تبليغاتX
مجله داستان نویسی
جمعه ششم اردیبهشت 1387
مرگ شاملو کسوف شعر بود

مرگ شاملو کسوف شعر بود

تاریخ انتشار: شنبه، 28 امرداد سال 1385

چهار سال است كه بامداد رفته است. غياب او حس مي شود؟
هنوز هم گاهي كه صفحات شعر مجلات جدي را نگاه مي كنم، حس مي كنم بايد پي شعر تازه اي از شاملو باشم، بعد به ياد مي آورم كه او رفته است. وقتي خلأ و غياب او بيشتر خودش را نشان مي دهد كه بايد به زور به خود بباورانم كه ديگر بامدادي با ما نيست. اين كه بعضي ها مي گويند فلاني هرگز نخواهد مرد و الان كنار ماست، شوخي شاملومآبانه اي است. بامداد رفته است. هر وقت حادثه اي اجتماعي رُخ مي دهد، دلم هواي شاملو مي كند: اگر زنده بودچه موضعي مي گرفت؟
-  آخرين ديدار با او چگونه بود؟
يكي از مسئولان كميته برگزاري مراسم وداع با شاملو بودم. كار و دويدن و جمع و جور كردن امكانات- در كنار ديگر دوستان كانون نويسندگان- موجب شده بود كه ۴۸ ساعت تمام پلك روي پلك نگذارم. شب ها تا ديروقت، دور و نزديك بيمارستان ايران مهر مي ماندم،  نگران برخوردهاي عاطفي جواناني بودم كه شورمندانه تا بامداد براي بامداد شمع روشن مي كردند، شعر مي خواندند و ...،  دوست بزرگم دولت آبادي گفته بود خودت هواي بچه ها را داشته باش! سعي مي كرديم برخوردي پيش نيايد و يا مزاحم ها مبادا مراسم را مختل كنند. چند روز پيشتر شاملو را ديده بودم و اين آخرين روز وداع بود. جمعيت عظيم به ما فرصت انجام كامل وظايف را نمي داد. من از شعر خواندن خود در طول راه و زمان تشييع جنازه صرف نظر كردم تا بتوانم به كمك دانشجويان و جوانان، برنامه هاي عملي را پيش ببرم. از بيمارستان تا كرج... و آنجا زمان خاكسپاري، مردم هجوم آوردند، بي خوابي و ضعف البته نتوانسته بود بر رفتارم اثر بگذارد، مهرباني را از شاملو آموخته بودم. اما ناگهان مردم هجوم آوردند، من در مزار خالي شاملو سقوط كردم، فقط يك لحظه ديدم دو دست قوي مرا در هوا گرفت. فريبرز رئيس دانا بود، اگر نجاتم نمي داد و از آن ازدحام بيرونم نمي آورد، حتماً اتفاقي مي افتاد.
-  مي گويند بعد از شاملو، چراغ شعر خاموش شده است!
اگر شاملو بود حتماً مي گفت غصه نخور، دوباره روشنش مي كنيم. اما كساني كه مي گويند بعد از شاملو چراغ شعر خاموش شده است، ادعايي احساساتي را سپر نگاه خود به جهان كرده اند. شعر عين روز كامل است، خاموش و تاريك نمي شود، مرگ شاملو هم كسوفي جدي بود، با اين حال شعر همچنان زنده است.
-  شاملو را نابغه مي دانيد؟
نبوغ مهم نيست. پايداري و ايمان به راه انسان و بهروزي او مهم است. ده درصد استعداد درخشان و نود درصد كار و پيكار و پيگيري و به زانو درنيامدن، اين يعني نبوغ. از اين منظر، شاملو چهره خارق العاده اي بود.يكي از ده دوازده كلمه اي كه تكيه كلام شاملو در شعر بود، كلمه و اسم «كوچه» است. از اين نوع كد- واژه هاي مكرر دارد، نوعي بسامد بالا، به ويژه «كوچه»،  به اين نكته دقت كرده ايد حتماً چرا «كوچه»؟!هر شاعر بزرگي تكيه كلام هايي دارد، حافظ هم در همان چهارصد و چند غزلش، گاه يك اسم و معنا را تا سيصد بار تكرار كرده است. اين يعني «كليد»! اين كليدهاي مكرر ريشه در هزاران حس و حال و پديده از دوران كودكي تا لحظه مرگ دارند. شاملو فرزند شهر بود، كوچه و خيابان از اسامي جامعه مداربسته به شمار مي روند. كوچه يعني زيستن دوران كودكي و عصر بازيگوشي بي خيال، كوچه يعني پيوستن به مردم، كوچه يعني فرهنگ و فولكلور، كوچه يعني ديدار، يعني سلام، يعني خداحافظ، يعني رسيدن، يعني فراق، كوچه نبض زندگي شهري و مدني در جهان سوم است. كوچه همان عقد و طلاق با ترانه و عشق و قرار و سخن و كلمه است. گاه مي توان از بسامدهاي شعر يك شاعر جايگاه و آرمان هاي او را دريافت. شاملو به روش خود از مهتابي به كوچه نگاه مي كرد، همان طور كه فريدون مشيري هم به سبك و سياق خود از كوچه گفته است. با تحليل و بازشكافي يك كلمه مشترك در شعر دو شاعر با دو نگاه به جهان، مي توان دريافت، هركدام از چه باورهايي برخوردار بوده اند.
-  عشق وتعهد در شعر شاملو از چه وزن و جايگاهي برخوردار بودند؟
شاملو مترادف است با همين دو معنا!
-  شاملو را از نظر قدرت كلام و موقعيت در كنار كدام شاعر كلاسيك قرار مي دهيد؟
در شعر چيزي به نام «قياس» وجود ندارد، هركسي جاي خود و كنار خود را دارد.
-  سبك و زبان او ...!؟
همان مكاتب مهم كلاسيك در عصر ما و با زبان مدرن پارسي هم تكرار شده است. اخوان نماينده مكتب خراساني بود، اما نو، سپهري ادامه دهنده مكتب هندي بود، اما تازه، و شاملو را متعلق به مكتب عراقي مي دانم،  اما مدرن، معاصر و زنده امروزين!
-  راز شعر سپيد كجاست؟ راز شعر شاملويي نسبت به شعر نيمايي و شعر كلاسيك؟
راز خاصي ندارد. صورت هر شعري، جلوه اي غيرمستقيم از سيرت جهان بيني شاعر همان نوع شعر است. البته تحول اُبژه و صوري در ساختار شعر، وابسته به تحولات اجتماعي و شرايط زيستي از هر حيث است. درك درست و هوشمندانه خود شاعر نسبت به اين تحولات و چرايي موقعيت ها نيز از شروط اساسي اين راز و رمز است. من به سه صورت اشاره مي كنم، مخاطب ما حرفه اي است و خودش متوجه مباحث مضموني مي شودكه من به آن اشاره نخواهم كرد، اما تفاوت ذاتي و راز اصلي شعر نيما نسبت به شعر كلاسيك، همان كشف حجاب از شعر سنتي توسط نيما بود. اما براي دريافت اين تحول، كه شاملو هم در اين مسير چه كرده است، به جدولي شفاهي اشاره مي كنم؛ اجازه بدهيد اصلاً آن را براي شما رسم كنم:
۱. وزن در متن معين (يك شعر)- شعر سنتي- همه شاعران كلاسيك= اوزان عروضي.
۲. وزن در سطر (در يك شعر)- شعر نيمايي- مثل خود نيما= اوزان نيمايي.
۳. وزن در يك كلمه (موسيقي كلمه)- شعر سپيد- مثل خود شاملو= موسيقي شاملويي.
-  آيا شاملو خودخالق اين روش بود؟ موسيقي در كلمه به جاي وزن هاي شناخته شده؟!
«موسيقي در كلمه» ياتقليل وزن آشكار تا حد موسيقي پنهان در شعر سپيد، اتفاق تازه اي نبود ونيست. شاملو يكي از معدود شاعران معاصر ماست كه به جاي تأثير از جهان شعر، از نثر گذشته ما متأثر است. و كشف «موسيقي در كلمه» هم از پيشنهادات فرعي خود نيماست، بايد در رهنمون هاي نيما دقت كرد تا به اين پيشنهادات رسيد. در ضمن نثر بيهقي، سعدي، عطار، عين القضات و ... لبريز از همين جادوي عجيب يعني «موسيقي در كلمه» است. حتي از امروزي ها، نثر دولت آبادي، ابراهيم گلستان، بهرام بيضايي و هوشنگ گلشيري نيز نظر بر همين موسيقي ذاتي در كلمه دارد.
-  اگر زبان فارسي مهجور نبود، مثل زبان هاي جوامع غربي، گسترش مي داشت، آيا شاملو به جايزه نوبل در ادبيات دست مي يافت؟ و به چهره اي جهاني تبديل مي شد؟
صورت قضيه غلط است، جهاني شدن براي من تعريف ناشده باقي مانده است. بحث در اين موارد و مواضع، اشباع شده و تكراري است. مهم عزت و كرامت مردمي است كه نسبت به اثر تو ابراز و عملي مي شود. چه جايزه و امتيازي بالاتر از اين.
-  محور شعر شاملو، آن نبض زنده كدام است؟
«انسان»! هر انسان براي هر انسان برادري است! و شاملو نگفته «برادر»، گفته «برادري» كه مفهوم تاريخ مذكر را از آن مي گيرد. اينجا «برادري» به معناي «حمايت و همدلي» است، خصلت «انسان» است بدون نقش جنسيت.
-  شاملو بديل حافظ در زمانه ماست؟
شعر به زبان اغراق نياز دارد، اما در مصاحبه و نظر، بهتر است راه عقل و ادراك حقيقي را طي كنيم. شاملو، شاملو است، و حافظ، حافظ!
-  شاملو، جانشين دارد؟
در مباحث انديشه و هنر و شعر، معناي لَخت و لُختِ «جانشين» جايي ندارد. اين كلمه متعلق به فرهنگ فئوداليسم سياسي و سياست فئودالي است. از آداب كدخدايي برگرفته شده، در حوزه پاترناليسم و پدرسالاري كاربرد دارد. سلطاني مي ميرد، و فرزندش جانشين ظلم او مي شود. اينجا «جانشين» جا مي افتد، اما در شعر ... مضمون مرده اي مثل جانشين وجود ندارد.
- شاملو چه نگاهي به «زبان» داشت؟
شاملو تنها شاعر معاصر ماست كه از تمام لايه ها و ظرفيت زبان فارسي در شعر سود برده است: زبان فاخر، زبان كوچه، ادبيات و زبان طبقات مختلف جامعه، زبان محاوره، زبان گفتار و... همه راه ها را رفته و تتبعات را تجربه كرده است. اما زبان فاخر و فخيم جامه كل و جريان غالب بر زبان شعر او بوده است.
-  اين تجربيات متنوع در زبان، زائيده كدام انگيزه ها و عوامل بوده است.
علاقه ديرينه بامداد به فرهنگ مردم و در يك كلام مردمي بودن. ما نيروي خود را از مردم قرض مي گيريم، و شاملو از اين جهت، بي نظير بود. وقتي خود را در رودخانه فرهنگ زنده و زبان معيار و هوش و سروش مردم رها مي كني، به گنجي بي پايان و دريايي فراخ مي رسي.
-  شاملوي مترجم چه نقشي در جامعه ادبي داشته است؟
هر شاعر حرفه اي اگر مي خواهد در شعر به اقتدار برسد، بايد ديگر سايه ها و همسايه هاي شعر، يعني انواع ادبي ديگر را هم تجربه كند. در واقع اندوخته هاي فرعي را نيز در اختيار شعر خود بگذارد. به خدمت گرفتن اين تجارب، تكيه گاه موثري در خلاقيت شعر است. شاملو در كنار شعر، از آزمون خود در ديگر شعب ادبي و فعاليت هاي فرهنگي نهراسيد. شعر شاملو از چنان جاذبه و وسعتي برخوردار است، كه ديگر تلاش هاي او از جمله«ترجمه» را تحت الشعاع قرار مي دهد.
-  آيا شاملو در دوران سردبيري چند مجله؛ از جمله «كتاب جمعه» از شعر شما استقبال كرده بود؟
بله، سال ۱۳۵۸ در محل و دفتر كانون نويسندگان ايران، لطف كرد و از من شعري گرفت با نام «شال» كه با احترام و جاي درست در كتاب جمعه چاپ كرد.
-  شاملو معتقد بود كه در ديار بي قانوني، هنر چيزي است در حد تنقلات و از آن اميد نجات بخشيدن نمي توان داشت. نظر شما را در اين باره جويا مي شوم.
من عظمت انسان ها را در نوع خطاهاي آنها جست وجو مي كنم. شاملو هم اهل خطا از نوع خودش بود. در مورد اين مسئله كه در ديار بي قانوني، هنر در حد تنقلات پايين مي آيد من بر اين باور نيستم. شيراز بي قانوني و نابسامان عصر حافظ را به ياد آوريد.تقريباً هر هفت سال يك حكومت سقوط كرد و خان سالار ديگري بر تخت استبداد نشسته است و هر دو سال يك بار شيراز دچار يك بلاي خانمان سوز شده و همه چيز حاكم بوده الا قانون. در واقع شيراز عصر حافظ و كل منطقه فارس و ايالات همجوار در دست ديوانگان و اوباش و جلادان بوده، با اين حال حافظ بزرگ، كار خود را مي كرده است و اعتقادي به سقوط هنر نداشت. اتفاقاً در چنين شرايطي، انگيزه هاي خلاقيت ناب وبكر، شدت بيشتري به خود مي گيرد و در همين عصر، مردم براي هنر ارزش ويژه اي قائل بودند.لذا آنجا كه بامداد بزرگ انتظار دارد كه هنر به درجه عملي «نجات» و نجات بخشي برسد اين غيرممكن است. وظيفه هنر از اساس، نجات نيست، اين انتظاري عاطفي و آرماني از هنر و شعر است كه جامعه را از نكبت و ظلم نجات دهد.هنر تنها امكاني است براي تحمل بيداد، و همزمان نقش آگاهي دهندگي را نيز در خود دارد و منتشر مي كند. از تلاقي تحمل بيداد و «زايش آگاهي» تازه به مرز مقاومت ملي و قيام و نجات مي رسيم. در واقع هنر تنها زمينه ساز نجات است و نه خود نجات.
-  آيا شاملو معيار بود؟
در يك وجه، بله!
-  وجه شعر؟
شاملو معيار روشنفكر مستقل بود.
-  شاملو گفته است «زندگي يك تصادف است و مرگ يك واقعيت» اين جمله را تحليل مي كنيد؟
يكي از شوخي هاي شاعرانه، بازي با لفظ است، شاملو در اين زمينه استاد بود، وگرنه «تصادف» هم «واقعيت» است. البته منظور شاملو اين بوده است كه ما در تولد خويش اختياري نداريم، اما در زندگي مي توانيم نوع مرگ خود را انتخاب كنيم، آن چنان كه همه مبارزان راه آزادي انتخاب مي كنند.
-  نوار ها و كاست هاي شعر شاملو، تا چه حدي در كسب اعتبار براي او موثر بوده اند؟
از اين حيث، يعني تاثير گذاري وسيع، همه كتاب هاي شاملو يك طرف و چند نوار شعر او هم يك طرف. مردم ما شفاهي به دنيا مي آيند، شفاهي زندگي مي كنند و شفاهي هم مي ميرند. فرهنگ شفاهي و خصلت «گوش دادن» ۹۰ درصد ضمير ناخودآگاه ما را تصرف كرده است. قرن ها و قرن هاست كه حافظه ژنتيك قومي ما لبريز از داد و ستد شفاهي در همه زمينه هاست. به همين دليل امروزه هم با وجود هفتاد درصد سوادمند، باز «شنيدن» از مقامي برتر از «ديدن و خواندن» برخوردار است. نقش نوارها با مضامين مبارزاتي را در انقلاب ۵۷ فراموش نكرده ايم.
-  شاملو گفته است: «بزرگ ترين لطمه اي كه به زبان فارسي خورده، از سوي شاعران بوده است.» اين نظر را تاييد مي كنيد؟
به خاطر ندارم شاملو چنين حرفي زده باشد، ادعاي عجيبي است. اگر بامداد چنين اعتقادي داشته، شايد اشاره اش به چند شبه شاعر هوچي گري بوده كه از سر ناتواني به ذات صيقل يافته زبان فارسي يورش آورده  اند- در همين دهه گذشته- وگرنه ... من يقين دارم كه اگر فردوسي، مولوي، سعدي و حافظ نبودند، الان چيزي به نام زبان فارسي نداشتيم و احتمالاً يا به زبان تموچين مغول حرف مي زديم، يا به زبان خلفاي بني عباس. اساساً كجاي زبان فارسي دچار جراحت شده است؟ زبان مادري ما وطن ماست، وطن ما هم خلل ناپذير است.
-  كسي گفته است: شاملو را نمي توان شناخت، شاملو را بايد دوست داشت.
من اين جمله را روز وداع با شاملو بر پته و پلاكاردي ديدم. در دست دختر جواني بود. در فرصت كوتاهي به او گفتم: «دوست داشتن عاري از شناخت، همان نفرت است دخترم!» دختر جوان مكث كرد، ايستاد و ديگر در پي آمبولانس حامل بامداد نيامد!
-  و مردن در سرزميني كه مزد گوركن....!؟
اين درست است، اين يعني شاملو!
 
 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
جمعه ششم اردیبهشت 1387
مصطفی مستور

نه این راهش نیست


 

مهدی یزدانی خرم :مصطفى مستور، نويسنده و مترجم شناخته شده اى است. او بعد از موفقيت هايى كه رمان «روى ماه خداوند را ببوس» براى او به همراه آورد توانست مخاطبينى را به دست آورد كه از داستان هاى دراماتيك او لذت برده و از روايت نسبتاً ملموس و سهل وى استقبال كردند. مستور در اين چند ماه گذشته دو مجموعه داستان را با فاصله زمانى كوتاهى منتشر كرد. «چند روايت معتبر» توسط نشر چشمه و «من داناى كل هستم» توسط انتشارات ققنوس منتشر شدند كه داستان هاى آنها از منظر مفهومى و معناشناختى در كنار يكديگر قرار مى گيرند. مستور در اين دو كتاب با محور قرار دادن روابط انسان هايى در آستانه شكست و خستگى، جهانى را ساخته كه از آشفته نويسى و سيلان ذهنى به سوى گونه اى هذيان هاى شهرى و اصول مند حركت مى كند. هذيان هايى كه نه تنها ساختارشكن نيستند، بلكه در جست وجوى فرمى محافظه كار براى ترميم و يا تثبيت وجودى اين انسان به سر مى برند. براى نگاهى به كليت داستان هاى اين دو مجموعه دو محور اصلى را در نظر مى گيريم:


۱
شاید از منظر صورت و فرم روایی دو مجموعه داستان مصطفى مستور با يكديگر تفاوت داشته باشند، اما، دغدغه هاى روايى و درونى آنها تا حدودى يكسان است. مستور، در داستان هاى اخير خود كوشيده است، تا از فضاهايى بنويسد كه بيانگر تنهايى شاعرانه و استعارى آدم هاى خود باشد. اين تنهايى جنسى دوسويه دارد، يعنى انسان او كه فاقد گذشته اى آشكار و قابل ذكر است، به «حال داستانى» آمده و مى كوشد با ارتباط برقرار كردن با يك جهان پويا و پرجاذبه ديگر كليت فردى خود را حفظ كند. اين حركت، موجب مى شود تا او كه از فقدان خاطره و گذشته اى آشكار رنج مى برد، دچار تك گويى و يا لحن هاى متفاوت و متعددى شود و از آنها به عنوان مخاطبى فرضى استفاده كند. چهره ديگر اين تنهايى در سنتى خلاصه مى شود كه ذهن اين انسان را محاصره كرده است. انسان مصطفى مستور، به دليل ظرفيت ها و تمايلات اخلاقى و آرمانى اى كه دارد نمى تواند خشونت موجود در روابط را درك كند، به همين دليل يا دست از مبارزه خود برمى دارد يا از وجودش صرف نظر مى كند و يا مى كوشد تا با توسل به همين آرمان هاى اخلاقى و پشتوانه هاى ايدئولوژيك خود را زنده نگه دارد. بنابراين در خوانش داستان هاى مستور بايد به آن بن مايه و پشتوانه اخلاقى آدم هايش توجه كرد. در واقع انسان داستان هاى وى، انسانى با فطرت كلاسيك است كه نمى تواند و نمى خواهد اصول را به كنارى بگذارد و به سمت يك رئاليسم شهرى حركت كند. به طور مثال: زن داستان اول من داناى كل هستم، با وجود اين كه تن به فساد داده، از يك پتانسيل بالاى روحى برخوردار است كه او را نه تنها تقديس كرده بلكه، در پايان از وى چهره اى معصوم و زجرديده مى آفريند. پس دو نكته اصلى در اين قضيه صادق است، نخست اين كه مستور در داستان هاى خود بر اين است كه انسان خود را در موقعيت هاى خاص و نامتعارفى قرار دهد و سپس به آرامى روايت وى را تا پايان ادامه دهد. اما مسئله مهم در اين است كه انسان او در نهايت فقدان ارزشى وجودش نيز نمى تواند، ساخت كلى جهانش يعنى جبر موجود در روايت را برهم زده و از قواعد بازى خارج شود. مى توان گفت، در داستان هاى مستور، انگاره اى به نام وجدان شاعرانه و يا وجدان اخلاقى چيزى است كه موجب سر نهادن انسان در برابر اين جبر مى شود. آدم هاى مستور هيچ يك فاقد اصول نيستند، آنها با وجود اين كه در تنگناهايى مانند شكست هاى عشقى، تنهايى كشدار و يا مسئله بودن يا نبودن قرار دارند اما چون قدرت راوى بودن از ايشان سلب شده، نقش اوبژكتيو در روايت دارند. به همين دليل در نهايت، آن داناى كل مستتر است كه حركات ايشان را انتخاب كرده و ايشان را تصوير مى كند. اين نگرش متعالى به ذات روايت و رابطه انسان درون متن با داناى كل يك رابطه على و معلولى است.


۲

نكته دوم در باب نگرش اخلاقى انسان مستور به جهان را بايد در رابطه او با مولفه هايى معنايى و متافيزيكى مانند مرگ، عشق و... جست وجو كرد. ساختار داستان ها به گونه اى طراحى شده كه انسان مستور نمى تواند بين فرديت خود و كليت جهان، تعريفى صحيح ارائه كند. او كم وبيش يك ناظر فعال است كه به داستان پرت شده و فرو ريختن را با سكوت گزارش مى كند. وقايع اجتماعى پيرامون او هيچ گاه نمى توانند وى را از كليت شاعرانه جهان عينى كه وى آن را درك كرده جدا كنند و به سمت باورهاى رئاليستى سوق دهند، به واقع بايد گفت: مصطفى مستور، برخى از داستان هاى خود را فداى كليت رفتارى اى مى كند كه جهان اخلاقى براى انسان او در نظر گرفته است. مستور در فضاهاى خود به سمت نگاه كارورى گرايش دارد، يعنى آن ظرافت ها و سكون مينى ماليستى را طراحى كرده اما در پايان داستان، به سوى كلان نگرى و اخلاق گرايى درون متنى اى حركت مى كند كه با ذات انسان شهرى او در تضاد است. نويسنده، ريتم و ضرباهنگ روايت را به خوبى مى شناسد اما به دنبال كاركردى تراژيك است. اين كاركرد تراژيك به دليل تناقض وجودى با آن فضاى مينى ماليستى باعث مى شود، انسان او با پايان هايى مواجه شده كه از ذات اين نوع داستان ها به دور است. به طور مثال در داستان «در چشم هايت شنا مى كنم، در دست هايت مى ميرم»، مستور چنان فضاى ذهنى درخشانى را مى سازد كه مى توان آن را يك روايت بى نقص از ذهنى جزيى نگر دانست، اما چون نويسنده به رمانتيك گرايى و ايجاد يك خوانش شاعرانه علاقه دارد، شخصيت هاى پيچيده و چندلايه اى مانند يونس را دچار مرام هاى اخلاقى و آرمانى اى مى كند كه با كليت داستان در تضاد است. مستور به دنبال يك اتفاق مى گردد و اين اتفاق كه در پايان داستان ها هم روايت مى شود، به دليل عدم تجانس ساختارى و مفهومى با آن كليت روايت شده موجب مى شود تا داستان آسيب ببيند.
يكى ديگر از ويژگى هاى مصطفى مستور به نوع فضاپردازى او باز مى گردد، مستور در اين قسمت با خالى كردن فضا از اشيا و ميزانسن هاى تزئينى موجب مى شود تا تمامى عناصر موجود در صحنه، كاركرد مثبتى پيدا كنند. به نحوى كه گاه يك لاك پشت، يك ماشين لباسشويى و... باعث مى شوند تا داستان از يك نوع جزيى نگرى عميق بهره مند شود كه به واسطه آن شخصيت ها مى توانند جنبه هاى ديگرى از وجود خود را آشكار كنند. اين فضاسازى دقيق و در عين حال كاربردى، به همراه روايت هاى ساده ذهنى آدم ها تركيب موفقى را مى سازند، كه مخاطب داستان مى تواند از آن به سوى شخصيت پردازى آدم ها حركت كند. همان طور كه گفتم، مستور، نويسنده اى است كه مى كوشد تا با درهم آميختن شاعرانگى ذهن آدم هاى خود با واقعيت هاى ناخوشايند جهان عينى، گونه اى جديد از داستان موقعيت را بيافريند، اين شاعرانگى تكرار شونده ريشه در زبان روايت دارد و هرگاه كه مستور به اين سو حركت مى كند به آن نتيجه داستانى مورد نظر نزديك مى شود (مانند داستان كشتار) اما گاه اين تغزل و شاعرانگى به داستان ها تحميل مى شود و به همين خاطر داستان از فرم طبيعى و پذيرفتنى خارج شده و بيشتر به شعارهايى دلنشين تبديل مى شود.
متاسفانه اكثر آدم هاى مستور، با وجود تفاوت هاى ريشه اى شبيه به هم ساخته شده اند و همين نكته موجب مى شود تا برخى از قصه ها اغراق آميز به نظر بيايند. به طور مثال، شخصيت داستان «و ما ادريك ما مريم؟» آن چنان در سطح اين شاعرانگى حركت مى كند كه نه تنها نمى تواند در روايت تثبيت شود بلكه بسيار غيرطبيعى هم به نظر مى آيد. به عقيده من مصطفى مستور بايد كمى به جنس آدم هايش توجه دقيق ترى داشته باشد زيرا عدم توجه به اين نكته موجب مى شود تا تمام تلاش هاى او با خلق لحظه هاى درخشان هدر شود. نكته آخر اين يادداشت به تاكيد مستور بر روابط غيرعادى آدم هايش بازمى گردد كه اين نكته هم در برخى از داستان ها جواب داده و در برخى جواب نمى دهند، او به خوبى مى داند كه انسانش از يك خلاء روحى و عاطفى رنج مى برد و به همين دليل مى كوشد با ايجاد رابطه هايى عمدتاً عاشقانه، خود را از اين هول برهاند. اين حركت در كمتر داستانى به نهايت خود مى رسد و انسان او كه ذاتى محافظه كار و ارزشى دارد، نمى تواند من درونى را در جهان ناخوشايند بيرونى رها كند، به همين دليل يا دست از بازى مى كشد و يا خود را تباه مى كند. اين تقابل كلاسيك بين خير و شر موجب مى شود تا مستور نويسنده آرمانى انسان هاى در آستانه فروريزى باشد. چيزى كه هنوز نتوانسته نمونه يكدست و دقيقى از آن به دست دهد. شايد بتوان گفت، مستور به شدت آدم هايش را دوست دارد و اين علاقه اجازه حركت هاى غيرمتعارف را به او نمى دهد. جايى كه بحث عشق هاى كثيف و يا روابط نامشروع به ميان مى آيد انسان او گيج مى شود و روايت نمى تواند اين واقعيت را تاب بياورد. مثلاً زن بدكاره او، هيچ گاه در شرايط پست و طبيعى روايت نمى شود. آدم هاى او حتى تحمل ديدن اين نابهنجارى ها را هم ندارند و اين معصوميت قابل احترام است اما به ايدئولوژى داستان هاى او ضربه مى زند. به طور كلى، دو مجموعه، چند روايت معتبر و من داناى كل هستم، كتاب هايى متوسط هستند كه بيشتر از عدم يكدستى رنج مى برند.

روزنامه شرق/چهارشنبه20 خرداد1383

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک