زندگينامه صادق هدايت:
صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.
در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد
منبع:كتاب روي ديگر سكه هدايت
نوشته:پاكسيما مجوزي
.
مولفه هاي شرق شناسي درگفتمان سياسي عصرپهلوي اول -43
صادق هدايت واصحاب ربعه
جلال آل احمد معتقد است بوف كور ترجمه حالات نويسنده است، يك اتوبيوگرافي روحي است، برخي نيز برآنند كه بوف كور خود هدايت نيست و كساني كه بوف كور را اتوبيوگرافيكال مي دانند دچار اشتباه اند و كساني كه توهمات ماليخوليايي را وي بوف كور را مبناي فكري وي تلقي مي كنند به اشتباه مي روند و مفسرين و منتقدين هدايت بر اساس همين پيش فرض نادرست به برداشت هاي ناصحيح از او مبادرت ورزيده اند. از اين رو اين گروه كه هدايت را تا حد يك فرد روان پريش تنزل داده اند نتوانسته اند آرمان گرايي او را بفهمند. چنين ديدي كه از پي دفاع از آرمان هاي هدايت در سطح جامعه ما وجود دارد، معتقد است كه قضاوت نهائي و صواب در مورد نظام فكري و جهت گيري هاي اجتماعي او از خلال مجموعه آثارش ميسر است و تنها با الهام از منظومه فكري اوست كه ميتوان از موضعي بس بالاتر به تفسير او نشست. 160
هدايت و شريعت هدايت نيز مطابق الگوي غالب عصر خود درباره دين، خارج از گفتمان وقت فكر نمي كند او در تعريفي از دين در سال 1313 ه ش مي نويسد: «دين عبارتست از مجموع احكام جبري و تكليفاتي كه اطاعت آن بي چون وچرا برهمه واجب است و در مبادي آن ذره اي شك وشبهه نمي شود به خود راه داد و يك دسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده مردم عوام اسباب دست خودشان مي نمايند. »161
اولين تأليف او در باب دين تحت عنوان البعث الاسلاميه في البلاد الافرنجيه به صورت سه گزارش و در قالب طنز در 1309 ه ش به رشته تحرير درآمد. همچنين اونگاه خود را درباره دين در علويه خانم به سال 1312 هـ ش به تصوير كشيد. 261
از سوي ديگر او نيز اسلام را مترادف با عروبت مي داند و بنا به ملاحظات گفتماني حاكم در پي حذف عنصر بيگانه بر مي آيد.
تربيت هدايت در محيط فرنگ زمينه مناسبي براي آشنائي با آموزه هاي غربي است. ارزش هاي مدرن نه تنها درحوزه خصوصي، بلكه به گونه غير مستقيم بر شالوده ذهني او تأثير مي گذارد. بزرگ علوي يكي از اعضاي محفل هدايت در خاطراتش ضمن آنكه به مفتون شدن خود در مقابل فرنگي ها اشاره مي كند مي گويد: «احساس مي كردم اين مذهبي كه به ما تحميل شده ]و[ اين مذهب است كه ما را از هر گونه پيشرفتي باز مي دارد. ما به اين چيز ]فكر[ افتاده بوديم كه اين خدا مي خواهد و خدا همه كارها را درست مي كند و اين چيز داشت در من پايان مي گرفت. . . خب اينها (فرنگي ها) هم مذهب ندارند و اين همه كارها (پيشرفت ها) را مي كنند. 361
روشنفكران با الهام از آراي شرق شناسي و به خصوص تاريخ و فلسفه غرب معاصر به تحليل تاريخ و تمدن خود به خصوص وضعيت وخيم خويش پرداختند. اين احساس حقارت منجر به آن شد كه آنان خود را باتوسل به گذشته كه عمدتاً وهمي و خيالي بود اثبات نمايند. بزرگ علوي رويكرد باستان گرايانه اين دوره را به احساس حقارت ايراني در مواجهه باغرب مربوط مي داند: «البته اين نوع تفكر شما در آن دوران درمجموع جامعه روشنفكري ايراني وجود داشت. يكي از اين نمونه ها خود كاظم ايرانشهر است. تمام مدت به ايران باستان تكيه مي كند و در واقع تحقيري كه از جانب جامعه اروپايي احساس مي شد در تقابل با آن به نوعي گذشته گرايي كشيده مي شدند و تمجيد از ايران شكلي از آن بود. »461 او در مورد چنين رويكردي در صادق هدايت مي گويد:
«صادق هدايت من را وادار كرد تا حماسه ملي ايران نوشته نولدكه را از آلماني به فارسي ترجمه كنم. »561
هدايت نيز كه توسعه وترقي ايران را در چارچوبه تجربه غرب جستجو مي نمايد، با الهام از پروتستانتيسم عصر جديد غرب به مقايسه جهان اسلام و از جمله ايران با مسيحيت آن ديار مي پردازد. او نيز با شناختي كه از مظالم دستگاه پاپ و روح كليسائي در قرون وسطاي مسيحي دارد به شبيه سازي با تأسيسات اسلامي مبادرت مي ورزد661.
هدايت و شكل گيري اصحاب ربعه
در اوائل دهه دوم قرن حاضر جمعي مركب از سعيد نفيسي، عباس اقبال، محمدتقي بهار، نصراله فلسفي، رشيد ياسمي، بديع الزمان فروزانفر كه با حمايت دستگاه فرهنگي وقت به فعاليت ادبي مي پرداختند به اصحاب سبعه معروف شدند. رشيد ياسمي خود عضو دربار بود و چون مشي بقيه نيز دولتي و رسمي بود لذا اين جريان از سوي دربار شديداً حمايت مي شد. گروه ديگري با محوريت صادق هدايت به فعاليت فرهنگي و ادبي اشتغال داشت كه خود را رقيب جريان فوق مي دانست. يكي از اعضاي آن به نام فرزاد جهت دهن كجي به آن جريان نام اصحاب ربعه را براي گروه انتخاب كرد. اين جمعيت به دنبال آشنايي هدايت با بزرگ علوي، مجتبي مينوي و مسعود فرزاد و به دليل قرابت فكري آنها در عرصه هاي مختلف سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري شكل گرفت. بعدها عبدالحسين نوشين، حسن رضوي و مين باشيان نيز به اين جمع اضافه شدند.
مجتبي مينوي طرز فكر ربعه را اين گونه توصيف مي نمايد: «ما با تعصب جنگ مي كرديم و براي تحصيل آزادي كوشش مي كرديم و مركز دايره ما صادق هدايت بود». 761
مسعود فرزاد مي گويد: «در آن زمان من و مجتبي مينوي خيلي با هم دوست بوديم وگاهي به خانه سعيد نفيسي كه شوهر خواهرم بود، مي رفتيم. در يكي از اين آمد و رفت ها و يا در كافه - منظور كافه رزنوار861 واقع در لاله زار نو، پاتوق اين جمع - بود كه خيلي عادي و بي مقدمه باهدايت آشنا شدم. مينوي با بزرگ علوي آشنايي مختصري داشت و هدايت نيز بابزرگ علوي آشنا بود. . . ما چهار تا جوان بوديم با اندك اختلاف سن، هر چهار تا فرنگ ديده و تحصيلكرده وبه قول آن روزي ها زباندان بوديم و تا حدي بيگانه با جا و مكان خودمان و راغب به انديشه ها و افكار نو. . . و هر چهار تن در زمينه ادبيات دست و پا مي زديم. هدايت فرانسه مي دانست، من انگليسي مي دانستم، علوي آلماني و مينوي عربي. با اين كيفيت هر يك از افراد اين گروه مي توانست با اكثر رويدادهاي ادبي جهان آشنا شود. »
منبع:روزنامه كيهان 9مهر1384
به نقل از وبلاگ سياها http://siyaha.adabkade.com/
در حقیقت فلسفهء اصالت وجود سارتر و هم فکران او، بر خلاف شایعات موجود و تصورنادرستی که صادق هدایت چون بسیاران دیگر، بر آن باور داشت، فلسفهء ابداعی ِ فرانسویها نبود، به سخن دیگر، آنها آفریننده این جنبش فکری نبودند، بلکه این فلسفه اقتباسی بود از فلسفهء دانمارکی-آلمانی، که فرانسویها چون همیشه و مانند دیگر زمینهها، به شرح و تعمیق آن پرداخته[ دراینجابحث ِاصالت داشتن یا نداشتن این جنش مورد نظر نیست] از مبتکرین آن پیشی گرفتند که البته خود سارترو دوستان اواین نکته را پنهان نمیکردند که در این مورد، بیشتر وامدار آلمانیها هستند. (٣٠)
بنا بریاد گفتههای م. فرزانه، هدایت هیچگاه تأثیرپذیری و حتا تقلید ازآثارنویسندگان اروپایی ِ مورد علاقهء خودرا پنهان نمیکرد. او در پاسخ به م. فرزانه که از او در بارهء تقلید از آثار نویسندگان بزرگ میپرسد، میگوید:
« تقلید؟ همه تقلید میکنند. من هم تقلید میکنم. تقلید عیب نیست. دزدی و چاپیدن عیب است. داشتن شخصیت در این نیست که آدم خودش را اوریژینال جا بزند. اوریژینالیته به تنهایی حسن نیست ، شرط خلق کردن نیست. چه بسا آدم حرفی داشته باشد که باید تو یک قالب خاص گفته بشود و این قالب پیش از او ساخته شده باشد... اگر به هوای اینکه میخواهی مقلد نباشی، نه ببینی، نه بخوانی و نه بشنوی و نه چیزی یاد بگیری کارت خراب است؛ چرا که خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوریژینال نمیکند. باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زیرش زد[؟]. بلد نبودن تکنیک نوشتن مانع نوشتن میشود... همین سارتر یک مقاله انتقادی برای یک نویسنده ی شوروی[روسی] نوشته و بهش ایراد میگیرد که فقط پنج هزارتا کتاب خوانده است... باید خواند و خواند وخواند... ولی آن روزی که مینشینی بنویسی باید خودت باشی، دیده و شنیده و حس خودت باشد. آن وقت اصلا" به یادت نمیآید که داری چه تکنیکی را به کار میبری... فوت وفن ساختمان را بلدی، به کار میزنی، بیاینکه خواسته باشی دیگران را به حیرت بیندازی... من به نسبت مطلبی که دارم طرز کارم عوض میشود... اما به طور معمولی و عادی از پیش به خودم نمیگویم فلان تکنیک جویس و ویرجینیا وولف را انتخاب کنم یا فوت و فن کافکا و داستایفسکی را.آدم یا حرف دارد یا ندارد. وقتی حرف دارد باید بهترین شکلی را که با حرفش جور است انتخاب کند، نه اینکه اول فورم را انتخاب کند و فلان تکنیک را به کار ببرد... منظورم از بهترین فرم این است که برای در آوردن جان کلام از هیچ وسیلهای نباید گذشت. نه از لغت، نه سبک، نه جمله بندی، نه اصطلاح... همه شان باید بجا باشد تا ساختمان رویش بند شود...».
قصههای کهن ایرانی را اندکی ساد وار(٥٠) میداند.
هدایت به گواهی یاد گفتهها و بنا بر آثارش برای اندیشههای پر ابهام کافکا ارج بسیار قایل بود. اعتقاد او به پندار گرایی، انزواطلبی و ناسازگاری درونی کافکا، در واقع ریشه در درون پُر آشوب و بیگانه باخود ِ او دارد که هدایت را از شرایط تاریخی- اجتماعی به دُور میافکند و به درون نا خود آگاه ِ خود پرتاب میکند. برای پرتو افکنی بر تاریکیهای نبوغ ِ اغواگر هدایت، یاد گفتههای م. فرزانه (با وجود خطری که ممکن است این نوع خاطره گوییهارا از قواعد عینی دور کرده، داوری ِ تفسیر پذیر را جانشین واقعیت کند) مشعلی است هرچند لرزان، که دل این تاریکی را میشکافد.
یکی از جالب ترین موضوعهای مطرح شده در کتاب آشنایی با صادق هدایت بحت در چگونگی نوشتن « پیام کافکا» است که هدایت به عنوان مقدمه بر ترجمهء گروه محکومین حسن قائمیان نوشته است.(٥١) صادق هدایت به م. فرزانه که از او انتقاد میکند که چرا در این مقدمه نظر شخصی خود را واضحتر شرح نداده و بیشتر عقاید فرنگیهارا ترجمه کرده است، هدایت عصبانی میگوید: «... من از همان جملهء اول نوشتهام که در این مقدمه بیشتر عقاید نویسندگان و منتقدین اروپایی را معرفی میکنم. تو این مطلب را ندیده گرفتهای و خوشحالی که رفتهای جملاتی را از روشفور Rochfort و مارت روبر M. Robert و ماکس برود M. Brod گیر آوردهای و به رخ من میکشی... کارت به جایی رسیده که با مداد حاشیه مینویسی تا مرا دست بیندازی... من لابد حرفهای این موجودات را قبول داشتهام که نقل میکنم و بر خلاف عقیده ء ناقص جنابعالی سر این مقدمه کار کردهام و پته ی ماکس برود را روی آب انداختهام که خواسته از کافکا فقط یک نویسندهء یهودی با ایمان بسازد... ». (٥٢)
می بینیم همانطور که فرزانه میگوید و خود هدایت هم به آن اذعان دارد « پیام کافکا» یک ترجمهء تحقیقی است تا نظر شخصی ِ هدایت. پس اگردر« پیام کافکا »، به گفتهء منتقدی « رنگ تند اگزیستانسیالیستی آن سخت به [توی] چشم میزند[ میخورد] » ، نباید شگفت زده شد که چرا «هدایت هیچ نامی از کاموو اسطوره سیزیف اوبه میان نیاورده است» و یا اگر « به کیش مانوی واندیشههای کهن هند و ایرانی» اشاره شده است، « از نگرش نویسندهء ایرانی مایه گرفته».
«نویسندهء ایرانی» با چه زبانی بگوید که « پیام کافکا » ترجمه واقنباسی ازآراء دیگران است که لابد حرفهای این موجودات را [«نویسندهء ایرانی»] هم قبول داشته است.
چنین است که دادههای شفاهی، جای برزگی را در فرهنگ ما اشغال میکند، چنانکه درپارهای موارد جایگزین اصل ِ فرهنگ کتبی و مستند میشود. بخش بزرگی از دانش ما نسبت به امور از طریق ِ « گفتهها و شنیدهها » تأمین میشود: « گفته شد، میگویند، شنیده شد، شنیدم و درشکل امروزی تر: فلان جا خواندم، فلانی چنین نوشته است و... ». این همه (که در واقع شکل محترمانهء شایعه است)، تا جایی که از گفتگوهای روزانه تجاوز نکند و جایگزین رکنی از ارکان قضاوتهای ما دربارهء موضوع مورد بحث نشود، آسیب چندانی ببار نمیآورد. اما وقتی ما به نقد و نظردر مورد امور (از هر نوع آن) میپردازیم این « شکل محترمانه »، نباید چون سروش غیبی به یاری ما بیاید و واقعیت موجود را از چشمهای ما بزداید.
م. فرزانه در دو کتاب مورد بررسی ما، مکرر از توجه هدایت به کافکا سخن میگوید. این نوشته ناگزیربه یکی دومورد از ضد و نقیض گوییهای یکی از منتقدین غربی اشارهای کوتاه دارد و اینکه چگونه نقد و نظر برخی منقدین غربی گوش وچشم همکاران شرقی خودرا فریفتهء تحقیقات بعضا" نه چندان دقیق خود میکند و مارت روبرکافکا شناس یکی ازآنهاست.
از جمله منابعي كه صادق هدايت از آن تأثير پذيرفته، دفتر خاطرات يك شاعر آلمانی به نام ریلکراست. اولین و آخرین کسی که این مطلب را بيان و افشا کرد، آل احمد بود. چند ماه بعد از مرگ هدایت، جلال آل احمد نقدی بر بوف کور نوشت که بهترین نقد نيز بوده و هست؛ در صورتیکه آل احمد مدعی نقد هم نبود. در آن نقد به این نكته اشاره کرد و عین جملات اشاره ای به دفتر خاطرات ریلکر، جملات خاصي است؛ چرا که در پاورقي، خواننده را به زبان فرانسوی ارجاع می دهد و شماره صفحهی عبارات مشابه در بوف کور و كتاب ریلکر را هم ذکر می کند. محمدعلي كاتوزيان ميگويد، شباهت بین عبارات مورد مقایسه ریلکر و بوف کور، حیرت انگیز است. شاید هم هدایت قطعات مورد نظر را رونویسی کرده و در متن اثر خود گنجانده است. از قضا آن جملات بوف کور که رونویسی جملاتی از دفتر خاطرات ریلکر است، مربوط به بخش دو رمان است و شباهت دوم، شباهت با داستان ماجرای دانشجوی آلمانی، اثر واشنگتن آئر است. این شباهت در سال 1373 افشا شد؛ یعنی 68 سال بعد از انتشار بوف کور و اگر این افشاگری در همان سالهای اول صورت ميگرفت، چه بسا خیلی از این نقدهایی که بر بوف کور شد، قدری بیانشان تغییر می کرد. شخصي به نام عنایت الله دستغیبی، با اسم مستعار سعید، در روزنامه اطلاعات مورخ 3/10/73 عنوان مطلب خود را اینگونه نوشت: بوف کور را صادق هدایت نوشته یا ریلکر؛ یعنی تا اين حد شباهت بین این دو اثر دیده است. آقاي دستغيبي داستان واشنگتن آئر لینگ را ترجمه کرد و گفت حالا ميتوانيد شباهت اين دو داستان را ببينيد و این داستان را به طور كامل چاپ کرد. ماجرای دانشجوی آلمانی در سال 1824 میلادی نوشته شده وبوف کور در سال 1930 میلادی؛ یعنی 106 سال بعد. این داستان درمجموعه داستان های نویسندگان آمریکا چاپ و نوشته شده بود. داستان آئر وینگ در مجموعهاي منتخب از آثار نویسندگان و شعرااز ابتدای قرن 17 تا قرن 20 به چاپ رسیده است. واشنگتن آئر وینگ متولد 1783 میلادی و متوفی به سال 1859 میلادی است. او نویسنده و طنز پرداز قرن 19 آمریکا است. ماجرای دانشجوی آلمانی، در مورد یک دانشجوی آلمانی است که در زمان انقلاب فرانسه ساکن پاریس است و فردی است منزوی مثل خصوصیات راوی بوف کور نيز فردی خجالتی است، اما دارای طبیعتی گرم و آتشین که فقط در زمانی خاص، در قالب تخیلاتش به منحسه ظهور می رسد. به نقل از خود آقای عنایت الله دستغیبی: گر چه بیش از حد خجالتی و ناآگاه از راه و روش های دنیوی برای نزدیکی به جنس لطیف بود، اما زیبایی جنس مونث را به شدت تحسین می کرد و در تنهایی خودش غرق در تصویر کردن اندام و صورت هایی که دیده بود می شد، مثل بوف کور و در این تخیلات، تصویرهایی از نرمی و لطافت، حتي بیرون از عالم واقعیت می نمود. در حالی که افکارش در چنین مراحل هیجان زده و ماوراء طبیعی سیر می نمود، یک رویا، اثر غیر عادی برایش داشت ( این رویا همان زن اثیری بوف کور است ) که صورت زنی با زیبایی فوق بشری داشت؛ چنان اثری که کراراً تکرار می شد و افکارش را به هنگام بیداری روز و خواب شب احاطه می کرد. به طور خلاصه با تمام وجود عاشق سایه روشن این رویا شد و آنقدر این رویا تداوم یافت که تبدیل به یکی از افکار ثابتی شدکه بر مغز افراد مالیخوییایی چنگ می اندازد و گاهی به اشتباه به دیوانگی تعبیر می شود. شبی که او به طرف خانه اش می رود، عین همان شبی است که راوی بوف کور که بعد از دوماه و چهارروز که به دنبال آن زن اثیری گشت، به خانه برمی گردد. او دیرهنگام شبی طوفانی، ضمن عبور از چند خیابان قدیمی مارن، در حال بازگشت به خانهاش بود. صدای سهمگین غرش رعد در ساختمان های بلند خیابان های باریک می پیچید و درحالیکه وولفاین از وسط خیابان می گذشت، از دیدن يك گیوتین در نزدیکی خود، با وحشت خودش را به کنار ميكشد؛ چون آن زمان اوج حکومت ترور بود که در بوف کور هم یک چینین وحشتی وجود دارد و این دستگاه وحشتناک مرگ آفرین، همیشه آماده به کار بود و همواره در کنار چهار چوبش، خون افراد شجاع و شرافتمند جریان داشت. با وحشت در حال گذشتن از کنار گيوتين است که متوجه شبهی ميشود که بر پایهي پله هایی که به چهارچوب گيوتين منتهی می شود، چمباتمه زده است. چند مرتبه روشنایی شدید برف، هیکل اورا واضح تر نشان ميدهد که هیکل زنی بود که لباس سیاهي برتن داشت؛ مثل دختر بوف کور. یعنی حتی در جزئیات هم شباهت دارند و در حالیکه به جلو خم شده، صورتش را در دامانش پنهان کرده، زلفهایش تا زمین آویزان شده و باران مثل جویی از لابه لای آن به زمین می ریزد. در بوف كور، آن زن در پله ورودی خانه نشسته بود، ولي این در اينجا اين زن روي پله گیوتین يا كنار چارچوب آن نشسته است. مرد دانشجو توقف ميكند؛ زن از نظر ظاهري، بالاتر و زيباتر از مردم عادی می نمود و هنگامی که چراغ روشن شد او توانست بهتر به او خیره شود، بیش از همه سرمست زیبایی او شد. دورتادور صورت مهتابی رنگش را که لطافت خیره کننده ای داشت، دسته دسته موهای سیاه که به رنگ پر کلاغ بود احاطه کرده بود و چشمانش درشت و شفاف بود؛ تا جایی که تقریباً به وحشی گری شباهت داشت و لباس مشکی كه بر تن داشت، نشان می داد كه دارای تقارن کامل بود. خلاصه آن دانشجو، زن را به خانه اش می برد و با او در می آمیزد. صبح روز بعد، دانشجو عروسش را بیدار کرد و رفت به دنبال آپارتمان وسیع تری که در شأن عروسش باشد. اما وقتی برگشت، دید سر آن زن آویزان است؛ نزدیک رفت ودستش را گرفت، دید نبضش هم نمی زند و سرد است و در یک کلام او یک جسد است. در آخر هم می خوانیم که آن دانشجو در یک بیمارستانی در پاریس است. زیبایی اثیری یک زن خیالی که قهرمان داستان اورا دیده و عاشقش شده باعث ميشود كه او را با خود به داخل خانه ببرد و تا مرد به خودش ميآيد، زن تبديل به جسد شده است. بالاخره مرد دانشجو به پليس خبر می دهد و بعد از آمدن پليس معلوم می شود که یک نخ دور گردن زن بوده و در واقع او قبل از آن مدن به خانه مرد دانشجو، اعدام شده بود. اما هدایت برمیگردد به گذشته راوی که در این داستان، بازگشت به گذشته و رفتن به قرن های قبل وجود نداشت.
و اين متن هم ا ز سايت ديباچه http://www.dibache.com درباره هدايت خيام و کافکا
اين کلام معروف ويساريون بلينسکي، که هيچکس نميتواند هيچ شاعري را بفهمد مگر آن که چندي در جهان او غرق شود، عواطف او را از آن خود سازد و با تجربهها و باورهاي او زندگي کند، به مقدار فراوان، دربارة هدايت نسبت به خيام صدق ميکند. هدايت شرح اين غوطه خوردن را دو بار، در مقدمة رباعيات ... و تقريبا ده سال بعد از آن در کتاب ترانههاي خيام، به تفصيل آورده است؛ و چنان که گفتيم اگر يک شاعر از ميان خيل شاعران گذشتة ما نظر هدايت را سخت گرفته باشد خيام است، و ظاهراً اين ارادت و شيفتگي هيچگاه در او کاستي نگرفته است. هدايت براي فهم بيشتر رباعيات خيام و انتشار گزيدهاي معتبر از آن همة آثار فلسفي و علمي و رسالههاي خيام را به زبان فارسي و عربي از نظر گذرانده و به صراحت، و فارغ از تعصبهاي رايج، اعلام کرده است که فقط شعر خيام را ميپسندد، قطع نظر از اين که فقط همين شعر، حرفة شاعري، در شهرت عالمگير حکيم فرزانه موثر بوده است.
از طرف ديگر، چنانکه ميدانيم، هدايت کمابيش همين رابطه را با نويسندة نامآور چک فرانتس کافکا نيز داشته است، و گرايش و ارادت خود را نسبت به او، به همان صراحت، نشان داده است؛ به طوري که شناخت همه جانبة انديشه و آثار هدايت، از جمله ديدگاه او نسبت به خيام، بدون توجه به اين رابطه وافي به مقصود نخواهد بود. از قضا در معرفي و به دست دادن چهرة ادبي کافکا در ايران، کمابيش هم چون خيام، فصل تقدم با هدايت است، و او جريان کاوش خود را در جهان شگفت انديشة کافکا در رسالة معروف پيام کافکا نقل کرده است؛ رسالهاي که در شرح مقام و موقعيت ادبي کافکا، پس از گذشت نيم قرن، اعتبار خود را تا حد زيادي، کماکان، حفظ کرده است. روشن کردن اين رابطه، به ويژه وجه شبه هدايت با خيام و کافکا، گريز مختصري را لازم ميآورد.
از نظر هدايت هم خيام و هم کافکا، به رغم تفاوت ماهوي انديشه و آثارشان، متفکران کميابي هستند که هر کدام براي نخستين بار سبک و فکر و مضامين تازهاي به ميان آوردهاند، و ــ بي آن که خود خواسته باشند ــ معني جديدي «براي زندگي» پيش کشيدهاند که پيش از آنها تقريباً وجود نداشته است. کافکا، مانند خيام، صاحب دنياي بزرگ و ممتازي است، و همين که خواننده از آستانة دنياي او ان قدر هم «بن بست» نبوده است. از لحاظ کافکا آدميزاد، علي الاطلاق، يکه و تنها و بيپناه است، و هيچچيز نميتواند بر سردي و تنهايي وتهي فضاي يخزدة دنياي او غلبه کند؛ انسان ذاتاً گرفتار بيگانگي ــ امور و وظايف محتوم و بيگانه کننده ــ است، و ميان او و عالم مينوي ورطة هولناکي وجود دارد. «همين که به دنيا آمديم در معرض داوري [و احکام شقاوت آميز آن] قرار ميگيريم و سرتاسر زندگي ما مانند يک رشتة کابوس است». هدايت در پيام کافکا مينويسد: «مقصود کافکا چيست؟ دنياي ديگر؟ نه، او فقط ميخواهد که در همين دنيا پذيرفته بشود. حقيقت تازهاي نميخواهد، آن چه دور و بر خود ميبيند آن حقيقت نيست.» اين بينش، کمابيش، در خيام هم هست. کافکا، هم چون خيام، بر آن است که زندگي جاودان در دسترس کسي نيست، و زندگي روزانه «بيان معنوي» است که در آن «لاشة کاروان روزهاي گذشته و آينده» روي هم تل انبار ميشود.
از نظر کافکا امور روزانه و «انجام وظيفه» و جوش و جلاي افراد انساني، معناي مضحک و پوچ و گاهي هراسآور به خود ميگيرند؛ زيرا هيچ کست نميتواند «پيوند و دل بستگي» پيدا کند؛ يا در واقع بر بيگانگي و بيخويشتني خود غلبه کند. «من اميدي به پيروزي ندارم، و از کشمکش بيزارم، آن را دوست ندارم، فقط تنها کاري است که از دستم بر ميآيد». هدايت بر آن است که کافکا، به رغم آن چه اغلب گفته مي شود، «بدبين» نيست و زندگي را تاريک تر از آن چه، واقعاً، هست نشان نمي دهد؛ از همين رو کافکا را مظهر آدم جنگجويي ميداند که پيوسته با «نيروي شر» و با «خودش» در پيکار است و «بر ضد قيافههاي نقابزدة دشمن ميجنگد». به نظر ميرسد که با آنچه ميتواند او را رهايي بخشد نيز در کشمکش است، چون همه چيز در نظرش « مشکوک» جلوه ميکند.
کافکا، مانند خيام، مخالف و معاند بسيار داشته است که به طرفش «دندان قروچه» ميرفتهاند و حتي پيشنهاد سوزاندن آثارش را ميدادهاند؛ زيرا به تعبير هدايت، او «دلخوشکنک» و «دستاويزي» براي مخاطبان آثارش نياورده بلکه پردة بسياري از فريبها را دريده و «راه رسيدن به بهشت دروغي زمين را بريده است». به عبارت ديگر کافکا « نفي زمانه» را، خشک و خالص، بيان ميکند، و همين نفي جسورانه و بيملاحظه است که عدهاي را ميترساند، و آنها را بر آن ميدارد که عليه او، مانند خيام، چوب تکفير بلند کنند. خداي کافکا، چنانکه از نوشتههايش بر ميآيد، «خشن» و «تهديدآميز» است، و به صورت «قانون» جلوه ميکند و کارش «تنبيه» و «شکنجه» است، و «بخشايش» نميشناسد؛ خداي او يهودة تورات هم نيست.
در نزد کافکا کشمکش ميان «خود» و دنيا احساس شديد «بزه کاري» پديد ميآورد؛ اگر کسي به اصول «قانون» تمکين نکند، يا نسبت به ارکان جامعه بياعتنا باشد و کنج انزوا اختيار کند، متمرد و ياغي محسوب ميشود، و جبراً «بزه کار» است. اين وضع، يعني کشمکش ميان «خود و دنيا»، در خيام با معيار «گناه» سنجيده و تبيين ميشود؛ هر چند او آن را رفع و رجوع ميکند، يا بهتر است بگوييم در صدد رفع و رجوع آن بر ميآيد. چنانکه گفتيم از لحاظ کافکا قانون محک و معيار اصلي رفتار انساني شمرده ميشود؛ انسان متعهد است، و در قيد وبند گرفتار است، و طبعاً طغيان او بي جزا و محکوميت نميماند. اما آدمهاي کافکا خودشان را بزه کار نميدانند، همانطور که خيام خودش را گناه کار نميداند. بزه کاري، و گناه کاري، مفاهيمي هستند که از بيرون بر عمل افراد انساني اطلاق يا تحميل ميشوند؛ ذاتي انسان نيستند، عرضياند. هدايت مينويسد: «کافکا اصلاً گناه نميشناسد و پيدرپي پرسشهاي دردناک ابدي بشر را مطرح ميکند: به کجا ميرويم؟ زير تأثير چه عواملي هستيم؟ قانون کدام است؟» اين پرسشها در رباعيات خيام، به صورتهاي مختلفي، منعکس است؛ اگر چه خيام اغلب آنها را با سرخوشي و لاقيدي پيش ميکشد. کافکا، مانند خيام، انسان را بازيچة دست قوايي قهار و مسلط بر طبيعت و سرنوشت انسان ميداند. انسان براي اين که از زير بار «گناهاني که پشتش را خم کرده شانه خالي کند» اغلب ناکام ميماند؛ اما کماکان به تلاش خود ادامه ميدهد. از همين رو است که در غالب آثار کافکا يک جور فعاليت مستمر و دردناک براي تلافي از «ناکاميهاي زندگي» ديده ميشود؛ هر چند سر انجام هر کوشش به طرز مسخرهآميزي محدود جلوه ميکند. کافکا شکست را با نااميدي، ولي بدون ضجه و مويه، پذيرا ميشود و هرگز در صدد انکار آن بر نميآيد، بلکه با تمام نيرو طالب آن است. اما در خيام تلافي از «ناکاميهاي زندگي»، و منشأ آن مرگ، با شاد خواري و لذتجويي همراه است، اگر چه ممکن است گناه آلود باشد. يأس خيامي سرخوشانه است، و تيرهانديشي و بدبيني او به روشنبيني و شوخطبعي آميخته است. آرزوها و شيرينيهاي زندگي را، به رغم آن که نوعي «فريبندگي» ميداند؛ مططلقاً رها نميکند. انسان خيامي ميل «هوي و هوس» و «خوشباشي» دارد؛ زيرا نميخواهد از هستي خود چشم بپوشد. اما کافکا، چنان که گفتيم، نااميدي را با آرامشي عبوس و وضوح هولآوري در ميآميزد، غالباً به استقبال آن ميرود، و حتي مرگ را پذيرا ميشود. او به هيچ وجه تفريح و خوشي و لذت را بر نميتابد؛ زيرا نميخواهد از «فريبهاي زندگي گم راه» شود و واقعيت يا حقيقت «نيستي» را ناديده بينگارد. کافکا «دلگرم» نيست و اميدي در هيچچيز نميبندد؛ رو در روي «نيستي» ميايستد و حتي ميکوشد احساس نيستي را به کرسي بنشاند. «اخلاق خوش» و عشق و زناشويي در فلسفة او جلوهاي ندارد. به هيچ قيمتي حاضر نيست چشمش را به روي سياهي و تباهي و مرگ ببندد. «آشکار است که هيچکس نه روي زمين، نه بالا، هيچکس به فکر من نيست». در واقع او به جز ستايش «پوچ» زير بار چيز ديگر نميرود، از اين رو مطلقاً «تراژيک» است؛ اما در عين حال نگاه دورانديش خود را از زندگي بر نميگيرد، و اين طور به نظر ميرسد که در اين کوشش خود نيز مخير و آزاد نيست.
دنياي غريب صادق هدايت در اكسفورد:
8 و 9 فروردين ماه سال 1382، كنفرانس بين المللى مطالعه زندگى و آثار صادق هدايت، نويسنده بزرگ ايرانى و بنيانگزار مدرنيسم در ادبيات داستانى ايران، در كالج سنت آنتونىِ دانشگاه آكسفورد برگزار شد.
اين كنفرانس به مناسبت صدمين سالگشت تولد صادق هدايت و با همكارى دانشكده شرق شناسى دانشگاه آكسفورد، بنياد ميراث ايران در لندن، فرهنگستان بريتانيا و انستيتو ميراث فرهنگى روشن برگزار شد.
در اين كنفرانس، انديشمندان، منتقدان و نويسندگانى از كشورهاى ايران، بريتانيا، آمريكا، فرانسه و كانادا شركت داشتند.
كنفرانس با خوش آمدگويى فرهاد حكيم زاده (از بنياد ميراث ايران) و الهه ميرجلالى (از انستيتو ميراث فرهنگى روشن) آغاز شد. گشايش سخنرانى ها با خوانش سخنرانىِ دكتر محمدعلى همايون كاتوزيان (از دانشكده شرق شناسى دانشگاه آكسفورد) آغاز شد.
عنوان سخنرانى دكتر همايون كاتوزيان «دنياى غريب صادق هدايت» بود. دكتر كاتوزيان، از برگزار كنندگان سمينار، به سخنرانى موجز و فشرده اى پيرامون مرور زندگى و آثار هدايت پرداخت. ايشان، كار و زندگى هدايت را در عرصه هاى ادبيات، فرهنگ، جامعه و عبور از كوره راه هاى پيش روى هدايت، نمونهوار و مثال زدنى دانست. و اين كه هدايت به عنوان بنيانگزار
مدرنيسم در ادبيات داستانى ايران در زمانه خود تنها بود، گرچه پيش از او محمدعلى جمال زاده كوششى را آغاز كرده بود. هدايت نه تنها نويسنده ى برجسته اى بود بلكه محقق و منتقد خوبى بود. دكتر كاتوزيان، آثار داستانى هدايت را به زير عنوان هاى رئاليسم انتقادى، ناسيوناليستى، طنز و هجوآميز و روان ـ داستان ها قابل دسته بندى دانست و بوف كور را به عنوان نقطه عطف روان داستان هاى پيشين هدايت دانست. دكتر كاتوزيان به ديدگاه بى طرفانه راوى در داستان هاى رئاليستى ـ انتقادى هدايت اشاره كرد كه در زمان خود، ديدگاه تازه و مدرنى بود در ادبيات داستانى ايران. دكتر كاتوزيان به طنز و هجو هدايت كه بيانگر عصيان او در برابر نهادهاى مقاوم و قديمى بود و نيز به نقّادى ا و از سنت هاى شهرى بورژوازى خرده پا اشاره كرد و به احياى روحيه ى ناسيونال ـ رمانيست هاى زمانه ى هدايت در برخى آثار و نمايشنامه هاى ناسيوناليستى اش، به ويژه «مازيار».
ايشان افزودند، هدايت زندگى ناشادى را سپرى كرد كه به مرگ ناشادى انجاميد. شايد اين گريزناپذير بود. تاوان ادبياتى بود كه او براى ما بر جاى گذاشت، ميراثى براى انسانيت.
سپس طى دو نشست صبح و عصر در روزهاى 8 و 9 فروردين ساير شركت كنندگان، به ترتيب برنامه ى از پيش تدوين شده، به ارائه نظر و مقاله خود پرداختند:
دكتر جمشيد بهنام (رئيس پيشين دانشگاه فارابى، از پاريس):
درباره مدرنيسم در كارهاى هدايت صحبت كرد.
ماشاءالله آجودانى (از مركز مطالعات ايران، لندن):
درباره همزمانى آغاز مدرنيسم با ناسيوناليسم در ايران و نيز نفوذ ناسيوناليسم بر بخشى از نوشته هاى هدايت سخن گفت.
محمد توكلى طرقى (از دانشگاه ايلينويز، آمريكا) با بيان اين كه هدايت فردى سياسى نبود اما سياست بر پاره اى از آثار هدايت ردى از خود بر جاى گذاشته به بررسى اين تأثيرات پرداخت.
بعدازظهر ميز گردى با شركت حسين شهيدى (از كالج سنت آنتونى و موسسه شرق شناسى آكسفورد)، على اصغر حلبى (از دانشگاه آزاد اسلامى، تهران)، فيروزه خضرايى (از دانشگاه پرينستون، آمريكا)، جهانگير هدايت (برادرزاده صادق هدايت، تهران) و نيز همايون كاتوزيان (به جاى كريستف بالايى كه در كنفرانس غايب بود) برگزار شد.
دكتر حلبى طنز را به عنوان يكى از ژانرهايى كه در آثار هدايت به كار رفته، هم در كلام و ديالوگ و هم در نوشتار، مورد توجه قرار داد و تأثير آن را در موارد ياد شده مؤثرتر از توصيف معمولى دانست.
فيروزه خضرايى نيز طنز در داستان بلند «حاجى آقا» را بررسى كرد. او هدايت را استاد طنز دانست هم در كلام هم در شيوه هاى نمايشى اثر.
جهانگيز هدايت، مراسم و نمايشگاه هاى عكسى را كه به مناسبت صدمين سالگرد تولد هدايت در ايران برگزار شده بود، برشمرد و از مشكلات تأمين مكان براى اين مراسم سخن گفت. جهانگير هدايت از مراسمى كه به اين مناسبت در گالرى سامى برگزار شده بود ]اين مراسم را كانون نويسندگان ايران برگزار كرده بود[ و نيز مراسمى كه در خانه هنرمندان براى اعطاى جايزه داستان نويسى هدايت با همكارى خانواده هدايت و سايت سخن برگزار شده بود ياد كرد و در پايان نيز دو خاطره خانوادگى را بيان كرد: جهانگير هدايت گفت در خانه پدرى صادق هدايت سگى درشت هيكل و گربه اى را نگه دارى مى كردند. هر وقت صادق هدايت ميهمان داشت، او را كه در آن زمان پسر بچه اى بود صدا مى كرد و مى گفت: «جهان، سگ را به پا»
و خاطره دوم: گاهى از برادرزاده اش (جهانگير هدايت) مى خواست كه گربه را به اتاق او ببرد و تا مدتى صداى خنده و سرگرم شدن صادق هدايت از اتاقش به گوش مى رسيده است.
دكتر كاتوزيان در اين بخش، مقاله اى را درباره ى نقش زن در بوف كور و ساير داستان هاى هدايت به زبان انگليسى قرائت كرد (بيشتر سخنرانى هاى كنفرانس به زبان انگليسى انجام گرفت) از دكتر كاتوزيان، سه كتاب درباره ى هدايت در ايران چاپ و منتشر شده است كه تحليل جامع و
موجزى از زندگى و آثار هدايت در اين كتاب ها مستتر است و مقاله ياد شده، برگرفته از كتاب «صادق هدايت و مرگ نويسنده، تهران، نشر مركز، 1372، دكتر همايون كاتوزيان» بود.
روز دوم، 9 فروردين ماه
فرشته سارى (شاعر و نويسنده، از تهران): «بوف كور و فرديت»
فرشته سارى فرديت را در دو بخش بررسى كرده بود هم در ساختار و زيبايى شناسى اثر و هم در فرديت راوى و نقد ديدگاه هاى راوى بوف كور. در بخش اول با نام «نقاشى كه بوف كور را روايت مى كند يا نقشى كه جان مى گيرد و بوف كور نوشته مى شود» بوف كور را اثرى اصيل و منحصر به فرد است، اثر دست نقاش ـ راوى آن. بوف كور را حاصل زنده شدن تابلو يگانه آن دانست. همه ى عناصر تابلو يا «مجلس نقاشى» يك به يك از آن بيرون مى آيند و نقش هاى چندگانه خود را اجرا مى كنند و در همين حين ساختار و محتواى بوف كور خلق مى شود. فرشته سارى در بخش دوم با تأكيد بر مدرنيسم در ساختار بوف كور و شيوه ى بيان راوى آن، لايه هاى نهفته در ديدگاه راوى آن را مدرن ندانست (با در نظر داشتن زمان راوى بوف كور و نيز زمان انتشار آن) و پارادوكسى را به چالش خواند.
سپس نسرين رحيميه (استاد ادبيات تطبيقى دانشگاه آلبرتا، از كانادا) به صحبت پرداخت. موضوع مقاله نسرين رحيميه ترجمه هاى هدايت از كافكا بود. دكتر رحيميه گفت: كافكا يكى از نويسندگان اروپايى بود كه هدايت را به خود جلب كرده بود. جاذبه كافكا موجب آن شد كه هدايت داستان مسخ كافكا را ترجمه كند، هر چند اين ترجمه از روى متن فرانسوى انجام شد كه از اصل آلمانى آن برگردانده شده بود، اما هدايت به آثار نويسندگان آلمانى زبان هم بى عنايت نبود. رحيميه سپس به تجزيه و تحليل ترجمه ى پيام كافكا توسط هدايت پرداخت. او به تأثير فضاها و ايماژهاى كافكايى بر قوه تخيل نويسندگان ايرانى بر اثر ترجمه هاى هدايت نيز اشاره كرد.
شاداب وجدى (استاد ادبيات فارسى از دانشگاه لندن) به جنبه هاى پژوهندگى هدايت پرداخت. شاداب وجدى گفت: صادق هدايت براى بسيارى از خوانندگان ايرانى به عنوان مؤلف بوف كور و ساير آثار داستانى اش شناخته شده است اما صادق هدايت يك محقق برجسته و يك منتقد عالى ادبيات نيز بود. هدايت به مطالعه زبان هاى باستانى و زبان پهلوى پرداخت و متونى را از اصل پهلوى ترجمه كرد از جمله «گجسته اباليش» شاداب وجدى گفت هدايت درباره ى زبان
و فرهنگ عامه (فولكلور) بسيار دقيق كار كرده بود.
مايكل بيرد (از دانشگاه دا كوتاى شمالى، آمريكا):
موضوع مقاله مايكل بيرد «تأثير به مثابه وام، تأثير آثار غربى بر بوف كور» بود. مايكل بيرد به مشابهت جمله و عبارتى از ادگار آلن پو و ريلكه با متن بوف كور اشاره كرد و درباره مأخذ غربى بوف كور سخن گفت.
بهرام مقدادى (استاد ادبيات انگليسى دانشگاه تهران):
مقاله دكتر مقدادى درباره بررسى تطبيقى بوف كور و خشم و هياهوى ويليام فالكنر بود. دكتر مقدادى گفت گرچه هدايت در زمان نگارش بوف كور، يقيناً خشم و هياهو را نمى شناخت و بيشتر تحت تأثير سمبوليست ها و سورئاليست هاى فرانسوى بود، اما زمينه هاى اجتماعى، تاريخى دو اثر، فروپاشى معصوميت، گذار از جامعه كشاورزى به سوى جامعه صنعتى، قابليت بررسى تطبيقى را دارند.
مارتا سيميچ يوا (دانشگاه يورك، تورنتو):
بوف كور و آثار كلاسيك فارسى، منوچهرى و خيام و جنبه هاى سياهى در بوف كور موضوع مورد بحث مارتا سيميچ يوا بود. او گفت پس از ترجمه هاى اوليه از بوف كور به زبان هاى فرانسه و انگليسى، برخى منتقدان به نفوذ و تأثير آثار غربى بر بوف كور نظر داشته اند. نظر مارتا سيميچ
يوا اين بود كه مآخذ بوف كور را بايد در ادبيات كلاسيك فارسى جستجو كرد و در واقع هدايت در بوف كور بازآفرينى اى كرده از سنت هاى ادبيات كلاسيك كشور خودش.
سيروس شميسا (استاد ادبيات دانشگاه علامه طباطبايى، تهران):
بوف كور و آركى تايپ ها
دكتر شميسا به بررسى تعدادى از كهن الگوها در بوف كور پرداخت از جمله آنيما، آنيموس و سايه.
حورا ياورى (دانشگاه كلمبيا، آمريكا):
هدايت و ما عنوان سخنرانى دكتر حورا ياورى بود.
دكتر حورا ياورى گفت گرچه هدايت در بوف كور روايتى فردى ارائه مى دهد اما به دليل وسعت نگاهش، اين روايت به آينه اى بدل مى شود تا ما چهره تاريخى و آنى خود را در آن مشاهده كنيم.
پايان بخش كنفرانس سده، اجراى رسيتال پيانو و خوانش تكه هايى از آثار هدايت بود. در اين برنامه آريانا بركشلى (از نيويورك) موسيقيدان و پيانيست برجسته پيش از خوانش هر پاره از كتاب هاى هدايت قطعاتى را به زيبايى اجرا كرد در اين برنامه آريانا بركشلى از اوليويه مسيان، ژان سپاستين باخ و عليرضا مشايخى (سه قطعه ى داستان هاى كوتاه، نامه ها و در جستجوى زمان
گمشده) را اجرا كرد.
در اين رسيتال پيانو، همايون كاتوزيان بخش هايى از بوف كور و نيز بخشى از قضيه هاى طنز هدايت را خواند. اين خوانِش با زخمه ى نخستين جمله ى بوف كور آغاز شد: «در زندگى زخم هايى هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مى خورد و تراشد.» رؤيا جهان بين و
حسين شهيدى نيز بخش هايى از طلب آمرزش حاجى آقا و داش آگل هدايت را خواندند.
منبع:مجله بخارا –دنياي غريب صادق هدايت در اكسفورد
نوشته:فرشته ساري
سه شنبه هفدهم مهر 1386
زندگینامه صادق هدایت
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک

