خواهر غمگین من
پيشكش به شرافت دقمرگ شده ِ داستان ما ؛ احمد محمود
شاهرخ تندرو صالح
پرايد جگري رنگ كه بوق زده بود دويده بودم . مي بايست فصل دوم و سوم پروژه ام را مي بردم به استاد راهنمام نشان مي دادم و دير شده بود. اگر مرا معلق مي كرد فاتحه ام خوانده بود . خوابگاه ما را تخليه كرده بودند. چند متر آن طرف تر ايستاد. اخم كرد وقتي مرا ديد. گفت : مسافر كش نيستم آقا ! پنجاه و سه چهار سال را شيرين داشت. جيپسي كينگ گوش مي داد. صداي ضبط صوت ماشينش بلند بود. يك توله سگ كوچولو نشسته بود بغل دستش. بهت زده مرا نگاه مي كرد توله سگ . وقتي گفت مسافر كش نيستم بر گشتم .دختري جوان ايستاده بود . هيجده تا بيست ساله مي زد . پاچه شلوارش دو وجب بالاي قوزك پاش بود . سفيدي ماهيچه ء پشت پاهاش خط سرمه اي شلوار را شكسته بود . صندل پاش بود . از اين صندل هايي كه توي حراجي هاي پايتخت مي خرند . خارجي بود صندل . ناخن هاش را لاك زده بود . لاك ناخنش جگري بود . پنج شش متري آن ور تر الگانسي نقره اي ايستاده بود . زني ميان سال از آن پياده شد و به طرف دختر آمد .
- چرا نرفتي ؟
- مرتيكه جاي بابام بود !
- خب … بابات كه نبود !
- توقع داري با بابام هم برم ؟!
زن ميان سال دور و برش را پاييد و گفت :
- اين جوري كه وقتتو تلف مي كني چيزي دستت رو نمي گيره !
زن ميان سال دمغ برگشت و رفت نشست توي الگانس نقره اي . پسر جواني كه راننده الگانس بود بيرون آمد و به دختر گفت :
- جسي ! فردا مي ريم شمال …
- من فردا كلاس دارم ، نميام …
- اين همه رفتي كلاس به كجا رسيدي ؟
- شما بريد !
- توي سر سگ چوب بزني ليسانس و دكترا مي ريزه جلو پات !
دختر رويش را برگرداند و راننده الگانس رفت و نشست توي ماشينش . زن ميانسال دوباره برگشت و به او چيزي گفت و غضبناك از من پرسيد :
- كاري داري وايسادي اينجا ؟!
- مگه مزاحم شمام ؟
- زبونت هم كه درازه !
بهش مي آمد كه پا انداز باشه . آن وقت ها دكه چند تا از اين پا اندازها را بلد بودم . خسرو نشاني داده بود . مي گفت يك بار گذارش افتاده آن جا . خودم هم يك بار رفته بودم . آن وقت ها لگوري ها را از توي خيابان ها جمع مي كردند . يكي از اين لگوري خانه ها سه تا كوچه بالاتر از خوابگاه ما بود . من و خسرو هم اتاقي بوديم . او دارو سازي مي خواند و من مكانيك . آن جا مال قيمت شكسته ها و عمر سوخته ها بود . بالاي سي كه مي رسند مثل كرباس پوسيده از هم وا مي شوند . مي ريزند به هم . پير مي شوند. هفت هشت نفري مي شدند . چهل سال را نداشتند اما مي زدند شصت شصت و پنج را داشته باشند . اسم يكي شان آهو بود . من شيفته او شده بودم . سي و هفت غزل هم برايش سروده بودم . همه اش در وصف چشم هاش . مي پرسيد ازم كه مگر چشام چي داره ؟! گفته بودم : يه دشت آهو . مي خنديد و چيزي نمي گفت . سه شنبه ها عصر مي رفتم سراغش . بيشتر وقتها چشمهاش اشكي بود . مي پرسيدم : چي شده؟ مي گفت : دلم مي خواد سر بذارم زمين بميرم ! برايش دلقك بازي در مي آوردم تا بخندد . از خودم قصه اي در مي آوردم و مي گفتم كه تو تنها نيستي و يكي از دختران قوم و خويش هام هم مثل روزگار مي گذراند و مي گفتم كه او هم روزگارش مثل شماست اما كسي كاري به كار او ندارد و همه خانواده باهاش كنار آمده اند و برادرانش هم دنبال اين نيستند كه سرش را گوش تا گوش بِبُرند و يا اگر كسي ، او را با غريبه اي توي كوچه و خيابان همراه ديد با سنگ و كلوخ نشانه اش كنند . كمي آرام مي شد . برايم قهوه مي ريخت و مي آورد . اوايلش دلم نمي كشيد توي آن ليوان ها آب يا چاي بخورم .اما به عشق او مي خوردم . مي دانستم چيزي كم دارم اما وقتي مي رفتم پيش او ، مسرور و آرام مي شدم . مي گفت روزي بيست تا خريدار داشته اوايل . مي گفت تازه كار كه بوده راهي سي چوب مي گرفته كه مي شده شيشصد تومن . شيشصد هزار تومن . سهم خاله ها را مي داده و صد ش مي مانده كه هفتاد ش را رد مي كرده براي مادرش و با بقيه اش روزگار مي گذرانده . گفته بودم : مي شه جايگزين نفتش كرد ! خنديده بود . گفته بود : نفت سياه يا سفيد يا سوپر ؟! گفته بود بگير ببندها كه شروع شد خريدارها تلكه اش مي كردند . مي گفت شخصي پوش هاي عيلان ويلان توي كوچه و خيابان هم قوز بالا قوز ند . مي گفت يك ارزن مهرباني توي چشمهاي آدم ها نيس . مي گفت عشق و مِشق و اينجور حرفها مال قصه هاست . مدتي بود كه ديگر خريداري نداشت . مي نشست سينه كش آفتاب مهمانخانه آپارتمانشان . دو خوابه بود آپارتمان . اجاره اي بود . يكي از اتاق ها ، اتاق كار آهو ها بود و اتاق ديگر ، مال حساب و كتاب بود . آن هايي كه كارشان كساد تر بود توي هال مي نشستند و با دسته هاي پاره پوره ورق ، فال مي گرفتند و حكم مي زدند . حالا هر راه را پنج تومن مي گرفت . هوا گرم بود . عرق از هفت چاك آدم شُره مي كرد پايين . برق رفته بود . آن جا اول با شيره اي كه خاله آفت عمل مي آورد از مشتري پذيرايي مي كردند . پُك اول را كه زده بودم آورده بودم بالا . كله ام منگ شده بود . چهره ها را درست حسابي نمي ديدم . هر از چند دقيقه اي دستي به طرفم دراز مي شد . دست هاي مادرم را مي ديدم يا خواهرانم را ، با مهرباني هاي خاص خودشان . دست ها چروك و چركمرده بودند . حتا يك بار هم گفته بودم : مامان ! من ديگه ميل ندارم ، اما دست تا دهنم آمده بود و پشمك يزدي را گذاشته بود توي دهنم . پشمك تلخ بود ، مثل زهر مار دويده بود روي زبانم . گنبدي اندازه گنبد پير پالان دوز آمده بود و نشسته بود روي كله ام . سنگين شده بودم . حس و حال هيچ كاري را نداشتم . پشيمان شده بودم از آمدنم . آن روزها هيچ كاري را نمي توانستم تا آخر دنبال كنم . حسش را نداشتم . تا پايان درس هام تنها چهار پنج واحد باقي مانده بود كه سه واحدش پروژه ء جاي پايان نامه ام بود . به استاد راهنمايم گفته بودم كه مي خواهم چگالي اندوه را محاسبه كنم ، اولش بِر و بِر نگاهم كرده بود و بعدش زده بود زير خنده . قهقهه زده بود : چگالي چي ؟! اندوه ! مي خنديد . چهار كام دست جوش خاله آفت مرا برده بود و يله ام كرده بود توي برهوتي كه نمي دانستم كجاست . اول آهو آمد و طره هاي فر روي پيشاني ام را كنار زد و پرسيد : بريم ؟! عق زده بودم . من عاشقش بودم اما ترس از مرگ سنگين تر از هرچيزي بود . يك كرختي هولناكي سر تا پايم را گرفته بود . ترس از مرگ مرا به او رسانده بود . هر دانشجو موظف بود شش ماه را در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل بگذراند. راديو و تلويزيون دم به ساعت ازحق و باطل مي گفت . من نمي دانستم از چه چيز حق بايد دفاع كنم ؟ چون حق ، علي الظاهر نيازي به جانبداري هيچ كس ندارد . چون مطلوب همه است پس نيازي ندارد كسي خودش را به اسم جانبداري از حق چُس كند . گفته بودم : من هيچم آقا ! به آهو هم گفته بودم : حال كسي را دارم كه توي يك چاه ويل آويزان شده باشد . پرسيده بودم : صداي زوزه گرگ ها و خفاش ها را مي شنوي ؟! خنديده بود و پرسيده بود : مي خواي بگم سهيلا بياد ؟ گفته بودم : من فقط دلم مي خواد سر بذارم زمين و بميرم ! دوستش داشتم اما نمي دانستم چرا نمي شود اعتماد يك زندگي را با او تقسيم كرد ؟ اين دليل تراشي خسرو بود . مي گفت : اينجور آدم ها ، يعني اين جور زنها ، قابل اعتماد نيستند . پرسيده بودم : من يا تو چي ؟ بعد از سه چهار ساعت بحث كردن و شمردن دلايل تاق و جفتي كه اين ها را به اين روز مبتلا كرده گفته بودم : چيزي كريه تر از ظلم و جبر اين ها را به اين حال و روز در آورده ، وگرنه اين مملكت ، دست روي هر چيزش كه بگذاري پول و پله و سرمايه است منتها آدم نمي داند با اين همه سولاخ سنبه چكار كند ؟ توي گرما زن ها خودشان را باد مي زدند . پير زني كه فتانه خانوم صداش مي كردند ايستاده بود سر راهم . پرسيده بود : طالب جوجه اي ؟! بغض گلويم را فشرد . گفته بودم : من خودم جوجه م ! ده تا دو هزاري امام نشان را گذاشته بودم توي سيني چاي كه روي عسلي رنگ و رو رفته جلو شومينه گذاشته بودند . يكي از نرخ سوخته ها خوابيده بود . مجله زن روز نيمه باز روي سينه اش افتاده بود . كمي از ران هاش از زير ملافه اي كه انداخته بود روي خودش بيرون مانده بود . گوينده خوش نمك ِ راديو اخبار مي گفت . از پيروزي هاي تاق و جفتي مي گفت كه نصيب مان شده . از توبيخ گرانفروشان مي گفت . مي گفت قرار است نام گردنه بندان بي نام و نشان ِ مملكت را توي روزنامه ها افشا كنند . از انرژي هسته اي و افق هاي روشن پيش روي مي گفت . بعدش اطلاعيه بازرگانان ميهن پرست را خواند كه از عموم مردم آماده جان فشاني در راه توسعه و ترقي مي خواست كه هر گونه كم فروشي يا گران فروشي را به اطلاع دبيرخانه بازرگانان ميهن پرست برسانند .بعدش هم تصنيف اي تير غمت بر دل عشاق نشانه را پخش كرد . خواننده صدايش مثل جيغ خروس بود . پير زن گفت : جوجه شونزده ساله دارم ماماني ، طالب هستي ؟ ! سي چوق آب مي خوره ، يه راه مي ري ؟! مادرم شانزده سالگي مرا زاييده بود. خواهرم شانزده سالگي شوهر كرده بود . گفته بود دو تا كام از شيره ء دس جوش خودم كه بگيري ، تا صب ، فرشته هاي آسمون ، اين بغل اون بغلت مي كنن جوجه خروس ! گفته بودم : آهو خانوم ! من مي خوام برم . پير زن خنديده بود . وقتي خنديد دندان هاي نداشته اش بيشتر از آن سه چهار تايي بود كه زرد و سياه و دود زده ، روي ديواره ء گوشت مُرده ء فكش لق مي خوردند . توي پاگرد سوم سه نفر جوان هيجده بيست ساله ايستاده بودند . سرهاشان توي هم بود . سيگاري دست به دست مي گرداندند . بوي پشكل بُز پيچيده بود توي راه پله ها .
الگانس نقره اي گازش را گرفت و رفت. دختر اين پا آن پا كرد و دو سه قدمي به طرفم آمد و پرسيد :
- شما يه هزاري خُرد داريد آقا ؟
- دو تا پونصدي خوبه ؟
- ديويستي ندارين ؟
- نيگا مي كنم .
