مند شود.

بديهى است فرض شود، كه نوشته حاضر مخاطبانى را مدنظر دارد كه رمان دميان را خوانده و اندك آشنايى با مفاهيم روانشناختى دارند و نسبت به مفاهيم خودآگاه و ناخودآگاه نيز بيگانه نيستند. از اين رو برخى توضيحات به نهايت اختصار ارائه شده است. در مورد ناخودآگاه يا ناهشيار يادآور مى شويم، كه يونگ اصل و اساس اين ايده و مفاهيم را از فرويد پذيرفته است. فرويد جهان ذهنى انسان را در دو قلمرو با ويژگى هشيار و ناهشيار تصور مى كرد. او معتقد بود كه انسان ها را در سطح هشيارى مى توان با زبان روزمره، با كلمات و جملاتى رايج فهميد، ولى زبان دنياى ناهشيار افراد زبان ديگرى است. در قلمرو ناهشيار بيشتر با زبان تصاوير، استعاره و به گونه اى نمادين مى توان به دنياى درون افراد راه يافت. درك زبان ويژه قلمرو ناهشيار به منزله كليدى است كه با توسل به آن مى توان به رازهاى پديده هاى ناهشيار نزديك شده و آن را گشود. مادامى كه به اين زبان احاطه نداريم، قادر به تفسير مناسب افكار و اعمال ناهشيار نخواهيم بود.

از آنجايى كه ذهن انسان در دو قلمرو با دو زبان متفاوت از يكديگر فعاليت دارد، درست از اين رو ما نيز بايد قادر باشيم تا هر شعر و داستانى را به دو گونه متفاوت بخوانيم و بفهميم. ابتدا به روساخت داستان توجه مى كنيم، سپس به كمك زبان ديگر به ژرف ساخت آن مى پردازيم، تا از اين راه به معناى ژرف تر آن راه يابيم و به مقاصد تلويحى، سايه اى و برون فكنانه آن پى ببريم. بدين ترتيب پرواضح است كه امروزه در پردازش شعر و داستان به كمك رويكردهاى روانشناختى در پى همان مقاصدى هستيم كه سابق بر اين در متون كهن به كمك هرمنوتيك دنبال مى شد و تقريباً هم با شرايط مشابه. به اين معنى كه اهميت تفسير امرى نسبى در نظر گرفته مى شود و هيچ چيز قدر مسلم به حساب نمى آيد و يقين دانسته نمى شود.

خواننده كتاب دميان را كه باز مى كند، در همان بالاى صفحه اول با جمله جداگانه اى از نويسنده مواجه مى شود: «من فقط خواستم آن طور كه در كنه وجودم هستم، زندگى كنم. چرا اين كار آنقدر مشكل بود؟»۲

تصور كنيد، زمانى كه هسه اين جمله را مى نوشت، توسط دوستانش به او توصيه مى شد كه به جاى اين دو سطر، جمله اى از يونگ بياورد. به نظر شما او كدام جمله را برمى گزيد، كه با جملات فوق همخوانى داشته باشد؟ آيا جمله «آنچه را كه در خود دارى، شكوفا ساز» منظور او را نمى رساند؟ رمان دميان، همانند يك سمفونى موتسارت يا بتهوون كه گاه قطعات سه يا چهارگانه مفصل آن با ويژگى هاى خاص تنظيم يافته اند، قطعاتى كه اگرچه در ظاهر مجزا از يكديگرند ولى در واقع به گونه اى دلپذير با هم مرتبطند، بخش هاى گوناگون يك داستان و مباحث نظرى را در برمى گيرد. همان گونه كه موومان اول سمفونى، كه سونات ناميده مى شود، شاعرانه ترين بخش آن را تشكيل مى دهد و به گونه اى هدفمند با تلون و گوناگونى حيرت انگيزى تم آن در تمام سمفونى سيطره دارد و با تغييراتى در بخش هاى بعدى سمفونى ديده مى شود، همان طور در رمان دميان نيز جمله فوق از اهميت بسزايى برخوردار است. خلاصه كلام و جوهر كل كتاب است.

در اين جمله يونگ فرد انسانى را مورد خطاب قرار مى دهد (البته نه فرد به مفهوم زيست شناختى آن، كه به منزله نمونه واحدى از نوع خود محسوب مى شود، بلكه فرد انسانى مستعد و با فرهنگ، به عنوان فرديتى انديشه ورز با توان خودآگاهى كه در مفهوم زيست شناختى نوع ادغام نمى شود، بلكه در كسوت فردى اجتماعى، خود را باز مى يابد) و او را به اعتلاى شخصيت خويش فرا مى خواند: «آنچه را كه در خود دارى، شكوفاساز!» اميل سينكلر، يكى از سه شخصيت اصلى رمان، داستان زندگى اش را از كودكى و نوجوانى بازگو مى كند. ترس ها و نيازها، شادى ها و كاميابى هاى زندگى اش را تا زمان درآمدن در صف بزرگسالان، با خواننده در ميان مى گذارد. اميل فرزند كوچك يك خانواده متوسط شهرى، زندگى ساده و آرامى را در عين برخوردارى از عشق و علاقه افراد خانواده اش مى گذراند. دنياى قشنگ ولى كوچك و محصورى دارد. روزگار را در وابستگى عاطفى به خانواده مى گذراند و هنوز قادر نيست بين خود و افراد خانواده اش تمايز روشنى قائل شود. در راه سر برآوردن از محفل انس و حمايتگر خانوادگى رغبت چندانى نشان نمى دهد و در آغاز حتى با بى ميلى در آن راه گام برمى دارد.

تا آن كه در آشنايى با نوجوانى به نام فرانس كرومر، كه چند سالى از او بزرگ تر است، حوادث و تجاربى روى مى دهد كه در دنياى ذهنى كوچك و سرشار از مهر او همچون ضربه هولناك روحى استنباط مى شود. اميل در تماس با فرانس كرومر كه در محله هاى نازل تر شهر پرورش يافته است قرار مى گيرد. محيطى كه براى اميل كوچك، جذابيت دارد. زبان اميل تحت تاثير فرانس به دروغگويى باز مى شود و در خانه گاهى به سرقت هاى كوچك دست مى زند، در حالى كه خود از اين وابستگى به فرانس رنج مى برد. لازم به يادآورى است، يكى از مواردى كه در رويكرد روانكاوانه به پديده هاى زندگى و تجارب انسان قابل انتظار است، دنبال كردن ردى از يك ضربه روحى است. باز هم به دور از انتظار نيست كه دنياى ظريف و حساس يك كودك ظريف و شكننده است و «خود» او بى دفاع بر سر دوراهى قرار مى گيرد: بازگشت به آغوش والدين و پناه بردن به جهان شيرين و مانوس سابق كه حالا ديگر تنگ و كمى كودكانه است يا جستن راهى براى مواجهه با ضربه هولناك.

اميل مدت مديدى با اين تعارض دست و پنجه نرم مى كند. او بعدها با نگاهى به گذشته، آن ضربه روحى را موجب بيدارى و به خود آمدن و در نهايت به خود رسيدن و فرديت يافتن مى داند، اگرچه تجربه اى جانكاه بوده است. از خوش شانسى درگيرودار مواجهه با آن تجربه هولناك با دميان آشنا مى شود. دميان چند سالى از او بزرگ تر است و در نتيجه مثل او بچه نيست. اميل اين احساس را دارد كه دميان مى تواند در راه خودآگاهى و بهره مند شدن از يك «من» قوى تر به او يارى رساند. دميان كه چهار سال از اميل بزرگ تر است، پسر بيوه ثروتمندى به نام خانم افا است. رفتار توام با اعتماد به نفس او در مدرسه با اقبال همشاگردى ها مواجه مى شود. اين دو پسربچه روزى پس از يك كلاس مشترك در راه بازگشت به خانه با يكديگر هم مسير مى شوند و باب آشنايى باز مى شود.

دميان به اميل پيشنهاد مى دهد كه مسافتى را با هم طى كنند. در فصل هاى بعدى رمان مى بينيم كه آنها نه تنها قسمتى از مسافت خانه بلكه قسمتى از راه زندگى را با يكديگر مى پيمايند. اميل به واسطه دوستى با دميان از اعتماد به نفس بهترى برخوردار مى شود. اگرچه افراد ديگرى نيز موقتاً در مسير زندگى اميل ظاهر مى شوند، با اين حال حضور دميان در زندگى او كم وبيش بارز است. رمان دميان نه تنها به لحاظ انديشه و درونمايه از انديشه روانكاوانه متاثر است بلكه از لحاظ فرم و ساختار در برخورد با موضوعات احساسى و روانى نيز بسيار ملهم از آن است.

در حالى كه اميل (راوى داستان) گويى به منظور خودكاوى و خوددرمانى دست به تداعى آزاد مى زند، دميان با تفسيرها و نقطه نظراتى كه بيان مى كند، نقش روان درمانگر را ايفا مى كند؛ نقشى كه ظاهراً با كمى زياده روى براى دميان معين شده است. اميل در زندگى روزمره اش، در طرح و برنامه زندگى، در روابط خود با ديگران و در رابطه با خويشتن خود با مشكلاتى مواجه است. دميان با عقايد جالب خود به اميل مى آموزد تا به جهان و انسان با چشمان ديگرى بنگرد. اميل به واسطه دميان به سطح بالاترى از خودآگاهى نايل مى شود. او پى مى برد، كه هيچ چيز در جهان براى يك فرد دشوارتر از پيمودن راهى كه به شناخت خودش منتهى مى شود، نيست. او از طريق دميان آگاه مى شود كه سابقاً با مشكلات بيرونى كه فرانس كرومر موجد آن بود، دست به گريبان بوده است و حالا با مشكلات خودى، مشكلاتى كه بخشى از وجود اوست، مواجه است.

روانشناسى روان تحليلگر به تأثير روابط عاطفى در تكامل شخصيت با نظر مساعد مى نگرد و آن را بسيار پراهميت مى داند تا آنجا كه معتقد است، انسان از طريق يك رابطه عشقى است كه ملزومات ذهنى ممكن و ضرورى را براى پرورش تمايلات احساسى و احساس هاى مثبت در خود فراهم مى آورد. روانكاوى بروز و رواج خشونت را ناشى از عدم شكل گيرى روابط عاشقانه و محبت آميز در فرد مى داند. هسه همچنين در اين رمان تحت تأثير آموزه هاى روانكاوى از وجود ويژگى هاى همزمان چهره زن و مرد در چهره يك شخص واحد سخن مى گويد: «به صورت دميان نگاه كردم، ديدم چهره يك پسربچه نيست، بلكه چهره يك مرد است. خوب كه نگاه كردم، به نظرم آمد يا برداشتم اين طور بود كه به چهره يك مرد نيز نمى ماند و بلكه بيشتر حالتى زنانه دارد و به چهره يك زن شبيه است.» ۳بى گمان هسه در اينجا نماد سه گانه اميل، دميان و افا را در نظر دارد كه با تثليث هاى شناخته شده و كليشه اى متفاوت است و بيشتر بازتاب هنرمندانه اى از آموزه هاى روانكاوى است، كه بنابر آن هر شخصى از ويژگى هاى گوناگون زن و مرد به صورت بالقوه و همزمان برخوردار است، در حالى كه فيلترهاى ذهنى مانع حضور بارز ويژگى هاى جنسى مقابل و آگاهى هشيارانه نسبت به آن مى گردند.

مادامى كه فرد در جهان خارج از ذهن خود با نمونه هاى اصلى آشنا نشود و آنها را تجربه نكند، ويژگى هاى شخصيتى مربوط به جنس مقابل به شكل يكپارچه در فرد باقى مى مانند، چيزى كه مغاير يك فرديت كمال يافته است. از طريق يك تجربه واقعى است كه برخى از اين ويژگى ها به شكلى ديگر درمى آيند و از شخصيت فرد ابهام زدايى مى شود. طى رمان و به تدريج پيشرفتى را در تكامل شخصيتى اميل شاهد هستيم. به طورى كه اميل به نوبه خود قادر است «كناوئر»، پسر جوانى كه به لحاظ عدم كفايت قواى ذهنى به مرز استيصال رسيده است، را نجات دهد. همان گونه كه خود روزى با اضطرار ذهنى مواجه بود و دميان دستى يارى دهنده به سوى او دراز كند.

اميل در حول و حوش زمان مواجهه با خانم افا، رفته رفته به فرديت خويش نايل شده است و تكامل او صورت گرفته تلقى مى شود. پذيرفته شدن او در حلقه معاشران خانم افا مهر تأييدى بر انجام اين تكامل است. هسه در پايان رمان نشان مى دهد كه اميل هم اكنون به فرديت مستقل خويش دست يافته و خود همچون دميانى ديگر است.

هسه با خلق اين اثر به سيطره دنياى درون در زندگى آدمى به شيوه اى كه فرويد بسان بناى عظيمى ترسيم كرده بود، صحه گذاشت. او شرط سعادت زندگى جمعى انسان ها را در آزاد ساختن انسان از پيشداورى ها و عقايد نادرست مى دانست، با بى اعتنايى به احكام فراانسانى، از طريق بحث و گفت وگوى عقلانى و همزيستى نظريه ها و فرديت ها.

پى نوشت ها:

۱- دميان، صفحه ۷
۲- همان جا، صفحه ۷
۳- همان جا، صفحه ۵۲

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
تا سزاوارآن ستايشى باشم كه هدف هر هنرمندى است

 

انوره دوبالزاک

امير حاجى صادقى: به راستى اونوره دوبالزاك كيست؟ تا همين حد مى دانيم كه نويسنده اى فرانسوى است كه در ۱۷۹۹ ميلادى به دنيا آمده و در ۱۸۵۰ ميلادى فوت كرده است، رمان هاى قابل تأملى خلق كرده و مجموعه آنها را كمدى انسانى ناميده است. اما پيرامون رمان هاى او چه مى توانيم بگوييم؟ رمان هايى همچون باباگوريو، آرزوهاى بربادرفته، زنبق دره، دختر عموبت، پسرعمو پونس، چرم ساغرى، اوژنى گرانده، سرهنگ شابر و ... كه اغلب آنها در فهرست شاهكارهاى ادبى جهان قرار مى گيرند. عده اى از نويسندگان و منتقدان كار او را بسيار ستوده اند و گروهى ديگر او را رمان نويسى كم اهميت و كلى گو دانسته اند. عده اى او را حكيمى خردمند و روانشناسى زبده ناميده اند و اشخاصى نيز او را سلطنت طلب، محافظه كار و به دور از مسايل اجتماعى دانسته اند اما واقعيت چيست؟

• ويژگى هاى بالزاك در ميان معاصرانش

روشن است كه بالزاك در دوره اى به نويسندگى روى آورده كه هنوز ادبيات داستانى در فرانسه و كشورهاى مجاور آن به خوبى قوام نيافته بود. پس از درام نويسان يونان باستان با نويسندگان معدود همچون شكسپير، ولتر، دانته و سروانتس ادبيات داستانى به شكل امروزى آن مطرح شد ولى هنوز فرصت لازم بود كه اين فن ظريف و هنر فرح بخش بتواند به طور جدى در ميان انواع هنرها عرضه اندام كند. براى وقوع اين مهم، بايد نويسندگان بزرگ ديگرى ظهور مى كردند تا عرصه هاى ادبيات داستانى را به همه گيتى گسترش دهند و در واقع اين هنر مهجور را به ميان مردم جامعه بياورند. قرن نوزدهم را مى توان آغازى خيره كننده براى اين حركت دانست. اگر چه تا پيش از آن زمان نيز جرقه هايى درخشان خودنمايى كرده بودند ولى قرن نوزدهم به زمان رويارويى غول هاى ادبى تبديل شد. غوغاى گوگول، داستايوفسكى، تولستوى و چخوف در روسيه، ظهور بزرگانى چون ديكنز، خواهران برونته و هنرى فيلدينگ و جوزف كنراد در انگلستان و عيان شدن نام هايى چون بالزاك، هوگو، زولا، استاندال، موپاسان و فلوبر در فرانسه نويدبخش آينده اى درخشان براى ادبيات داستانى بود. هر يك از مشاهير مذكور در سبك ادبى خاص و با نگاهى ويژه به محيط پيرامون خود به خلق آثارى ممتاز و تحسين برانگيز پرداختند و راه را براى ظهور چهره هاى برجسته قرن بيستم هموار كردند.

در اين ميان بالزاك تفاوت هايى عمده با ديگران داشت و به همين خاطر جايگاه خاصى در ميان آنان به دست آورد. بالزاك به تقدير اعتقاد داشت نه آن گونه كه مانند زولا زندگى را جبرى بداند و نه آن قدر ايده آليست بود كه همچون هوگو از زشتى هاى زندگى به شدت اندوهگين شود. او نگاه زشت و طعن آلود فلوبر را به زندگى نمى پسنديد و هيچگاه به اعتقاد موپاسان- كه اشرار را از مجازات ماوراءالطبيعه دور مى ديد- سرخم نكرد. زاويه نگاهش به زندگى شباهت زيادى به ديدگاه هاى استاندال داشت با اين تفاوت كه از توجه به مسائل اجتماعى- سياسى حذر مى كرد و همه تلاشش را مصروف نمايش پاريسى ها مى كرد. در آثارش از افراد سطح بالاى حكومتى خبرى نيست و او فقط به دقت در زندگى، مشكلات، غم ها و شادى هاى مردم پاريس- ثروتمند يا فقير- علاقه نشان مى داد. خود بالزاك در زندگيش براى مسايل مادى اهميت قابل توجهى قائل بود و مرتباً به نوكردن خانه و اثاثيه اش مى پرداخت و در اين راه قرض هاى زيادى به گردنش آويخته مى شد و او هر چه تلاش مى كرد نمى توانست از زير بار اين قرض ها نجات پيدا كند، زيرا زندگى تجملاتى را با تمام وجود مى پرستيد. نگاه مادى گرايانه او به زندگى سبب مى شد كه شخصيت هاى داستانى اش را هم به همين گونه بپروراند و همچنانكه مى بينيم هميشه در داستان هايش تقابل ثروت و فقر بيداد مى كند و نگاه تحليل گرانه بالزاك به اين دو قشر همواره جالب و بحث برانگيز است. از ديگر ويژگى هاى داستان هاى بالزاك، بررسى روانشناسانه شخصيت هاى داستانى است كه بخصوص مورد علاقه داستايوفسكى قرار گرفت و همين علاقه سبب شد كه داستايوفسكى تحليل هاى او را به طور تكامل يافته ترى در آثار خود ارائه دهد.

«كارن هورناى» روانشناس معروف، آثار شكسپير، داستايوفسكى، بالزاك و ايبسن را منابع پايان ناپذير روانشناسى مى دانست. بالزاك خيلى به مردم پيرامونش نزديك نمى شد و سعى مى كرد وقت خود را به طور كامل در اختيار موفقيت در ادبيات قرار دهد اما از طرف ديگر نيز همچون فلوبر خود را در گوشه اى دورافتاده زندانى نمى كرد و يكى از دلايل طبيعى بودن و عينى بودن اشخاص و حوادث داستان هايش، همين رابطه متعادل او با مردم پيرامونش بود. بالزاك عشق توصيف ناپذيرى به نوشتن داستان هاى اخلاقى داشت و از اين كه داستان هايش آكنده از انديشه هاى انسان دوستانه باشد، لذت مى برد ولى همواره از تبديل شدن داستان هايش به موعظه هاى اخلاقى و نصيحت هاى كشيش مآبانه برحذر بود. او از اين كه تعدادى مريد به دور خود جمع كند و مانند نويسندگانى چون تولستوى مكتب اخلاقى به راه بيندازد، دورى مى جست زيرا از اين كه الگوى ديگران باشد به شدت پرهيز مى كرد و دوست داشت فقط يك نويسنده خوب باشد نه چيزى بيشتر از آن. به رغم تفاوت هاى بارزى كه ميان او و ديكنز وجود داشت مى توان اين دو را پيرو سبكى واحد دانست.

آنها هر دو روش هاى ويژه اى در نگارش داشتند و به همين سبب الگوهاى بسيار شايسته اى براى معاصران خود و آيندگان برجاى گذاشتند، هر دو به زندگى مردم اطرافشان توجه مى كردند و براى ايجاد دنياى بهتر تلاش مى كردند، با اين تفاوت كه ديكنز برخلاف بالزاك نويسنده اى سياسى- اجتماعى بود و از درگير شدن گهگاه با دولتمردان كشورش اجتناب نمى كرد. از ديگر سو ديكنز داستان نويسى برونگرا بود و كمتر به تحليل درونيات شخصيت هاى داستانى اش مى پرداخت اما بالزاك تأكيدى ويژه بر روانشناسى شخصيت هايش داشت. هنرى جيمز در مقايسه اين دو نويسنده بزرگ مى گويد:«اگر قرار باشد كه ديكنز را بالزاك انگليسى بپنداريم ، بايد اضافه كنيم كه هست ولى خيلى انگليسى است.»

• سيرى در ويژگى هاى داستان پردازى بالزاك

بالزاك همواره در داستان هايش از مضمونى انديشمندانه و پرداختى جذاب و روان سود مى جست. او همواره سعى مى كرد انديشه هاى بزرگ خود را در قالب هايى ساده و همه فهم بريزد تا درك آن براى خوانندگان- احتمالاً- كم سواد نيز ممكن باشد. او در دوره سه حكومت داستان مى نوشت: عصر ناپلئون بناپارت، بازگشت خاندان بوربون و سلطنت خانواده اورلئان. نوشته هاى بالزاك آهنگين است و وجود توطئه و جنايت بر لطف و جذابيت داستان هايش افزوده است. دو زن در زندگى و آثار بالزاك، تأثيرات مهمى برجاى گذاشته اند: مادام دوبرنى و مادام هانسكا كه دومى در سال ۱۸۵۰ همسر بالزاك شد. بالزاك در واقعگرايى چهره اى درخشان و كم نظير است. او همواره از قهرمان پرورى خودداراى مى كند و قهرمانانش را تا حد امكان طبيعى تصوير مى كند.

افراد مثبت داستان هاى او همانند پونس، هنرمند دلسوخته در رمان پسرعمو پونس، گوريو در رمان باباگوريو، سرهنگ شابر مظلوم در رمان سرهنگ شابر، اوژنى در رمان اوژنى گرانده و ... در عين حال كه حس همدردى خواننده را برمى انگيزند ولى هيچگاه در لباس قهرمانى بى رقيب و باشكوه جلوه نمى كنند. بلكه همانند نمونه هاى واقعى شان در جامعه، انسان هايى تحقيرشده، آسيب پذير و مظلوم هستند. در شخصيت پردازى هاى بالزاك از تحولات روحى- بخصوص از جنبه مثبت آن- كمتر نمونه اى يافت مى شود و اغلب اشخاص داستانى بالزاك يا شريف و مهربان هستند يا حسود و كينه توز، برخلاف آثار تولستوى كه معمولاً تحولات روحى انسان ها را دستمايه كار خويش قرار داده است.

انسان هاى پاك سرشت آثار بالزاك، ساده دل، ضعيف و لگدكوب شده در راه مطامع ديگران هستند و مردم بد در اين آثار سخت شرور و شيطانى به چشم مى آيند. در اين آثار، زنان معمولاً خبيث هستند و معدودزنان پاكدل نيز بى شخصيت و غير طبيعى به نظر مى رسند. مردان جوان- بخصوص آنهايى كه شيفته نام و شهرت هستند- طبيعى تر تصوير شده اند اما استادى بالزاك در پردازش آدم هاى ميانسال است كه همدردى و همفكرى خاصى با آنها دارد. عشق در آثار بالزاك چيزى مبهم و گنگ است و مخاطب نمى تواند دقيقاً به نظر نويسنده پيرامون اين آفريده عجيب پى ببرد، ولى يك چيز، روشن است و آن اين كه بالزاك عشق را راه تعالى انسان ها مى داند. مسائل مربوط به ماوراءالطبيعه و پاداش جزاى دنيوى در داستان هاى بالزاك به وفور به چشم مى خورد. زنان در آثار او موجوداتى قدرتمند و خطرناك هستند كه از طريق جلب احساسات مردان، به كارهاى حيرت آورى دست مى زنند. بالزاك اگرچه تأكيد مى كند كه زنان دوستدار علم و هنر، بسيار معدود هستند اما احساسات اينگونه زنان را ستايش مى كند مانند كنتس دومورسوف در زنبق دره.

بالزاك به تنهايى و زياد نوشتن عادت داشت و گاه بعضى از دوستانش را تا ماه ها نمى ديد. بسيارى از منتقدان عقيده دارند كه بالزاك دچار شهوت خودكامگى بود و همه چيز را فداى اين آرزو كرد، همه عمر تلاش كرد كه نماينده مجلس يا آكادمى شود اما موفق نمى شد زيرا عدم تعادل روحى او سبب گريز ديگران مى شد. اگر چه سال هاى ابتداى نويسندگى اش به همكارى با مطبوعات گذشت اما در سال هاى بعد از نزديك شدن به نشريات پرهيز مى كرد. سه آرزوى هميشگى او در زندگى: رفاه مادى، شهرت و محبوبيت نزد زنان بود. از زمانى كه به پاريس آمد به زندگى مجلل روى آورد و همچون درباريان زندگى مى كرد و همين امر سبب شد كه شيفته شخصيت عجيب خود شود. در آثار بالزاك اشتباهات نگارشى آنقدر زياد است كه چشم را مى آزارد، با اين حال بسيارى از كارشناسان عقيده دارند كه او زبان فرانسوى را به خوبى مى دانسته و از قسمت هايى از آثارش چنين برمى آيد كه تسلط كم نظيرى بر زبان مادرى اش داشته، منتها عجله و سرعت فراوان او در نوشتن سبب رخ دادن اين اشتباهات گرديده است.

سامرست موام پيرامون طريقه نويسندگى او چنين نوشته است: «بالزاك نويسنده اى نبود كه از آغاز كار بداند چه مى خواهد بگويد. رمان را با طرح خاصى شروع مى كرد، سپس آن را ده بار مى نوشت و اصلاح مى كرد، ترتيب فصل ها را عوض مى كرد، قطعاتى را مى زد، تكه هايى را اضافه مى كرد، مطالب را تغيير مى داد و سرانجام، نسخه دست نويسى به چاپخانه مى فرستاد كه خواندن آن تقريباً محال بود. نمونه غلط گيرى را پيش او مى فرستادند و او در آن، چنان دست مى برد كه گويى طرح اثرى است كه قصد نوشتن آن را دارد، نه فقط كلمات جديد، بلكه جمله ها و قطعه ها و فصل ها به آن اضافه مى كرد....».

از ميان الگوهاى بالزاك و كسانى كه اين نويسنده برجسته از آنها تاثير پذيرفته مى توان به نا م هايى همچون رابله، مولير، بومارشه، لوساژ، ديدرو، روسو، اسمولت، فيلدينگ، استرن، ريچاردسن، جيمزكوپر و والتراسكات اشاره كرد. اگرچه بالزاك در ميان اين نويسندگان والتراسكات _ چهره شاخص رمان تاريخى _ را بر ديگران ترجيح مى داد و حتى درباره او چنين مى گفت: «اسكات، خود وقايع بزرگ تاريخى را نشان نمى دهد. آنچه براى او جالب است، دليل اين وقايع است. آنچه او به ما عرضه مى دهد تصويرى است از فضاى انسانى، اجتماعى و اخلاقى هر دو اردوگاه كه در حوادث جزيى روزمره جريان دارد و به جريان وسيع تر و كلى تر مى پيوندد تا به خواننده نشان بدهد كه پيروزى پيروزمند چرا ناگزير بوده است.» بالزاك از ميان نويسندگان معاصر خود به استاندال نگاهى ويژه داشت و او را تنها نويسنده هم تراز خود مى دانست و حتى نقدى درباره «سرخ و سياه» شاهكار استاندال منتشر كرد كه با استقبال استاندال مواجه شد.

البته بالزاك به رغم اين علاقه، حرف هاى گزنده اى نيز درباره استاندال به زبان آورده است كه يكى از آنها چنين است: «جملات طولانى اش خوش ساخت نيست و جملات كوتاهش ناقص و ناهموار است، او به تقريب به شيوه ديدرو مى نويسد كه نويسنده نبود.» «گئورگ لوكاچ» منتقد بزرگ مجارى در مقايسه ميان بالزاك و استاندال چنين نوشته است: «بالزاك _ با وجود جهان بينى پريشان و اغلب سراپاارتجاعى خويش _ با كمال و عمقى به غايت بيشتر و سرشارتر از رقيب روشن انديش و مترقى خويش، آئينه تمام نماى سال هاى ۱۷۸۹ تا ۱۸۴۸ بود.» خود بالزاك پيرامون اهدافى كه از قلم زدن مدنظر داشت چنين نوشته است: «تا سزاوار آن ستايشى باشم كه هدف هر هنرمندى است. بر من بود كه همه بنيادها، يا آنها تنها بنياد مشترك اين پديده هاى اجتماعى را بررسى كنم و از معناى پنهان اين فراوانى تيپ ها و شورها و رويدادها سردرآورم و آنگاه كه جست وجوى (مى بينيد كه نمى گويم «يافتن») اين انگيزه بنيادين اجتماعى را آغاز كردم، ناگزير از آن شدم تا به تفكر بر سر اصول طبيعت درنگ كنم...».

• بالزاك از نگاه ديگران

بالزاك بدون هيچ شكى پايه گذار سبك خاصى در ادبيات داستانى است و به همين سبب نويسندگان بزرگى از او تاثير پذيرفته و الهام گرفته اند. سيمون دوبوار مى گويد: «كافكا، بالزاك و رب گرى يه مرا احضار مى كنند، مرا مى طلبند تا در قلب دنياى ديگر ولو براى يك لحظه مستقر شوم.»

استاندال نيز مى گويد: «من كاملاً معتقدم كه او رمان هايش را دوبار مى نوشت: يك بار به شيوه اى متين و معقول، و ديگر بار با الفاظى خوش تراش و نو پرداخت و به سبكى دلپذير، آكنده از فراغ خاطر و دل آسودگى». كارل ماركس فيلسوف بزرگ مى گويد: «عظمت هنر بالزاك، درك عميق شرايط واقعى است.» و انگلس ديگر فيلسوف بزرگ سوسياليسم گفته است: «كار بزرگ او سوگنامه اى است طولانى بر زوال ناگزير جامعه خوب.» ياشار كمال مى گويد: «آيا نويسنده اى را سراغ داريد كه هنرش را در مدرسه يادگرفته باشد؟ هنر نويسندگى حتى [در ميان] بزرگترين ايشان هم خود آموخته است: هومر، تولستوى، بالزاك». زولا نيز چنين گفته است: «تخيل او، آن تخيل غيرواقعى كه وى را به سوى اغراق مى كشاند و او مى خواست به مدد آن،دنيا را در تخيل خود بازآفرينى كند، بيش از آن كه مرا مجذوب سازد آزارم مى دهد. اگر رمان نويسى بزرگ جز همين تخيل چيزى نمى داشت اكنون مى شد او را موردى بيمارگونه به شمار آورد؛ مورد كنجكاوى برانگيزى از ادبيات ما.»

ويساريون بلينسكى منتقد بزرگ روسيه در قرن نوزدهم نيز چنين بر زبان رانده است: «نگاه كنيد به بالزاك كه چقدر زياد نوشته، وليكن در داستان هاى او هيچ شخصيت يا فردى نيست كه به شخصيت يا به فرد ديگرى شباهت داشته باشد. او واقعاً در تصويركردن شخصيت ها با تمام ظرايف فردى آنها، از مهارتى حيرت آور برخوردار است». ارتگا ايكاست فيلسوف و اديب اسپانيايى درباره او گفته است: «اگر از من پرسش مى شد كه چرا نوشته هاى بالزاك را نمى پسندم، در پاسخ مى گفتم براى اين كه او اندودگر، بى مهارت بود و در هر اثرش هر چه بيشتر عميق شويم بهتر متوجه مى شويم كه هدف مورد نظر آنجا نيست». آندره ژيد نيز گفته است: «تنوع اشخاص آثار بالزاك بسيار بيشتر از اشخاص داستايوفسكى است و كمدى انسانى بالزاك بسيار متنوع است. بى ترديد در آثار بالزاك دو عامل وارد صحنه بازى مى شوند كه تقريباً هيچ نقشى در آثار داستايوفسكى ندارند. اين دو عامل: نخستين هوش و دومين، اراده است. من نمى گويم كه در آثار بالزاك اراده همواره انسان را به سوى نيكى مى برد و در ميان اين مردم صاحب اراده همه اشخاص، صاحب فضيلت اند اما دست كم تعدادى از قهرمانان او را مى بينيم كه از راه اراده به فضيلت مى رسند و به زور پشتكار، هوش و تصميم، شغل افتخارآميزى در پيش مى گيرند.» ژيد در جاى ديگرى نيز در اين باره گفته است: «اگر موجودات مصممى را كه داستايوفسكى معرفى مى كند از ديدگاه بالزاك بررسى كنيم ناگهان متوجه مى شويم كه موجودات وحشت انگيزى هستند، مى توان گفت در برخى موارد بالزاك نيز يك نويسنده مسيحى است اما با روبه رو كردن دو شيوه اخلاقى- شيوه داستان پرداز روسى و داستان پرداز فرانسوى- مى توانيم پى ببريم كه تا چه اندازه كاتوليك بودن او (بالزاك) از آئين صرفاً انجيلى ديگرى (داستايوفسكى) دور مى شود.

تا چه اندازه روحيه كاتوليكى ممكن است با روحيه فقط مسيحى متفاوت باشد؟ براى آن كه به كسى برنخورد، بگوييم كه كمدى انسانى بالزاك از برخورد انجيل با روح لاتينى به وجود آمده و كمدى روسى داستايوفسكى از برخورد انجيل با بوداگرايى و روح آسيايى». ويكتور هوگو شاعر و نويسنده معاصر بالزاك نيز خطابه اى به اين شرح بر سر قبر او قرائت كرد: «اين مردى كه تابوتش را در اين دم به خاك سپردند، يكى از كسانى بود كه مرگش با اندوه ملت همراه است. از اين پس چشمان انسان ها معطوف آن كسانى نيست كه روزى رهبر بودند بلكه متوجه متفكران است و همه ملت برخويش مى لرزند وقتى يكى از اين سيماها ناپديد شود. امروز مردم فرانسه براى مرگ يك انسان بااستعداد، اندوهناك است، براى فقدان يك نابغه سوگوار است.

