در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تکگویی یکی از راویان –برنارد- را نقل میکنم.
مهدی غبرائی
زمستان84
"خورشيد بالا آمد. ستونهايي از نور ِ زرد و سبز بر ساحل افتاد، بر تيرکهاى ِ قايق ِ درياگزيده لغزيد و به برگهاى پوستهپوستهء خارخسک ِ دريايى چون فولاد جلايى آبي داد. شعاعهاى نور گويي موجهاى سريعي را که بادبزنوار ساحل را درمىنورديدند سُفت. دختر ِ [دريا] که به سرتکاندادنى آن همه ياقوت ِ زرد و کبود از جواهرات ِ آبرنگ ِ اخگرميان ِ خو د را به رقص آوردهبود، حال پيشانى گشادهبود و به ديدگان ِ بس فراخ راهى صاف بر فراز ِ موجها مىگشود. خالخالهاى ِ پيچان ِ موجها تيرهشد، موجها بر خود آمدند و ميانهاى تهى و سبزشان ژرف و تاريکشد. شايد هم دستهاى ماهى ِسرگردان از ميان ِشان گذشتند. آبپاشى و برگشت موجها به دريا لبهاى سياه از ترکه، چوبپنبه، خردهچوب و پوشال برجاگذاشت. گويى آب کرجى کوچکي را در خود بردهباشد و پهلو شکستهباشد، ملوانش به خشکى شناکردهباشد، به صخره چسبيدهباشد و بار ِ شکنندهاش را وانهادهباشد تا به ساحل افتد."
در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سردادهبودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز میخوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزهایی سخن میگویند. وقتی گربهٔ سیاه در میان بوتهها جنبید، وقتی آشپز خلوارهها را روی تل خاکستر انداخت و آنها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچهشان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را میقاپیدند، موج میزد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه میخواندند، برفراز درخت نارون میپریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر میگذاشتند، میگریختند، یکدیگر را میجستند، آواز میخواندند و وقتی به آسمان بلند رو میآوردند به هم نوک میزدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود میآمدند، نرم و ظریف پایین میآمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار مینشستند، چشمهای درخشانشان همه جا را میپایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آنسو میچرخاندند و از یک چیز، یک شیء بخصوص، خوب خبردار بودند.
شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانهای خاکستری در میان علفها سر برافراشتهبود، ساختمانی برآماسیده که دورهاش تیرهٔ سوختهبود و سایهٔ سبز علف بر آن افتادهبود. یا شاید شکوه گلها را میدیدند که روی باغچهها نور سیال ارغوانی میانداختند و از میان آن دالانکهای تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده میشد. یا به برگهای کوچک روشن سیب خیره ماندهبودند که رقصان ولی خوددار، لابهلای شکوفههای گلبهی سرسختانه برق میزدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین میدیدند که آویختهاست اما نمیافتد و خانهای کامل و نارونهای بلند درآن خمیدهاند، یا یکراست به خورشید چشم میدوختند و چشمانشان بدل به منجوقهای طلا میشد.
اکنون با نگاه به اینسو و آنسو، به زیر گلها، به خیابانهای تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگها در آن میپوسند و گلها در آن افتادهاند، ژرفتر نگریستند.سپس یکی از آنها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بیدفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشهها که گلها در آنجا میپوسیدند گُلهبه گُله بوی مردار میآمد؛ بر پهلوهای آماسیدهٔ چیزهایی که باد کردهبود قطرههایی شکل میگرفت. پوست میوههای پوسیده پاره میشد و مادهای که بیرون میزد غلیظتر از آن بود که راه بیفتد. لیسکها فضلههای زرد ترشح میکردند و گهگاه تنی بیریخت با سری در هر انتها آهسته از سویی به سویی تاب میخورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگها میجهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت مینگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو میبردند.
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پردهٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفتهرفته دایرهها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبهاش برقِ آن را متراکم کرد. صندلیها و گنجهها سایهوار پس کشیدهبودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان مینمود که به ناگزیر در هم ادغام شدهاند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگپریدهتر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موجها رپرپ بر کرانه میکوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبینهای زهر آلود بر سرِ دست تاب میدهند، به سوی رمههای در حال چرا، به سوی گوسفندهای سپید، پیش میرفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل میشود، پیچیدگی اشیاء بیشتر میشود. هر ساعت چیز تازهای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون میزند. میپرسم من چیام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف میزنند و سنگریزههای روی سنگفرش زیرِ گامهای تنهایم خشخش میکنند و من ماه را تماشا میکنم که بالانشین و بیاعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن میشود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آنها نمیفهمند، چون بیشک حالا از من حرف میزنند و میگویند من از آنها میگریزم و گریزپایم.
در نمییابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راههای ورود و خروج مردهای گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا میکنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمیتوانم در واگن قطار کتابی بخوانم بیآنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمیتوانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامیفهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل میکنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر میگذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ میکنند. (بیدرنگ ماهیهایی رامیبینیم که بر خلاف جریان آب شنا میکنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی میگیرند. اما تو میفهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن میآید (حادثهٔ تلخی میشود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمهشب را تهی میکند و حال و روز پیرمردها را در کلوبها توضیح میدهد- آنها از صدا زدن کسی که نمیآید دست کشیدهاند) تو میفهمی آنچه امشب داشتم میگفتم تنها به ظاهر معرفیام میکند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی میکنم؛ در ضمن چون وزغی در حفرهای مینشینم و هر چه از راه میرسد با خونسردی میپذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را میزنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. میبینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوشها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقهٔ جوانش را دارد. همهتان سرگرم و گرفتار و غرقهاید و تا آنجا که توانتان قد میدهد نیرو صرف میکنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیدهتر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیدهام. در مورد من چیزی شناور و رها باقی میماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم میشوم و چراغ را روشن میکنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداختهام میبینم، حس میکنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش میاندازد، قلم برمیدارد و بیدرنگ نامهٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد مینویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. میتوانم نامهای را که بارها شروع کردهام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیدهام؛ کلاه و عصایم را پرت کردهام؛ بیآنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم میرسد مینویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمهای نوشته شده. ببین نامهها چه بیریختند- این هم یک لکه از روی بیدقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بیپروایی شود. با خطی تند، روان و ریز مینویسم و دنبالهی «y» را با اغراق میکشم و خط افقی «t» را کش میدهم. تاریخ را فقط سهشنبه هفدهم مینویسم و بعد علامت سؤال میگذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بیتکلف و سرسری مینویسد، اشارهی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زدهایم اشارهٔ کنم و برخی صحنههای فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحتترین وجهی از چیزی به چیز دیگر میرسم. از مراسم ختم مردی که غرق شدهبود (جملهای برایش نوشتهام) گرفته تا خانم مافت و مَثَلهایش (یادداشتشان کردهام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته میشود) دربارهٔ کتابی که خواندهام، کتابی مهجور. دلم میخواهد وقتی موهایش را شانه میزند یا شمع را خاموش میکند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامهٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازهٔ روان جمله را میخواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعهای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است. تازه دارم یک چیزهایی میفهمم. تازه ضرباهنگش توی کلهام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهمترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربهی قلم شروع میکنم...
شاید متن اصلی کتاب را بخواهید اینجا ببینید
http://etext.library.adelaide.edu.au...91w/index.html
مترجم: مهدی غبرایی
در تمام نوشته های ویرجینیا وولف مشغلهی اصلیاش، تسلط و شناخت هر آن چه که دریافت نکردنی است، بود. پشت ظاهری جدی اش یکی از درخشان ترین و آزادمنش ترین زنان دوران خود را مخفی می کرد. او نقاش لحظه ها، نابغه ی تک گویی های درونی بود. کسی بود که به راحتی تغییر و تحولات جهان را منتقل و ترجمه می کرد. او قادر بود زیبایی چیزهای معمولی زندگی را نشان دهد. او کسی است که توانست در زندگی اش هم چنان که در کتاب هایش تناقض های مختلف را در کنار هم بنشاند. زنی که عاشق زندگی بود و در عین حال به زندگی خود خاتمه داد. ویرجینیا وولف، زنی بود که با این اعتقاد می نوشت:« احساس می کنم که با نوشتن مهم ترین کار را انجام می دهم.»
ویرجینیا وولف دارای طبعی پراحساس و ظریف و جسما بسیار شکننده بود. اولین بار بعد از مرگ مادرش دچار افسردگی شد. او در آن زمان سیزده سال بیشتر نداشت. بعد از آن نیز سه چهار بار دیگر دچار بحران های افسردگی شد که بارها در اثر این بحران ها بستری شد.
در سال 1941 در سن 59 سالگی خود را در رودخانهی« اوس» غرق کرد و نامهای برای همسرش باقی گذاشت که در آن نامه اشاره می کرد که از ترس دیوانه شدن دست به خودکشی زده است.
اما نباید فکر کرد که او زن غمگین و یا افسردهای بود بلکه برعکس. خاطراتی که دوستانش از او دارند، تصویر زنی را ارائه می دهد که مصاحب خوب، شاد و سرزندهای بوده، که به راحتی شوخی میکرده و از شوخی های دیگران میخندیده است. بچه ها از مصاحبت با او لذت می بردند. همیشه طرحی در ذهن برای نوشتن داشت به همین دلیل از صحبت و سوال کردن از دیگران استقبال می کرد بی آن که فکر کند این کار نشانه ی پرمدعایی و یا فضولی است. اما اگر او را در خیابان می دیدی احساس می کردی خارج از دنیای پیرامون خود است.
از کودکی میل به نویسنده شدن را از خود بروز داده بود. خواهرش ونسا نیز از همان دوران می خواست نقاش شود و هر دو توانستند به خواسته ی خود جامه ی عمل بپوشانند. بعد از سال 1904، یعنی بعد از مرگ پدرشان، این دو خواهر به گروه جوانان روشنفکری به نام « بلومزبری» ملحق شدند و هر دو در این جمع بود که با همسران آینده ی خود آشنا شدند. این جمع که اخلاق ویکتوریایی و هر گونه تابوی جنسی و مذهبی قرن نوزدهم را نفی می کرد، متأثر از نظرات فیلسوفی به نام جورج مور بود.
یکی از ویژگی های کار ویرجینیا وولف این است که روش کار امپرسیونیست ها در نقاشی را در ادبیات پیاده کرد. در کارهای او شاهد نزدیکی ادبیات و نقاشی هستیم. او به این وسیله علاقه اش را به نقاشی به نمایش می گذارد. منقدی فرانسوی در سال 1927 در معرفی ویرجینیا وولف به جامعه ی روشنفکری فرانسه، او را یک زن مبتکر نویسنده و جوان معرفی می کند اما او را در ردیف نقاشان طبقه بندی کرده و با اشاره به کتاب هایی چون «اتاق ژاکوب» و «موج» معتقد است که وولف یک نقاش است. و شیوه ی امپرسیونیسم در کارهای ویرجینیا که یکی از ویژگی های کار او می باشد در عین حال نشانه ای از مدرنیسم در کارهای اوست.
مرگ نیز یکی از سوژه هایی است که تقریبا در همه ی کارهای او حضور دارد. آن چنان که بعد از گذشت 35 سال از مرگ برادرش «توبی» او در اثری نشان می دهد که می تواند در چند خط تمام زندگی یک انسان را با چه قدرتی ترسیم کند.
ویرجینیا به فمینیست بودن در ادبیات قانع نبود. او یک فمینیست به معنی اجتماعی آن نیز بود. به همین معنا او جزیی از جریان فمینیستی مختلطی بود که از اواخر قرن نوزدهم شکل گرفته بود. با این که مسئله ی جنسیت در کارهای وولف اصلا دیده نمی شود، اما او خواهان احترام به مسائل خصوصی همکاران زنِ خود و احترام به کارِ آنان می باشد. پس بیشتر به عنوان نویسنده ی زن فمینیست است که ویرجینیا وولف امروزه مورد توجه معاصران ما قرار دارد. در حالی که او می گفت با نظرات سوسیالیسم موافق است، همعصرانش او را به خاطر عدم موضع گیری سیاسی در کارهایش مورد نقد قرار می دادند در حالی که در عصر کنونی و بخصوص در ده ساله ی اخیر تعداد خوانندگان وولف روز به روز بیشتر شده و توجه ویژه ای را در زمینه ی خلق اثر ادبی به خود اختصاص داده و این امر بخصوص در خارج از انگلستان صحت دارد.
هم چنین به راحتی می توان با مطالعهی آثار وولف متوجه جایگاهی که رمان نویس برای زن در اجتماع قائل است پی برد. زنانی در سنین مختلف، دارای جایگاه و خاستگاه های متفاوت اجتماعی، شخصیت هایی مثل کلاریس، لیدی میلیسانت بورتون، سالی ستون، دوریس کیلمن، لویکرزیا اسمیت و میسی جانسون نشانگر این توجه می باشند.
از دوران جوانی ویرجینیا وولف به آثار زنان نویسنده توجه ویژه ای نشان داد. او در اثری به نام « نوشته های زنانه» پانزده اثر از نوشته های زنان را از قرن هفدهم تا بیستم مورد نقد و بررسی قرار داده است.
او از اوایل قرن بیستم به عنوان منقد ادبی در مجله ی « ویژه نامه تایمز ادبی» نظراتش را که عمدتا نظراتی زنانه بود با جسارت بیان می کرد. از همان ابتدا وولف انسان ها را به دو دسته تقسیم می کرد؛ یکی آن هایی که دوست دارند تحقیق کنند و آن هایی که دوست دارند بخوانند، او خود را متعلق به گروه دوم می دانست که در هر کتابی به دنبال بذری از واقعیت می گردد که نویسنده تمام وجودش را وقف آن کرده باشد.
او هرگز مدعی نبود که منقد و یا زن دانشمندی است. دو کتاب حجیم به نام « the common reader» که جلد اول آن در سال 1925 و جلد دوم در سال 1938 چاپ شد، نشانه ای بر این مدعا است که او می خواست ثابت کند خواننده ای معمولی است و ادعایی بر یاد دادن و یا تغییر نقطه نظرات دیگران ندارد. به قول دانیل لانگ موئر: « روش ویرجینیا وولف به عنوان منقد بیشتر مبتنی بر گوشزد کردن کمبودها و یا تشابهات است.» در واقع در پژوهش ها و یا نقدهایش تأکیدی بر زیبایی شناسیِ قرائت دارد، به این معنی که معتقد است جاودانگی یک اثر در گرو این است که خواننده تا چه حد قادر شود کتاب را از آنِ خود بداند و یا از آنِ خود بکند. اما او به عنوان یک منقد بسیار از شمای منقد حرفه ای دور است، زیرا او در لحظاتی تردیدها و شکنندگی های خود را به نمایش می گذارد و این خود نشانی از تیزهوشی اوست زیرا به این ترتیب نشان می دهد که فقط به چیزهایی توجه می کند که برای او اهمیت دارند. او دور از هر گونه حسادت، دگماتیسم است و تنها از چیزهایی که برای او جالب اند سخن می گوید و می نویسد.
شوک هایی که به ویرجینیا وولف در دوران زندگی اش وارد شده اند بسیارند: استبداد پدری پوریتن، دستمالی های برادرهای ناتنی اش که بی شباهت به تجاوز نبودند، مرگ برادر کوچک و مورد علاقه اش، توبی از تیفویید در دوران جنگ، مرگ برادر زاده اش جولیان، مرگ مادرش. با علم به این وقایع می توان مطمئن بود که این تکان ها در زندگی اش منشأ بسیاری از بحران های افسردگی در او بوده اند. شخصیت های ویرجینیا وولف نیز مانند خود او غیرقابل فهم هستند و همیشه دوگانه اند. آیا متعلق به زندگی ام یا مرگ، طرف زن هستم یا مرد، طرفدار ملایمتم یا خشونت هیچ گاه نمی توانیم با اطمینان دریابیم. و این سوالات که ویرجینیا از خود می پرسد از دوران کودکی وجود دارند و او پاسخی بر آن ها نمی یابد، حتا پیش از آن که هیتلر سایه خود را بر جهان بگستراند.
ویرجینیا به ادبیات مانند نیرویی نجات دهنده پناه می برد. اما در این رابطه دوباره با دوگانگی ای مواجه است و آن وضعیت زن بودنش است. و زنِ ناشرِ خود بودن. با این که از بسیاری از نوشته های ویرجینیا وولف می توان پی برد که او موقعیت خود را ویژه ارزیابی می کرده البته در مقایسه با دیگران( این که شوهری دارد، مشهور است، دوستانی دارد، مریدانی و ستایشگرانی دارد و گرسنه نیست) این ها همه مواردی هستند که به او دلگرمی می دهند اما از آن جا که او به این سطح از موفقیت نظری ندارد و چیزهای دیگری ذهن اش را مشغول می کند و در دنیای دیگری سیر می کند، آن جا که مرگ و زندگی در تقابل قرار دارند، آن جا که ذهن و جسم در مقابل هم ایستاده اند، او هم چنان بی پاسخ می ماند و در تناقض.
اما از آن جا که ویرجینیا وولف خود نقاش دوگانگی است، ضربههای دردآور زندگی هم برایش نقشی سازنده دارند، آن چنان که در کتابی با عنوان « لحظات زندگی» می گوید: توانایی دریافت این همه ضربه در زندگی ام از من یک نویسنده ساخت. و به همین دلیل است که به قول اریک اوبرباخ «زندگی ای که هزارپاره است باید هر تکه اش را جدا مطالعه و بررسی کرد.»
به همین دلیل است که ویرجینیا هیچ گاه «یک موجود یگانه» نیست و همیشه موجودی است در عین حال افسرده، نگران، سرزنده، مزاح گو، وحشتناک، متعهد، مردم دار، تنها، متمرکز و پراکنده. او لحظه به لحظه زندگی می کند. عدم اطمینان همیشه او را می خورد.
همسرش لئونارد که باید نقش های متفاوتی در زندگی او بازی کند، به این معنا که هم هجوم های اوایل زندگی او را پاک کند، و هم کودک درونش را اطمینان بخشد و هم جای مردگان را برایش پر کند، از آن جا که قادر نیست همه ی این نقش ها را بازی کند، به طرز ناگفته ای مورد تنفر قرار میگیرد. بخصوص که او دائم آثار خودش را با آثار زنش مقایسه می کند. در نتیجه زندگی مشترکشان در هر لحظهاش باید این تناقضات را در هم گردآورد، آن چنان که می توان گفتهی شاعر هم دورهی ویرجینیا و دوست او، ویتا ساک ویل وست را چندان دور از واقعیت ندانست که میگوید زندگی شان « یک شکست وحشتناک» بود

ویرجینیا وولف به هنگام جنگ جهانی دوم دچار افسردگی شدید روحی گشت، چنانکه قادر نبود که تنهایی ناشی از جنگ را تحمل کند و پس از چندبار اقدام به خودکشی، سرانجام موفق شد که در شصت سالگی به زندگی خود پایان دهد.
ویرجینیا وولف مانند "جویس" و "پروست" در زمره نویسندگانی است که در تحول رمان قرن بیستم اهمیت بسزایی داشتهاند. وی اهمیت حوادث و قصه و تحلیل اخلاقی را به حداقل رسانده و رمان را در قلمرو ادراکهای خاص و مسائل فلسفی قرار داده است. موضوع اصلی آثار ویرجینیا فوران بلاانقطاع زندگی است چون چشمهای جوشان. وی در آثار خود بیشتر بر مفاهیم تکیه میکند تا به ساختمان و نظم تصنعی داستان.
ادامه مطلب

