خواهر غمگین من
پيشكش به شرافت دقمرگ شده ِ داستان ما ؛ احمد محمود
شاهرخ تندرو صالح
پرايد جگري رنگ كه بوق زده بود دويده بودم . مي بايست فصل دوم و سوم پروژه ام را مي بردم به استاد راهنمام نشان مي دادم و دير شده بود. اگر مرا معلق مي كرد فاتحه ام خوانده بود . خوابگاه ما را تخليه كرده بودند. چند متر آن طرف تر ايستاد. اخم كرد وقتي مرا ديد. گفت : مسافر كش نيستم آقا ! پنجاه و سه چهار سال را شيرين داشت. جيپسي كينگ گوش مي داد. صداي ضبط صوت ماشينش بلند بود. يك توله سگ كوچولو نشسته بود بغل دستش. بهت زده مرا نگاه مي كرد توله سگ . وقتي گفت مسافر كش نيستم بر گشتم .دختري جوان ايستاده بود . هيجده تا بيست ساله مي زد . پاچه شلوارش دو وجب بالاي قوزك پاش بود . سفيدي ماهيچه ء پشت پاهاش خط سرمه اي شلوار را شكسته بود . صندل پاش بود . از اين صندل هايي كه توي حراجي هاي پايتخت مي خرند . خارجي بود صندل . ناخن هاش را لاك زده بود . لاك ناخنش جگري بود . پنج شش متري آن ور تر الگانسي نقره اي ايستاده بود . زني ميان سال از آن پياده شد و به طرف دختر آمد .
- چرا نرفتي ؟
- مرتيكه جاي بابام بود !
- خب … بابات كه نبود !
- توقع داري با بابام هم برم ؟!
زن ميان سال دور و برش را پاييد و گفت :
- اين جوري كه وقتتو تلف مي كني چيزي دستت رو نمي گيره !
زن ميان سال دمغ برگشت و رفت نشست توي الگانس نقره اي . پسر جواني كه راننده الگانس بود بيرون آمد و به دختر گفت :
- جسي ! فردا مي ريم شمال …
- من فردا كلاس دارم ، نميام …
- اين همه رفتي كلاس به كجا رسيدي ؟
- شما بريد !
- توي سر سگ چوب بزني ليسانس و دكترا مي ريزه جلو پات !
دختر رويش را برگرداند و راننده الگانس رفت و نشست توي ماشينش . زن ميانسال دوباره برگشت و به او چيزي گفت و غضبناك از من پرسيد :
- كاري داري وايسادي اينجا ؟!
- مگه مزاحم شمام ؟
- زبونت هم كه درازه !
بهش مي آمد كه پا انداز باشه . آن وقت ها دكه چند تا از اين پا اندازها را بلد بودم . خسرو نشاني داده بود . مي گفت يك بار گذارش افتاده آن جا . خودم هم يك بار رفته بودم . آن وقت ها لگوري ها را از توي خيابان ها جمع مي كردند . يكي از اين لگوري خانه ها سه تا كوچه بالاتر از خوابگاه ما بود . من و خسرو هم اتاقي بوديم . او دارو سازي مي خواند و من مكانيك . آن جا مال قيمت شكسته ها و عمر سوخته ها بود . بالاي سي كه مي رسند مثل كرباس پوسيده از هم وا مي شوند . مي ريزند به هم . پير مي شوند. هفت هشت نفري مي شدند . چهل سال را نداشتند اما مي زدند شصت شصت و پنج را داشته باشند . اسم يكي شان آهو بود . من شيفته او شده بودم . سي و هفت غزل هم برايش سروده بودم . همه اش در وصف چشم هاش . مي پرسيد ازم كه مگر چشام چي داره ؟! گفته بودم : يه دشت آهو . مي خنديد و چيزي نمي گفت . سه شنبه ها عصر مي رفتم سراغش . بيشتر وقتها چشمهاش اشكي بود . مي پرسيدم : چي شده؟ مي گفت : دلم مي خواد سر بذارم زمين بميرم ! برايش دلقك بازي در مي آوردم تا بخندد . از خودم قصه اي در مي آوردم و مي گفتم كه تو تنها نيستي و يكي از دختران قوم و خويش هام هم مثل روزگار مي گذراند و مي گفتم كه او هم روزگارش مثل شماست اما كسي كاري به كار او ندارد و همه خانواده باهاش كنار آمده اند و برادرانش هم دنبال اين نيستند كه سرش را گوش تا گوش بِبُرند و يا اگر كسي ، او را با غريبه اي توي كوچه و خيابان همراه ديد با سنگ و كلوخ نشانه اش كنند . كمي آرام مي شد . برايم قهوه مي ريخت و مي آورد . اوايلش دلم نمي كشيد توي آن ليوان ها آب يا چاي بخورم .اما به عشق او مي خوردم . مي دانستم چيزي كم دارم اما وقتي مي رفتم پيش او ، مسرور و آرام مي شدم . مي گفت روزي بيست تا خريدار داشته اوايل . مي گفت تازه كار كه بوده راهي سي چوب مي گرفته كه مي شده شيشصد تومن . شيشصد هزار تومن . سهم خاله ها را مي داده و صد ش مي مانده كه هفتاد ش را رد مي كرده براي مادرش و با بقيه اش روزگار مي گذرانده . گفته بودم : مي شه جايگزين نفتش كرد ! خنديده بود . گفته بود : نفت سياه يا سفيد يا سوپر ؟! گفته بود بگير ببندها كه شروع شد خريدارها تلكه اش مي كردند . مي گفت شخصي پوش هاي عيلان ويلان توي كوچه و خيابان هم قوز بالا قوز ند . مي گفت يك ارزن مهرباني توي چشمهاي آدم ها نيس . مي گفت عشق و مِشق و اينجور حرفها مال قصه هاست . مدتي بود كه ديگر خريداري نداشت . مي نشست سينه كش آفتاب مهمانخانه آپارتمانشان . دو خوابه بود آپارتمان . اجاره اي بود . يكي از اتاق ها ، اتاق كار آهو ها بود و اتاق ديگر ، مال حساب و كتاب بود . آن هايي كه كارشان كساد تر بود توي هال مي نشستند و با دسته هاي پاره پوره ورق ، فال مي گرفتند و حكم مي زدند . حالا هر راه را پنج تومن مي گرفت . هوا گرم بود . عرق از هفت چاك آدم شُره مي كرد پايين . برق رفته بود . آن جا اول با شيره اي كه خاله آفت عمل مي آورد از مشتري پذيرايي مي كردند . پُك اول را كه زده بودم آورده بودم بالا . كله ام منگ شده بود . چهره ها را درست حسابي نمي ديدم . هر از چند دقيقه اي دستي به طرفم دراز مي شد . دست هاي مادرم را مي ديدم يا خواهرانم را ، با مهرباني هاي خاص خودشان . دست ها چروك و چركمرده بودند . حتا يك بار هم گفته بودم : مامان ! من ديگه ميل ندارم ، اما دست تا دهنم آمده بود و پشمك يزدي را گذاشته بود توي دهنم . پشمك تلخ بود ، مثل زهر مار دويده بود روي زبانم . گنبدي اندازه گنبد پير پالان دوز آمده بود و نشسته بود روي كله ام . سنگين شده بودم . حس و حال هيچ كاري را نداشتم . پشيمان شده بودم از آمدنم . آن روزها هيچ كاري را نمي توانستم تا آخر دنبال كنم . حسش را نداشتم . تا پايان درس هام تنها چهار پنج واحد باقي مانده بود كه سه واحدش پروژه ء جاي پايان نامه ام بود . به استاد راهنمايم گفته بودم كه مي خواهم چگالي اندوه را محاسبه كنم ، اولش بِر و بِر نگاهم كرده بود و بعدش زده بود زير خنده . قهقهه زده بود : چگالي چي ؟! اندوه ! مي خنديد . چهار كام دست جوش خاله آفت مرا برده بود و يله ام كرده بود توي برهوتي كه نمي دانستم كجاست . اول آهو آمد و طره هاي فر روي پيشاني ام را كنار زد و پرسيد : بريم ؟! عق زده بودم . من عاشقش بودم اما ترس از مرگ سنگين تر از هرچيزي بود . يك كرختي هولناكي سر تا پايم را گرفته بود . ترس از مرگ مرا به او رسانده بود . هر دانشجو موظف بود شش ماه را در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل بگذراند. راديو و تلويزيون دم به ساعت ازحق و باطل مي گفت . من نمي دانستم از چه چيز حق بايد دفاع كنم ؟ چون حق ، علي الظاهر نيازي به جانبداري هيچ كس ندارد . چون مطلوب همه است پس نيازي ندارد كسي خودش را به اسم جانبداري از حق چُس كند . گفته بودم : من هيچم آقا ! به آهو هم گفته بودم : حال كسي را دارم كه توي يك چاه ويل آويزان شده باشد . پرسيده بودم : صداي زوزه گرگ ها و خفاش ها را مي شنوي ؟! خنديده بود و پرسيده بود : مي خواي بگم سهيلا بياد ؟ گفته بودم : من فقط دلم مي خواد سر بذارم زمين و بميرم ! دوستش داشتم اما نمي دانستم چرا نمي شود اعتماد يك زندگي را با او تقسيم كرد ؟ اين دليل تراشي خسرو بود . مي گفت : اينجور آدم ها ، يعني اين جور زنها ، قابل اعتماد نيستند . پرسيده بودم : من يا تو چي ؟ بعد از سه چهار ساعت بحث كردن و شمردن دلايل تاق و جفتي كه اين ها را به اين روز مبتلا كرده گفته بودم : چيزي كريه تر از ظلم و جبر اين ها را به اين حال و روز در آورده ، وگرنه اين مملكت ، دست روي هر چيزش كه بگذاري پول و پله و سرمايه است منتها آدم نمي داند با اين همه سولاخ سنبه چكار كند ؟ توي گرما زن ها خودشان را باد مي زدند . پير زني كه فتانه خانوم صداش مي كردند ايستاده بود سر راهم . پرسيده بود : طالب جوجه اي ؟! بغض گلويم را فشرد . گفته بودم : من خودم جوجه م ! ده تا دو هزاري امام نشان را گذاشته بودم توي سيني چاي كه روي عسلي رنگ و رو رفته جلو شومينه گذاشته بودند . يكي از نرخ سوخته ها خوابيده بود . مجله زن روز نيمه باز روي سينه اش افتاده بود . كمي از ران هاش از زير ملافه اي كه انداخته بود روي خودش بيرون مانده بود . گوينده خوش نمك ِ راديو اخبار مي گفت . از پيروزي هاي تاق و جفتي مي گفت كه نصيب مان شده . از توبيخ گرانفروشان مي گفت . مي گفت قرار است نام گردنه بندان بي نام و نشان ِ مملكت را توي روزنامه ها افشا كنند . از انرژي هسته اي و افق هاي روشن پيش روي مي گفت . بعدش اطلاعيه بازرگانان ميهن پرست را خواند كه از عموم مردم آماده جان فشاني در راه توسعه و ترقي مي خواست كه هر گونه كم فروشي يا گران فروشي را به اطلاع دبيرخانه بازرگانان ميهن پرست برسانند .بعدش هم تصنيف اي تير غمت بر دل عشاق نشانه را پخش كرد . خواننده صدايش مثل جيغ خروس بود . پير زن گفت : جوجه شونزده ساله دارم ماماني ، طالب هستي ؟ ! سي چوق آب مي خوره ، يه راه مي ري ؟! مادرم شانزده سالگي مرا زاييده بود. خواهرم شانزده سالگي شوهر كرده بود . گفته بود دو تا كام از شيره ء دس جوش خودم كه بگيري ، تا صب ، فرشته هاي آسمون ، اين بغل اون بغلت مي كنن جوجه خروس ! گفته بودم : آهو خانوم ! من مي خوام برم . پير زن خنديده بود . وقتي خنديد دندان هاي نداشته اش بيشتر از آن سه چهار تايي بود كه زرد و سياه و دود زده ، روي ديواره ء گوشت مُرده ء فكش لق مي خوردند . توي پاگرد سوم سه نفر جوان هيجده بيست ساله ايستاده بودند . سرهاشان توي هم بود . سيگاري دست به دست مي گرداندند . بوي پشكل بُز پيچيده بود توي راه پله ها .
الگانس نقره اي گازش را گرفت و رفت. دختر اين پا آن پا كرد و دو سه قدمي به طرفم آمد و پرسيد :
- شما يه هزاري خُرد داريد آقا ؟
- دو تا پونصدي خوبه ؟
- ديويستي ندارين ؟
- نيگا مي كنم .
گفته بود : اسمم آهوه . تهروني نيستم . اينجا دانشجو هستم . روانشناسي مي خوونم . دانشگاه آزاد . كار هم مي كنم . پدرم شيميايي جنگ بود . زجر مي كشيد . اين اواخر تاس شده بود . مي گفت بُنياد مُنياد كيلويي چند ؟! مي گفت مرگ راحتش كرد . مي گفت مادرم پرستاره … كلمه هايش را نمي شنيدم ديگر . سرم سنگين شده بود . صندل پاش بود . رديف انگشت هاي پاي چپش را لاك قرمز جگري زده بود و پاي راستش را نقره اي . مي گفت : بهم مي گن بهار ! پرسيده بودم : شيراز آهوش كجا بود بهار خانوم ؟! خنديد . ولي خنده ش خنده نبود ؛ سايه اي سنگين از غم روي صورتش افتاده بود . دو تا خطِ چروك دويده بود روي پيشاني ش . هزاري ش مُچاله بود . زني كه از الگانس نقره اي پياده شده بود چپانده بود توي دستش . بيس تا پانصدي امام نشان گرفتم جلوش . نشمردش . خنديد . نگاهم به چشم هاش بود كه دو تا ستاره درشت اشك ، اون ته تهش مي درخشيدند . وقتي خنديد چيزي توي دلم هُري ريخت پايين . مي دانستم چيزي توي زندگي ام كم و ُ كسر دارم . مي دانستم مهندس شده ام يعني دارم مهندس مي شوم ، اما يك جاي كارم ميان زمين و آسمان ول معطل مانده به امان خدا .خسرو مي گفت رفيق بشي باهاشون مفتي هم ميان . توي راهرو دانيل مرا ديد وبا تعجب گفت : استاد مي گه چشاي زنا و دخترها رو واسه ء پايان نامه ت انتخاب كردي ، راست راستي ؟! …

