خسرو شکیبایی مرگ را در آغوش کشید

ما ز بالاییم و بالا می رویم
فریدون جیرانی: خبر كوتاه بود ، به كوتاهی كلمهی مرگ ، و به سردی خود مرگ ، خبر كوتاه بود ، فقط دو كلمه ،شكیبایی مرد ،نوشتن دربارهی بازیگری كه هنوز توانایی داشت و هنوز میتوانست هم «ستاره» باشد و هم «بازیگر» و «سینمایی» را روی پا نگهدارد سخت است.بعد از مرگ تلخ پرویز فنیزاده، تلخی مرگ شكیبایی هم زود فراموش نمیشود. هنرمندان بزرگ وقتی «زود» و «بد» میمیرند. بد به معنای اینكه نباید این شكلی بمیرند، مرگشان تلختر است و باور مرگشان سختتر. خسرو شكیبایی از جمله بازیگرانی نبود كه بهخاطر صورت زیبا و اتفاقی یك شبه ستاره شود. شكیبایی از پایین شروع كرد، سختی و زحمت كشید تا به «قله» برسد. فاصلهی شروع تا آن «قله» سالهای زیادی بود. سالهایی كه در تیاتر بخش خصوصی، تیاتر دولتی و كارآموزی دوبله گذشت. نوشتم كارآموزی چون خودش این كلمه را به كار میبرد. هر چند اولین آشنایی من و همنسلان من با اسم او از سال 55 شروع شد، آنهم با كنجكاوی ما كه بفهمیم چه كسی در دوران اعتصاب دوبلورهای معروف به جای «دیوید وارنر» خبرنگار و عكاس فیلم «طالع نحس» این قدر خوب صحبت كرده است. صدایی كه در ذهن ما بیشتر از صدای مرحوم «همایون ایرانپوی» ماند كه در همان فیلم «طالع نحس» به جای گریگوری پك حرف زده بود (اسمش كه حالا آمد، یادش، یاد همایون ایرانپوی كه سال گذشته در سكوت خبری مرد گرامی باد). خسرو در صحبتهای دوستانه و خصوصی از سالهای بودنش در دوبله به دلیل كارشكنی كسانی كه دوست نداشتند او به جای آدمهای معروف حرف بزند به تلخی یاد میكرد. هرچند كه در این باره هیچوقت جز اشاراتی كوتاه كامل حرف نزد و اگر هم بیشتر گفت همیشه با احترام از دوبلورها و تعریف از بزرگان این عرصه حرف زد. بیشتر فعالیت خسرو در دوران جوانی در تیاتر و دوبله گذشت و یك كمی دیر در آستانهی میانسالگی به سینما رسید. گرچه با كارگردان خوبی (كیمیایی) و فیلم خوبی (خط قرمز) شروع كرد ولی نتیجهی این حضورش هرگز به نمایش عمومی در نیامد. از خط قرمز در نقش جمال با صدای «ناصر طهماسب» 9 سال طول كشید تا خسرو شكیبایی حضورش را با صدای خودش و توان و خلاقیت درونیش نشان دهد. نقش «حمید هامون» آن قله بود كه شكیبایی در 49 سالگی به آن رسید. بعد از «هامون» شكیبایی در آن قله ماند. دیگر حضورش حضور تثبیت شدهای بود كه فیلم «بد» هم نمیتوانست به این حضور خللی وارد كند. بازیگرانی كه خلاقیت و تواناییشان فراتر از خلاقیت و توانایی همنسلان زمانهی خویشاند از مرزی میگذرند كه همیشه ماندگارند.
از فردا حضور فیزیكی ستاره در میان ما نیست اما حضور معنوی و زندگی جاودانی هنریش همیشه خواهد بود.
ستاره مرد
سپیده دم
چو یه فرشته با غم
نهاده دیده بر هم
میان پرنیان نموده بود
در آخرین نگاهش
نگاه بیگناهش
سرود واپسین سروده بود
برای شکیبایی زندگی کردن سخت تر از مردن بود
بهاره رهنما : داریم به بیمارستان پارسیان میرویم، به این امید بچگانه كه حتی خبر رادیو پیام دروغ باشد. میرویم، دروغ نیست، كسی هم اما نیست. به جز خودش كه حالا معنی قالب تهی كردن را به ما یاد میدهد. او عمو خسرو نیست. چون عمو خسرو حتی در سكوتش، شور و شوقی بود كه با این سكوت سرد فرق داشت. بلاتكلیف روی پلههای بیمارستان غیرعادی خلوت پارسیان یاد اولین روزی میافتم كه میرفتیم به خانه آقای داوودنژاد برای اولین تمرین «عاشقانه» اولین تمرین دستهجمعی فیلم. دلم همان طور ضعف میرود و چیزی در رگها میجوشد و قلبم تندتند میزند. نمیدانم چقدر مرا جدی بگیرد. این اولین كار جدی من در عرصه بازیگری است و شكیبایی، شكیبایی هامون است و دیدنش برای خیلیها حسرت. خیلی زود در همان چند دقیقه اول، تصمیم میگیرد كه بهجای اسمم صدایم كند: آسمانی. با لحن خاص خودش دارد شعر تكلمه میكند. از شعرهای سهراب، یك تكهاش را با ضبط كوچكی كه همراهش است میدهد گوش كنم. هی به من نگاه میكند و میگوید آخیآخی من مثل وقتیهایی كه خیلی هول میشوم، خندهام میگیرد و بیخودی میخندم. آقای داوودنژاد میگوید خوشخنده هم هست.
راستی امروز وقتی دارم از بیمارستان برمیگردم یادم افتاد این دومین مرگ شاعرانه امسال بود، بعد از مرگ نادر ابراهیمی. آن روزها كه خیلی خوشخنده بودم فكر میكردم شاعرها فقط در پاییز میمیرند، اما این طوری نیست. عمو خسرو راست میگفت؛ مرگ هم همیشه مثل عشق، بیموقع و بیخبر میآید و مثل آوار میریزد پایین. دیشب خوابی دیدم كه میدانستم تعبیر خوبی ندارد. صبح كه پشت تلفن این جمله را شنیدیم: «خبر بدی است، خیلی بد...» یادم آمد كه وقتی بیدار شدم، منتظرش بودم. هنوز جای اشكهایم را پیدا نمیكنم.
خبر اینقدر سنگین است كه اشكهایم را گم كردهام، اما به این عادت غلط و احمقانهای كه به ما یاد دادهاند، كاملا غیرارادی دفتر تلفنم را برمیدارم و به كسانی تلفن میزنم. به علیرضا داوودنژاد اما اس.ام.اس میزنم كه بیش از همیشه نیازمند شنیدن صدایش هستم. زنگ میزند و او هم قبول دارد كه رفتن شكیبایی برای ما مخصوصا به معنی پایان یك دوره خوش و بهیاد ماندنی و تكرارنشدنی است. من میگویم خیلی دوریم از آن روزها. سكوت میكند، خیلی دور است و دارد از جایی در شمال به سمت تهران میآید. یاد آن سكانسی میافتم كه آرش، فیلم «عاشقانه» با «غزال» خداحافظی میكرد و قلهوالله میخواند و فوت میكرد و میدانست كه شاید دیگر او را نبیند. آن روز آقای شكیبایی هم سرصحنه بود و پا به پای ما برای سرنوشت عشق فیلم «عاشقانه» گریه كرد. حرف گزافی نیست اگر بگویم حالا بعد از 17سال بازیگری هنوز هم احساس و باور را از هیچ بازیگر مقابلی دریافت نكردهام و حالا این عقیده تلخ باور من است كه اتفاقا در صنف ما بازیگرها برخلاف آنچه كه مردم میپندارند، آدمهای با احساس و پر رگ و خون خیلی كم است و او از این بابت برای من اسطوره همیشه عشق است. مردی كه با حركات و اداهای شیرین و واقعی و تن صدای جذاب و دوستداشتنیاش، میتوانست در به دست آوردن دلها شماره یك باشد، اما دغدغهاش نبود. مردنش هم مثل حضورش عجیب و بهیاد ماندنی و متین و شاعرانه و پرتواضع بود. من فكر میكنم برای آدمی با حجم احساس او زندگی كردن قطعا كار سختتری بود تا مردن. صدای تصنیف منوچهر سخایی در ضبط ماشینم هم از آن تقارنهای غریب روزگار است كه میخواند: «پرستوی من، پر زد و رفت».
حالا نمیدانم چرا بیشتر به شعرها و صدایش دارم فكر میكنم و به نامش كه برازندهاش بود. برازنده مرد بلندقامتی كه «خسرو» بود، مرد صبوری كه «شكیبایی» بود.
گوشتان را می کشم آقای شکیبایی
ضابطیان: گفت: «ببخشید، حالم خوب نیست، زودتر میروم.» گفتم: «میخواهید برسانمتان؟» گفت: «نه... ممنون... بچهها هستند.» دست دادیم و شانهاش را بوسیدم و رفت. نگاهش كردم كه میرود. با آن كت و شلوار سفید، بیتعادل، كشانكشان و چه میدانستم كه این عبور، عبور آخر اوست در نگاه من. شامگاهی بود در همین حوالی. دیداری از پس چند ماه.
چقدر این واژهها در میروند از دست. چقدر از لای انگشتهایم سر میخورند و فرار میكنند. خسته شدهاند از نفس افتادهاند از این همه سوگ. از این همه در سوگ نشستن و از سوگ نوشتن. واژههایمان بوی حلوا گرفتهاند. بوی كافور میدهند فقط به كار زنجموره میآیند و بس. مرگ پشت مرگ، سوگ پشت سوگ... توی این گرمای بیداد آخر تیر... كنار این همه هیاهوهای بیسرانجام حالا وسط این گرما... باید بروی زیر تابوت نازنینهایت... زیر تابوت خاطرههایت... باید نشانه دیگری از عاشقی را ببری، ببری تا خاك و دلت را خوش كنی كه زندگی ادامه دارد... دلت را خوش كنی به آن جمله ژان كوگتو كه میگویید شاعر نمیمیرد، خودش را به مردن میزند.
آقای شكیبایی بیایید دوباره برگردید، خودتان را اینقدر به مردن نزنید زود است بروید كارتان داریم حالاحالاها... صدایش توی گوشم است كه میگفت: «تقصیر توست.»/ گفتم: چرا فیلم بد بازی كردید؟/ گفت: تقصیر توست... تو چرا ننوشتی، تو چرا گوش مرا نكشیدی كه داری فیلم بد بازی میكنی؟ حالا میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی! بازی بد است. این بدترین بازی عمرتان بود كه زود رفتید. كارتان اصلا حرفهای نبود. حالا چه كار كنیم بدون شما؟ بدون آن گیج زدنهای دوست داشتی كه... گوشش را میكشم محكمتر، محكمتر... خودم را خسته میكنم، واژهها خستهتر میشوند از این سوگواریهای بیسرانجام... واژههای وارفته از گرما... كنار خورشید تیرماه كه بوی غروب میدهد.
رضا براهنی
از سويي ديگر، او در آثاري مانند آواز كشتگان، چاه به چاه و... از يك برهه كوتاه زماني سود برده و زمان درون متني را متفاوت و جدا با زمان حاكم بيروني تصوير كرد. چيزي كه در تمامي رمان هاي براهني به چشم مي خورد، نوعي قصه ذهني است كه با صداهاي مختلف و از زاويه هاي متفاوت بازگو مي شود. براهني به عنوان يك رمان نويس، در برابر جو حاكمي كه رمان را محصول تك شخصيت ها و تقابل آنها با عناصر ديگر مي دانستند، قد افراشت و در تلاشي چشمگير، كوشيد تا نوع روايت رمان هاي خود را از عيني نمايي، واقع نمايي و حركت هاي بي شمار و اغراق آميز رمانس گونه منزه نمايد. بدون ترديد نقش صادق چوبك و هوشنگ گلشيري بر نگاه داستاني او آشكار است، اما تمايل براهني به نوشتن از فضاهاي خاص دوره اش مانند دانشگاه، اتاق هاي شكنجه و تاريخ نگاري از شرارت حكام ايراني، او را به سمت يك نويسنده جريان گريز هدايت كرد. اين جريان گريزي تنها به واسطه اجراي عناصر داستاني در دل متن بود. به طور مثال روزگار دوزخي آقاي اياز تجلي درخشان استعاره تصويري و تلفيق شعر با زبان است. به طور كلي مي توان گفت كه دكتر براهني هم به صورت عملي و هم به شكل نظري از نمونه نخستين نويسندگاني است كه تشخص ميان رمان و داستان كوتاه را در نوع ساختار اجراي درام بيان كرد و از ارزش گذاري ميان اين دو ژانر گريخت. او در راستاي اين فعاليت، آثاري خلق كرد كه دو نمونه «رازهاي سرزمين من» و «آزاده خانم و نويسنده اش...» از ممتازترين رمان هايي است كه با دو نگاه متفاوت، روايت خود را تكميل مي كنند. البته بايد گفت، شايد او در روند رمان نويسي به افق ها و جايگاه نويسنده اي مانند گلشيري دست نيافت، اما پيشنهادهاي او تا به امروز در ميان نويسندگان معاصر زنده و پابرجا مانده است.
۳) يكي ديگر از جنبه هاي فعاليت رضا براهني، كاركرد پررنگ روشنفكري شخصيت او است. او از جمله افرادي است كه هم در محصولات ادبي و شعري خود و هم در فعاليت هاي بيروني به دنبال ايجاد شرايطي بهتر براي انساني ايراني بود. نقش روشنفكري براهني در اين گفتار دو حوزه مشخص را در بر مي گيرد. نخست اينكه او به مهمترين ابزار يك روشنفكر يعني نقد ساختارهاي موجود در زمينه هاي تخصصي اش اعتقاد داشت. او با توجه به يك بينش جهاني، وضعيت انساني ايراني كه درگير ايدئولوژي هاي انحصارطلب را درك كرده و سعي در نقد آن داشت. به طور مثال، او در نقد شعر مهدي اخوان ثالث با مجزا كردن فرم اشعار و انديشه اخوان دست به نقد هر دو جنبه زد و با صراحتي كه خاص او بود، وي را از ناسيوناليسم نخ نما و متحجري كه وي را تهديد مي كرد، برحذر داشت. براهني به دليل نگاه تاريخي اش، انسان ايراني را در يك پروسه طولاني زمان درك و بررسي مي كرد، در تاريخ مذكر با همين درك و كشف، از سنت هايي كه جامعه ايران را به سمت و سويي خاص كشانده بود گفت و در مقدمه ظل الله با توجه به شرايط دو دهه اخيرش، به نقد هنرمند وابسته به دستگاه اداري ايران پرداخت. شايد زبان تند و در عين حال تاثيرگذار براهني باعث شده بود كه گاهي انگ وابسته بودن نيز به وي اطلاق شود، اما او با نوعي خشونت و آگاهي مي كوشيد تا با گذر از حواشي حزبي و محفلي، انگاره هاي اخلاقي و تأييد آن بر فرهنگ و ادبيات ايران را به چالش بكشاند.
كار مهم براهني در اين بود كه به فرهنگ بيمار مديحه سرايي تاخت و در ضمن نقد را در دو جنبه خاص تفكرات بيروني و ساختارهاي دروني هر نويسنده و شاعري انجام داد. او در اين راستا مرعوب نام ها و اشخاص نيست. به طور مثال وي همان گونه كه شاملو را در زيباترين اشعارش، مي ستايد، در برهه اي ديگر بر برخي از نوشته هاي او خرده مي گيرد.
براهني بر اوضاع سياسي و اجتماعي ايران اشرافي نسبي داشت و در همين راستا، از مسائلي مانند سانسور، نويسنده كشي آن سال ها انتقاد مي كرد. اين انتقاد هم به صورت بيروني مانند سخنراني، حضور در كانون نويسندگان و... و هم در جهان داستاني و شعري او اتفاق افتاد. براهني تا قبل از سال هاي دهه پنجاه، با ارائه پيشنهاد در دل حكومت، تمايلي شديد به اصلاح طلبي داشت، اما با موضع گيري هاي حكومت و نپذيرفتن روشنفكري ايران، او نيز درصدد افشاگري برآمد. دومين رويكرد روشنفكري براهني به سال هاي دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد بازمي گردد. او بر عكس بسياري از روشنفكران ايراني، انعطاف پذير بود و از خطاهاي خود سر باز نمي زد. براهني در اين سال ها با دغدغه حفظ كانون نويسندگان تلاش براي ايجاد آزادي بيشتر و پررنگ تر كردن نقش دانشگاهي كوشيد تا نسل جوان سال هاي اين دو دهه را در جريان مسائل مهم ادبيات و اجتماع ايران قرار دهد.
او به شدت قائل به ديالوگ از نوع نقد بود ولي در برهه هايي با توجه به وضعيت موجود دهه شصت، دچار سكوت شده و تنها به زنده نگاه داشتن جلسات شعر و داستان مشغول شد. دكتر رضا براهني، در هر دوره اي به دنبال هواي تازه، پيشنهادهاي نو و جلوگيري از سنت شدن هر بنيان ادبي و فرهنگي بود. البته او نيز به مانند بسياري از روشنفكران ايراني، دچار خطا شده است و بزرگترين انتقادي كه به او وارد است، ارائه نوع جديدي از استاد و شاگردي در ميان نويسندگان و شاعران جوان بود. به هر حال براهني در روز ۲۱ آذر، (روزي كه سال روز احمدشاملو هم است!) ۶۹ ساله مي شود و تمامي اصحاب ادبيات و هنر اين كشور اگر انصافي كوچك هم به خرج دهند، بر تأثير و جريان گذار بودن وي در اين چهار دهه گذشته اذعان خواهند داشت.
در پايان: اين متن به هيچ وجه نمي تواند جنبه هاي مختلف شخصيت براهني را گزارش دهد و تنها با ذكر سه نكته اساسي و متفاوت كوشيد تا بر وامي كه جامعه ادبي از فعاليت هاي براهني دارد، اشاره نمايد. رضا براهني با لقب «مردي كه زياد مي داند» در بسياري از حوزه هاي ادبي، اجتماعي و سياسي ايران شخصيتي قابل احترام است.
تاریخ انتشار: چهارشنبه، 1 شهريور سال 1385