نام بالزاك به گذرگاه تابناكى خواهد پيوست كه عصر ما براى آيندگان به ارث نهاده است. زندگى او كوتاه بود اما پرثمر. در آفرينش پربارتر بود تا در شماره روزهاى عمر. دريغ! اين نويسنده پرتوان و خستگى ناپذير، اين فيلسوف، اين متفكر، اين شاعر، اين نابغه، در اين دوران كوتاهى كه در بين ما زيست به اين آزمايش دست يازيد كه زندگى انباشته از طوفان و تلاش، لازمه حيات همه مردان بزرگ است. در اين دم او در صلح ابدى آرميده است. در مكانى برتر و بالاتر از عرصه پيكار و خشم. در آن روزى كه او به آرامگاه ابدى خويش پاى مى نهاد، در همان دم نيز به تالار مشاهير پاى گذاشت. از اين پس او تابندگى خواهد داشت، در ميان اختران پرفروغ سرزمين ما، بالاتر از ابرهايى كه بر سر ما سايه افكنده اند. مقابرى نظير قبر بالزاك، نشانه جاودانگى است.»

منابع:

۱- پژوهشى در رئاليسم اروپايى/ گئورگ كوماچ/ اكبر افسرى / اول/ علمى فرهنگى/ ۷۳/ ۳۴۵ صفحه.

۲- جامعه شناسى رمان/ گئورگ لوكاچ/ محمدجعفر پوينده/ دوم/ تجربه/ ۷۵/ ۱۵۹ صفحه.

۳- كمدى انسانى/ حسن شهباز/ دوم/ علمى/ ۷۱/ ۲۴۲ صفحه.

۴- درباره رمان و داستان كوتاه/ سامرست موام/ كاوه دهقان/ پنجم/ جيبى/ ۷۰/ ۳۸۰ صفحه.

۵- فرديت خلاق نويسنده و تكامل ادبيات/ ميخاييل خراپچنكو/ نازى عظيما/ اول/ آگاه/ ۶۴/ ۴۵۰ صفحه.

۶- اونوره دوبالزاك/ چارلز افرون/ سياوش سرتيپى/ اول/ كهكشان/ ۷۲/ ۱۰۸ صفحه.

۷- رمان به روايت رمان نويسان/ ميريام آلوت/ على محمد حق شناس/ اول / مركز/ ۶۸ / ۶۵۴ صفحه.

۸- مقدمه ترجمه هاى فارسى آثار بالزاك

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه سی ام آبان 1386
داستان کوتاه چیز دیگری است
 
شرق
 
پدرام رضايى زاده: بارتلمى ممكن است به عنوان نويسنده اى با باورهاى فلسفى عميق شمرده شود. داستان نويسى كه انديشه اش در بسترى از فلسفه اگزيستانسياليسم و پست مدرنيسم قرار گرفته است؛ اگرچه اين مسئله به روشنى در مضمون و ساختار آثار بارتلمى مشهود نيست. او به پيروى از مفهومى كه در هر دو فلسفه بر آن تأكيد شده است، معتقد است حوادثى كه در جهان رخ مى دهند عارى از هرگونه وابستگى به هنجارها و معيارهاى مشخص هستند. خير و شر به معناى مطلق آن وجود ندارد و نتيجه روانى اين عدم قطعيت و آنارشى چيزى جز ترديد، ترس، تنفر، كج بينى و گريز نخواهد بود؛ ويژگى هايى كه كم و بيش در داستان هاى مجموعه «زندگى شهرى» نيز حضور دارند. در پس ساختارهاى متنوعى كه بارتلمى در داستان هايش به كار مى گيرد به نوعى يك فلسفه مطلق حضور دارد و از همين رو است كه نمى توان بارتلمى را يك نويسنده صرفاً فرم گرا ناميد.

بسيارى از مؤلفه ها و عناصر آثار مدرن و كلاسيك- همچون شروع كوبنده، فضاسازى، غافلگيرى، شخصيت پردازى و...- در داستان هاى بارتلمى درهم شكسته اند. شيوه منحصر به فرد او در تلفيق تصاوير و حوادثى كه شايد ارتباطى با يكديگر نداشته باشند از داستان هايش مجموعه اى بديع، همچون يك تابلو كلاژ، مى سازد؛ مجموعه اى كه لزوماً نبايد از طرح و پلات پيروى كند و شايد به همين دليل است كه داستان هاى مجموعه «زندگى شهرى» گاه تنها فرمان بر تصويرسازى هاى نويسنده مى گردند. بارتلمى نويسنده اى تجربه گرا است كه تمايل زيادى به ابداع و نوآورى در داستان هايش نشان مى دهد؛ تقريباً تمامى ۱۴ داستان اين مجموعه تلاش نويسنده را براى دستيابى به ساختارها و مضمون هاى نو نشان مى دهند. داستان هاى مجموعه «زندگى شهرى» شايد بتوانند بهترين نمونه براى به تصوير كشيدن درون مايه هاى آثار پست مدرن به شمار بيايند؛ انگاره هايى كه نه تنها تابع تئورى هاى ادبى نيستند و ناشى از قرار گرفتن داستان در يك فرم از پيش تعيين شده نمى باشند، بلكه حتى من و شما را وادار مى كنند تا به دنبال تطبيق نظريه هاى ادبى با عناصر اين داستان ها باشيم.

در مجموعه «زندگى شهرى» ما گاه با داستان هايى برخورد مى كنيم كه در آن با زمان پريشى روبه رو هستيم و مفهوم متعارف زمان در داستان به چالش فراخوانده شده است. حركت خطى روايت ها در اين دسته از داستان ها مخدوش شده است و همزمانى رويدادى متفاوت جلب توجه مى كند؛ داستان هاى «صحنه هايى از گريه پدرم» و «زندگى شهرى» را شايد بتوانيم در اين دسته قرار دهيم. داستانى همچون «پاراگوئه» نيز در مجموعه حضور دارد كه به شكلى علنى، بى معنى بودن و عدم كاربرد مفهوم زمان در آن نشان داده شده است و نويسنده با بهره گيرى از همين مسئله و حذف يك عامل محدود كننده، اختيارات خود را در خلق تصاوير و فضاهاى مورد نظرش افزايش داده است. در داستان «مرگ ادوارد لير»- و يا داستان «كورتز و مونته زوما» به عنوان نمونه اى درخشان تر- نيز نويسنده دست به تحريف تاريخ مى زند، تاريخ و خيال پردازى را درهم مى آميزد و توصيفات درون متنى او از موقعيت هاى مكانى و شخصيت ها با هيچ سابقه تاريخى مطابقت ندارند؛ شخصيت هاى حقيقى و آنها كه ساخته و پرداخته ذهن نويسنده هستند با يكديگر ارتباط برقرار مى كنند، حقيقت تنها و تنها در متن شكل مى گيرد و واقعيت وجود خارجى ندارد مگر در زبان نويسنده. در نهايت اين بازى هاى زمانى نيز تمهيدى در جهت نمايش گسيختگى در داستان به شمار مى روند. هرج و مرجى كه با فضاى به شدت لجام گسيخته داستان ها و در هم ريخته شدن فرم داستانى- تا آنجا كه خواننده را وارد قلمرو ابهام مى سازد- تكميل مى شود.

بارتلمى در مجموعه «زندگى شهرى»- برخلاف مدرنيست ها- هرگز به گذشته غبطه نمى خورد، تلاش نمى كند تا بديلى براى زندگى امروزى ارائه دهد و آن را با تمامى تناقضات و ضديت هايش پذيرفته است. از همين رو است كه رفتار و سلوك شخصيت هاى داستان ها را به هيچ عنوان نمى توان به شكلى منطقى توجيه كرد و روابط ميان شخصيت ها و حوادث داستان را تابعى على- معلولى دانست. از طرفى خود داستان ها و ساختارشان نيز نمادى از آشفتگى هستند كه با معيارهاى زيبايى شناختى قابل تطبيق نيستند و در اين آنارشى خود ساخته است كه پريشانى ذهن معاصر و شخصيت هاى چند وجهى جامعه مدرن در داستان شكل مى گيرند و به يك مؤلفه درون متنى تبديل مى شوند؛ مؤلفه هايى كه شايد هيچ نقشى جز به بازى گرفتن جوهره فكرى آدمى نداشته باشند. هرچند داستانى مانند «ربه كا»- كه از منظر روايت به شدت براى خواننده ايرانى آشنا است و يادآور استيصال، درد و سرخوردگى داستان هاى كارور و روزمرگى شان است و از منظر فرم نيز نمونه هاى تكرار شده زيادى در اين سال ها داشته است- ممكن است براى برخى خوانندگان پذيرفتنى تر باشد، اما به باور من «كوه بلورين» يكى از برجسته ترين داستان هاى اين مجموعه به شمار مى آيد؛ داستانى كه در آن جنبه هاى حقيقى و استعارى اثر در هم آميخته و شكاف ميان متن و دنياى خارج از متن از ميان رفته است.

بارتلمى در اين داستان از تكنيك مونتاژ بهره برده است اما به رغم اين گسيختگى ظاهرى، شيفتگى نويسنده نسبت به تصاوير و محور قرار گرفتن آنها در داستان، خواننده را نهايتاً با اثرى يكپارچه و منسجم روبه رو مى سازد. اما اگر كج بينى (پارانويا) رايج ميان شخصيت هاى برخى داستان هاى اين مجموعه از نوع متداول در داستان هاى پست مدرن است و نويسنده سعى در نمايش اين مفهوم دارد كه نيروهايى پنهان استقلال آدمى را از ميان برده اند و شخصيت ها همواره در اين كابوس هستند كه دسيسه اى از سوى ديگران در حال شكل گيرى است، در «كوه بلورين» ديگر راوى به كج بينى دچار نيست؛ بلكه اين بار بارتلمى با مهارت توهم توطئه را از متن خارج كرده و خواننده را به آن دچار مى سازد.

در ابتدا به نظر مى رسد كه راوى و شخصيت نخستين داستان مبتلا به كج بينى نيست و نويسنده سعى دارد تا با فضاسازى هايش خواننده را به چالش بخواند. اما در نهايت وقتى راوى با شاهزاده خانم روبه رو مى شود، او را با سر از بالاى كوه «براى» دوست و آشناهايش به پائين مى اندازد و داستان با دو جمله «به چه كسى مى شد اعتماد كرد و او را به دستش سپرد» و «به عقاب ها هم اعتبارى نيست، اصلاً حتى يك لحظه» به شكلى طنز آميز و با برگشت به نقطه شروع خويش و همان مفهومى كه خواننده را از ابتدا با آن درگير ساخته بود، به پايان مى رسد، داستان هاى بارتلمى به علت ساخت پيچيده جملات و زبان داستان هاى او، و تحولاتى كه- با تغيير دائم گرايشات جريان هاى ادبى- در سليقه اهالى ادبيات ايجاد مى شود،در ايران مهجور مانده است.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه سی ام آبان 1386
نگاهی به جریان ادبیات داستانی ایران

 

شرق

قسمت اول - سونات پائیزی

مهدي يزداني خرم: ۴- بعد از جريان انقلاب ۵۷، تنه اصلي ادبيات ايران كه به نوعي در دست نوگرايان و مدرنيست هاي شعر و ادبيات بود، تحت تاثير قرار گرفت، به اين نحو كه، سياست هاي تند و حركت هاي غلط برخي چهره هاي دولتي از يك سو و بهت زدگي و اشتباه هاي پياپي بعضي اصحاب قلم از سويي ديگر موجب شد تا ادبيات تك صدايي ايران به همراه پيروان خود، دچار نوعي تبعيد اجتماعي گردند.

اگر دقيق تر به نيمه اول دهه شصت نگاهي بيندازيم، درمي يابيم كه چهره هايي مانند هوشنگ گلشيري، احمد شاملو، رضا براهني و ... تحت شرايط انقلاب و جنگ ناخواسته به محاق رفته اند و با از دست دادن تريبون هاي خود، آرام آرام بعد فاجعه را درك مي كنند. كانون نويسندگان نيز در اين محاق قرار مي گيرد. نويسندگاني چون به آذين و ابتهاج از اين دسته اند كه بعد از موضع گيري در برابر كانون، از مهم ترين نهاد ادبي ايران جدا شدند و بعد از انحلال حزب توده، همه چيز خود را از دست مي دهند. مرگ بهرام صادقي، غلامحسين ساعدي و كوچ بسياري از نويسندگان و شاعران جوان و يا ميانسال نيز وضعيت را بغرنج تر كرده و موجوديت ادبيات مدرن ايران كه هم از تندروي هاي حكومتي و هم از طرف نويسندگان جريان حزب توده متزلزل شده، مورد هدف قرار مي گيرد.

شايد دهه شصت بزرگترين آزمون براي هنرمندان ايراني بود كه بتوانند حداقل موجوديت و فرديت خلاقانه خود را حفظ كنند. در همين دوران است كه جريان تك صدايي ادبيات ايران با تشكيل دادن جبهه اي واحد به تدريج ديالوگ خود با صاحبان فرهنگ و هنر را آغاز مي كنند. اين جو ناشناخته موجب شد تا ادبيات ايران و سه نوع تجربه متفاوت و كلي را تجربه كرده و دهه هفتاد را آغاز كنند. نخستين تجربه به بحث مسئوليت و تعهد بازمي گردد. با جدي شدن سايه سانسور و تنگناهاي چاپ كتاب و همچنين حضور مسئله اي ملي با نام «جنگ» معدود چهره هاي جدي ادبيات ايران كه هنوز زنده هستند و يا مهاجرت نكرده اند، اقدام به تشكيل كارگاه ها و محافل هنري در خانه ها و يا مكان هايي شخصي مي كنند. فردي مانند گلشيري به خوبي مي داند كه شاخه تندرو حكومت به دنبال بهانه هايي براي تخريب كامل موجوديت ادبيات و روشنفكري ايران است، به همين دليل او و چهره هايي مانند او، با استفاده از پيشينه و پشتوانه ادبي خود، از حركت هاي نابخردانه و يا تهييجي جلوگيري كرده و به نسل جديد مصيبت زده مطالعه و تفكر را پيشنهاد مي دهد.

اديبان ايران در اين برهه درمي يابند كه، امري خطير را بر دوش دارند و آن همانا دفاع از ارزش هاي ادبي ايران و تربيت و دلگرمي بخشيدن به نسلي جديد است. ايشان مي دانند كه به دليل سابقه نه چندان جالبي كه بسياري از روشنفكران و نويسندگان توده اي و غرب گرا باقي گذاشته اند، پايگاه مردمي محكمي نيز ندارند و اگر بخواهند در بحبوحه جنگ خونبار ايران _ عراق، دست به نقد و اعتراض هاي روشنفكرانه بزنند، جامعه خشم و خستگي خود را كه به دليل اين جنگ پيش آمده، بر سرشان خواهد ريخت و براي هميشه از صحنه بودن محو مي شوند. آثاري هم كه در اين دوران نوشته شده، مويد همين قضيه هستند و فرم هاي پيچيده و پنهان گويي هاي ساختاري موجب مي شوند كه تهمت و افترايي به نام «معاند بودن» كمتر بر پيشاني آنها بخورد.

در يك جمع بندي كلي مي توان گفت كه تك صداهاي ادبيات ايران، به خوبي دريافتند كه بايد با ظرافتي تاريخي حركت كرده و اين دوره را با زيركي از سر بگذرانند، هرچند كه باز هم هزينه هاي بسيار زيادي در اين راه پرداخته شد. در واقع مهم ترين كاركرد آنها همين بحث  و مقوله دفاع از ادبيات مدرن ايران و تربيت نسلي جديد بود كه در برابر ادبيات دولتي و سازماني بتواند دوام آورده و راه خود را برود. دومين تجربه اين دوره، همانا، محدود شدن انواع داستان ها و اشعار به چند ژانر مختلف است. همانطور كه گفتم به دليل شرايط نامناسب، نسلي كه در دهه شصت نوشتن آثارخود را آغاز كرد، عموماً تحت تاثير محدود جريان هاي ادبي قرار گرفت، به اين صورت كه حضور گلشيري، دولت آبادي،  براهني و چند چهره ديگر باعث شد تا عمده آثار نسل جديد زير سايه نگاه اين چهره ها قرار بگيرد. در حوزه شعر نيز اين اتفاق افتاد كه شاعران جوان با در نظر گرفتن و قبول نام هاي مطرح دهه هاي گذشته، به تقليد و تاييد جهان بيني و ساختار آثار ايشان بپردازند كه شاملو و اخوان ثالث دو گزينه اصلي اين اتفاق به شمار مي آيند. بنابراين تا پايان دهه شصت، صداهاي غالب هم مدافع موجوديت ادبيات ايران شدند و هم خواسته و يا ناخواسته، نگاه و سبك خود را به عنوان بهترين قالب براي نوشتن و يا سرودن مي پنداشتند.

اين تفكر موجب شد تا آن تكثري كه در دهه پنجاه با نام هايي مانند پارسي پور، اميرشاهي، شهدادي، شفيعي كدكني، سپانلو و ... به اوج خود رسيده بود، ادامه پيدا نكند و نويسنده هاي نسل جديد با كمي تفاوت، غالباً پيرو سبك يك نام آشنا باشند. سومين تجربه دهه شصت به نبرد پنهان بين صداهاي غالب باز مي گردد. چهره هاي مهم ادبي و روشنفكري اين ديار، با وجود حركتي همسو، در مقابله با سياست هاي فرهنگي جديد، باز هم آن سنت بيمارگونه دهه هاي قبلي را به شاگردان و نسل جديد تسري دادند. به نحوي كه، جدال قلمي و حضوري بين وابستگان آنها گاه چنان به اوج مي رسيد كه هريك جناح خود را صاحب فرهنگ كشور مي دانستند. مهم ترين جريان هايي كه آدم هاي آن را حتي تا به امروز در مقابل هم قرار داد، محافل هوشنگ گلشيري و رضا براهني بود.

گلشيري كه در آغاز دهه شصت از سوي حكومت نامهربانانه، در مضيقه قرار گرفته بود بعد از مدتي به مهم ترين چهره ادبي ايران تبديل شده و علاوه بر ياران حلقه اصفهان، چهره هاي ديگري نيز تحت تاثير او قرار گرفتند. براهني كه داراي چهره اي سياسي نيز بود و از جريان هاي ادبي اروپا هم اطلاع داشت، آرام آرام به يكي از صداهاي غالب ادبي تبديل شد. جالب اين است كه به دليل خانه نشيني شاملو و مرگ اخوان، براهني داراي مهم ترين محافل شعري شد و عموم شاعران دهه هفتاد، دوره  اي را با وي گذرانده بودند. به هر صورت اين دو چهره، مهم ترين منتقدين آثار يكديگر به شمار مي آمدند و همين باعث شد تا وابستگان هريك نيز با نوعي دگماتيسم فكري به سراغ همديگر رفته و درصدد تخريب چهره هاي مقابل خود برآيند، اين اتفاق در سال هاي پاياني دهه شصت جدي شده و در دهه هفتاد به اوج خود مي رسد.

۵- با آغاز دهه هفتاد، ادبيات ايران و صداهاي غالب آن روزهايي متفاوت را از سر گذراندند. خفقان سال هاي آغازين دهه هفتاد، باز هم به پدرخواندگان كمك كرد تا نقش تاريخي خود را پررنگ تر اجرا كنند. مهم ترين نقش ايشان در اين دوره، ديالوگ با دولت و نقد كاركردهاي فرهنگي آن در نشرياتي مانند گردون، دنياي سخن و ... است. شايد سياه ترين دوره ادبيات ايران نيز همين سال ها باشد كه عملاً كتابي منتشر نمي شود و نويسندگان مشهور ايران و ناشراني معدود و محدود، تنها افرادي هستند كه به حركت فرهنگي خود ادامه مي دهند. در اين اوضاع «مستقل بودن» بزرگترين خبط است و چهره هاي جوان براي چاپ آثار خود نياز به بودن و تاييد از سوي آنها هستند. به نحوي كه بسياري از آثار داستاني آن سال ها به پيشنهاد و گفته هوشنگ گلشيري منتشر مي شود.


شرق

قسمت دوم - فریادها و نجواها

مهدى يزدانى خرم: محافل ادبى نيز، نام كارگاه داستان و شعر را بر خود مى گذارند و آشكارا به تريبون هاى كوچك تبديل مى شوند. روشنفكران كه به دنبال پايگاه مردمى هستند، آرام آرام از شرايط كنونى و آنچه كه گذشته است، لب به انتقاد باز مى كنند. جالب اين است كه حكومت نيز اين نويسندگان را مهم ترين چهره هاى ادبى دگرانديش دانسته و نقش آنها را مى پذيرد. پس تاييد همه جانبه، باعث ظهور پديده اى به نام «استاد _ شاگردى» مى شود. در اين دوره است كه درك محضر هريك از آنها امتيازى به حساب مى آيد. قتل هاى زنجيره اى و نفى وجود اين آدم ها، جو را به سود روشنفكران مى كند. مردم بعد از يك دهه و اندى، متوجه حضور اين چهره ها شده و به كاركردهاى ايشان مى نگرند. در اين دوران تلخ كه بحث «جان» به ميان آمده است، صداهاى غالب ادبيات ايران با تحمل فجايع پيش آمده، خود را سپر حمله هاى موجود مى كنند. در واقع آن حالت قومى،  قبيله اى به كامل ترين شكل، اتفاق افتاده و همه نويسندگان و شاعران جوان و ميانسال، چشم  به دهان گلشيرى، براهنى، شاملو و ... دارند، به طورى كه بعد از افشاى اين فرهنگ ستيزى خونبار، جامعه به ناگهان به ياد خانه نشينى ها، غرض ورزى ها، حمله ها و تنهايى هايى مى افتد كه اين آدم ها به آن دچار بوده اند.

جامعه، صداهاى غالب ادبيات ايران را دوباره مى پذيرد و آثار ايشان مجدداً به خانه ها بازمى گردد. شاگردان اين چهره ها نيز با توجه به تجربه اى كه از سر گذرانده ، بيش از پيش مجذوب ايشان شده و ادبيات ايران به شدت «قطبى» مى شود. شايد سرانجام كار اين نويسندگان و شاعران در همين سال ها باشد. با انتشار روزنامه ها و آزادى قابل اعتنايى كه بعد از خرداد ۷۶ به وجود مى آيد، نام اين نويسندگان و شاعران بارها و بارها مرور شده و نام هايشان زنده مى شود. تريبون هايى كه سال ها بود از دست رفته بود، به دست آمده و شعر شاملو و آثار گلشيرى در جايگاه واقعى خود قرار مى گيرد. در همين دوره است كه نسل جوان با وجود احترام و تاييد مى كوشند صداهايى جديد را مطرح كنند و همين نكته موجب مى شود تا اتفاق مهمى كه اين گزارش به دليل آن نوشته شده رخ دهد. اين اتفاق با مرگ گلشيرى و شاملو جدى تر مى شود.

۶- هوشنگ گلشيرى و احمد شاملو به همراه دكتر رضا براهنى، شاخص ترين چهره هايى هستند كه اعم جريان صداهاى غالب ادبيات ايران در دهه هفتاد به ايشان مربوط مى شود. اين نقش تا به حدى بود كه حتى مستقل ترين چهره هاى ادبى اين سال ها نمى توانند آن را انكار كنند. مهاجرت براهنى و مرگ شاملو و گلشيرى، به نوعى پايان تك صدايى در حوزه ادبيات ايران به شمار مى آيد. داستان نويسان و شاعران جوانى كه در نيمه دوم دهه هفتاد كار خود را آغاز كردند با ذهنيتى كه ناشى از مطالعه هاى فراوان آنها و درك جامعه چندصدا بود، كوشيدند تا از قطبى شدن ادبيات دورى كنند و اين سرآغاز اتفاق اين روزها بود. بعد از مرگ گلشيرى و شاملو، چهره هايى مانند سپانلو، حقوقى، آتشى و ... كه به نوعى هم نسل اين افراد به حساب مى آمدند، خواسته و يا ناخواسته كوشيدند، نقش اين نويسندگان و شاعران را برعهده بگيرند. اين هنرمندان بدون درك تاريخى و بدون توجه به فرم رو به تحول ادبيات ايران، خواستند تا دهه چهل و پنجاه را زنده كرده و به مانند گلشيرى، آل احمد و يا براهنى صاحب  محفل و تريبون شوند. به همين دليل بعد از مرگ شاملو و گلشيرى، گمان بردند كه نسل جديد به راحتى صداى ايشان را پذيرفته و بر آن صحه مى گذارد. اتفاقى كه هرگز نيفتاد.

من به دلايل اصلى اين اتفاق ها اشاره اى مى كنم. نخست اينكه، نسل جديد به دليل مطالعه احوال تاريخى از كارنامه فردى و جمعى چهره هاى نام برده آگاه بود. اين آگاهى هم به حوزه ادبى و هم به حوزه روشنفكرى و فردى ايشان بازمى گشت. اين شناخت موجب شد تا نسل جديد اصول خود را در تباين با انگاره هاى فردى و جمعى اين چهره ها بيابد. دليل ديگر دقيقاً به كاركردهاى روشنفكرى نسل دهه چهل بازمى گردد. بدون ترديد، يكى از دلايلى كه چهره هاى آن سال ها را به صداهاى غالب سال هاى دهه شصت و هفتاد تبديل كرد، موضوع اپوزيسيون آنها بود. اين موضوع كه در مقابل تنگ نظرى متوليان فرهنگ به وجود آمد، پايان دهه هفتاد، شرايطى را رقم زد كه اين جنبه اپوزيسيون نزد چهره هاى جوان مورد ترديد قرار گرفت. يعنى نسل جوان علاوه بر تنگ نظرى هاى دولتى با تنگ نظرى آنها روبه رو شد كه اين دومى غيرقابل تحمل بود. اين حركت، علاوه بر اينكه هيچ  كنش سياسى اى به وجود نمى آورد، در عين حال مقابل نوگرايى هاى جوانان نيزمى ايستاد. داستان جالبى بود.

تاريخ دوباره تكرار شد و آدم به ياد دوره نيما مى افتاد، يعنى نوگرايان قديم به مرتجعين جديد تبديل شدند. همان هايى كه در دوره خود، صدايشان را به گوش جامعه رساندند، حال تحمل شنيدن و گاه اقبال صداهاى نسل جديد را نداشتند. پس با اتكا به كاركردهاى روشنفكرى و سياسى خود، كوشيدند نقش صداى غالب را به دست آورند. بسيارى از اين هنرمندان به دليل برخى ناملايماتى كه برايشان رفته بود، تظلم خواهى كرده و خواستند حق خود را از نسل جوان بگيرند و در اين راه حتى به شاملو، گلشيرى، اخوان و ... نيز خرده گرفتند و اين دومين اشتباه بود. اين اشتباه و در واقع بزرگنمايى حركت هاى روشنفكرى باعث شد تا نسل جديد آن مفهوم اپوزيسيون بودن را كه دهه ها بود بر پيشانى اكثر نويسندگان و شاعران ايرانى كوبيده شده بود را از اين چهره هاى جديد بازپس گيرد. سومين عامل و يكى از اصلى ترين مسائلى كه يك هنرمند را در دوره ا ى قطب ادبيات مى كند، ارزش هاى ادبى _ هنرى او است. همين عامل است كه در واقع شعر شاملو را مقبول و ادبيات گلشيرى را تحسين برانگيز مى كند. چهره هاى نام برده وقتى ادعاى صداى غالب ادبيات ايران را كردند، ناخودآگاه از سوى نسل جوان، مورد بازبينى ادبى قرار گرفتند. اين بازبينى نتايج جالبى به همراه داشت و آن اينكه، شعر و داستان اين اساتيد حداقل در دوره معاصر، آنچنان درخشش و ساختار خارق العاده نداشت و حتى در ميزان قياس هم آن شادابى، خلاقيت و جذابيت مفهومى و ساختارى نيما، شاملو، هدايت، گلشيرى، صادقى و ... را نداشت.

جالب اينكه بودند آثارى از نويسندگان و شاعران جوان كه از نظر ارزش و اعتبار از بسيارى از آثار نسل مذكور، از اهميت بالاترى برخوردار بودند. نسل جوان دريافت كه با ملاك قرار دادن دو شعر خوب و يا ده داستان درخشان نمى توان كسى را قطب و مراد ادبيات ايران دانست. ورود فلسفه غربى جديد و ادبيات مدرن جهان هم به بى اعتبارى نسل قديم دامن زد و مطالعه آثار غربيان و تئورى هاى آنها حال به صورت صحيح يا ناصحيح، چيزى به نام پدر قطعيت ادبى را به قهقرا كشاند. پس ركود ادبى آن نسل و عدم خلق آثارى نو و جاندار نيز به شكسته شدن آن اعتبار كذايى كمك كرد. چهارمين دليل يك بحث اجتماعى است. همه ما مى دانيم شرايط اجتماعى است كه نياز و لزوم هر مولفه اى را موجب مى شود.

جامعه ادبى ايران در دهه هاى گذشته، به هر دليلى، به تك صدايى نياز داشت و به خصوص در دهه شصت همين تك صداها بودند كه از نابودى ادبيات دگرانديش ايران جلوگيرى كردند. در اواخر دهه هفتاد اين نياز از بين رفت و «مستقل بودن» مهم  ترين ويژگى هر هنرمندى به شمار آمد. پس ادامه همان روند پدرسالارى مذبوحانه به نظر مى آيد. در دهه هاى گذشته، صداهاى غالب با حركت هاى خود، پايگاه اجتماعى ادبيات ايران را به دست آوردند و امروزه، مسائلى مانند شعر سپيد، شعر نو و يا قصه سيال ذهن چيز غريبى نيست،  از سوى ديگر تمايل به تكثر در حوزه ادبيات، در ذات آن است و مدعيان تك قطبى اين تكثر را نمى پذيرند.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه سی ام آبان 1386
سیر بی وقفه دوزخ

 

شرق

ترجمه احمد پرهيزگاري: ساموئل بكت، تنهاترين و پررمز و رازترين نويسندگان، كه اصلاً در فكر توجه عموم نبود، جايزه نوبل، بزرگترين جايزه بين المللي ادبيات را دريافت كرد. اما خوانندگان واقعي انتشارات «مينويي» مدت ها پيش تر از موفقيت «در انتظار گودو» در تئاتر، نويسنده «مورفي» و «مالون مي ميرد» را كشف كرده بودند.

از زماني شروع كنيم كه اين جوان دوبليني در ۱۹۲۸ براي آموزش زبان  انگليسي به دانشسراي عالي واقع در خيابان «اولم» آمد و سپس منشي «جويس» شد. به خاطر اين كه اغلب اين دو را شبيه مي دانند، بايد خاطرنشان كنيم ميان اين دو بزرگ ايرلندي تفاوت نژادي وجود دارد. «جويس» به خانواده خرده بورژوايي از شمال دوبلين تعلق داشت و هيچ وقت پيش ژزوئيت ها يا دانشگاه كاتوليكي كه كاردينال نيومن به تازگي تاسيس كرده بود، نبود. بكت از خانواده توانگر پروتستاني بود كه در حومه دوبلين زندگي مي كرد، علاوه بر اين او در كالج پروتورا رويال يكي از قديمي ترين كالج هاي پروتستان در ايرلند تحصيل كرده بود. اسكار وايلد (شگفت آور است كه او نيز تنها نويسنده ديگر دراماتيك اين قرن است كه هم به فرانسه و هم به انگليسي نوشته است.) يكي از دانش آموزان قديمي اين كالج بود.

بكت ردپاي وايلد را تا كالج ترينيتي دنبال كرد كه دانشگاه شيكي در مركز شهر دوبلين است و بزرگترين نويسندگان انگليسي _ ايرلندي نظير سوييفت، گلد اسميت، بركلي و بورك از آنجا فارغ التحصيل شده اند... مي توان يك اثر انتقادي را به پروتستانيسم در آثار بكت اختصاص داد (و در آينده اين كار را خواهند كرد):آياتي از عصر قديم و قطعاتي از سرودهاي مذهبي پروتستان، نمايشنامه هاي او را زينت بخشيده اند، مي توان در وجود او آخرين نويسنده انگليسي _ ايرلندي را ديد. «قيم» ساموئل باركلي، بكت در ترينيتي، ناشر مجموعه آثار بركلي مي شود و بكت در بخش اول زندگي اش شوقي تقريباً حرفه اي نسبت به فلسفه نشان مي دهد. دانشنامه اش (و نخستين شعر بلندش) در مورد دكارت بحث مي كند. يكي از دوستان ايرلندي اش كه شاعر نيز هست تعريف مي كند در آن زمان بكت خواسته بود تا از آلمان برايش يك چاپ عهد دقيانوس مجموعه آثار كانت را بفرستند. زبان نامفهوم لوكي در «در انتظار گودو» سوگ سرود پژوهش هاي متافيزيكي اوست. اما به مانند جويس، بكت نيز توجه ويژه اي به زبان هاي روسي نشان مي دهد.

قهرمان آگاه و خارق العاده  نخستين اثرش يعني بلاكا، نام يكي از شخصيت هاي دانته را بر خود دارد و تصاوير وام گرفته شده از «كمدي الهي» در «تمامي آنان كه مي افتند» (۱۹۵۶) يافت مي شود. علاوه بر ايتاليايي و آلماني، بكت اسپانيايي مي خواند. او بزرگترين ستايشگر كالدرون و به ويژه «زندگي رويا است» او است، بكت عميق ترين مطالعات خود را زيرنظر يك استاد غيرعادي و در عين حال درخشان به انجام مي رساند. نام اين استاد روموز _ براون بود و با بسياري از شاعران هم نسل خود نظير لاربو، فارگ، استوارت مريل و ويله گريفن دوستي داشت.

بدين سان، طبيعي بود كه بكت جوان راه فرانسه را در پيش گيرد. در ابتدا براي چرخيدن در كاخ هاي لوار با دوچرخه در ۱۹۲۶ و سپس با عنوان بهترين دانش آموز سال ايرلند براي مطالعه در «اكول نرمال سوپريور» (دانشسراي عالي). همچنين طبيعي بود كه استاد پير ايرلندي كه تقريباً كور شده بود و با دست نوشته حجيم فينگان ويك سرو كله مي زد، جوان ممتاز و چند زبانه را به كمك بخواند. انديشيدن به باقي ماجرا افسون كننده است، او با جويس رابطه دوستانه برقرار مي كند و جويس براي او رهبر بزرگ «تحول» و «انقلاب واژه» مي شود.

در مقاله اي كه بكت به «فينگان ويك» اختصاص داده است مي بينيم كه او دغدغه خاطر مشابهي دارد در حالي كه اعلام مي كند: «زباني پيچيده تر از انگليسي وجود ندارد كه تا سرحد مرگ انتزاعي است.» هنگامي كه جويس چيزي را توصيف مي كند از اشاره به آنچه مقدم بر واژه مي آيد خودداري مي كند. او درباره چيزي نمي نويسد، او خود چيز واقعي مي نويسد، در اين گونه توجهات است كه مي توان ريشه علاقه  بكت به شاعران سوررئاليست نظير برتون، كرول يا الوار را پيدا كرد كه شعرهايشان را براي مجله «This Quarter » ترجمه مي كند. همچنين مي توان دلايل مشكلات زبان شناختي او را يافت.

پيشتر در چند جمله از مقاله درباره جويس، چشم اندازي جديد ظاهر مي شود. بكت  جهان را همچون «سير بي وقفه» برزخ واري مي بيند كه در آن نه پاداشي وجود دارد و نه عذابي. اين ديد در مقاله قابل توجهي درباره پروست كه بكت در ۱۹۳۱ منتشر كرده پررنگ تر مي شود. سبك مقاله بسيار سنگين مي نمايد، به حدي كه نمي گذارد بكت با آن همچنان كه آرزو مي كرد _ پايه هاي تز دكتريش را پي  نهد اما امروز مي توان از آن براي پايه ريزي يك تز درباره بكت، استفاده كرد. وقتي بكت مي نويسد، در حالي كه اين معادله پروستي را توصيف مي كند «ناشناخته اي كه سلاح هايش را از يك زرادخانه ارزش ها انتخاب مي كند غيرقابل فهم است.» او انگار پيشاپيش در حال تجزيه و تحليل اثر خودش است و وقتي او بار سنگين زمان را به ياد مي آورد و اعلام مي كند «نمي توان از دست ساعت ها، روزها، امروز، ديروز گريخت» باز آه و ناله «مولوي» يا «مالون» را مي شنويم. آنچه براي كامل كردن جهان بكتي نگفته مي ماند، پيدايش قهرمان-ولگرد است كه ما آن را در وجود «بلاكا» مي بينيم با پاهاي ويرانگرش و تمايل به گذراندن زمان زيادي از وقتش در يك كافه كثيف. همچون سبك مقاله درباره پروست، نوشته خودش «مقاومت در برابر زنبورها» بي نهايت ثقيل شده است. اما اين مجموعه شامل نكته اي جديد، تعمقي تاثربرانگيز در مرگ يك خرچنگ دريايي (به شكل نمونه وار «دانته و خرچنگ دريايي» نامگذاري شده است).

در اين سال هاي اوليه بكت طرح الگوي بين المللي آينده را  مي يابد. شاهكار اين دوره مورفي (۱۹۳۸) است كه ما قهرمان آن را كاملاً برهنه در يك گهواره (دو شرط اساسي براي جست و جوي نيروانا) مي يابيم. تنها چيزي كه وجود دارد خراب شدن همه چيز در هنگام خروج او است و ما را به ياد اين گفته مشهور پاسكال مي اندازد: «تمامي آشفتگي جهان از اين مسئله ناشي مي شود كه او نمي تواند در اتاقش تنها بماند.» مورفي مشكل استخدامش را با كاركردن در يك آسايشگاه _ پناهگاه محبوب قهرمان من گراي بكتي _ حل مي كند. من بيهوده اين كتاب را دوست دارم (من محبوس در يك اتاق كتابخانه  ملي ايرلندي، جايي كه تمامي كتاب هاي ممنوع مولفين ايرلندي همچون خرج ديناميت روي هم تلنبار شده اند، اين كتاب را خواندم) چرا كه پيچيدگي از مد افتاده طرح و توطئه داستان، دريافت معنا را تاريك مي كند. تنها وقتي بكت نبوغش در نوشتن ديالوگ و بيشتر تك گويي را كشف كرد توانست قريحه اش را از موانع فرم داستان آزاد كند و براي اين كار او مي بايست به فرانسه بنويسد، زباني كه از جناس و مجاز سرشار نيست، زباني كه نوشتن با آن بدون سبك، آسان تر است.

ما به لحظه اساسي زندگي بكت رسيده ايم، زماني كه او تصميم گرفت به فرانسه بنويسد. درباره چراهاي اين تصميم بسيار پرسيده اند، اما قطعاً جنگ ميان دو مرحله زندگي بكت مرزي بنا كرد. تا اين لحظه بكت نويسنده ايرلندي بود كه از شهرتي نسبي سرخوش بود. در ابتداي جنگ او ايرلند را ترك كرد و با لحني حماسي اعلام كرد كه فرانسه در جنگ را به ايرلند در صلح ترجيح مي دهد. در پشت اين شوخي _ همچنان كه در پشت برخي شوخي هاي ديگر كه به بكت منسوب كرده اند - ايماني عميق پنهان شده است. به علاوه، او ديگر حق نداشت كشوري را دوست داشته باشد كه آثارش را ممنوع كرده و حتي در انظار عمومي او را تحقير كرده بود. (او متهم شده بود كه با ميل به شك كتاب هايش را مي نويسد و حتي به مانند مارسل پروست كساني را كه شك مي كنند ستايش كرده بود!) به ياري همسر و دوستان فرانسوي اش و همچنين اقامت طولاني در فرانسه، بكت ديگر خود را بيشتر دلبسته مون پارناس احساس مي كند تا فوكس روك.

از بكت دور است كه در برابر تهديد نازي ها بي خيال بوده باشد، اگر چه شركت او در يك مجمع علمي درباره جنگ اسپانيا طنز هميشگي او را نشان مي داد (او پشت يك كارت پستال پاسخ داده بود زنده باد جمهوري، كه مي توانست به جنگ داخلي ايرلند نيز ارتباط داده شود.) اما اين شركت از صميم دل نبود. به خصوص كه بكت نمي توانست جنبش ضد سامي را تحمل كند و در برابر منظره ستاره هاي زرد [كه نازي ها دستور داده بودند تا يهودي ها براي تشخيص شان روي سينه نصب كنند] نمي توانست، به قول خودش، «دست روي دست بگذارد» در گروه مقاومت بكت به عنوان واسطه تبادل نامه خدمت مي كرد. «وات» را به تازگي به زبان فرانسه برگردانده بود، اين متن در حقيقت ميانه دو دوره زندگي بكت قرار دارد. «وات» ايرلندي ترين كتاب بكت است، انگار تجزيه، پرچم سرزميني كه اين كتاب در آن زاده شده را تعقيب مي كند. همچنين اين كتاب شوخ ترين كتاب اوست. قطعه هاي كوچك، فهرست نام هاي غيرعادي و به خصوص حكايت زاده شدن «لاري» در وقت شام، كمدي زيبايي ساخته اند نظير كمدي تئاتر ابي در مدتي كه بكت با آن سر و كار داشت. «وات» به همين ترتيب حمله باشكوه و شاعرانه اي بر ضد زمان با خود دارد. اما مفهوم اصلي در اين جا فساد گفتار است، مرگ تدريجي و آگاهانه وات است كه درمي يابد نمي تواند به وضوح آنچه به سرش آمده است را براي ديگران حتي براي سام، دوستش در آسايشگاه توضيح دهد.

در اينجا، از بكتي كه براي ما آشنا است چند مفهوم اصلي آثارش را نشان مي دهيم. شايد نخستين موضوع، اهميت عادت باشد عادت سازشي است ميان شخص و جهان پيرامونش، عادت ما را از مواجهه با واقعيت بركنار مي دارد، واقعيتي كه بنا بر گفته «تي . اس. اليوت» انسان نمي تواند تحمل كند. تمامي شخصيت هاي بكت اين پساواقعيت را تشريح مي كنند، همه آنها يا مانند ويني در داستان «آه، روزهاي زيبا» رفتار مي كنند كه محتويات كيف دستي اش را مي شمرد يا به مانند مولوي تكرار را با تبادل  بي نهايت دانه هاي شن از اين جيب به جيب ديگر به سخره مي گيرند. يك يادداشت كوچك: تفريح مورد علاقه جويس در ساحل، آزمايش كردن پيوسته شكل و بافت دانه هاي شن بود. نياز ما به ديگران _ دوستان، همسر _ عميق ترين شكل عادت است. در مقاله «پروست» چهره واقعي بارزترين مفهوم نزد بكت يعني نياز به گفت و گو وقتي كه گفت و گو غيرممكن است به طرزي وحشتناك كميك ظاهر مي شود تاحدي كه «دوستي مستلزم حفظ ظاهري رقت بار معرفي مي شود». اين جملات مي تواند همچون عنواني براي معرفي زوج هايي كه نمايشنامه هاي بكت را به اشغال خود درآورده اند به كار رود.

از دي دي  و گوگو در «در انتظار گودو» گرفته تا خانم و آقاي روني، در «تمامي آنان كه مي افتند» كه با نفسي گرفته از ايستگاه برمي گردند آنها شايد به معناي واقعي كلمه گفت و گو نمي كنند اما اندك تبادلات خشم و مهرباني شان با يكديگر مي گذارد به زندگي شان ادامه دهند. درباره عشق يا به قول ويليام باتلر ييتس، ديگر برنده ايرلندي جايزه  نوبل، «عالي ترين مفهوم در ترانه و هنر» چه بايد گفت؟ در اين مورد كسي زياد به ياد بكت نمي افتد. خودش هم بسيار كم در تئاتر حرفي از «اين بيابان تنهايي و اعتراض كه مردم عشق مي نامندش» به ميان مي آورد. دو زن در حالي كه تا گردن در بشكه ها فرو رفته اند با ادعاهايشان يك مرد را به ستوه مي آورند. روشن است كه كسي به كسي گوش نمي دهد، و دغدغه اي  جز توجيه خود ندارد. اين مسئله «به طرزي وحشتناك كميك» است. اما آنچه از عشق باقي مي ماند خاطرات آن است كه در جهان پروستي بسيار نيرومند است. يكي از زيباترين و پر رمز و رازترين قطعه ها در «آخرين گروه» لحظه اي است كه كراپ پير صحنه اي عاشقانه در يك قايق را بازگو مي كند.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه سی ام آبان 1386
پیشه نویسندگی و سودای نوشتن

 

شرق

مديا كاشيگر: موضوع بحث امشب۱، پيامدهاي ادبي گسترش سواد در ميان طبقه هاي متوسط و متوسط به پايين است، يعني تأثيري كه دموكراتيك شدن فرهنگ و پيدايش بازار براي محصول هاي فرهنگي بر جريان آفرينش و توليد ادبي مي گذارد. اين تأثير را از سه جنبه به بحث مي گذاريم:

۱ _ پيدايش ژانر ها يا جنس هاي ادبي و هنري به منزله شكل هاي فطرتاً تجارتي توليد ادبي و هنري.

۲ _ پيدايش شعر _ متن به منزله شعر وارهيده از الزام هاي كلامي.

۳ _ انقلاب اينترنتي و «ادبيات» چندوجهي اينترنتي.

و از آن جا كه همه اين جريان ها ضمناً همراه است با تحولي در عرصه فكري، نگاهي هم به اين تحول خواهيم داشت، يعني جريان سيطره تدريجي شكل بر محتوا از سده ۱۷ به اين سو.اما پيش از ورود به بحث اصلي، شايد بد نباشد نگاهي به نخستين وجه مميز ادبيات از هنر داشته باشيم، وجهي كه تصور مي كنم وجهي است كه ادبيات، هستي خود را مديون آن است.در واقع، هنر بدون هيچ واسطه اي با مخاطب ارتباط برقرار مي كند اما در ادبيات، با واسطه اي به نام زبان روبه روئيم كه مي تواند زبان اصلي اثر يا زباني باشد كه اثر به آن ترجمه شده است.

هنر، انسان را مستقيماً و به  شكلي بي واسطه به چالش فرا مي خواند و ربطي هم به تعلق زباني يا ملي مخاطب ندارد. شايد يك موسيقي محلي براي اهل همان منطقه مفهوم ها و بارهاي بيش تري داشته باشد، اما هر موسيقي محلي مستقيماً و به شكلي بي واسطه جهاني است، درست مانند مينياتور ايراني كه مستقيماً و به شكلي بي واسطه جهاني است، همان قدر جهاني كه مينياتور ژاپني.در ادبيات هم چالش هست، اما با يك واسطه، واسطه اي به نام زبان، زبان اصلي يا زباني كه اثر به آن ترجمه شده است. اگر قرار باشد بر يك سكوي حداقلي حركت كنيم، يعني بكوشيم به تبييني هر چه عيني تر يا دست كم هر چه ناذهني تر از ادبيات دست يابيم، نخستين وجهي كه جلو مي آيد اين كه ادبيات اتفاقاً از همين كاستي، يعني از اسارت در زندان زبان آغاز مي شود و در تلاش براي رهايي است كه شكل خود را پيدا مي كند.

اگر تلاش به نتيجه نرسد، اتفاقي هم نمي افتد و ادبياتي هم پديد نمي آيد، حداكثر يك «تكرار» خواهيم داشت. اما اگر تلاش به نتيجه برسد، ادبيات حاصل بدل شدن زندان به قلمرو است، بدين معنا كه يك اثر وقتي ادبي است كه بتواند وجهي از جهان را به بيان درآورد كه زبان پيش تر از بيان آن قاصر بوده است.وجه ديگري كه در همين سطح حداقلي چهره مي كند و براي بحث ما جالب تر است اين كه ادبيات - آنچنان  كه ما آن را زندگي مي كنيم - يك امر نوشتاري است، يعني «متن» است در سنتي ترين معناي اين كلمه، و تلقي همه نظريه هاي شناخته شده ادبي از «ادبيات»، امر «مكتوب» است، يعني ما را به «كتاب» مي رساند.عجالتاً به همين دو ملاحظه بسنده مي كنيم تا به سراغ سده ۱۷ برويم.در ۱۶۴۵، بلز پاسكال ماشين  حساب را اختراع مي كند. ماشين حساب فقط يك ابداع مكانيكي نيست.

خود او در توصيف اختراعش اين جمله را به كار مي برد كه براي نخستين بار دستگاهي را ساخته است كه «به تنهايي و بي آن كه به نيتِ خاص استفاده كننده نياز باشد، كليه عمليات رياضي را كه در طبيعت ممكن است، انجام مي دهد.» اين كه قصد و نيت كاربر از طرح پرسش چيست، تأثيري در پاسخ دستگاه ندارد و دستگاه همواره همان آلگوريتم يا روش عملياتي را طي خواهد كرد و به پرسش يكسان، پاسخ يكسان خواهد داد. درست مانند رايانه ها در روزگار حاضر. جاي تعجب هم ندارد: مگر رايانه چيزي به جز يك دستگاه حساب فوق پيشرفته است و مگر نظام داده هاي رايانه اي چيزي به جز سلسله اي از رقم هاست؟

جالب اين كه لودويگ كلاگز كه يكي از بزرگ ترين منتقدان سلطه شكل  بر محتواست و مهم ترين نتيجه اين سلطه را جدايي ذهن از روح مي دانست، در سال هاي نخستين سده ۲۰، در يك پيشگويي آخرالزماني، از سلطه كامل شكل بر محتوا با تولد آتي «صوري ترين دستگاه ها» خبر مي دهد، «دستگاه دقيقي [...]، تهي از هرگونه شعور كه توانايي يك هزار واكنش نگران كننده را دارد .» كمتر از نيم سده ديرتر اين دستگاه متولد شده است: رايانه. نيم سده ديرتر و همين دستگاه حضوري چنان سراسري يافته است كه انگار ديگر زندگي بدون حضورشان براي هميشه ممكن شده است.اين سلطه شكل بر محتوا فقط در عرصه فناوري نيست و به همه عرصه هاي حضور انسان در وضعيت مدرن تسري يافته است: براي نمونه، در اقتصاد، در بحث سرمايه گذاري، تا ۲۰۰ سال پيش، ابتدا بايد راجع به سودآوري يك طرح و ديگر جنبه هاي آن تحقيق مي شد، اما امروز، حرف اول و آخر را فرم  يا شكل هايي به نام اوراق بورس مي زنند و اقتصاد را در شكل افزايش يا كاهش ارزش اوراق بورس زندگي مي كنيم، يعني در نوسان رقم هايي محتواباخته، بي خبر از معنا (محتوا)ي نوسان ها و اين كه احتمالاً از بيكار شدن صدها كارگر و بي خانمان شدن هزاران فرد خبر مي دهند.در سياست، كار حتي صوري تر شده است، يعني فرم جاي خودش را به فرمول مي دهد كه چكيده فرم است.

در ادبيات، يكي از ويژگي هايي كه خصوصاً از نيمه دوم سده بيستم برجسته تر مي شود اين كه جريان عمده شناخت ادبي براي شناخت بهتر شكل است: ساختارگرايي، پساساختگرايي و اينك ساختار شكني همگي كوشش هايي در عرصه شكل و صور ت اند، حال آن كه جريان مسلط ادبي نه فقط نقد كه حتي مكتب سازي در سرتاسر سده ۱۹ و آغاز سده ۲۰، جريان يا جريان هايي محتوايي است. چالش مكتب ها كه اصولاً چالش در بازنمايي واقعيت است آنچنان كه واقعاً هست - يعني آنچنان  كه ذهن من نويسنده يا منتقد آن را تفسير مي كند - يعني بحثي اساساً محتوايي است.اما اين تلاش در دهه هاي آغازين سده ۲۰ به پايان مي رسد، هم با سوررئاليسم كه واپسين تلاش محتوايي است و هم با همه آن جنبش هايي كه خصوصاً از دهه ۲۰ به بعد با تكيه بر پيشرفت هاي فناوري - يعني صورت و شكل - گسترش خواهند يافت.

تلاش آندره برتون براي تبيين زيبايي («زيبايي تشنج آفرين») ضمناً واپسين تلاش مهم براي تبيين محتوايي زيبايي است.از آن پس هم آفرينش و هم شناخت، بيش از آن كه دغدغه محتوا داشته باشند، در انديشه تجهيز خود به ابزارهاي صورت اند تا جايي كه وقتي، در اوايل دهه ۷۰، ژان كوئن ساختار را به منزله شكل تهي  از محتوا تبيين مي كند، اين تبيين نه آنچنان نگران كننده است و نه آنچنان برآشوبنده، انگار نه انگار هزاره هاست شكل در تخالف با محتوا و محتوا در تخالف با شكل تبيين شده اند. نبايد هم تبيين جديد نگران كننده يا برآشوبنده باشد، چون اتفاقاً تنها تبيين پاسخگوي نياز به دقت و تجزيه باز هم بيشتر شكل براي جداسازي شكل ناب تر به عنوان ساختار است.

براي كلاگز، آغاز سلطه شكل بر محتوا از سده ۱۷ و با ماشين حساب پاسكال است. تصور مي كنم جالب باشد در متن هاي آن زمان، به دنبال نشانه هاي پيشرسي بگرديم كه از تحول بعدي - يعني روزگار ما - خبر مي دهند.نخستين نشانه را مي توان از شكسپير و شاه لير سراغ گرفت. خصوصاً در آن جايي كه امير كنت كه از مسخره بازي هاي آزوالد دلقك به تنگ آمده، ضمن حواله لگدي وي را به ناسزا «فوتباليست» football player خطاب مي كند. كمتر از سه سده بعد، ناسزاي «فوتباليست» آن روزگار يكي از پردرآمدترين و مقبول ترين شغل ها شده است.دومين نشانه را مي توان از مولير و بورژواي اشراف منش سراغ گرفت، خصوصاً در آن جايي كه در گفت وگوي ميان آقاي ژوردن  و معلمي كه براي فن بيان استخدام كرده، بورژواي نوكيسه معناي «نثر» را مي پرسد و ناگهان مي فهمد عمري است نثر مي گفته و خود نمي دانسته! طنز اين متن بر تقابل هزاران ساله نظم به عنوان زبان برتر و نثر به عنوان زبان پست بنا شده است، زبان نخبگان در برابر زبان عوام كه اين تقابل نيز سه سده ديرتر رخت بر بسته است.نشانه سوم، سرتاسر متن دن كيشوت سروانتس است، متني كه با آن، براي نخستين بار، نثر يك مؤلف او را وارد تاريخ ادبيات مي كند و نه توانمندي اش در نظم، و نثري كه خودش را به عنوان ترجمه يك متن ديگر معرفي مي كند. اين را در حاشيه مي گويم، چون اگر چه به امروزمان مربوط است، اما ربطي به بحث فعلي مان ندارد.بدين ترتيب، دو قرن و نيم پس از اختراع ماشين حساب و تولد دن كيشوت، يك گسل سه جانبه را در ادبيات شاهد مي شويم.

گسل اول با اوژن سوست: اولين نويسنده ميليونري كه ثروتش را نه از راه اتصال به قدرت كه از راه فروش آثارش به دست آورده است، يعني در پرتو گسترش فرهنگ و سواد به طبقه متوسط و متوسط پايين. اوژن سو به نوعي نخستين نويسنده اي است كه پيشه اش نويسندگي است، نخستين نياي جي.كي. رولينگز كه ناگفته نماند با هري پاتر و خصوصاً جلد پنجم آن، براي نخستين بار پس از تولد سينما، رماني را آفريد كه حتي پرفروش ترين فيلم ها را نيز پشت سر گذاشت و بر تئوري هايي كه سينما را پايان ادبيات مي خواستند، خط بطلان كشيد.گسل دوم با اونوره دو بالزاك  است و نثر سرشار از غلط هاي املايي و انشايي ولي بسيار پرفروش او كه براي اولين بار در تاريخ ادبيات، نويسنده را از اديب جدا مي كند: ديگر لازم نيست كه حتماً نويسندگان ادبيات خوانده باشند تا بنويسند. جالب اين كه نثر سروانتس، خالق دن كيشوت، يكي از درخشان ترين نمونه هاي نثر اسپانيايي است اما بعد از بالزاك، ضرورتي ندارد نويسنده اديب باشد.

سومين گسل را از جمله مري شرلي با آفرينش فرانكشتاين رقم مي زند، از جمله ادگار الن پو در داستان هاي كوتاهش رقم مي زند، ... و اگر چه هدف اولي، فقط تفنن است و هدف دومي، بيشتر قدرت نمايي، اما تولد ژانرها يا جنس هاي ادبي را سبب مي شود كه شكل هاي مشخصاً تجارتي ادبيات اند -البته جنس يا ژانر نه در معناي تمايزي كه مثلاً دانته ميان كمدي و تراژدي قائل مي شود و ريشه اولي را به بز (پان، خداي بزپا) و ريشه دومي را به خدايان مي رساند، بلكه در معناي تفاوتي كه ميان رمان عشقي و رمان پليسي وجود دارد، ميان داستان وحشت و علمي تخيلي وجود دارد.و در اين ميان، جالب اين كه دن  كيشوت كه در سرآغاز اين جريان است، به هيچ ژانري تعلق ندارد.اما از بحث تجارتي كه بگذريم، جنس هاي ادبي در درجه اول مشخصاً از قالب شكلي داستان خبر مي دهند.

نكته مهمي است: در آفرينش ادبي بيرون از جنس هاي ادبي، «شكل» از محتوا خبر نمي دهد: بينوايان ويكتور هوگو هم رمان روانشناختي است - دگرديسي ژان والژان -، هم رمان پليسي - تجسس هاي ژاور - هم رمان عاشقانه - كوزت و ماريوس -، هم رمان انقلابي - قصه سنگربندي ها و شورش هاي خياباني بر ضد سلطنت، هم... رمان هاي آگاتا كريستي، ميكي سپلين،... مشخصاً و فقط پليسي است. رمان هاي يان فلمينگ - به رغم الهام گيري اش از ميكي سپلين -، جان لوكاره،... مشخصاً جاسوسي است. تئودور ستورژن و آيزاك آسيموف هم عملاً خيالي  نويس هستند - حتي اگر مانند بقيه اي كه مثال زدم، رمان ها و داستان هاي نوع ديگر هم نوشته باشند.در مواجهه با جنس هاي ادبي، تكليف خواننده روشن است: شكل از محتوا خبر مي دهد، محتوا از پيش تعيين شده است و آنچه خواننده به آن دعوت مي شود، نه كشف محتواي از پيش مشخص و معلوم كه لذت خواندن روايت ديگري از اين محتواي از پيش مشخص و معلوم است.تولد جنس هاي ادبي، تولد پيشه نويسندگي است: اينك نويسنده انساني كه نه براي پاسخ به يك نياز دروني و خدمت به يك حقيقت هنوز تحقق نيافته كه دقيقاً براي تأمين معاش خود با درآمد حال از فروش محصول هايش مي نويسد.

نخستين نتيجه چنين وضعيتي، استقلال  مالي هر چه بيشتر نويسنده از كانون هاي قدرت سياسي يا همان اشرافيت ادبيات دوست است: بازار ادبيات به وجود آمده است و نويسندگي، درست مانند وكالت يا طبابت يا هر شغل آزاد ديگر است. دومين نتيجه، فراهم آمدن زمينه هاي عملي امكان اقدام روشنفكري است - براي نخستين بار در تاريخ: استقلال مادي نويسنده از كانون هاي قدرت سياسي او را در ميان صاحبان حرفه هاي آزاد قرار داده است، مكنتي كه از فروش آثارش به دست آورده، به او امكان عملي درافتادن با قدرت سياسي را براي مبارزه آزادي خواهانه ور نه دفاع از دستاوردهاي آزادي مي دهد. چنين است كه اميل زولا، من متهم مي كنم را مي نويسد و محكوميت در دادگاه و هجرت به انگلستان را به جان مي خرد، آن هم نه در بيست سالگي كه بگوييم شور جواني بوده، بلكه در اوج پختگي پنجاه وشش سالگي. پيش از او، ويكتور هوگو همين مكنت را پايه درافتادن با ناپلئون سوم قرار داده است. پيشتر اوژن سو همه پادشاهان اروپا را به سخره گرفته است. ناپلئون هم يكي از نخستين كارهايش پس از قبضه قدرت، وضع ماليات هاي سنگين بر هفته نامه هايي است كه داستان دنباله دار چاپ مي كنند، بلكه از اين راه، سد دموكراتيك شدن رمان و بنابراين متمول شدن نويسندگان شود.


نتيجه بادوام تر تولد جنس هاي ادبي، پيدايش قشري از خوانندگان است كه هفته اي دو كتاب مي خوانند و لذت مي برند، اما حتي اسم پروست و جويس و بكت و... را نشنيده اند.

پيدايش جنس هاي ادبي يا ادبيات تجارتي طبعاً فقط ناخوشايند قدرت سياسي نيست و مخالفت هايي بسيار جدي را نيز در ميان پديدآورندگان ادبيات برمي انگيزد - بي آن كه اين مخالفت به معناي هم صدايي با قدرت سياسي باشد. سرتاسر سده ۱۹، شكل گيري و ساخته شدن مكتب ها را شاهد مي شود، از «هنر براي هنرِ» دل  به  سوداي نوزايي مقام اين كلمه سه حرفي گرفته تا رمانتيسم و ناتوراليسم و سمبوليسم و... سوررئاليسم كه واپسين مكتب هاست و جالب اين كه نخستين موضع گيري اش، بر ضد رمان است، به منزله شكل بالفطره كالايي ادبيات.

بحث جنس هاي ادبي كامل نخواهد بود، اگر از جنس خاصي ياد نكنيم كه از قضا فقط وجود نظري دارد، يعني ويژگي نماهاي آن مورد بررسي هاي بسيار قرار گرفته - تزوتان تودوروف يك كتاب كامل را به اين جنس اختصاص داده است - اما حتي يك داستان - چه نوول و چه رمان - وجود ندارد كه بتوان با قاطعيت در آن جاي داد. منظورم جنس ادبيات فانتاستيك است كه هم استثنايي است كه قاعده را تأييد مي كند و هم ما را به گسل ديگري راهبر مي شود كه در حقيقت هم به وجودآورنده و هم توضيح دهنده گسل سه گانه اي است كه پيشتر از آن ياد كرديم.

تكليف نظري همه جنس هاي ادبي روشن است: اين كه رماني از جنس پليسي از چه خواهد گفت يا رماني از جنس جاسوسي يا عاشقانه يا وحشت يا علمي خيالي معلوم است. اما محتواي جنس فانتاستيك چيست؟ تودوروف - كه همچنان  كه گفتم كتاب كاملي را به اين موضوع اختصاص داده - مي گويد قصه فانتاستيك آن است كه خواننده نتواند تا به آخر - يعني با تكيه بر متن - بفهمد رويدادهايي كه براي او تعريف مي شوند، توضيحي طبيعي (اين جهاني) دارند يا بايد توضيحي ماوراي طبيعي (آن جهاني) را انتظار بكشد. تنها نمونه ادبي را كه تودوروف ذكر مي كند كه مي تواند نه از اين جنس كه به آن نزديك باشد، خانه بر روي درياچه ادگار آلن پو است. اما از عنصرهاي برون متني كه بگذريم - تعلق خاطر شخصي مؤلف به داده هاي برون طبيعي، مانند قدرت هايي كه روزگارش براي مغناطيس و هيپنوتيسم متصور بود - حتي عنصرهاي درون متني نيز به رغم اصرار بر القاي امكان هر دو پاسخ طبيعي و ماوراي طبيعي، سرانجام در حفظ تعادل شكست مي خورند و عنصر ماوراي طبيعي پيروز مي شود.

در ژانر فانتاستيك - اگر روزي اثري فانتاستيك پديد آيد - شكل ديگر نمي تواند پيشاپيش از محتوا خبر دهد، نمي شود از جنس دريافت كه محتوا، فيزيك (طبيعي) خواهد بود يا متافزيك (ماورا ي طبيعي). يعني وضعيت فانتاستيك ما را به نوعي رجعت مي دهد به پيش از گسل موجد جنس هاي ادبي. «جنس» فانتاستيك «جنس» نيست، نوعي بازمانده «نظري» دوران پيش از گسل است. كدام گسل؟ همان كه عملي اش را ديديم و نظري اش را اتفاقاً بايد از بقاي نظري فانتاستيك سراغ بگيريم. كافي است به پيش از گسل برگرديم، فانتاستيك نه تنها استثنا نيست كه حتي حضور عنصري اش قاعده است تا جايي كه مي توان گفت كم تر اثر دوران پيش از گسل است كه عنصر فانتاستيك نداشته باشد. چرا؟ به اين دليل ساده كه تا پيش از گسل، نه فيزيك (طبيعت) از متافيزيك (ماوراي طبيعت) تفكيك شده است و نه برعكس.

فردوسي مي گويد «عجم زنده كردم بدين پارسي.» همه ماجراهاي دلاوران ميزگرد براي يافتن گرال، يعني ظرفي است كه خون مسيح را در خود جاي داده است. چرا قصه مهابهارت تعريف مي شود؟ تا سلسله پاكان بفهمد چرا خدايان برايشان آن همه مصيبت ها خواستند. چرا... هيچ اثر از سرند تاريخ  گذشت روزگار پيش از گسل نيست كه سراينده اش ضمن تعريف فيزيك (داستان) از متافيزيك (چرايي تعريف شدن داستان نگويد). ادبيات جايگاهي قدسي دارد ورنه نه  اين جهاني دارد. براي همين ماورايي بودن است كه افلاطون شاعران را از آرمان شهر خود بيرون مي اندازد چرا كه شعر همواره متافيزيك خود را همراه مي برد و اين متافيزيك مي تواند شر هم باشد. به دليل اولي تر، طنزپردازان حتي از شاعران هم بي  جاترند، چون طنز حتي شيطاني هم نيست، فقط هبوطي، يعني ذاتاً ضدمتافيزيكي است.

بنابراين در آغاز گسل، طلاق فيزيك و متافيزيك است و در استمرار آن، برگشت ناپذيرشدن رجوع. اما طلاق و نه قتل زوجين. پس هم فيزيك مي ماند و هم متافيزيك. تكليف فيزيك را كه ديديم: پيشه نويسندگي، بدل شدن نويسنده از آفريننده ادبيات به توليدكننده ادبيات. متافيزيك چه مي شود؟ حوزه متافيزيك يكسر به قشر جديدي تعلق مي گيرد كه پيش تر وجود نداشتند و ناگهان متولد مي شوند: منتقدان كه بحث شان از قضا چرايي و چوني آفرينش است.

اما دموكراتيك شدن فرهنگ فقط تجارتي شدن آن نيست. در نثر، جويس ها خواهند آمد و پروست ها و هدايت ها و بكت ها و ... در شعر چطور؟ واكنش شعر چيست، شعرِ هميشه مطلق كه ناگهان با سيطره نثر از سلطنت خلع مي شود؟

قطعاً خشم است و طغيان. بي نتيجه و ناگهان درك اتفاقي كه در پرتو همين دموكراتيك شدن، براي نخستين بار در تاريخ شعر  افتاده است: اينك مي توان شعر را نه براي حفظ در تاريخ كه براي رسيدن به دست مخاطب، براي همين امروز «نوشت». به خاطر نبود سنت خواندن، نبود امكان مادي خوانده شدن، شعر همواره (حتي پس از انقلاب گوتنبرگي) مجبور بوده است كه نخست در فكر بقاي شفاهي خودش باشد و اين بقا ممكن نمي شده است جز از راه به حافظه سپرده شدن. اين اجبار هزاره اي، ويژگي هايي را تحميل كرده است مانند انواع اوزان هجايي و عروضي، و كلاً براي هر ملت و فرهنگ، متريك خاص آن فرهنگ را كه شعر را راحت تر به حافظه مي سپرد. پس شعر به نظم مجهز شده است، به ترفندهايي مانند موسيقي ، افيه، حتي رديف كه همه ابزارهايي اند  كه راحت تر در حافظه جمعي بماند. كدام راحت تر است؟ حفظ جمله هاي سرمقاله يك روزنامه يا غزلي از حافظ يا سعدي، حتي بخش هاي وسيعي از مثنوي هاي مولانا يا رباعيات خيام؟ چرا؟ چون شعرشان به ابزارهاي تسهيل انتقال شفاهي مجهز است، قالبي را دارد كه در حافظه ثبت مي شود، حال آن كه آنچه را كه حافظه از سرمقاله روزنامه (نثر) ثبت مي كند، محتوا (پيام) آن است.

با دموكراتيك شدن فرهنگ و گسترش سوادآموزي، ديگر لزومي به حفظ شعر نيست زيرا مي توان آن را بازخواند. شعر براي نخستين بار امكان اين را مي يابد كه خود را از دغدغه به حافظه سپرده شدن رها كند. دموكراتيك شدن فرهنگ و گسترش سواد به پل الوار اجازه مي دهد، ريزش باران را فقط نگويد، تصوير هم بكند و حرف هاي شعر همچون قطره هاي باران فرو بريزند:اين شعر ديگر «خواندني» نيست بلكه «ديدني» است و اين يكي از سرآغازهاي شعر - متن است، شعري كه يكي از غايت هاي امروزين آن را امروز در ايران به نام «شعر زبان» مي شناسيم، شعري است كه بايد آن را ديد، شعري است كه تلفيقي از ديدن و شنيدن است: شكل، تقطيع، فضاي خالي، فقدان فضاي خالي،...

در شعر آن ماري آلبياك، شاعر فرانسوي، هم بايد جاهاي خالي را پر كرد و هم معناي نشانه هاي سرگردان سجاوندي  و تغيير نوع حرف ها را فهميد، زيرا فضاي خالي لزوماً تقطيع نيست كه از شكست در خواندن خبر دهد، مي تواند فقط از حذف آن پاره هايي از خبر بگويد كه شاعر فرعي و چه بسا ضدخبر دانسته:

توضيح كانون ها‎/ جنس‎/ دوگانه‎/ فاصله حركت را تشديد مي كند‎/ در كلامي كه تو به او مي دهي: حركت مي بلعد‎/ تخيلي سفيد سجاوندي خود را از سر مي گيرد‎/ نامشخص عقب نشيني هاي جزئي را برنامه ريزي مي كنند

در يك شعر ديگر، شعر كريستين پريژان، يك شاعر ديگر فرانسوي، بناست هجوم اطلاعات رساننده معنا باشد:عاشقِ گياهان سبز شد، بهشان عادت كرد، معتاد شد، عملي عملي، پول هايش را، همان پول هايش را كه مال ماست، خرجِ انجيربن و كاكتوس مي كرد، خرج سماق هاي مشكوك و يوكا هاي شيطاني، كائوچوهاي هرزه خوي وارداتي كه مزيد بر علت شد و شبه دموكراسي هاي هندوشمردگان آمريكايي و پايتخت هاي غربي يخ زده ترين سرمايه ها و زبان هاي مادرزن از همان نوعي كه بر طاقچه هاي خلوتكده هاي جوانانِ زرخوي بورژوازي گنديده تجارت بانكي امپرياليسم US و دويست فاميل ديده مي شود و هجوم اطلاعات و واژه ها، كلمه هايي كه مانند رگبار تكرار مي شوند، مجال هرگونه شنيدار را از مخاطب مي گيرند و او ناچار است به ديدن و دوباره ديدن و تأمل كردن و بازخواندن و ديدن حركت ها براي برقراري ارتباط با شعر.

سرآغاز اينترنت چه از نظر مكانيكي و چه از نظر علمي (چرا كه ريشه در فرماليسم و تكنيك گرايي دارد) بر مي گردد به اوايل قرن ۱۷ ميلادي يعني به همان سال ۱۶۴۵، سال اختراع ماشين حساب توسط پاسكال. بيست سال بعد، ويلهم لايبنيتس منطق صوري و نظام دوتايي را كشف مي كند و صد سال بعد، با تكميل كشف او، جورج بول، منطق دان انگليسي، از اين مي گويد كه آنچه بر عمليات استدلالي ذهن حكم مي راند، شماري از قانون هاي جبر، همانند قانون هاي حاكم بر عمليات آشناي جمع و تفريق و ضرب و تقسيم است. بنابراين، با بول، استدلال به حساب فرو كاهش پيدا مي كند و منطق به جبر. همزمان با اين تحول در عرصه انديشه ، يك سري اتفاق فني نيز مي افتد. در سال ۱۸۲۰، آراگو موفق مي شود يك ميله آهن را در يك جهت و سپس جهت مخالف مغناطيسي كند و بدين سان جد بزرگ حافظه هاي سخت امروزي پديد مي آيد. با ساخته شدن نخستين ماشين تحرير به دست رمينگتون، حتي حرف ها نيز قالب هاي شكلي مستقل از نيت استفاده كننده مي يابند - پاسكال را كه هنوز فراموش نكرده ايد؟

با امكان ضبط  صوت در ۱۸۷۷، امكان ضبط  تصوير در ۱۸۹۵، و مهم تر، امكان پخش توده اي صوت و تصوير در ۱۹۰۶ با راديو و در ۱۹۳۷ با تلويزيون، پس از نوشته، صوت و تصوير هم دموكراتيك مي شوند - سواد صوتي و سواد تصويري نيز بر سواد نوشتاري افزوده مي شوند.سرانجام، در ۱۹۴۸، در دانشگاه منچستر، نخستين رايانه متولد مي شود.

اما اينترنت: در ۱۹۵۷، روسيه اولين سپوتنيك را به فضا مي فرستد و در همان سال، ناسا در آمريكا متولد مي شود. با آغاز جنگ سرد و رقابت براي تسخير فضا، اين نگراني در آمريكا پيش مي آيد كه شبكه ارتباطي با بمباراني هسته اي از ميان برود. نتيجه، تلاش براي ساماندهي شبكه اي براي انتقال اطلاعات است كه حتي بمباران هسته اي را تاب آورد.شبكه در اين طرح را رابرتز لي و پل باران در ۱۹۶۴ پديد مي آورند: هر پيام بايد در مبدأ به بسته هايي تقسيم شود، بسته ها قابليت آن را دارند كه مسيري جداگانه را در شبكه در پيش گيرند و اگر مسيري مسدود بود، مسير جديدي را پيدا كنند. در مقصد، بسته ها دوباره گرد مي آيند تا كل پيام را باز بسازند و چنانچه بسته يا بسته هايي كم باشد، گيرنده آنها را از نو خواهد خواست، ضمن آن كه اطلاعات لازم را در مورد مسيرهاي باز و مسدود نيز مي فرستد.

اين شيوه انتقال اطلاعات، اساس اوليه IP يا همان پروتكل اينترنت است: تقسيم بسته در مبدأ و بازسازي مجدد آن در مقصد. اين شيوه همان اساس پديده اي است كه به نام E-mail مي شناسيم.

در ۱۹۶۸، اتفاق دوم مي افتد: براي معضل شبكه هايي كه هر كدام به زبان خود حرف مي زنند و در نتيجه ايجاد يك زبان مشترك براي استفاده تمامي شبكه ها. رخداد مهم ديگر اين كه در همان سال، پنتاگون پروتكل اينترنت را از رده اسرار نظامي خارج مي كند و به عنوان معلومات عمومي در اختيار مردم قرار مي دهد: تولد اينترنت عملاً اتفاق مي افتد و با فروپاشي ديوار برلين، اينترنت عمومي و دموكراتيك مي شود. اما اين اينترنت هنوز فقط اينترنت متن است و قادر به انتقال صوت يا تصوير نيست. در ۱۹۹۱ با تولد WEB، اينترنت تبديل مي شود به آنچه امروز هست يعني يك ابررسانه چندرسانه اي: هم متن را منتقل مي كند و هم صوت و تصوير را.

اما براي درك پديده اينترنت آنچنان  كه آن را امروزه مي شناسيم، بايد به سي سال پيش تر از تولد رسمي WEB برگرديم: به سال هاي ۱۹۶۰، وقتي PCها يا رايانه هاي شخصي هنوز از درون قصه هاي علمي بيرون نيامده اند و مودم ها تازه دارند آزمايش مي شوند. در اين سال ها، رد نلسون مفهوم هايي را طرح مي كند به اسم «ابرمتن» hypertexte و «ابرپيوند» hyperlink. آنچه كه او را به اين فكر انداخته، تفاوت خوانش صفحه به صفحه كتاب - يعني خوانش خطي - با فرآيند انديشيدن است: فكر انسان، داده ها را خطي نمي خواند، آنها را «ورق» مي زند browser. فكر رهايي انسان از انقيادهاي خوانش خطي تحميلي كاغذ، نلسون را به فكر طرحي به نام خانادو مي اندازد: شبكه اي كه همه محصول فرهنگي - ادبي و هنري - بشر را در خود جاي دهد و امكان هرگونه ارتباط را ميان همه متن ها - نوشتاري، ديداري، شنيداري - ميسر سازد: خواننده اي كه معتقد است ميان يك بند از رمان جنايت و مكافات داستايوفسكي و يك جزء از عروسي روستايي بروگل يا يك قطعه از ركيوم موتسارت ارتباطي هست، ابرپيوندي از بند به جزء يا قطعه ايجاد مي كند.

بنابراين براي جابه جايي ميان متن ها، فقط يك كليك كافي است: مي توان هم به همه متن ها دسترسي فوري داشت و هم - نكته اي كه مهم تر است - انواع برداشت ها را از انواع متن ها و رابطه هاي ميان آنها را هم داشت و هم با ديگر علاقه مندان شبكه در ميان گذاشت.

البته ناگفته نماند كه تولد WEB، سبب شادي نلسون نشد: براي او، WEB حالت به ابتذال نشسته طرح هرگز محقق نشده خانادو بود. خود، در اوايل سال هاي ۱۹۸۰، در توصيف خانادو و خوانش ناخطي مي گويد: «منظورم از ابرمتن، نگارش [خوانش] ناترتيب مند است، چرا كه زبان گفتاري نيز سلسله اي است از كلمه ها و نگارش قراردادي هم جز اين نيست. ما چنان به نگارش ترتيب مند خو گرفته ايم كه به سادگي مي پنداريم نگارش ذاتاً بايد داراي ترتيب باشد. حال آن كه اصلا چنين نيست و نبايد هم باشد، چرا كه بازنمايي ترتيب مند، نخست موجب تنزل وحدت و ساختار متن مي شود و دوم اين كه ترتيب يكساني از خوانش را به همه خوانندگان تحميل مي كند، بدون اينكه اين ترتيب خوشايند آنها باشد.»

براي روشن تر شدن حرف نلسون، چينش خاص بوف كور هدايت را مثال مي زنم: در اين رمان، انتهاي داستان در ابتدا و ابتداي آن در انتها آمده است و همين چينش خاص، خوانش خاصي را از داستان تحميل مي كند. مثال شايد محال است، اما هر گاه خواننده اي داستان را در روند تقويمي بروز رويدادها بخواند - يعني بخش دوم را پيش از بخش نخست - معنايي را دريافت نخواهد كرد كه خوانش ناتقويمي رويدادها - يعني تقويم نگارشي - سبب مي شود.

بي آن كه بخواهم وارد بحث داوري شوم و اين كه آيا WEB به راستي حالت به ابتذال  نشسته طرح نلسون است، نكته اي كه جلب توجه مي كند اين كه با WEB، مي توان بر متن ها افزود يا از آنها كاست، حال آن كه هم متن اصلي و هم copy right براي خانادوي نلسون بسيار مهم است. اما نكته در همين جاست: براي نخستين بار در تاريخ، هم آفرينش دوطرفه مي شود و هم هر مصرف كننده مي تواند هم متن منحصر به خودش را داشته باشد و هم ديگران را به شراكت در اين متن جديد فراخواند، ضمن آن كه متن «اصلي» همچنان محفوظ مانده است.معناي ديگر اين سخن، پايان بخش حرف هاي امشبم خواهد بود و آن اين كه پس از دموكراتيك شدن  مصرف هنر و ادبيات، قرار است با اينرنتت، دموكراتيك شدن توليد و احتمالاً آفرينش هنر و ادبيات را هم تجربه كنيم، اتفاقي كه وبلاگ ها از هم اكنون از آغاز آن خبر مي دهند.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه سی ام آبان 1386
در بهار

 

 در بهار

آنتون چخوف - ترجمه عباس پژمان: برف ها هنوز آب نشده است، اما بهار رخصت مي طلبد تا با جانت عجين شود. اگر بيماري سختي گرفته و خوب شده باشيد، اين حالت ملكوتي را مي شناسيد. حالتي كه دلشوره هاي مبهم بيچاره ات مي كند، اما بدون كوچك ترين دليلي لبخند بر لب مي آوري. ظاهراً طبيعت هم در اين موقع در چنين حالتي به سر مي برد. زمين سرد است، در زير پاها شلپ شلپ از گل و برف صدا بلند مي شود، اما همه چيز فوق العاده شاد و مهربان شده است، و هر چيز مي خواهد تمام اطرافش را در آغوش بگيرد! هوا به قدري صاف و روشن شده است كه به نظر مي آيد اگر بالاي كبوتر خان يا برج ناقوس بروي، سرتاسر دنيا را خواهي ديد. خورشيد سخت مي درخشد، و اشعه اش به همراه گنجشك ها در بركه ها بازي مي كنند و مي خندند. رودخانه بالا مي آيد و تيره مي شود: از خواب خود بيدار شده است و امروز و فرداست كه غرش هايش بلند شود. درخت ها لخت هستند، اما زندگي مي كنند و نفس مي كشند.

موقعي از سال است كه كيف مي دهد آب هاي كثيف را با يك جارو يا بيل هل بدهي تا در جوي ها بروند، و قايق هاي كوچك در آب بيندازي، يك تكه يخ مقاوم را با پاشنه پايت بشكني. همين طور كيف مي دهد كه كبوترها را در داخل گنبد آسمان به پرواز درآوري، يا از درخت بالا رفته و براي سارها سرپناه درست كني. بله، در اين فصل دل انگيز سال، همه چيز خوب است، مخصوصاً  كه جوان باشيد و طبيعت را دوست داشته باشيد، دمدمي مزاج و هيستريك نباشيد، و شغلتان طوري نباشد كه مجبور شويد از صبح تا شب داخل يك چهارديواري بمانيد. اگر بيمار هستيد، يا در يك اداره تحليل مي رويد و با الهه هاي هنر سروكار داريد، زياد خوب نخواهد بود.

بله، در فصل بهار نبايد كاري به كار اين الهه ها داشت.

ببينيد آدم هاي عادي چقدر احساس خوشحالي مي كنند و راحتند! اين پانتلئي پتروويچ باغبان است كه از كله سحر يك كلاه حصيري لبه پهن بر سر گذاشته و نمي تواند از آن ته سيگاري كه همان وقت از توي كوچه برداشت جدا شود، نگاهش كنيد: دست هايش را به كمرش زده و راست جلو پنجره آشپزخانه ايستاده است، و براي آشپز تعريف مي كند كه چه چكمه هايي ديروز خريد. از چهره دراز و باريكش، كه باعث شده است كلفت ها اسمش را اسب لاجون بگذارند، رضايت خاطر مي بارد و تشخص. طوري طبيعت را از نظر مي گذراند كه از برتري خود بر آن آگاهي دارد، و در چشم هايش چيزي از تحكم و سلطه جويي يا حتي تحقير خوانده مي شود، گويي كه در نارنجستان يا باغ كه خاكشان را بيل مي زند، چيزي درباره سلطنت بر دنياي نباتي آموخته است كه احدالناسي آن را نمي داند.

بيهوده است برايش توضيح دهي كه طبيعت شكوهمند و با ابهت، سرشار است از جذابيت هاي جادويي، و انسان مغرور بايد در برابر آن سر خم كند. خيال مي كند كه همه چيز را مي داند و از همه  رازها و جذابيت ها و معجزه ها آگاه است: اين فصل شگفت انگيز فقط حكم يك برده را برايش دارد، اين فصل هم مثل آن زن لاغر [...] است كه در انباري نزديك نارنجستان است، و شكم بچه هاي او را با آش كلم رقيقي پر مي كند.

و ايوان زاخاريچ شكارچي؟ او يك كت ماهوت نخ نما پوشيده، يك جفت گالش به پاهاي لختش كرده، روي چليك خوابيده اي در نزديكي آغل نشسته است و با چوب پنبه هاي كهنه لايي تشك درست مي كند. خود را آماده مي كند تا در گذشته ها به شكار برود. مسيري كه بايد طي كند، با تمامي كوره راه ها و چاله هاي پر از آب و جويبارها، در خيالش مجسم مي شود. با چشم هاي بسته يك رديف از درخت هاي بلند و قد برافراشته را مي بيند كه با تفنگش در زير آنها خواهد ايستاد، و در حالي كه از خنكي شامگاه و هيجان دلپذيري مي لرزد گوش تيز خواهد كرد. به خيالش مي رسد كه صداهاي دورگه اي را مي شنود كه از گلوي جنگل در مي آيد، در اين موقع، در صومعه اي كه در آن نزديكي است، تمامي ناقوس ها به مناسبت شب عيد به صدا درآمده اند، و او همچنان در كمين گذشته اش نشسته است... ايوان زاخاريچ خوب است و به طرز بي تناسب و نامعقولي خوشحال.

حالا ماكار دنيسيچ جوان را نگاه كنيد كه ميرزا بنويس و پيشكار ژنرال استرموخوف است. اين مرد بيشتر از دوبرابر باغبان حقوق مي گيرد،  پيش سينه هاي سفيد به لباسش مي دوزد، توتون هاي دو روبلي مصرف مي كند، نه هيچ وقت گرسنه مي ماند نه بدون لباس، و هر وقت كه ژنرال را مي بيند افتخار اين را دارد كه دست سفيد و تپلي را فشار دهد كه مزين به انگشتري الماس درشتي است. با اين حال خيلي آدم بدبختي است! دائم با كتاب سروكار دارد، بيست و پنج روبل نشريه سفارش مي دهد، مرتب در حال نوشتن است... شب در حال نوشتن است، هر روز بعد از شام كه همه در خوابند او در حال نوشتن است و هرچه مي نويسد در يك صندوق بزرگ قايم مي كند.

داخل اين صندوق، در اصل شلوارها و جليقه هايي گذاشته شده است كه به دقت تا شده اند، و روي آنها يك پاكت توتون است كه هنوز باز نشده، ده دوازده تايي قوطي كه حاوي قرص هستند، يك شال گردن كوچك و زرشكي، يك صابون گليسيرين كوچك با بسته بندي زرد رنگ،  و بسياري اشياي ارزشمند ديگر؛ اما دورتادور اين محفظه، دسته دسته كاغذهاي نوشته شده است كه با كمرويي به يكديگر فشار مي آورند، به اضافه دو سه شماره اي از دپارتمان  ما كه در آنها داستان ها و نامه هاي ماكاردنيسيچ چاپ شده است. همه اهل محل او را اديب مي دانند، شاعر مي دانند، معتقدند كه آدم خاصي است، دوستش ندارند، مي گويند كه نه حرف مي زند، نه پياده روي مي كند، نه آنطور كه بايد سيگار مي كشد، و خود او هم يك روز كه به عنوان شاهد به يك جلسه دادگاه احضار شده بود، به خودش بد و بيراه گفت كه چرا دنبال ادبيات رفته است و به همين علت سرخ شد. گويي كه دنبال ادبيات رفتن دله دزدي محسوب مي شود.

اين هم خودش كه باراني آبي رنگ بر تن و شب كلاه مخملي و عصا در دست، خيابان را در پيش گرفته و مي رود... پنج قدم كه رفت مي ايستد و به آسمان چشم مي دوزد، يا به كلاغ پيري خيره مي شود كه بر يك درخت صنوبر نشسته است.

باغبان دست هايش را به كمرش زده است، چهره شكارچي حالت جدي دارد و ماكار سرش را پايين انداخته و با كمرويي سرفه مي كند، خلقش تنگ است، مثل اين است كه بهار با زيبايي ها و بخارهاي خودش او را خرد مي كند، خفه مي كند! ... وجودش آكنده از كمرويي است، بهار به جاي اين كه در دلش شور و شوق و شادي و اميد ايجاد كند، آرزوهاي مبهمي ايجاد مي كند كه باعث بي قراري اش مي شوند. نمي داند چه كار بايد بكند، همين طوري قدم مي زند. واقعاً چه كار بايد بكند؟

«اوه، سلام ماكار دنيسيچ!»

صداي ژنرال استرموخوف است كه ناگهان به گوشش مي رسد.

«نامه هنوز نرسيده؟»

ژنرال كه يكپارچه شادي و سلامتي است، با دختربچه اش در كالسكه نشسته است و ماكار كه با دقت كالسكه را برانداز مي كند در پاسخ مي گويد، «نه هنوز، عالي جناب.»

ژنرال مي گويد: «چه هواي خوبي! واقعاً بهار شده است! قدم مي زني؟ دنبال موضوعات بكر مي گردي؟»

اما چشم هايش نمي گويد بكر، مي گويد: «مبتذل! بي ارزش!»

ژنرال كالسكه را نگه مي دارد و مي گويد: «راستي، پدر جان! امروز كه داشتم قهوه ام را مي خوردم، نمي داني چه چيز محشري خواندم! حيف كه فرانسه نمي داني تا بدهم بخواني...»

ژنرال تند تند داستاني را كه خوانده است تعريف مي كند و ماكار گوش مي دهد و ناراحت مي شود. مگر تقصير اوست كه فرانسوي نيست و چيزهاي به دردنخور نمي نويسد.

كالسكه را كه دور مي شود با نگاهش تعقيب مي كند و در دل مي گويد: «من كه نمي فهمم چه چيز خوبي توي اين كشف كرده است. موضوعش مبتذل و تكراري است... داستان هاي من خيلي عمق بيشتري دارند.»

كرم وارد ميوه شده است. غرور نويسنده بد دردي است برايش، مثل زكام است براي روح، هركس كه گرفتارش شد ديگر آواز پرنده ها را نخواهد شنيد، درخشش خورشيد را نخواهد ديد، بهار را ديگر نخواهد ديد... كافي است كه فقط اندكي اين غرور جريحه دار شود، كل وجود از درد به خود خواهد پيچيد. ماكار كه به اين درد گرفتار است به راهش ادامه مي دهد. از نرده باغ رد مي شود و به جاده گل آلود مي رسد. آقاي بوبنتسوف،  كه تمام هيكلش در كالسكه بلند خود تكان مي خورد و سخت هيجان زده است، از آنجا رد مي شود. داد مي زند و مي گويد:

«آهاي! آقاي نويسنده! خيلي ارادتمنديم!»

اگر ماكار فقط ميرزابنويس يا پيشكار بود، هيچ كس جرات نمي كرد تا اين قدر راحت و از موضع بالا با او حرف بزند، اما او نويسنده است، يك موجود «مبتذل»، «بي ارزش».

امثال آقاي بوبنتسوف هيچ چيز از هنر نمي فهمند و علاقه اي به آن ندارند، اما عوض آن هر وقت با ابتذال و بي ارزشي روبه رو مي شوند، سرسخت و بي رحم هستند. حاضرند هرچيزي را به هر كس گذشت كنند، الا به اين ماكار كه يك آدم بازنده و وراي خلق خداست و دست نويس هايي در صندوقش دارد. باغبان يك درخت كائوچو را شكسته، بسياري از نشاهاي گران قيمت را گذاشته است بپوسند، ژنرال دست به سياه و سفيد نمي زند، و از پولي خرج مي كند كه مال خودش نيست، آقاي بوبنتسوف كه رئيس دادگاه بخش بود فقط ماهي يكبار به پرونده ها رسيدگي مي كرد و موقع رسيدگي به آنها به مِنومِن مي افتاد، قوانين را با هم اشتباه مي كرد،  كلي مهمل به هم مي بافت و همه اينها عفو مي شود و به چشم نمي آيد. اما در مورد ماكار، كه شعر مي گويد و داستان هايي مي نويسد، امكان ندارد كه اين كارها را بكني، به او نمي شود توجه نكرد و درباره اش سكوت كرد: از نان شب هم واجب تر است كه چيزي به او بگويي تا باعث رنجشش شود. اگر خواهر زن ژنرال به كلفت هايش سيلي مي زند و هنگام ورق بازي مثل زن هاي رخت شو فحش مي دهد، اگر زن كشيش هيچ وقت قرض هاي قمارش را پس نمي دهد، اگر فلوگوئين ملاك يك سگ از سي وبرازف ملاك دزديده است،  هيچ كس نيست كه اهميتي به اين چيزها بدهد، اما اگر اخيراً دپارتمان ما يكي از داستان هاي بد ماكار را پس فرستاده است، همه اهل محل خبردار شده اند و به اين موضوع مي خندند، بحث هاي طولاني درباره اش مي كنند، احساس انزجار مي كنند و حالا ديگر به ماكار مي گويند «طفلكي ماكار بدبخت».

اگر يك نفر طوري مي نويسد كه حق مطلب ادا نمي شود، درپي آن نمي آيند كه ببينند چرا حق مطلب ادا نشده است،  فقط مي گويند: «اين هم يك قالتاق ديگر كه يك مشت چرت و پرت نوشته است!»

چيزي كه مانع مي شود تا ماكار از بهار لذت ببرد، فكر كردن به اين موضوع است كه مردم او را درك نمي كنند و اينكه هم نمي خواهند دركش كنند هم نمي توانند. به نظرش مي آيد كه اگر مردم دركش مي كردند همه چيز درست مي شد. اما مردم از آنجا مي توانند بفهمند كه او قريحه دارد يا نه، زيرا هيچ كس از اهالي محل كتاب نمي خواند، يا طوري مي خواند كه اگر نمي خواند بهتر نبود؟ آدم با چه زباني به ژنرال استرموخوف بگويد كه آن تحفه فرانسه اش مالي نيست، بي مزه است، مبتذل است، تكراري است، وقتي كه او جز اين چيزهاي بي مزه هيچ چيز ديگر مطالعه نكرده است، آدم چه طور اين را به او بگويد؟

زن ها را بگو، كه خون به دل ماكار مي كنند!

اين ها معمولاً مي گويند، «اوه ماكار دنيسيچ! واقعاً حيف شد كه امروز در بازار نبودي! اگر مي ديدي دو تا مرد روستايي چه دعواي بامزه اي با هم مي كنند، حتماً چيزي درباره اش مي نوشتي!»

البته هيچ كدام اينها چيز مهمي نيست، و فيلسوف ها غم اين چيزها را به دل راه نمي دهند و اعتنايي به آنها نمي كنند، اما همين ها اعصاب ماكار را به هم ريخته است. روحش احساس مي كند كه تنهاست، يتيم است، و از ملامتي در رنج است كه فقط روح آدم هاي خيلي حساس و گنهكاران بزرگ را گرفتار مي كند. او هيچ وقت، حتي يكبار، دست هايش را مثل باغبان به كمرش نزده است. گاهي در جنگل يا جاده يا در قطار با كسي برخورد مي كند كه مثل خودش يك بدبخت واقعي است، و اين را كه در نگاه او خواند اندكي نيرو و نشاط پيدا مي كند، و طرف هم همين طور، اما اين به ندرت پيش مي آيد، هر پنج سالي شايد. مدت درازي با هم گفت وگو مي كنند، جروبحث مي كنند، دچار هيجان مي شوند، به وجد مي آيند، غش غش مي خندند، طوري مي شود كه اگر كسي آنها را ببيند خيال خواهد كرد كه هر دوشان ديوانه اند.

اما معمولاً  همين دقايق كوتاه هم گرفتاري خاص خودشان را دارند. گويي كه عمدي در كار باشد، ماكار و آن مرد بدبختي كه با او آشنا شده است، هيچ يك قبول نمي كند كه همصحبت اش آدم با استعدادي است، احترام همديگر را نگه نمي دارند، به همديگر حسادت مي كنند، همديگر را مي آزارند و مثل دو تا دشمن از هم جدا مي شوند و به اين شكل است كه جواني شان تحليل رفته و نابود مي شود، نه عشق هست، نه محبت هست، نه جان ها احساس آرامش مي كنند، نه از آن چيزها هيچ خبري هست كه شب ها به فكر ماكار غمگين مي رسند و او دوست دارد آنها را بنويسد.

هم جواني ات خواهد رفت هم بهار خواهد گذشت.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه سی ام آبان 1386
شعر یعنی رقص کلمات
 

شرق

مجتبي پورمحسن - آزيتا حقيقي جو: مطلب زير از دو مصاحبه جداگانه تشكيل شده است. بخش اول مصاحبه اي است كه مجتبي پور محسن و آزيتا حقيقي جو با جك فولي انجام داده ند. بخش دوم مصاحبه اي است كه مجلهSpeechless با فولي انجام داده و فولي آن را براي پورمحسن فرستاده است.

• امروز در آغاز هزاره سوم، شعر دنياي خاصي را شامل شده است. دنيايي نه عمومي، نه خصوصي. فكر مي كنيد چرا تيراژ كتاب هاي شعر اين قدر پايين است؟ آيا شعر دارد به پايان خودش نزديك مي شود؟

مطمئن نيستم كه دقيقاً متوجه منظورتان شده ام يا نه؟ در بعضي از كشور هاي غربي شعر محبوبيتش را از دست داده و رمان تا حدي جاي شعر را گرفته است. هر چند خود رمان نيز در حال حاضر جايش را به رسانه هاي الكترونيكي داده است.مي توان گفت رسانه هاي الكترونيكي و راك اندرول به طرز عجيبي شعر را احيا كرده اند اگر چه اين مسئله تنها شامل نوعي از شعر مي شود كه بر پايه تصورات بازدارنده استوار است. بسياري از افراد تنها به اين دليل كه نمي توانند آواز بخوانند يا گيتار بنوازند، شاعر مي شوند.

شعر در اين مفهوم، پناهگاهي براي افراد كم استعداد است. بعضي ها كه در ابتدا شاعر هستند، به مرور به رمان نويسي روي مي آورند. آنها درمي يابند كه رمان هم مخاطبين بيشتري دارد و هم پول درآوردن از آن محتمل تر است. با اين همه من شاعر شدم چرا كه شعر به عقيده من راهي براي بيان آگاهي و حالات ذهني خاص شاعر است كه از راه ديگري نمي توان به آن دست پيدا كرد.

از نگاه من شعر، بيان هويت نيست بلكه راهي براي ارائه توهم شخصيت است. راهي براي بيان چندگانگي شخصيتي. بسياري از اشعار مشهور، بر توهم شخصيت تاكيد مي كنند.

مطمئناً نگاه شاعران به اين مقوله با نگاه شاعران آمريكايي بسيار متفاوت است.

• اما با توجه به اين نكته كه شعر مقوله اي جهاني است شعر امروز آمريكا چه ويژگي هايي دارد؟

شعر آمريكا ويژگي هايي دارد كه بسياري از آنها با هم متناقض هستند. شيوه بيان عميقي از اميال عمومي مردمي هست كه در اشعار والت ويتمن و يا شاعران مدرن تري نظير آلن گينزبرگ تجلي يافته است. اما نوع ديگري از شعر نيز كه شكل بسته تري دارد در كنار نوع قبلي قرار مي گيرد كه در جنبش اخير «فرماليسم نو» ديده مي شود. گو اينكه از بسياري جهات با آثار هرمان ملويل فاصله دارد. در آثار او فرم هاي بسته و باز (عمومي تر)، سنت گرايي و آزادي، با هم در جدال هستند. نوعي درگيري كه تا حدودي بازتاب دهنده گذشته انقلابي ماست. آيا آمريكا به اروپا تعلق دارد؟ آيا چيز جديدي است؟ آيا اين كشور نتيجه قومي مهاجر و استعمار گر است؟ آيا اين فرضيات مي توانند امكان هاي جديدي را ايجاد كنند؟ كثرت قوميت هاي مختلف و متضاد آمريكا بر ادبيات اين كشور، تاثير گذاشته است. پس چه نوعي از فرديت در شكل باز و عمومي  تر امكان مي يابد؟

• در عصر پايان مكاتب ادبي، امروز اينجا _ در ايران _ پساساختارگرايي تاثير زيادي بر شعر گذاشته است. مي شود گفت كه شاكله شعر هاي مطرح امروز ايران بر مبناي شكل گريزي نوشته مي شود. آيا شعر مي تواند خاستگاه تئوري هاي جاري باشد؟ و اصلاً آيا اين جريان در شعر آمريكا هم وجود دارد؟

من با پل دمان كه يكي از اولين متفكران مكتب بنيان فكني است، با ساختار شكني آشنا شدم. اين پديده در آمريكا و به ويژه در دانشگاه ها اتفاق افتاده است.آدونيس، شاعر عرب كتاب جالبي دارد با نام «بوطيقاي ادبي» كه در آن اشاره دارد به اينكه شعر اساساً عبارت است از بنيان فكني پيوسته در هر آنچه كه زبان ناميده مي شود. توماس مك گرث _ شاعر آمريكايي _ شعر را همچون پنه لوپه پنهان در اوديسه مي بيند.پنه لوپه هر روز شنلي مي بافت و هر شب آنچه را كه در طول روز بافته بود رشته مي كرد، و در واقع بنيان فكني مي كرد. مك گرث شعر را دقيقاً به هيئت كنش بنيان فكني در زبان اكتسابي، زبان روزنامه ها، رسانه هاي ارتباطي، و محاوره اي مي بيند.ويتمن و ديگران كوشيدند تا شعري خوش بينانه با مضمون تسبيح و شكرگزاري بنويسند اما شايد جنبه هاي تاريك تر ذهنشان بر خواستشان غلبه كرد.نگاه ساختارشكنانه براي من بسيار جذاب است، اما در عين حال معتقدم كه با يك گشايش حقيقي سعي شده تا شعر فراتر از ثنويت بنيان فكني (متن/ زير متن متناقض) به وضعيتي كه تمام جنبه هاي آگاهي در آن پديدار شود، برسد.

• آيا تكثر گفتمان هاي جهاني بر شعر هم تاثير گذاشته است؟

بله. البته كه تمام گفتمان هاي جهاني تاثيري بر شعر گذاشته اند. شاعران لزوماً دريافته اند كه دردنيايي زندگي مي كنند كه بسياري از عناصر در نسبت با آن بيروني هستند. اين عناصر خارجي ارزش زيادي دارند. تي اس اليوت و ازرا پاند _ دو شاعر آمريكايي _ از بسياري عناصر خارجي در شعرشان استفاده كرده اند. يكي از ويژگي هاي شعر مدرنيست ها، فارغ شدن از ديدگاه  منطقه اي و آگاهي بر اين نكته كه شاعر، تمام جهان نيست بلكه تنها يكي از ساكنين آن است يعني شاعر ساكن جهاني بزرگ تر از آگاهي فردي اش است.

• شعر در تاريخ ايران نقش پررنگي داشته است. به رغم وجود تجربه هاي مختلف زباني در تاريخ شعر، هميشه ديدگاه مردمي نسبت به شعر استوار بر متافيزيك بوده است. چه اهميتي براي نقش زبان در شعر قائليد؟

شعر به معناي تمام كلمه  هنري زباني است. در شعر، زبان نقطه ورود به آگاهي است. به علاوه، زبان آگاهي مي آفريند. هر آنچه را كه زبان مي تواند انجام دهد، شعر هم مي تواند عملي سازد. اگر كسي زبان را عميق تر درك كند مي فهمد كه هيچ زباني براي يك ملت يا يك گروه خاص عجيب و غريب نيست. ابعاد زبان همواره از مرز هاي فرهنگي فراتر مي رود. براي درك آنچه «انگليسي» مي ناميم، نبايد تنها به تاريخ زبان انگليسي بسنده كنيم. بلكه بايد تاريخ فرهنگ گروه هاي مختلف را كه در آفرينش اين زبان نقش داشته اند بررسي كنيم. گروه هايي كه به «انگليسي زبان ها» محدود نمي شوند. هيچ زباني خالص نيست. زبان در مفهوم قطعي اش، تحولات مداوم درك بي واسطه تاثيراتي است كه هميشه منجر به خود زبان مي شود.

• در شعر شما نوعي گريز وجود دارد. وجود اين نگاه برآيند چه عناصري است؟

من در شعرم گريز از چيزي را نمي بينم. دقيق تر بگويم شعر من تلاشي است براي تقويت استنباط من از واقعيت. كوششي براي آگاهي از فاكتور هايي كه هر روزه به راحتي ناديده گرفته مي شوند. در واقع شعر براي من، حوزه اي است كه در آن واقعيت به جاي كمرنگ شدن برجسته تر مي شود. برآيند اين كوشش ها، در بيان كلي تر، تلاشي است براي رسيدن به سرمستي. نوعي لذت آگاهي كه سرانجام در مواجهه با خود به دست مي آيد.

• بعضي ها معتقدند موفقيت شاعران و نويسندگان آمريكايي يا اسپانيايي زبان در عرصه هاي جهاني به خاطر كثرت مردماني است كه به زبان اين نويسندگان صحبت مي كنند و مي نويسند. چقدر با اين نظر موافقيد؟ و با اين اوصاف آيا بايد از گسترش تاثير شعر فارسي در جهان قطع اميد كرد؟

من دليلي براي قطع اميد نمي بينم. زبان، تاريخ است و اساساً زباني خاص نماينده تاريخ، مكان و مردم خاصي است، صداهايي كه مردم در طول هزاران سال به وجود آورده اند. تاريخ، زماني داراي ارزش مي شود كه زبان ارزشمند باشد. محبوبيت زبان هايي نظير انگليسي يا اسپانيايي بيش از شعر نتيجه سياست (و يا حتي راك  اندرول) است. حتي اگر صحت داشته باشد كه مردم شعر انگليسي يا اسپانيايي (و يا فرانسوي) را نسبت به شعر فارسي بيشتر مي خوانند، نمي تواند دليلي براي بي ارزش خواندن زبان فارسي باشد. زبان درگير كسب محبوبيت نيست بلكه محبوبيت تنها بخشي از شورمندي مردمي است كه در جاي بخصوصي زندگي مي كنند و تاريخشان پيوسته با صدايي كه آنها مي سازند، زنده است.

• آيا مي توان اميدوار بود كه مردم دو كشور با دو فرهنگ متفاوت _ كه در درون خود گفتمان هاي متعددي دارند _ بتوانند با يكديگر ديالوگ برقرار كنند؟

مطمئناً. اميدوارم كه اين طور باشد.

مجله: Speechless

• جك، به سختي مي توان شما را در چند كلمه خلاصه كرد. من مي توانستم شما را شاعر، مجري برنامه نمايشي، مقاله نويس و منتقد براي سالنامه بارقه شعر و براي ستون كتاب هاي فولي در مجله اينترنتي آلسوپ ريويو، مجري برنامه راديويي نقاب بر نقاب، حامي ستم ديدگان و به قول دوستمان اناجيويا، شخصيتي بزرگ در منطقه خليج فرانسيسكو بنامم. اما اين كلمات به سختي شما را در برمي گيرد. بنابراين من تسليم ام. چه طور خودتان را تعريف مي كنيد؟

من خودم را يك شاعر مي نامم. البته شايد كسي بپرسد: «اگر شما شاعر هستيد پس كسي كه آن مقاله هاي انتقادي را مي نويسد يا برنامه هاي نمايشي را اجرا مي كند يا مجري برنامه راديويي است و نامش جك فولي است، كيست؟» همه اينها راه هايي است كه به وسيله آن فضا براي شنيده شدن شعرم روشن مي شود. اگر شعرتان در آميخته با نوآوري است مردم اغلب با تحير به آن واكنش نشان مي دهند. چون شعرتان شبيه چيزي كه آنها انتظار دارند، نيست. در نتيجه بخش مهمي از انرژي شما صرف اين مي شود كه به مردم آموزش دهيد كه داريد چه كار مي كنيد. قبلاً سعي مي كردم هر جا كه شعري مي خوانم توضيحاتي درباره اش بدهم. فعاليت هاي مختلفي كه شما نام برديد با همديگر هم قافيه هستند و به طور متقابل همديگر را روشن مي كنند. آنها در كنار هم چيزي را شكل مي دهند كه من آن را هستي يك شاعر مي نامم.

• گفتيد كه اين فعاليت ها هم قافيه هستند و هستي يك شاعر را مي سازند. قبل تر هم گفتيد كه همه اينها راه هايي براي روشن كردن فضا به منظور بهتر شنيده شدن شعرتان است. آيا منظورتان اين است كه شعر مركزيت دارد و بقيه فعاليت ها در واقع باعث مي شود كه درك مردم از شعرتان عميق تر شود؟ آيا اين فعاليت ها ضميمه شعرتان هستند؟

به اين معني كه همه آنها بخشي از وجودي هستند كه به عنوان يك شاعر زندگي مي  كند، بله. اگر چه لازم است توضيحاتي را اضافه كنم. مي توانم بگويم كه شعر فعاليت مركزي روح يا خودآگاه زندگي من است يا اينكه من زندگي ام را وقف شعر كرده ام. اما نمي خواهم اين تعريف را با نوعي رسالت وسواسي عاشقانه و احساسي آميخته كنم. در لحظاتي از زندگي ام گيتار نواخته ام، نقاشي هم كرده ام. (من هم مثل بسياري از آدم ها از بچگي دوست داشتم نقاش بشوم) از آواز خواندن و بازيگري هم لذت مي برم. نقد و داستان هم مي نويسم. گاهي شعر را اصلي ترين دغدغه ام در زندگي ناميده ام. اما هميشه به جاي اينكه از فعاليت هاي جانبي دست بكشم از آنها براي نوشتن شعر استفاده مي كنم. فكر مي كنم يكي از اساسي ترين علت هاي بنيادگرايي پافشاري بر اين نكته است كه ما در انتخاب ها نقش داريم و ما در كشوري شديداً بنيادگرا زندگي مي كنيم. اگر من از سويي شعر را به عنوان اصلي ترين فعاليت زندگي ام انتخاب كرده ام، از سويي ديگر سعي كرده ام مشغول فعاليت هاي ديگر هم باشم. چيزي كه جيمز براتون هم گفته بود تلفيق چند رسانه با يك رسانه.

من شعري دارم كه بخشي از آن كلمات و بخشي رقص است. همين طور قطعات كرالي دارم كه در آن خودم مي خوانم و گيتار مي نوازم و همسرم، ادله كلمات را مي خواند. گاهي در شعرهايم همزمان جلوه هاي تصويري و اجراهايم وجود دارد. من درباره معلم پدرم، ام كوهن، بازيگر، نمايشنامه نويس، ترانه سرا و تهيه كننده نوشته ام: «مردم جوري درباره او حرف مي زنند كه اعتقاد دارند او در زمينه هاي مختلف با استعداد بود. (ترانه سرايي، بازيگري، نمايشنامه نويسي و...) و وقتي چنين چيزي واقعاً حقيقت دارد چندان جدي گرفته نمي شود. من فكر مي كنم كوهن واقعاً در زمينه هاي مختلف با استعداد بود چون ذهن او چندلايه بود. از اين نظر او به انساني قرن بيست و يكمي نزديك تر است. در حالي كه او در قرن نوزدهم زندگي مي كرد. براي او طبيعي بود كه به جاي اينكه در يك زمينه به خصوص فعاليت كند، فعاليت هاي مختلف را تجربه كند.»

به اعتقاد من يكي از عميق ترين چيزهايي كه ما به عنوان يك فرهنگ تجربه مي كنيم اين است كه به جاي انديشيدن به مردم به عنوان «فرد»ها (ريشه اين كلمه به معناي تقسيم نشدني و جدايي  ناپذير است) به انسان ها به عنوان «كثرتي» چندگانه و برانگيخته فكر كنيم. در شعر مدرنيستي مي توان اين تغيير مشخص و كامل از مونولوگ هاي نمايشي رابرت براونينگ به شعر چندصدايي اليوت و پاند را ديد. (البته اليوت و پاند چيزهاي زيادي از براونينگ آموخته اند. در كار آنها (دشت سترون و «بخش ها») يك شعر بيان نه يك صدا بلكه صداهاي زيادي است. علاوه بر اين شعر در مفهوم معمول كلمه، يكدست نيست. ماهيت شعر اين فعاليت ها را يكدست نمي كند. شعر فعاليتي چندوجهي است و مداوماً مرزها را به هم پيوند مي زند.ادبيات آمريكايي بر سنت هايي متكي است كه امكان فقدان يكپارچگي را تقويت مي كند. اين ويژگي در شعر اليوت و پاند مشهود است. شايد ترجيع بند قرن بيست و يكم اين مسئله باشد كه به جاي نااميد شدن از واقعيت عدم وجود يكپارچگي به فكر شناسايي تعريف جديدي از مفهوم يكدستي باشيم. نوعي يگانگي رها تر كه در آن الگوهاي مختلف و آدم هاي گوناگون به چشم مي خورند.

• اولين شاعراني كه توجه شما را جلب كردند چه كساني بودند و چرا؟ آيا شاعر خاصي را در ذهن داريد كه در شما انگيزه نوشتن را به وجود آورده باشد يا اينكه از مسير ديگري به شعر كشيده شديد؟

من تجربه هاي مختلفي در زمينه نوشتن داشته ام، عمدتاً هم در تقليد از نثر توماس ولف. كسي _ شايد يك معلم _ پيشنهاد كرد كه شعر معروف توماس گراي با نام «مرثيه نوشته شده در حياط كليساي يك روستا» (۱۷۶۸) را بخوانم. شعر همچون تني آجر بر سرم ريخت. بلافاصله با تقليد شعري در پاسخ نوشتم. در آن لحظه من هويت شاعر و نويسنده را گرفته بودم.

اگرچه احساس كردم كه با خواندن شعرگراي به قلب شعر نفوذ كرده ام با اين حال به كتابخانه رفتم تا شعرهاي بيشتري پيدا كنم. شعرگراي مرا به وضعيتي از ذهن / احساس كشاند كه خودم را با شعر همان مي پنداشتم و مي خواستم تا حد ممكن آن وضعيت را دوباره و دوباره تجربه كنم. با خواندن جنگ هاي ادبي فهميدم كه به شعر بسياري از شاعران علاقه مندم. براي مثال عاشق رابرت برتر (شاعر اسكاتلندي) و رومانتيك ها به خصوص پرسي شلي شدم. يكي از كارهاي او با نام «قصيده اي به سوي باد غرب» براي من شعري مقدس شد. اما از الكساندر پوپ و ديگر چهره هاي قرن هجدهمي هم خوشم مي آمد. مدرنيسم را با اليوت و پاند و جنگ هاي ادبي ويليامز و كساني مثل الينور وايلي و جان كرد رنسوم كشف كردم. من هميشه كول پرتر و لري هرت را تحسين كرده ام.

• اخيراً نام شما را در كتاب هاي چند جلدي دوران شكوفايي ديدم. كتابي كه با ويراستاري اناجيويا و كريس ياست و جك هيكز منتشر شده است و شامل شعر كاليفرنيا از زمان گلد راش تا به امروز را دربرمي گيرد. من شعر «تانگوي شاعر» شما را خيلي دوست دارم. شعري مطلق، بي پروا، لگام گسيخته، آسان و كلاسيك معاصر است و اگر به تعداد اين صفت ها اعتراضي داريد مي توانيد بگوييد. «تانگوي شاعر» شعري است كه نه فقط براي ما كه در طول زمان در عرصه شعر بوده ايم بلكه حتي براي كساني كه چندان با شعر آشنايي ندارند نيازي به توضيح ندارد. دوست دارم درباره الهامي كه باعث خلق اين شعر شد حرف بزنيد. آيا اتفاق يا دليل خاصي باعث به وجود آمدن اين شعر شد؟ مي دانم كه هميشه ممكن نيست انگيزه خلاقه پشت يك شعر را رديابي كنيم. اما در مورد اين شعر چه طور؟

بعد از خواندن «تانگوي شاعر» چند نفر به من گفتند: «شما درباره من مي نويسي، اين طور نيست؟» اين طور نبود اما آنها با شعر احساس همذات  پنداري داشتند. آيا چيزي درباره طرح خيابان آديسون رابرت هس مي دانيد. شعرهايي از شاعران محلي روي كاشي ها حك شده و آن كاشي را در امتداد خيابان آديسون در بركلي قرار دادند. چيز جالبي است. من خودم براي گزارشي درباره اين پروژه به مصاحبه كننده گفتم كه من «به رقص كلمات علاقه مندم». البته بنا به دلايلي من تانگو را رقص كلمات مي دانم.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
چهارشنبه سی ام آبان 1386
نگاهي به رمان «مادام بوواري» اثر گوستاو فلوبر
نگاهي به رمان «مادام بوواري» اثر گوستاو فلوبر
کتاب مقدس رئاليسم
ياسر نوروزي

رمانتيسم پيش از آنکه يک جريان ادبي باشد حسرتي بود بر آرزوهاي از دست رفته. سرخوردگي و نوعي يأس در مقابل آنچه قرار بود محقق شود و نشد. نبرد فرانسويان براي تحقق آزادي نتيجه معکوس داده و به پيروزي محتوم بورژوازي منجر شده بود. حاصل اين سرخوردگي در جامعه هنري فرار به سمت تخيل بود، فرار به سمت فرديت، به گذشته؛ ساختن دنيايي تخيلي که هيچ کس قادر به ويران کردن آن نباشد. در اين ميان برخي از رمانتيک ها معتقد بودند نمي توان آينده جامعه را بر پايه تخيلات بنا نهاد. به اعتقاد اين گروه، بناي دنياي ساختگي، خانه بر آب ساختن بود و کشتي در خشکي راندن. هوگو و لامارتين در چه دنيايي سير مي کنند؟ اين سوال اصلي عده يي بود که حتي خود جزء رمانتيک ها بودند.

آنها راه گريز از اين بن بست را تمرکز بر اجتماع مي دانستند و معتقد بودند تخيل، مأواي مشتي ابله است که خود را فريفته اند. البته در اين ميان بايد

مد نظر داشت که به قول ياکوبسن هر نسل جديد از نويسندگان براي اعلام حضور خود، آثار نسل پيش را ساختگي و مصنوعي مي خواندند. به همين منوال به قول نورثورپ فراي اگر روايت هاي گوناگون را از قرون وسطي تاکنون بررسي کنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد که هر روايت در مقايسه با گذشتگان آن نسل، رمانتيک و در قياس با اسلافش واقع گرا است. باري، راه نجات به زعم گروه پيش گفته، به کار بستن شيوه يي علمي و عملي در هنر بود. آنها دريافته بودند که سرخوردگي بزرگان رمانتيک راه به جايي نبرده است. در اين برهه تاريخي، جريانات سال 1848 در سراسر جهان نيز ناکام ماند و بر افسردگي جامعه ادبي و هنري دامن زد. در حقيقت اگر رمانتيسم نتيجه ناکامي انقلاب فرانسه بود، رئاليسم به زعم شانفلوري «يکي از ايسم هايي» بود که «انقلاب 1848 بالا آورد». به اين ترتيب روياهاي بزرگ فرو مردند و غيب هم دستي به مدد نگرفت.

اينجا بود که يأس دوچندان شد و از گريبان ادبيات فردي هوگو، نهيليسم اجتماعي فلوبر بيرون آمد. «رمان بايد همان روش علم را براي خود برگزيند»؛ اين تفکر محوري فلوبر بود که در بسياري از نامه ها و نوشته هايش از آن ياد مي کنند و ردپاي آن در آثار او نيز ديده مي شود. فلوبر معتقد بود آنچه را که نويسنده قصد بيان آن را دارد بايد با دقت فراوان مشاهد کند. نکته مغفول از ديدگاه او مشاهده دقيق بود و بيان چيزي که پيش از آن گفته نشده باشد يا به تعبير داستايوفسکي کشف دنيايي که تا پيش از آن نامکشوف بوده باشد. محور تفکر رئاليستي فلوبر در اين جمله کليدي خلاصه مي شود.

فلوبر همواره بر اين مفهوم تاکيد داشت و بيم سوءتعبير از رئاليسم را گوشزد مي کرد. همين امر هم موجب شد که در برهه يي، از رئاليسم معروف و موجود و دور از ذهنش که در جامعه بد فهميده شده بود اعلام تبري کند. در کنار کشف دنياي نامکشوف، او معتقد بود نويسنده نبايد اسير احساسات خود شود و تاثرات قلبي خود را به داستان تزريق کند. حاصل اين نظريات و تجربيات چندين رمان بود که از ميان آنها «مادام بوواري» جاودانه شد.

او در اين رمان زني را به تصوير مي کشد که سال ها بعد از مرگ فلوبر هنوز زنده است و همچون گذشته عشوه گر. «اًما» در اين رمان زني است ناآرام و ناکام که با پزشکي ازدواج مي کند. او رفته رفته نسبت به همسرش بي تفاوت مي شود و پس از چندي حتي اين وصلت به کامش تلخ مي آيد. با نگاه به همسرش احساس درماندگي و خفت مي کند و موجي از اشمئزاز وجودش را درهم مي کشد.

اين تنفر، «اًما» را به سمت خيانت سوق مي دهد و پس از چندين بار نقض پيمان، در پي يک ورشکستگي مالي که ريشه در بي قيدي او دارد، دست به خودکشي مي زند.

اما آيا داستان زندگي «اًما» در فقدان خلاصه مي شود؟ به تعبيري ديگر آيا اگر «اًما» دائماً در مجالس جلوه گري مي کرد، به آرامش مي رسيد؟ اگر همسرش به تمول مي رسيد، بيقراري اش پايان مي يافت؟ اگر گمنامي اش پايان مي يافت، داستان تمام شده بود؟ شايد آري و شايد هم نه، «اًما» مملو از عقده هايي است که اگر نبودند زني اين چنين خلق نمي شد. و امر محتمل براي آن است که اگر به تمام اينها نيز مي رسيد، زني است که نمي داند به دنبال چيست. او چيزي را مي خواهد که نمي داند چيست و از چيزي گريزان است که باز هم منشاء اصلي آن را نمي داند. «اًما» يک سوال بزرگ بشري است و پاسخ به آن ناممکن. او حساسيتي است که برانگيخته شده و فوراني است که خاموشي اش به ياري تمام دانسته هاي بشري هم ميسر نمي شود.

همان طور که هر اثر بزرگ هنري بعد از مرگ مولف به حياتش ادامه مي دهد «مادام بوواري» نيز همچنان زندگي مي کند و گاه حتي مقابل نظريات خالق مي ايستد. او بسياري از نظرات فلوبر را زير سوال برد. فلوبر معتقد بود نويسنده حق دخالت در داستان را ندارد و «مادام بوواري» با ارائه شخصيت «اًما» بر اين ايده خط بطلان کشيد. او به گفته خودش دوست داشت اثري بيافريند کاملاً مستقل از دنياي بيرون که هيچ وجه اشتراکي در مقابل ما به ازاي بيروني نداشته باشد. درست است که فلوبر در شک و گمان بود و امکان اين گفته را دور از ذهن مي پنداشت اما معتقد بود در داستانش وارد نشده است. دخالت مستقيم نداشته، جهانش بازتاب دنياي واقعي(،) است و چندين و چند نظر ديگر. تنها به يکي بسنده مي کنيم تا به روزنه يي کوچک از معناي يک شاهکار بي نظير که حتي خود مولف گاه از خلق آن بي خبر است راه يابيم.

همان طور که گفته شد، فلوبر معتقد بود نويسنده بايد هميشه دور از روايت باشد و سعي کند در جريان داستان دخالت نکند. يکي از نقاطي که اين پيش فرض شکسته مي شود، زماني است که «اًما» براي تهيه پول سراغ مردي مي رود و واقعه از ديدگاه دو راوي نامطمئن روايت مي شود. اين دخالت گرچه دخالت مستقيم نيست اما آنچنان بر تلقي ما از شخصيت «اًما» تاثيرگذار است که تفاسيري مختلف را در پي خواهد داشت. اين صحنه، رنگ و بوي اغواگري دارد. يعني زني که تا پيش از اين براي فرار از ورشکستگي تن به ذلت نداده بود، گويي حاضر است در آخرين ترفند، واپسين برگ مانده را هم ببازد.

«اًما» براي فرار از بار قسط و فلاکت مي خواهد به خودفروشي تن بدهد اما زمام روايت در دست دو راوي نامطئمن است. اين صحنه مورد وثوق نيست. به گفته هاي راويان اعتمادي نيست و جالب اينجاست که تنها صحنه موجود از برخورد «اًما» و مامور ماليات هم از ديدگاه اين دو راوي روايت مي شود. اگر اين دخالت نويسنده نيست، پس چه نامي مي توان بر آن نهاد؟

فلوبر معتقد بود نويسنده حق دخالت مستقيم در داستان را ندارد اما در اين صحنه محوري، دخالت از هر از صراطي مستقيم تر است. گويي خود فلوبر ناخواسته تحت تأثير قرار گرفته. او نمي خواهد از «اًما» با وجود اينکه تمام خط قرمزهاي اخلاقي را زير پا گذاشته، يک هرزه بسازد.

«اًما» بي بند وباري مي کند و در اين شيوه تنها خداي خود را بنده است. شايد هم فلوبر از روايت مستقيم چنين صحنه يي شرم کرده است، «اًما» را با شخصيت عاشقي که تنها به پاي عشق کامجويي مي کند معرفي کرده و حالا مي خواهد او را از روي پلکان سقوط اخلاقي پايين بيندازد.

آيا فلوبر براي شخصيتش دلسوزي مي کند؟ آيا از ديدن چنين صحنه يي شرم مي کند؟ يا اينکه دوست دارد مخاطب را در جدال بين شک و يقين، رها کند. هر چه باشد، اين کار او در دو وجه قابل بررسي است؛ اول اينکه نظريه خود مبني بر عدم دخالت مستقيم نويسنده را زير سوال برده و دوم اينکه با مبهم گذاشتن شخصيت «اًما» در اين صحنه يکي ديگر از وجوه انساني را پررنگ تر کرده است. براي همين هم هست که «مادام بوواري» ستودني است. رازي است که وجوه مختلفي دارد. وجوهي که دائماً در حال رونمايي و پنهانکاري هستند؛ درست مثل ما.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه دهم آبان 1386
ناگهان چه زود دیر می شود...

  
عزيمت قيصرناگزير شد 
 

قیصر امین پور


ناگهان چقدر زود دير مي شود. قيصر امين پور هم رفت. خبر ساده است و يک خطي، داغ آن اما بر جان مي نشيند و آني رهايت نمي کند. قيصر امين پور پس از سال ها دست و پنجه نرم کردن با بيماري هاي جورواجور، «جلد کهنه شناسنامه»اش را برداشت و رفت و ما تا آمديم بعد از «دستور زبان عشق»، راز عاشقي بياموزيم، با کلمه ها تنها مانديم.خبر درگذشت قيصر امين پور روز گذشته بسياري از چهره هاي فرهنگي و ادبي را وادار به واکنش کرد. صبح روز گذشته، بيمارستان «دي» محل تجمع چهره هايي بود که قيصر را دوست داشتند و اين علاقه چنان بود که تمام هيبت آکادميک، سياسي و فرهنگي شان سبب نشد تا روي درنشکنند و گريه سر ندهند. گزارش تصويري کساني که براي درگذشت شاعر «پرستوها» به بيمارستان دي آمده بودند، در بسياري از خبرگزاري ها منتشر شد. در همين تصاوير بود که چهره گريان دکتر محمدرضا شفيعي کدکني، فريدون عموزاده خليلي، ساعد باقري، محمدرضا عبدالملکيان، عبدالجبار کاکايي، سهيل محمودي، مشفق کاشاني، احمد مسجدجامعي و بسياري ديگر که داغدار شاعر از دست رفته بودند آشکارا قابل مشاهده بود.سيدمحمد خاتمي يکي از چهره هايي بود که درگذشت قيصر امين پور را به جامعه فرهنگي کشور تسليت گفت.وي در بخشي از پيامش آورده است؛ «قيصر امين پور گوهر تاباني بود که خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود. او از وفاداران به انقلاب اسلامي و خواستار سربلندي ايران عزيز بود و اينک در جوار رحمت حق آرميده است، اما ياد و نام او همواره زنده و انگيزاننده به سوي خوبي و معرفت و حقيقت خواهد بود.» جبهه مشارکت انقلاب اسلامي و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي نيز طي بيانيه هايي مجزا، درگذشت شاعر «آينه هاي ناگهان» را به جامعه فرهنگي کشور تسليت گفتند. محمدحسين صفارهرندي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز با صدور پيامي طلوع دوباره شاعري قدرتمند چون قيصر را بسيار طولاني توصيف کرد. او در بيانيه يي که توسط روابط عمومي ارشاد منتشر شد، درگذشت امين پور را تسليت گفت.قيصر امين پور که براي هميشه روي چهل و هشت سالگي ايستاد، در سال 1338 در گتوند استان خوزستان به دنيا آمد. سال 1357 به دانشکده دامپزشکي دانشگاه تهران راه يافت، يک سال بعد اما تغيير رشته داد تا جامعه شناسي بخواند.“دانش آموزان مدرسه راهنمايي خسرو و دانشجويان دانشکده ادبيات دانشگاه تهران سوگواران نخستين او بودند. از «آيه» دختر داغدارش تا دکتر شفيعي کدکني استاد بزرگوارش حيرت ها و حسرت هاي بسيار در فراقش به جا نهادند. انسان بود و شاعر، دانشمند بود و روشنفکر، مومن بود و مردمگرا، آگاه بود و اصلاح طلب و همه اينها نشانه هاي آن بود که به گفته سپهري «بزرگ بود و از اهالي امروز و با همه افق هاي باز نسبت داشت».

انديشه اش عميق بود و دانشش درازدامن، شعرش دلنشين بود و رفتارش دلربا، او را از زبان خودش بهتر مي توان بازنماياند، گويا سروده پرآوازه اش تصوير آفرينش نيز هست؛

رفت تا دامنش از گرد زمين پاک بماند

آسماني تر از آن بود که در خاک بماند

از دل بر که شب سر زد و تابيد به خورشيد

تا دل روشن نيلوفريش پاک بماند

جز صداي سخن عشق صدايي نشنيدم

که در اين همهمه گنبد افلاک بماند

قيصر همزه وصلي براي ديروز و امروز و فرداي ادب ما بود، ميان دانشگاه و فرهنگ و جامعه «پل» و ميان هنرمند و دانشمند و سياستمدار حلقه پيوند بود. شايد سنگيني داغ و درد رفتنش نيز بيشتر از همين رو و رويه بود.

بايد از او بيشتر شنيد و گفت و آموخت. دو شب پيش از او خواستم براي پايان اين ماه سخني در باب شعر معاصر ايران داشته باشد. با فروتني پذيرفت، به شرط آنکه «باشد»، نمي دانم اين همان ترجيع بند هميشه گفتارش بود يا حقيقت تلخ جاري شده بر زبانش. بالاخره باز هم از او مي توان شنيد. سه شنبه او را در اين سه شنبه باز بخوانيم.

سه شنبه؛

چرا تلخ و بي حوصله؟

سه شنبه؛

چرا اين همه فاصله؟

سه شنبه؛

چه سنگين، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ

سه شنبه؛ خدا کوه را آفريد

و او به راستي کوه بود در اين دوران.
 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه دهم آبان 1386
راوي جنگ وصلح-جوششي از ژرفاي درون-ياقوت گمشده

تولستوی 

كلود بن فوي - ترجمه شادي جمشيدي: تولستوي از نوجواني دو آرزو داشت: اول اينكه فرد مفيدي براي جامعه اش باشد و دوم اينكه نويسنده بزرگي شود. تحقق اين آرزو ها به برنامه ريزي وسيع، استقامت و نظم و ترتيب نياز دارد. ولي تولستوي در اين زمان سرشار از شور جواني است و ميل ندارد از خوشي هاي اين دوره چشم پوشي كند، در عين حال هنگامي كه مطالب به يك باره و ناگهان به روح و ذهنش الهام مي شوند ناچار به نوشتن مي شود. بنابراين زندگي او چند جنبه دارد. بدنش به قدري قوي و پر از انرژي است كه او مي خواهد از آن به خوبي استفاده كند. شخصيتي دارد كه اكثر خانم ها را به خود جلب مي كند، زياد سفر مي كند سفر به كشور هايي مانندفرانسه، انگلستان، آلمان و ...

در سي و چهار سالگي با دختر جوان هيجده ساله اي ازدواج مي كند و چون عاشق طبيعت و هواي پاك است به همراه همسر جوانش به روستا مي رود. در روستاي اياسنايي ياپوليانيا خيلي از اوقات به شكار مي رود و علاقه زيادي به شكار حيوانات بزرگ دارد. لئون نيكلاويچ تولستوي در هر كجا كه هست همواره به طور منظم ورزش مي كند. چه وقتي در مسكو زندگي مي كند و چه وقتي در املاكش در روستا است. يكي از شاعران روسي به نام فت درباره علاقه او به ورزش چنين مي گويد: «اگر مي خواستيم تولستوي را در ساعت يك و نيم بعدازظهر ملاقات كنيم، بايد به سالن بزرگ ورزشي مي رفتيم و او را مي ديديم كه لباس ورزشي به تن دارد و سعي مي كند بدون استفاده از دست هايش و با يك پرش بر پشت يك اسب سوار شود. اسبي كه پشتش لخت است و زين ندارد.» حتي بعد از هشتاد سالگي نيز تولستوي سواركار ماهري است، تنيس بازي مي كند و ساعت ها بدون احساس خستگي، پياده روي مي كند.تولستوي اين بزرگ روستاي اياسنايي ياپوليانيا با همان شور و شوقي كه ورزش مي كند، كار خود را نيز دنبال مي  كند. او چندين سال روي داستان هاي جنگ و صلح و آنا كارنينا، كار مي كند. قبل از نوشتن داستان هايش مدت طولاني مطالعه مي كند و قلم در دست، يادداشت برداري مي كند. مطالعه زياد به او كمك مي كند تا فضاي داستان هايش تاريخي شوند.

او به طرز حيرت آوري واقعيت و تخيل را در هم مي آميزد و داستان مي نويسد. داستان هاي او حوادث تاريخي را دربردارد. ولي تاريخ نويسان تمام واقعيت را نمي نويسند. هنگامي كه او در سال ۱۸۶۶ (۳۸ سالگي) مشغول نوشتن داستان جنگ و صلح است ناگهان نوشتن را رها مي كند و براي ديدن جبهه هاي جنگ و صحبت با نظاميان شخصاً به آنجا مي رود. در نهايت تولستوي تصميم مي گيرد واقعيت را تغيير دهد. او براي داستان موضوع حماسي و قهرماني انتخاب مي كند.تولستوي وقتي داستان مي نويسد دچار هيجان  مي شود و اين هيجان را با اطرافيانش تقسيم مي كند.

او داستان را مي گويد و خواهرزنش گفته هاي او را مي نويسد و صبح ها همسرش سوفيا، نوشته هايي را كه در نيمه هاي شب تحرير شده اند،پاكنويس مي كند.

با شروع فصل تابستان، تولستوي دنياي خيالي ادبيات را فراموش و به املاكش رسيدگي مي كند. كار او تنها مديريت و سروسامان دادن به امور نيست، بلكه پابه پاي كشاورزان روي زمين كار مي كند و با اينكه از طبقه اشراف است ولي كوچك ترين اهميتي به اين مسئله نمي دهد و مانند كارگران ماهر، زير آفتاب سوزان، گندم درو مي كند. وقتي زندگي تولستوي را بررسي مي كنيم، توازن كاملي بين فعاليت ها بدني و روحي او مي بينيم.ولي برقراري اين توازن كار چندان ساده اي نيست. كنت تولستوي، اين مرد قوي، سخاوتمند و مهربان، وجودي ناآرام دارد. وجودي كه از هستي خود در عذاب است. هنگامي كه او دچار بحران هاي روحي مي شود، قادر نيست صفحات كتابي را كه مي  نويسد با آهنگي آرام و منظم به پايان برساند. وجودش مالامال از ترديد و دودلي مي شود. افسردگي مثل خوره به جانش مي افتد و در حالي كه از دنيا و آثارش متنفر شده، به اين فكر مي كند كه همه شهرت و افتخاري كه كسب كرده، پوچ و بيهوده است. او از وحشت مرگ به گوشه اي پناه مي برد و بي حركت در سكوت كامل به سر مي برد.

مثلاً در سال ۱۸۷۵ (۴۷ سالگي) در حالي كه تب دارد و بي حال و توان در پشت ميزش افتاده است، دست نوشته هاي داستان آناكارنينا را براي چاپ آماده مي كند. همسرش در اين باره چنين مي گويد: «در تمام روز، افسرده و ناتوان، بي هيچ حركتي برجاي خود باقي مي ماند، نه با كسي حرف مي زد، نه مي خنديد، نه شاد بود و نه مي توانست كاري انجام دهد، انگار خودش هم در برابر اين وضعيت تسليم شده بود. اين حالت ها مثل يك نوع مرگ اخلاقي بود، من واقعاً دوست نداشتم چنين مرگي را در وجود او ببينم. البته خودش هم مدت طولاني نمي توانست به اين وضع ادامه بدهد.»ناگهان به طور معجزه آسايي تحرك و فعاليت روح تولستوي را در برمي گيرد. او دوباره فعاليت هاي زياد و خستگي ناپذير خود را از سر مي گيرد و روحيه فعال و پرانرژي خود را باز مي يابد. كتاب پس از كتاب نوشته مي شود و او وظيفه خود مي داند كه مهمترين كسي باشد كه روح ملت روس را به جهان معرفي مي كند و يكي از بزرگ ترين نويسندگان زمان خود باشد.

گاهي روابط تولستوي با همكارانش نشان از نوعي خودپسندي دارد. به خصوص روابط او با تورگينف، نويسنده مشهوري كه هم عصر او است. البته او به راحتي اين ادعا را رد مي كند. مثلاً وقتي داستان آناكارنينا چاپ مي شود و با موفقيت و شهرت بي حد و حصر روبه رو مي شود، براي تولستوي خيلي اهميت ندارد بلكه او خود را در آموزش به كودكان روستاي اياسنايي ياپوليانيا موفق تر مي داند و چاپ كتاب حروف الفبا را براي مردم بي سواد و عامه بيشتر مي پسندد. محبوبيت او به اين دليل است كه بدون توجه به شهرت و معروفيت، خود را وقف فقيرها مي كند و كتاب «چه بايد بكنيم» را مي نويسد. نوشتن چنين كتاب ها و داشتن چنين خصوصيات اخلاقي است كه او را معروف تر و پرافتخارتر مي كند.بدون شك تولستوي بعد از بحران هاي روحي كه درباره مذهب برايش به وجود مي آيد، واقعاً زندگي جديدي را آغاز مي كند. اين بحران ها در سال هاي ۱۸۷۹ _ ۱۸۷۷ ميلادي (۴۹ تا ۵۱ سالگي) اتفاق مي افتد: از جمله مرگ عمه اش كه او را بسيار دوست مي داشت و پس از آن مرگ سه تن از فرزندانش و حوادث ديگر، مانند فعاليت هاي پي در پي و جاري ادبي اش، ميل پنهان خودكشي در وجود او و بالاخره ملاقاتش با كشاورز ساده دلي كه با حالتي فرشته گونه، با او درباره خدا حرف مي زند، همه و همه موجب مي شود كه او در ژوئيه ۱۸۷۷ به صومعه اوپيتينا رود. او مجذوب اصول اخلاقي دين مسيح مي شود ولي احكام روحي در نظرش مبهم مي نمايد. ذهن او خرد گرا است، بنابراين پس از دو سال انجام اعمال مذهبي، از كليسا جدا مي شود ولي هميشه با آموزش هاي مسيح زندگي مي كند از جمله: «يكديگر را دوست بداريد.»

پس از سال ۱۸۸۰ (۵۲ سالگي) تولستوي ديگر مانند روستائيان لباس مي پوشد و در ميان كشاورزان زندگي مي كند. روي زمين با گاوآهن شخم مي زند، سوزن كفاشي به دست مي گيرد و كفش مي دوزد، در كنار صنعتگران وسائل دست ساز مي سازد و كلاً «انسان ديگري» مي شود _ حالا او نويسنده اي است كه برابري انسان ها و همياري جهاني را تبليغ مي كند. دلمشغولي هميشگي تولستوي انسان ها هستند. او در دوران دانشجويي خود چنين مي نويسد: «به ياد ندارم هرگز كسي را مجبور كرده باشم برايم كاري انجام دهد، آيا كسي مثل من در دنيا پيدا مي شود؟» وقتي در جنگ كريمه به عنوان سرباز مي جنگيد به ديني فكر مي كرد كه با توسعه انساني مطابقت داشته باشد. ديني كه هدف آن علاوه بر بهشت آخرت، تكامل و متعالي كردن انسان روي زمين هم باشد. از سن پنجاه سالگي به بعد تولستوي افكار خود را به مرحله اجرا درمي آورد. البته او از ساليان قبل كارش را آغاز كرده بود و مدت ها بود كه مدرسه مي ساخت تا بچه هاي روستايي آنجا درس بخوانند. ولي حالا او در همه جبهه ها فعاليت مي كرد از جمله جمع آوري اعانه براي قربانيان قحطي و گرسنگي كه هر چند وقت يك بار گريبانگير مردم روسيه بود، اعلام فقر و بيچارگي كارگران در شهرهاي بزرگ و بهره برداري فقيرها توسط ثروتمندان، اعتراض نسبت به شكنجه قربانيان مذهبي پيرو مذاهب ديگر.مريدان و دوستان تولستوي به دور او جمع مي شدند، مجله و روزنامه چاپ مي كردند، پول جمع آوري مي كردند و طرح هايي را براي كمك به ديگران برنامه ريزي مي كردند. مثلاً هنگام قحطي سالن هاي غذا خوري عمومي براي فقيرها راه اندازي مي   كردند. اخلاق و رفتار اين داستان نويس مشهور در تمام عالم به گونه اي است كه خوشبختي و آرامش انسان را در همه جنبه ها لازم و ضروري مي داند. او حتي تزار پادشاه روسيه را با كلمه «برادر عزيزم» خطاب مي كند ولي در نامه اش از او انتقاد مي  كند و به او يادآور مي شود كه برابري و تساوي در كشورها نشان دهنده پيشرفت و تمدن در يك كشور است. آنچه مسلم است تولستوي فردي سياسي نبوده است ولي او مبلغ دنيايي برتر و با عدالت بود. او عقب افتادگي هاي كشورش را گوشزد مي كرد و از انسان ها دفاع مي كرد. كتاب هاي او بر چند نسل مختلف تاثيرگذار بوده است ولي فريادهايي كه او از اعماق قلبش برمي آورد بيشتر از كتاب هايش اثر مي كرد.

•مرگ يك دهقان

كمتر انساني مي تواند زمان مرگ خود را انتخاب كند. ولي كنت تولستوي اين كار را كرد. نه اينكه ساعت مرگ، محل مرگ يا نوع بيماري خود را انتخاب كند، بلكه او شرايط و چگونگي ترك اين جهان را انتخاب كرد. ولي باز هم شهرت و معروفيت او باعث شد تا نتواند آن طور كه دلش مي خواهد از اين دنيا برود. او دوست داشت مانند گداها يا حيواني زخمي از دنيا برود.سال ۱۹۱۰ ميلادي است. تولستوي هشتاد و دو سال دارد. مدت ها است كه از زندگي در خانه آبا اجدادي اش رنج مي برد و اگر تاكنون آنجا مانده است فقط براي عشق و احترامي است كه براي اطرافيانش قائل است. عشق و احترام نسبت به همسر و فرزندان.او قبلاً هم چندين بار مي خواست از خانه فرار كند. حتي چند روز از خانه رفت تا مانند كشاورزان يا بيچاره هاي ولگرد زندگي كند: در روز ۲۷ اكتبر ۱۹۱۰، چند هفته پس از اينكه دچار يك سكته قلبي خفيف شده بود، بالاخره طرح فرار خود را عملي مي كند. او قبل از طلوع آفتاب از خواب بر مي خيزد، نامه اي براي همسرش مي نويسد و بعد همراه يكي از دوستانش به نام دكتر دوشان ماكوويچكي خانه را ترك مي كند. آنها براي كوپه درجه سه قطار بليت مي خرند و به صومعه اوپتينا مي روند.

در آنجا پذيرفته نمي شود چون قبلاً آنجا را ترك كرده بود. پس از آن لئون نيكلاويچ تولستوي به ديدن خواهر در صومعه شامور دينو مي رود. خواهرش در آنجا راهبه است. در شامور دينو دختر تولستوي، الكساندرا به پدرش مي پيوندد و نامه تاثرانگيزي از سوي همسرش براي او مي آورد. ولي تصميم نويسنده براي ادامه حيات مانند فقيرها و بيچاره ها، تغيير ناپذير است. براي اينكه همسر و دوستانش او را پيدا نكنند و براي بازگشت به خانه به او فشار نياورند، تولستوي همراه با دكتر ماكوويچكي و دخترش الكساندرا، دو انساني كه هميشه نسبت به او وفادار بودند، سريعاً سوار قطار مي شود و از شاموردينو دور مي شود.او در قطار تب مي كند و در حالي كه بدنش از شدت سرما مي لرزد، در ايستگاه آستوپاوا، از قطار پياده مي شود و اين پياده شدن براي مرگ است.در سالن انتظار ايستگاه قطار، روي نيمكتي چوبي مي نشيند و در حالي كه از سرما مي لرزد پيشاني اش را به دسته عصا تكيه مي دهد، كم كم از شدت سرما به خود مي پيچد، مسافري كه براي زيارت فقيرها از خانه بيرون آمده بود، اينك مانند يك بي خانمان، در انتظار مرگ است. ولي رئيس ايستگاه او را مي شناسد و با اصرار آنها را به اتاق كوچكي مي برد. دكتر و الكساندرا به سرعت او را روي تخت مي خوابانند. كمي بعد، خبر سفر تولستوي در همه جا مي پيچد. هنگامي كه اين مرد بزرگ نفس هاي آخر را مي كشد، حاذق ترين پزشكان بر بالين او مي آيند. شخصيت هاي برجسته و روزنامه نگاران به سوي ايستگاه قطار مي روند. در اتاق كوچك ايستگاه قطار، به محض اينكه اندك توانايي براي تكلم پيدا مي كند، چنين اعتراض مي كند: «اين همه انسان بيرون از اين اتاق و روي كره زمين احتياج به رسيدگي دارند، ولي شما آنها را رها كرده ايد و فقط به لئون تولستوي رسيدگي مي كنيد.» كمي پيش از مرگ در صبح روز ۷ نوامبر او چنين مي گويد: «اين آخر راه است... و ديگر هيچ نيست.» فرداي آن روز همه روزنامه هاي كشور روسيه با حاشيه مشكي به چاپ مي رسند.

•داستان حماسه هاي مردمي

تولستوي در اين كتاب ۱۲۰۰ صفحه اي به صورت خارق العاده و شعرگونه جامعه اي را خلق مي كند كه نشانگر روزهاي سياه حمله دولت اشغالگر وقت فرانسه به روسيه است. روزهايي كه كشور روسيه ناچار به تسليم در برابر اشغالگران شد و پس از آن او روزهاي افتخارآميز را شرح مي دهد، روزهايي كه اشغالگران را شكست دادند. در بخش اول از چند شخصيت نام برده شده كه بعضي از آنها مطابق حقيقت و حوادث تاريخي است و بعضي ديگر را تولستوي خودش خلق كرده است. در داستان حادثه هاي گوناگوني به طور پي درپي براي اين چند شخصيت پيش مي آيد. تولستوي صحنه ها را مانند يك نقاشي بزرگ ديواري، براي خواننده مجسم مي كند. مهمترين شخصيت اين داستان پي ير بزوخف است كه در حقيقت همچنين انساني وجود داشته است. خواننده كتاب از نگاه بزوخف تمام حوادث اين دوران را به صورت زنده مي بيند همچنين ناتاشا و پرنس آندره هم از شخصيت هاي اصلي هستند. تولستوي در اين كتاب از شخصيت ها و چيزهاي گمنام بسياري استفاده كرده است كه در كنار شخصيت هاي اصلي بيان مي شوند. اين كار باعث انبوه شدن كتاب و همچنين قوي شدن داستان شده است. تولستوي در داستان خود از شخصيت هاي مهم و شناخته شده نيز استفاده مي كند و نقش هاي كوچكي به آنها مي دهد. به نظر او شخصيت هاي مهم را حوادث مهم مي سازند. او درباره جنگ چنين مي نويسد: «وقتي جنگي در مي گيرد و در آن ميليون ها انسان يكديگر را به قتل مي رسانند،  اين حادثه اي نيست كه به اراده يك نفر به وجود آمده باشد، همانطور كه يك نفر نمي تواند به تنهايي و با يك تيشه كوه را بكند، تنهايي هم نمي تواند پانصد هزار نفر را مجبور كند كه يكديگر را از بين ببرند، ولي واقعاً علت اصلي جنگ ها چيست؟»

تولستوي در داستان جنگ و صلح به صورت هوشمندانه و با ديد تازه اي حوادث تاريخي را بيان مي كند. او در پشت شخصيت هايي مانند بزوخف و پرنس آندره و روش هاي جنگي زيركانه اي كه ژنرال كوتوزوف براي مقابله با ناپلئون پيشنهاد مي كند، حضور مردم عادي و جمعيت بزرگ روس را به تصوير مي كشد كه عملكرد آنها از طرح هاي زيركانه فرماندهان نظامي، موفق تر است. به نظر تولستوي جنگ هم مانند صلح به همه انسان ها مربوط مي شود.
 

 

شرق


ناصر صدري: اين پرسش كه شعر چيست يا عناصر متشكله آن كدامند؟ و يا اينكه داراي چه نوع جوهره و چه ميزان قابليت است پيش از آنكه عروض عرب وارد ايران شود هرگز مطرح نبوده، لااقل سندي مكتوب دال بر وجود اين پرسش و نظاير آن موجود نيست تا بتوان بدان استناد كرد اما با اين همه كسي نمي تواند وجود شعر را در ايران دور انكار كند. دامنه تحقيقات و دستاوردها مبين آنند كه شعر در آن ادوار به سه صورت اجرا مي شده است.مي گويم اجرا و بر آن تاكيد مي كنم چرا كه شعر در تعريف و تبيين نهايي نوعي اجراي زباني است كه شاعر با توجه به چگونگي نگرش، احساسات و عواطفش عرضه مي نمايد. به هر روي، نخستين اجرا، اجراي ديني و آئيني بوده و كهن ترين و قديمي ترين نمونه هاي موجود شعر در ايران و جهان مربوط به اوراد، ادعيه و مراسم همخواني است كه انسان اوليه در برابر ذات ناشناخته اجرا مي كرده است. نمونه هاي مكتوب به جا مانده از اين گونه شعرها غالباً شامل ريگوداها، اوپانيشادها و گات هاي اوستا است كه در ايران و هند به وجود آمده اند. مي توان گفت كه به طور كل تمامي اجراهاي ديني و  آئيني گِرد محور پاسداشت حيات كه نعمتي خدادادي محسوب مي شده متمركز است.

البته بايد توجه داشت كه خداوند در هر يك از اين اجراها با نام ها و عناوين متفاوت مورد خطاب قرار مي گرفته مثلاً در ريگوداها، ايندورا و در گات ها، اهورا خوانده مي شده.دومين گونه از اجراي شعر در ايران دور، فولكلورها است كه در مجامع توده اي با نقل ترانه ها و گاه داستان هاي تاريخي و محلي از رونق چنداني برخوردار بوده است. نمونه هاي به جا مانده از اين شعرگونه ها اغلب به زبان فهلويات يا همان پهلوي مياني است كه البته در مقدمه ويس و رامين به اين نكته اشاره شده. همچنين ترانه هاي اصلي و اوليه باباطاهر نيز به همين زبان بوده كه با مرور زمان و به تدريج از پهلوي ميانه به دري امروزي تغيير يافته است.سومين گونه از اجراي شعر، سروده هاي فخيم تر درباري را در بر مي گيرد كه بيشتر از زبان شاعران و خوانندگان رسمي دربار جهت بزم آرايي بيشتر با همنوازي و همراهي ساز و موسيقي اجرا مي شده كه نكيسا و باربد نمونه هايي آشنا از اين گونه اند. هر چند كه از اصل اين نمونه ها نيز سند چنداني به دستمان نرسيده ولي آوازهاي بومي لري و كردي امروزي نام ها و نشانه هاي فراوان آشنايي از اين گونه اجراي شعر را به دست مي دهند. همچنين گوشه ها و دستگاه هاي مختلف موسيقي عهد ساساني كه نظامي در منظومه هاي خود و از جمله خسرو و شيرين از آنها نام برده است گواه بر اين مدعا است كه البته هنوز و همچنان متداولند. بنابراين شعر در ايران وجود داشته بي آنكه تعريفي خاص از آن موجود و يا نياز به تعريف از آن احساس شده باشد. پس پرسش از چيستي شعر در ايران جزو امور ثانوي بوده كه تدريجاً بعد از آشنايي شاعران با عروض عرب و نيز مدتي سرايش شعر عروضي فرايند تعريف شعر شكل مي گيرد .نظامي عروضي سمرقندي و شمس قيس رازي از نخستيناني هستند كه پا بر عرصه تعريف و تبيين شعر مي نهند. از منظر آن دو شعر همان كلام موزون، مقفي و متكرر و الخ است كه بي شك بسيار شنيده ايد.

اما شمس قيس ذيل تعريفش به ماجرايي اشاره مي كند كه ما را به شناخت و تعريف ملموس تري از شعر رهنمون مي شود. او چنين آورده كه روزي يكي از نوادگان سام ابن نوح نبي بر جمعي وارد شد و چيزي بر زبان راند كه اعراب تا آن زمان هرگز نشنيده بودند. از او پرسيده شد اين چه بود كه خواندي و او پاسخ داد كه نمي دانم ناگهان بر من وارد شد قريب به همين معنا تعريف ظريفي است كه شيخ طوسي ارائه مي  دهد و بر عنصر تخيل صحه مي گذارد. مي دانيد كه فانوس خيال هسته و جوهره شعر به حساب مي آيد البته امروزه ما در هيچ منبع و مأخذي، تعريفي موجز، جامع و همه پسند از شعر نخواهيم يافت به ويژه آن كه شاعران پس از نيما با عبور از عروض نيمايي دامنه مباحث مربوط به آن را چنان وسعت بخشيده اند كه چارچوبه هاي نظري شعر بارها و بارها دچار بازانديشي شده است.

حالا هم كه مدعاهايي در كسوت پسامدرن مطرح مي شود كه شعر را صرفاً نوعي اجراي زباني تلقي مي كند و با ناديده انگاشتن عنصر خيال، اثر عاطفي، مفهوم، سوژه و ابژه تنها بر زبانيت محض تكيه مي ورزند كه به باور من اين ادعاها و تعاريف همه متوني كه جنبه ادبي دارند را شامل مي شود و نمي توان آنها را مختص به شعر دانست پس به نظر مي رسد كه همان تعاريف عام تر و آشناتر كه هرگز جنبه قطعيت هم به خود نمي گيرند و انعطاف پذيرترند دقيق تر بوده و انطباق پذيرترند. در نگاه من شعر كلامي است كه بدون استعانت از منطق بر خيال و عاطفه اثر بگذارد. شعر نوعي اجراي زباني رها و برخاسته از سرور و اندوه ژرفناي درون آدمي است.
 

شرق

احمد غلامي: سالكي به مرضي لاعلاج مبتلا گشته بود. طبيبان او را گفتند: اكنون كه جز چندي از زندگي ات نمانده است كارهاي به انجام نرسيده را تمام كن و اگر كسي را رنجيده  خاطره گردانيده اي حلاليت بطلب. سالك به انديشه شد كه كاري به انجام نرسيده نداشت. هر كار كه آغاز كرده بود به انجام رسانده و هيچ كس را رنجيده خاطر نكرده بود. اما سالك اين دانست كه آن چند عمر كه خدا نزد او به وديعه گذاشته مصلحتي بوده.اين چند روز عمر نزد سالك بسيار بود. شب به نماز و دعا برخاست و خداي خود را گفت: «مرا به ميهماني خود بپذير.» صبح هنگام كاروان از گذر بگذشت و سالك، كاروانسالار را بديد و او را بشناخت و گفت: «اي همسفر قديم! چگونه اي و به كجا رهسپاري؟» كاروانسالارگفت: «اين جماعت به زيارت مي برم.» سالك گفت: «اين چه وقت زيارت باشد؟ اگر از حرارت بيابان به هلاكت نيفتند، از راهزنان چگونه گريزند؟» كاروانسالار گفت: «اين هر دو، جماعتي را ترساند كه عمري بسيار از خدا طلب دارند، اينان را از مرگ چه باك؟» سالك در انديشه شد و گفت: «اگر لختي تحمل كني من نيز همسفر بشوم.» كاروانسالار گفت: «خوش نباشد با كاروان مرگ همسفر شوي.»

سالك گفت: «مرگ در من مي زيد، چگونه با او همسفر نشوم؟» سالك با كاروان همراه گشت. در ميان جماعت پيرزني بود فرتوت با گيسواني بافته سفيد. سالك گفت: «اي زن چند از خدا عمر گرفته اي؟» پيرزن گفت: «اين چند را ندانم كه شايد قرني باشد كه در بيابان سرگردانم.» سالك پنداشت پيرزن مجنون است. گفت: «چرا در اين بيابان سرگرداني؟» پيرزن گفت: «در سفري ياقوتي را كه به امانت نزد من بود در اين راه گم كرده ام قرني است با هر كارواني كه از اين راه مي گذرد همراهم اما ياقوت را نيافته ام.» سالك گفت: «هنوز اميد آن داري كه بيابي؟» پيرزن هيچ نگفت و سالك از او بگذشت. جواني را ديد كه پيش پاي اشتران مي رود. سالك گفت: «چرا بر اشتر نمي نشيني تا اين حرارت خسته و فرسوده تان گرداند سفر را تاب نياوريد؟» جوان گفت: «اگر ياقوت را پيدا كنم اين خستگي از تن مي رود.» سالك گفت: «تو نيز ياقوتي گم كرده اي؟» جوان گفت: «نه! قرني است آن پيرزن را قول  داده ام تا ياري اش رسانم و ياقوت خود را بيابد.» سالك جوان را نيز مجنون يافت و از او بگذشت. مردي ميانسال سوار بر اشتر در ميان كاروان بود كه زمين را به دقت مي كاويد. سالك گفت: «اي مرد چگونه اي و به كجا رهسپاري؟» مرد گفت: «اين كاروان به زيارت رود امامن به دنبال ياقوت خود مي گردم.» سالك گفت: «اين كدام ياقوت باشد؟» مرد گفت: «قرني است ياقوتي را به امانت به آن پيرزن دادم تا آن را به كسي رساند اما آن را در اين راه گم كرد.» سالك گفت: «آن كس كه بود و چرا ياقوت را فرستادي!» مرد گفت: «از آن مرد قرضي به گردنم بود كه بايد باز پس مي دادم.» سالك متحير گشت و گفت: «جماعت اين كاروان مجنون گشته اند.» از مرد ميانسال نيز گذشت. در سر كاروان پيرمردي را ديد كه با عصايي چوبي لنگ لنگان اما پرشتاب قدم بر مي داشت. سالك گفت: «اين حرارت و اين راه را چگونه تاب آوري؟»

پيرمرد گفت: «به دنبال ياقوتي مي گردم كه ندانم در اين راه هست يا نه؟» سالك گفت: «كدام ياقوت؟» پيرمرد گفت: «آن مرد ميانسال را بيني؟» سالك گفت: «آري.»پيرمرد گفت: «او را قرضي به من بود كه همه ما را داد تا ياقوتي خريد و آن را به بهاي قرضش فرستاد. او مي گويد، ياقوت را پيرزن در بيابان گم كرده.اما من باور ندارم.» سالك گفت: «پس چرا در اين بيابان سرگرداني؟» پيرمرد گفت: «قرني است مي گردم تا ياقوت را نيابم و آن مرد را بگويم كه دروغ مي گويد.» سالك گفت: «اگر پيدا شود چه؟» پيرمرد گفت: «دعا مي كنم پيدا نشود تا حرف من راست آيد.» سالك بازگشت و مرد ميانسال را گفت: «آيا اميدي به يافتن اش داري؟» مرد ميانسال گفت: «دعا مي كنم كه پيدا نشود.» سالك گفت: «اين از چه رو باشد؟» مرد گفت: «گفته  ام آن پيرزن ياقوت را ربوده و اگر حرف من راست آيد، حرف پيرزن كذب شود.» سالك گفت: «پس هر دو به دنبال ياقوت نيستيد؟» اين بگفت و نزد پيرزن بازگشت و گفت: «آيا اميدي به بازيافتن اش داري؟» پيرزن گفت: «دعا مي كنم ياقوت پيدا شود تا حرف من راست آيد و حرف آنان كذب.»سالك گفت: «اگر كسي ديگر ياقوت را يافته و برده باشد چه؟» پيرزن گفت: «كسي كه در بيابان ياقوتي را يابد دوباره باز آيد تا ياقوتي ديگر يابد، آنگاه او را خواهم شناخت.» سالك گفت: «از كجا داني آن مرد كيست؟» پيرزن گفت: «هركس با چشم سرزمين را كاود، يابنده ياقوت قبلي است.» سالك به جوان گفت: «آيا اميد اين داري تا ياقوت را بيابي؟» جوان گفت: «دعا مي كنم ياقوت پيدا شود.»سالك گفت: «اين از چه رو؟»

جوان گفت: «عمري است اين پيرزن را باور دارم، اگر ياقوت پيدا نشود باورم بر باد شود.» سالك به سوي كاروانسالار شتافت و گفت: «چاره اي كن تا اينها از اين حرمان رهايي يابند.»كاروانسالار گفت: «آنان چاره اي جز يافتن يا نيافتن ندارند.» سالك گفت: «مرا اشتري ده تا باز گردم.» كاروانسالار گفت: «اين شتران را راه بازگشت نباشد.» سالك گفت: «با پاي پياده باز گردم.» كاروانسالار گفت: «نيم قرن است با ما همراهي، چگونه اين نيم قرن را بازخواهي گشت؟» سالك گفت: «نيم قرن؟» كاروانسالار گفت: «از همان دم كه نماز صبح خواندي و لختي چشم فروبستي نيم قرن گذشته است.» سالك گفت: «اينك چه كنم؟» كاروانسالار گفت: «خود داني، يا دعا كن وبگرد آن ياقوت يافته شود، يا دعا كن نشود.»
 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه دهم آبان 1386
یک نویسنده چاق گمشده است! - عطش

شرق

مهدي يزداني خرم: در ميان صفحات كتاب هاي درسي دوره دبيرستان، داستاني وجود دارد كه به رغم سادگي و نگاه نوستالژيك، ما را با يك نويسنده بي ادعا و فراموش شده روبه رو مي كند. اين داستان كه به دفعات در ميان كودكان و نوجوانان ايراني دست به دست شده و شايد از درونمايه هاي آن، امتحاني هم گرفته شده باشد، «قصه  عينكم» نام دارد كه از نوشته هاي رسول پرويزي به شمار مي آيد. رسول پرويزي حداقل با اين داستانش توانست، لبخندي معصومانه را بر لبان دانش آموزان ايراني بنشاند... بگذريم. رسول پرويزي كه يكي ديگر از نويسندگان فراموش شده دو دهه اخير است را بايد از پيشروان و نخستين نويسندگاني دانست كه در داستان هاي خود با توسل به نگاهي كودكانه و تا حدودي خاطره محور، به دنبال تصوير، ناملايمات و كاستي هاي جامعه خود هستند. پرويزي از جمله نويسندگاني است كه با حفظ فرم و شيوه جمالزاده علاوه بر حفظ اصول اوليه داستان نويسي، كوشيد تا آن چنان در دام تكرار و زياده گويي نيفتد. او به سال ۱۲۹۸ در جنوب ايران متولد شد و در سال ۱۳۳۶ نخستين و معروف ترين مجموعه داستاني خود يعني «شلوار هاي وصله دار» را منتشر كرد.

پرويزي كه سال ها در مجلات قلم زده و خود را به عنوان يكي از اصلي ترين نمايندگان تيپ داستاني جمالزاده معرفي كرده بود، هيچ گاه نتوانست همراه و همگام با چهره هايي مانند صادق هدايت، بزرگ علوي، صادق چوبك و ... حركت كند. در واقع مي توان پرويزي را نويسنده اي دانست كه به دليل نگاه اخلاقي به بافت و كاركرد داستان هرگز نتوانست آن را در فرم و شكلي مدرن باور كند. شاهد اين گفته را مي توان دومين كتاب او يعني «لولي سرمست» دانست كه در سال ۱۳۴۶، منتشر شده و حتي فاقد آن جذابيت هاي شلوار هاي وصله دار است. در هر صورت كارنامه ادبي پرويزي در اين مجموعه داستان خلاصه مي شود كه به خصوص اولي تاثير مستقيمي بر بسياري از نويسندگان هم دوره و يا بعد از پرويزي داشت. پرويزي كه گويا مشاغل دولتي اصلي ترين ممر درآمد او بود در سال ۱۳۵۶ و در حالي درگذشت كه ۵۸ سال بيشتر نداشت. براي گزارشي از جهان داستاني او به دو محور اصلي اشاره مي كنم:

۱- شلوار هاي وصله دار ۱۳۳۶: اگر كمي به ساختار اجتماعي مناطق جنوبي ايران به خصوص شيراز و بوشهر توجه كنيم، درمي يابيم كه مهم ترين رويداد هاي دهه هاي بيست و سي را در آنجا شاهد بوده ايم و يا بازتاب هاي وقايع اجتماعي در اين مناطق عميق تر بوده است. راوي داستان هاي شلوار هاي وصله دار، دقيقاً همگام و همسو با اين ويژگي داستان هايي مي سازد كه فرم اوليه آنها، تمايل آشكاري به بيانگري فقر، ظلم، قحطي و... دارد و در عين حال به دليل راه يافتن فضا هاي طنز به اين بيانگري آثار خواسته و يا ناخواسته از حالت مانيفست گونه خود خارج شده   اند. همان طور كه گفتم، پرويزي به شدت تحت تاثير باور ها و دستاورد هاي جمالزاده بود. او با تعقيب بن حكايت وار داستان هاي جمالزاده به اين نتيجه رسيد كه باورپذيري و شخصيت پردازي تيپيك مهم ترين جنبه هاي داستان به شمار مي آيد. با اين مقدمه مي توان سه نكته كلي را در باب داستان هاي شلوار هاي وصله دار مورد توجه قرار داد.

نخست اين كه پرويزي در آغاز دهه سي و بعد از درك تجربه هاي نويسندگان چپ و يا ايدئولوگ همان راهي را مي رود كه م.ا.به آذين پيشنهاد كرده است اما نكته ظريفي كه داستان هاي اين كتاب را از تنه ادبيات ايدئولوژيك جدا مي كند همان بي شعار بودن آنها است. بايد قبول كرد كه پرويزي به مانند جمالزاده، داستان را بيشتر نوعي فرصت براي تصويري دقيق از جامعه خود مي دانست كه آن چنان هم نبايد درگير مسائل و مفاهيم آن چناني هستي شناسانه شود. براساس همين نكته، پرويزي، از داستان  نويسي و خاطراتش فرمي مي  سازد كه علاوه بر حفظ بن مايه هاي روايي اجتماع و مردم خود حلاوت و شيريني كودك بودن را نيز به مخاطب خود يادآور مي شوند. يكي از مهم ترين جنبه هاي ادبيات پرويزي نيز همين نكته بود، اينكه او به نوعي جزء نخستين نويسندگاني است كه با مدد از خاطرات خود و بيان آن در قالب رئاليستي و كاملاً مفهومي، آثاري را خلق نمود كه ادعايي در مسائل روشنفكري ندارند.

راوي او بيشتر به روايت ماجرا و اتفاق غالباً طنز آلود و يا تراژيك خود دلبسته است و همين باعث شده كه پرويزي را در زمره كلاسيك ترين داستان نويسان ايراني به حساب آوريم. از سويي ديگر پرويزي خواسته و يا ناخواسته به عنصر «لحن» در داستان و مسائل جامعه شهري شيراز توجه خاص دارد. او از دوره اي مي نويسد كه حضور انسان روستايي در شهر هاي بزرگ، پررنگ شده و فراز و فرود هاي اجتماعي، ذهن او را از حالتي يقيني به شكلي سردرگم درآورده است. به طور مثال، ماجراي مدرن شدن و هم شكل شدن لباس در مدارس و ادارات ايران، آن چنان براي وي مهم است كه مي تواند از آن به عنوان يك دغدغه مدرن ياد كند. پس دومين و مهمترين مولفه در خوانش نوشته هاي پرويزي، تقابل انسان وي با عناصر جديد زندگي شهري است. در اغلب داستان هاي شلوارهاي وصله دار، چيزي كه موجب خلق روند خطي روايت مي شود همين دغدغه مدرن شدن است. اگر صادق هدايت مدرنيسم جامعه ايراني را در بحران هويت نوپاي دوران خود تصوير كرد، رسول پرويزي، اين پروسه را در شكلي عيني تر و صريح تر، با توسل به تغيير اخلاق زندگي جامعه خود بيان كرد. پسرك داستان هاي او به دليل  همان ناآشنايي با بافت و طرح وجودي زندگي شهري در برابر مسائلي كاملاً پيش پا افتاده نظير عينك، شلوار، مسائل ناموسي و حتي عشق هاي روزمره جواني، دچار نوعي بي هويتي و ناآگاهي تاريخي شده و همين موجب خلق «طنز» در زندگي او مي شود.

پرويزي در اين داستان ها، جامعه اي متناقض را به تصوير مي كشد كه در عين جهل و ناداني، به زور به سوي شكلي مدرن حركت داده شده است. نكته مهم اين بحث، تلفيق نسبتاً موفق نويسنده از روايت حكايت وار و روايت داستاني است. در واقع جان كلام پرويزي را مي توان حكايتي شفاهي دانست كه هر كودك و يا نوجواني شايد آن را از سرگذرانده باشد، اما به دليل تمايلات داستاني نويسنده، اين فرم قديمي با قالب روايي داستان جديد كنار آمده و در عين اين كه ذاتاً به همان ماجرا و يا حكايت خود وابسته است، از ريتم و ساختارهاي دراماتيك يك داستان كامل نيز برخوردار است. پرويزي به نوعي با گزارش از محيط شهري داستان و تاكيد بر رفتارشناسي بي هويت آن، ابتدا پس زمينه اي از فضاي آن دوره را ترسيم كرده و سپس با طرح ماجرا كه قائم به لحن و شتابزد گي روايت يك نوجوان روستايي است، به دو نتيجه مهم دست مي يابد. او در دهه سي و در دوره اي كه داستان اجتماعي اغلب وابسته به فرم بياني نويسندگان ايدئولوگ است، داستان هايي مي نويسد كه شفاف هستند و در عين حال، هيچ ادعايي در ايجاد حركت و يا رويدادي خاص ندارد! و از طرفي ديگر، به دليل نوع راوي و بيان جديد او، نمونه سرمشقي براي نويسندگان همان دوره و بعد از آن محسوب مي شوند. به طوري كه نويسندگاني مانند جلال آل  احمد، مهشيد اميرشاهي و حتي نويسنده اي مانند فريدون تنكابني، به مجموعه شلوارهاي وصله دار، توجه خاص داشته اند.

نكته اصلي ديگري كه در خوانش نوشته هاي رسول پرويزي بايد مورد توجه قرار بگيرد همانا ساختار آن است. پرويزي، خواسته و يا ناخواسته به دليل تسلط و آشنايي با ادبيات كلاسيك فارسي، از فرمي كاملاً بومي مدد گرفته و داستان مي نويسد. در واقع نوع تركيب بندي و روايت پر از ايجاز پرويزي را بايد در آثار دوره قاجار جست وجو كرد. او به مانند نويسندگان آن دوره، از پروبال دادن به ماجراي خود دست كشيده و در روايت آن از موجزترين شيوه استفاده مي كند، در عين حال، پرويزي اين حركت مدرن خود را با استعاري كردن و توصيفي كردن بيش از حد داستان فدا مي كند. او به مانند ميرزا حبيب اصفهاني (قياسي در بين نيست) عاشق حاشيه هايي است كه شايد ارتباطي با داستان نداشته باشند اما به دليل اغراق در استفاده از آنها، موجب به وجود آمدن جنبه اي زينتي در داستان مي گردند و اين تناقض ساختاري اتفاقاً داستان هاي پرويزي را شيرين تر كرده است.

او به عنوان نويسنده بر اثر خود تسلط دارد و گاه، آن قدر فضاها را عوض مي كند و يا از آدم ها و مكان هاي مختلف روايت مي كند كه مخاطب، رد ماجراي اصلي را فراموش كرده و يا كم رنگ مي بيند. اين نكته شايد به دليل نوع نگاه پرويزي به قالب روايي داستان باشد. او بر عكس نويسندگاني مانند هدايت و يا ساعدي، با حفظ نگاه روستايي خود كه همان، پرگويي و حاشيه پردازي است، بيشتر به دنبال نوعي حكايت گويي در داستان است. پرويزي در اين فرم كه قبلاً توسط جمالزاده تجربه شده بود، كاركرد تصويري داستان را افزايش داده و سپس از ذهن راوي خود به عنوان يك باور مطلق سود مي جويد. پس از منظر ساختاري، پرويزي خالق گستره اي است كه در آن تناقض هاي متعدد روايي به طرزي معجزه آسا، نتيجه داده و ما تمامي اين مولفه ها را به حساب شلختگي ذهن راوي مي گذاريم. پرويزي به خوبي درك كرده است كه منطق روايي راوي او براساس همين تناقض ها، ساخته شده و به همين دليل، فرم بياني داستان نيازمند آشفتگي و از هر دري گفتن است. جالب اين جا است كه اين نكته در مجموعه بعدي نويسنده، به ضرر او تمام مي شود و او هيچ گاه نمي تواند داستان  هاي شلوارهاي وصله دار را تكرار كند. شلوارهاي وصله دار در يك نگاه كلي، روايت هايي از جامعه پرافت و خيز دوران نوجواني و جواني نويسنده است كه در اين ميان دو داستان قصه عينكم و شلوارهاي وصله دار، درخشان ترين آنها به حساب مي آيند. پرويزي در اين كتاب سردمدار سبكي مي شود كه بعدها با گلي ترقي به اوج مي رسد.

۲- لولي سرمست ۱۳۴۶: لولي سرمست كه بعد از تجربه موفق شلوارهاي وصله دار و ده سال بعد از آن منتشر مي شود، مجموعه اي تلف شده است. نوستالژي تركيبي شلوارهاي وصله دار كه مخاطب خود را به بهترين شكل سرگرم كرده و تحت تاثير قرار مي داد، در اين كتاب در شكل غم نامه اي براي زيبايي هاي تباه شده در مي آيد. در اين مجموعه داستان، پرويزي بنابر جو خسته و خفقان بار دهه چهل، داستان هايي مي نويسد كه اولاً مي كوشند همان حال و هواي خاطره محور را داشته باشند و ثانياً به مسائلي جدي تر مانند عرفان، نكبت جامعه شهري و... بپردازد. جالب اين جا است كه پرويزي گويا به رغم اين كه داستان هاي قبلي او آكنده از طنز است و طنز نمي تواند بيانگر خوبي براي اين مفاهيم باشد، لحني نسبتاً جدي را پيشنهاد مي دهد. در اين كتاب دو نكته اصلي قابل بحث است. نخست اين كه آن زبان چند سويه و رنگارنگ كه در شلوارهاي وصله دار تجربه شده بود، در اينجا با حفظ ساخت قديمي خود و سلب عنصر تحرك و طنز به زباني خسته كننده، سنگين و تا حدودي تصنعي تبديل مي شود.چيدمان كلمات پرويزي، بزرگ ترين دشمن موضوع هاي داستان هاي اين مجموعه هستند.

نويسنده با زباني كه ريشه در دو يا سه دهه پيش از خود دارد، مي كوشد، داستان هايي امروزي بنويسد كه بافت زبان به او اين اجازه را نمي دهد. از طرفي ديگر، رخوت زبان كه ناشي از ريتم كند و نوع كلمات ثقيل و كهنه آن است، انرژي و پتانسيل لازم براي حركت به  سوي داستان ذهني را ندارد. شايد بزرگترين اشتباه پرويزي در اين جا است كه براي نوشتن داستان ذهني يا من گويه هاي پيچيده، زباني ناهمگون را انتخاب كرده است.از سويي ديگر، آن اضطراب و بوالهوسي داستان هاي شلوارهاي وصله دار،  جاي خود را به حكم هايي شعاري در باب زندگي مي دهد. راوي در اين داستان ها به خصوص «لولي سرمست» از سويي درگير مدرنيسم زندگي اجتماعي خود است و از سوي ديگر مانند آدم هاي سعدي جهان را نصيحت مي كند!

رسول پرويزي، توانايي خود در خلق قصه هايي پر از حركت و شادي بخش را به كناري گذاشته و گويا خواسته تا با مدد از توانايي هاي زبان خود، آثاري هم شكل و شمايل روزگار خود خلق كند. در بسياري از آثار اين كتاب، تكليف روايت مشخص نيست، يعني نوعي دوپار گي و دوآليته منفي كه همان زبان شاعرانه و مفاهيم روزمره باشد، موجب شده اند تا كاركرد هر دو مولفه زير سايه تناقض موجود فرو رود.

به طور كلي مي توان گفت كه ما در لولي  سرمست، با داستان هايي روبه رو هستيم كه در آنها نويسنده براي خلق يك مفهوم نوستالژيك مدرن كه همان مصيبت نويسي و يا سياه نمايي باشد، شكست خورده و ما بيشتر با مرثيه سرايي براي جواني، قدرت و يا عشق هاي از دست رفته روبه رو هستيم. دومين نكته در باب كتاب لولي سرمست اين است كه پرويزي، اكثر تكنيك هايي كه در كتاب قبلي استفاده كرده و پاسخ مناسبي دريافت كرده بود را در جايگاهي نامناسب استفاده مي كند. دغدغه كودكي و نوجواني براي پرويزي، دغدغه اصلي است. اما در لولي سرمست او به دنبال ريشه هاي اين علاقه مي گردد و همين باعث مي شود كه او به جاي داستان نويسي، درگير ريشه يابي هرآنچه را كه گم كرده است بشود. همين نكته به همراه تكرار مضامين قبلي كه ديگر جذابيتي ندارند، موجب شده تا پرويزي، بيشتر به يك مصلح اجتماعي و يا نويسنده اي اخلاق گرا تبديل شود كه آدم ها و مخاطبان را با يك نتيجه گيري پاياني تنها مي گذارد. او گويا احساس مي كند كه بايد به پند دادن نسل جديد بپردازد و به همين دليل فرم داستان هاي خود را كه به شدت جذاب بوده به شكلي ملامتي در مي آورد. لولي سرمست شكست تلخي در ادبيات داستاني رسول پرويزي به حساب مي آيد.

در پايان: كاش پرويزي فقط شلوارهاي وصله دار را مي نوشت... اما به هر حال درباره اين نويسنده بايد نكته مهمي را در نظر داشت و آن نگاهش به داستان است. او يك داستان نويس حرفه اي نبود و يا حداقل ذهنيت حرفه اي نداشت، اما فضاهايي را ساخت كه در نقد و تصوير جامعه متناقض ايران قابل اعتنا است. فكر مي كنم رسول پرويزي كمي به ناحق فراموش شده است وگرنه داستان هاي شلوارهاي وصله دار از بهترين نمونه هاي اوليه داستان نو ايراني هستند.


عطش

احمد غلامي: مردي خوبروي و بوالهوس بودي كه در بدنامي شهره آفاق بودي. به هر ديار برفتي مردان از او رويگردان و زنان از او پرهيز كردندي. القصه، او تنها و بي كس شد و سر به بيابان گذارد تا در دياري دگر آدمي نو شود و حياتي دگرگونه يابد. در بيابان شيخي را بديد. شيخ بدو گفت: «به كجا و به چه قصد رهسپاري.» مرد كلام در زبان پنهان كرد و گفت: «تنهايم، از تنهايي به دياري ديگر شتابم.» شيخ گفت: «آدمي كه در ميان آشنايان تك است در ميان غريبه چه جويد؟» مرد گفت: «اين ندانم، اما به اميدي مي روم.» شيخ گفت: «به چه اميدي؟» مرد گفت: «در ديار غريبه كس مرا نشناسد. پس عيبم نداند.» شيخ گفت: «تو هر كجا روي، عيب و حسن خويش با خود بري.» مرد گفت: «چاره چيست؟» شيخ گفت: «عيب خود فروگذار و آنگاه روان شو.» مرد گفت: «هماره با خود در سخنم تا عيب خود فرو گذارم دريغ كه اما نتوانم.» شيخ گفت: «عيبت چيست كه چنين تو را اسير خود كرده.» مرد حكايت خويش باز گفت. شيخ به انديشه شد.

مرد گفت: «مرا شناختي؟» شيخ گفت: «تو را نيك شناسم.» مرد گفت: «از چه رو؟» شيخ گفت: «من نيز چون تو بوده ام.» مرد در شگفتي شد گفت: «باور ندارم.» شيخ گفت: «از چه رو باور نداري» مرد گفت: «تو را نيك شناسم تو مرد خدايي و به نيكي شهره آفاق.» شيخ گفت: «در خصلتي همسنگيم.» مرد گفت: «چه خصلتي؟» شيخ گفت: «در عطش» مرد گفت: «تو تشنه چيستي؟» شيخ گفت: «كسب معرفت.» مرد گفت: «فرق بسيار است ميان عطش تو و عطش من.» شيخ گفت: «نفس عطش، عطش است. مگر تشنه را آب سيراب نكند؟» مرد گفت: «آري.» شيخ گفت: «پس از چه رو سيراب نشويم؟» مرد گفت: «ندانم؟» شيخ گفت: «ما آب از دريايي نوشيم كه خود سرچشمه عطش است.» مرد گفت: «آري، شبي به خواب ديدم، در بياباني همي روم و هر چه آب مي نوشم باز تشنه ام.» شيخ گفت: «راهي كه مي رويم طريق هلاكت است.» مرد گفت: «تو خويش را با من همسنگ داني و گويي هر دو در معرض هلاكيم.» شيخ گفت: «آري» مرد گفت: «اينك به كجا مي روي؟» شيخ گفت: «عيب خود فروگذارده و به دياري روم كه كس مرا نشناسد.» مرد گفت: «در آن ديار چه كني؟» شيخ گفت: «چون در آن ديار شهره دانش نيستم كس مرا بدين حاجت نخواهد و پس راهي دگر در پيش گيرم.» مرد گفت: «چه راهي.» شيخ گفت: «به آن ناانديشيده ام.» مرد گفت: «به هر روي قدمي پيشتر از من هستي كه عيب خود هنوز فرو نگذاشته.» شيخ گفت: «مرا پندي ده تا تو را پندي دهم.» مرد گفت: «اي شيخ، من كمترين كه باشم تا تو را پند دهم.» شيخ گفت: «من در اين دايره سرگردانم و تو از برون مرا نظاره كني پس آنچه گويي به صواب اقرب باشد.» مرد گفت: «مرا از سخن گفتن شرم آيد. اما نقلي شنيده ام، آن را بازگويم مگر به كار آيد. عارفي گويد، دانش عطش آورد و معرفت هستي و بي نيازي.»

شيخ گفت: «راست گفتي اين سخن را پيشتر در جواني شنيده ام اما به سهولت آن را از ياد برده ام.» مرد گفت: «تو مرا پندي ده.» شيخ گفت: «تو به دنبال صورت آدمي هستي. تن آدمي پست است و چون آبي تلخ، عطش تو افزون كند. تن آدمي چون چاهي بي انتها است. تو خواهي به انتها رسي اما هرگز نرسي.» مرد گفت: «دانم عيبم را شرح دادي، پندم را نيز بده.» شيخ گفت: «اگر در تمامي عمر بتواني وقت بگذاري و آدمي را اجابت كني همين تو را بس است.» مرد گفت: «هرگز در پي جانِ آدمي نبوده ام.» شيخ گفت: «آنچه تو را سيراب كند و هستي دهد همان جان آدمي است.» مرد گفت: «شيخ چرا فريبم دادي؟» شيخ گفت: «از چه رو؟» مرد گفت: «آن عارفي كه گفتم تو بودي و آن نقلي كه گفتم نقل تو بودي.» شيخ گفت: «آن را كجا و چه وقت گفته ام.» مرد گفت: «در ساليان دور.» شيخ گفت: «زماني كه آن را شنيدي در تو اثري كرد؟» مرد گفت: «نه.» شيخ گفت: «اكنون كه آن را باز گفتي در جانِ من گمراه اثر كرد، پس سخن آن از كسي است كه چون بازگويد بر جان نشيند.» مرد گفت: «از كدام راه روي؟» شيخ گفت: «از پي تو آيم، هر كجايي كه روي خويش را آشناي تو دانم.»

مرد گفت: «نهراسي از اينكه مرا بازشناسند و بي اعتبار شوي.» شيخ گفت: «هر چه در دنياست بي اعتبار است جز كلام صدق و تو در حق من كلامي صدق به كار بردي.» مرد گفت: «تو نيز در حق من كلام صدق به كار بردي.» شيخ گفت: «آيا نمي هراسي كه با پيري فرتوت همراه شوي و خلق در جواني و زيبايت نظر نكنند.» مرد گفت: «جواني و زيبايي بي اعتبار است. قدحي آب گوارا كه عطش را فرونشاند بسي اعتبار دارد.»
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه دهم آبان 1386
فیلسوف های بازیگوش - تذکره الانسان

شرق

عليرضا پيروزان: • به عنوان نخستين پرسش، آيا شما اينطور فكر مي كنيد كه شعر امروز دنباله رو حقيقي شعر نيما است يا خير؟ به اين معنا كه اين تغيير و تحول طي يك فرآيند ادواري پيش آمده است يا دوره هايي را هم داشته ايم كه اين جهش ها يكباره صورت پذيرفته باشد؟

دنباله رو؟! حقيقي؟! به گمانم بايد پاره اي از معناهاي انضمامي اين دو كلمه را كنار بگذاريم تا تحول نيمايي در شعر فارسي بدون پويايي و بسط و ابداع غير قابل تصور باشد. مثلاً وقتي مي گوئيم دنباله رو، كلمه مقلد به ذهنمان راه نيابد و يا فرضاً واژه حقيقي، اين اقتدار را با خود حمل نكند كه مولفه هاي نظري نيما، احكامي مقدس، خدشه ناپذير و همه زماني اند. اين تذكر، تلويحاً تفكر نيما را مد نظر دارد كه: «هيچ چيز نتيجه خودش نيست، بلكه نتيجه خودش با ديگران است.» خب! در اين صورت سرنخ فرضاً ابداعات اكنوني ما به جا يا جاهاي ديگري وصل است و هر تغيير و تحولي، لابد بايد پروسه خودش را طي كند. اين تغيير و تحول، متولي گونه اي خاص از نوآوري هاي نيمايي نيست بلكه متعهد به اجراي هنري ادراكي از زمان و زبان است كه مي خواهد دوران ساز باشد و اما بخش ديگري از پرسش شما به جهش ها يا حركت هاي نوآورانه ناگهاني در شعر معاصر مربوط مي شود، جهش هايي كه ظاهراً تحول نيمايي را ناديده گرفته و آگاهانه يا ناآگاهانه از كنار آن گذشته اند. تاريخ مكتوب شعر نو فارسي البته با چنين جهش ها يا شبه (ضد) جهش هايي همراه بوده. نمي دانم نام آن را گسست يا پيوست هنري- تاريخي بگذارم؟ گسست- پيوست چطور است؟ببينيد! اين گسست- پيوستي ها، چندان هم نفس و يكدست نيستند: محمدمقدم، تندر كيا، غلامحسين غريب، هوشنگ ايراني، بيژن جلالي، احمدرضا احمدي و...بعضي از اين حضرات زبر و زرنگ از غرب آمده اند و بي درنگ مدعي پيشقراولي اند و البته تك و توكي از آن ها خواسته ناخواسته خود را به دانش جديد نيز آراسته اند (هوشنگ ايراني) و بر نيماي شورشي نيز مي تازند، در نهايت اما رنگ مي بازند كه بگذريم. بعضي از «خروس جنگي»ها اما ميانه خوبي با نيما دارند (غلامحسين غريب) به هر صورت هر «گسست»ي در نقش جنبش ظاهر نمي شود، فرضاً بيژن جلالي از فرنگ آمده سردر جيب مراقبت فرو مي برد و بر كنار چوپرگار مي رود.احمدرضا احمدي هم در فهرست گسست- پيوستي ها قرار مي گيرد اما در خصوص ناگهاني بودن شعر اين شاعر به گمانم بيش از حد مبالغه شده- چرا كه پيش از چاپ مجموعه شعر او- طرح (۱۳۴۱)- با هواي تازه اي در هواي تازه (۱۳۸۸) شاملو مواجه مي شويم كه از منظر نكات ياد شده، قابل درنگ است (مقاله نسبتاً مفصلي در اين خصوص در «نامه كانون نويسندگان ايران ۱۳۸۱» نوشته ام كه مطالعه آن بي ضرر! نيست.) به گمان من اقدام متهورانه  شاملو در حذف وزن (نيمايي- عروضي) كه جاي اما و اگرهايي هم دارد- حضور جهشي ها «گسست - پيوست»هاي مورد اشاره را كمرنگ مي سازد. از طرفي جشن نوآورانه نيما در مجموع، «جهش»هاي غير يكدست مورد نظر را زير سيطره خود قرار مي دهد.

•جداي از درونگرايي شناخته شده در ادبيات پس از انقلاب، فكر مي كنيد انقلاب و جنگ چه تاثيرات مشخص ديگري بر شعر معاصر ايران داشته است؟

گرچه بخشي از شعر پيش از انقلاب، از موضعي عصياني- انقلابي برخوردار بود و در تقابل با شعري قرار مي گرفت كه در وضعيتي خلسه وار به سر مي برد، اما وقوع انقلاب و پس از آن جنگ، شعر امروز ايران را با الزامات و ارزش هاي ديگري روبه رو ساخت. فشارهاي عصبي رها شده، لغو سانسور، تمرين دموكراسي در متن يك رويداد مهم توام با بحران و... زبان و بياني- استراتژيك را براي شعر پيشنهاد مي كرد. استعاره هاي تك مدلولي كه فرايند نظام سلطنتي بود، چاره اي جز اينكه پا به فرار بگذارند، نداشتند! شعر امروز اصولاً در همه ابعادش، راهي جز ترك اعتيادهاي بياني نداشت!جنگ نيز كه پا به ميدان گذاشت، شعر، سر تاپاي خود را ورانداز كرد و دريافت كه نمي شود همچنان در آينه مشغول حسن خويشتن باشد: استعاره ها بروند كنار! اجساد شهداي جنگ روي دست شعر ما مانده بود. جنگ كه با انقلاب پيوند خورد و جامعه كه تعديل بحران ها را در متن رويدادهايي شگفت، تمنا (پيدا؟) مي كرد، شعر از غلاف هاي رنگين استعاره و تشبيه بيرون پريد و نخست، عينيت گرايي را در شكل و زبان تجربه كرد. در عين حال شعر تازه به خود آمده، تن به يك فضاي واحد نمي داد. تصادفي نبود كه افزون بر شعر عينيت گراي جنگ زده، شعر «گرنيكايي» (اشاره به تابلويي از پيكاسو) اعلام موجوديت كرد: شعري پر از تصاويري سوررئاليستي كه ربطي به سوررئاليسم هوشنگ ايراني نداشت. اگر بي گدار به آب نزده باشم در متن شعر عينيت گراي جنگي، شاهد نوعي شعر «مارسل دوشان»ي نيز بوديم. گويا برخي شاعران با امضاهايي كه بر حاشيه پل ها، گذرگاه ها و خانه هاي ويران شده مي گذاشتند، مي خواستند آثار خود را به مرتبه مستندات تاريخي ارتقا بدهند. شعر موضوعي (مناسبتي) نيز نوعي از شعر جنگ و انقلاب شمرده مي شود كه معمولاً هيجان آفرين و گزارش وار به نظر مي رسيد، شعري كه توام با ملاحظات غير هنري بود.

• شعر هميشه در تاريخ زندگي بشر- حال به هر صورت و شيوه و نوع آن- براي مردم و البته بخش كثيري از مردم سروده شده، كه عامه مردم لذت ببرند و براي لحظاتي هم كه شده از جهان زندگي خود فارغ شده و وارد جهان آرام بخش شعر شوند. مشكل ما اين است كه شعرهاي امروز را عامه مردم به هيچ وجه نمي خوانند. ولي فروغ و اخوان و شاملو و حتي نيما را هنوز هم مي خوانند. فكر نمي كنيد در عين حالي كه بايد به سبك ها و مضامين تازه بينديشيم، از سوي ديگر هم زياد تند نرويم و به اصطلاح از لبه ديگر بام نيفتيم؟ منظورم اين است كه اصلاً مشكل ما در معناپذيري يا سلب معنا از شعر و اينطور مسائل نيست.

اگر به تعبير شما عامه مردم شعر فروغ و اخوان و حتي نيما را مي خوانند، بنابراين جاي نگراني چنداني باقي نمي ماند، به ويژه آن كه از همين منظر، شعر شاعران هم تراز و يا ناهمتراز شاعران ياد شده نيز بدون خواننده نخواهدماند. با اين وصف، فرياد وامصيبتا (كو خواننده؟!) از جاي ديگري بلند مي شود/ شده است. بعداً به اين موضوع هم خواهم پرداخت.مي دانيم كه شعر مدرن به خواننده حرفه اي نياز دارد و عامه مردم، خواننده حرفه اي محسوب نمي شوند. اصولاً هنر مدرن (آوانگارد يا فرا؟ پسا؟  مدرن!)- رمان، نقاشي، سينما و ...- ربطي مستقيم به عامه مردم (توده ها) ندارد. اين عامه عزيز بايد به تدريج- به چرا و چگونه اش فعلاً كاري نداريم!- به اهل تمييز تبديل شوند؛ در آن صورت ديگر مشكلي در بين نخواهد بود! به همين سادگي!! اجازه بدهيد اگر عرض كنم خدمتتان كه لنين نازنينِ ديگران نيز در «يادداشت هاي فلسفي» ازفوئر باخ نقل مي كند: يكي از هشيارانه ترين شيوه هاي نويسندگي (بخوانيد شاعري) اين است كه خواننده نيز هشيار است. همه چيز را با صراحت بيان نكنيم و به خواننده اجازه دهيم روابط، محدوديت ها و شرايطي را كه فقط با در نظر گرفتن آن ها يك حكم معبر و مفهوم است، دريابد. اين از لنين و فوئرباخ... و اما منِ اينجاييِ پيش- پسامدرن! معتقدم كه براي شيوه و سطح نوشتار شاعر، نويسنده و ... نمي توان (و شايد نبايد) معياري از پيش در نظر گرفت چرا كه بالاخره يكي مي شود مالارمه با متن بسيار خود ارجاعش و يكي مي شود البياتي و محمود درويش و ... با ارجاعات موقعيتي و مدلولي شان.دوم اين كه فكر نمي كنم عامه مردم داراي آنچنان شامه اي باشند كه هوايي شعر نيما شده باشند و بي خبر مانده باشيم ما!و اول اين كه شعر شاملو تا همين دوش و ديروز، به دليل فقدان وزن، شگفت زده مي كرد اهالي مترقي توس و نيشابور را. قرار بود به موضوعي بپردازم/ مي پردازم: بحث در اين است و وسوسه نيز كه بخشي از شعر امروز ايران كه من فعلاً آن را شعر عصياني (شورشي) مي نامم و درست يا نادرست، به شعر پست مدرن معروف است با عامه مردم و بعضاً با تعدادي از نخبگان ايجاد ارتباط نمي كند. شعر عصياني با ساختارهاي زيبايي شناختي مقتدر (مسلط) در تعارض است و اصل «بايد مطلقاً مدرن بود» را در حد يك شعار يا شعورمندي تثبيت شده هم زماني قبول ندارد، چرا كه شعورمندي (معرفت) و شعر مدرن، در دوره هاي مختلف، به گونه هاي مختلف پديد مي آيد. در عين حال، حضور شعر عصياني، بدون در نظر گرفتن اشكال و انواع شعر مدرن پيش از اين- كه خود عصياني شمرده مي شد، و اكنون فراگير شده است- ناممكن است.

من باعصيان بي دروپيكر يا غيرهدفمند- هدف هنري- موافق نيستم، اما براي نوآوري نيز، نمي توانم حد و مرزي قائل شوم (با گوشه چشمي به فيلمنامه اورفه ژان كوكتو). اين طرز تلقي از نوآوري براي ارتباط هنري در پي تعريف جديدي است.اين نكته را هم بگويم كه عدم ارتباط قشر فرضاً فرهيخته با شعر مورد نظر من، دليلي بر نفي فرهيختگي آن افراد نيست، گاه قدرت طلبي با خواسته اي كه در تلقي يك فرد (قشر) از ارتباط هنري تعبيه شده، مانع ايجاد ارتباطي مي شود كه مورد بحث ماست. از نفس افتادگي بعضي از نخبگان در خصوص پيگيري مسائل و مقولات هنري، ايجاد را به تأخير مي اندازد.اصولاً تحول، داراي ديالكتيك پيچيده اي است. چرا و چگونه اش را فعلاً بگذاريم كنار، شايد هم از عهده شرح و بسط آن برنيايم، فقط مي دانم كه گاه دانش آموز يا دانشجويي كه خود را به مفروضات و مسلمات هنري مجهز نكرده، پذيراي شعري است كه شاعري نامدار و يا منتقدي كاركشته را سخت عصباني مي كند. در مواجهه با برخي از شاعران سن و سال دار معاصر ديده ام كه شعرهاي ايام جواني مرا از بر مي خوانند و در شعرهاي جديدم، به ديده انكار مي نگرند. نيز ديده ام شاعران جوان و يا جوانان شعرخواني كه شعرهاي پا در هواي امروز مرا از برند.

روي از بر بودن يا نبودن شعرهايم اصلاً حسابي باز نكرده ام / نمي كنم!و اما اين نكات ۱- مخاطب يك اثر لازم نيست بداند كه چگونه در تصرف يك متن (شعر) درآمده يا به تصرف آن در خواهد آمد. ۲- فهميدن يك اثر و ايجاد ارتباط با آن، به مبادله معنا محدود نمي شود، لذات موسيقايي، لذات تكنيكي، لذت شطح گونگي، گفتمان اوزان مختلف، روايي متن از جبر زبان شناختي زبان متعارف و ... را نبايد از حوزه  تعريف ارتباط بيرون راند. ۳- استنباط  ما از ارتباط نهايتاً مبتني بر اصول شعر مدرن موجود است كه بر مولفه هاي خاصي همچون تصوير _ محوري، تك مركزيتي، تشكل ارگانيك و... تاكيد خاصي دارد، در حالي كه شعر «وضعيت ديگر»، تشكيك درهم زماني بودن اين مولفه ها را مدنظر دارد كه خود مبتني بر ديدگاهي است كه گفتمان را بر نفي جزميت ها و پذيرش نسبيت گرايي تعريف مي كند.

•صحبت بعدي من اين است كه شعر دهه ۱۳۶۰ را مي توان پذيرفت كه ادامه دهنده روند شعر نيما به نوعي دانست، اما از شعر دهه ۱۳۷۰ به بعد، اين ارتباط تاريخي و ادبي به يك باره گسسته مي شود. چرا چنين اتفاقي رخ داده است؟ مسئله ديگر اين است كه حتي مضامين و نوع نگاه شعر ۱۳۶۰ هم از بطن خود جامعه ما جوشيده است، ولي بخش زيادي از شعرهاي دهه هاي هفتاد و هشتاد به هيچ روي اين گونه نيستند.

هر چند براي اظهارنظر شما! احترام قائلم اما من به اين قضايا به گونه اي ديگر نگاه مي كنم. نخست اينكه بهتر مي دانم به جاي عنوان يا عبارت شعر دهه شصت يا دهه هفتاد بگويم شعر در دهه شصت يا هفتاد چرا كه تصور حضور شعري مجزا و منفك از شعر دهه هاي پيشين، قدري خيالبافانه و غيرعلمي به نظر مي رسند. دوم اينكه وقتي به آثار منتشر شده شاعران نسل هاي مختلف در دهه هفتاد نگاه مي كنم به نتايجي مي رسم كه با نوع قضاوت حضرتعالي همخواني ندارد. با اين توضيح كه مشخصاً مشاهده مي كنيم كه شاعران نسل هاي مختلف در دهه هفتاد با فاصله گيري از مقررات و مقدرات شعر در دهه هاي پيش، جبراً ملاحظات غيرهنري _ آرايه ها، مفاهيم ظاهراً مهم و... _ را در شعر خود كنار مي گذارند، تا به شعريت شعر نزديك شوند. در واقع اشراف شاعران مورد نظر بر اين نكته كه نبايد به تكرار نوع نگاه و شيوه نگارش خود تن در دهند، زبان و فضاهاي نسبتاً جديدي را براي شعر آنها به ارمغان مي آورد.خواننده اگر ضرورت اين تغييرات را درنيابد موقتاً دچار نوعي سرگرداني خواهد شد. گاه اين تقدس زدايي ادبي به تفنن گرايي تعبير مي شود. به هر حال فريب اين غوغاسالاري را نبايد خورد كه شعر دهه هفتاد، تافته خيلي جدا بافته اي است. من فكر مي كنم وجه انتقادي نگاه شما متوجه بخش «شعر در وضعيت ديگر» است كه لرزه ها يا ضربه هاي تفكري ظاهراً غيراينجايي را احساس يا تحمل (دروني يا رونويسي) كرده است. گرچه اين رشته سر دراز دارد اما به طور فشرده كه بگويم طرح ديدگاه پست مدرنيست ها _ هر چند با تاخيري محسوس _ كه بعضاً متناقض نيز به نظر مي رسد در بدو امر با جذابيت خاصي همراه بود. طرح مباحثي در اين زمينه از طريق ترجمه و تاليف و نقد و بررسي هايي كه در محافل ادبي به همراه داشت، شوري- بعضاً و نه عمدتاً كاذب- در شاعران و ناشاعران جوان برانگيخت. بازتاب اين سراسيمگي را مي توان در آثار بعضي از شاعران جوان و ناجوان مشاهده كرد. اما سوءتفاهم از اينجا آغاز مي شود كه هر نوع رويكردي از جانب شاعران به مولفه هاي نظري فلاسفه متاخر كه گاه استعداد انطباق با روحيه شرقي ما را دارد به رونويسي از گزاره هاي وارداتي تعبير كردند و تصور گسست و انفصال شعر معاصر از پيشينه هاي فرهنگي از همين جا نشات گرفت مي گيرد.

من اما شخصاً طرح اين مباحث را امري اجتناب ناپذير مي دانم و برخود مي بالم كه روشنفكر ايراني،  خود را مهيا و مسئول رويارويي با اين مقوله هاي جدي و بحث برانگيز مي داند. حداقل كارايي طرح مقوله هاي مورد نظر اين است كه قطعيت ها و احكام كلي را در شعر امروز به چالش مي كشد و بر توسع فضا و طراوت زبان شعر مي افزايد، در عين حال چند بعدي بودن امور و نسبيت باوري را به شعر مدرن ما تزريق كه نه، تفويض مي كند و ديگر اينكه هرچه هست زير سر اين فلاسفه بازيگوش است كه مولاناي ما را از طي صدور احكام صد در صد بازداشته است:

پس بد مطلق نباشد در جهان‎/ بد به نسبت باشد اين را هم بدان

• آقاي باباچاهي، شما را به عنوان طراح حقيقي شعر «پسانيمايي» مي شناسند. اگر مي شود به طور خلاصه جنبه ها و كاركردهاي «شعر پسانيمايي» را توضيح دهيد. آيا بايد به همين بسنده كرد كه اين شعر، نوع شعر «غيرنيمايي» را هم پشت سر مي گذارد و هيچ رابطه اي با شعر نيمايي و غيرنيمايي ندارد؟ اگر اين طور است ديگر چرا تركيب «پسانيمايي» را به كار ببريم، در اين صورت مبدأ گرفتن نيما ديگر بي مورد به نظر مي رسد.

نخست بايد بگويم كه شعر غيرنيمايي در ارتباط با بسط صوري (فيزيكال) جنبه هايي از آن مطرح يا نامگذاري شده، بدين معنا كه در بن بينش شاعران نيمايي، تغييراتي اساسي صورت نگرفته است. توضيحاً اينكه ثنويت گرايي سرجاي خودش نشسته، مطلق نگري و اقتدارگرايي نيز حتي در عرصه شعر عاشقانه، همچنان دست نخورده باقي مانده و بالاخره مردسالاري و به بيان ديگر روحيه اي مذكر و حق به جانب در اين گونه (ژانر) شعري عيان است و حاجت به بيان (ذكر شاهد) ندارد. گفتم كه شعر غيرنيمايي معطوف به تغييرات صوري جنبه هايي از آن به ويژه در عرصه وزن (موسيقي) است. اين شعر به نوعي فراروي از احكام نيما درخصوص وزن فكر مي كند، برخي از شاعران به رغم اعتقاد نيما كه فقط اوزان سالم را مستعد گسترش مي داند به گونه اي ديگر با وزن رفتار مي كنند از اين رو اوزان مركب نيز در شعر غيرنيمايي، گوش ها تيز و پشت خم كرده است- گسترش يافته است، در اين ميان دكتر رضا براهني با ادعاي اينكه ديگر شاعري نيمايي نيست، به نقض مولفه ها و محورهاي بينشي- نگارشي مسلط بر شعر نيمايي نظر دارد. بحث او در اين مورد به تغييرات صوري شعر نيمايي محدود نمي شود. با اين توضيحات شعر نيمايي، غيرنيمايي و پسانيمايي، ارتباطي بينامتني با يكديگر دارند. در واقع هرگونه فراروي نه با نفي مرحله هاي پيشين، بلكه با تأييد جوانب نوآورانه  آن صورت مي گيرد و اما من با طرح عنوان «شعر پسانيمايي» شاخ غولي را نشكسته ام، بلكه بر اين نكته تأكيد كرده ام كه شعر مدرن موجود به لحاظ نگرشي و همچنين نگارشي به نوعي اشباع شدگي رسيده است و با نوشتن مقاله نسبتاً مفصل، به تبيين اين موضوع پرداخته ام. مقاله مورد اشاره بار اول در شماره ۴ مجله كارنامه و بار دوم به صورت موخره  يكي از مجموعه هاي شعرم - «عقل عذابم مي دهد» به چاپ رسيده است، طرح ديدگاه فلاسفه متاخر، اشباع شدگي و الزامات و تقيدات بينشي شعر مدرن را برجسته تر مي كرد، از اين رو من هم به سهم خودم، همچون چند نفر ديگر، كوشيدم و زهر شوكران كشف و اعلام «شعر در وضعيت ديگر»، شعر پسانيمايي، را نوشيدم. به زعم من اكنون شعر پسانيمايي مي تواند نام و يا عنواني عام براي بخشي از شعر امروز ايران باشد كه با توجه به وجه ماناي سنت هاي شعري، شعر كلاسيك و شعر معاصر، به طرح ديدگاه هاي فلاسفه متاخر، با حفظ موضع انتقادي، خوشامد مي گويد. بازتاب نفي نخبه گرايي، ترديد در مسلمات و توجه به گفتمان آواهاي ضماير انساني و... در شعر امروز از همين منظر قابل درنگ است.در هر صورت، شعر پسا نيمايي جزيي از شعر نيمايي است و هم چيزي است وراي آن.پيشوند «پسا» نشانه نوعي تمايز، نه ارزش برتر هنري است كه به برخي از تذكرات فلاسفه پست مدرن اهميت قائل است.

• در شعرهاي اخير شما تغيير ريتم، چند زماني و معمولاً راوي هاي گوناگون ظهور پيدا مي كنند. دليل خاصي بوده كه به اين تكنيك ها روي آورده ايد؟ در عين حال اين طور به نظر مي رسد كه نوع شعر شما در نقاطي به مباحث پست مدرن نزديك مي شود و در نقاط بسيار ديگري از آن فاصله مي گيرد و به كشف فضاهاي جديد ابداعي مي پردازد. چگونه به كشف اين فضاها نائل شديد؟

باورهاي اخيرم كه ثنويت نگري و نخبه باوري و... را كنار مي زند، اقتدار وزن يا بي وزني و يا ميخكوب شدن اثر را در زماني ثابت و سلطه يك آواي مسلط (داناي كل مقتدر مذكر حق به جانب) را هم برنمي تابد. احتمالاً _ و بزنم به تخته، طرب انگيزي ريتم شعرهاي تازه ام، فرآيند پرهيز از اقتدار يك وزن، نه لزوماً عروضي _ و تمايل به گفتمان اوزان مختلف است. تا اينجا شده ام شاه خوبان! خسرو شيرين دهنان شدن هم جز از طريق گوش هوش سپردن به راوي هاي مختلف كه همان آدم هاي ضمير خودم و آواهاي ضماير راوي هاي متعدد ناگهاني باشند قابل تحقق نيست. اما در شعرهاي ناچيزم، كمي هم از فروتني هايم خرج كنم! _ تعدد راوي ها به معناي حضور آدم هايي با نام هاي A و B و C و... نيست، بلكه شطح گونگي افاضات بنده كه توام با مقداري تاثر و كمي شوخي و خنده است، با گريز از مكاني ثابت و اصولاً مكانمندي (و زمانمندي) اثر راوي هاي مختلف را احضار و يا احيا مي كند و اما اينكه چه طور از سربازي (پيش مدرنيت!) به سرداري (پست _ مدرنيت!) رسيده ام، در پاسخ به پرسش هاي قبلي شما، نكاتي را رو و روشن كردم. ديگر اينكه منفجر شدن ناگهاني يك به يك غنچه هايي كه در درون من، كم كم داشتند سنگ مي شدند، برايم خيلي مسئله آموز بود. دروغ چرا؟ بقيه قضايا به كوزه انصاف و كاسه اشراف منتقدين ارجمند مربوط مي شود.

•   پيشتر ما شاهد آن بوديم كه شاعران جوان تر معمولاً به طور دربست مقلد شاملو، فروغ، رويايي، احمدرضا احمدي و ديگران بودند. اما امروزه فرضاً خود من به عنوان يك شاعر جوان تلاش مي كنم راه خودم را حتي با وجود تأثيرپذيري هاي كم رنگي از ديگر بزرگاني مثل خود شما انتخاب كنم و ادامه دهم. فكر مي  كنيد چرا چنين محيطي در شعر ما شكل گرفته است؟

اين موضوع مرا خوشحال مي كند كه شاعران جوان «به طور در بست مقلد شاملو و...» نيستند، تقليد دربستي، جز تخريب چه دستاوردي دارد؟ و اينكه مي گوييد شاعران فعلي هر كدام راه خودشان را انتخاب و طي مي كنند نيز مزيد بر مسرت مي شود و اما «تأثيرپذيري هايي كم رنگ» از چهره هايي ديگر...؟ به اين نكته هم در لابه لاي سطرهاي بعدي اشاره اي خواهم كرد. جابه جايي هاي مورد نظر شما در شعر امروز، طبعاً فرآيند تغييراتي اساسي در تفكر و ايجاد ويژگي هاي منحصر به فرد فرهنگي هر دهه يا دوران است: كيش شخصيت، موضوعيت خود را از دست داده، سيطره پذيري از شيوه هاي نگرشي _ نگارشي مسلط، نتيجه مطلوبي به بار نياورده (به آخر و عاقبت شاملوگرايان نگاه كنيد!) و فروغ زدگي تا حد خود، زن باوري (مونث نگاري هاي مصنوع) تنزل يافته است. افزون بر اين طرح مباحثي در نفي نخبه گرايي و نفي مطلق كردن فرضاً يك ژانر شعري نيز بر هشياري شاعران جوان افزوده است. شاعران جوان و حتي نوآمدگان مي دانند كه فرضاً حضور هنري شاملو، سپهري و... گرچه مغتنم و قابل اعتناست، اما شيوه هاي بياني اين عزيزان، ديگر جايي براي بسط خلاقانه، توسط نسل هاي بعد را ندارد. طراوت نهان آنان به تثبيت رسيده، اين ثبات هنري، نكاتي را به شاعران جوان مي آموزد: راه هاي كوبيده شده، رفتن ندارد! از طرفي جابه جايي  هاي تاريخي، توجه به كانون جاذبه هايي ديگر را در شعر را طلب مي كنند. دهه ها همان گونه كه شباهت هايي در زمينه زيست  اجتماعي _ هنري دارند، جبراً از نوعي «تفاوت» نيز برخوردارند. اين كه مي گويند تفاوت ها (نه اختلاف ها) را تقويت كنيد، بر اين نكته هم تأكيد دارد كه فرديت ها و خود ويژگي هاي هر عصر، دوران تازه _ فرهنگ آفرين و قابل درنگ است. كمي هم اداي فلسفه ندان ها را در بياوريم!با الهام از دريدا كه مي گويد: «بيرون متن چيزي نيست» بگذاريد فوراً! به اين نتيجه برسيم كه هر متن (يا متون) خود مرجع، باگذشت يك يا چند دهه، پذيراي تاويل هاي تازه اي مي شوند، چرا كه نسل ها با گذشت زمان ذخاير فرهنگي تازه اي را از آن خود مي كنند كه بر تاويل مجدد آنها از متون خود _ مرجع، تأثير مي گذارد. پس واضح و مبرهن! است كه در روند زمان، پسندهاي زباني و ذهني مسلط در شعر نيز دچار تغيير و دگرگوني مي شوند. هورا!

تذکره الانسان
 
احمد غلامي:

فريب


زني عابدي را گفت: «اگر تو را فريب دهم، مردم اين ديار را فريب داده ام.» عابد گفت: «اگر مرا فريب دهي خود را فريفته اي.» زن گفت: «از چه رو؟» عابد گفت: «بدين جهت كه من در اين ديارم غريبم.»

تفاوت

زاهد به زن گفت: «مرا چگونه خواهي؟» زن گفت: «آن گونه كه خدايت نخواهد!» زن به زاهد گفت: «تو مرا چگونه خواهي؟» زاهد گفت: «آن گونه كه خدايت بخواهد.»

فقير

مردي فقير در خواب ديد غني گشته و بي نياز. از خواب كه بيرون شد هميان و سفره طعام را خالي ديد. هراسان روي به زنش كرد و گفت: «آن همه ثروت و مكنت را چه شد؟» زن گفت: «كدام ثروت؟ از آن روز كه شويم بوده اي با فقر و حرمان همبستر بوده ام.» مرد گفت: «روزگار چنين خواسته.» زن گفت: «تو چنين خواستي، روزگار هرگز اين گونه كه هستيم را نخواهد.» مرد گفت: «چه بايد كرد؟» زن گفت: «فقر نكبت است بايد چاره اي انديشيد.» شب هنگام، زن و مرد گرسنه سر بر بالين گذاشتند. مرد دوباره در خواب ديد گشاده  دست گشته و سفره اي پر از طعام پيش روي دارد و از هر قسم طعام برايش مهيا است. پر طعام بخورد و در رويايش، خواب خفتن ديد. مرد در خواب بود و خواب مي ديد كه خواب مي بيند و با لباس فاخر به تن از گذري مي گذرد. مردي فقير را مي بيند با پوستيني پاره و دستاري چرك و كاسه اي مسين كه به سوي او دست مي يازد تا ياري گيرد. مرد در او نظاره كند و او را شناسد كه او خودش باشد كه چنين زار و نزار گشته است. مرد فقير را گفت: «تو كيستي؟» فقير گفت: «من توام چگونه مرا بِنَشناسي؟» مرد گفت: «هيچت پيش از اين نديده ام.» فقير گفت: «به يقين دان كه هماره با تو بوده ام.» مرد دست در شال قبايش كرد و همياني درآورد و در ظرف مسين فقير انداخت و گفت: «اين تو را غني كند.» فقير كيسه را گشود و در آن جز مشتي خاك رس از كيسه برون نريخت. فقير گفت: «اين گونه مرا غني  سازي؟» مرد گفت: «وامصيبتا، آنچه در كيسه بوده زنم ربوده و در آن خاك ريخته.» فقير گفت: «آن زن كه تو گويي، زني پاكدامن است و به دزدي دست نبرد.» مرد گفت: «تو او را نيك نشناسي، اگر چنين ساده لوح نبودي همانا چنين فقير و مفلس نمي گشتي.» مرد پريشان از خواب بيرون شد و ديد هر آنچه ديده در رويا بوده است و تا خواست با زن مجادله كند از خواب ديگر نيز بيرون شد و خود را در تاريكي تنها يافت. گرسنگي بر او غالب آمده بود. زن را به فرياد خواست: «اي زن برخيز گرسنگي توانم را بريده است.»

زن گفت: «پاره اي نان براي صبح نگاه داشته ام آن را بردار و رفع جوع كن.» مرد پاره ناني خشك در كنجي يافت و آن را به دندان كشيد. زن گفت: «بايد در پي چاره اي بود. فقر نكبت آورد.» مرد از سبو آب ريخت، نوشيد و خفت. در خواب ديد غني گشته و با اسبي راهوار از گذري مي گذرد. بر سر گذر زني مسكين ديد كه به سويش دست مي يازد. زن را گفت: «از چه دريوزگي كني؟» زن گفت: «شويي دارم كه هماره در خواب بيند غني گشته و بي نياز.» مرد گفت: «مگر زماني كه بيدار شود پي نبرد كه در رويا بوده؟» زن گفت: «چنين باشد، اما بر خوابش يقيني افزون تر دارد.» مرد گفت: «بلايي عظيم است آنكه خوابش را واقعيت و واقعيت را رويا پندارد.» زن گفت: «اما او خشنود است.» مرد گفت: «اگر حال رقت بار تو را به چشم مي ديد، هرگز خشنود نمي گشت.» مرد از خواب بيرون شد، و زنش را در خوابي گران ديد. خدا را شاكر شد و حال فلاكت بار خود را به نظاره نشست. پيراهني مندرس و دستاري چركين. آنچه در خانه بود زيلوي پاره و زنش بي جامه خواب و روانداز كنج ديواري شكسته خفته بود. مرد هر آنچه را به چشم ديد باور كرد و گريست سپس با خود عهد كرد چاره اي بينديشد تا خود و زنش را از نكبت خلاص گرداند. با شوق زنش را نهيب زد تا او را بيدار گرداند بلكه شادش سازد. زن خوابزده برخاست و گفت: «پس آن همه ثروت و مكنت من چه شد؟» مرد گفت: «ما هماره با فقر و حرمان همبستر بوده ايم.» زن گفت: «روزگار چنين خواسته.» مرد گفت: «تو چنين خواهي،  روزگار هرگز اين گونه كه هستيم را نخواهد.» زن گفت: «چه بايد كرد؟» مرد گفت: «بايد چاره اي انديشيد.» ضعف گرسنگي بر زن غالب شد. از حال برفت و خوابيد و در خواب ديد:...

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه دهم آبان 1386
خطوط موازی - بیابانگرد

 
ايتالو کالوينو و خورخه لوييس بورخس
خطوط موازی
بیابانگرد


جان بارت - ترجمه پدرام رضايي زاده: جهان داستاني ايتالو كالوينو را در سال ۱۹۶۸ كشف كردم، سالي كه كتاب كمدي هاي كيهاني او با ترجمه ويليام وي ور در آمريكا منتشر شد. در آن سال، من در دانشگاه نيويورك تدريس مي كردم و به شدت شيفته آثار خورخه لوييس بورخس شده بودم كه تنها چند سالي از آشنايي ام با آثارش مي گذشت. در چنين حالت مسحورشدگي اي بود كه مانيفستي پيش - پسامدرنيستي را با عنوان «ادبيات فرسودگي» منتشر كردم و به دنبال آن نيز مجموعه سياه مشق هاي خود را در قالب داستان كوتاه با نام «گمشده در شهربازي». در واقع اين گونه بود كه زمينه براي جلب توجه من به كتاب كمدي هاي كيهاني كالوينو و پس از آن به مجموعه اي از داستان هاي ديگر او كه وي ور آن را به انگليسي برگردانده بود، فراهم آمد؛ داستان هايي سبك بالانه و هجوآميز و همچون آثار بورخس از حيث زبان و شكل، ناب و از حيث درايت و صور خيال، غني؛ با اين تفاوت كه اشكي را كه بورخس بر چشم خوانندگانش مي نشاند، او نمي پسندد.

در سپتامبر ۱۹۸۵، يعني حدوداً يك هفته پس از آنكه از مرگ كالوينو باخبر شديم، پذيراي امبرتو اكو در دانشگاه جان هاپكينز بوديم و طبيعي بود كه بيشتر از دوست مشترك مان سخن مي گفتيم. البته ايتالو به اكو نزديك تر بود تا به من و آن طور كه اكو مي گفت، كالوينو «نديم» او بوده است. اكو با اطمينان مي گفت كه گويا به رغم حمله قلبي شديدي كه دو هفته قبل از مرگ گريبان ايتالو را گرفته بود، با اين حال آخرين كلام را اينگونه بر زبان جاري ساخته بود: «خطوط موازي! خطوط موازي!»

موازي بودن دستاوردهاي بورخس و كالوينو به همان اندازه آشكار است كه ناموازي بودن آنها. براي شروع مي  توان به اين نكته اشاره كرد كه هر دو نويسنده به خاطر قدرت خلاقيت و ذهنيت متمايزشان، آثارشان را به شكلي صريح و بي پرده و بدون پيروي از اصول و قواعد مرسوم، اما بادقت و وسواس خيره  كننده اي نگاشته  اند. «شفاف، سنجيده، ظريف و سرراست» همگي صفاتي هستند كه كالوينو (در مجموعه سخنراني  هايش در نورتون با عنوان «شش يادداشت براي هزاره بعدي» در توصيف نوشتار بورخس به كار مي برد كه البته تمام آن صفت ها را در توصيف كار خود او نيز مي توان به كار بست، آنچنان كه شش سرفصل يادداشت هايش نيز بر آنها استوارند: «سبكي» و اشارت زبردستانه، «چابكي» هم ابزارها و شيوه ها و هم در اثرگذاري روايي؛ «دقت» هم در ساخت و هم در كلام؛ «شفافيت» در جزئيات جذاب و تصاوير زنده و گويا، و نيز حتي در استفاده از تخيل؛ «كثرت گرايي» به هر دو مفهوم عامل انسجام هنري و پيوندگاه غايي اشيا؛ و در نهايت «انسجام» در سبك، مقوله هاي ساختي و آنچه بورخسي و كالوينويي بازمي شناسيم اش. گرچه كالوينو بسيار پايبند اين ارزشگذاري شش گانه ادبي خويش است، اما نبايد از ذهن دور داشت كه اين شش ويژگي كلام آخر است و بس. چرا كه اين رويكرد، مخالفاني نيز داشته است كه نكاتي بر آن افزوده اند.

كالوينو، خود، درباره «چابكي» مي نويسد: «آن ويژگي هايي را كه من در سخنراني ام برشمردم، به معناي طرد متقابل هاي آنها نيست. اشاره من به سبكي به خاطر احترامي است كه براي سنگيني قائلم و نيز جانبداري ام از چابكي به معناي ناديده گرفتن ارزش هاي اطناب نيست.»

بررسي اين شش يادداشت ما را در پس سبك نوشتاري كالوينو و بورخس به ديگر خطوط موازي و داستان هاي اين دو مي رساند. گرچه كالوينو نوشتن را با خلق رمان هايي واقع گرايانه آغاز كرد و هرگز استفاده از روايت هاي بلند و طولاني را در داستان هايش ترك نكرد، با اين حال او همواره داستان هاي كوتاه و موجز بورخس را مي ستود. حتي آثاري را كه او بعدها خلق كرد، همچون «اگر شبي از شب هاي زمستان، مسافري»، «كمدي هاي كيهاني»، «قصر تقديرهاي متقاطع» و يا «شهرهاي نامرئي» (با در نظر گرفتن توصيف هاي خود كالوينو) خودمدار و به هم پيوسته اند و از عناصري كوچك تر و چابك تر شكل گرفته اند. بورخس بيشتر به خاطر باورهاي زيبايي شناسانه ويژه اش و شايد هم به جبر شرايطي كه نابينايي برايش فراهم كرده بود، هرگز تمايلي به نوشتن رمان، چه بلند و چه كوتاه، از خود نشان نداد. او در زندگينامه خودنوشته اش مي نويسد: «در طول يك عمر زندگي با كتاب، تنها چند رمان خواندم كه البته فكر مي كنم آن هم به دليل احساس وظيفه اي بود كه در خود احساس مي كردم بايد كتاب را تا صفحات پاياني ادامه بدهم.» و تا پايان عمر نيز، همچون يارومير لاديك، قهرمان كتاب «معجزه پنهاني»، محكوم به بازخواني و بازنويسي خاطرات اش بود و تعجبي ندارد اگر نوشتار او چنين به يادماندني و ظريف است.

از ديگر شباهت هاي اين دو نويسنده، توجه ويژه آنها به محيط پيرامون شان است. به عبارت ديگر همان طور كه بورخس تصاوير دقيق و موشكافانه اي از بوئنوس آيرس به دست مي دهد، در مقابل كالوينو از كشورش، ايتاليا، بسيار در نوشته هايش دارد و اگر چه هر كدام از اين دو از چهره هاي شاخص ادبيات ملي كشور خود در ادبيات مدرن به شمار مي روند اما هر دو به شدت از رئاليسم اجتماعي _ روانكاوانه اي كه شالوده ادبيات داستاني آمريكاي لاتين را تشكيل مي دهد، رويگردان بوده اند. كالوينو، اسطوره ، فابل و علم را و بورخس، تاريخ فلسفي _ ادبي و تخيل را جايگزين تحليل هاي اجتماعي _ روانكاوانه و جزئيات تاريخي _ جغرافيايي كرده اند. هر دو آنها به سطحي از روايت آميخته با طنز گرايش دارند: ادبيات عامه و بن مايه هاي طنز در آثار كالوينو و فراواقعيت و داستان هاي پليسي _ جنايي در آثار بورخس. كالوينو در بخش «شفافيت»، پسامدرنيسم را اين گونه تعريف مي كند: «تلاشي براي به كارگيري طنز در تصاوير پيش پا افتاده رسانه هاي گروهي و يا تزريق رنگ و بوي سنت ادبي اعجاب انگيز بومي به ساختار روايت برپايه برجسته سازي ناهمگوني ها» يا درست همان مشخصه اي كه در آثار بورخس و حتي خود كالوينو نمايان است. هيچ كدام از اين دو نويسنده، چه بد و چه خوب، نه كارشان خلق شخصيت هاي به يادماندني است و نه علاقه اي به برانگيختن احساسات مخاطب دارند.

گر چه ناگفته نماند كه بورخس (۱۹۷۵، ميشيگان) در پاسخ به اين پرسش كه «شما تعهد اصلي نويسنده را چگونه تعريف مي كنيد؟» بي درنگ گفته بود: «خلق شخصيت»؛ پاسخي تكان دهنده از نويسنده اي بزرگ كه هيچ گاه شخصيتي خلق نكرده است! همان طور كه تمام غذاهايي كه يك رستوران درجه يك ارائه مي كند عالي نيستند، شما هم اگر به دنبال شخصيت هاي يگانه با احساساتي ناب و دست نيافتني هستيد، بايد جايي بيرون از نوشته هاي استادانه خورخه لوييس بورخس و ايتالو كالوينو را جست وجو كنيد.

در ادامه آنچه در مورد «گرايش هاي پسامدرنيستي» كالوينو گفته شد، - بازيابي طنزآميز تصاوير پيش پا افتاده و به كارگيري ساختارهاي سنتي روايت _ شايسته است به فرم و ساختار در آثار كالوينو بيش از بورخس بها داد. بورخس اما با مهارتي شگرف و بسيار هنرمندانه آنچه را من رهيافت هاي استعاري مي نامم، «نه تنها با استفاده از استعاره هاي پيچيده، تصويرهاي كليدي، صحنه آرايي، زاويه ديد و هنر داستان پردازي، بلكه با پرداختن به متن به عنوان پديده اي مشتق و مصنوع، در آثارش به كارگرفته است». او با كم گويي خارق العاده اي، به جاي آنكه مهارت خود را در پرداخت داستان هايش آشكارا باز نمايد، آن را در پس روايت هايش پنهان مي  كند. اما در مقابل، كالوينو، بي آنكه قصد خودنمايي داشته باشد، نوعي لذت و سرمستي وصف ناپذيري را در «فرماليسم رمانتيك»اش به كار مي گيرد. بسياري، پيدايي چنين گرايش هايي را در كالوينو، حاصل ارتباط تنگاتنگ او با ريموند كوئنو و گروهش (Oulipo) مي دانند.

كالوينو در جلسه بازخواني آثارش (جان هاپكينز، ۱۹۷۶) به استعاره پنهان در «شهرهاي نامرئي» اش اشاره مي كند و مي گويد: «اكنون مي خواهم يك...»، لحظه اي درنگ مي  كند تا واژه دلخواهش را بيابد و سپس اينگونه ادامه مي دهد، «... يك آرياي ۱ كوچك از رمانم را بخوانم.» آنچه كالوينو را از ديگر نويسندگان بزرگ گروه كوئنو متمايز مي ساخت اين بود كه او دقيقاً مي دانست كجا و كي بايد دست از ساختارگرايي بشويد و داستانش را همچون نغمه اي آواز كند، به بيان ديگر، او قادر بود بنيان هاي داستانش را به خواندن وادارد.

و اكنون به عنوان واپسين شباهت هاي اين دو نويسنده مي توان به اين نكته اشاره كرد كه هم كالوينو و هم بورخس به گونه اي شگفت انگيز آنچه را من «جبر» و آتش» مي نامم، در داستان هايشان به هم مي آميزند (من اين دو واژه را از نخستين دانش نامه تلون، اثر يگانه و بي نقص بورخس وام گرفته ام، آنجا كه مي گويد: «با آن پادشاهمان و درياهايش، با آن كاني ها و پرندگان و ماهي هايش، با آن جبر و با آن آتش اش.»). بگذاريد جبر را براي انسجام ساختار و آتشي را براي قليان احساسات به كار ببريم (گرچه مي توان دو واژه «كريستال» و «اثير» را كه كالوينو در يكي از سخنراني هايش از آنها استفاده كرده است، به كار گرفت اما با توجه به آنچه در اين مقال مراد من است، استفاده از آنها چندان دقيق به نظر نمي رسد).

ساختاري بي نقص و استادانه به تنهايي مي تواند كانون توجه قرار گيرد اما فزوني جبر بر آتش، درست همانند آنچه در دو اثر كوئنو با نام  هاي «يكصد هزار ميليارد غزل» و «سبك آزمايي» اتفاق افتاده است، اثر را جاني تازه بخشد. در حالي كه فزوني آتش بر جبر، بي آنكه نياز به ذكر مثالي باشد، موجب پريشاني و آشفتگي احساسات خواننده مي شود. آنچه ما همواره از ادبيات طلب مي كنيم، احساساتي است كه در آثار هر دو نويسنده به قدر كفايت وجود دارد. به اعتقاد من، بي آنكه قصد رده بندي هنرمند را داشته  باشم، كالوينو، همانند همتايانش دونالد بارتلمي، ساموئل بكت، خورخه لوئيس بورخس، آنجلا كارتر، رابرت كوور، گابريل گارسيا ماركز، ولادمير ناباكوف و بسياري ديگر، به الگويي كه من از يك پست مدرنيست تمام و كمال در ذهن دارم، نزديك تر است. منظور من تنها آفرينش مناسب جبر و آتش نيست، بلكه مهارت همراه با جسارت، آشنايي كامل با آنچه امبرتو اكو «گفته شده ها» مي خواندش و نيز بازنمايي طنزآميز آنها، آميزش جذابيت روايت با صراحت و سادگي را نيز در خود دارد و در عين حال كه از ميراث روايي گذشتگان سود مي جويد، گوشه چشمي نيز به ساختارها و شيوه هاي روايي مدرن (كه در مورد كالوينو، ساختارگرايي از نوع پاريسي مطرح است) داشته باشد. به تمامي آنچه برشمرديم، در _ جهان _ بودگي و جهان شمولي را نيز بيفزاييد.

از مهمترين تفاوت هاي ميان اين دو نويسنده مي توان به هندسه روايت هاي بورخس اشاره كرد كه همگي اقليدسي اند. در مقابل، تركيب هاي پيچيده و گيج كننده كالوينو است كه همگي غيراقلديسي اند. به همين دليل است كه من نيز همچون او همواره بوكاچيو را به خاطر خلق شخصيت «دينيو» در رمان «دكامرون» اش تحسين كرده ام و اين همان گونه ديانوسي است كه خود را از بند قوانين با هم آيي مي رهد و عنصر خيال انگيز تعليق را به روايت مي افزايد.

تا آنجا كه من به ياد دارم، اين دو نويسنده بزرگ تنها يك بار، آن هم در رم و در سال هاي پاياني عمر بورخس يكديگر را ملاقات كردند. در اين ديدار، احترامي كه كالوينو براي بورخس قائل بود به يادماندني است. بسيار متاسفم كه در گفت وگوهايي كه با بورخس داشتم، نظر او را درباره كالوينو جويا نشدم. به هر حال، احترامي كه من براي هر دو آنها قائلم، غيرقابل انكار است. در اصول هندسي اقليدسي، خطوط موازي هرگز به يكديگر نمي رسند، اما در هندسه غيراقليدسي چنين رويدادي توجيه پذير است و خطوط موازي مي توانند يكديگر را ملاقات كنند، البته نه در برزخ (جايي كه دانته با هدايت ويرژيل، روح هومر را ملاقات كرد) و نه در رم يا بوينس آيرس، بلكه در بي نهايت، جايي كه تصور مي كنم هر دو آنها به تلاش ما براي رسم خطوط موازي ميانشان، لبخند مي زنند.

«برگرفته از سخنراني جان بارت در همايش ايتالو كالوينو، يو.سي. ديويس، ۱۹۹۷»

پي نوشت:

۱ _ آريا در اصطلاح موسيقي، نوعي تك خواني است كه به ويژه در اپرا به كار گرفته مي شود - مترجم

 


بيابانگرد

احمد غلامي: شيخي از بيابان  مي گذشت. پيرزني را بديد كه پياده و لنگان لنگان به هر سو برفتي تا راهي بجويد. شيخ دلش رحم آمد پيرزن را گفت: «راه كدام ديار را مي جويي.» پيرزن گفت: «تو به كدام ديار مي روي.» شيخ گفت: «پايين دست رود قصد من است.» پيرزن گفت: «آدمي را كه مقصدي است، آرامشي باشد.» شيخ گفت: «مگر تو را مقصدي در پيش نيست؟» پيرزن گفت: «كسي را كه مقصدي باشد پريشان نشود.» شيخ گفت: «از پريشاني رها شو و چندي ميهمان من و عيالم باش.» پيرزن گفت: «تحمل آدمي چون من بسي دشوار است.» شيخ گفت: «از چه روي.» پيرزن گفت: «شب ها خواب به چشمانم نيايد و روزها دل آشوبه قوتم ببرد. چنان كه لختي نتوانم يك جا بمانم.» شيخ گفت: «فرزندي داري؟» پيرزن گفت: «سه فرزند دارم. يكي به ديار دوري رفته است، ديگري ديار به ديار مي گردد و ديگري خود را در آسيابي محبوس كرده است.» شيخ گفت: «از چه رو بدين صفتند.» پيرزن گفت: «آن كه به ديار دور رفت از براي بي قراري بود كه نفسش ببرد. پس از اين ديار برفت، شايد در جايي ديگر آرام گيرد.

ديگري كه ديار به ديار بگردد در هر جا لختي بماند و آشفته حال شود و آن كه در آسيابي محبوس است، آرامش را در بند جويد.» شيخ گفت: «و حال تو چون است؟» پيرزن گفت: «من در بيابان گردم. گويي چيزي را از من ربوده اند كه در پي اش هستم.» شيخ در انديشه شد و گفت: «اين چگونه حكايتي است! » پيرزن گفت: «شيطان مرا لعن كرده است.» شيخ گفت: «شيطان نتواند آدمي را آسيمه سر كند. هر چه هست از فطرت خود اوست. » پيرزن گفت: «نيك دانم. اما خودِ من در درون من است. پس آن كه مرا از بيرون ندا دهد كيست كه اين چنين مرا آواره بيابان كرده است.» شيخ گفت: «سخن گفته ايم و نيمي از راه را پيموده ايم نيمي ديگر را نيز با من موافقت كن تا شب را نزد عيالم بگذرانيم.» پيرزن گفت: «نتوانم. مرا مقصدي نيست. به هر سو روان شوم كه ندايم دهد.» شيخ گفت: «مي دانم تو را مقصدي نيست. اما از پسرانت برايم بگو.» پيرزن گفت: «پسر مهترم دل به دختري بست كه هزاران خواستگار داشت. دختر او را نطلبيد و پسر بي قرار شد تا همتاي او يابد.» شيخ گفت: «آن دختر را همتايي نيست و كسي را با كسي همتا  نشود. هر آدم به يقين و من وجود بي همتا است پس بي قراري او راه به جايي نبرد. » پيرزن گفت: «پسر ديگرم كه از اين ديار به ديار ديگر گردد، در پي خاكي است كه او را زمين گير كند تا بماند و خيالي آسوده يابد.» شيخ گفت: «خاك زمين بي وفاست. آن كه پاي آدمي را بر زمين نگاهدارد. دل آدمي است كه دل به كسي ديگر مي بندد و پايش در بند شود. بي قراري او را نيز، به مقصودي نرساند. »

پيرزن گفت: «پسر كهترم كه خود را به زندان كرده طاقت بي قراري ندارد.» شيخ گفت: «بي قراري با آدمي زاده شود و با آدمي در خاك. آن كه بي قرار باشد و با اين بي قراري آرام روزگار گذراند راه به جايي برده بي قراري در بند نگنجد. پس اين پسرت نيز راه به جايي نبرد.» پيرزن در انديشه شد. شيخ گفت: «تو از چه رو اين دشواري خواهي؟ » پيرزن گريست و گفت: «بي قراري فرزندانم مرا بي قرار كرده است.» شيخ گفت: «آنان از بي قراري تو آگاهند؟ » پيرزن گفت: «آنان از خود آگاه نيستند، چگونه از زني فرتوت و بيابانگرد آگاه شوند.» شيخ سواد خانه هاي ديار را بديد. شعف خود پنهان داشت و گفت: « احوال شويت چگونه است؟ » پيرزن گفت: «شويم از دنيا برفت. تا او بود همزباني بود. تا همزباني بود، قراري بوده تا قراري بود، رامشي بود.» شيخ گفت: « از شويت بگو، آيا او نيز بي قرار بود.» پيرزن گفت: «او هماره به قرار بود.» به ديار شيخ رسيدند. شيخ گفت: «تا اينجا را هم كلام بوده ايم، امشب بي قراريت را به منزل ما به ارمغان بياور. » پيرزن گفت: «مرا مقصدي نبود و تو مرا با كلامت افسون كردي و به مقصد رساندي. كاش در آنجا به مقصود نيز برسم.» زن شيخ به استقبال شتافت. طعامي بياورد و نطعي رنگين برپا كرد.

پيرزن گرد و غبار سال ها بيابانگردي را بشست و درآينه خود را نگريست. او در خود جز چين و شكن بي شمار و دو مردمك بي فروغ چيز ديگري نديد. پيرزن طعام بخورد. بر بام بخفت و احوال ستارگان را نظاره كرد. او پس از ساليان به مقصدي رسيده بود و او را هيچ چيز ديگري جز موافقت و هم كلامي شيخ بدانجا رهنمون نشده بود. سحرگاهان كه شيخ براي نماز بخاست، پيرزن را مرده يافت. لختي بگريست و با زن گفت: «به مقصود نيز رسيد.» زن گفت: «مقصود چه بود.» شيخ گفت: «آرامشي ماندگار.»

 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک