
ترجمه خجسته كيهان:در جغرافياى كنراد اثرى از جزيره گنج نيست و حادثه ها صرفاً درونى اند، درون نويسنده اى گرفتار رنج آفرينش.
جوزف كنراد، نويسنده لهستانى تبار انگليسى (۱۹۲۴-۱۸۵۷) اصالت و باورپذيرى آثار خود را در كتاب هاى خاطرات جهانگردان و رمان هاى دريايى نيمه نخست قرن نوزدهم مى جست. درست مانند رمبو۱ كه بى آنكه دريا را ديده باشد، براى سرودن شعر قايق مست، از يادداشت هاى سفر و ساير آثار ژول ورن الهام گرفته بود. چنين بود كه كنراد در پى چند ماه دريانوردى در تنگه ماكاسار، ميان بورنئو و سلب، ولى بيشتر بر اثر آنچه خوانده بود، چشم اندازها و پرسوناژهايى را به تصور آورد كه از رمان جنون آلماير تا لرد جيم، و آخرين رمانش، پيروزى و غنيمت، در نقشه سفرهاى دور و دراز، سرزمين تازه اى را ترسيم كردند.
با تاسف بايد گفت كه كنراد در مقالاتش از آثارى همچون رمان هاى پلى نزى هرمان ملويل (مانند تاى پى اومو) و البته از موبى ديك نام نبرده است. همچنين از داستان گوردون پايم، اثر ادگار آلن پو كه به تجربه اى درونى و مشابه رويدادهاى رمان «دل تاريكى» كنراد مى پردازد.
در دهه ۱۸۵۰ چند نويسنده زاده شدند كه به رمان هاى پرحادثه جهت تازه اى بخشيدند. استيونسون۲ و كنراد در پى ادگار آلن پو و ملويل در درياهاى جنوب سفر مى كنند، درست مانند نقاش هم عصرشان، پل گوگن. به زودى كشتى هاى بخارى جايگزين كشتى هاى بادبانى مى شوند و كنراد شاهد غمگين تباهى سفرهاى پرحادثه است. با اين حال اقيانوس ها و سرزمين هاى تازه اى در عالم ادبيات به وجود مى آيند. كنراد با نوشتن به مالى تا مرزهاى اندونزى مى پردازد. در همان دوران، حوادث رمان هاى پى ير لوتى در ژاپن و آثار كيپلينگ در هند روى مى دهند، وسگالن كه از نويسندگان نسل بعد و افسر نيروى دريايى است، سرزمين چين را براى رويدادهاى آثار خود برمى گزيند. آفريقاى خيالى را نيز آرتور رمبو و كنراد در ميان خود تقسيم مى كنند.
مقايسه كنراد با رمبو وسگالن نشان مى دهد كه او تا چه حد از سنت آنگلوساكسون رمان هاى پرحادثه به دور بود. كنراد مايل نبود هم رديف كيپلينگ و استيونسون به شمار آيد، زيرا هدف ديگرى را دنبال مى كرد. او از رمان هاى دريايى به سبك استيونسون مدد مى جست تا به هدفى بزرگ تر برسد و حادثه هاى درونى را مطرح سازد. پس از عبور از خط استوا، افق ديگرى در برابر دريانورد پديدار مى شود: نيم كره جنوبى نه يك مكان جغرافيايى، بلكه ناحيه اى كشف نشده در آگاهى و روان است، آنجا كه اوهام، تمايلات و هوس ها بازى نابود كننده اى را در پيش مى گيرند.
در نقشه دريانوردى كنراد، اثرى از جزيره گنج نيست. او از اين رو به سراغ ژانر رمان هايى كه در سرزمين هاى بيگانه مى گذرند، مى رود كه به سرچشمه آن برسد: در رمان رابينسون كروزوئه تجربه رابينسون اساساً درونى است، تجربه دريانوردى تنها در سرزمينى كه زندگى در آن براى يك سفيدپوست خشونت بار است. اگر چه سامرست موآم نيز به همين تم پرداخت، اما براى خواندن بهترين رمان هايى از اين تبار بايد در انتظار آثار مالكولم لرى و گراهام گرين باقى بمانيم.
در واقع آزمون اصلى از آن نويسنده است، آدمى تنهاتر از دريانورد كه رنج خود را به روى كاغذ مى آورد، كسى كه بى وقفه در حال عبور است، و توفان سهمگينى كه در پى آرامش دريا در مى گيرد، در حالى كه به ساحل نزديك مى شود، او را از پا درمى آورد. مراحلى كه به طور يكنواخت سر مى رسد، بى پولى و پيش پرداخت هاى خرج شده، رنج ناتوانى در نوشتن، احساس سترون بودن، بحران هاى نااميدى همراه با آشوب هاى شديد روانى. كنراد در پنجاه سالگى پس از انتشار يازده كتاب، همچنان سخت مقروض است و بايد بنويسد و بنويسد تا بتواند مخارج زندگى خانواده اش را به دست آورد. عادت به خوب زندگى كردن و گشاده دستى او را ناچار مى سازد كه بيش از حد توان كار كند و از اين رو دچار بحران هاى مداوم عصبى مى شود. وضع سلامتى اش كه پس از سفر به كنگو چندان مساعد نيست، با اين روش زندگى كه به ندرت با استراحت همراه است، خوانايى ندارد. در اين شرايط درك حسرت اين دريانورد سابق نسبت به حرفه گذشته اش دشوار نيست.
كنراد مدت ها از تمايل خود به بازگشت به دريا سخن مى گفت. براى اينكه ناچار نباشد بنويسد. چند سال پيش از مرگ به يك دريانورد پير گفته بود كه مى خواهد «از خشكى نجات يابد.» كارآفرينش ادبى با اين رنج ها توام بود. در مقايسه با كنراد، به نظر مى آيد كه نامه هاى فلوبر به وسيله يك هيولاى غوطه ور در آسايش و ثروت نوشته شده باشد. با اين حال كنراد همواره پس از پشت سر نهادن بحران به سوى ميز تحرير باز مى آيد، درست مثل ون گوگ كه به سمت بوم نقاشى باز مى گشت. عنصر دريا كه در فرهنگ زادگاهش (لهستان) بيگانه است، و انگليسى، اين زبان سركش، سنگ بناى سرنوشت جديدش است و با سلطه بر اين دو است كه بر شخصيت خود مهر تائيد مى زند. كنراد غالباً مى گفت كه عبور از دماغه هرن (در جنوب شيلى) آسان تر از نوشتن به زبان انگليسى است. در واقع اين دو تجربه به يكديگر مى پيوندند و به مظهر آموختن زبانى جديد، تسلط بر عنصرى تازه، نام و خودى ديگر تبديل مى شوند (نام اصلى او تئودور جوزف كنراد كور زنيوسكى بود) جوزف، نام خانوادگى خود را كه تلفظ آن دشوار بود، حذف كرد و فقط دو نام نخست را برگزيد.
كنراد در خانواده اى با ارزش هاى دوگانه زاده شد و از كودكى علايقش او را به دو جهت متضاد سوق مى داد. پدر و خانواده پدرى اش آدم هاى سركش و ميهن پرستى بودند كه براى مقابله با اشغال لهستان توسط نيروهاى روس تا پاى جان ايستادگى كردند، در حالى كه در خاندان مادرى عقل گرايى با فرصت طلبى گره خورده بود. به همين منوال تضادهاى بى شمار ديگرى روحيه و انديشه هاى او را درهم مى فشرد. هنگامى كه جوزف چهار ساله بود خانواده اش به دليل فعاليت هاى ضدروسى پدر به شمال روسيه تبعيد شدند. مادرش به زودى به بيمارى سل مبتلا شد و چهار سال بعد از دنيا رفت. پدر نيز دو سال بعد، يعنى در يازده سالگى جوزف درگذشت. اين سرنوشت غم انگيز با سنت رمانتيك لهستان كه حاكى از قهرمانى و شكست است گره مى خورد. ولى از سوى ديگر هنگام نوجوانى تحت تأثير دايى اش كه بانكدار ثروتمندى بود و قيم او به شمار مى رفت، قرار داشت. اين مرد كه بوبروسكى نام داشت و در امپراتورى اتريش به سر مى برد، كوشيد تا براى خواهرزاده اش نيز مليت اتريشى دست و پا كند، اما موفق نشد. كنراد بعداً بى آنكه مليت لهستانى خود را از دست بدهد، به تابعيت انگلستان درآمد، بيشتر از اين رو كه از خدمت سربازى در روسيه شانه خالى كند.
به زودى اين ناسازه ها (پارادوكس) در سراسر زندگى اش ظاهر شدند. كنراد يك جوان لهستانى بود كه براى فرار از قيموميت روسيه، كاپيتان يك كشتى بادى انگليسى شد. همين مرد كه در بيست سالگى يك كلمه انگليسى نمى دانست، در شصت سالگى به بزرگ ترين رمان نويس زنده انگلستان تبديل شد. و مهم تر از همه اينكه در جست وجوى فرمى مناسب، رمان پرحادثه را به منزله وسيله اى براى بيان تجربه هاى سخت و جانگداز به كار برد.
كنراد با اينكه با زبان فرانسه از دوران كودكى آشنا بود، براى نوشتن زبان انگليسى را برگزيد. زبان آثار فلوبر و موپاسان برايش دلهره آور بود، در حالى كه انگليسى انعطاف پذيرى بيشترى داشت. با اين حال همواره لهجه خارجى خود را حفظ كرده بود و با هنرى جيمز، نويسنده مورد علاقه اش به زبان فرانسه سخن مى گفت. از اين گذشته، وقتى در نظر آوريم كه او در دو قرن (نيمه دوم قرن نوزدهم و نخستين دهه هاى قرن بيستم) مى زيست و از دو ديدگاه زيبايى شناسانه متفاوت تأثير پذيرفته بود، وضع دشوارتر مى شود. در اواخر دوران ويكتوريا، او به شيوه خود حرارت و قريحه را از چارلز ديكنز و حادثه پردازى در كشورهاى غريب و دوردست را از استيونسون و كيپلينگ گرفت و به ادامه سنت دست زد. ولى در عين حال در پى هنرى جيمز (نويسنده اى كه خود در ميان دو دوره و دو قاره به سر مى برد) از پيشگامان مدرنيته بود. بارها گفته اند كه خواندن يك اثر جوزف كنراد مثل خواندن حكايتى از استيونسون است كه به وسيله هنرى جيمز بازنويسى شده باشد. از سوى ديگر پس از مرگ هنرى جيمز (در سال۱۹۱۶)، كنراد كه آخرين بازمانده نويسندگان بزرگ قرن نوزدهم بود، با آينده نگرى و كاربرد شيوه هاى مدرن در رمان، خوانندگان زمينه را براى حل پازل هاى زمانى جويس و فاكنر آماده كرد.
او در اين باره كه رمان شكلى از هنر است با جيمز هم نظر بود، به طورى كه جيمز نوشت «آقاى كنر اد يكى از تنها كاربران اين روش است كه براساس آن بايد همواره سوژه را با دشوارترين سويه هاى آن روايت كرد.» با اين حال او هرگز درس هاى ديكنز را فراموش نكرد و پرسوناژ هايى زنده و باورپذير خلق كرد.
كنراد برخلاف جيمز داراى اين قابليت استثنايى بود كه با كاربرد احساسات مشترك انسانى توهم شديد بازشناسى را در خوانندگان ايجاد مى كرد. اولويت براى او چنان حائز اهميت بود كه در مقاله هنر شعر نوشت «جوهر هنرى ادبيات كه توسط واژه ها بيان مى شود، اگر هدف اصلى آن رسيدن به سرچشمه احساسات ما باشد، بايد حس ها را مخاطب قرار دهد. آرمان ادبيات بايد جنبه تجسمى مجسمه سازى، رنگ در نقاشى و تلقين جادويى موسيقى، اين هنر هنر ما باشد. (...) و اين تنها از طريق تطابق كامل ميان فرم و محتوا و دقت دائم در شكل و صداى فراز ها به دست مى آيد.»
از اين رو در نخستين آثار كنراد، دقتى بى اندازه در بافت متن ديده مى شود و در فرازهاى طويلش فن بيان به درستى به كار رفته است. از سوى ديگر كنراد، مانند هنرى جيمز از نويسندگان نادر آن دوره است كه راوى داناى كل را به كار نمى گيرد. تكنيك رمان نويسى او، در عوض براساس معضلى است كه غايت رمان را در برمى گيرد. از ديدگاه ساختار نيز روش جيمز را به كمال مى رساند، روشى مبتنى بر بيان نظرگاه هاى متفاوت يا متضاد درباره موضوع اصلى كتاب. كنراد با به كار گيرى منظر هاى گوناگون، شواهد اظهار شده را به شكل امور نسبى مى نماياند. در اين جا است كه قريحه درخشان او آشكار تر مى شود: در جاانداختن سرگيجه آور صداها و شايعه ها در يكديگر كه غالباً از سوى راوى اصلى رهبرى مى شود: مارلو، تصوير باشكوه مردى كه كنراد مى خواست باشد. به گفته منتقدان كنراد مردى دورانديش و داراى بصيرت بود كه پرسوناژ ها، تصوير ها و صحنه هايش به طور طبيعى داراى كيفيتى وهم انگيز بودند. كيفيتى كه در رمان هاى لرد جيم، قلب تاريكى و خط سايه مشاهده مى شود. ظاهراً كنراد نيز براى خلق آثارش از تجربه هاى شخصى خود مدد مى جست، به طورى كه با طنز ى سياه در نامه اى براى دوستى نوشته بود كه به ازاى نوشتن هر رمان يك دندان از دست داده است. دندان كشيدن (او از دندانپزشكان سخت وحشت داشت) كنايه از تنى شكنجه شده از رنج آفرينش بود. بدين سان در نامه هايش قياس هاى گوناگون را در اين باره مى خوانيم: «بايد مثل يك كارگر معدن جان بكنم تا جمله هاى انگليسى را از شب قيرگون بيرون بكشم» كنراد نويسنده خوشبختى نبود، شايد به دليل تمايلات و سليقه هاى متضادش.
بدون شك همين «كيفيت وهم انگيز» است كه او را به دو تن از هم عصرانش، آرتور رمبوى شاعر و ونسان ون گوگ نقاش نزديك مى كند. كنراد در پرشور ترين لحظات به اين دو شبيه مى شود.
او نيز مانند رمبو به اسپانيا رفته بود تا به شورشيان كارليست بپيوندد، اما پس از چند روز رمبو شهر را ترك كرد و كنراد دست به خود كشى ناموفقى زد. رمبو به لژيون خارجى هلند پيوست و عاقبت از باتاويا سر درآورد و كنراد سوار بر يك كشتى بخار انگليسى روانه مالت و قسطنطنيه شد و دو ماه بعد به لوستافت رسيد. او سپس با كشتى ديگرى به نام دوك سادرلند سفر كرد، در نيروى دريايى انگلستان ملوان شد، تا سيزده سال بعد مسير ميان لندن و آد لائيد (استراليا) را چهار بار پيمود و نخستين اثرش را در طول اين سفرها نوشت.
در حالى كه رمبو شاعرى را رها كرد و به حادثه جويى و بازرگانى در كشور هاى دور دست پرداخت، كنراد كه ابتدا سفر و تجارت را جذاب مى يافت، بعداً دريانوردى در سفر هاى دور و دراز را رها كرد و زندگى بى تحرك و گوشه گيرى نويسندگى را برگزيد. او وضعيت آرمانى خود را در چار ديوارى يك كلبه انگليسى يافت.
اما رابطه كنراد با ون گوگ از فراز و نشيب كمترى برخوردار بود. به رغم تفاوت هاى عظيم شخصيتى، ميان نامه هاى آن دو شباهت هاى تشويش آورى به چشم مى خورد كه مى تواند به يقين بگويد كه كدام يك اين فراز ها را نوشته بود: «همان وضع بار ديگر تكرار مى شود، همان ضعف بدنى، همان رنج روحى. از درد هاى ساده فيزيكى چيزى نمى گويم، زيرا خدا شاهد است كه به آن كمترين اهميتى نمى دهم. من از ناتوانى مى ترسم كه بر اثر احساس ظالمانه روزهايى كه از دست مى رود، تشديد مى شود.»
ميان نامه هاى ون گوگ كه در آستانه جنون بود، به برادرش، مسئول امور مالى خانواده كه مشاور او بود و هزينه زندگى اش را مى پرداخت و نامه هاى كنراد به دايى اش بوروسكى و بعداً به دوستانى همچون گلزورش (كه جمله هاى بالا را از نامه اى خطاب به او برگرفتيم) و عمدتاً به پينكر، كارگزار ادبى اش، تفاوت چندانى مشاهده نمى شود. نقاش و رمان نويس براى تأمين زندگى مادى و پيشبرد كار هنرى از نامه نگارى مدد مى جستند.
در اينجا بايد از ميان نزديكان كنراد به مارگريت گشه اشاره كرد كه نه سال از او بزرگ تر بود. مارگريت كه دختر پل گشته، پزشك معالج ون گوگ و مدل يكى از تابلو هاى مشهور او بود، در سال ۱۸۹۱ هنگام سفر كنراد به پاريس براى نخستين بار تابلوهاى ون گوگ را در خانه پدرش به او نشان داد. جوزف كنراد دوماه پيش از آن، در پى بازگشت از سفر آفريقا به مارگريت نوشته بود «همه چيز را با نااميدى مى نگرم، همه چيز سياه است. من سخت پريشانم و وضع عصبى مناسبى ندارم.» و كمى بعد بار ديگر نوشته بود «من همچنان در شبى قيرگون غوطه مى خورم و روياهايم كابوسى بيش نيستند.»
در سال ۱۸۹۰ ون گوگ در نامه ۱۷ ژوئن در روياى گريز همراه با گوگن به سر مى برد. « معلوم است كه براى يك نقاش، آينده در مناطق حاره مانند جاوه يا مارتينيك، برزيل يا استراليا شكل مى گيرد و نه در اينجا.» او شش هفته بعد خودكشى كرد. در همين هنگام كنراد پس از سفر به كنگو و بوما، سيصد كيلومتر را همراه با كاروانى به كينشازا مى رود. او در روز مرگ ون گوگ در دفتر يادداشتش چنين مى نويسد: «امروز در راه اسكلتى را ديديم كه به چوبى بسته شده بود. قبر يك سفيدپوست را نيز. با مقدار زيادى سنگ، شكل صليب را ساخته بودند.»
او پس از ديدن آثار ون گوگ از حالت سرگشتگى اى كه پريشانى خودش را تداعى مى كرد، متاثر شده بود «اين تابلوها بسيار كابوس وار بودند.»
عاقبت كنراد در زمانى مشهور شد كه تعهدات اوليه را رها كرده بود و مى خواست دل خوانندگان را به دست آورد و براى عموم بنويسد. او به جاى جست وجوى تلخ واقعيت درونى، به دستورالعمل هاى قديمى رمان هاى احساساتى روى آورده بود. شايد سرنوشت او از رمبو و ون گوگ غم انگيزتر باشد. زيرا پس از نوشتن بهترين آثارش زنده ماند و از نظر تيراژ و محبوبيت به موفقيت دست يافت. كنراد پس از اينكه براى عبور از قلب تاريكى زبان و بيانى نو آفريده بود، عاقبت به ميان مايگى طلايى رسيد.
منبع: مگزين ليته رر
پى نوشت ها:
۱ _ آرتور رمبو، شاعر مشهور و نوآور فرانسه (۱۸۹۱ _ ۱۸۵۴).
۲ _ رابرت لوئيس استيونسون، شاعر و رمان نويس اسكاتلندى و نويسنده رمان مشهور جزيره گنج (۱۸۹۴ _ ۱۸۵۰).
لرد جیم

لرد جیم [Lord Jim]. در 1900 منتشر شد. پسری به نام جیم، به امید زندگی پرماجرا، به فکر میافتد که ملوان شود. روزی به عنوان دستیار سوار کشتی کهنهای میشود که زایران را حمل میکند. توفان درمیگیرد و نزدیک است که کشتی غرق شود. دوست ما، جیم، در برابر ترسی که در اعماق درون هرانسانی خفته است تسلیم میشود و به همراه سه نفر دیگر، بر تنها قایق موجود سوار میشود و کشتی را با هرچه در آن است رها میکند. کشتی معجزهآسا نجات مییابد و یک کشتی توپانداز فرانسوی موفق میشودکه آن را تا خشکی یدک بکشد. به زودی بازرسی را آغاز میکنند. جیم که اقبال کمتری از همسفرهایش داشته است، در این ماجرا سرافکنده میشود. مارلو پیر، که مردی نیکوکار است، در جستجوی کشف راز این نامردمی برمیآید. او میخواهد به جیم کمک کند تا زندگیاش را از نو بسازد و او را به چندتن از دوستانش که در مشرق زمین مستقرند میسپارد. قهرمان داستان، در مقام پادو از بندری به بندر دیگر میرود؛ بیآنکه بتواند در محلی استقرار یابد، زیرا مایل است ناشناس باقی بماند. سرانجام با یک تاجر آلمانی به نام اشتاین برخورد میکند که او را به پاتوزان، جزیرهای دورافتاده در مجمعالجزایر مالزی میفرستد؛ این جزیره عرصه زدو خوردهای شدید داخلی است. جیم به سختی از چندین توطئه جان به در میبرد. سپس رهبری حزب دورامین، دوست قدیمی اشتاین را به عهده میگیرد و موفق میشود علی را، که مردی طماع است، شکست دهد و اعتماد بومیان را به دست آورد. قدرت و شجاعت جیم به زودی بر سر زبانها میافتد و عشق در وجود بیژو، دختری یک مالزیایی، به او لبخند میزند. بیژو در دومین ازدواج خود به همسری کورنلیوس درآمده بود، کسی که جیم جانشین او شده است. به نظر میآید که گذشته جیم خاطرهای ناخوشایندی بیش نبوده است. اما در این وقت، مردی سفیدپوست که به جرم تجارت غیرمجاز تحت تعقیب یک کشتی اسپانیایی است، به پاتوزان میرسد: این شخص نادرست براون نام دارد و امیدوار است که با به آتش و خون کشیدن این سرزمین دوباره به مال و منال برسد. درحالی که بومیان خود را برای مبارزه آماده میکنند، جیم به براون امکان میدهد تا آنجا را ترک گوید؛ به شرط آنکه به هیچکس صدمهای نرساند. چه خیال باطلی! زیرا این جانی، به راهنمایی کورنلیوس که کینهای سخت از جیم به دل دارد، بومیانی را که اعتماد کردهاند غافلگیر میکند و با قتل عام کردن آنها، پسر دورامین را نیز به قتل میرساند. و اما پایان کار جیم بسیار تأسفبار است. او میبیند که بار دیگر اعتماد همنوعانش را از دست داده است. خواهشهای بیژو و سایر دوستانش را ناشنیده میگیرد و حتی کوششی برای اثبات بیگناهی خود نمیکند: او، که بیسلاح در برابر دورامین ظاهر میشود، خود را به شکلی رقتانگیز از میان برمیدارد. این داستان که به تمامی از زبان مارلو پیر حکایت میشود، ممکن است که گاهی خواننده را خسته کند؛ اگرچه لحن آن به خوبی با عذابهای قهرمان داستان منطبق است. علاقه شگفتانگیزی که نویسنده به قهرمان داستان، حتی در بدترین لحظههای سقوطش، ابراز میدارد، از این اثر یکی از بارزترین تجسمهای برادری انسانها را میسازد.
مامور مخفی

مأمور مخفی [The Secret Agent]. در 1907 منتشر شد. این رمان، داستان تلخ و فاجعهآمیز آدولف ورلوک ، خرابکار حرفهای و جاسوس سفارتخانه، است که شخصیتی بیقید است و ذهنی بسیار معمولی دارد و عاشق همسرش، وینی ، است. وینی برادری بسیار جوان دارد که دارای ذهنی عقبافتاده است و به این برادر که تنها شادی اوست، علاقهای عمیق دارد و صرفاً به منظور تأمین زندگی آرام برای همین برادر، تن به این ازدواج داده است. ورلوک ناگهان مجبور میشود از تنبلی دست بردارد، زیرا دبیر سفارتی که در استخدام آن است از او میخواهد عملیاتی تروریستی را سبب شود که تظاهراتی را در پی داشته باشد تا پلیس بتواند بیدرنگ واکنشی سرکوبکننده بر ضد انقلابیها نشان دهد؛ و چنانچه ورلوک در این کار موفق نشود، اخراج خواهد شد. انقلابیها، در واقع شهروندانی آراماند که از تبلیغاتی آشوب طلبانه و برنامهریزیهای مختلف تغذیه میشوند. تنها از آن میان، پروفسور است که تصمیمی نافرجام را دنبال میکند: او که انگیزهاش تنفری تعصبآمیز از هرگونه قانونمندی است، هنگامی که ورلوک پس از هفتهها تشویش و دودلی تصمیم میگیرد که خود توطئه را عملی سازد، مقداری مواد منفجرکننده در اختیار ورلوک میگذارد. اما ورلوک برای به کار انداختن آن دستگاه جهنمی بر ضد مؤسسه گرینویچ، از برادرزن بیمسئولیت و حاضر به خدمت خود استفاده میکند. پسر جوان، در حین عملیات در پی انفجار تکه تکه میشود. وینی، پس از شنیدن این خبر وحشتناک، شوهرش را به ضرب چاقو میکشد و بیدرنگ به یکی از دوستان قدیمی ورلوک پناه میبرد. اما این دوست که میترسد با آن زن تهیج شده همدست شود، پولی را که شوهرش در روز فاجعه به او سپرده بود از چنگش درمیآورد و او را در قطار رها میکند. زن بیچاره، سرانجام، در یک شب مهآلود، به هنگام عبور از دریای مانش، خود را از عرشه کشتی به زیر میاندازد و نابود میکند. دو مضمون متناوب زمینه رمان را تشکیل میدهد: عشق وینی به برادرش، که با تمام پیچیدگی آن تصویر شده است؛ و تقدیر، که افرادی را در چنگ خود میگیرد که به نظر میآمد برای یک زندگی کاملاً معمولی ساخته شده باشند. کونراد بر زمینهای داستانی که آن را همپایه داستان پاورقی دانستهاند، به تحلیلهایی بس اضطرابآور و موشکافانه پرداخته است.
دزد دریایی

دزد دریایی [The Rover]. آخرین اثر کامل نویسنده، که در 1921-1922 نوشته شد و در دسامبر 1923 انتشار یافت. از مدتها پیش، کنراد آرزو داشت داستانی بنویسد که در آن فضای حوضه مدیترانه را در زمان ناپلئون توصیف کند. ماجرای دزد دریایی میان محاصره تولون و نبرد ترافالگار، یعنی در مرحله حاد جنگ فرانسه و انگلستان روی میدهد، که به کونراد امکان میدهد تا همدلی یکسانی نسبت به فرانسه و انگلستان ابراز کند. این نخستین بار است که در آثار کونراد دریانورد پیری میبینیم که آرزویی جز آسایش ندارد، ولی به سبب همت مردانهاش سرانجام به ماجرای تازهای کشانده میشود که زندگی خود را در آن از دست میدهد. ژان پیرول، دزد دریایی پیر، به دهکده کوچکی در بلندیهای شبه جزیره ژیَن، نزدیک هیِر، آمده است تا دوران بازنشستگی خود را در آنجا بگذراند. در خانه پیردختری به نام کاترین سکنا گزیده است، که با دختر برادر خود، آرلت ، زندگی میکند؛ دختری عجیب و ساکت که زیبایی کمنظیری دارد. آرلت، در آشوب دوران وحشت فرانسه، از قتل عامی که در آن پدر و مادرش به سبب سوولا برون ، ملقب به «خونخوار»، کشته شدهاند، جان به در برده است. پیرول خیلی زود در کانون خانوادگی کاترین پذیرفته میشود و اندک اندک آرلت ساکت را رام میکند. ولی آرلت عاشق افسری فرانسوی به نام سرگرد رئال میشود؛ این افسر مأموریت دارد که خود را، با اسناد قلابی، به دست ناخدای کشتی انگلیسی «آملیا» ، که مراقب خطوط دریایی است، گیر بیندازد. ورود رئال نقشههای سوولا را، که در نهان عاشق آرلت است و امیدوار است که با وجود اختلاف شرایط اجتماعی با او ازدواج کند، به هم میزند. سوولا توطئهای میچیند تا رئال را به کمینگاهی بکشاند و او را بکشد ولی موفق نمیشود. و اما پیرول، چون پرچم انگلستان را بر فراز «آملیا» کشتی سابق فرانسوی، میبیند که به دست دشمن افتاده است، احساس میکند که عزم زیستن در آرامش از او رخت بربسته است. بسته حاوی اطلاعات قلابی را به دست میآورد و رئال را با آرلت تنها میگذارد، و سوولا را مجبور میکند که با او سوار کشتی شود و پس از حرکات ماهرانهای، وظیفهای را که برعهده افسر بود خود به جای میآورد. ولی انقلابی و دزد دریایی هرگز به ساحل پرووانس بازنخواهند گشت و آرلت با سرگرد رئال ازدواج خواهد کرد. چنانکه ژان-اوبری ، مترجم آثار کونراد، متذکر میشود، کونراد در این اثر خواسته است مخصوصاً «پایان یک زندگی دریانوردی و به موازات آن، پایان کار یک کشتی کوچک را توصیف کند: دریانورد و کشتیی که ایام پرماجرا و دردناکی داشتهاند، ولی دیگر آرزویی جز آرامش ندارند». به این ترتیب، جوانی شکستناپذیر و پرتوان و حادثهجوی قهرمانان کونراد، که پیرول شاید یکی از محبتانگیزترین آنها باشد، بر خستگی و نومیدی غلبه میکند.
در چشم غربی

در چشم غربی [Under Western Eyes]. در 1911 منتشر شد. این رمان تصویری است گیرا از خلقیات روسی در دوره تزاری. شخصی به نام هالدین، دولتمردی را که مردم را پیوسته شکنجه وعذاب میداد، کشته است. وی که درصدد است کشور را برای همیشه ترک گوید، از رفیقش، رازوموف، پناه میخواهد. اما رازوموف، از ترس آنکه مبادا به مخاطره افتد، او را تحویل نمیگیرد وحتی او را لو میدهد. لاجرم، هالدین اعدام میشود. اندک زمانی پس از آن، رازوموف به خدمت پلیس مخفی درمیآید و او را به سوئیس میفرستند تا از توطئهای که در یکی از محلههای ژنو، به نام «روسیه کوچک» در حال شکل گرفتن است، سردرآورد. در همین محله است که هالدین چهره شهیدی پرافتخار به خودگرفته است. در محفل توطئهگران، زنی به نام ناتالی، خواهر هالدین، دارای موقعیت ممتازی است. او، که جز رازوموف دوستی برای برادرش نمیشناسد، از او میخواهد که از آخرین روزهای زندگی برادرش او را باخبر سازد. رازوموف، با سالم جستن از این مخمصه، اعتماد ناتالی را جلب میکند. با این حال، رفتارش شکبرانگیز است و موفق نمیشود نگاه کنجکاوش را در پس ظاهری در خود فرورفته مخفی کند. دیری نمیگذرد که همین بازی دوروزه بدگمانیهایی برمیانگیزد: این موقعیت بیمعنی سرانجام ذهن رازوموف را آشفته میسازد. همه درام، درست در همان تضاد ریشهای است که میان لودهنده هالدین و ناتالی، زنی که زیبایی را با خوبی درآمیخته است، وجود دارد. رازوموف، خسته از مبارزه، نزد ناتالی به خیانتش اعتراف میکند و سپس میگریزد تا ننگش را بپوشاند. اما دیری نمیگذرد که به حکم عدالت قهری زیر چرخهای قطار له میشود. ناتالی به کشور خود بازمیگردد و از آن پس وجود خود را وقف سبک کردن بار فقر سیاه این و آن میکند. معنای رمان در آخرین صفحات یادداشتهای روزانهای که رازوموف بر جای نهاده پدیدار میشود؛ این یادداشتها حاوی اعتراف او به ناتالی است: «دیگر توفان و ضربهها و نفرتها پایان یافته است؛ همه چیز آرام است؛ خورشیدی نو برمیدمد و انسانهای خسته، که سرانجام متحد شدهاند، از فرجام مبارزات خود آگاه میشوند و با اندوه پیروزی خویش آشنا میگردند... انسانها بر روی خاک احساس تنهایی میکنند و به یکدیگر نزدیک میشوند. آری، ساعتهای تلخی در پیش است؛ اما دلهره سرانجام به زیر امواج عشق در قعر دلها مدفون خواهد شد.» در چشم غربی که اصرار در نفهمیدن دارد، خلق روس به جستجوی عشقی جهانی برخاسته است که تنها از پی دردها و رنجها و کفاره بسیاری از خطاها به پیروزی دست خواهد یافت.
دل تاریکی

دل تاریکیها [Heart of Darkness]. در 1906 منتشر شد. ملوانی به نام مارلو از زمان کودکی مجذوب رودی بزرگ است که در منطقهای کاوش نشده در افریقا جاری است و روی نقشه به طوری شگفتانگیز یادآور یک مار عظیمالجثه است. سالها بعد، شرکتی که مأمور کاوش در آن منطقه است، فرماندهی یک کشتی مخصوص حمل عاج را به عهده او میسپارد. مارلو، پس از سفری طاقتفرسا و تمامنشدنی و کابوسگونه، سرانجام موفق میشود که در داخل منطقه به مقر شرکت برسد و در آنجا همه چیز را آشفته میبیند: خانهها و اشیا و مردمان همه و همه را، حال آنکه سکوتی در اطراف سنگینی میکند. گویی چیزی عظیم و شکستناپذیر است و پایان این دگرگونی باورنکردنی را انتظار میکشد. پس مارلو به جستجوی میستر کورتس ، نماینده شرکت، میپردازد که بایستی در مرکز سرزمین عاج باشد، اما مدتهاست که خبری از او در دست نیست. هنگام بالارفتن از مسیر رود، مارلو احساس میکند که سفری در گذشته و به سوی دورترین سرچشمههای جهان انجام میدهد. کشتی کوچک گویی که به سختی در کابوسی نامعقول و مبهم پیش میرود. زمین دیگر هیچچیز زمینی در بر ندارد. با این حال، در فریادهایی که وحشیان دوروبر از سینه برمیکشند چیزی انسانی و ناب، واقعیتی عاری از هرگونه پوشش زمانی پابرجاست. چون سرنشینان کشتی به قرارگاه کورتس میرسند، غریوی وحشتناک از آنها استقبال میکند. وحشیان نمیخواهند که سفیدها میستر کورتس را، که در نظر آنها موجودی الاهی است، بازستانند. کورتس با اندیشه دعوت وحشیان به مسیحیت آغاز سفر کرده بود، اما اعصابش تاب مقاومت نیاورد و ریاست رقصهای شبانهای را به عهده گرفت که پیش درآمد قربانهای فراوان به افتخار او شد. از آن پس، بارها کوشید تا فرار کند، اما بیهوده. اکنون که در حال مرگ است راضی نمیشود که جنگل را ترک کند و مارلو به زحمت زیاد و تقریباً با زد و خورد موفق میشود که او را سوار بر کشتی کند. کشتی دور میشود و وحشیان رفتن بتشان را تماشا میکنند و زنی سرکش و به شکوه آراسته، در حالی که بازوان برهنهاش را نومیدانه به سمت رود سیاه و درخشان دراز کرده است، گویی تشویش آنها را تجسم میبخشد. پس از مرگ کورتس، مارلو بستهای نامه متعلق به نامزدش را پیدا میکند و میرود که آنها را به او برساند. اما در برابر این زنی که قادر به ایثار و ایمان و رنج است و با یاد گمشدهاش به زندگی ادامه میدهد، آن توان را در خود نمیبیند که حقیقت را بیان دارد و به زن اطمینان میدهد که کورتس در دم مردن نام او را بر زبان داشته است.
این حکایت بلند دارای همه خصوصیتهایی است که هنر کنراد را بیان میدارد؛ هنری که به ویژه در توصیف طبیعت بکر و پرابهام میکوشد تا نهتنها اندیشه خواننده را به خود معطوف دارد، بلکه با پیچیدن او در میان رشتهای وسیع از حسها، تمامی شخصیت او را جذب کند. جنگل با همه هیاهو و رمز و راز خفقانآورش در اطراف ما زندگی میکند. چهره کورتس، که گویی گاهی تجسم همان جنگل است، دارای نیروی چنان القاکننده است که تقریباً جادویی مینماید؛ نیرویی که برخی اوقات، در طول روایت، به احساسی از ترحم بیپایان تبدیل میشود.
به نقل از کتاب نیوز
جوزف کنراد
کنراد، جوزف Conrad, Joseph نام مستعار، (نام واقعی، تئودور یوزف کنراد کورزنیووسکی Teodor Jozef Konrad Korzeniowski) داستاننویس انگلیسی (1857-1924) جوزف در لهستان و در خانواده ملاکان اصیل زاده شد. پدرش مرد ادب و نمایشنامهنویس ومترجم آثار انگلیسی و فرانسوی بود که به سبب فعالیتهای میهنپرستانه در ضمن جنگهای با روسیه به این کشور تبعید شد. مادر جوزف بر اثر فرسودگی از رنجهای دوره تبعید، در سی و چهار سالگی درگذشت و تربیت جوزف در 1869، پس از مرگ پدر به عمویش سپرده شد....
ادامه مطلب