گفته بود : اسمم آهوه . تهروني نيستم . اينجا دانشجو هستم . روانشناسي مي خوونم . دانشگاه آزاد . كار هم مي كنم . پدرم شيميايي جنگ بود . زجر مي كشيد . اين اواخر تاس شده بود . مي گفت بُنياد مُنياد كيلويي چند ؟! مي گفت مرگ راحتش كرد . مي گفت مادرم پرستاره … كلمه هايش را نمي شنيدم ديگر . سرم سنگين شده بود . صندل پاش بود . رديف انگشت هاي پاي چپش را لاك قرمز جگري زده بود و پاي راستش را نقره اي . مي گفت : بهم مي گن بهار ! پرسيده بودم : شيراز آهوش كجا بود بهار خانوم ؟! خنديد . ولي خنده ش خنده نبود ؛ سايه اي سنگين از غم روي صورتش افتاده بود . دو تا خطِ چروك دويده بود روي پيشاني ش . هزاري ش مُچاله بود . زني كه از الگانس نقره اي پياده شده بود چپانده بود توي دستش . بيس تا پانصدي امام نشان گرفتم جلوش . نشمردش . خنديد . نگاهم به چشم هاش بود كه دو تا ستاره درشت اشك ، اون ته تهش مي درخشيدند . وقتي خنديد چيزي توي دلم هُري ريخت پايين . مي دانستم چيزي توي زندگي ام كم و ُ كسر دارم . مي دانستم مهندس شده ام يعني دارم مهندس مي شوم ، اما يك جاي كارم ميان زمين و آسمان ول معطل مانده به امان خدا .خسرو مي گفت رفيق بشي باهاشون مفتي هم ميان . توي راهرو دانيل مرا ديد وبا تعجب گفت : استاد مي گه چشاي زنا و دخترها رو واسه ء پايان نامه ت انتخاب كردي ، راست راستي ؟! …
زیر پوست انزوا
تاملي بر چيستي تشكل هاي ادبي دانشجويي ايران
شاهرخ تندرو صالح:تشكل هاى دانشجويى در ايران خاصه در حوزه هاى انديشه و فرهنگ كمتر در چشم اندازى جدى و نگاهى حرفه اى مورد توجه قرار گرفته است. اين كم توجهى يا بى توجهى اما نمى تواند صورت كلى تلقى هايى باشد كه نزد عموم شهروندان پيرامون دانشجو و تشكل هاى دانشجويى در ايران وجود دارد. چه اينكه نام دانشجو از آغاز تشكيل دانشگاه در ايران تا به امروز با نوعى اعتبار فرهنگى _ اجتماعى همراه بوده است. با اين وجود شايد يكى از عللى كه سبب در محا ق ماندن تشكل هاى دانشجويى و اعتبار انديشه هاى ادبى- فرهنگى آنها در مناسبات فرهنگى _ اجتماعى امروز ما ايرانيان شده است ، توقعات دامنه دارى باشد كه نقطه آغاز آنها در جامعه ما ، در فضاهايى ملتهب گذاشته شده است. شناخت اين توقعات يا به زبانى ديگر مطالبات عمومى از دانشجويان و جريانات انديشه اى دانشجويى چيست و كجا است؟ آغازگر اين مطالبات در كجاى تاريخ پرفراز و فرود ما ايستاده است و نخستين پرسشى كه از دانشجو و تشكل هاى دانشجويى شده معطوف به چه موضوعاتى بوده است؟
اگر بپذيريم كه قشر دانشجو بخشى از نخبگان جامعه هستند كه از طبقات مختلف اجتماع در مكان فرهنگى دانشگاه با يكديگر به تعامل نظرى پيرامون مسائل متنوع مى رسند و ميان طبقه اى را تشكيل مى دهند ، مى توان بر اين نكته نيز تامل داشت كه جامعه دانشجويى كشور نمايه اى از مطالبات عمومى و درون ساخت موضوعات اصلى جامعه را در خود دارند كه ادبيات به منزله يك فرصت براى آنها در شرايطى خاص، تريبون بيان آن مطالبات مى شود. ادبيات دانشجويى از اين منظر با ادبيات حرفه اى ها فاصله دارد. اين فاصله نه در درونمايه و ساختار كه در پرداخت تخصصى آثار است. با اين وجود ادبيات دانشجويى كه در قالب آثار شعرى، ادبيات داستانى، نمايشنامه نويسى، ادبيات سينمايى و ادبيات انتقادى قابل تفكيك است مى تواند به عنوان موضوعى نو ظهور مورد بحث نقد و نظر منتقدين باشد.
۱. چيستى ادبيات دانشجويى
ادبيات دانشجويى در ايران مقوله اى شناخته شده نيست اما اين ناشناسى يا ناآشنايى ما با آن دليلى بر نبود آن نيست.
در يك صورت كلى اگر بخواهيم ادبيات دانشجويى را گونه اى ادبى در كنار ساير گونه هاى ادبى بدانيم نامفهوم خواهد بود. همچنين اگر در مقام مقايسه آن با جنبش هاى دانشجويى غرب – مثلاً جنبش دانشجويى امريكا در سال 1964 و يا جنبش دانشجويي فرانسه در سال 1968 - برآييم (1) باز به نوعى گنگى و نامفهومى برخواهيم خورد. چه اينكه اين دو نمونه نيز داراى دو افق متفاوت انديشه اى- رفتارى هستند. با اين حال مى توان فرضياتى را براى ادبيات دانشجويى ايران متصور شد و به پژوهش پيرامون آنها پرداخت ؛ فرضياتى مبتنى بر درون ساخت ها و مضامين.
ريخت شناسى ادبيات دانشجويى ايران بدون شناخت رفتار درونى اين قشر از جامعه امكان پذير نيست.
دانشجو در جامعه ايران قشرى برگزيده و نخبه از طبقات مختلف جامعه است كه به فراخور گروه سنى اش در موقعيت خاص اجتماعى قرار مى گيرد. به عبارتى ديگر دانشجو در جامعه ما مى تواند عنوان ميان طبقه اى برشمرده شود كه از دل طبقات فرودست، متوسط و فرادست جامعه و طى درصدهايى تقريباً معلوم به ميان طبقه دانشجو منتقل مى شوند. علت انتقال يافتن اين قشر در گام نخست ادامه تحصيل و تكميل آموزش و پرورش دولتي و همگاني است. ويژگى هاى اين بخش از آموزش در كشور ما با در نظرداشتن محدوديت هاى رنگارنگ و متعددى كه براى اين گروه سنى (بين ۲۰ تا ۳۰ سال) وجود دارد نخست در رفتارهاى اجتماعى و حضور ساده و موثر جوانان خود را نشان مى دهد. از آنجا كه چنين تاثيرى در جامعه ما با پس زمينه هايى سياسى بي مختصات اتفاق مى افتد اين حضور ، آن گونه كه بايد پررنگ و موثر نيست و اگر هست ، در مسيرى خاص قرار دارد كه نمى تواند صورت عمومى به خود بگيرد و اعتماد عمومي را بر بيانگيزد . از ديگر سو همراه با شكل گيرى چنين تشكلى در قلمرو نهاد آموزشى دانشگاه، خود به خود مطالبات تفكيك شده و پنهان طبقات مختلف اجتماع با يك تجميع در رفتارهاى پرسش گرانه دانشجويان بروز يافته و مطرح مى شوند. پس مى توان رفتار انديشه اى دانشجويان در مقاطع مختلف اجتماعى و فرهنگى را نوعى رويكرد مسئله شناسانه قلمداد كرد؛ رويكردى كه در بطن خودنمايه اى از مسائل مختلف جامعه را دارد. بخشى از اين رفتار را مى توان در گرايش دانشجويان به ادبيات و قالب هاى ادبى نيز مرور كرد.
شعر، داستان، نمايشنامه نويسى، نقد ادبى و فيلمداستان همگي از قالب هايى هستند كه در دوره دانشجويى، بخشى از تجربه انديشه اى نسل جوان را به خود اختصاص مى دهد. نخستين چيزى كه در نگاه اول در آثار ادبى دانشجويى به چشم مى آيد تامل اين آثار بر آسيب هاى سياسى _ اجتماعى و تاثير آن آسيب ها بر كليت جامعه است؛ جامعه اى كه به تمامى هزينه هاى متفاوت عبور از پيچ و خم هاى گذر و سادگى و اصلاح و اميد به آينده را مى پردازد و باز ، چنته اش از تهى سرشار است.
شناخت چنين وضعيتى كه به طور معمول و حداقل در زمانى نزديك به چهار سال (متوسط دوره تحصيلى براى كارشناسى) اتفاق مى افتد، به مرور شرحى از وضعيت تامل دانشجو بر مسائل و وضعيت موجود را در برابر ما قرار مى دهد كه مى توان از مشاهده آن به كلياتى از آسيب هاى اجتماعى رسيد. در اين قلمرو است كه صورت كلى ادبيات دانشجويى خود را متاثر از جريانات موجود فرهنگى _ اجتماعى و تا حدود بسيار اندكى ادبى كشور مى بيند. حال شايد بشود چيستى ادبيات دانشجويى را با موضوعاتى كه اين ادبيات به آنها مى پردازد گره زد و نتيجه خود را از آن گرفت. اگر بتوان ادبيات دانشجويى ايران را روايتگر بخشى از واقعيت هاى درونى شده جامعه و تجربه هاى زيسته عمومى در ميل به آزادى، عدالت، استعمارستيزى و استثمار گريزى به حساب آورد ، مى توان ميل كلى اين ادبيات را در آرمان گرايى و واقعيت ستيزى ديد. با اين همه نگاه انتقادى به ادبيات دانشجويى بيشتر متمركز بر فاصله آن با ادبيات حرفه اى است. اين نگاه معمول نگاهى سلبى است كه متاسفانه سايه اقتدارطلبى حرفه اى ها را همراه خود دارد. درحالى كه مى توان استخوان بندى و اسكلت اصلى ادبيات معاصر ايران را از آن متاثر دانست. مرور تاريخ روشنفكرى ۱۵۰ ساله ايران به خوبى افت و خيزهاى تجربه گرايانه حرفه اى ها را نشان مى دهد ؛ افت و خيزهايى كه ارتباط چندانى با چيزى به نام “ادبيات ناب ” ندارد و به نوعى ، تجربه آزمون و خطاهاى مكرر و متوالى سردمداران جامعه در موج سواري متناوب شان است. ريشه دواندن نگاه هاى حزبى _ ايدئولوژيك در ادبيات و سرخوردگى هاى حاصل از آن بخشى از بدنه ادبيات معاصر ايران را اسير عبث پويى ها كرد. رفتار روش شناسانه جامعه دانشجويى رفتارى در جهت هرچه بيشتر معنادار ساختن مطالبات عمومى در آثار ادبى است.
۲- پرسش و ديگر هيچ
پرسش، خلاقانه انديشى و نوآورى عناصر لاينفك آثار ادبى دانشجويى است. اين آثار از سويى نشان دهنده درون ساخت زدگى فردى و طبقاتى دانشجويان و از سويى نمايه رفتار پرسش گرانه آنها است . چنين رويكردى در ادبيات ما هرچند در قالب آثار تجربه گرا و آماتور ديده مى شود اما عموماً مصرف كننده ايده هاى ترجمه اى و رنگارنگ و فرضيات وارداتى و تجربيات ساختارى ادبيات ديگران نيست ، بلكه خود توليدكننده نوعى انديشه- هرچند شتاب زده و آميخته با رفتارهاى متشنج سياسى - است. هسته اصلى اين انديشه دريافت هاى نخبه گرايانه از وضع موجود و نگرش انتقادى به آنها است. با اين همه اين ادبيات نوظهور جوان و منتقد بى جبهه و جهت، ويترين و تريبونى جز نشست هاى دانشجويى و كنگره هاى ادبى در فضاى دانشگاه ندارد.
در قالب انتشارات نيز تلاش هاى معمول دانشجويى در بولتن ها و گاهنامه هاى خودگردان دانشجويي سرگردان مى ماند. تيراژ بسيار محدود اين بولتن ها و گاهنامه ها به خودى خود در محدودماندن شعاع تاثير اين ادبيات موثر بوده است. شعر، داستان، نمايشنامه و نقد ادبى همراه با مباحث تئوريك مباحثى هستند كه گرايش عميق دانشجويى را به خود معطوف داشته اند.
افق تقابلى ادبيات و انديشه هاى دانشجويى در ايران را مى توان در ادوار زير باز شناخت:
۱- سال هاى ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰
۲- سال هاى ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲
۳- سال هاى ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲
۴- سال هاى ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷
۵- سال هاى ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹
۶- سال هاى ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲
۷- سال هاى ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۷
۸- سال هاى ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۶
۹- سال هاى ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۳
در حوزه شعر، شعر دانشجويى ايران ، توامان ، آميزه اى از شعارهاي كلي و شور سياسى و شتاب است. اما به رغم اين پيچيدگى و اغتشاش درون ساختى، به نوعى نيز تجربه كننده درگيرى تخيل شاعرانه با واقعيت هاى زندگي اجتماعي است؛ واقعيت هايى كه از سطوح زندگى طبقاتى آنها به هندسه ذهن و زبان انديشه دانشجويى مى رسد و در ناخودآگاه آن خوش نشين مي شود و به مرور سر باز مى كند و افقى اجمالى از واقعيت درآميخته با تخيل شاعرانه را نشان مى دهد. شب شعرهاى دانشجويى و افق مضامين شعرى دانشجويان از آغاز شكل گيرى نهاد دانشگاه به اين طرف مضامين اجتماعى را در خود داشته است.
افت وخيزهايى كه تاريخ معاصر ايران با آن ها روبه رو بوده به نوعى در نگاه دانشجويان و سهم منظور نشده مشاركت در امور عمومى كشور منعكس مى شود : شكست هاى پياپى سياسى- اجتماعى، سرخوردگى هاى آرمانى، جريان پرشتاب نفوذ بيگانگان و تقسيم انرژى منفي اميد ستيز اين جريان در بافت اختاپوس قدرت و در نهايت، «عشق» كه «من» «عاشق»ش تنها صورتى مصطلح دارد و از عنصر عاطفه و آميزشش با تخيل، ها آن گونه كه در شعرهاى تغزلى ايران مى بينيم، خبرى نيست. عناصر اصلى شعر در اين ادوار، عموماً زير سايه درنگ هاى سياسى شاعران دانشجو تنفس مى كند. مرور كارنامه شعر دانشجويى در نشريات كشور و همزيستى شان با جريانات سياسى- فرهنگى نشان مى دهد كه برخى از چهره هاى شاخص شعر معاصر ايران از دل همين جريان متولد شده و برآمده اند. سال هاى پس از انقلاب ۵۷ به اين طرف اما دانشگاه با صورت بندى ديگرى از جريانات ادبى روبه رو شد . چهره هايى از اين جريانات ، راوى شعرهايى شدند كه از توفان ها و لاله هاى شهريور تا ليچ انداختن زخم سكوت را در آينه شعر خود مرور مى كنند. شاعر اين جريان نيز همچنان صورت غالب انديشه اش رفتارهايى سياسى است و گمانه هايى سياسى- اجتماعى كه علاوه بر رنگ باختن ذهن شاعرانه در شعارزدگى، تخيل شاعرانه پيش از انقلاب را مرور مى كند: تكرار در تكرار در تكرار فرسودن! در حالى كه ريشه كلى ادبيات دانشجويى _ همان طور كه قبل از اين آمد _ مبتنى بر پرسشگرى و رفتارهاى خلاقانه است. اما چرا چنين وضعى بر روى ادبيات دانشجويى هموار مى شود.
در حوزه ادبيات داستانى نيز گرايش ويژه اى به كوتاه نويسى و بهره گيرى از عنصر روايى گفت وگو دارد. اين ويژگى نشان دهنده گرايش به ادبيات چندصدايى در ميان علاقه مندان به تجربه ادبى نويسى در بين دانشجويان است.
نمايشنامه نويسى و اجراهاى دانشجويى از آنها بيشترين برد را در بين علاقه مندان ادبيات دارد. اين قالب به نظر مى رسد قالب به ثمر رسيده اى در ميان ساير قالب ها باشد. چون به نظر مي آيد كه با عمل گرايي نسبتي بلا منازع دارد .
درخصوص نقد ادبى آثارى كه از جريان ادبيات دانشجويى توليد مى شود گرايشى بى وقفه به رفتار آكادميك دارد؛ رفتارى كه در نقد عمومى ما كمتر مى توان نشانه اى از آن يافت.
شيوه هاى ارائه آثار ادبيات دانشجويى به مخاطبان خود شيوه هايى ناكارآمد و محدوديت آفرين است. مجموع رسانه هايى كه در اين خصوص به كار گرفته مى شوند همه و همه در به بايگانى سپرده شدن دستاوردهاى فردى ادبيات دانشجويى در جشنواره ها و كنگره هاى شعر و داستان، عدم برخوردارى از فوايد نشست هاى نقد حضورى، علمى و آكادميك از مجموع عوامل در محاق ماندن تلاش هاى ادبيات دانشجويى ايران است. چند عامل به وجود آورنده اين نقيصه است:
الف - ميل رسانه ها به جريانات نخبه گرا و حرفه اى و پرهيز از تريبون دادن به تجربه گرايان
ب - عدم خودباورى در ميان دانشجويان در ارائه آثار خود
پ - عدم برخوردار بودن از آينگى نقد دانشجويى
۳-مشخصه هايى از ادبيات دانشجويى ايران
•ويترين كلى ادبيات دانشجويى ادبيات «اعتراض» و «پرسشگرى» در حوزه نقد عمومي اجتماعي است. اين حوزه را مى توان در حقيقت حوزه پرسش از بدنه «قدرت» و «قانون» دانست.
•ادبيات دانشجويى ( همچنانكه جنبش هاي دانشجويي ) در ايران جريانى شناخته شده نيست اما حركتى مداوم، ريشه دار و پرسابقه است. از دهه چهل به اين طرف، جامعه دانشجويى نگاه هاى واقع گرايان و آثار ايده آل نگر خود را از اين كانال عرضه كرده است.
•از مشخصه هاى اين ادبيات مى توان به گريز از پاستوريزاسيون و پاستوريزه شدن «ذهن» و «زبان» اين ادبيات اشاره داشت. منظور از ادبيات پاستوريزه ادبياتى است كه از اواخر دهه شصت در ايران شكل گرفته و ريشه دوانده و به نام گرايش به مدرن و پست مدرن به ويترين مصرف قالب شده است . ادبيات دانشجويى ادبيات سخنگو و پرسشگرا است. ادبياتى منتقد است و تلاشى است براى بيان مطالبات عمومى مردم. اين نكته را در شعر دانشجويى بيشتر مى توان ديد.
•ادبيات معاصر به علت برآمدنش در دوران پرآشوب قاجار و درگير شدن پيشگامان ادبيات مشروطه با جلوه هاى استبداد در ساختار قدرت و قانون در كشور و راه يافتن اعتراضات نويسندگان آن دوره به ادبيات خاص آن دوره، رنگ و بوى سياست گرفت. اين مسئله يعنى سياسى شدن ادبيات به خاطر پررنگى مسائل سياسى در كشور ما و در سايه قرار گرفتن ادبيات ناب است. سياسى بودن هيچ ارتباطى با فرهنگى بودن ندارد. چون به نظر مي رسد كه حرمت ادبيات بيش از آن است كه بخواهد در پرده رقصانى سياست و سياسيون ايفاى نقش كند. از اين منظر كه نگاه مى كنيم شائبه سياسى بودن ادبيات معاصر شدت مى گيرد، در حالى كه اينها شايد بخشى از اصالت حقه ادبيات باشد.
•ادبيات دانشجويى ادبيات سرخورده و رخوت زده نيست، به دنبال بستن دست و پاى خود و يا گريز از واقعيت هاى دگى نيست؛ ادبياتى تحليلگر است كه خب، ممكن است در توصيف و تحليل واقعيت ها در اغراق يا هر مسئله سوءتفاهم برانگيزى اندكى متوقف بماند اما همين كه از تخيل و توهم فاصله دارد و با نفس زندگى ، خاصه در وطن ما ، درگير است خودش اصل است.
شك نداشته باشيم كه آثار جهانگشا يا فلك فرسايى كه نمونه هاي هول آفرينش را از دل ادبيات جهان بر مي گيريم و براي خودمان رديف مي كنيم از دل ادبيات دانشجويى ما بيرون خواهد آمد اگر بتوان مختصات آن را در زندگي دانشجويي امروز ايران تعريف كرد . براى ديده شدن اين ادبيات، قائل شدن شخصيت حقيقى براى ادبيات دانشجويى ايران اصلي انكار نشدني است . نخست بايد اين ادبيات را ديد پس آن گاه در چيستي آن به نقد و نظر نشست .
۱. از ظهور جنبش هاي دانشجویی در دفاع از آزادی بیان در دانشگاه های آمریکا ( 1964 ) و جنبش دانشجویی فرانسه ( 1968) که افکار عمومی سراسر اروپا را به سرعت تحت تاثیر قرار داد ، تا جنبشهای پی در پی دانشجویی در کشورهای جهان سوم مانند ایران در دهه های ( 1340 _ 50 _ 70 ) بیش از پنج دهه می گذرد . جامعه شناسان سیاسی جنبش دانشجویی را در کنار حرکات و مباحث روشنفکری قرار می دهند . زیرا جنبش های دانشجویی اغلب تحت تاثیر جریانات روشنفکری قرار می گیرند و به گسترش دامنه اجتماعی آنها کمک می کنند . جمعیت دانشجویی هدف بسیج عقیدتی گروههای روشنفکری قرار می گیر د و می تواند اندیشه های روشنفکران را توزیع کند . « از نظر اقتصادی و اجتماعی ، دانشجویان در جوامع معاصر گروه های حاشیه نشینی هستند که در طی دوران دانشجویی جایگاهی در درون شیوه تولید و متن روابط اقتصادی جامعه ندارند و به عنوان نیروی کار بالقوه آینده ، از منابع مالی بخش عمومی و یا بخش خصوصی ارتزاق می کنند . دور افتادگی از خانواده ، احساس گسیختگی و آزادی در انتخاب راه زندگی ، زندگی دسته جمعی در خوابگاه ، زندگی جنسی نا مطلوب و تراکم انرژی _ حیاتی ، دور افتادگی از متن واقعی زندگی اجتماعی می باشد .
با توجه به این وضعیت ، جنبشهای دانشجویی اغلب خصلتی آرمان گرایانه پیدا می کنند . جنبشهای دانشجویی معمولا جزیی از جنس های ایدئولوژیک گسترده تر هستند . به طور کلی نوع زیست دانشجویی زمینه ای مساعد برای پیدایش جنبش های اجتماعی ضد سنتی ، عدالت خواهانه و آرمان گرایانه است . از لحاظ منشا اجتماعی با توجه به گسترش آموزش عمومی ، دانشجویان از طبقات مختلف بر می خیزند و از این رو به عنوان یک قشر شناور قابل بسیج به وسیله گرایش های ایدئولوژیک مختلف ظاهر می شوند .
براي مطالعه بيشتر اين موضوع : رك : مجله اينترنتي فصل نو . شنبه، ۱۵ مهر ۱۳۸۵ - سال دوم - شماره 47 .
در اینجا لازم است از نویسنده محترم این داستان جناب آقای شاهرخ تندرو صالح که جهت درج مطالبشان در این مجله ادبی کمال همکاری صمیمانه را با این جانب داشته اند تشکر ویژه ای داشته باشم. لازم به توضیح است که از این پس به صورت پراکنده مطالبی از ایشان در این وبلاگ و با اجازه شخص ایشان درج خواهد شد و در بخش موضوعات مطالب عنوانی با نام ایشان درج شده است که دسترسی آسان به مطالبی که از ایشان در وبلاگ قرار خواهد گرفت را میسر می سازد تا خوانندگان از پراکندگی مطالب آزرده خاطر نباشند. (در ضمن اکثر این مطالب از سایت مداد و سایت سابق و جمع آوری شده فعلی! روزنامه شرق برداشته شده است.) ضمنا در زیر این عنوان مصاحبه ای از ایشان خواهیم خواند
دزد
این پست پس از اصلاح به روز رسانی خواهد شد.
درباره ادبيات دانشجويى ايران
ويترين اعتراض و پرسشگرى
شاهرخ تندروصالح
تشكل هاى دانشجويى در ايران خاصه در حوزه هاى انديشه و فرهنگ كمتر در چشم اندازى جدى و نگاهى حرفه اى مورد توجه قرار گرفته است. اين كم توجهى يا بى توجهى اما نمى تواند صورت كلى تلقى هايى باشد كه نزد عموم شهروندان پيرامون دانشجو و تشكل هاى دانشجويى در ايران وجود دارد. چه اينكه نام دانشجو از آغاز تشكيل دانشگاه در ايران تا به امروز با نوعى اعتبار فرهنگى _ اجتماعى همراه بوده است. با اين وجود شايد يكى از عللى كه سبب در محا ق ماندن تشكل هاى دانشجويى و اعتبار انديشه هاى ادبى- فرهنگى آنها در مناسبات فرهنگى _ اجتماعى شده است توقعات دامنه دارى باشد كه نقطه آغاز آنها در جامعه ما در فضاهايى ملتهب گذاشته شده است. شناخت اين توقعات يا به زبانى ديگر مطالبات عمومى از دانشجويان و جريانات انديشه اى دانشجويى چيست و كجا است؟ آغازگر اين مطالبات در كجاى تاريخ پرفراز و فرود ما ايستاده است و نخستين پرسشى كه از دانشجو و تشكل هاى دانشجويى شده معطوف به چه موضوعاتى بوده است؟
اگر بپذيريم كه قشر دانشجو بخشى از نخبگان جامعه هستند كه از طبقات مختلف اجتماع در مكان فرهنگى دانشگاه با يكديگر به تعامل نظرى پيرامون مسائل متنوع مى رسند و ميان طبقه اى را تشكيل مى دهند مى توان بر اين نكته نيز تامل داشت كه جامعه دانشجويى كشور نمايه اى از مطالبات عمومى و درون ساخت موضوعات اصلى جامعه را در خود دارند كه ادبيات به منزله يك فرصت براى آنها در شرايطى خاص، تريبون بيان آن مطالبات مى شود. ادبيات دانشجويى از اين منظر با ادبيات حرفه اى ها فاصله دارد. اين فاصله نه در درونمايه و ساختار كه در پرداخت تخصصى آثار است. با اين وجود ادبيات دانشجويى كه در قالب آثار شعرى، ادبيات داستانى، نمايشنامه نويسى، ادبيات سينمايى و ادبيات انتقادى قابل تفكيك است مى تواند به عنوان موضوعى نو مورد بحث نقد و نظر منتقدين باشد.
• • •
۱- چيستى ادبيات دانشجويى
ادبيات دانشجويى در ايران مقوله اى شناخته شده نيست اما اين ناشناسى يا ناآشنايى ما با آن دليلى بر نبود آن نيست.
در يك صورت كلى اگر بخواهيم ادبيات دانشجويى را گونه اى ادبى در كنار ساير گونه هاى ادبى بدانيم نامفهوم خواهد بود. همچنين اگر در مقام مقايسه آن با جنبش هاى دانشجويى در غرب- مثلاً جنبش دانشجويى دهه ۶۰ فرانسه- برآييم باز به نوعى گنگى و نامفهومى برخواهيم خورد. چه اينكه اين دو نيز داراى دو افق متفاوت انديشه اى- رفتارى هستند. با اين حال مى توان فرضياتى را براى ادبيات دانشجويى ايران متصور شد و به پژوهش پيرامون آنها پرداخت فرضياتى مبتنى بر درون ساخت ها و مضامين.
ريخت شناسى ادبيات دانشجويى ايران بدون شناخت رفتار درونى اين قشر از جامعه امكان پذير نيست.
دانشجو در جامعه ايران قشرى برگزيده و نخبه از طبقات مختلف جامعه است كه به فراخور گروه سنى اش در موقعيت خاص اجتماعى قرار مى گيرد. به عبارتى ديگر دانشجو در جامعه ما مى تواند عنوان ميان طبقه اى برشمرده شود كه از دل طبقات فرودست، متوسط و فرادست جامعه و طى درصدهايى تقريباً معلوم به ميان طبقه دانشجو منتقل مى شوند. علت انتقال يافتن اين قشر در گام نخست ادامه تحصيل و تكميل آموزش و پرورش است. ويژگى هاى اين بخش از آموزش در كشور ما با در نظرداشتن محدوديت هاى رنگارنگ و متعددى كه براى اين گروه سنى (بين ۲۰ تا ۳۰ سال) وجود دارد نخست در رفتارهاى اجتماعى و حضور سازنده و موثر جوانان خود را نشان مى دهد. از آنجا كه چنين تاثيرى در جامعه ما با پس زمينه هايى سياسى اتفاق مى افتد اين حضور آن گونه كه بايد پررنگ و موثر نيست و اگر است در مسيرى خاص قرار دارد كه نمى تواند صورت عمومى به خود بگيرد. از ديگر سو همراه با شكل گيرى چنين تشكلى در قلمرو نهاد آموزشى دانشگاه، خود به خود مطالبات تفكيك شده و پنهان طبقات مختلف اجتماع با يك تجميع در رفتارهاى پرسش گرانه دانشجويان بروز يافته و مطرح مى شوند. پس مى توان رفتار انديشه اى دانشجويان در مقاطع مختلف اجتماعى و فرهنگى را نوعى رويكرد مسئله شناسانه قلمداد كرد؛ رويكردى كه در بطن خودنمايه اى از مسائل مختلف جامعه را دارد. بخشى از اين رفتار را مى توان در گرايش دانشجويان به ادبيات و قالب هاى ادبى نيز مرور كرد.
شعر، داستان، نمايشنامه نويسى، نقد ادبى و فيلمداستان همه و همه از قالب هايى هستند كه در اين دوره (دوره دانشجويى) بخشى از تجربه انديشه اى نسل جوان را به خود اختصاص مى دهد. نخستين چيزى كه در نگاه اول در آثار ادبى دانشجويى به چشم مى آيد تامل بر آسيب هاى سياسى _ اجتماعى و تاثير آن آسيب ها بر كليت جامعه است؛ جامعه اى كه به تمامى هزينه هاى متفاوت عبور از پيچ و خم هاى گذر و سازندگى و اصلاح و اميد به آينده را مى پردازد و باز چنته اش از تهى سرشار است.
شناخت چنين وضعيتى كه به طور معمول و حداقل در زمانى نزديك به چهار سال (متوسط دوره تحصيلى براى كارشناسى) اتفاق مى افتد، به مرور شرحى از وضعيت تامل دانشجو بر مسائل و وضعيت موجود را در برابر ما قرار مى دهد كه مى توان از مشاهده آن به كلياتى از آسيب هاى اجتماعى رسيد. در اين قلمرو است كه صورت كلى ادبيات دانشجويى خود را متاثر از جريانات موجود فرهنگى _ اجتماعى و تا حدود بسيار اندكى ادبى كشور مى بيند. حال شايد بشود چيستى ادبيات دانشجويى را با موضوعاتى كه اين ادبيات به آنها مى پردازد گره زد و نتيجه خود را از آن گرفت. اگر بتوان ادبيات دانشجويى را راوى بخشى از واقعيت هاى درونى شده جامعه و تجربه هاى زيسته عمومى در ميل به آزادى، عدالت، استعمارستيزى و استثمار گريزى دانست مى توان ميل كلى اين ادبيات را در آرمان گرايى و واقعيت ستيزى ديد. با اين همه نگاه انتقادى به ادبيات دانشجويى بيشتر متمركز بر فاصله آن با ادبيات حرفه اى است. اين نگاه معمول نگاهى سلبى است كه متاسفانه سايه اقتدارطلبى حرفه اى ها را همراه خود دارد. درحالى كه مى توان استخوان بندى و اسكلت اصلى ادبيات زنده معاصر ايران را از آن متاثر دانست. مرور تاريخ روشنفكرى ۱۵۰ ساله ايران به خوبى افت و خيزهاى تجربه گرايانه حرفه اى ها را نشان مى دهد افت و خيزهايى كه ارتباط چندانى با چيزى به نام ادبيات ناب ندارد و به نوعى تجربه آزمون و خطاهاى مكرر و متوالى است. ريشه دواندن نگاه هاى حزبى _ ايدئولوژيك در ادبيات و سرخوردگى هاى حاصل از آن بخشى از بدنه ادبيات معاصر ايران را اسير عبث پويى ها كرد. رفتار روش شناسانه جامعه دانشجويى رفتارى در جهت هرچه بيشتر معنادار ساختن مطالبات عمومى در آثار ادبى است.
۲- زندگى؛ پرسش و ديگر هيچ
پرسش، خلاقانه انديشى و نوآورى عناصر لاينفك آثار ادبى دانشجويى است. اين آثار از سويى نشان دهنده درون ساخت زندگى فردى و طبقاتى دانشجويان و از سويى نمايه رفتار پرسش گرانه آنها است چنين رويكردى در ادبيات ما هرچند در قالب آثار تجربه گرا و آماتور ديده مى شود اما عموماً مصرف كننده ايده هاى ترجمه اى و رنگارنگ و فرضيات وارداتى و تجربيات ساختارى ادبيات ديگران نيست بلكه خود توليدكننده نوعى انديشه- هرچند شتاب زده و آميخته با رفتارهاى متشنج سياسى انديشى- است. هسته اصلى اين انديشه دريافت هاى نخبه گرايانه از وضع موجود و نگرش انتقادى به آنها است. با اين همه اين ادبيات نوظهور جوان و منتقد بى جبهه و جهت، ويترين و تريبونى جز نشست هاى دانشجويى و كنگره هاى ادبى در فضاى دانشگاه ندارد. در قالب انتشارات نيز تلاش هاى معمول دانشجويى در بولتن ها و گاهنامه هاى خودگردان مى ماند. تيراژ بسيار محدود اين بولتن ها و گاهنامه ها به خودى خود در محدودماندن شعاع تاثير اين ادبيات موثر بوده است. شعر، داستان، نمايشنامه و نقد ادبى همراه با مباحث تئوريك مباحثى هستند كه گرايش عميق دانشجويى را به خود معطوف داشته اند.
افق تقابلى ادبيات و انديشه هاى دانشجويى در ايران را مى توان در ادوار زير باز شناخت:
۱- سال هاى ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰
۲- سال هاى ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲
۳- سال هاى ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲
۴- سال هاى ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷
۵- سال هاى ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹
۶- سال هاى ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲
۷- سال هاى ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۷
۸- سال هاى ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۶
۹- سال هاى ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۳
در حوزه شعر، شعر دانشجويى ايران توامان آميزه اى از شعار و شور سياسى و انديشه شتاب است. اما به رغم اين پيچيدگى و اغتشاش درون ساختى، به نوعى تجربه كننده درگيرى تخيل شاعرانه با واقعيت هاى زندگى است؛ واقعيت هايى كه از سطوح زندگى طبقاتى آنها به هندسه ذهن و زبان انديشه دانشجويى مى رسد و در ناخودآگاه آن رسوب مى كند و افقى اجمالى از واقعيت درآميخته با تخيل شاعرانه را نشان مى دهد. شب شعرهاى دانشجويى و افق مضامين شعرى دانشجويان از آغاز شكل گيرى نهاد دانشگاه به اين طرف مضامين اجتماعى را در خود داشته است.
افت وخيزهايى كه تاريخ معاصر ايران با آن روبه رو بوده به نوعى در نگاه دانشجويان و مشاركتشان در امور عمومى كشور منعكس مى شود: شكست هاى پياپى سياسى- اجتماعى، سرخوردگى هاى آرمانى، جريان پرشتاب نفوذ بيگانگان و تقسيم انرژى اميدستيز اين جريان در بافت اختاپوس قدرت و در نهايت، «عشق» كه «من» «عاشق»ش تنها صورتى مصطلح دارد و از عنصر عاطفه و آميزشش با تخيل، آن گونه كه در شعرهاى تغزلى ايران مى بينيم، خبرى نيست. عناصر اصلى شعر در اين ادوار، عموماً زير سايه درنگ هاى سياسى شاعران دانشجو تنفس مى كند. مرور كارنامه شعر دانشجويى در نشريات كشور و همزيستى شان با جريانات سياسى- فرهنگى نشان مى دهد كه برخى از چهره هاى شاخص شعر معاصر ايران از دل همين جريان متولد شده و برآمده اند. سال هاى پس از انقلاب ۵۷ به اين طرف اما دانشگاه با صورت بندى ديگرى از جريانات ادبى روبه رو شد. چهره هايى از اين جريانات راوى شعرهايى شدند كه از توفان ها و لاله هاى شهريور تا ليچ انداختن زخم سكوت را در آينه شعر خود مرور مى كنند. شاعر اين جريان نيز همچنان صورت غالب انديشه اش رفتارهايى سياسى است و گمانه هايى سياسى- اجتماعى كه علاوه بر رنگ باختن ذهن شاعرانه در شعارزدگى، تخيل شاعرانه پيش از انقلاب را مرور مى كند: تكرار در تكرار در تكرار فرسودن! در حالى كه ريشه كلى ادبيات دانشجويى همان طور كه قبل از اين آمد مبتنى بر پرسشگرى و رفتارهاى خلاقانه است. اما چرا چنين وضعى بر روى ادبيات دانشجويى هموار مى شود.
در حوزه ادبيات داستانى نيز گرايش ويژه اى به كوتاه نويسى و بهره گيرى از عنصر روايى گفت وگو دارد. اين ويژگى نشان دهنده گرايش به ادبيات چندصدايى در ميان علاقه مندان به تجربه ادبى نويسى در بين دانشجويان است.
نمايشنامه نويسى و اجراهاى دانشجويى از آنها بيشترين برد را در بين علاقه مندان ادبيات دارد. اين قالب به نظر مى رسد قالب به ثمر رسيده اى در ميان ساير قالب ها باشد.
درخصوص نقد ادبى آثارى كه از جريان ادبيات دانشجويى توليد مى شود گرايشى بى وقفه به رفتار آكادميك دارد؛ رفتارى كه در نقد عمومى ما كمتر مى توان نشانه اى از آن يافت.
شيوه هاى ارائه آثار ادبيات دانشجويى به مخاطبان خود شيوه هايى ناكارآمد و محدوديت آفرين است. مجموع رسانه هايى كه در اين خصوص به كار گرفته مى شوند همه و همه در به بايگانى سپرده شدن دستاوردهاى فردى ادبيات دانشجويى در جشنواره ها و كنگره هاى شعر و داستان، عدم برخوردارى از فوايد نشست هاى نقد حضورى، علمى و آكادميك از مجموع عوامل در محاق ماندن تلاش هاى ادبيات دانشجويى ايران است. چند عامل به وجود آورنده اين نقيصه است:
الف - ميل رسانه ها به جريانات نخبه گرا و حرفه اى و پرهيز از تريبون دادن به تجربه گرايان
ب - عدم خودباورى در ميان دانشجويان در ارائه آثار خود
پ - عدم برخوردار بودن از آينگى نقد دانشجويى
۳-مشخصه هايى از ادبيات دانشجويى ايران
•ويترين كلى ادبيات دانشجويى ادبيات «اعتراض» و «پرسشگرى» در حوزه نقد است. اين حوزه را مى توان در حقيقت حوزه پرسش از بدنه «قدرت» و «قانون» دانست.
•ادبيات دانشجويى در ايران جريانى شناخته شده نيست اما حركتى مداوم، ريشه دار و پرسابقه است. از دهه چهل به اين طرف، جامعه دانشجويى نگاه هاى واقع گرايان و آثار ايده آل نگر خود را از اين كانال عرضه كرده است.
•از مشخصه هاى اين ادبيات مى توان به گريز از پاستوريزاسيون و پاستوريزه شدن «ذهن» و «زبان» اين ادبيات اشاره داشت. منظورم از ادبيات پاستوريزه ادبياتى است كه از اواخر دهه شصت در ايران شكل گرفت و ريشه دواند و به نام گرايش به مدرن و پست مدرن ادبيات دانشجويى ادبيات سخنگو و پرسشگرا است. ادبياتى منتقد است و تلاشى است براى بيان مطالبات عمومى مردم. اين نكته را در شعر دانشجويى بيشتر مى توان ديد.
•ادبيات معاصر يا به علت برآمدنش در دوران پرآشوب قاجار و درگير شدن پيشگامان ادبيات مشروطه با جلوه هاى استبداد در ساختار قدرت و قانون در كشور و راه يافتن اعتراضات نويسندگان آن دوره به ادبيات خاص آن دوره، رنگ و بوى سياست گرفت. اين مسئله يعنى سياسى شدن ادبيات به خاطر پررنگى مسائل سياسى در كشور ما و در سايه قرار گرفتن ادبيات ناب است. سياسى بودن هيچ ارتباطى با فرهنگى بودن ندارد. براى من شخصاً حرمت ادبيات بيش از آن است كه بخواهد در پرده رقصانى سياست و سياسيون ايفاى نقش كند. از اين منظر كه نگاه مى كنيم شائبه سياسى بودن ادبيات معاصر شدت مى گيرد، در حالى كه اينها شايد بخشى از اصالت حقه ادبيات باشد.
•ادبيات دانشجويى ادبيات سرخورده و رخوت زده نيست، به دنبال بستن دست و پاى خود و يا گريز از واقعيت هاى زندگى نيست؛ ادبياتى تحليلگر است كه خب، ممكن است در توصيف و تحليل واقعيت ها در اغراق يا هر مسئله سوءتفاهم برانگيزى اندكى متوقف بماند اما همين كه از تخيل و توهم فاصله دارد و با نفس زندگى خاصه در وطن ما درگير است خودش اصل است.
شك نداشته باشيم كه آثار جهانگشا يا نيك فرسايى كه نمونه هايش را در ادبيات جهان رديف مى كنيم از دل ادبيات دانشجويى ما بيرون خواهد آمد.
يك پيشنهاد براى ديده شدن اين ادبيات، قائل شدن شخصيت حقيقى براى ادبيات دانشجويى است.
از دل دانشجويان دهه شصت و ادبيات دانشجويى دهه شصت، منتقدانى برآمده اند كه جريانات مصطلح به اصلاحات و اصلاحگرا مديون ادبيات پرسشگر و منتقد دانشجويى ايران است.

