تبليغاتX
مجله داستان نویسی
سه شنبه نهم مهر 1387
نگاهی به مفهوم فراموش شدگی نویسندگان ایرانی

 

نگاهی به مفهوم فراموش شدگی نویسندگان ایرانی

 

بخش اول:

ما متهم می کنیم

مهدى يزدانى خرم: ادبيات داستانى ايران بعد از اعلام موجوديت خود، سبك ها و قالب هاى فراوانى را تجربه كرد. اين جريان در سال هاى اخير و بعد از تجربه چندين دهه و ده ها نويسنده مختلف، با يك معضل تاريخى روبه رو است، چيزى كه باعث شده، آثار نويسندگان ايران، كمتر در حافظه مردم باقى مانده و ما با عنوان و مقوله «فراموش شدن» روبه رو باشيم. جداى از آثار عامه پسند و تك چهره هايى كه توانسته اند سال هاى سال در ذهن جامعه خود باقى بمانند، اكثر نويسندگان بزرگ اين سرزمين به غير از علاقه مندان جدى و پيگير ادبيات داستانى، در كمتر جايى شناخته مى شوند.

اين نگاه فراز و فرود هاى خاصى دارد، مثلاً ممكن است نويسنده اى مانند چوبك در جنوب ايران، بيشتر شناخته شده باشد و يا صادق هدايت و بوف كور، در ادبيات شفاهى مردم حضور دارند... اما مشكل طولانى عدم رابطه پررنگ بين داستان نويسان و مردم، نه تنها برطرف نشده، بلكه هنوز يكى از دغدغه هاى نويسندگان ايرانى است. اتفاقى كه باعث مى شود من اين گزارش شتابزده را بنويسيم، حركت آرام و كند جامعه به سوى آثار نويسندگانى است كه به نوعى، جزء نويسندگان جدى جامعه محسوب مى شوند. براى اين گزارش چند محور اصلى را پيشنهاد مى كنم:

۱- در سبك شناسى آثار ادبيات جهان، مفهوم كلاسيك شدن آثار و نويسنده ها، امرى بديهى است. در اين كنش علاوه بر بسيارى از آثار ادبى كه به واسطه زمان در معناى كلاسيك قرار گرفته اند، آثار و نويسندگانى هم هستند كه با خلق فضاها و روايت هاى منحصر به فرد در دوره خود جاودانه شده و پايه اى براى ادامه ادبيات داستانى در آن دوره به خصوص مى شوند. در ايران اين اتفاق در حوزه شعر قديم به خوبى مى افتد، حافظ و سعدى دو نمونه بارز از آدم هايى هستند كه توانستند با حضور در ذهن جامعه معاصر خود و بعد از خود، راه را براى خوانش اشعار كهن ديگر بازتر نمايند.

و يا در ادبيات آمريكاى جنوبى با ظهور ماركز، نويسندگان ديگرى نيز توانستند راه خود را به خانه هاى مردم باز كنند. با آغاز دوره جديد ادبيات ايران، جامعه ايران كه ذاتى محافظه كار دارد، در مقابل اين جريان مقاومت كرد و با نگاهى مشكوك به اين ژانر روايى جديد نگريست. اين جريان بالاخره توانست راه خود را بيابد، اما يك نكته مهم باعث شده كه مردم، نويسندگان خود را فراموش كرده و ما هيچ گاه اقبال عمومى نويسنده اى مانند ماركز، يوسا، گونترگراس و .. را در ايران نمى بينيم. اين نكته به همان مفهوم كلاسيك شدن آثار بازمى گردد. به جرات مى توان گفت، كمتر اثرى در حوزه ادبيات وجود دارد كه توانسته باشد، در دوره خود و يا بعد از خود به اثرى كلاسيك و همه گير تبديل شده و بتواند پايه و بسترى را براى پيشنهاد آثار بعد از خود ايجاد كند.

«بوف كور» شايد يكى از معدود آثارى باشد كه قابليت و توانايى ايجاد اين جريان را داشته باشد، اما ضد تبليغ وسيعى كه براى اين اثر از سوى حكومت ها انجام شد، موجب گرديد تا صادق هدايت به عنوان شخصيتى كه جرات اعتراض و هنجار شكنى را مى دهد شناخته شده و جامعه ايران كه اصول گرا و سنت گرا است، به وى روى خوش نشان ندهد. يكى از عواملى كه باعث كلاسيك شدن يك رمان و يا داستان هايى كوتاه مى شود، عنصر نگاه روان شناختى به مفاهيم و روايت هايى است كه در جامعه وجود دارد و اين امر دقيقاً ارتباط مستقيمى با سنت تفكر در جامعه مورد نظر دارد. با حضور اين تفكر گرايى و خرد ورزى اثر ادبى از موقعيت تزئينى و يا سانتى مانتالى كه برايش قائل شده اند، خارج شده و به يك وصف حال و روايت هنرمندانه و خلاق از تاريخ و روزگار مردم خود تبديل مى شود.

ادبيات داستانى ايران نيز با همين منش آثارى را خلق كرد كه در هر دوره به دنبال بيان گوشه اى از وضعيت موجود انسان خود بود. اما، ضعف و زوال انديشه و تفكر در جامعه ايران از عواملى بود كه داستان ايرانى كمتر توانست، جايگاه كلاسيك خود را يافته و بتواند، در ذهن جامعه به عنوان ابزار درخشانى براى نقد و بيان روزگار آنها به شمار آيد. سياست زدگى، بى سوادى و از همه مهمتر نسبت چند صدساله اى كه در باب مفهوم ادبيات و هنرمندى وجود داشت از مهمترين دلايل بود. جامعه ايران در طول سال هاى سال با وجود حشرو نشر با شعر و ادبيات، آن را داراى مرتبه اى قدسى دانسته و به عنوان ابزار جلاى روح درك نموده بود. از سويى ديگر آثارى كه سويه اجتماعى ترى داشتند، مانند عبيد، سوزنى سمرقندى، ميرزاده عشقى و ... در ذهن اخلاق گراى جامعه، جاى اصلى خود را نيافتند و در مرتبه عوامل فساد و يا سقوط اخلاق قرار مى گرفتند. ادبيات مدرن داستانى نيز به نوعى به سرنوشت جريان دوم نزديك تر است.

نويسندگانى مانند هدايت، چوبك، ساعدى و ... در آثار خود به سراغ ارزش ها و مفاهيمى رفتند كه جامعه دودستى به آنها چسبيده بود و با نزديك شدن به آنها و يا نقدشان، ذهن عمومى، موضع دفاعى مى گرفت. پس اين ادبيات جديد كه «شعر» هم نبود، با وجود دغدغه هاى اجتماعى، نمى توانست به آن جايگاه كلاسيك دست يافته و در ذهن جامعه تسرى پيدا كند. نكته مهمتر اين كه اصولاً تاريخ ايران، حداقل در اين صد سال اخير، نشان داده كه در جامعه ايران، آدم ها كلاسيك مى شوند و آثار با وجود اين كه مهمترين مظهر وجودى اين آدم ها هستند، نمى توانند به اين مقام نزديك شوند. جامعه ايران به دليل اين كه در دوره اى از تاريخ دچار فترت شده و از جريان روز جهان دور مانده، به نوعى ايده آليسم و قهرمان پرورى دچار گرديده كه در هر دوره تعريف ها و مصداق هاى متفاوتى داشته است.

اين مردم كه همواره به دنبال يك رفاه حال نسبى و حقوق مناسب بوده اند، از مصاديقى كه وضعيت ناخوشايند و تيرگى ها را به رخشان بكشد، چهره مى پوشانده اند و ادبيات داستانى مدرن ايران كه بيانگر همين وضعيت بود، اقبال شعر باشكوه حافظ و يا انسان گرايى آرمانى سعدى را نيافت. اگر دقت كنيم، در مى يابيم كه تنه اصلى جامعه ايران در سال هاى نه چندان دور هم به دنبال آرمان ها و الگو هاى سياسى و يا اجتماعى اى است كه با شناخت معضلات او، حركت عملى انجام دهد. اين جامعه با اين خصوصيات ادبيات داستانى را (شعر وضعيت ديگرى دارد) به تئورى گرايى و نگاهى نظرى متهم مى كرد. براى همين است كه بسيارى از نويسندگان ايران كه تا حدودى در ذهن جامعه باقى مانده و به عنوان «شخص» كلاسيك شده اند، آنهايى هستند كه سابقه مبارزه، عمل گرايى برون متنى و يا شخصيت سياسى داشته اند.

بزرگ علوى، جلال آل احمد، خسرو گلسرخى و ... از اين دسته اند، در حالى كه نويسندگان به مراتب ارزشمند ترى مانند هدايت، ساعدى، صادقى، ابراهيم گلستان و ... هيچ گاه دچار اين كلاسيسيسم نشده و بيشتر در ذهن آدم هاى كتابخوان و يا كسانى كه با ادبيات سرو كار دارند، حضورى پررنگ دارند. پس اين اتفاق ظريف كه ريشه اى اجتماعى دارد باعث شده كه جامعه در بسيارى از سال هاى سپرى شده از نويسنده خود، انتظار عمل بيرونى داشته و كمتر شده كه نويسنده اى با آثارش در ميان جامعه كلاسيك شده و راه را براى داستان نويسان و آثار بعدى باز كند. شايد به جرات بتوان گفت اين اتفاق را تنها نويسندگانى مانند محمود دولت آبادى، دانشور و يا جلال آل احمد به وجود آوردند كه وضعيت دولت آبادى دلايل خاص خود را دارد.

۲- بايد گفت كه دوره قاجار با وجود اين كه بسترى براى خلق آثار درخشان ادبى شد، نگاه مردم را به مفهوم ادبيات عوض كرد. اشرافيت و بورژوازى سردمداران اين حكومت به خصوص از دوره ناصرى به بعد، موجب شد تا آثارى خلق شود كه فهم و دسترسى آن براى توده مردم دشوار بوده و به غير از دوره كوتاه مشروطه، نويسنده، شاعر و يا كاتب ها كه عموماً به دربار وابسته بودند، نوعى بيان ادبى را بسازند كه از فضاى جامعه دور بوده و زبان فرهيخته دور از اجتماعى داشته باشد.

«مكتب بازگشت» شايد يكى از عواملى بود كه باعث شد تا شاعر و هنرمند دوره قجرى، از جامعه خود دور شده و در فضاهايى حركت كند كه مصداق اجتماعى كمى دارد. پس نگاه جامعه به شاعر و يا نويسنده در حد نگاه به مفهومى زينتى پائين آمده و عمده آثار ادبى دوره قجرى از نظر ادبى ارزش داشته ولى در جامعه خود، طرفدار پيدا نكنند. پس مردم زجر ديده اين سرزمين با درك دقيق از وضعيت ذكر شده نمى توانستند با درك آثار دوره خود، ادبياتى را كه داشت مفاهيم قرون گذشته را تكرار مى كرد در سينه جاى دهند. اين ذهنيت در آغاز دوره جديد ادبيات ايران به شدت مسرى شده و شعارگرايى، عدم اعتماد و همچنين بدبينى مردم به اشرافيت پايه گذار ادبيات جديد به اوج رسيد.

در اين اوضاع بايد درك كرد كه ادبيات داستانى كه ژانر تازه اى بود با حمله به تفكرات پوسيده اجتماعى از يك سو و سياه نمايى ها و يا روايت هاى كابوس وار، نتوانست با ذهن جامعه كه سال ها بود با روايت هايى اين چنينى روبه رو نبود، ارتباط عميق برقرار كند. نويسنده بزرگى مانند صادق هدايت در اين سال ها، علاوه بر رويارويى با ذهن راكد جامعه با سانسورهاى شديد حكومتى نيز روبه رو است، از سويى ديگر، آثارى كه در اين خفقان مى توانند به خانه ها راه پيدا كنند و به سرعت هم فراموش شوند، آثار عامه پسندى هستند كه از جامعه خسته، تفكر نخواسته و به جاى دور شدن از لمپنيسم جامعه بر آن دامن مى زنند. محمد حجازى از اين نمونه است او و نويسنده هايى مانند او به دليل اينكه، آثارشان اجازه همذات پندارى سانتى مانتال را به مخاطب مى داد و از سويى ذهن مخاطب را درگير يك مفهوم مهم روايى نمى نمود، توانستند تا در ذهن جامعه حضور يابند.

جامعه ايران با اين اوصاف نويسندگان بزرگ خود را به راحتى نپذيرفته و چون نفرت از اشرافيت و بورژوازى در خون آنها باقى مانده بود، ادبيات را از عناصر و مظاهر آن دانست. در اين ميان برخى چهره هاى كم ارزش و كم مايه نيز با غربى نمايى و آشفته كردن صورت ظاهرى جامعه، خشم و يا به قول سپانلو «حسادت» جامعه را برانگيخته و باعث شدند تا ادبيات جديد با همه صبغه هاى عميق اجتماعى، نتواند به عمق جامعه نفوذ كند. از سويى ديگر اوضاع سياسى درهم ريخته و اتفاق هاى اجتماعى، اجازه ايجاد بستر آرامى را كه اين ادبيات بتواند در آن حركت كرده و اعتماد مردم را به دست بياورد، نمى داد. شهريور ،۱۳۲۰ تبعيد رضاخان، كودتاى ۲۸ مرداد، درگيرى هاى حزبى و... موجب شدند تا جامعه در ادبيات به دنبال شعار و يا آرمان گرايى اى باشد كه هيچ گاه به دست مردم نرسيده بود.

پس دو شكل مختلف از ادبيات داستانى به وجود آمد. نخست آثارى كه در راستاى اين آرمان خواهى، ابزارى براى شعار دادن و يا اغراق هاى تصنعى شده اند كه در مدت زمان كوتاهى و بعد از فروكش كردن آن واقعه و يا اتفاق اجتماعى _ سياسى به سرعت فراموش شدند و دوم، داستان هايى كه با درونى كردن كليت رفتارى وضعيت موجود جامعه، روايتى را ساختند كه صبغه هاى روان شناختى و رفتارشناسانه اين جامعه را بيان كردند. اين دسته از آثار متهم به همان برج عاج نشينى شده و يا به دليل همان ذهنيت هاى مشكوك به وجود آمده، نتوانستند در خانه هاى مردم باقى بمانند. نويسندگان جريان ساز ايرانى جداى از فضاها و ديدگاه هاى منتقدى كه در آثارشان وجود داشت، از خودى ها و حكومت ها نيز ضربه خوردند.

نبردهاى حزبى و يا آراى متناقض باعث شده تا جامعه از اختلاف هاى درونى ميان جامعه نويسندگان كه البته در همه جاى دنيا هم وجود دارد، تعبير به تناقض گويى ايشان كنند. ديكتاتورى و عدم درك صحيح از دموكراسى اجتماعى موجب شد تا هم مردم و هم نويسندگان نتوانند صداهاى همديگر را بشنوند و انتخاب كنند. در ضمن سنت ديكتاتورى باعث شد كه بسيارى از نويسندگان براى خود دربار تشكيل داده و بكوشند به مردم درس بدهند، اين شايد بزرگترين اشتباه داستان نويسان ايرانى بود. به طورى كه نويسندگان مستقل در اين كشور كمتر توانسته اند اقبال و ماندگارى عمومى پيدا كنند، بسيارى از نويسندگان پدرسالار و يا حزبى، جايگاهى بهتر داشته اند.

حزب توده كه شايد بهترين يادگار و سنتى كه باقى گذاشت، ترويج سنت كتابخوانى در ايران بود، با توجه نويسندگان به خود روبه رو شده و بعد از فاش شدن چهره اصلى اش، بسيارى از همين نويسندگان را هم منفور كرد. شنيده ام كه نويسنده اى مثل تنكابنى در آلمان دستفروشى مى كند! در حالى كه همين نويسنده كه الحق برخى داستان هاى درخشان هم دارد، در دهه چهل و پنجاه با تيراژ و تجديدچاپ چندباره آثارش روبه رو بود. اين مثال دردناك را زدم تا بگويم كه فراموش شدن بسيارى از نويسندگان ايرانى به اين دليل بود كه به بسترها و جايگاه هايى مانند احزاب و گروه ها هم وابسته بودند و چون جامعه فقط يك بار به چنين جريان هايى اعتماد مى كند، به دليل فروپاشى و نابودى اين احزاب، نويسندگان و هنرمندان سمپاتيك خود را نيز به قهقرا مى كشد.

شايد اشتباه ديگر برخى از نويسندگان ايرانى در همين نكته باشد كه با مرجع كردن خود و استفاده از ابزارهايى بيرونى در كنار برخى آثار درخشان، اقبال عمومى يافته ولى وقتى كه آن ابزارها كاركرد خود را از دست مى دادند، ايشان نيز از ذهن عمومى جامعه اخراج مى شدند.

۳- نكته مهم ديگرى كه در اين موضوع قابل طرح است، يك پديده مهم اجتماعى است. تاريخ صد سال اخير ايران نشان داده كه حكومت ها، آن چنان علاقه اى به نزديك شدن مردم به نويسندگان و داستان نويسان جدى نداشته اند. اين اتفاق دلايل نسبتاً روشنى دارد كه عمده آن در روحيه نقدگراى آثار اين نويسندگان است. از سوى ديگر برخى اتفاق هاى كلان اجتماعى و سياسى مانند انقلاب ۵۷ و يا جنگ ۸ ساله، موجب شد تا نويسنده ايرانى به دليل شرايط پيش آمده يا كشور را ترك كرده و يا نتواند تريبون و جايگاهى براى ارائه آثار و دغدغه هاى خود داشته باشد، پس رابطه فرهنگى بين داستان نويس و جامعه به حداقل رسيده و جامعه نمى تواند تجربه ها و اتفاق هايى را كه در آثار اين نويسندگان خانه نشين شده مى افتد، درك كند.

او مثلاً بعد از جنگ و بعد از يك پروسه طولانى يك دهه اى با آثارى روبه رو مى شود كه در ذهن او تحليل نشده و نمى توانند رابطه معقولى را با او به وجود آورند. در حالى كه اين آثار بايد در سال هايى منتشر مى شدند كه جامعه در شرايط آرامى به سر برده و يا بتواند به آنها دسترسى داشته باشد. قصدم اشاره به وضعيت دهه ۶۰ است. بعد از اينكه جامعه در اوايل دهه پنجاه به آرامى، نام هايى مانند صادق هدايت، نيما، شاملو، ساعدى و... را پذيرفت و آثار ايشان در حال كلاسيك شدن در ذهن جامعه بود، ظهور جنگ تحميلى و متمايل شدن انرژى جامعه به سوى دفع دشمن باعث شد تا ادبيات داستانى در محاق فرو رود. از سويى ديگر ذهنيتى كه در اوايل دهه ۶۰ درباره نويسندگان به وجود آمده بود، موجب شد تا شرايط دست به دست هم داده و وضعيت نامساعدى را رقم بزنند.

تعطيلى دانشگاه تهران به مدت دو سال، كوچ نويسندگان و يا خانه نشين شدن آنها، عدم چاپ بسيارى از آثار و به انزوا كشاندن تنه اصلى ادبيات كشور و همچنين كاركردهاى غلط فرهنگى، يعنى ايجاد حس خصومت و بى اعتمادى مفرط به نويسندگان كه قسمت مهمى از روشنفكران را تشكيل مى دادند، باعث شد تا رابطه جامعه با آثار داستانى جديد كه ادامه سنت چهار دهه قبل بودند به حداقل برسد. در اين ميان حركت هاى اشتباه برخى روشنفكران و عدم درك صحيح تاريخى نيز اين اجازه را به برخى متوليان فرهنگى داد تا موجب حذف آنها شوند.

از سويى ديگر همان طور كه گفتم، جامعه ايران، به دليل خاطرات ناخوشايندى كه از مفهوم هنر در ذهن خود داشت، حركت هيستريكى نسبت به نويسندگان ايرانى انجام داده و نقد شخصيتى ايشان را پذيرفت. باز هم تاكيد مى كنم كه در ايران، آدم ها از آثار اهميت بيشترى دارند و به همين دليل، برخى اعمال شخصى نويسندگان ايرانى، در جامعه اى كه اخلاق گرايى حرف اول را مى زند، ناپسند دانسته شده و اين به كل نويسندگان تعميم داده شد. نكته جالب ديگر اينكه، چون حزب توده و به طور كلى، چپ ها، از مهمترين اقشارى بودند كه به ادبيات دلبستگى داشتند، و اين جريان ها در دهه شصت، از معاندين انقلاب به حساب مى آمدند، باعث شدند تا مردم نويسندگان ايرانى را متهم به ايستادگى در برابر خواست جامعه كرده و نقدها و حركت هاى روشنفكرى ايشان را تقبيح كنند.

اين حساب على و معلولى نادرست، كه شايد توده اى ها هم در آن بى تقصير نبودند ضربه محكمى به تنه داستان نويسى جوان ايران زد. با اين مثال ها و بسيارى دلايل ديگر مانند «سانسور» شديد و كمبود امكانات براى چاپ آثار نويسندگان در دوره دهه ،۶۰ گسست خاصى ميان جامعه و داستان نويسى ايران به وجود آمد. گسستى كه موجب شد تا آثار فراوانى كه در دهه شصت نوشته شدند، ديده نشوند و به دست مخاطبان اصلى خود نرسند. ترس جامعه خانواده دوست ايران از منحرف شدن فرزندان نيز به دليل تبليغات شديد و برخى مثال هاى ناجوانمردانه، نيز تشديد شده و نسل ميانسال اوايل دهه شصت، براى حفظ كانون خانواده، فرزندان خود را از داستان و خاطره آثار داستانى ايران محروم كردند.

در واقع بايد در اينجا چهار دليل اصلى را از عوامل فراموشى نويسندگان ايرانى دانست: نخست عدم اعتماد جامعه به مفهوم هنرمند، دوم اشتباه هاى روشنفكران در برداشت خود از مفهوم دموكراسى، سوم عدم كلاسيك شدن بسيارى از آثار ادبيات داستانى ايران و آخر وقفه هاى كوتاه مدت و يا بلندمدت، ميان جامعه و داستان نويسان.

بخش دوم:

چشمان بازمانده در گور

۴- از عوامل مهم ديگرى كه باعث شد تا ادبيات داستانى ايران نتواند با چهره اى عريان و مستحكم در ميان مخاطبان خود، حضور پررنگى داشته باشد، مسئله عدم تداوم و جوانمرگى نويسندگان ايران است. مرحوم گلشيرى در مقاله جاندار جوانمرگى در نثر معاصر به خوبى به اين مسئله اشاره داشت، مصاديق فراوانى از اين اتفاق را گزارش كرده است. در بحث مخاطب شناسى ادبيات خوانده ايم كه رابطه مستمر نويسنده با جامعه خود، از تداومى ناشى مى شود كه نويسنده با چاپ آثارش موجب آن مى شود.

اما نويسندگان ايرانى در بسيارى از مواقع، افرادى هستند كه يا يك اثر شاخص داشته و يا مجموعه آثار آنان، با فراز و فرودهاى محسوسى روبه رو است. به طور مثال سيمين دانشور كه با چاپ سووشون به ذهن مردم راه يافت، به هر دليلى نتوانست در ساير آثارش آن انسجام و در زمان بودن اين رمان را تكرار كند و يا خود هوشنگ گلشيرى بعد از شازده احتجاب و برخى آثار دهه پنجاهش نتوانست تجربه هاى جديد خود را با ساختارى مداوم و مستمر در اختيار جامعه بگذارد.

البته اين اتفاق يعنى قطع شدن رابطه نويسندگان ايرانى با مردم، بيشتر در دهه ۶۰ اتفاق مى افتد. در اين دوره فشارى كه بر نويسندگان وجود دارد و وضعيت پيش آمده توسط جنگ، از سويى و اعمال سانسورها و داورى هاى ناجوانمردانه موجب شد تا نسل جوان دهه ۶۰ نتوانند با داستان نويسى نويسندگان خود همسو شده و اين گسست نتايج سخت و ناخوشايندى را به همراه آورد. در اين ميان بايد اشاره كرد كه به طور مثال دولت آبادى كه روح قصه گويى خارق العاده اى دارد، مى تواند نه تنها به عنوان نويسنده اى كلاسيك مطرح شود، بلكه در كنار چند نام ديگر، حلقه سست رابطه ميان مردم و ادبيات ايران را پايدار نگه دارد. تجربه ثابت كرده است كه با بسته شدن فضاهاى اجتماعى، نويسنده به سوى فرم ها و ساختارهايى مى رود كه در عين پيچيدگى، روحى كاملاً اجتماعى دارند.

اين تجربه كه در بسيارى از كشورها و ملت هاى جهان وجود دارد، در ايران نيز اتفاق مى افتد اما جامعه به دليل اينكه چندين سال نتوانسته بود با تجربه هاى ادبيات خود همراه باشد، اين ساختارها و فضاها را درك نكرده و مى بينيم كه نويسنده ايرانى دهه شصت و اوايل دهه هفتاد به خاص نويسى و پيچيده نويسى متهم مى شود. در حالى كه همين جامعه در سال هاى نه چندان دور، آثارى ساختارگرا و تجربى را درك كرده و آنها را خوانده است. پس مى توان گفت، نويسندگان ايرانى كه اغلب آثارشان چيزى بيش از يك دهه در دسترس جامعه قرار نداشت، در مقابل ذهن ساكن شده جامعه قرار گرفته و چه بسيار داستان ها و رمان هايى كه در محاق قرار مى گيرند. نويسنده با اين اوضاع نه تنها فراموش مى شود، بلكه با ترغيب ها و تبليغ هاى برخى از متوليان فرهنگى به روشنفكرنمايى و برج عاج نشينى هم متهم مى شود.

در اينجا بايد به نكته اى ديگر نيز اشاره كنم و آن اينكه به گفته برخى از دوستان، هستند نويسندگانى كه آثارشان در تيراژهاى پنهانى و به صورت افست، فروش بالايى دارند. در تائيد اين حرف بايد بگويم كه اتفاقاً اين حركت در سال هاى اخير سرعت بيشترى گرفته، اما اين اتفاق دليلى بر دغدغه ادبى بسيارى از مردم نيست بلكه خاصيت سانسورگريزى و كنجكاوى تنه مهمى از جامعه است كه آنها را به خريد و درك چنين كتاب هايى وامى دارد. اگر رمانى مانند «همسايه ها» و يا «طوطى» به وفور به فروش مى رسد، به دليل روح جمعى اى است كه خواسته و يا ناخواسته با سانسورها و تبليغات مبارزه مى كند و اين پديده را نمى توان به حساب كلاسيك شدن نويسنده هاى ايرانى گذاشت.

در واقع داستان نويس ايرانى آنقدر با معضلات فردى كه شامل دغدغه نوشتن، تجربه، حيات و ... و مشكلات بيرونى مانند سانسور، اتفاق هاى اجتماعى، اتهام ها و ضدتبليغات و ... روبه رو بود كه كمتر توانست فارغ از روزمرگى و در آرامش خود را در ذهن جامعه جاودان كند. در اين ميان و در وضعيتى كه ادبيات و اصولاً هنر، جنبه تزئينى پيدا مى كند، وضعيت مشخص است. به جرات مى توان گفت كه ادبيات داستانى در بسيارى از دهه ها و در نزد عامه مردم، عنصرى تزئينى و فرعى محسوب شده است. اين نگرش كه كتاب خواندن را يكى از تفريح هاى اوقات فراغت! و يا تعطيلات تابستانى و ... قرار مى دهد از مهلك ترين ديدگاه هايى است كه تا به امروز نيز وجود دارد.

ريشه اين اتفاق را مى توان به صورت كلى اين طور بررسى كرد كه وضعيت نامناسب اقتصادى مردم پائين دست و درك ناخوشايندى كه آنها از مفهوم نويسنده و شاعر داشته اند باعث شده تا ادبيات كه مى بايست توسط نسل ها به يكديگر انتقال داده شود، موضوعى مسكوت باقى مانده و ارگان هاى خانوادگى بكوشند تا فرزندان خود را براى يك زندگى اقتصادى تربيت كنند.
مهدى يزدانى خرم:
۴- از عوامل مهم ديگرى كه باعث شد تا ادبيات داستانى ايران نتواند با چهره اى عريان و مستحكم در ميان مخاطبان خود، حضور پررنگى داشته باشد، مسئله عدم تداوم و جوانمرگى نويسندگان ايران است. مرحوم گلشيرى در مقاله جاندار جوانمرگى در نثر معاصر به خوبى به اين مسئله اشاره داشت، مصاديق فراوانى از اين اتفاق را گزارش كرده است. در بحث مخاطب شناسى ادبيات خوانده ايم كه رابطه مستمر نويسنده با جامعه خود، از تداومى ناشى مى شود كه نويسنده با چاپ آثارش موجب آن مى شود.

اما نويسندگان ايرانى در بسيارى از مواقع، افرادى هستند كه يا يك اثر شاخص داشته و يا مجموعه آثار آنان، با فراز و فرودهاى محسوسى روبه رو است. به طور مثال سيمين دانشور كه با چاپ سووشون به ذهن مردم راه يافت، به هر دليلى نتوانست در ساير آثارش آن انسجام و در زمان بودن اين رمان را تكرار كند و يا خود هوشنگ گلشيرى بعد از شازده احتجاب و برخى آثار دهه پنجاهش نتوانست تجربه هاى جديد خود را با ساختارى مداوم و مستمر در اختيار جامعه بگذارد.

البته اين اتفاق يعنى قطع شدن رابطه نويسندگان ايرانى با مردم، بيشتر در دهه ۶۰ اتفاق مى افتد. در اين دوره فشارى كه بر نويسندگان وجود دارد و وضعيت پيش آمده توسط جنگ، از سويى و اعمال سانسورها و داورى هاى ناجوانمردانه موجب شد تا نسل جوان دهه ۶۰ نتوانند با داستان نويسى نويسندگان خود همسو شده و اين گسست نتايج سخت و ناخوشايندى را به همراه آورد. در اين ميان بايد اشاره كرد كه به طور مثال دولت آبادى كه روح قصه گويى خارق العاده اى دارد، مى تواند نه تنها به عنوان نويسنده اى كلاسيك مطرح شود، بلكه در كنار چند نام ديگر، حلقه سست رابطه ميان مردم و ادبيات ايران را پايدار نگه دارد. تجربه ثابت كرده است كه با بسته شدن فضاهاى اجتماعى، نويسنده به سوى فرم ها و ساختارهايى مى رود كه در عين پيچيدگى، روحى كاملاً اجتماعى دارند.

اين تجربه كه در بسيارى از كشورها و ملت هاى جهان وجود دارد، در ايران نيز اتفاق مى افتد اما جامعه به دليل اينكه چندين سال نتوانسته بود با تجربه هاى ادبيات خود همراه باشد، اين ساختارها و فضاها را درك نكرده و مى بينيم كه نويسنده ايرانى دهه شصت و اوايل دهه هفتاد به خاص نويسى و پيچيده نويسى متهم مى شود. در حالى كه همين جامعه در سال هاى نه چندان دور، آثارى ساختارگرا و تجربى را درك كرده و آنها را خوانده است. پس مى توان گفت، نويسندگان ايرانى كه اغلب آثارشان چيزى بيش از يك دهه در دسترس جامعه قرار نداشت، در مقابل ذهن ساكن شده جامعه قرار گرفته و چه بسيار داستان ها و رمان هايى كه در محاق قرار مى گيرند. نويسنده با اين اوضاع نه تنها فراموش مى شود، بلكه با ترغيب ها و تبليغ هاى برخى از متوليان فرهنگى به روشنفكرنمايى و برج عاج نشينى هم متهم مى شود.

در اينجا بايد به نكته اى ديگر نيز اشاره كنم و آن اينكه به گفته برخى از دوستان، هستند نويسندگانى كه آثارشان در تيراژهاى پنهانى و به صورت افست، فروش بالايى دارند. در تائيد اين حرف بايد بگويم كه اتفاقاً اين حركت در سال هاى اخير سرعت بيشترى گرفته، اما اين اتفاق دليلى بر دغدغه ادبى بسيارى از مردم نيست بلكه خاصيت سانسورگريزى و كنجكاوى تنه مهمى از جامعه است كه آنها را به خريد و درك چنين كتاب هايى وامى دارد. اگر رمانى مانند «همسايه ها» و يا «طوطى» به وفور به فروش مى رسد، به دليل روح جمعى اى است كه خواسته و يا ناخواسته با سانسورها و تبليغات مبارزه مى كند و اين پديده را نمى توان به حساب كلاسيك شدن نويسنده هاى ايرانى گذاشت.

در واقع داستان نويس ايرانى آنقدر با معضلات فردى كه شامل دغدغه نوشتن، تجربه، حيات و ... و مشكلات بيرونى مانند سانسور، اتفاق هاى اجتماعى، اتهام ها و ضدتبليغات و ... روبه رو بود كه كمتر توانست فارغ از روزمرگى و در آرامش خود را در ذهن جامعه جاودان كند. در اين ميان و در وضعيتى كه ادبيات و اصولاً هنر، جنبه تزئينى پيدا مى كند، وضعيت مشخص است. به جرات مى توان گفت كه ادبيات داستانى در بسيارى از دهه ها و در نزد عامه مردم، عنصرى تزئينى و فرعى محسوب شده است. اين نگرش كه كتاب خواندن را يكى از تفريح هاى اوقات فراغت! و يا تعطيلات تابستانى و ... قرار مى دهد از مهلك ترين ديدگاه هايى است كه تا به امروز نيز وجود دارد.

ريشه اين اتفاق را مى توان به صورت كلى اين طور بررسى كرد كه وضعيت نامناسب اقتصادى مردم پائين دست و درك ناخوشايندى كه آنها از مفهوم نويسنده و شاعر داشته اند باعث شده تا ادبيات كه مى بايست توسط نسل ها به يكديگر انتقال داده شود، موضوعى مسكوت باقى مانده و ارگان هاى خانوادگى بكوشند تا فرزندان خود را براى يك زندگى اقتصادى تربيت كنند.
 
این مطلب برگرفته از روزنامه شرق می باشد و نوشته آقای مهدی یزدانی خرم است.
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک