تبليغاتX
مجله داستان نویسی
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
بخشی از رمان موجها نوشته وولف. ویرجینیا
ویرجینیا وولف نیازی به معرفی ندارد. نقد و نظر درباره‎ٔ آثارش زیاد نوشته‏شده و منابع به وفور یافت می‎شود. در عظمت و نوآوری او هم حرفی نیست. هنوز هم او را همپای جویس و پروست می‎دانند. از میان آثارش موجها بیش از همه اسیرم کرد و دو سه سالی است با آن سرگرمم. در حال حاضر دوست گرامی‎ام، محمد رضاپور جعفری سرگرم مقابله‎ٔ واژه به واژه و عشق‎ورزی با آن است. فقط بگویم که این رُمان 9 تابلو دارد که وصف یک روز است، از برآمدن خورشید تا غروب آن، که به سبک نقاشی پوانتیلیستی (نقطه چین) سورا ساخته‏شده و کل آنها یک روز را می‎سازد و ناگفته به ذهن می‎آورد که زندگی روزی بیش نیست.اما 6 راوی، بی‎آنکه یکدیگر را مخاطب قرار دهند، از کودکی تا بزرگسالی زندگی و افکار خود را روایت می‎کنند. طبعاً لحن در تابلوها سنگین‎تر از متن است (و به زمان ماضی روایت می‎شود).
در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تک‎گویی یکی از راویان –برنارد- را نقل می‎کنم.
مهدی غبرائی
زمستان84

"خورشيد بالا آمد. ستونهايي از نور ِ زرد و سبز بر ساحل افتاد، بر تيرکهاى ِ قايق ِ درياگزيده لغزيد و به برگهاى پوستهپوستهء خارخسک ِ دريايى چون فولاد جلايى آبي داد. شعاعهاى نور گويي موجهاى سريعي را که بادبزنوار ساحل را درمىنورديدند سُفت. دختر ِ [دريا] که به سرتکاندادنى آن همه ياقوت ِ زرد و کبود از جواهرات ِ آبرنگ ِ اخگرميان ِ خو د را به رقص آوردهبود، حال پيشانى گشادهبود و به ديدگان ِ بس فراخ راهى صاف بر فراز ِ موجها مىگشود. خالخالهاى ِ پيچان ِ موجها تيرهشد، موجها بر خود آمدند و ميانهاى تهى و سبزشان ژرف و تاريکشد. شايد هم دستهاى ماهى ِسرگردان از ميان ِشان گذشتند. آبپاشى و برگشت موجها به دريا لبهاى سياه از ترکه، چوبپنبه، خردهچوب و پوشال برجاگذاشت. گويى آب کرجى کوچکي را در خود بردهباشد و پهلو شکستهباشد، ملوانش به خشکى شناکردهباشد، به صخره چسبيدهباشد و بار ِ شکنندهاش را وانهادهباشد تا به ساحل افتد."

در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سرداده‎بودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز می‎خوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزه‎ایی سخن میگویند. وقتی گربهٔ سیاه در میان بوتهها جنبید، وقتی آشپز خلواره‎ها را روی تل خاکستر انداخت و آنها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچه‎شان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را میقاپیدند، موج می‎زد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه می‎خواندند، برفراز درخت نارون می‎پریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر میگذاشتند، می‎گریختند، یکدیگر را میجستند، آواز می‎خواندند و وقتی به آسمان بلند رو میآوردند به هم نوک میزدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود می‎آمدند، نرم و ظریف پایین میآمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار مینشستند، چشمهای درخشانشان همه جا را میپایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آن‎سو می‎چرخاندند و از یک چیز، یک شیء بخصوص، خوب خبردار بودند.
شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانه‎ای خاکستری در میان علفها سر برافراشته‎بود، ساختمانی برآماسیده که دوره‎اش تیره‎ٔ سوخته‎بود و سایهٔ سبز علف بر آن افتاده‎بود. یا شاید شکوه گلها را می‎دیدند که روی باغچه‎ها نور سیال ارغوانی می‎انداختند و از میان آن دالانکهای تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده میشد. یا به برگهای کوچک روشن سیب خیره مانده‎بودند که رقصان ولی خوددار، لابه‎لای شکوفه‎های گلبهی سرسختانه برق می‎زدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین می‎دیدند که آویخته‎است اما نمی‎افتد و خانه‎ای کامل و نارونهای بلند درآن خمیده‎اند، یا یکراست به خورشید چشم می‎دوختند و چشمانشان بدل به منجوقهای طلا میشد.
اکنون با نگاه به این‎سو و آن‎سو، به زیر گلها، به خیابانهای تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگها در آن می‎پوسند و گلها در آن افتاده‎اند، ژرف‎تر نگریستند.سپس یکی از آنها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بی‎دفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشه‎ها که گلها در آنجا میپوسیدند گُله‎به گُله بوی مردار می‎آمد؛ بر پهلوهای آماسیدهٔ چیزهایی که باد کرده‎بود قطره‎هایی شکل می‎گرفت. پوست میوه‎های پوسیده پاره می‎شد و ماده‏ای که بیرون می‏زد غلیظ‎تر از آن بود که راه بیفتد. لیسکها فضله‎های زرد ترشح می‎کردند و گهگاه تنی بی‎ریخت با سری در هر انتها آهسته از سویی به سویی تاب می‎خورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگها می‎جهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت می‎نگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو می‎بردند.
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پرده‎ٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفته‎رفته دایره‎ها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبه‎اش برقِ آن را متراکم کرد. صندلیها و گنجه‎ها سایه‎وار پس کشیده‎بودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان می‎نمود که به ناگزیر در هم ادغام شده‎اند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگپریده‎تر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موجها رپ‎رپ بر کرانه می‎کوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبین‎های زهر آلود بر سرِ دست تاب می‎دهند، به سوی رمه‎های در حال چرا، به سوی گوسفندهای سپید، پیش می‎رفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل میشود، پیچیدگی اشیاء بیشتر می‎شود. هر ساعت چیز تازهای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون می‎زند. می‎پرسم من چی‎ام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف می‎زنند و سنگریزه‎های روی سنگفرش زیرِ گامهای تنهایم خشخش می‎کنند و من ماه را تماشا می‎کنم که بالانشین و بی‎اعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن می‎شود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آنها نمی‎فهمند، چون بی‎شک حالا از من حرف می‎زنند و می‎گویند من از آنها می‎گریزم و گریزپایم.
در نمی‎یابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راههای ورود و خروج مردهای گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا می‎کنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمی‎توانم در واگن قطار کتابی بخوانم بیآنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمی‎توانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامی‎فهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل می‎کنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر می‎گذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ می‎کنند. (بی‎درنگ ماهیهایی رامی‎بینیم که بر خلاف جریان آب شنا می‎کنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی می‎گیرند. اما تو میفهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن می‎آید (حادثهٔ‎ تلخی می‎شود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمهشب را تهی میکند و حال و روز پیرمردها را در کلوبها توضیح می‎دهد- آنها از صدا زدن کسی که نمیآید دست کشیده‎اند) تو می‎فهمی آنچه امشب داشتم می‎گفتم تنها به ظاهر معرفیام میکند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی می‎کنم؛ در ضمن چون وزغی در حفره‎ای می‎نشینم و هر چه از راه می‎رسد با خونسردی می‎پذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را می‎زنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. می‎بینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوشها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقه‎ٔ جوانش را دارد. همه‎تان سرگرم و گرفتار و غرقه‎اید و تا آنجا که توانتان قد می‎دهد نیرو صرف میکنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیده‎تر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیده‎ام. در مورد من چیزی شناور و رها باقی میماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم میشوم و چراغ را روشن میکنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداخته‎ام می‎بینم، حس می‎کنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش می‎اندازد، قلم برمی‎دارد و بی‎درنگ نامهٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد مینویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. می‎توانم نامه‎ای را که بارها شروع کرده‎ام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیده‎ام؛ کلاه و عصایم را پرت کرده‎ام؛ بی‎آنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم می‎رسد مینویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمه‎ای نوشته شده. ببین نامه‎ها چه بی‎ریختند- این هم یک لکه از روی بی‎دقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بی‎پروایی شود. با خطی تند، روان و ریز می‎نویسم و دنباله‎ی «y» را با اغراق می‎کشم و خط افقی «t» را کش می‎دهم. تاریخ را فقط سه‎شنبه هفدهم می‎نویسم و بعد علامت سؤال می‎گذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بیتکلف و سرسری می‎نویسد، اشاره‎ی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زده‎ایم اشارهٔ کنم و برخی صحنه‏‎های فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحت‎ترین وجهی از چیزی به چیز دیگر می‎رسم. از مراسم ختم مردی که غرق شده‎بود (جمله‎ای برایش نوشته‎ام) گرفته تا خانم مافت و مَثَل‎هایش (یادداشتشان کرده‎ام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته‎ می‎شود) درباره‎ٔ کتابی که خوانده‎ام، کتابی مهجور. دلم می‎خواهد وقتی موهایش را شانه می‎زند یا شمع را خاموش می‎کند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامه‎ٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازه‎ٔ روان جمله را می‎خواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعه‎ای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است. تازه دارم یک چیزهایی میفهمم. تازه ضرباهنگش توی کله‎ام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهم‎ترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربه‎ی قلم شروع می‎کنم...


شاید متن اصلی کتاب را بخواهید اینجا ببینید
http://etext.library.adelaide.edu.au...91w/index.html

مترجم: مهدی غبرایی
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
ویرجینیا وولف تکه هایی از یک زندگی
ویرجینیا وولف تکه هایی از یک زندگی

در تمام نوشته های ویرجینیا وولف مشغله‌ی اصلی‌اش، تسلط و شناخت هر آن چه که دریافت نکردنی است، بود. پشت ظاهری جدی اش یکی از درخشان ترین و آزادمنش ترین زنان دوران خود را مخفی می کرد. او نقاش لحظه ها، نابغه ی تک گویی های درونی بود. کسی بود که به راحتی تغییر و تحولات جهان را منتقل و ترجمه می کرد. او قادر بود زیبایی چیزهای معمولی زندگی را نشان دهد. او کسی است که توانست در زندگی اش هم چنان که در کتاب هایش تناقض های مختلف را در کنار هم بنشاند. زنی که عاشق زندگی بود و در عین حال به زندگی خود خاتمه داد. ویرجینیا وولف، زنی بود که با این اعتقاد می نوشت:« احساس می کنم که با نوشتن مهم ترین کار را انجام می دهم.»

ویرجینیا وولف دارای طبعی پراحساس و ظریف و جسما بسیار شکننده بود. اولین بار بعد از مرگ مادرش دچار افسردگی شد. او در آن زمان سیزده سال بیشتر نداشت. بعد از آن نیز سه چهار بار دیگر دچار بحران های افسردگی شد که بارها در اثر این بحران ها بستری شد.

در سال 1941 در سن 59 سالگی خود را در رودخانه‌ی« اوس» غرق کرد و نامه‌ای برای همسرش باقی گذاشت که در آن نامه اشاره می کرد که از ترس دیوانه شدن دست به خودکشی زده است.
اما نباید فکر کرد که او زن غمگین و یا افسرده‌ای بود بلکه برعکس. خاطراتی که دوستانش از او دارند، تصویر زنی را ارائه می دهد که مصاحب خوب، شاد و سرزنده‌ای بوده، که به راحتی شوخی می‌کرده و از شوخی های دیگران می‌خندیده است. بچه ها از مصاحبت با او لذت می بردند. همیشه طرحی در ذهن برای نوشتن داشت به همین دلیل از صحبت و سوال کردن از دیگران استقبال می کرد بی آن که فکر کند این کار نشانه ی پرمدعایی و یا فضولی است. اما اگر او را در خیابان می دیدی احساس می کردی خارج از دنیای پیرامون خود است.
از کودکی میل به نویسنده شدن را از خود بروز داده بود. خواهرش ونسا نیز از همان دوران می خواست نقاش شود و هر دو توانستند به خواسته ی خود جامه ی عمل بپوشانند. بعد از سال 1904، یعنی بعد از مرگ پدرشان، این دو خواهر به گروه جوانان روشنفکری به نام « بلومزبری» ملحق شدند و هر دو در این جمع بود که با همسران آینده ی خود آشنا شدند. این جمع که اخلاق ویکتوریایی و هر گونه تابوی جنسی و مذهبی قرن نوزدهم را نفی می کرد، متأثر از نظرات فیلسوفی به نام جورج مور بود.
یکی از ویژگی های کار ویرجینیا وولف این است که روش کار امپرسیونیست ها در نقاشی را در ادبیات پیاده کرد. در کارهای او شاهد نزدیکی ادبیات و نقاشی هستیم. او به این وسیله علاقه اش را به نقاشی به نمایش می گذارد. منقدی فرانسوی در سال 1927 در معرفی ویرجینیا وولف به جامعه ی روشنفکری فرانسه، او را یک زن مبتکر نویسنده و جوان معرفی می کند اما او را در ردیف نقاشان طبقه بندی کرده و با اشاره به کتاب هایی چون «اتاق ژاکوب» و «موج» معتقد است که وولف یک نقاش است. و شیوه ی امپرسیونیسم در کارهای ویرجینیا که یکی از ویژگی های کار او می باشد در عین حال نشانه ای از مدرنیسم در کارهای اوست.
مرگ نیز یکی از سوژه هایی است که تقریبا در همه ی کارهای او حضور دارد. آن چنان که بعد از گذشت 35 سال از مرگ برادرش «توبی» او در اثری نشان می دهد که می تواند در چند خط تمام زندگی یک انسان را با چه قدرتی ترسیم کند.
ویرجینیا به فمینیست بودن در ادبیات قانع نبود. او یک فمینیست به معنی اجتماعی آن نیز بود. به همین معنا او جزیی از جریان فمینیستی مختلطی بود که از اواخر قرن نوزدهم شکل گرفته بود. با این که مسئله ی جنسیت در کارهای وولف اصلا دیده نمی شود، اما او خواهان احترام به مسائل خصوصی همکاران زنِ خود و احترام به کارِ آنان می باشد. پس بیشتر به عنوان نویسنده ی زن فمینیست است که ویرجینیا وولف امروزه مورد توجه معاصران ما قرار دارد. در حالی که او می گفت با نظرات سوسیالیسم موافق است، همعصرانش او را به خاطر عدم موضع گیری سیاسی در کارهایش مورد نقد قرار می دادند در حالی که در عصر کنونی و بخصوص در ده ساله ی اخیر تعداد خوانندگان وولف روز به روز بیشتر شده و توجه ویژه ای را در زمینه ی خلق اثر ادبی به خود اختصاص داده و این امر بخصوص در خارج از انگلستان صحت دارد.
هم چنین به راحتی می توان با مطالعه‌ی آثار وولف متوجه جایگاهی که رمان نویس برای زن در اجتماع قائل است پی برد. زنانی در سنین مختلف، دارای جایگاه و خاستگاه های متفاوت اجتماعی، شخصیت هایی مثل کلاریس، لیدی میلیسانت بورتون، سالی ستون، دوریس کیلمن، لویکرزیا اسمیت و میسی جانسون نشانگر این توجه می باشند.
از دوران جوانی ویرجینیا وولف به آثار زنان نویسنده توجه ویژه ای نشان داد. او در اثری به نام « نوشته های زنانه» پانزده اثر از نوشته های زنان را از قرن هفدهم تا بیستم مورد نقد و بررسی قرار داده است.
او از اوایل قرن بیستم به عنوان منقد ادبی در مجله ی « ویژه نامه تایمز ادبی» نظراتش را که عمدتا نظراتی زنانه بود با جسارت بیان می کرد. از همان ابتدا وولف انسان ها را به دو دسته تقسیم می کرد؛ یکی آن هایی که دوست دارند تحقیق کنند و آن هایی که دوست دارند بخوانند، او خود را متعلق به گروه دوم می دانست که در هر کتابی به دنبال بذری از واقعیت می گردد که نویسنده تمام وجودش را وقف آن کرده باشد.
او هرگز مدعی نبود که منقد و یا زن دانشمندی است. دو کتاب حجیم به نام « the common reader» که جلد اول آن در سال 1925 و جلد دوم در سال 1938 چاپ شد، نشانه ای بر این مدعا است که او می خواست ثابت کند خواننده ای معمولی است و ادعایی بر یاد دادن و یا تغییر نقطه نظرات دیگران ندارد. به قول دانیل لانگ موئر: « روش ویرجینیا وولف به عنوان منقد بیشتر مبتنی بر گوشزد کردن کمبودها و یا تشابهات است.» در واقع در پژوهش ها و یا نقدهایش تأکیدی بر زیبایی شناسیِ قرائت دارد، به این معنی که معتقد است جاودانگی یک اثر در گرو این است که خواننده تا چه حد قادر شود کتاب را از آنِ خود بداند و یا از آنِ خود بکند. اما او به عنوان یک منقد بسیار از شمای منقد حرفه ای دور است، زیرا او در لحظاتی تردیدها و شکنندگی های خود را به نمایش می گذارد و این خود نشانی از تیزهوشی اوست زیرا به این ترتیب نشان می دهد که فقط به چیزهایی توجه می کند که برای او اهمیت دارند. او دور از هر گونه حسادت، دگماتیسم است و تنها از چیزهایی که برای او جالب اند سخن می گوید و می نویسد.

هویتی هزار تکه
شوک هایی که به ویرجینیا وولف در دوران زندگی اش وارد شده اند بسیارند: استبداد پدری پوریتن، دستمالی های برادرهای ناتنی اش که بی شباهت به تجاوز نبودند، مرگ برادر کوچک و مورد علاقه اش، توبی از تیفویید در دوران جنگ، مرگ برادر زاده اش جولیان، مرگ مادرش. با علم به این وقایع می توان مطمئن بود که این تکان ها در زندگی اش منشأ بسیاری از بحران های افسردگی در او بوده اند. شخصیت های ویرجینیا وولف نیز مانند خود او غیرقابل فهم هستند و همیشه دوگانه اند. آیا متعلق به زندگی ام یا مرگ، طرف زن هستم یا مرد، طرفدار ملایمتم یا خشونت هیچ گاه نمی توانیم با اطمینان دریابیم. و این سوالات که ویرجینیا از خود می پرسد از دوران کودکی وجود دارند و او پاسخی بر آن ها نمی یابد، حتا پیش از آن که هیتلر سایه خود را بر جهان بگستراند.
ویرجینیا به ادبیات مانند نیرویی نجات دهنده پناه می برد. اما در این رابطه دوباره با دوگانگی ای مواجه است و آن وضعیت زن بودنش است. و زنِ ناشرِ خود بودن. با این که از بسیاری از نوشته های ویرجینیا وولف می توان پی برد که او موقعیت خود را ویژه ارزیابی می کرده البته در مقایسه با دیگران( این که شوهری دارد، مشهور است، دوستانی دارد، مریدانی و ستایشگرانی دارد و گرسنه نیست) این ها همه مواردی هستند که به او دلگرمی می دهند اما از آن جا که او به این سطح از موفقیت نظری ندارد و چیزهای دیگری ذهن اش را مشغول می کند و در دنیای دیگری سیر می کند، آن جا که مرگ و زندگی در تقابل قرار دارند، آن جا که ذهن و جسم در مقابل هم ایستاده اند، او هم چنان بی پاسخ می ماند و در تناقض.
اما از آن جا که ویرجینیا وولف خود نقاش دوگانگی است، ضربه‌های دردآور زندگی هم برایش نقشی سازنده دارند، آن چنان که در کتابی با عنوان « لحظات زندگی» می گوید: توانایی دریافت این همه ضربه در زندگی ام از من یک نویسنده ساخت. و به همین دلیل است که به قول اریک اوبرباخ «زندگی ای که هزارپاره است باید هر تکه اش را جدا مطالعه و بررسی کرد.»
به همین دلیل است که ویرجینیا هیچ گاه «یک موجود یگانه» نیست و همیشه موجودی است در عین حال افسرده، نگران، سرزنده، مزاح گو، وحشتناک، متعهد، مردم دار، تنها، متمرکز و پراکنده. او لحظه به لحظه زندگی می کند. عدم اطمینان همیشه او را می خورد.
همسرش لئونارد که باید نقش های متفاوتی در زندگی او بازی کند، به این معنا که هم هجوم های اوایل زندگی او را پاک کند، و هم کودک درونش را اطمینان بخشد و هم جای مردگان را برایش پر کند، از آن جا که قادر نیست همه ی این نقش ها را بازی کند، به طرز ناگفته ای مورد تنفر قرار می‌گیرد. بخصوص که او دائم آثار خودش را با آثار زنش مقایسه می کند. در نتیجه زندگی مشترکشان در هر لحظه‌اش باید این تناقضات را در هم گردآورد، آن چنان که می توان گفته‌ی شاعر هم دوره‌ی ویرجینیا و دوست او، ویتا ساک ویل وست را چندان دور از واقعیت ندانست که می‌گوید زندگی شان « یک شکست وحشتناک» بود
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
ویرجینیا وولف
ویرجینیا وولف



وولف، ویرجینیا Woolf, Virginia بانوی داستان‌نویس و مقاله‌نویس انگلیسی (1882-1941) ویرجینیا در لندن زاده شد، پدرش سر لزلی استیون Sir Leslie Stephen از چهره‌های برجسته ادب انگلستان در عصر ملکه ویکتوریا و مؤلف تاریخ فکری انگلستان در قرن هجدهم است. ویرجینیا در سیزده سالگی مادر را از دست داد، تحت نفوذ پدر قرار گرفت و درمحیط ادب و فرهنگ پرورش یافت، وی که به سبب ضعف مزاج از تحصیل منظم مدرسه‌ای منع شده بود، همراه پدر به خواندن آثار فیلسوفانی چون افلاطون، "اسپینوزا" Spinoza و "هیوم" Hume پرداخت. در کتابخانه وسیع و جامع پدر با برجسته‌ترین نویسندگان عصر آشنا گشت و با تعدادی از خانواده‌های بافرهنگ انگلستان ارتباط یافت. پس از مرگ پدر فرزندان سرلزلی همچنان به پذیرایی دوستان در خانه خود در بلومزبری Bloomsbury ادامه دادند که نام آن بعدها به «گروه بلومزبری» منتقل شد. این گروه از روشنفکران و فارغ‌التحصیلان دانشگاه کمبریج تشکیل شد و نویسندگان وهنرمندان مشهوری به عضویت آن درآمدند. ویرجینیا در 1912 با یکی از اعضای این گروه به نام لئونارد وولف Leonard Woolf، اقتصاددان و مرد سیاست آینده ازدواج کرد. اگرچه در زمان جنگ اعضای گروه بلومزبری پراکنده شدند، پس از پایان جنگ، گروه دوباره دایر گشت و کسان جدیدی به عضویت آن درآمدند، اما اصول اندیشه و هدف گروه تغییر نکرد و آن بیان حقیقت، آزادی بیان، عشق به هنر و احترام به اخلاق و سنن و فرهنگ انفرادی بود. ویرجینیا در 1917 با همکاری شوهر «سازمان انتشارات هوگارث» Hogarth Press را تأسیس کرد که در آغاز کوچک و محدود بود، اما به سرعت رو به توسعه گذارد و آثاری از "کاترین منسفیلد" Mansfield، "الیوت" Eliot، "فاستر" Forster، اولین داستانهای کوتاه ویرجینیا وولف و آثاری از داستان‌نویسان فرانسوی و روسی و آلمانی انتشار داد و آثار"فروید" Freud را به خوانندگان انگلیسی شناساند. از آن پس وقت ویرجینیا به مدیریت سازمان و نقد ادبی و داستان‌نویسی و معاشرت با دوستان و سفر گذشت و در مدت بیست و شش سال نه رمان، پنج مقاله مهم و سه مجموعه مقاله‌های تحقیقی و چند داستان کوتاه انتشار داد. از نخستین رمانهای او "سفر به خارج" The Voyage Out (1915) و "شب و روز" Night and Day (1919) است. داستانهایی واقع‌بینانه و مطابق رسم معمول داستان‌نویسی. ویرجینیا در این دو اثر، از نظر انتخاب قهرمانان، گفتگوها، اشتغال ذهنی و فکری و هنری تحت نفوذ گروه ادبی بلومزبری قرار دارد. داستان شب و روز چنانکه از عنوانش برمی‌آید، مبارزه میان نور و ظلمت است که بر اثر تلاطم زندگی در روح بشر پدید می‌آید. دختری زیبا و هوشمند از طبقه بالای جامعه برای رویارویی با آشفتگی‌های زندگی به خواندن ریاضیات می‌پردازد و مرد دلخواهش که او را دختری خودخواه می‌داند که در برج عاج زندانی است، رهایش می‌کند؛ دختر که دلباخته جوان بوده است، به هیچ وجه قادر نیست که رنج دوری او را جبران کند، نه به وسیله آموزش فلسفه و نه به وسیله نامزدی با مردی بشردوست و بافرهنگ. از 1922 ویرجینیا به تدریج رمانهای رایج را که از دسیسه‌ای تشکیل شده بود و در آنها برای اشخاص معین در زمان معین حادثه‌ای رخ می‌داد، کنار گذارد. در رمان "اطاق یعقوب" Jacob’s Room (1922)، سرگذشت قهرمان داستان چیزی نیست که برحسب تاریخ یا شرح حوادث نقل شده باشد. نویسنده خواسته است که به وسیله شخصیت یعقوب نسل جوان انگلیسی را از خلال و جریان طبیعی زندگی ـ از کودکی تا دانشگاه ـ به خواننده بشناساند، به این منظور مشاهدات دوستان و رفیقان و کسانی را که به نحوی او را می‌شناخته‌اند، همه را مورد توجه قرار می‌دهد تا از دید آنان چهره کاملی از یعقوب پیش چشم گذارد. یعقوب به طور عجیبی کوچکترین برادر ویرجینیا را که در حادثه‌ای به سال 1906 درگذشته بود، به یاد می‌آورد. در رمان "خانم دالووی" Mrs Dalloway (1925)، نویسنده، خانم دالووی را که برای خرید گل به بازار لندن می‌رود، قدم به قدم دنبال می‌کند و تصویرهایی را که از پیش چشم او می‌گذرد، اندیشه‌ها و احساسهایی را که به سبب روشنی شفاف بهاری در او بیدار می‌شود، خاطره مردی که در جوانی با او دوستی داشته، همه را جان می‌بخشد و قهرمان خود را به دوره جوانی و خانه پدری می‌کشاند و در ضمن این کار، توجه خانم دالووی را به اطراف خود و عشق او را به ظواهر زندگی نشان می‌دهد و داستان را از گذشته به حال می‌پیوندد و از آمد و شد میان گذشته و حال ساختمانی برای داستان خود پدید می‌آورد که چون قطعه‌ای از موسیقی از هماهنگی کامل برخوردار می‌شود. در این رمان، ویرجینیا تحت تأثیر داستان "اولیس" اثر "جیمز جویس" قرار گرفته است. داستان"به سوی فانوس دریایی" To the Lighthouse (1927) جایزه فمینا Femina را برای ویرجینیا وولف به همراه آورد. این داستان مطالعه‌ای است درباره واقعیت عالم هستی. زندگی چیست، چگونه می‌توان به اعماق روح و قلب آدمی راه یافت، چگونه می‌توان به واقعیت دنیای خارج یقین کرد، در حالی که این واقعیت پیوسته به وسیله جزر و مد زندگی در حال تغییر و تحول است. ویرجینیا می‌کوشد که به این پرسشها پاسخ دهد و به سبب بیان اندیشه‌ها و عشقها، در این اثر به لحظه‌های پرجاذبه و شاعرانه‌ای دست می‌یابد. داستان "اورلاندو" Orlando (1928) نوعی داستان استعاری و تمثیلی است که در ادبیات انگلیسی بی‌نظیر به شمار آمده است. مفهوم کتاب از ظاهر خیال‌پردازانه داستان دور می‌شود و نویسنده در حال تصور قهرمانان از قید زمان و مکان آزاد می‌شود و گمان می‌کند که در ورای انواع گوناگون بشری و نمونه‌های متغیر پایدار است. "خیزابها" The Waves (1931) مانند رمانهای اخیر ویرجینیا وولف نه حادثه‌ای در بر دارد، نه گفتگویی ونه پیچ و خمی در داستان، بلکه رشته‌ای طولانی است از گفتارهای درون که در خلال آن زندگی شش موجود بشری در امواج ناگسسته لحظه‌ها جریان می‌یابد. رمان بسیار گستاخانه و از نظر ادراک و مفاهیم گسترده آن نامعمول است، خیزابها با آنکه از دشوارترین رمانهای ویرجینیا وولف است، از صحنه‌های بسیار زیبای شاعرانه نیز برخوردار است و مهمترین اثر نویسنده به شمار می‌آید. رمان "فلاش" Flush (1933) در واقع زندگینامه "الیزابت برت براونینگ" Browning و سگ او به نام فلاش است. ویرجینیا وولف زندگی این دو را به موازات یکدیگر پیش می‌برد و استعداد برجسته خود را در تحلیل روانی و نقل آشکار و از خلال آن آداب و رسوم و محیط عصر را منعکس می‌کند، فلاش از نظر عده‌ای محبوبترین و دلنشین‌ترین رمان ویرجینیا شناخته شده است. رمان "سالها" The Years‌(1937) با خیزابها تباین دارد. درخیزابها نویسنده تنها به دنیای درون پرداخته است، در حالی که در سالها توجهش به دنیای خارج و ضربه‌هایی است که از آن بر ادراک و وجدان آدمی وارد می‌شود. داستان "میان فرامین" Between the Acts (1941) پس از مرگ ویرجینیا وولف منتشر شد که اثری بسیار موفق به شمار آمد و تنهایی درمان‌ناپذیر و آشفتگیهای مداوم درون و جانگزایی دوگانه و سکوت و همه‌چیز نویسنده را در بردارد و تلفیقی است از همه فنون نویسندگی که در داستانهای دیگرش به کار رفته است. آثار تحقیقی و نقدهای ویرجینیا وولف آثاری متعادل و عمیق است که در چند مجموعه انتشار یافته است. معروفترین این مجموعه‌ها "خواننده معمولی" The Common Readers است که میان سالهای 1925 و 1932 انتشار یافت. ویرجینیا در نقد ترجیح داده است که به قطعه‌های ادبی و نویسندگان درجه دوم بپردازد و بعضی از زنان فراموش‌شده را معرفی کند و آنان را برای بیان عقیده خویش درباره حمایت از حقوق زن معاصر بهانه قرار دهد. ویرجینیا وولف درکالجهای دخترانه و پسرانه کمبریج سخنرانی‌هایی ایراد کرده که در "اتاقی متعلق به خود شخص" A Room of On’s Own در 1929 گرد آمده است. در این سخنرانیها تحول آداب و رسوم در قلمرو سیاست و اقتصاد مورد تحلیل قرار گرفته و تحولی نیز در راه استقلال مالی زن و خروج وی از قیمومیت مرد خواسته شده است. "یادداشتهای یک نویسنده" A Writer’s Diary به وسیله شوهر ویرجینیا در 1953 انتشار یافت و شامل قسمتهای برگزیده‌ای از زندگی اوست.

ویرجینیا وولف به هنگام جنگ جهانی دوم دچار افسردگی شدید روحی گشت، چنانکه قادر نبود که تنهایی ناشی از جنگ را تحمل کند و پس از چندبار اقدام به خودکشی، سرانجام موفق شد که در شصت سالگی به زندگی خود پایان دهد.

ویرجینیا وولف مانند "جویس" و "پروست" در زمره نویسندگانی است که در تحول رمان قرن بیستم اهمیت بسزایی داشته‌اند. وی اهمیت حوادث و قصه و تحلیل اخلاقی را به حداقل رسانده و رمان را در قلمرو ادراکهای خاص و مسائل فلسفی قرار داده است. موضوع اصلی آثار ویرجینیا فوران بلاانقطاع زندگی است چون چشمه‌ای جوشان. وی در آثار خود بیشتر بر مفاهیم تکیه می‌کند تا به ساختمان و نظم تصنعی داستان.

به ادامه مطلب رجوع نمائید.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک