درباره ادبيات دانشجويى ايران
ويترين اعتراض و پرسشگرى
شاهرخ تندروصالح
تشكل هاى دانشجويى در ايران خاصه در حوزه هاى انديشه و فرهنگ كمتر در چشم اندازى جدى و نگاهى حرفه اى مورد توجه قرار گرفته است. اين كم توجهى يا بى توجهى اما نمى تواند صورت كلى تلقى هايى باشد كه نزد عموم شهروندان پيرامون دانشجو و تشكل هاى دانشجويى در ايران وجود دارد. چه اينكه نام دانشجو از آغاز تشكيل دانشگاه در ايران تا به امروز با نوعى اعتبار فرهنگى _ اجتماعى همراه بوده است. با اين وجود شايد يكى از عللى كه سبب در محا ق ماندن تشكل هاى دانشجويى و اعتبار انديشه هاى ادبى- فرهنگى آنها در مناسبات فرهنگى _ اجتماعى شده است توقعات دامنه دارى باشد كه نقطه آغاز آنها در جامعه ما در فضاهايى ملتهب گذاشته شده است. شناخت اين توقعات يا به زبانى ديگر مطالبات عمومى از دانشجويان و جريانات انديشه اى دانشجويى چيست و كجا است؟ آغازگر اين مطالبات در كجاى تاريخ پرفراز و فرود ما ايستاده است و نخستين پرسشى كه از دانشجو و تشكل هاى دانشجويى شده معطوف به چه موضوعاتى بوده است؟
اگر بپذيريم كه قشر دانشجو بخشى از نخبگان جامعه هستند كه از طبقات مختلف اجتماع در مكان فرهنگى دانشگاه با يكديگر به تعامل نظرى پيرامون مسائل متنوع مى رسند و ميان طبقه اى را تشكيل مى دهند مى توان بر اين نكته نيز تامل داشت كه جامعه دانشجويى كشور نمايه اى از مطالبات عمومى و درون ساخت موضوعات اصلى جامعه را در خود دارند كه ادبيات به منزله يك فرصت براى آنها در شرايطى خاص، تريبون بيان آن مطالبات مى شود. ادبيات دانشجويى از اين منظر با ادبيات حرفه اى ها فاصله دارد. اين فاصله نه در درونمايه و ساختار كه در پرداخت تخصصى آثار است. با اين وجود ادبيات دانشجويى كه در قالب آثار شعرى، ادبيات داستانى، نمايشنامه نويسى، ادبيات سينمايى و ادبيات انتقادى قابل تفكيك است مى تواند به عنوان موضوعى نو مورد بحث نقد و نظر منتقدين باشد.
• • •
۱- چيستى ادبيات دانشجويى
ادبيات دانشجويى در ايران مقوله اى شناخته شده نيست اما اين ناشناسى يا ناآشنايى ما با آن دليلى بر نبود آن نيست.
در يك صورت كلى اگر بخواهيم ادبيات دانشجويى را گونه اى ادبى در كنار ساير گونه هاى ادبى بدانيم نامفهوم خواهد بود. همچنين اگر در مقام مقايسه آن با جنبش هاى دانشجويى در غرب- مثلاً جنبش دانشجويى دهه ۶۰ فرانسه- برآييم باز به نوعى گنگى و نامفهومى برخواهيم خورد. چه اينكه اين دو نيز داراى دو افق متفاوت انديشه اى- رفتارى هستند. با اين حال مى توان فرضياتى را براى ادبيات دانشجويى ايران متصور شد و به پژوهش پيرامون آنها پرداخت فرضياتى مبتنى بر درون ساخت ها و مضامين.
ريخت شناسى ادبيات دانشجويى ايران بدون شناخت رفتار درونى اين قشر از جامعه امكان پذير نيست.
دانشجو در جامعه ايران قشرى برگزيده و نخبه از طبقات مختلف جامعه است كه به فراخور گروه سنى اش در موقعيت خاص اجتماعى قرار مى گيرد. به عبارتى ديگر دانشجو در جامعه ما مى تواند عنوان ميان طبقه اى برشمرده شود كه از دل طبقات فرودست، متوسط و فرادست جامعه و طى درصدهايى تقريباً معلوم به ميان طبقه دانشجو منتقل مى شوند. علت انتقال يافتن اين قشر در گام نخست ادامه تحصيل و تكميل آموزش و پرورش است. ويژگى هاى اين بخش از آموزش در كشور ما با در نظرداشتن محدوديت هاى رنگارنگ و متعددى كه براى اين گروه سنى (بين ۲۰ تا ۳۰ سال) وجود دارد نخست در رفتارهاى اجتماعى و حضور سازنده و موثر جوانان خود را نشان مى دهد. از آنجا كه چنين تاثيرى در جامعه ما با پس زمينه هايى سياسى اتفاق مى افتد اين حضور آن گونه كه بايد پررنگ و موثر نيست و اگر است در مسيرى خاص قرار دارد كه نمى تواند صورت عمومى به خود بگيرد. از ديگر سو همراه با شكل گيرى چنين تشكلى در قلمرو نهاد آموزشى دانشگاه، خود به خود مطالبات تفكيك شده و پنهان طبقات مختلف اجتماع با يك تجميع در رفتارهاى پرسش گرانه دانشجويان بروز يافته و مطرح مى شوند. پس مى توان رفتار انديشه اى دانشجويان در مقاطع مختلف اجتماعى و فرهنگى را نوعى رويكرد مسئله شناسانه قلمداد كرد؛ رويكردى كه در بطن خودنمايه اى از مسائل مختلف جامعه را دارد. بخشى از اين رفتار را مى توان در گرايش دانشجويان به ادبيات و قالب هاى ادبى نيز مرور كرد.
شعر، داستان، نمايشنامه نويسى، نقد ادبى و فيلمداستان همه و همه از قالب هايى هستند كه در اين دوره (دوره دانشجويى) بخشى از تجربه انديشه اى نسل جوان را به خود اختصاص مى دهد. نخستين چيزى كه در نگاه اول در آثار ادبى دانشجويى به چشم مى آيد تامل بر آسيب هاى سياسى _ اجتماعى و تاثير آن آسيب ها بر كليت جامعه است؛ جامعه اى كه به تمامى هزينه هاى متفاوت عبور از پيچ و خم هاى گذر و سازندگى و اصلاح و اميد به آينده را مى پردازد و باز چنته اش از تهى سرشار است.
شناخت چنين وضعيتى كه به طور معمول و حداقل در زمانى نزديك به چهار سال (متوسط دوره تحصيلى براى كارشناسى) اتفاق مى افتد، به مرور شرحى از وضعيت تامل دانشجو بر مسائل و وضعيت موجود را در برابر ما قرار مى دهد كه مى توان از مشاهده آن به كلياتى از آسيب هاى اجتماعى رسيد. در اين قلمرو است كه صورت كلى ادبيات دانشجويى خود را متاثر از جريانات موجود فرهنگى _ اجتماعى و تا حدود بسيار اندكى ادبى كشور مى بيند. حال شايد بشود چيستى ادبيات دانشجويى را با موضوعاتى كه اين ادبيات به آنها مى پردازد گره زد و نتيجه خود را از آن گرفت. اگر بتوان ادبيات دانشجويى را راوى بخشى از واقعيت هاى درونى شده جامعه و تجربه هاى زيسته عمومى در ميل به آزادى، عدالت، استعمارستيزى و استثمار گريزى دانست مى توان ميل كلى اين ادبيات را در آرمان گرايى و واقعيت ستيزى ديد. با اين همه نگاه انتقادى به ادبيات دانشجويى بيشتر متمركز بر فاصله آن با ادبيات حرفه اى است. اين نگاه معمول نگاهى سلبى است كه متاسفانه سايه اقتدارطلبى حرفه اى ها را همراه خود دارد. درحالى كه مى توان استخوان بندى و اسكلت اصلى ادبيات زنده معاصر ايران را از آن متاثر دانست. مرور تاريخ روشنفكرى ۱۵۰ ساله ايران به خوبى افت و خيزهاى تجربه گرايانه حرفه اى ها را نشان مى دهد افت و خيزهايى كه ارتباط چندانى با چيزى به نام ادبيات ناب ندارد و به نوعى تجربه آزمون و خطاهاى مكرر و متوالى است. ريشه دواندن نگاه هاى حزبى _ ايدئولوژيك در ادبيات و سرخوردگى هاى حاصل از آن بخشى از بدنه ادبيات معاصر ايران را اسير عبث پويى ها كرد. رفتار روش شناسانه جامعه دانشجويى رفتارى در جهت هرچه بيشتر معنادار ساختن مطالبات عمومى در آثار ادبى است.
۲- زندگى؛ پرسش و ديگر هيچ
پرسش، خلاقانه انديشى و نوآورى عناصر لاينفك آثار ادبى دانشجويى است. اين آثار از سويى نشان دهنده درون ساخت زندگى فردى و طبقاتى دانشجويان و از سويى نمايه رفتار پرسش گرانه آنها است چنين رويكردى در ادبيات ما هرچند در قالب آثار تجربه گرا و آماتور ديده مى شود اما عموماً مصرف كننده ايده هاى ترجمه اى و رنگارنگ و فرضيات وارداتى و تجربيات ساختارى ادبيات ديگران نيست بلكه خود توليدكننده نوعى انديشه- هرچند شتاب زده و آميخته با رفتارهاى متشنج سياسى انديشى- است. هسته اصلى اين انديشه دريافت هاى نخبه گرايانه از وضع موجود و نگرش انتقادى به آنها است. با اين همه اين ادبيات نوظهور جوان و منتقد بى جبهه و جهت، ويترين و تريبونى جز نشست هاى دانشجويى و كنگره هاى ادبى در فضاى دانشگاه ندارد. در قالب انتشارات نيز تلاش هاى معمول دانشجويى در بولتن ها و گاهنامه هاى خودگردان مى ماند. تيراژ بسيار محدود اين بولتن ها و گاهنامه ها به خودى خود در محدودماندن شعاع تاثير اين ادبيات موثر بوده است. شعر، داستان، نمايشنامه و نقد ادبى همراه با مباحث تئوريك مباحثى هستند كه گرايش عميق دانشجويى را به خود معطوف داشته اند.
افق تقابلى ادبيات و انديشه هاى دانشجويى در ايران را مى توان در ادوار زير باز شناخت:
۱- سال هاى ۱۳۱۳ تا ۱۳۲۰
۲- سال هاى ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲
۳- سال هاى ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲
۴- سال هاى ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷
۵- سال هاى ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹
۶- سال هاى ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲
۷- سال هاى ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۷
۸- سال هاى ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۶
۹- سال هاى ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۳
در حوزه شعر، شعر دانشجويى ايران توامان آميزه اى از شعار و شور سياسى و انديشه شتاب است. اما به رغم اين پيچيدگى و اغتشاش درون ساختى، به نوعى تجربه كننده درگيرى تخيل شاعرانه با واقعيت هاى زندگى است؛ واقعيت هايى كه از سطوح زندگى طبقاتى آنها به هندسه ذهن و زبان انديشه دانشجويى مى رسد و در ناخودآگاه آن رسوب مى كند و افقى اجمالى از واقعيت درآميخته با تخيل شاعرانه را نشان مى دهد. شب شعرهاى دانشجويى و افق مضامين شعرى دانشجويان از آغاز شكل گيرى نهاد دانشگاه به اين طرف مضامين اجتماعى را در خود داشته است.
افت وخيزهايى كه تاريخ معاصر ايران با آن روبه رو بوده به نوعى در نگاه دانشجويان و مشاركتشان در امور عمومى كشور منعكس مى شود: شكست هاى پياپى سياسى- اجتماعى، سرخوردگى هاى آرمانى، جريان پرشتاب نفوذ بيگانگان و تقسيم انرژى اميدستيز اين جريان در بافت اختاپوس قدرت و در نهايت، «عشق» كه «من» «عاشق»ش تنها صورتى مصطلح دارد و از عنصر عاطفه و آميزشش با تخيل، آن گونه كه در شعرهاى تغزلى ايران مى بينيم، خبرى نيست. عناصر اصلى شعر در اين ادوار، عموماً زير سايه درنگ هاى سياسى شاعران دانشجو تنفس مى كند. مرور كارنامه شعر دانشجويى در نشريات كشور و همزيستى شان با جريانات سياسى- فرهنگى نشان مى دهد كه برخى از چهره هاى شاخص شعر معاصر ايران از دل همين جريان متولد شده و برآمده اند. سال هاى پس از انقلاب ۵۷ به اين طرف اما دانشگاه با صورت بندى ديگرى از جريانات ادبى روبه رو شد. چهره هايى از اين جريانات راوى شعرهايى شدند كه از توفان ها و لاله هاى شهريور تا ليچ انداختن زخم سكوت را در آينه شعر خود مرور مى كنند. شاعر اين جريان نيز همچنان صورت غالب انديشه اش رفتارهايى سياسى است و گمانه هايى سياسى- اجتماعى كه علاوه بر رنگ باختن ذهن شاعرانه در شعارزدگى، تخيل شاعرانه پيش از انقلاب را مرور مى كند: تكرار در تكرار در تكرار فرسودن! در حالى كه ريشه كلى ادبيات دانشجويى همان طور كه قبل از اين آمد مبتنى بر پرسشگرى و رفتارهاى خلاقانه است. اما چرا چنين وضعى بر روى ادبيات دانشجويى هموار مى شود.
در حوزه ادبيات داستانى نيز گرايش ويژه اى به كوتاه نويسى و بهره گيرى از عنصر روايى گفت وگو دارد. اين ويژگى نشان دهنده گرايش به ادبيات چندصدايى در ميان علاقه مندان به تجربه ادبى نويسى در بين دانشجويان است.
نمايشنامه نويسى و اجراهاى دانشجويى از آنها بيشترين برد را در بين علاقه مندان ادبيات دارد. اين قالب به نظر مى رسد قالب به ثمر رسيده اى در ميان ساير قالب ها باشد.
درخصوص نقد ادبى آثارى كه از جريان ادبيات دانشجويى توليد مى شود گرايشى بى وقفه به رفتار آكادميك دارد؛ رفتارى كه در نقد عمومى ما كمتر مى توان نشانه اى از آن يافت.
شيوه هاى ارائه آثار ادبيات دانشجويى به مخاطبان خود شيوه هايى ناكارآمد و محدوديت آفرين است. مجموع رسانه هايى كه در اين خصوص به كار گرفته مى شوند همه و همه در به بايگانى سپرده شدن دستاوردهاى فردى ادبيات دانشجويى در جشنواره ها و كنگره هاى شعر و داستان، عدم برخوردارى از فوايد نشست هاى نقد حضورى، علمى و آكادميك از مجموع عوامل در محاق ماندن تلاش هاى ادبيات دانشجويى ايران است. چند عامل به وجود آورنده اين نقيصه است:
الف - ميل رسانه ها به جريانات نخبه گرا و حرفه اى و پرهيز از تريبون دادن به تجربه گرايان
ب - عدم خودباورى در ميان دانشجويان در ارائه آثار خود
پ - عدم برخوردار بودن از آينگى نقد دانشجويى
۳-مشخصه هايى از ادبيات دانشجويى ايران
•ويترين كلى ادبيات دانشجويى ادبيات «اعتراض» و «پرسشگرى» در حوزه نقد است. اين حوزه را مى توان در حقيقت حوزه پرسش از بدنه «قدرت» و «قانون» دانست.
•ادبيات دانشجويى در ايران جريانى شناخته شده نيست اما حركتى مداوم، ريشه دار و پرسابقه است. از دهه چهل به اين طرف، جامعه دانشجويى نگاه هاى واقع گرايان و آثار ايده آل نگر خود را از اين كانال عرضه كرده است.
•از مشخصه هاى اين ادبيات مى توان به گريز از پاستوريزاسيون و پاستوريزه شدن «ذهن» و «زبان» اين ادبيات اشاره داشت. منظورم از ادبيات پاستوريزه ادبياتى است كه از اواخر دهه شصت در ايران شكل گرفت و ريشه دواند و به نام گرايش به مدرن و پست مدرن ادبيات دانشجويى ادبيات سخنگو و پرسشگرا است. ادبياتى منتقد است و تلاشى است براى بيان مطالبات عمومى مردم. اين نكته را در شعر دانشجويى بيشتر مى توان ديد.
•ادبيات معاصر يا به علت برآمدنش در دوران پرآشوب قاجار و درگير شدن پيشگامان ادبيات مشروطه با جلوه هاى استبداد در ساختار قدرت و قانون در كشور و راه يافتن اعتراضات نويسندگان آن دوره به ادبيات خاص آن دوره، رنگ و بوى سياست گرفت. اين مسئله يعنى سياسى شدن ادبيات به خاطر پررنگى مسائل سياسى در كشور ما و در سايه قرار گرفتن ادبيات ناب است. سياسى بودن هيچ ارتباطى با فرهنگى بودن ندارد. براى من شخصاً حرمت ادبيات بيش از آن است كه بخواهد در پرده رقصانى سياست و سياسيون ايفاى نقش كند. از اين منظر كه نگاه مى كنيم شائبه سياسى بودن ادبيات معاصر شدت مى گيرد، در حالى كه اينها شايد بخشى از اصالت حقه ادبيات باشد.
•ادبيات دانشجويى ادبيات سرخورده و رخوت زده نيست، به دنبال بستن دست و پاى خود و يا گريز از واقعيت هاى زندگى نيست؛ ادبياتى تحليلگر است كه خب، ممكن است در توصيف و تحليل واقعيت ها در اغراق يا هر مسئله سوءتفاهم برانگيزى اندكى متوقف بماند اما همين كه از تخيل و توهم فاصله دارد و با نفس زندگى خاصه در وطن ما درگير است خودش اصل است.
شك نداشته باشيم كه آثار جهانگشا يا نيك فرسايى كه نمونه هايش را در ادبيات جهان رديف مى كنيم از دل ادبيات دانشجويى ما بيرون خواهد آمد.
يك پيشنهاد براى ديده شدن اين ادبيات، قائل شدن شخصيت حقيقى براى ادبيات دانشجويى است.
از دل دانشجويان دهه شصت و ادبيات دانشجويى دهه شصت، منتقدانى برآمده اند كه جريانات مصطلح به اصلاحات و اصلاحگرا مديون ادبيات پرسشگر و منتقد دانشجويى ايران است.
عبور از شعر مدرن
على باباچاهى
1 _ بر مبناى نسبيت باورى و تكثرگرايى نمى توانم حضور و وجود ديگر گونه ها (ژانر ها)ى شعرى را ناديده بگيرم و بر حقانيت يك نوع شعر مثلاً شعرى كه كلاً زير عنوان «شعر در وضعيت ديگر» قرار مى گيرد، پافشارى كنم. بنابراين توضيحات زير ضمن اينكه لزوماً در پى اثبات حقانيت شعرى خاص است، قصد حذف ديگر گونه هاى شعر را ندارد. اين توضيحات شايد بيشتر در نقش برون افكنى روانى ظاهر مى شوند، شايد هم در نقش گنگ - خواب ديده اى كه ديگران را لزوماً كه نمى داند، از قضا بر تيزگوشى و تيزهوشى آنها خيلى هم حساب باز كرده است _ طلب همدلى و تاكيد بر پذيرش اصل «تفاوت»!
تفاوت ها را ارج مى گذاريم تا شعر و هستى را از يكسان شدگى و كسالت نجات دهيم!
نكته قابل اشاره اين است كه لااقل براى من اهميت چندانى ندارد كه شعرهاى «در وضعيت ديگر» پست مدرن ناميده شوند. اما بر اين نكته تاكيد دارم كه پست مدرنيسم همچون مدرنيسم به بخشى از آگاهى و شعور روشنفكرى تبديل شده است و بر اين جمله نيز همواره درنگ مى كنم كه: «هرگاه يك انقلاب ادبى، پيروز و پايه هاى آن مستحكم شده باشد به جدلى عليه خود تبديل مى شود» از همين منظر و به تجربه به اين نتيجه رسيده ام كه بخشى از شعر امروز ايران _ با گرايش هاى مختلف _ زير عنوان «شعر در وضعيت ديگر» قرار مى گيرند و اين همان شعرى است كه غيرنيمايى، پسانيمايى، پسامدرن و... نيز ناميده شده است. «شعر در وضعيت ديگر» همان گونه كه در جاهايى ديگر نيز مطرح كرده ام، شعرى است كه به ضرورت نقض موارد و مولفه هايى مى انديشد كه شعر مدرن موجود بر آن مبانى استوار است. موارد و مولفه هايى همچون:
خود (مولف) بينى، گفتمان اقتدارگرا، مطلقيت باورها و ارزش ها، ديدگاه سلسله مراتبى، قدرت _ دانشى مردسالانه، (سخن مردسالار)، روايت خطى، حقايق ثابت (حقايق پرسش ناپذير)، زمان مكانيكى و مسلسل (كه زمان روانشناختى در مقابل آن قرار مى گيرد) تقابل هاى دوتايى: صدق و كذب، نيك و بد، فرشته و شيطان و... شعر در وضعيت ديگر به موارد زير متمايل است:
توجه به حواشى و جزئياتى همچون فرهنگ عوام، اجتناب از نخبه گرايى (كه در نقش تصويرگرايى، معنامحورى و... ظاهر مى شود)، فضا و زبانى پارانويايى، تظاهر يا تجاهل به عقده گريزى _ كه مجموعاً در مقابل رفتار عقلانى شعر مدرن قرار مى گيرد _ توجه به چندمركزيتى شدن، چندآوايى شدن (البته نه به اين صورت كه در يك شعر، چند نفر روبه روى يكديگر قرار گيرند!)، گرايش به زمان روانشناختى (سير غيرخطى روايت)، مجاورت و همنشينى گفتمان هاى مختلف (روحيه كثرت گرايى)، روايت هاى غيرتداومى، توجه به اشكال ديگر معرفت، توجه به بحران ارزش ها، تشكيك در پاسخ هاى قطعى، توجه به پراكندگى و احتمالات و نفى نخبه گرايى، نسبيت باورى، انعطاف پذيرى («زمانمندى چندمكانه») عدم پايبندى به اصول و قواعد از پيش تعيين شده، «بى اعتمادى به گفتمان هاى جهانى» و...
ممكن است پرسيده شود - كه پرسيده اند - شعر در وضعيت ديگر و اينگونه متفاوت نويسى، فرايند كدام شرايط مادى سياسى - اجتماعى است؟
به گمان من، شرايط مشخص يا تغيير شرايط صرفاً به حوادث و وقايعى همچون انقلاب و جنگ و مسائلى از اين دست محدود نمى شود. گاه بدون اينكه شرايط اجتماعى / سياسى تغيير محسوسى كند، علوم - مثلاً زبان شناسى، فلسفه زبان و... -مى توانند نگاه ما را نسبت به جهان تغيير دهند. بگذريم از اين نكته بسيار گفته شده كه رويدادهاى غيرمنتظره اى همچون فروپاشى اتحاد جماهير شوروى سابق و تبعات فكرى - فرهنگى آن كه به تعديل و بعضاً نفى جزميت هاى ايدئولوژيكى انجاميد، بخشى از بستر شرايط مورد اشاره محسوب مى شود. اما فاصله گيرى مفرط از معنامحورى (احكام ظاهراً معتبر) و رويكرد شاعران جوان به جزئيات امور، تا حدى شىء گرايى، تلويحاً يا صراحتاً فرايند اين نوع دگرگونى ها در سطح جهان نيست؟ (مك لوهان: ۱ - «با فناورى برقى، كره خاك چيزى بيش از يك دهكده نيست»
۲ - «اتوماسيون همان طور كه طرز انجام كارها است، طرز تفكر نيز هست»!
به گمان من تغيير شرايط فرهنگى در ارتباط با تكثر و سرعت فراگير رسانه هاى گروهى در سطح جهان در نقش تغيير شرايط مادى ايفاى نقش مى كند. مجموعه اين تغييرات، قطعيت ها را به چالش و بحران ارزش ها پيش مى كشد آيا مى توان انتشار چشمگير كتاب هاى فلسفى و رويكرد قشر كتابخوان و همچنين گرايش بخشى از شاعران و نويسندگان به آن را امرى تصادفى و چيزى در حد «مد» روز دانست! شايد سرخوردگى روشنفكران از شعارهاى نجات بخش و تز تغيير جهان، گرايش اهل كتاب را به متون فلسفى سرعت بخشيده است. افزون بر اين تاليف و ترجمه كتاب هاى فلسفى، پرسش هاى جديدى را مطرح كرده است. اين پرسش ها يقيناً پرتوى بر شعر و ادبيات معاصر مى افكنند، همان چيزى كه بعضى ها آن را به غلط تزريق گزاره هاى تئوريك به شعر امروز مى دانند. قضيه اما به همين سادگى نيست.
۲ - اشكال مدون شعر مدرن، فرايند تفكرى مدرن است، تفكرى كه با فاكتورهاى خاص خودشان همراهند. از منظر ديدگاهى كه «تكروى» را در اين مرحله امرى ناگزير تلقى مى كند، براى شاعر پيشرو، دلبستگى به استقرار اين اشكال و پيروى از آن نوعى انتحار هنرى محسوب مى شود. شاعر «تكرو» نمى تواند با اشكال و فضاهاى مسلط بيان تصفيه حساب نكند. درنگ بر فلسفه يكسان سازى توسط عقل مدرن در مباحث نظرى مرا متوجه اين نكته مى سازد كه اشكال مسلط بيان، نتيجه نوعى تعقل يا نگرشى عقل محور است كه ساختارى ارگانيك را پيشنهاد مى كند. به تبع ساختار ارگانيك، نوشتار جنبه اى خطى و سلسله مراتبى مى يابد؛ تاكيد بر روايت خطى، روايت خطى را به سمت نوعى مطلقيت جديد سوق مى دهد. طبعاً اين موضوع مطرح مى شود در جامعه اى كه به تزريق عقلانيتى مدرن نياز فورى دارد چگونه مى توان از كنار آن به سادگى گذشت يا اينكه آن را به كنار گذاشت؟ در اينجا لازم مى دانم تكليف خود را با اين مقوله - عقل - روشن كنم:
الف - من با طرح عقل محورى در شعر مدرن ايران بيشتر نظر به روايت تك خطى، ساختار ارگانيك و مفاهيم مقتدر و مرد سالارانه دارم؛ بدين معنا كه نوشتارها (شعرها) در نقش عقلاى قوم ظاهر مى شوند تا هيچ گونه تخطى از نحو، فضاسازى و ساختار كلى شعر موجود، صورت نگيرد.
ب- اين نكته را هم از بديهيات مى شمرم كه بحث تعطيل عقل با پروژه نيمه تمام مدرنيته، عقل گريزى و عقل ستيزى ربطى به بحث عقل و جنون در فرهنگ و ادب كهن فارسى ندارد. هرچند ادبيات كهن فارسى از منظر خاص خود به اين مقولات پرداخته است. به هر صورت در بحث ما «مكالمه انواع عقل» جاى خاصى دارد. از طرفى درك يا پذيرش وضعيت پست مدرن، دال بر رها كردن عقلانيت نيست، بلكه بازجويى از عقل يا به بيان مشخص تر تاملى انتقادى بر پروژه مدرنيته و عقلانيت ديكته شده آن است.۱ بر مبناى اين توضيحات نياز به نقض اتوريته مولفه هايى از شعر مدرن _ روايت خطى، تك مركزيتى شعر و ساختار اورگانيك آن _ را احساس مى كنم، مولفه هايى كه عادت هايى دامنگير را در قرائت شعر مدرن دامن زده است و عادت هاى شخصى _ هنرى معمولاً معقول و موجه و رسميت يافته تلقى مى شوند و ترك عادت ها و هنجارها نيز اصطلاحاً موجب مرض است! از منظر ديدگاهى كه عقلانيت رخنه يافته درعافيت طلبى و يكسان شدگى را تاب نمى آورد، نقض عادات هنرى و معرفت مرسوم و آمريت (عقلانيت؟) شيوه هاى نوشتارى، زمينه انواع و اشكال ديگرى از نوشتن را فراهم مى كند كه در بدو امر ناهنجار و بعضاً هذيان گونه به نظر مى رسند!
رويكرد يا تظاهر بخشى از شعر امروز ايران به زبان و فضاهاى تيمارستانى و زبان پريشى هاى اسكيزوفرنيكى در واقع به منزله نفى آمريت و عقلانيت تعبيه شده در روايت هاى خطى و انسجام و ايجازى فرموله شده است. اين تجاهل العارف تيمارستانى هم پيشنهادكننده شكل و امكان ديگرى از معرفت نوشتارى است و هم تكثر و تداخل روايت ها را امكان پذير مى سازد، در نتيجه با نفى فرضاً تقدس روايت و... نخبه گرايى نيز به چالش كشيده مى شود.تضاد من با بخشى از مولفه هاى شعر مدرن در واقع اعتراض به اشكال رايج و تثبيت شده اى است كه «شكل اقتدار» به خود گرفته اند يا در نقش اشكال اقتدار ظاهر مى شوند. به بيان ساده تر اشكال شعر كلاسيك تا مقطع مشروعيت شعر نيمايى مقتدر و خودمحق بين به نظر مى رسيدند، نيما و تحول شعر نيمايى اين اقتدار را به چالش كشيد.شعر و شاعران نوقدمايى نيز تا مدت ها بر نوعى اقتدار تاكيد مى ورزيدند. در حال حاضر بخش عمده اى از شعر مدرن با تاكيد بر حفظ حد و مرزهاى خود نوعى اقتدار را به نمايش مى نهند تا جايى كه اين مرحله از شعر را همچون مدينه فاضله تلقى مى كنند (در پرانتز كه بگويم شعر مدرن در وهله نخست عنوانى كلى براى شعرى است كه هم اكنون نوشته مى شود و به صورت كتاب و يا در مجلات چاپ مى شود. اين شعر اصطلاحاً مدرن اما با حضور شاعرانى همچون رويايى به ناچار تن به نوعى تقسيم بندى مى دهد كه زير عنوان شعر متفاوت (شعر حجم) بررسى مى شود / شده است! بحث من اما در مورد شعر مدرن فراتر از اين تقسيم بندى قرار مى گيرد.)
اين رويكرد مدرن و غالباً تك آوا در شعر تحمل حضور ديگرى را ندارد. «ديگر»ى را «غريبه» تلقى مى كند، به ويژه كه گاه از فلاسفه متاخر غرب نيز حرفى به ميان آورده باشد. اين بخش با اين رويكرد مدرن با طرد غريبه به عنوان هذيان گويى (متهم كردن آنها به بيمارى آلزايمر و ديوانگى) اقتدار خود را به چشم مخاطبانى مى كشد كه تصادفاً با خواندن شعر آنها به خميازه كشيدن مى افتند / افتاده اند!
شعر مدرن موجود ناخواسته درصدد تهيه يك الگوى ثابت بيانى است، از اين رو هم به نوعى يكسان شدگى اجتناب ناپذير دچار شده و هم اينكه در «متفاوت نگارى» ما با شگفتى و اعجاب و به طعن و لعن مى نگرد. «تكروى» را هم چيزى در حد ديوانگى و شاعر «تكرو» را تلويحاً «ديوانه» قلمداد مى كند. حال آن كه در شعرهاى مورد اشاره من با كنار گذاشتن حكم (عقل) رسمى نگارش به روياى ديوانگان و كودكان و به منطق گفت وگويى آنان و زبان خواب و رويا راه مى يابيم و به نوعى گسسته نمايى و منطق گريزى كه ظرفيت (ضرورت)هاى ديگرى را براى نوشتن از نوعى ديگر پيشنهاد مى كند. در اين گونه شعرها به تعبير سوررئاليست ها «تعارض عقل يا غيرعقل» كم مى شود شده است.
بيجا نيست اگر به ياد آوريم اين جمله را: «فرق است بين كسى كه در خود مى پيچد با كسى كه به سوى شگفتى مى رود.»
۳ _ شعر (سخن) مسلط هر دوران، قوانين سلبى و ايجابى خاص خودش را داراست؛ با اين توضيح كه تلويحاً حكم صادر مى كند كه درباره چه چيزها و به چه گونه اى سخن بايد گفت. اين شعر بر شكل خاصى از معرفت (دانش)ى تاكيد مى ورزد كه در نهايت به نوعى قدرت تبديل مى شود. سخن (شعر) مسلط امروز از همين منظر ارائه دهنده تعريفى خاص از «رابطه» است، رابطه اى متضمن معنا كه مبتنى بر «فهم»ى تثبيت شده است، همين جاست كه معناگريزى (تاويل پذيرى، رابطه اى از نوع ديگر) از منظر سخن مسلط، به بى معنايى تعبير مى شود: چيزى كه ما نمى پسنديم چرا همى بايد گفت و شنفت؟!
اين نكته را بايد يادآور شوم كه گريز از مركز معنايى و يا پراكندگى معنا در بخشى از شعر امروز، طبعاً با تذكر فلاسفه متاخر در باب «متافيزيك حضور»، «كلام محورى» و از طرفى مسائلى همچون به تاخير افتادن معنا و يا تعطيل معنا بى ارتباط نيست. من نه با رونويسى از اين سرمشق و يا كج و كوله كردن عبارت ها و... بلكه گاه با نوعى ظاهراً نحوگريزى يا گريز از روايت خطى و با توسل به زمان روانشناختى و چندمكانه كردن زمان، معنا را از مركز شعر، بيرون رانده و با تكثر بخشيدن به آن، به برجسته سازى آن فكر كرده ام، از اين رو «شعر در وضعيت ديگر»، تعريف رابطه را به اقتراح گذاشته است!
رابطه، فهميدن سطر به سطر شعر نيست، باور كردن كليت آن است. گاه وردگونگى يك شعر، معطوف به معنايى خاص نيست، اما مى تواند فرضاً توام با نوعى موسيقى باشد كه «رابطه» جديدى را پيشنهاد مى كند. من با ديدگاهى در زمينه معناگريزى، تعطيل معنا و... موافقم كه با تاكيد بر ارجاع ادبى، ارجاع موقعيتى را كلاً ناديده نمى گيرد. اگر به تعبير يكى از فلاسفه متاخر _ دريدا _ جملات را نيرنگ متن بدانيم و بر همين مبنا، ابهام و پيچيدگى چونان بهمنى بر ما آوار شود كه راه را از چاه تشخيص ندهيم و به بيان ديگر، صرفاً با ارجاعيت ارجاع مواجه شويم و با تلى از خاكستر كه تداعى حتا نكند هيچ ققنوسى را؛ نه! من با چنين ديدگاهى نمى توانم شعرهايم را تطبيق دهم!
اين ديدگاه اما تمهيدات معنازدايانه را در خدمت حذف شيوه هاى كم و بيش باطل شده بيان و كنار گذاشتن معناهايى قرار مى دهد كه با صبغه اى ايدئولوژيك يا قراردادى و در نقش معانى يكه، قصد سلطه پذيرى بر متن را دارند.
افزون بر اين تمهيدات معنا زدايانه مورد نظر من، به رؤيت و كثرت و برجسته سازى و همچنين به نقض اعتبار ازلى معنا ها كمك مى كنند. مى دانيم كه متن همچون مولف حرف آخر را نمى زند، گرچه به قولى وانمود مى كند كه در خود معنايى متعين دارد اما در نهايت خواننده در خوانشى خلاق، آن معناى متعين را كنار مى گذارد. در واقع معناى تازه توسط خواننده خلق مى شود و هر خواننده نيز معنايى تازه مى آفريند. گاه من يكى از شعر هاى «در وضعيت ديگر» با تظاهر به اختلال روانى در خط سير شعر، ايجاد اختلال مى كند. اين اختلال در معنا به انحلال آن نمى انجامد بلكه معنا را از حالت بيانى اعتيادى بيرون مى آورد، تا گوش ها براى شنيدن رويه ديگر معنا تيزتر شوند. گاه نيز مى توان با تخطى از نظم طبيعى جمله، معنا را به تاخير انداخت، اين گونه به تاخير انداختن ها، حداقل معنا را از جنبه اعتيادى آن رها مى كند و آن را برجسته و قابل رويت مى سازد.
۴- بخشى از شاعران مدرن با مطلق كردن اصولى مشخص، خواسته يا ناخواسته به فصول مشتركى با خود با ديگر شاعران هم سنخ خود دست مى يابند. اين فصول مشترك، گرد مفاهيم و عناوينى همچون درهم تنيدگى تقابل ها و تناظرهاى صورى و معنوى، نظم امور و چينش اشيا و عناصر زير عنوان جزيى نگرى يا غيبت گرايى، رعايت حد و مرزى براى نوآورى، رعايت ديدگاه سلسله مراتبى، مطلق كردن حقايق و باور ها و... مى چرخد. بدين ترتيب وجه عمده اى از شاعران مدرن اصول را همچون امورى قدسى و از پيش مقرر بر فرد (آدمى) و فرديت ترجيح مى دهند يا به بيانى ديگر ماهيت (آدمى) را در محاصره اصولى از پيش تعيين شده گرفتار مى كنند و بدين ترتيب مخاطب را با واقعيت هايى مطلق و نه نسبى در شعر مواجه مى سازند. از اين رو از منظر آنان «تكروى» و تاكيد بر اصل «تفاوت» امرى ناپسند به نظر مى رسد. درست است كه شعر در دهه ۷۰- از نسل هاى مختلف- به نوعى از شعر همزمان و يا پيش از خود فاصله گيرى كرده و مقاديرى از ملاحظات غيرشعرى را زدوده است در نتيجه شعر به شعريت خود نزديك تر شده است با اين همه اما كم و بيش در حوزه اين شعر نيز واقعيت ها جنبه اى كلى دارند و از نسبيت باورى به دورند افزون بر اين از اصل تقابل و ثنويت گرايى و بقاياى جزميت باورى و... خود را خلاص نكرده است. «ساختار»، «شكل» يا «ريخت» شعر بر همين مبنا به مركزيت باورى (تك مركزيتى) همچنان وفادار مانده است. شعر در دهه ۷۰ تا حدى بر فربه شدگى جوانبى از اين اصول، اشراف يافت از اين رو در تقابل با فربه شدگى به تعديل آن كوشيد به ويژه آنكه وجه ايدئولوژيك آن را به چالش كشيد و شعارهاى جبرى- موسمى را به شعورمندى شاعرانه اى فراخواند. اين شعورمندى هرچند در شعارگونگى ايدئولوژيكى و مقتدر به ترديد نگريست اما به تدريج در جايگاه قدرت- دانشى شاعرانه جا خوش كرد تا جايى كه نويدبخش استقرار نظامى خودكامه در شعر مدرن شد. نظامى كه پايه هاى آن با كمى تعديل براساس مفروضات پيشين- نخبه گرايى، قطعيت معنايى، اقتدار مولف (راوى) و... - شكل گرفت حاليا اين نظام مقتدر آشكار و پنهان در كار سركوب هرگونه تخطى از امورى است كه به نظر آنها حقايقى مسلم و ازلى به شمار مى روند.
5- وجه غالب شعر مدرن ما متن ادبى (شعر) را صرفاً حاصل تجربه هاى خلاق مولف مى انگارد. اين ديدگاه معنامحور، ناگفتنى ها (سفيدى ها)يى را براى متن باقى نمى گذارد. به بيان ساده تر مولف هرگز نمى ميرد! بلكه او پس از مرگ جسمانى اش نيز در كنار اثر خود حى و حاضر است. در اين صورت هر واژه جمله و «بند»ى معطوف به اشيا و امور بيرونى است. اين نوع متون شعرى غالباً بيان كننده معناهايى است كه از پيش در نظر گرفته شده يا لااقل در حين تحرير بر اقتدار آنها تاكيد شده است. اين نوع تلقى از متن را مى توان برداشتى پيش ساختارگرايانه نيز ناميد. جالب اينكه نگرش و نگارش مورد اشاره بر خصوصياتى همچون «ساخت»، «ساختار»، «ريخت» و... تاكيد خاصى دارد كه در حوزه نظريه ساخت گرا قابل مشاهده است. جز اينكه ساخت گرايان بر اين نكته تاكيد دارند كه مولف مرده است و ساخت متن پديدآورنده معنا است. بدين ترتيب حقايق همواره مقدم بر متن هستند. از اين منظر مولف كم و بيش شارح متن محسوب مى شود و ارجاع ادبى در درجه چندم اهميت قرار مى گيرد.
من اما با طرح تركيب ارجاع ادبى، ارجاع موقعيتى را ناديده نمى گيرم اما مولفيت ذهن را هم به طور كامل به رسميت نمى شناسم آن هم به گونه اى كه كاركردهاى ناخودآگاهانه متن را يك سره كنار نهد. چرا كه در اين صورت با متن (شعر) هاى يك بعدى و نه تاويل پذير مواجه مى شويم. در چنين متنى، مخاطب غالباً چشم به مصاديق واقعى دوخته است - دنيايى از پيش ساخته شده - حال آنكه كار هنر ساختن دنياهايى جديد است. در غير اين صورت غالباً با علايم و نشانه هاى آشناى از پيش معلوم سر و كار خواهيم داشت و قرمز، هميشه علامت توقف خواهد بود! در عين حال شعر مدرن موجود را نمى توان جريانى يك دست ناميد با اين توضيح كه در اين عرصه گاه مركزگرايى و معناباورى به هم پيوند مى يابند و گاه تاكيد بر «ساخت» و «زبان» ارجاع ادبى و ارجاع موقعيتى را به هم سويى و برابرى فرا مى خواند. نوع اخير شعر مدرن بيشتر «زبان مدار» و نوع دوم «معنامحور» به نظر مى رسد. نوع دوم براى فرم يا نظام زيبايى شناختى مسلط بر يك دوره و ساختار روايت ارج و اهميت بيشترى قايل است. ديدگاه مسلط بر اين نوع شعر برخلاف ساخت گرايان بر اين باور تاكيد نمى كند كه ساخت زبان واقعيت را توليد مى كند تا جايى كه تجربه مولف را فاقد اهميت تلقى كند اين توضيحات در واقع مى خواهد بر اين نكته درنگ كند كه شعر مدرن- در هر دو نوع ياد شده- معتقد به ديدگاهى سلسله مراتبى است در قرائتى ساختارشكنانه اما ديدگاه سلسله مراتبى دچار بحران مى شود.
برخورد شالوده شكنانه ما با ديدگاه سلسله مراتبى در شعر، لزوماً به نفى آن نظر ندارد و طرد و انكار آن را مدنظر قرار نمى دهد. در واقع شالوده شكنى مورد نظر من با تحليل اين ديدگاه سر و كار دارد: اينكه آيا ديدگاه سلسله مراتبى امرى است كه بايد دست نخورده و قدسى باقى بماند. يا مى توان اقتدار آن را به چالش كشيد؟ همچنان كه فروغ در شعر «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» دست به چنين كارى زده است. فروغ در واقع از متن هاى تك ساحتى به متن هاى چندساحتى دست يافته است و در نهايت شالوده شكنى فروغ در نقش نقادى و نه صرفاً تخريب متن هاى پيشين ظاهر شده است. فروغ _ گيرم ناخواسته- در مقام كنشى نقادانه بينش سنتى سلسله مراتبى را در شعر «ايمان بياوريم...» كنار گذاشته و روايت خطى را به چالش كشيده است.
منظورم را از ديدگاه سلسله مراتبى در شعر امروز ايران به طور خلاصه بيان مى كنم:
ديدگاه سلسله مراتبى روى ديگر روايت خطى است، روايت خطى مكانمند و زمان مند است و بر مسير زمان و مكانى مشخص از نقطه A به نقطه B در حركت است. در شعر ظاهراً _ و نه به واقع- چند صدايى سلسله مراتبى كاراكترهاى متعدد شعر خواسته يا ناخواسته از دستورالعمل ياد شده پيروى مى كنند. چند شخصيتى بودن يك شعر كه غالباً چند صدايى نيز ناميده مى شود مانع از آن نيست كه مولفيت ذهن، جوانب ظاهراً متنوع شعر را زير سيطره صدايى مسلط (معنايى مقتدر) قرار ندهد. بدين معنا كه تكليف چنين شعرى با خواننده روشن است و برعكس خواننده نيز تكليف كار خودش را مى داند. از طرفى شعر گرفتار در چنبره ديدگاه سلسله مراتبى از وجه حكايى فاصله مى گيرد و به وجوه روايى گرايش نشان مى دهد اما در همه حال روايت مندى شعر تحت كنترل مولف است و كليت شعر نيز پاسخى از روايتى تعريف شده به هم مرتبط است تا توالى منطق شعر كه همان خط مستقيم روايى باشد دست نخورده باقى بماند گرچه چنين شعرى- با ديدگاه سلسله مراتبى- در وجه پيشرفته خود «ساخت» گرا است و به «ريخت» خود اهميت زيادى قائل است. اما معنا را حاصل معمارى يا مرمت معمارى نمى داند چرا كه مولف كم و بيش معنامحورى را در شعر تحت نظارت قرار مى دهد. بيان سلسله مراتبى به مركز ثقل شعر - مركزيت (تك مركزيتى) _ مرتبط است. در اين نوع شعر بر ماهيت پايدار دلالت ها تاكيد مى شود در نتيجه گسسته نمايى و قطعه قطعه شدن روايت كه معطوف به چند مركزيتى است جايى در شعر ندارد. شعر در واقع همان چيزى است كه بر كاغذ نوشته شده است برخلاف ديدگاهى كه معتقد است: شعر آن چيزى نيست كه بر صفحه كاغذ نوشته شده!»
با اين وصف بخش عمده و قابل اعتنايى از شعر امروز ايران برپايه ديدگاهى سلسله مراتبى «شكل» گرفته است. تعداد نسبتاً زيادى از بهترين شعرهاى نيما از چنين خصوصيتى برخوردارند. جالب اينكه ديدگاه سلسله مراتبى در شعرهاى نيما قافيه را نيز در چنبره اقتدار خود گرفتار كرده است. در شعر «ماخ اولا»ى نيما چنين به نظر مى رسد كه از قافيه ها «حاضر- غايب» به عمل آمده است و آنها نيز بنا به وظيفه با صداى بلند گفته اند: حاضر! در اين شعر «ديوانه»، «ويرانه»، «بيگانه» و «خانه» حضورى نمايان دارند (گزينه اشعار نيما يوشيج، ص۱۸۳ ) افزون بر اين در شعرهاى با ديدگاه سلسله مراتبى تناظرها و تقابل ها زمينه حضور آثارى را فراهم مى كنند كه «شكل» شعر را به معانى معتبر و مركزيتى مشخص پيوند مى زنند. اما در شعر «ايمان بياوريم...» فروغ گرچه راوى يك نفر است و مولف در نقش راوى يا برعكس ظاهر شده است اما هم شعر چند آوايى و يا چند لايه به نظر مى رسد و هم اينكه شعر با تعويض مدام صحنه ها، مكان و زمان را در مى نوردد. در «ايمان بياوريم...» تناقض در نقش «تفرقه اى منسجم» پديدار مى شود. اين تناقض يك دستى احتمالاً ملال آور يك شعر بلند را كنار مى زند و شعر با تعويض صحنه ها به مراكز متعددى پيوند مى خورد. تعويض ناگهانى صحنه ها در اين شعر به گونه اى است كه گويا با شعرى گسسته و بى در و پيكر مواجه ايم. اما اين شعر فرضاً گسسته نماى بى سر و ته در نهايت «شكل» مجاب كننده اى دارد. وقتى منتقدى معقول براساس مفروضات مسلم! خود در مورد اين شعر به داورى مى نشيند چيزى دستگيرش نمى شود.
توماس پينچون-ترجمه امين تاجيك:توماس آكويناس در مجموعه مباحث كلاسيك خود در باب سوژه، در رساله Summa Theologica، «رخوت» (Sloth)، يا «سستى» (acedia) را به عنوان يكى از هفت گناه كبيره مطرح كرده و اظهار مى كند كه از واژه كبيره (يا اساسى: capital)، در مفهوم «اوليه» (primary) يا «سرمنشأ» (at the head of) استفاده كرده است، چرا كه اين دسته از گناهان در واقع موجب ارتكاب و وقوع گناهان ديگر نيز مى شوند.
اما گذشته از اين مفهوم، حس تلخ و گزنده ديگرى نيز در پس اين مباحثه طنين انداخته است كه البته خدشه اى هم به قدرت و تماميت آن وارد نمى كند. اين واژه كه در عبارت «مستحق مجازاتى اساسى» نيز به كار رفته است، مفهوم «مرگبار» (martal)، يا «كشنده» (deadly) را هم به ذهن متبادر مى كند.
اما شما بگوييد، آيا مجازات مرگ، براى جرم كوچك و حقيرى همچون «رخوت»، نوعى افراط و تندروى محسوب نمى شود؟ فرض كنيد به قرون ميانه بازگشته ايد و در صف محكومين به اعدام نشسته ايد. بعيد نيست كه چنين مكالمه اى دربگيرد: «نگاه كن، هيچ جرمى در كار نيست. تو به چه اتهامى دستگير شده اى؟»
«آه، همان داستان هميشگى؛ بد موقعى سررسيدند. داشتم با كمان دو ذرعى ام نيمى از يگان داروغه را درهم مى ريختم كه... شايد به جرم «خشم»... تو چطور؟»
«اوم، خوب... جرم من «خشم» نبود...»
«آها، يكى ديگر از همين موارد، «تنبلى»، نه؟»
«راستش فقط من نبودم.»
«ببينم، آيا تو تا به حال بختى براى تجربه نويسندگى داشته اى؟»
نويسنده ها، قطعاً، همواره به عنوان خبرگان «رخوت» و «تنبلى» مطرح بوده اند. نزديكى آنها به اين سوژه، فقط از سر اظهارنظرى آزادانه نيست، بلكه اينان در گردهمايى هايى درباره «رخوت» شركت مى كنند، گروه هاى سازمان يافته براى رسيدگى به آن را هدايت مى كنند و به عنوان شاهدانى كارآزموده و ماهر در اين حوزه، گواهى مى دهند.
اما كليشه، تا حدودى از آن جا برمى خيزد كه حضور آشكار ما در اين حرفه، با توجه به پرداخت حقوق به ازاى كلمات و كوتاهى و پايان پذيرى فرصت ها بوده است. فرض شده كه ما از قابليت تبديل زمان و پول به هم آگاهيم. به علاوه، سابقه فرهنگى فريبنده اى نيز وجود دارد كه اين انسداد ذهنى را احاطه كرده و آن را بيمار ساخته است، رنجى كه همچون يبوست، به طرزى معجزه آسا و بى هيچ علامت و هشدارى، خود را برطرف مى كند۱، و (از همين جهت؟) هم، همذات پندارى و مقبوليت گسترده اى را در ميان خوانندگان پيدا مى كند.
انسداد ذهنى نويسنده، به هر صورت كه در نظر بگيريم، گردشى است مجازى در حوزه انتخاب هاى ذهنى و مفاهيم مورد علاقه او، البته با همراهى گناه مرگبارى كه آنها را پديد مى آورد. درست مثل همه آن شش مورد ديگر، رخوت هم به عنوان پيشرو و سرسلسله خانواده اى از گناهان كوچك و قابل اغماض شناخته شده است، كه در ميان آنها مى توان به كسالت، بى توجهى، بى حوصلگى، بى ثباتى، بى قرارى و ناآرامى بدن و پرحرفى اشاره كرد. «سستى» (Acedia) در لاتين مترادف است با اندوه، فقدان مقصد و عزم روحى، خودمحورى عامدانه و دورى از خدا، كه بازتاب اينها هم، ناگزير، پس از اندك زمانى افسردگى و گناه را به بار مى آورد، و تلاش براى گريز از اين موقعيت، عاقبت ما را به ورطه اى مى اندازد كه براى توجيه موقعيت خود، به هر قضاوت نادرست و گناه كوچكى هم تن درمى دهيم.
اما خاستگاه هاى اين «رخوت»، هر اندازه هم كه ناخوشايند باشد _ با توجه به تعاريف موجود از مدائن فاضله (Shangri Las)_ هميشه شيطانى نيستند. براى مثال، آنچه را كه آكويناس پريشانى و ناآرامى ذهن خوانده، و در جايى ديگر از آن به عنوان «واكنشى سريع، بى دليل و ناهماهنگ به مجموعه اى از كنش هاى مختلف» ياد كرده، هر جا كه بنا به گفته خود او «در خدمت قوه مخيله قرار گيرد... كنجكاوى به حساب مى آيد.»
اين تعريف قطعاً و دقيقاً، به آن پاره از چرخه هاى ذهنى تعلق مى گيرد كه نويسنده را به سوى انجام كارى خوب (يا حتى بهترين كار) هدايت مى كند، كه در اين حالت نويسنده قادر مى شود مشكلات صورى خود را برطرف كند، از ماوراى الهام بگيرد و با كمى اقبال ماجراهاى كسالت آور خود را نيز بهبود بخشد. روياهاى زمان «رخوت»، اغلب چكيده جوهره اى از كارهاى انجام شده توسط خود ما هستند. ما روياهايمان را مى فروشيم. پس در حقيقت پول واقعى از همين تنبلى ماست كه حاصل مى شود. گفته مى شود كه اين تغيير ماهيت، آن جايى كه در خدمت سرگرم سازى قرار مى گيرد، نتايج حيرت انگيزى را هم به بار مى آورد، بازده اين آزمون هاى رخوت، به ندرت به زير ده ميليون دلار مى رسد.
«تنبلى و رخوت»، به عنوان موضوعى براى ادبيات و داستان، پنج قرن پس از آكويناس به موفقيت هاى كمى دست پيدا كرد و شايد تنها نمونه قابل توجه اين دوران «هملت» باشد، اما ورود به سواحل آمريكا، گام مهمى بود كه توانست اين سير تدريجى تكامل را ناگهان جلو بيندازد. فاصله ميان اثر موجز و اخلاقى فرانكلين۲، يعنى «ريچارد بى نوا» و بى قرار و اثر ملويل، يعنى «بارتلبى» (اين دفتردار بخت برگشته) را، چند قرن از سال هاى اوليه تاريخ آمريكا پر كرده است. در كشورى كه طى اين قرون مى كوشيد تا موقعيت خود را به عنوان سرزمينى كاپيتاليست و مسيحى محكم كند، سستى و رخوت يكى از آخرين مراحل حركتى بود كه آن را از موقعيتى روحى و معنوى به شرايطى دنيوى و سكولار منتقل مى كرد.
«فيلادلفيا»ى دوران فرانكلين، در مقايسه با زمانى كه ويليان پن۳ آن را بنا نهاد، روز به روز بيشتر ديدگاه هاى مذهبى خود را كنار مى گذاشت، شهر رفته رفته تبديل مى شد به يك ماشين پربازده، كه از يك سو كارگرها و مصالح را در خود مى كشيد، و از سويى ديگر كالا و خدمات تحويل مى داد، ازدحام جمعيت همچون ماده سختى كه از خلال دريچه هاى شبكه اى تورى در حال عبور باشد، در ميان ساختمان هاى تنگ و چسبيده به هم جريان پيدا مى كرد. محله هاى پر پيچ وخم لندن كه در واقع به سردرگمى و پريشانى منتهى مى شدند، در اين جا صورتى اصلاح شده و به قاعده پيدا كرده بودند.
(ديكنز در مورد لندن سال ۱۸۴۲ اظهار مى كند، «پس از يكى دو ساعت گردش در اين شهر، احساس كردم تمام دنيا را با يك خيابان كج و معوج تاخت زده ام.») در چنين شرايطى، مسائل معنوى ديگر هرگز به اندازه موضوعات مادى، همچون قابليت توليد، مورد توجه قرار نمى گرفتند. ديگر رخوت به عنوان گناهى در پيشگاه خداوند يا مانعى براى رسيدن به تعالى روحى محسوب نمى شد، بلكه حالا تنبلى به عنوان مشكلى در برابر وحدت، يك طرفگى و برگشت ناپذيرى زمان به حساب مى آمد ، مسئله اى كه در ضديت با چرخش عقربه هاى ساعت مطرح مى شد، و برخلاف قانونى عمل مى كرد كه آدم ها را زود به رختخواب مى فرستاد و زود هم از خواب بيدار مى كرد.
«ريچارد بى نوا» در بيان بى ميلى و تنفرش نسبت به رخوت، هيچ شرمى به خود راه نداده، در واقع او با بيان غضب آلود حكمتى انگليسى در اين رابطه، شركت خود در «بيدارى بزرگ» را نيز اعلام كرده است - «آه اى بدن هاى سست و بيهوده! آيا مى انديشيد كه پروردگار به شما دست و پا عطا كرده، بى آن كه هدفى از خلقت آنها براى شما داشته باشد؟»
در چنين شرايطى از روزگار، هر آنچه را كه زمانى كنار گذاشته بوديد يا از انجامش طفره مى رفتيد مى بايست به آينده اى نزديك موكول مى كرديد. «شما شايد گرفتار تاخير بشويد، اما زمان هرگز تاخير نمى كند.» اما رخوت و طفره رفتن بى دريغ در انجام چيزها، نهايتاً توده اى فراهم مى آورد كه همچون يك جور كسرى بودجه، با گذشت زمان و ابعاد عظيم و نه چندان دلسوزانه اى از بازپرداخت را هم به همراه مى آورد.
بر اساس آن انگاره اى از زمان كه حدود و قوانين زندگى شهرى را در دوران «ريچارد بى نوا» در خود تعيين كرده است، هر ثانيه، از قطعيتى غيرقابل فسخ، و طول مدتى متناظر با ديگر ثانيه ها برخوردار است، و در مسير جريان پيوسته اى از آن هرگز نمى توانيد كيفيتى غيرخطى برايش متصور شويد، مگر آنكه شما هم به همان ريسمان لجام گسيخته روياهايى متوسل شويد كه «ريچارد بى نوا» را به آن روز انداخت و بى مصرفش كرد.
در فهرستى كه فرنس ام. باربور در سال ۱۹۷۴ از پندها و گفتارهاى مهم گردآورى كرد، اثرى از «رويا» ديده نمى شد، گويا رويا درست به همان اندازه ناخوشايند بوده كه همراه هميشگى آن، خواب، بوده است؛ اين يكى به مدت زمانى از شبانه روز اطلاق مى شده كه در آن اندوختن ثروت متوقف مى شده و براى رهايى از اين آفت رساندن زمان مفيد و مولد به ۲۰ ساعت توصيه مى شده كه ميزان آن حتى به عشرى از شبانه روز كاهش يابد.
فرانكلين، بنا بر زندگينامه خودنگاشته اش، در زمان نوشتن «ريچارد بى نوا»، تنها از ساعت يك تا پنج بامداد را براى خوابيدن مجاز مى شمرده، بخش بزرگ ديگرى از زمان كه بى كاربرد سپرى مى شده، از نه شب تا يك بامداد بوده و به پرسش هاى پيش از خواب اختصاص داشته است، «امروز چه كار خوبى انجام داده ام؟» اين شايد تنها فرصتى بوده كه براى فرو رفتن به خيالات و اوهام، در اين برنامه دقيق و منظم، رخنه كرده بوده، به نظر مى رسد كه فضاى ديگرى براى تفكر، تعميق، رويا، خيال و داستان پردازى وجود نداشته. زندگى در اين ماشين استوار و قائم به ذات محكوم به جدايى از تخيلات بوده است.
اما در زمان «بارتلبى دفتردار: داستانى از وال استريت» (۱۸۵۳)، تنبلى آن طنين مذهبى اش را از دست داد به عنوان ضربه اى عليه اقتصاد مطرح شد. درست در قلب كاپيتاليسم فرصت طلبى و غيراخلاقى
(robber-baron capitalism) آن دوران، شخصيت كوچك داستان دست به توسعه روندى مى زند كه او را به نهايت سستى و خمودگى مى كشاند. و اين، شبيه به يكى از آن داستان هاى وسترنى است كه در آن، دسپرادو، دست به انجام مجموعه انتخاب هايى مى زند كه پايانى غيرمنتظره و ناگوار را هم برايش به بار مى آورند. بارتلبى تنها در دفترى در «وال استريت» مى نشيند و پيش خود تكرار مى كند: «ترجيح مى دهم اين كار را نكنم.»
و در حالى كه حوزه انتخاب ها و فعاليت هاى او روزبه روز تنگ تر و باريك تر مى شود، رئيس او، مردى محكم و بانفوذ برانگيخته مى شود تا انگاشت هاى زندگى خودش را به واسطه اين دفتردار بخت برگشته _ اين نويسنده! _ به پرسش بگذارد، كسى كه با وجود زندگى و سكونت در پست ترين لايه از ته مانده هاى اين سيستم كاپيتاليستى، باز هم از انجام فعاليت هاى روزانه اش سرباز مى زند، به اين ترتيب جذاب ترين پرسش اين داستان مطرح مى شود: اصلى ترين مجرم رخوت كدام يكى است؟
كسى كه اساساً همه بدى ها و شرارت ها را قبول مى كند، از انجام آنها پرهيز نمى كند و همه چيز را «همان طور كه هست» مى پذيرد تا مخارجش را تامين كند و به يك زندگى آرام و به دور از جنگ و دعوا دست پيدا كند، يا آن كه هيچ كارى انجام نمى دهد، اما عاقبت باز هم در اندوهش باقى مى ماند؟ «بارتلبى» اولين اثر مهم در زمينه رخوت مدرن است كه بعدها در آثار كسانى چون كافكا، همينگوى، پروست، سارتر و... نيز تاثير گذاشته است، شما مى توانيد فهرستى از نويسندگان مورد علاقه تان را پس از ملويل اضافه كنيد، و آن گاه، دير يا زود، خودتان هم در شخصيتى مستحيل خواهيد شد كه اندوهى متناسب با شرايط ويژه زمانه اش را بر دوش خواهد كشيد.
در قرن حاضر، ما پيش از هر چيز، رخوت را از منظرى سياسى مورد مطالعه قرار داده ايم، به عنوان آسيبى اجتماعى كه سياست هاى نادرست را باب و دولت هاى فاسد را برپا كرده است. سلطه جهانى فاشيسم در دهه بيست و سى، شايد باشكوه ترين دوران استيلاى رخوت بوده باشد، هر چند كه از دوران جنگ ويتنام و سال هاى كار ريگان _ بوش هم هنوز خيلى نگذشته است. واقعيت و خيال، هر دو مملو از شخصيت هايى هستند كه به خاطر اين مسئله پيچيده و مورد بحث، در انجام آنچه بدان موظفند شكست مى خورند. چگونه است كه ما در تشخيص و شناخت دنياى خودمان درمى مانيم؟
موقعيت هاى پيشرفت و انتخاب، چه در محيط هاى عمومى و چه در شرايط خصوصى، خودشان را به ما عرضه مى كنند، اما ما به راحتى از كنار آنها مى گذريم. تنبلى، ويژگى الزامى و بومى شده زندگى هاى اخلاق گرايانه است و اگر چه هنوز از نگرانى هاى كشنده مربوط به آن چيزى كاسته نشده، اما بايد در نظر داشت كه هرگز نمى توان آن را به عنوان ياسى كامل و بارز، يا واقعى، تلقى كرد، چرا كه اين شكل از نااميدى به بهايى ناچيز و به سادگى قابل دستيابى است: با چرخشى عامدانه عليه ايمان، اين چيز دشوارى كه پيگير شهوت، خشم و... ما است. آخرين تير مانده در كمان آدم بدبين، بازگشت به گذشته است: رخوت سابقه درخشان و تاريخى ما است، آوايى ساده كه هميشه در گوش مان طنين انداخته بود _ رخوت همه جا هست، اما كسى به آن توجه نمى كند.
در حال حاضر، هر بحثى درباره رخوت، بدون در نظر گرفتن تلويزيون _ اين وسيله فلج كننده اى كه كنار تخت ما قرار گرفته _ ناقص و ناكافى است. قصه هاى تنيده در رخوتى كه ما را لميده در كنار توده اى از خوراكى ها، دربند خود مى كشند، باز ارتباط دوگانه موجود ميان رويا و درآمد را، البته اين بار در جهتى معكوس، به اثبات مى رسانند. اين وسيله اى كه با اشباح رنگ آميزى شده اش ما را تغذيه مى كند، در وضعيتى نه چندان بحرانى، شش گناه مرگبار ديگر را نيز به موازات خود همراهى مى كند: زياده روى در خوردن، حسادت به آدم هاى مشهور و موفق، ميل به تملك كالاهاى توليد شده، شهوت رانى پس از ديدن برخى تصاوير، خشمگين شدن از بعضى اخبار و فرو رفتن در غرورى كاذب به خاطر فاصله موجود ميان تخت ما و آنچه بر صفحه تلويزيون مى گذرد.
اين داستان تلخ، اما حقيقتى است كه برپا بودن خود را پيش از هر چيز به اختراع بجا و مناسب دستگاه كنترل از راه دور و ويديو مديون است هر چند كه شايد بتوان در اين مورد هم جايى براى اميدوارى پيدا كرد. زمان تلويزيونى ديگر به صورت خطى و به آن شكلى كه در ابتدا با آن شناخته شده بود، نمى گذرد. وقتى شما مى توانيد به سرعت كانال ها را عوض كنيد، تصوير را جلو ببريد، عقب برگردانيد و بعد دوباره جلو بزنيد، در واقع تعريف جديدى از زمان را به دست داده ايد. زمان ويدئو بنا به خواسته شما تغيير شكل مى دهد. آنچه پيش از اين، با توجه به اصول و قاعده قديمى اتلاف زمان خوانده و اتقافى غيرقابل برگشت و خطايى غير قابل جبران ناميده مى شد، حالا ماهيتى جديد پيدا كرده و به اين سادگى و با آن اصول قديمى قابل بحث نيست.
اگر در اين مورد هم بخواهيم دوباره قضيه را با توجه به مسئله رخوت مورد بررسى قرار دهيم، بايد توجه داشته باشيم كه با در نظر گرفتن سنت چپاول و پرداخت آمريكايى، اين شكل جديد از زمان، مى تواند به عنوان منبعى نامحدود و پايان ناپذير تا ابد مورد بهره بردارى قرار گيرد؛ به اين صورت كه ما در اين زمان مى توانيم به وسيله يك دستگاه كنترل از راه دور، زمان را به عقب برگردانيم، كندش كنيم، تندش كنيم، تكرارش كنيم و هر قدر كه مى خواهيم غرق در وهم و جعل شويم. و حتى تصور كنيم كه مى توانيم از آن بگريزيم. گناهانى كه در ارتباط و در تعارض با ويديو بازگو شده اند، بايد به صورتى عميق و ريشه اى مورد بازبينى و تعريف مجدد قرار گيرند.
آيا نوعى تحول در شرف وقوع است؟ براساس يكى از آخرين گزارش هاى موسسه تحقيق ملى كه به هدف يافتن قهرمان تنبلى۴ در ايالات متحده انجام شده بود، از ميان هزاران شركت كننده، شخص مجرد ۳۵ ساله اى انتخاب شد كه اظهار كرده بود، «تمام كارى كه من در زندگى ام انجام مى دهم، تلويزيون نگاه كردن و رفتن به سركار است.» او در خانه اش سه دستگاه تلويزيون دارد كه ۲۴ ساعته در حال جارزدن اند؛ او چهارمى را هم در محل كارش نگه مى دارد.
«در زندگى، هيچ چيزى را بيشتر از اين دوست ندارم كه با نيم دو جين نوشيدنى، مقدارى چيپس و يك دستگاه كنترل از راه دور كنار تلويزيون بنشينم... ايستگاه تلويزيون حتى مى تواند من را به اجتماعات شهرى هم وارد كند و تظاهرات آنها را نشانم بدهد. آنها به خانه من مى آيند، تخت من را مى گيرند و به جريان درش مى آورند. من با يك حوله حمام روى تختم مى نشينم و در عين حال وسط اجتماع مردم هم هستم!»
اين درست، ولى آيا رخوت همين است؟ تلويزيون چهارمى كه در محل كار وجود دارد، گير كوچكى در اين تحقيق ايجاد مى كند. او در اين مورد سرجايش مى نشيند؛ لم نمى دهد. موج سوارى بر كانال هاى تلويزيونى و سواركارى با دستگاه ويديو، شايد نياز به هوشيارى بيشترى داشته باشد و از اين جهت با گناه مقدس و قابل احترام رخوت خيلى جور در نمى آيد- رخوت نوعى زيركى يا انبساط درونى است، شبيه به آنچه در يك وضعيت يوگا يا مراقبه ذن تجربه اش مى كنيم- آيا رخوت بار ديگر به برترى رسيده است؟
احتمال ديگرى را هم مى توان در نظر داشت يا شايد ما هنوز تنبلى را به هيچ وجه پشت سرنگذاشته باشيم، بلكه فقط آن را از ميدانى كه به درون آن دميده شده بود، يعنى تلويزيون، مجبور به عقب نشينى اش كرده ايم. شايد تنبلى حالا به دنبال محيط زيستى شبح وارتر همچون بازى هاى كامپيوترى، مذاهب فرهنگى و بازارهاى مجازى در شهرهايى دور تا بعد ناگهان در شكلى جديد بر ما ظاهر شده و يأسى عالم گير را به بهايى ناچيز بر ما عرضه كند.
گذشته از اين كه وضعيت روحى ما بارى ديگر تبديل به سوژه نگرانى هاى اساسى شده است، مسئله ديگرى نيز مطرح است؛ رخوت به بيرون آمدن و رهايى از مبدأ تاريخى خودش ادامه مى دهد، مبدأيى كه با ايمان معجزه عجين بوده. قضيه مربوط به آن روز هايى است كه مى شد فعاليت روح القدس را به چشم ببينى. زمان قصه اى بود با آغاز، ميانه و پايان. اعتقادات محكم بودند و مهلك. خداى مسيحيان نزديك بود. و رخوت- كه اندوهى طاغى بود - گناهى مرگبار به حساب مى آمد. احتمالاً سرنوشت و آينده رخوت در عصيانى عليه فناورى- اين عامل رو به رشد و تعيين كننده موقعيت ما- پنهان است.
پافشارى در اندوهى متبحرانه و كينه ورزى نسبت به اهداف حتى مثبت فناورى، باعث خواهد شد تا ما با سر در واقعيتى بالقوه فرو برويم و با رنجشى تلخ جذب شدن در وقت گذرانى ها، بيهودگى ها و خيال پردازى هاى در دسترس را پس بزنيم؛ حتى آن دسته از خيال هايى كه به ابر قهرمانان رخوت كه در گذشته باشكوه سستى مى زيسته اند، و آنهايى كه مملو از حوادثى تن پرورانه اما مرگبار با حضور اشرارى بى باك از دسته رخوت زدگان بوده اند.
پى نوشت ها:
۱- نويسنده در مقايسه بين يبوست و انسداد ذهنى نويسنده، به تناظر ميان «رنج _ زمان» و «پول _ زمان» اشاره داشته، كه متاسفانه امكان انتقال آن در ترجمه موجود نبود، همان طور كه مى دانيم هرچه متغير زمان در رابطه اول افزايش يابد، ميزان رنج ناشى از بيمارى نيز بالا مى رود.
۲ _ بنيامين فرانكلين (۱۷۹۰-۱۷۰۶): نويسنده، محقق و ناشر آمريكايى كه بعد از موفقيت «ريچارد بينوا»، وارد عرصه سياست شد و نقش اساسى در تحولات آمريكا را برعهده گرفت.
۳ _ ويليام پن (۱۷۱۸ _ ۱۶۴۴): مهاجرى انگليسى كه پس از مهاجرت به سرزمين جديد، ايالت پنسيلوانيا را در سال ۱۶۸۱ بنا نهاد.
۴ _ اين عبارت معادلى ناگزير براى دو تركيب
couch potato و king of spud است كه جزء اصطلاحات مربوط به فرهنگ عاميانه آمريكا هستند و به كسانى اطلاق مى شوند كه بيشتر وقت خود را در گوشه اى لم مى دهند و معمولاً تلويزيون تماشا مى كنند
رضا قنبرى:شعر «شاملو»، شعر موقعيت ها و شرايط انسانى است. شعرى كه از زندگى و روياهاى انسان معاصر سخن مى گويد و «انسان»، «سوژه شناساى» آن است. انسانى كه شاملو در شعرهايش از او سخن مى گويد، موجود شكوهمندى است كه مالك اين جهان است و مقتدرانه سعى مى كند سكان اين جهان ديوانه! را در دست بگيرد. اما انسانى كه «شاملو» از او سخن مى گويد گاه در چنبره فقر و خشونت و ستم، اقتدار و آزادى خود را از دست مى دهد و ديگر صاحب آن شوكت خداگونه نيست. پس به ناچار تحقيرشده و رهاشده مى ماند و نوميدانه سعى مى كند موقعيت و جايگاه از دست رفته خود را به دست بياورد.
اما نوع نگاه شاملو به مبارزه براى رهايى انسان، نگاهى ملموس و نزديك به حقيقت است. يعنى او در شعرش كمتر به سمت شعار و نگاه آرمانى دور از دسترس مى رود، و آنچه كه در شعرش مى گويد، ميلى منطقى به رهايى و كسب جايگاه از دست رفته آدمى است. نگاه و ميل منطقى او را هنگامى مى بينيم كه گاه شعرش خسته و نااميد است و گاه، سركش و خشمگين. در شعر «شاملو» انسان گاه از حركت و مبارزه و تلاش نااميد مى شود و گاه محكم و استوار و خشمگين فرياد مى زند.
همين نوسان و تلاطم در ميان «سكوت و تحمل» و «خشم و عصيان است» كه شعر او را به زندگى نزديك مى كند، او انسانى را نشان مى دهد كه گاه از هر تلاشى خسته مى شود، و گاه ميل به تلاش و دگرگونى، در او زلزله اى! به وجود مى آورد، و نمونه اين انسان ها و شرايطى اينچنينى، همواره در اطراف ما ديده مى شود.
اما جداى از بعد سياسى و اجتماعى شعر شاملو، كه در آن انسان ها اينگونه كه گفتم، تعريف مى شوند؛ شعر شاملو كلاً شعرى انسان گرا و انسان محور است. او دغدغه اش انسان و زندگى و شرايط اوست. «شاملو» در شعرش انسانى را نشان مى دهد كه در شرايط جبرى و مكانيكى قرار مى گيرد و ابتكار عمل و ميل و انگيزه هايش را از دست مى دهد. او در شعرش از انسانى صحبت مى كند كه احساس تنهايى و بى عشقى، او را شكنجه مى دهد و روح او را آسيب پذير و شكننده مى كند: «ظلمات مطلق نابينايى / احساس مرگزاى تنهايى / «چه ساعتى است؟ (از ذهنت مى گذرد) / چه روزى؟ / چه ماهى / از چه سال كدام قرن كدام تاريخ كدام سياره؟» / تك سرفه اى ناگاه / تنگ از كنار تو . / آه، احساس رهايى بخش هم چراغى !». (آستانه، ص ۱۲)
انسان در شعر «احمد شاملو»، انسانى است كه در شرايطى جبرى اسير است و براى شكستن اين جبر و رهايى از اسارت زندگى روزمره، به هم نفس و شريكى احتياج دارد، شريكى كه احساس عميق تنهايى او را تسكين دهد و به او عشق هديه كند. «عشق» مفهومى است كه شاملو هميشه با آن دست به گريبان است و يكى از دغدغه هاى مهم او محسوب مى شود. شاملو، شاعر عاشقانه هاى بزرگ است. عشق براى او نه ماهيتى آسمانى و روياگونه، بلكه ماهيتى كاملاً زمينى و واقع گرا دارد. او از عشق به عنوان راه نجاتى براى روح بشر! و زندگى سرد يكنواختش استفاده مى كند.
ريشه هاى مشترك دو انسان (انسان ها) و ميل به با هم بودن و در نتيجه فراخ شدن و عميق شدن فكر و روح آن دو انسان، خود عشق است و نه هيچ چيز ديگر!. و در شعرش، عشق راه رستگارى و عبور از اين جبر مكانيكى زندگى است!: «احساس مى كنم / در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس / چندين هزار جنگل شاداب / ناگهان / مى رويد از زمين ى / آه اى يقين گمشده / اى ماهى گريز / در بركه هاى آينه افتاده تو به تو! / من آبگير صافيم / اينك! به سحر عشق؛ / از بركه هاى آينه راهى به من بجو!/ ... / احساس مى كنم / در هر رگم / به هر طپش قلب من / كنون / بيدار باش قافله اى مى زند جرس / آمد شبى برهنه ام از در/ چون روح آب / در سينه اش دو ماهى و در دستش آينه / گيسوى خيس او خزه بو/ چون خزه به هم / من بانگ بركشيدم از آستان يأس / - آه اى يقين يافته / بازت نمى فهمم! -».
(باغ آينه، قسمتى از شعر ماهى). «شاملو» عشق را به عنوان نيرويى مى داند كه مى تواند انسان را برهاند، در شعر او عشق در حكم عامل محركى ايفاى نقش مى كند كه مفاهيم و ساختارهاى حيات را دچار تحول و دگرديسى مى كند. انسان در شعر او، مثل معبدى است كه بى نور و حرارت آتش عشق، رونقى نخواهد داشت. به گمان او، هم انديشى و سازگارمندى دو روح و دو فكر، مهم ترين اتفاق و انقلابى است كه براى انسان تنها، مى تواند اتفاق بيفتد. اتفاقى كه مهم ترين بيمارى انسان معاصر؛ يعنى انزوا و وحشت را مى تواند علاج كند. حتى در اشعار تند سياسى او هم، مخاطب مى تواند ردپاى عشق را بيابد. عشقى كه انگيزه اى است براى ادامه مبارزه و حتى بروز عصيانى هستى شناسانه! عصيانى بزرگ كه ريشه اش در شناختن خود و شناختن تنگناهاى بشرى و محدوديت ها و «روند دگماتيسمى» جامعه و جهان است. «احمد شاملو» نگاهى موشكاف و نقادانه به انسان معاصر دارد.
او از انسانى سخن مى گويد كه در لايه هاى روزمرگى و تكرار، و در مه اى از روياهاى تباه شده، تمام مى شود! و همواره به دنبال راه نجات و روزنه اميدى مى گردد.
شاملو، در شعرش اگر چه به عنوان يك داناى كل عمل مى كند و درباره اتفاقات و شرايط و وضعيت ها و آرزوها، حكمى بزرگ صادر مى كند، اما اين حكم را و روايتگرى را با آدم هاى درون شعرش، تقسيم مى كند. او به هر آدمى كه در شعرش هست و حتى كسانى كه به آنها شعرى تقديم كرده، نقشى و مسئوليتى واگذار مى كند.
«آدم ها و بوى ناكى دنياهاشان يكسر / دوزخيست در كتابى / كه من آن را / لغت به لغت / از بركرده ام / تا راز بلند انزوا را / دريابم!» (مجموعه آثار احمد شاملو، ص ۵۰۱) شعر «احمد شاملو»، از انسان ها و مفاهيم انسانگرايانه سخن مى گويد. «سوژه شناساى» شعرش انسان است و از اشيا و طبيعت و احساسيگرى و منطق خشك و سخت، در كنار يكديگر، براى نشان دادن وضعيت اين انسان استفاده مى كند. يعنى در شعر او اشيا و طبيعت در جهت توصيف و تعريف انسان است و انسان برترين عنصر شعر او محسوب مى شود.

محمد آزرم : شعر«شاملو» پرسشى ا ست كه همچنان از شعر امروز پاسخ هاى جديدترى طلب مى كند. تجربه هاى شعرى شاملو عكس آن چه گاهى گفته مى شود، بى استفاده و از كارافتاده نشده، بيشتر به خاطر تكرار بى دليل در شعر مقلدان شاملو، نخوانده باقى مانده. بايد در «شكل» شعرهاى مهم شاملو جست و جويى لذت بخش و امكان آفرين را آغاز كرد. امكانات زبانى شعرهاى مهم شاملو فقط آن چيزهايى نيست كه در تاييد حرف ها و عقايد ابراز شده او نوشته شده؛ تكذيب آن چيزهايى هم نيست كه خستگى از سلطه زبانى شعر شاملو در برخى ها به وجود آورده.
«شكل» شعرهاى شاملو مى تواند مولد بازى هاى زبانى كاملاً تازه اى باشد كه هرگز نيت مولف آن ها، رسيدن به اين بازى هاى زبانى و شكل گرفتن آن ها نبوده و اين امر را مى توان از خلال گفت وگوها و نوشته ها و نظرات شاملو پيرامون شعر هم دريافت. تنها راه چنين جست و جويى «خوانش» شعرهاى شاملوست كه شعر«هنوز در فكر آن كلاغم» را براى شروع چنين بازى زبانى اى در نظر گرفته ايم:
هنوز/ در فكر آن كلاغم در دره هاى يوش:/ با قيچى سياهش/ بر زردى برشته گندم زار/ با خش خشى مضاعف/ از آسمان كاغذى مات/ قوسى بريد كج،/ و رو به كوه نزديك/ با غارغار خشك گلويش/ چيزى گفت/ كه كوه ها/ بى حوصله/ در زل آفتاب/ تا ديرگاهى آن را/ با حيرت/ در كله هاى سنگى شان/ تكرار مى كردند.
گاهى سئوال مى كنم از خود كه/ يك كلاغ/ با آن حضور قاطع بى تخفيف/ وقتى/ صلات ظهر/ با رنگ سوگوار مصرش/ بر زردى برشته گندم زار بال مى كشد/ تا از فراز چند سپيدار بگذرد،/ با آن خروش و خشم/ چه دارد بگويد/ با كوه هاى پير/ كاين عابدان خسته خوابالود/ در نيمروز تابستانى/ تا ديرگاهى آن را با هم/ تكرار كنند؟
شعر «شاملو» شعر فكرها و حرف ها و تصويرهاى زبانى جهت داده شده است. شعر در روايت خود دارد به جاى خواننده هم فكر مى كند و اجازه نمى دهد كه خواننده از راه فكر خودش به حس يا احساسى كه در شعر با صفت ها و قيدها و عبارت هاى كلامى مثبت و منفى تلقى شده شكل گرفته است، برسد. شعرى كه مدام سعى مى كند اجازه تصميم گرفتن را از خواننده احتمالى بگيرد. راوى شعر «شاملو» معمولاً روشنفكرى است كه نمى خواهد قضاوت آن چه را بيان مى كند، هرگز به خواننده احتمالى شعر بسپارد.
بيانى كه صرفاً زاويه ديد او را نشان مى دهد و اگر از زاويه اى ديگر به آن نگاه كنيم، با امرى تحريف شده مواجه مى شويم. البته همين نخواستن، امرى ا ست كه خود مورد قضاوت خواننده احتمالى قرار مى گيرد. خواننده اى كه در برابر كلام جهت داده شده استراتژى خوانش خود را مى تواند طورى اختيار كند كه گاهى جهت مثبت و منفى عبارت هاى كلامى تغيير كند و گاهى اصلاً خنثى شود و با اين خنثى سازى بار مفاهيم در شعر، شعر را به آن جا كه مى خواهد برساند.
اگرچه در خوانش شعر خواستن هميشه هم ارز توانستن نيست. خواننده اى كه از ظهور «نيمايوشيج» تا به امروز، هر از گاهى با غربالى در دست در سخنان اين شاعر و آن منتقد ظاهر مى شود و معمولاً حقانيت امرى يا شعرى را ثابت مى كند كه خود آن شعر يا درباره شعر، توان توجيه خود را ندارد. ظاهراً از ياد برده اند كه وقتى از آينده و خواننده اى كه با خود همراه خواهد آورد، حرف مى زنند، فوراً و به طور خودكار، قطعيت و حقانيت آن چه را كه در پى اثبات آن برآمده اند، به تاخيرى دايمى انداخته اند.
اتفاقى كه طى چند سال اخير افتاده و به روش هاى مختلف ادامه دارد، به ما ياد داده است كه هيچ تسلطى بر شعر هميشگى نيست و هيچ طرد و سكوت و نخواندنى كه پيرامون يك شعر يا گونه اى از شعر پديد آيد، همواره ادامه نخواهد يافت. چون همين خواننده احتمالى و متكثر به هرحال روند موجود در شعر و حواشى شعر را تغيير خواهد داد. مثل همين حالا.
شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» از منظر آن چه به اشاره نوشته شد، شعر جالب و مهمى ا ست. يكى از آن شعرهاى «شاملو» است كه حرف و حديث هاى بسيارى پيرامون آن شكل گرفته و حتى خود «شاملو» را به هر دليلى به توضيح براى تصحيح آن چه درباره آن بيان شده، واداشته. خوانش اين شعر در شرايط فعلى و از چشم اندازى كه به كلى مغاير با خواست مولفانه «شاملو» باشد، يادآورى بازى زبانى جالبى ا ست كه در وضعيت امروز شعر بروز كرده و فعلاً ادامه دارد و بخشى از بازيگران آن را باور نمى كنند. پس به اين بازى زبانى ادامه مى دهيم:
«مشيت علايى» در خوانشى كه سال ۷۳ در شماره يازده نشريه «تكاپو» از اين شعر ارايه داد، قيچى سياه را تصويرى استعارى براى حركت بال هاى كلاغ، گندم زار و دره را القا كننده فضايى كه با «نيما» و شعر و زادگاهش مناسبت دارد و آسمان كاغذى مات را استعاره از قلمرو ادبياتى كه «نيما» در آن پا گذاشت دانست.«علايى» در آن خوانش از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» عبارت قوسى بريد كج را استعاره از بداعت «نيما» در شعر و كوه ها و كله هاى سنگى شان را استعاره از مدافعان شعر كهن خواند.
در اين خوانش، تبديل عبارت غارغار خشك در بخش اول شعر به خشم و خروش در بخش دوم براى كلاغ و تبديل عبارت بى حوصله و با حيرت براى كوه ها به عابدان خسته خواب آلود نشانه انفعال كوه ها در برابر پرواز كلاغ و فريادى كه سرداده است، تلقى شده. همچنين، سياهى با تداعى بالاتر از سياهى رنگى نيست، نشانه اى مثبت عنوان گرديده و در مجموع كل فضاى اين شعر تاملى فلسفى در برترى بدعت به سنت معرفى شده. همين جا متن پيش روى شما از شما براى خواندن دوباره اين مقاله در تكاپوى آن سال ها (البته در صورت امكان)دعوت مى كند.
«ع.پاشايى» در فصلى از كتاب «انگشت و ماه» و همچنين در كتاب «از زخم قلب» به خوانش همين شعر پرداخته. در «تكاپو» شماره دو/ خرداد ۷۲ نيز همان فصل از كتاب انگشت و ماه چاپ شده است. بنا بر خوانش «ع.پاشايى» سراسر شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» داراى فضايى «كافكايى» است كه هيچ انسان يا موجود زنده اى در آن حضور ندارد. صفاتى كه به كلاغ نسبت داده شده تماماً داراى بار منفى اند و طبق خوانش او فضايى وحشت انگيز و دلهره آور را ترسيم مى كنند كه در بخش دوم شعر با وارد شدن صفات انسانى و يا به نظر «ع.پاشايى» غيرانسانى، براى كلاغ و كوه ها اين امر تشديد مى شود.
با مقايسه اين دو خوانش در مى يابيد كه در خوانش «علايى» به قيد زمانى موجود در متن شعر بى توجهى شده. همچنين توجيهى كه درباره «سوگوار» به عنوان يكى از صفات منسوب به كلاغ، ذكر شده، قوى نيست. در عوض در اين خوانش به مكان موجود در متن شعر تاكيد بسيارى شده به طورى كه تمام خوانش را براساس تاكيد روى «دره هاى يوش» پيش برده است. در خوانش «ع.پاشايى» اما به مكان متنى «دره هاى يوش» بسيار كم توجهى شده و روى ساير عبارت ها به ويژه صفات منسوب به كلاغ و كوه ها و موقعيت زمانى موجود در متن شعر توجه خاصى شده.
متن پيش روى شما هر دو خوانش را امكان پذير اما دچار شيفتگى نسبت به شعر يا به شخص «شاملو» مى داند، كه اين دومى امروزه براى وضعيت موجود شعر پسنديده نيست. در خوانش «علايى» بايد علت حضور قيد زمانى شعر جدى تر گرفته مى شد و اگر طبق همين خوانش اين حضور توجيه خاصى ندارد، بايد مورد پرسش قرار مى گرفت؛ البته از خود اين خوانش شعر. در خوانش «ع.پاشايى» نيز كه عكس آن چه مدام تاكيد مى كند كه خواندن هر شعرى بر داده هاى آن استوار است، نه بر داده هاى خيال پردازى هاى ما، لحن مقاله و استراتژى نوشتن بيشتر بر دومى استوار شده است.«ع.پاشايى» به نسبت بين صفات منسوب به كلاغ و موقعيت زمانى موجود در متن شعر اشاره دقيقى كرده است اما در تمام مقاله احساس شخصى خود را چنان پررنگ كرده كه اين امر مهم كمتر به چشم مى آيد.
خود «شاملو» در توضيحى كه درباره اين شعر نوشته، عنوان مى كند:
اين شعر تنها به سبب اضافه «دره هاى يوش» در ذهن پاره اى منتقدان اين توهم ساده انگارانه را ايجاد كرد كه سرودى است در ستايش نيما! يادداشت را براى زدودن اين برداشت نادرست مى نويسم. شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود».خطر در آن است كه غارغار خشك و بى معنى كلاغان تنها در «كله هاى سنگى» تكرار مى شود! متاسفانه شارحان به عناصر كاملاً همگون اين شعر توجهى نكردند. عناصر مشخصى چون «صلات ظهر» و «رنگ سوگوار مصر» كه از صفات كلاغ است، و مخاطبانى كه «كوه هاى پير» و «عابدان خسته خواب آلود» هستند و «كله هاى سنگى» دارند چه گونه مى تواند حضور مثبت نيما را تداعى كند؟ [تكاپو/ش ۴ ص۷۹]
از نوشته «شاملو» چند نكته روشن مى شود:«شاملو» به اين شعر از جايگاه يك خواننده كه مى تواند نظر و ديدگاه خود را بيان كند اما در پى تحميل نظر خود به خواننده احتمالى و متكثر نباشد، عمل نكرده بلكه بر اين باور بوده كه چون مولف اين شعر است آن چه كه او از مفهوم و فضاى شكل گرفته در شعر مى خواسته، در شعر هم اتفاق افتاده و هر خوانش ديگرى چيزى در حد توهم ساده انگارانه تلقى مى گردد. بديهى است متن پيش روى شما نظر شاملو درباره شعر خودش را هم فقط يك خوانش از همين شعر تلقى مى كند و نه بيشتر. پس مى توان از نوشته «شاملو» اين طور پرسيد: كه اگر عبارت «دره هاى يوش» نقشى در اين شعر بازى نمى كند پس چرا اصلاً وارد بازى اين شعر شده است؟
مى دانيم كه هر كلمه، عبارت و اسمى مى تواند نقش معبرى براى ورود يك متن به متن هاى ديگر را ايفا كند. پس صرف حضور عبارت «دره هاى يوش» خواه ناخواه، تداعى كننده نيما يوشيج، شعر او و آنچه به هر نسبت درباره او مى دانيم، خواهد شد. از سويى اين نكته را هم مى دانيم كه هر عبارتى كه حضورى بى دليل در شعر داشته باشد و نتواند بر روند اجراى شعر تاثيرى بگذارد، از متن شعر حذف شده تلقى مى شود، حتى اگر با اصرار شاعر بر يك خاطره بيرونى نوشته شده باشد. پس به باور متن پيش روى شما، اين عبارت بايد بتواند به شكل گرفتن يك «يوش زبانى» كه لزوماً نبايد مابه ازاى بيرونى داشته باشد، كمك كند. حالا ببينيم مى توان از شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» خوانشى ارائه كرد كه به بيهودگى حضور هيچ عبارتى از اين شعر منجر نشود.
دو سطر اول شعر بيانگر زمان حال روايى است و بلافاصله روايت زمان گذشته در ادامه بند اول آغاز مى شود. پس دو سطر اول بيانگر اين نكته است كه آن چه در ادامه بند اول شعر نوشته شده، فكر راوى است. فكرى كه لزوماً منطبق بر يك اتفاق بيرونى نيست؛ چون فكر است تحريف شده و جهت دار است. پس با توصيف دقيق و عينى البته اگر امكان پذير باشد، مواجه نيستيم. شايد صفاتى كه از سطر دوم تا انتهاى بند اول شعر نوشته شده، و چشم انداز و چگونگى نگاه راوى را به دره هاى يوش و كلاغى در آن مكان نشان مى دهد، پيش و بيش از اين كه منسوب به كلاغ يا كو ه ها باشند، به خود راوى و شرايط و ذهنيت او برگردند.
مكانى كه در سطر دوم شعر از آن نام برده مى شود، از همان ابتداى شعر يك مكان ذهنى ا ست.«دره هاى يوش» در اين شعر مكانى در ذهن راوى ا ست و چنان با حس و حال درونى او آميخته كه مى توان گفت، تمام صفت ها و قيدها و عبارت هاى استعارى جايى بيرون از ذهن راوى شعر و ذهنيت او ندارند. از طرفى اين كلمات و عبارت ها لزوماً براى خواننده احتمالى و متكثر بار منفى ندارند و حتى مى توان آن ها را با دو خوانش متضاد از اين شعر خنثى كرد. از طرف ديگر در خوانش اين شعر هرگز نمى توانيم حضور انسان را، حضور انسانى راوى شعر را نديده بگيريم.
يك كلاغ فكر شده در يك يوش فكر شده و در ذهن راوى در حال حركت و فرياد است و با اين اعمال دارد «سئوال» مى سازد. سئوالى كه انعكاسى از آن پياپى تكرار مى شود و شايد در اين تكرار شدن هر بار تحريف هم مى شود. بند دوم شعر سئوال راوى از فكرى است كه خودش ساخته و جوابى كه شايد لابه لاى صفت ها و قيدها خودش را پنهان كرده است. فرياد كلاغ در اين شعر سئوالى است كه مدام تكرار مى شود آن هم در يك قيد زمانى مشخص. نه آن كه بى جواب باشد، بلكه با توجه به عبارت «چه دارد بگويد» بر تهى بودن و چيزى نداشتن اين فرياد از نظر راوى تاكيد مى شود.
شايد اين شعر بيان كننده اين امر باشد كه در مكانى كه ساخته و پرداخته ذهن انسانى راوى است، مثل دره هاى يوش در اين شعر، ممكن است امرى غير انسانى و به همين جهت بيهوده مثل صداى كلاغ در يك زمان خاص گردش و انعكاس داشته باشد و انسان تنها ناظر اين وضع باشد. چرا كه در موقعيت راوى ايستاده و به جاى حضور فعال در روايت خود صرفاً به دادن صفات انسانى به آن چه در ذهن خود پديد آورده اكتفا مى كند.
در يك خوانش ديگر از اين شعر مى توان گفت: نام اين شعر يا عبارتى كه در جاى نام نشسته، يعنى «هنوز در فكر آن كلاغم» اشاره به يك «كلاغ» در بيرون از موقعيت خود دارد. پس كلاغى كه در بند اول شعر ظاهر مى شود، فكر آن كلاغ بيرونى و در نتيجه تحريف آن است. خود اين عبارت داراى ايهام هم هست: يعنى، من هنوز درون فكر آن كلاغ هستم. پس تناقضى زبانى هم در اين شعر شكل مى گيرد كه البته از خواست مولفانه شاعر حتماً بيرون است اما از امكان خوانده شدن مسلماً بيرون نيست.
بنابراين خود اين شعر و راوى و آن چه روايت مى شود همه و همه درون فكر يك كلاغ قرار دارند. پس اين كلاغ انسانيت يافته و مى توان در شعر هم از آن انتظار رفتارهاى انسانى داشت. نوعى مسخ شدگى البته نه از نوع كافكايى، حضور هم زمان دو گونه در هم و در عين حال جدا از هم. يكى در درون ديگرى. تفكرى انسانى در ذهن يك كلاغ يا برعكس. راوى اى كه در فكر يك كلاغ قرار گرفته و دارد موقعيتى را روايت مى كند، حتى اگر اين موقعيت از يك ايهام زبانى شكل گرفته باشد، مى تواند هم زمان وجودى انسان/ كلاغ داشته باشد و در عين اين كه اعمال و رفتار كلاغ را روايت مى كند، در اين روايت نگاهى انسانى و تحريف كننده مثل نسبت دادن صفت ها و قيدها در اين شعر را هم دارا باشد.
در اين صورت يك تناقض شخصيتى در اين شعر شكل گرفته كه در سطحى ديگر مى تواند نوعى جنگيدن با خود و كشمكش با ديگر وجوه شخصيتى خود راوى هم تلقى شود. اين شعر دارد به خودش فكر مى كند، خودى كه هم كلاغ است هم انسان. خودى كه موقعيت خودش را هم فراموش كرده و از خودش هم به عنوان اول شخص حرف مى زند و هم سوم شخص. مى كوشد اين دوگانگى را قيچى كند. دوگانگى اى كه در زبان اتفاق افتاده. به اين ترتيب سيستم استعاره در اين شعر از كار مى افتد و نيازى نيست كه صرفاً با توسل به نسبت دادن صفات انسانى به كلاغ يا حتى كوه ها از آن ها استعاره اى براى انسان هايى با همين اوصاف بسازيم.
كوه ها در اين شعر چيزى جز فرياد كلاغ/ انسان را انعكاس نمى دهند، پس شايد اين صفت ها و قيدهايى كه در شعر منسوب به كوه ها مى بينيم، بخشى از انعكاس همين فرياد باشد. نام شعر به دليل ايهامى كه دارد اين امكان را پديد مى آورد كه در روايت اين شعر انسان/ كلاغ شكل بگيرد كه با چيزى كه خودش روايت مى كند هميشه در تعارض باشد. زبان بدون اين كه يك نيت قبلى در كار باشد باعث شده روايت اين شعر هم زمان در فكر يك انسان و يك كلاغ جريان داشته باشد، چيزى كه بيرون از زبان امكان وقوع آن امرى غيرممكن است. يك بار ديگر به خلاصه نظر «شاملو» و خوانش او از همين شعر توجه كنيد: شعر از اين اشتغال ذهنى قديمى آب خورده است كه «بديل ظلم هرگز عدالت نخواهد بود».
شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» به دو بخش تقسيم شده، به دو بخش نامساوى هم از نظر تعداد سطرها و هم افزايش صفت ها براى جهت دادن به روايت، اما خوانش متن پيش روى شما نشان مى دهد كه روايت از درون دوگانه شده و حتى اگر بخواهيم قائل به حضور مفهوم «ظلم» با نشانه كلاغ و غياب «عدالت» با نشانه انسان، در افق هاى معنايى اين شعر باشيم، با شكل گرفتن انسان/ كلاغ يا كلاغ/ انسان در يك اتفاق زبانى از اين تقابل گذر كرده ايم.
اين كه شعرى با خوانش هاى مختلف معناهاى گوناگونى به خود مى گيرد كه برخى از آن ها مطابق خواست و نيت شاعر آن شعر نبوده اند، نشانه نقص شعر يا ناتوانى شاعر در انتقال آن چه مى خواسته نيست، نشانه قدرت «زبان» و گستردگى افق هاى معنايى حاضر در آن است. شعر «هنوز در فكر آن كلاغم» همان طور كه اشاره شد در خوانش هاى گوناگون از آن، بسته به استراتژى خواننده، افق هاى معنايى مختلفى را نشان مى دهد تا جايى كه بعضى از اين خوانش ها عملاً يكديگر را نقض مى كنند.
اما اين كه شعرى به خواننده احتمالى و متكثر چنين امكانى بدهد، مى تواند دليلى بر توانايى آن به حساب آيد. هر خوانشى از جمله آن چه در متن پيش روى شما عنوان شد، به هر حال دچار تناقض هايى خواهد بود، مثل خود اين شعر كه خواه ناخواه در درون موقعيت زبانى خود تناقض را حمل مى كند تا در هر خواندنى وضعى متفاوت به خود بگيرد. خوانش استعارى اين شعر با تكيه بر كلمه «يوش» و نقب زدن به نيما و شعر و موقعيت شكل گرفتن شعرش خلاصه نمى شود.
با اين كه «شاملو» مخالف چنين خوانشى از اين شعر بوده اما حتى مى توان اين شعر را استعاره اى از موقعيت شعر «شاملويى» هم در نظر گرفت و از عبارت هاى به كار رفته در اين شعر تلقى بار منفى نداشت. شعر شاملو مدت ها بر شعر فارسى امروز سيطره داشته به نحوى كه بسيارى از شعرهاى چاپ شده در دهه پنجاه به شدت زير سلطه شعر و زبان شعرى شاملو بوده اند حضور قاطع و بى تخفيف شعر شاملو در اين دوره امرى انكار شدنى نيست. بسيارى از اين شعرها و نه همه آن ها بدون اين كه توجهى به فرم شعر هاى شاملو در دهه پنجاه خورشيدى داشته باشند، صرفاً سعى مى كردند زبان شعرى شاملو را تكرار كنند. به تعبيرى حضور شعر شاملو در فكر آن شعرها ادامه داشت بدون اين كه دليلى در آن شعرها داشته باشد.
مى شود گفت، انعكاس صداى شعر شاملو بودند كه در هر واگشتى چيزى از آن تحريف شده بود. از سويى حركت شعرى شاملو نسبت به شعر نيما مى تواند با عبارت «قوسى بريد كج» هماهنگ شود: حركت نيما در شعر فارسى، حركتى در امتداد گذشته و شعر كلاسيك فارسى محسوب نمى شود، پس تعبير «قوسى» كه به شكلى انحراف از معيارهاى گذشته شعر را، هم تداعى مى كند مى تواند گوياى اين امر باشد. حركت شاملو نسبت به اين حركت قوسى(يا انحرافى با مفهوم مثبت) يك حركت «كج» به حساب مى آيد.
شعر شاملو، موقعيت پيشنهادى نيما براى شعر بودن را به سمت و سوى ديگرى كشاند. زمان اشاره شده در بند دوم شعر يعنى «صلات ظهر» و «نيمروز تابستانى» مى تواند استعاره از اوج انرژى شعر شاملويى و مدت سيطره آن بر شعر فارسى باشد. عبارت «رنگ سوگوار مصر» را با مفهوم مثبت مى شود به لحن و زبان بسيارى از شعرهاى شاملو نسبت داد، لحن و زبانى كه به دليل رويگردانى از نظام عروضى، نسبت به شعرهاى نيمايى هم از ضرب و ريتم كندترى برخوردار است.
در يك خوانش استعارى و از اين چشم انداز مى توان حركت از«گندم زار» تا فراز چند «سپيدار» را به جاى حركت از شعر نيمايى به شعر سپيد شاملويى تلقى كرد.«كله هاى سنگى» و كوه هايى كه صرفاً انعكاس صداى كلاغ را باعث مى شوند هم همان طور كه اشاره شد مى تواند به مقلدان شعر شاملو برگردد.
متن پيش روى شما با نشان دادن چشم اندازهاى مختلف خواندن براى يك شعر، مى كوشد اين تصور را كه يك شعر تنها به يك صورت و آن هم موافق با خواست مولفانه متن شعر و يا عجيب تر از آن مطابق نيت و خواستى كه شاعر به هر مناسبتى ذكر كرده، بايد خوانده شود، رد كند. خوانش شعر همواره برآيندى از امكانات زبانى متن و دانايى ها و استراتژى خواندن مخاطب احتمالى و متكثر شعر خواهد بود. پس خود اين خوانش ها را هم مى توانيد در خوانشى ديگر مورد ارزيابى و انتقاد قرار دهيد. هر خواندنى يك بازى زبانى ا ست و بازى هاى زبانى همواره در جريان اند.
دكتر حسين پاينده، استاد ادبيات انگليسى دانشگاه علامه طباطبايى، از معدود دانشگاهيانى است كه در حوزه نقد ادبى _ كه در ايران اصولاً فعاليتى غيردانشگاهى است _ فعاليت جدى دارد. نظرات او در خصوص پسامدرن گرايى و نسبت داستان فارسى با آن، جنجال هاى فراوان برانگيخته است. حتى اگر با حرف هايش مخالف باشيم، باز نظرات او منشاء تاثيراتى بوده اند كه بايد به آنها توجه داشت.
•به عقيده شما آيا آن نويسندگان ايرانى اى كه به سبك و سياق مكاتب مدرن داستان مى نويسند در كار خود موفق بوده اند؟ آيا داستان نويسى به سبك غربيان مستلزم زيستن در فرهنگ غرب نيست؟
ادبيات گفتمانى درباره تجربه هاى انسان ها و تعامل آنها با يكديگر است. به همين سبب، هر اثر ادبى در ذات خود واجد ماهيتى است كه هر انسانى بالقوه مى تواند آن را درك كند. نيز به همين دليل، ادبيات مرزهاى جغرافيايى را برنمى تابد و لذا سبك ها و شيوه هاى نگارشى كه در يك گوشه از جهان ابداع شده اند، بالقوه مى توانند در ساير كشورها (فرهنگ ها) باب شوند. براى مثال، رئاليسم جادويى كه ريشه در آثار نويسندگان آمريكاى لاتين دارد، در فرانسه از راه درآميختن با ملاحظات و علائق فمينيستيِ نويسندگان زن، به شكلى بومى از نگارش تبديل شده است (كه نمونه اى از آن - يعنى رمان كوتاه تولدى ديگر نوشته مارى داريوسك - به ترجمه عباس پژمان اكنون به فارسى هم موجود است).
بدين ترتيب، به آن دسته از نويسندگان ايرانى كه با تأثيرپذيرى از مكاتب ادبى مدرن داستان مى نويسند، بنا بر اصول نمى توان معترض بود. اتفاقاً چون ما در حال گذار به جامعه اى مدرن هستيم، مدرنيسم به منزله يك جنبش ادبى امكانات بسيار مناسبى براى خلاقيت در اختيار نويسندگان ايرانى قرار مى دهد. اما اگر منظور شما را درست متوجه شده باشم، اشاره تان اساساً به آن دسته از نويسندگان ايرانى است كه به زعم خودشان داستان هاى «پسامدرن» مى نويسند. اگر چنين است، آن گاه بايد بگويم كه به اعتقاد من اين نويسندگان اثر درخور توجهى در عرصه ادبيات داستانى خلق نكرده اند. در واقع، ايشان تصور مى كنند شيوه اى از نگارش را كه «امروزى تر» است اتخاذ كرده اند.
آن مقدار كه تعامل من با اين نويسندگان نشان داده است، مى توانم با ضرس قاطع بگويم كه ايشان شناختى عميق يا حتى پايه اى (در حد يك دانشجوى ادبيات) از پسامدرنيسم ندارند. زمينه هاى اجتماعى و فلسفيِ پيدايش اين سبك از نگارش را كه سهل است، آثار و يا حتى نام نويسندگان پسامدرنيست را هم به درستى نمى شناسند. ايشان تصور مى كنند پسامدرنيسم مترادف بازى با تكنيك هاى داستان نويسى است و آن نويسنده اى پسامدرنيست تلقى مى شود كه به جاى رمان، يك پازل يا معما به خواننده ارائه دهد! چند اثرى را كه يكى دو سال اخير به عنوان «رمان پسامدرن» به من معرفى كرده اند، خوانده ام.
بايد بگويم خواندن اين آثار براى من كارى بسيار عذاب آور بوده است، چون هر چقدر اين داستان ها را صبورانه بخوانيد، باز هم احساس مى كنيد اصلاً هيچ چيز نخوانده ايد؛ گويى كه اين داستان ها نوعى چيستان است! نويسنده موضوعى را آن قدر پيچانده كه شما به زور آن را دريابيد (و در واقع هرگز درنيابيد)! به اعتقاد من، هر نويسنده اى كه دست به قلم مى برد و اثرى خلق مى كند، حرفى براى گفتن دارد و قطعاً مايل است از راه آن اثر با خواننده مراوده كند. برقرار نشدن هيچ گونه ارتباط بين نويسنده و خوانندگانش، نشان دهنده اين حقيقت است كه نويسنده حرفى براى گفتن نداشته است.
البته علاقه يا توجه و حتى شيفتگى به پسامدرنيسم مطلقاً اشكالى ندارد. همين علاقه باعث شد كه خود من رساله دكترى ام را در انگلستان راجع به يك رمان نويس معاصر كه در زمره پسامدرنيست ها شمرده مى شود، بنويسم. اما آن دسته از داستان نويسان ما كه مايل هستند داستان هاى پسامدرنيستى بنويسند، شايد بد نباشد به اين موضوع فكر كنند كه اين تمايل آنها تا چه حد از «مد روز» بودن پسامدرنيسم نشأت مى گيرد. به اعتقاد من، وضعيت فرهنگى و اجتماعى ما با وضعيت جوامع پسامدرن قياس شدنى نيست. با اين حال اگر نويسندگانى با اين نظر مخالف اند، حتى در آن صورت بايد با شناخت دقيق از فرهنگ معاصر ما دست به آفرينش آثار پيشتازانه بزنند.
•منظور شما از اين كه شناخت فرهنگ را پيش نياز نگارش رمان مى دانيد چيست؟
اشاره به سرآمد داستان نويسان مدرن ما (صادق هدايت) در اين زمينه شايد تا حدى منظورم را روشن تر كند. هدايت در حالى به سبك و سياق سوررئاليستى يا با بهره گيرى از تكنيك هاى مدرنيستى داستان نوشت كه شناخت بسيار عميقى از فرهنگ زمانه خودش و همچنين فرهنگ باستانى ما ايرانيان داشت. هدايت در واقع هم پژوهشگر فرهنگ بود و هم داستان نويس. تحقيق نقادانه هدايت درباره فرهنگ عاميانه ما و نيز پژوهش عالمانه او درباره خيام، هنوز هم براى كسانى كه مايل اند درباره اين موضوع ها تحقيق كنند در زمره غنى ترين منابع است.
هدايت آن قدر به شناخت فرهنگ ديرينه ما اهميت مى داد كه هنگام اقامت در هند با شوق و جديتى درخور تحسين به فراگيرى زبان فارسى ميانه (پهلوى) مشغول شد. اين همه تلاش براى شناخت جامعه ايران و فرهنگ ايرانيان البته نتيجه اش از جمله به اين صورت در آثار هدايت انعكاس يافت كه وى به رغم به كارگيرى تكنيك هاى مدرن، به گونه اى داستان نوشت كه با فرهنگ جامعه خودش وارد نوعى گفت وگوى انتقادى شد. به اعتقاد من، نويسندگانى كه امروز فكر مى كنند با عجيب و غريب نويسى و گيج كردن خواننده به سبك پسامدرن داستان مى نويسند، هرگز قادر نخواهند بود چنين گفت و گوى انتقادى اى را از راه آثارشان ايجاد كنند و لذا ايشان هيچ جايگاه درخور اعتنايى در داستان نويسى ما نخواهند داشت.
•قضاوت در مورد رمان بودن يا نبودن يك اثر بر مبناى كدام معيارها انجام مى شود؟
آثار ادبى را معمولاً برحسب اين كه به كدام «ژانر» (يا «نوع ادبى») تعلق دارند، مى توان واجد ويژگى هاى معينى دانست. البته ادبيات جزء علوم انسانى است و نه علوم دقيق و به همين سبب اين ويژگى ها جهانشمول و صددرصد اكيد نيستند. با اين حال، در خصوص تعريف ژانرها نوعى اجماع وجود دارد. براى مثال، در خصوص رمان و اين كه رمان چه نوعِ ادبى اى است، مى توان به «ايان وات» و بحث او در خصوص تباين رمان با «رمانس» (داستان هاى رزمى عاشقانه) اشاره كرد. اين بحث بسيار مفصل است و نمى توان همه آن نكاتى را كه ايان وات در كتابش با عنوان طلوع رمان برشمرده است در يك مصاحبه كوتاه ذكر كرد.
همين قدر اشاره كنم كه او مشخصه متمايز رمان را «رئاليسم صورى» مى نامد و آن را در خصوص عناصرى مانند طرح، شخصيت، زمان، مكان و زبان مورد بحث قرار مى دهد. فصل اول كتاب وات را من پيشتر در كتابى با عنوان نظريه رمان ترجمه كردم و علاقه مندان به اين موضوع مى توانند ادله وات را به تفصيل در آنجا بخوانند. البته كتاب نظريه رمان در حال حاضر براى تجديد چاپ به صورت ويرايشى جديد (در دو مجلد، جلد اول از ابتداى پيدايش رمان در قرن هجدهم تا دوره مدرن و جلد دوم دوره پسامدرن) در حال آماده شدن است.
•لطفاً توضيح بدهيد كه منظور از زيبايى شناسى مدرنيستى و پسامدرنيستى چيست؟
از پرسش شما چنين برمى آيد كه مى خواهيد من موضوعى را كه بايد در يك ترم تحصيلى (۱۸ هفته) تدريس شود، در يكى دو پاراگراف «توضيح» دهم! بايد اعتراف كنم من قادر به انجام چنين كارى درباره موضوع بسيار گسترده اى همچون «زيبايى شناسى مدرنيستى و پسامدرنيستى» نيستم. شايد يك دليل عدم شناخت دقيق از اين مقولات در جامعه ما همين تلاش براى «خلاصه كردن» نظريه ها در يك يا دو پاراگراف باشد. من ترجيح مى دهم به جاى رواج دادن اين نگرش ساده گرا و ساده كننده، علاقه مندان را به جلد دوم كتابم نظريه هاى رمان ارجاع دهم، با اين توضيح كه حتى آن كتاب نيز صرفاً حكم نقطه آغاز براى پژوهشگر علاقه مند را خواهد داشت.
•ارزيابى شما از وضع نقد ادبى در ايران چيست؟
براى يافتن پاسخى به اين پرسش، كافى است مقالاتى را بخوانيد كه در نشريات ادبى و فرهنگى ما به عنوان «نقد» اين رمان يا آن اثر ادبى چاپ مى شود. خواهيد ديد كه در اكثر اين مقالات، فرض بر اين است كه نقد ادبى يعنى مدحت اين نويسنده يا مذمت آن نويسنده. به بيان ديگر، ما آنقدر در نقد ادبى عقب هستيم كه هنوز نمى دانيم نقد به معناى «ايراد يافتن» يا - برعكس - تحسين نيست. نقد ادبى در ايران وضعيتى نابسامان، غيرنظام مند و ناكارآمد دارد.
دلايل متعددى منجر به اين وضعيت شده اند، از جمله اين كه كتاب هايى ترجمه شده به زبان فارسى درباره نقد ادبى غالباً مبهم و نامفهوم اند و به ندرت مى توانند به منظور نقد عملى ادبيات ما و يا حتى به منظور ارائه بحث هاى علمى و آكادميك در خصوص مسائل نظرى نقد مورد استفاده قرار گيرند. فراموش نبايد كرد كه نقد ادبى در غرب قدمتى بس طولانى دارد و سرآغاز آن به پيش از ميلاد مسيح (ع)، يعنى به زمان افلاطون و ارسطو، بازمى گردد.
از آن زمان تاكنون انواع و اقسام نظريه ها در خصوص نقد ادبى مطرح شده اند. اين گوناگونى آرا از زمان پيدايش فرماليسم («نقد نو») در اوايل دهه ۱۹۲۰ به اين سو، به ويژه از زمان پيدايش رهيافت هاى پساساختارگرايانه، بسيار تشديد شده است. شيفتگى به نظريه هاى جديد موجب گرايش اكثر مترجمان به ترجمه كتاب هايى شده كه پيش فرض نگارش شان آشنايى خواننده با نظريه هاى قبلى نقد ادبى (از قبيل نظريه هاى ساختارگرايانه) است. به اعتقاد من، ترجمه اين قبيل كتاب هاى جديد، مشكلات ما را در زمينه نقد كمتر نخواهد كرد. ما ترجمه خوب و فهميدنى از كتاب هاى بنيانى تر در اين زمينه داريم تا فهم نظريه هاى جديد برايمان امكان پذير شود.
•كتاب شما با عنوان گفتمان نقد شامل نقد مفصلى بر دو رمان آخر سيمين دانشور است. كتابى هم با عنوان بكت و تئاتر معناباختگى ترجمه كرده ايد كه در واقع نقدى بر مهمترين نمايشنامه هاى اين نويسنده پرآوازه است. علت توجه خاص شما به اين دو نويسنده چيست؟ آيا آثار اين دو نويسنده را داراى ويژگى هاى مشتركى مى دانيد؟
توجه من به آثار سيمين دانشور به سبب جايگاه رفيعى است كه اين نويسنده در ادبيات داستانى ما كسب كرده است. به ضرس قاطع مى توان گفت كه رمان سووشون پس از بوف كور پرفروش ترين و توجه برانگيزترين رمان جدى فارسى بوده است. گرچه شمارگان انتشار يك اثر ادبى شاخص نهايى براى ارزشمند تلقى شدن آن اثر نيست، اما مى توان به اين نكته اشاره كرد كه مجموعه داستان كوتاه دانشور با عنوان از پرنده هاى مهاجر بپرس، در زمانى كه رمان ها و مجموعه هاى داستان كوتاه در كشور ما حداكثر با شمارگان سه هزار نسخه به چاپ مى رسيدند (و آثار متأخرتر هم هنوز از اين حد فراتر نرفته اند)، در چاپ اول به تعداد ۱۶۵۰۰ نسخه منتشر شد.
از نظر من دانشور پويايى منحصر به فردى در آثار خود نشان داده است و بنا به ادله اى كه در كتابم آورده ام، در متأخرترين رمان هايش (جزيره سرگردانى و ساربان سرگردان) برخى مشخصه هاى پسامدرنيستى نيز مى توان يافت. به اين دلايل، بله خانم دانشور را در زمره برجسته ترين نويسندگان معاصر ايران مى دانم و حدود دو سال است كه مشغول انجام تحقيقى درباره آثار ايشان و نوشتن كتاب نقدى درباره رمان هايشان هستم، تحقيقى كه اميدوارم با چاپ جلد سوم مجموعه رمان هاى سرگردانى بتواند به سرانجام برسد.
چنان كه اشاره كرديد به بكت و آثارش توجه نشان داده ام و ترجمه كتاب بكت و تئاتر معناباختگى كه اخيراً چاپ دوم آن توسط انتشارات نمايش منتشر گرديد، با هدف معرفى بيشتر اين نويسنده بزرگ و مفهوم معناباختگى انجام شد. توجه به اين دو نويسنده بزرگ به دليل يافتن قرابت هاى خاص در آثارشان نبوده است، هرچند كه معتقدم هر دو بازگوكننده اضطراب ها و ابهام ها و سرگردانى هاى انسان معاصر هستند.

منصور كوشان:دست يافتن به قله رفيع بالندگى و غرور ساده نيست. جان جاودانگى لازم دارد. احياى جاودانگى هم گذشت بسيار مى خواهد. گذشت از زندگى روزمره و هر آنچه در آن مردگى و اضمحلال است. حضور داشتن در پهنه حقيقت و گذر كردن از لايه هاى درونى واقعيت، شور و شوقى مى خواهد كه تنها با اميد به برترى انسان بر حيات پيرامونى اش ممكن مى شود. نمى توان بود و نديد. نمى توان ديد و درنيافت.
پس آن كه نمى بيند و نمى يابد، نيست. حضور ندارد. هست، بى آنكه «بامداد»ى باشد. «بامداد»ى بى غروب. هست بى آنكه خواسته باشد روزاروزش را زيسته باشد. غروب در پيش رو را در سينه سياه برون بخواهد و «بامداد» در حضور را، در روشنايى درون تجلى دوباره بدهد. نياز به بودن را در پرتو اشرافش بر حقيقت بيابد و از خواسته ها و دلبستگى هايش بر واقعيت بگذرد.
كم نيستند جلوه هاى دلپذير واقعيت. كم نيستند وسوسه هاى ناديده گرفتن حقيقت. ناديده گرفتن همه اين ويژگى ها _ كه در جاى خود و در شرايط طبيعى زيست يكسان همه انسان ها شكوهمند و دلكش هستند _ توأم است با پذيرفتن جانى مدام در رنج. آرمانى كه در آن، رنج چگونگى حيات تلخ انسان محروم از موهبت ها، تا بن استخوان حس مى شود. داشتن آرمانى چنين ساده، آرمانى اين چنين دست يافتنى و ضرورى، در جهانى كه در آن زمان مى گذرد بى كه «بامدادانى» باشند، رنج مضاعف است، رنج توأم با يأس است.
زندگى توأم با غلتيدن در خون است. تحمل و خاكسترنشينى «ايوب» است. ايستادگى در برابر باد است. بادى توفنده و خانمان برانداز كه «بامداد» نمى خواهد. چنين بادى، تنها در سياهى، قهار و كوبند است و روشنايى را برنمى تابد. در روشنايى نمى تواند پيروز و يكه تاز باشد. چرا كه روشنايى توأم است با «بامداد» و در جهانى كه «بامداد»ش باشد، رويش و زايش است. زندگى هست. غرور و بالندگى نضج مى گيرند و ايستادگى در برابر نكبت ها و خفت ها رشد مى كند. آزادى انسان، معنا و مفهومى فراتر از زنده بودن، زيست بى غرور، مى يابد. زندگى پويا مى شود.
آرامش جان مى شود. «بامداد»ها مى آورد. اما وقتى كه تنها باد در پيش رو است و جهان پيرامون را تنها خس و خار گرفته است و همه چيز سنگ است، سنگ استبداد، هيچ ترانه اى ساخته نمى شود. چشمه عشق مى خشكد. احمد شاملو مى ميرد، بى آنكه به راستى «بامداد»ى ديگر شكل گرفته باشد. «بامداد»ى ديگر پرتو تابنده اش را بر جان انسان، انسان آزاد، انسان آگاه، انسان خواهنده، انسان پيگير، گسترانده باشد. شوكت روز در بودن پايان آن است. شب مى آيد تا روز باشد. چنان كه شب نيز زيبا است در انتظار طلوع روز. روز در تداوم روز، چون زندگى بى مرگ، «بامداد»ى ندارد. مفهوم «بامداد» آن ناشناخته است، نازيبا است.
سوگوارى و اندوه، آنگاه دامن انسان را مى گيرد كه درمى يابد اين شب را، اين مرگ را ديگر «بامداد»ى چنين نيست. به ويژه در جهانى كه همه چيز آن در حال غلتيدن به يك سو است. در واقع هيچ كس امكان ساخت نمى يابد، مگر به شكل تك ساحتى، به شكل «دين خويى»۱. انگار كه بودن نيرويى دين خو يا تك ساحت يا عقيده مند به يك نظام، در پشت هر چيز و هر كس جبرى است به ناگزير. از همين رو، آگاهى بر اين واقعيت كه اين «بامداد» را چگونه يافتيم يا او چگونه خود را ساخت، سخت و دردناك است. مهم است. مهم رسيدن به اين آگاهى است كه ما، ما كه شعر او را مى خوانيم يا دلبسته شنيدن صداى شعر او هستيم، از كدام دريچه «بامداد» او را مى نگريم.
آيا همسان و هماهنگ است با «بامداد»ى كه خود «بامداد» مى نگريست؟ به نظر مى ر سد، خوانندگان شعر «بامداد»، بيش از آنكه به «بامداد» نگاه او بنگرند و انديشه «بامداد»يِ او را به تعمق و تفكر بنشينند، به «بامداد» بودن او دل بسته و اميدوار بودند. بديهى است كه اين نگره را نمى توان ناديده گرفت و يا بى ارزش دانست، اما زمانى كه تمام جنبه هاى وجودى شاعر دريافته شده باشد، قابل تامل است. تاويل و تفسير هر خواننده يا شنونده از شعر شاملو يا هر متنى، منوط به آگاهى او است و چون و چرايى براى آن وجود ندارد. چنان كه كسى هم بر خيل جماعتى كه دخيل بر حافظ مى بندند و شعر او را جز براى تفأل نمى خوانند، خرده اى نمى گيرد.
هركس كار خود را مى كند و نان خود را مى خورد. اما آيا در كارى كه انجام مى شود، توليدى هست؟ ثمره و پرتوى براى ديگرى هست؟ در نانى كه خورده مى شود، نيرويى وجود دارد؟ توانى براى آينده مى ماند يا تنها انباشتن است؟ آن حقيقتى كه در شاملو حلول يافته بود، گذر كردن از چنين انديشه اى بود. فلسفه جسارت و ايستادگى او، در تفكر «بامداد»ى او بود. او نمى خواست كار خود را بكند و نان خود را بجود. اين را در شان انسان نمى ديد.
انتظار داشت دست كم، خوانندگان شعرش چنين نباشند. تنها لايه هاى بيرونى شعر را نبينند. دريابند او اگر هست، اگر مى سرايد، به خاطر از دست رفتن حسرت هاى انسان است. حسرت هايى كه تاريخ او را انباشته اند و او خم شده در زير آوار تحمل ناپذير آن مى كوشد به حياتش عزت بدهد، اما نمى تواند. نمى تواند و اين دردناك است. زندگى «سيزيف» گونه انسان معاصر، رنج توامان شاملو بود. رهايى انسان، از اين سيطره مخوف، كه به شكل دادوستد روزانه درآمده است و هستى او را در گرو پوچ ترين جلوه هاى زندگى گذاشته است، تفكر درونى شعر «بامداد»ى است. آنچه «بامداد» كشف كرد، دريافت و رهايى انسان را در آن ديد، گذر كردن از همه آنچه است كه مى تواند انسان را از انسانيت خود دور بدارد.
نپذيرفتن همه آن چيزهايى است كه انسان را در ميان خود اسير مى كنند و نمى گذارند از آن فراتر برود. دورتر را دريابد. «بامداد» ديگرى را ببيند، بيافريند، بسازد و تحمل كند. شاملو دريافته بود و به اين يقين رسيده بود كه هيچ چيز ازلى و ابدى نيست و نمى تواند باشد، جز تجلى شوكت انسان. شوكت انسان نه به اقتضاى شرايط و آنچه بر او مستولى گشته است، بر مبناى آن مفهوم و معنايى كه انسان از آغاز آن را جست وجو كرده و به دنبال آن است.
آن ناكجاآبادى كه تعريف خود را هر روز نو مى كند و با هر گام به جلو آن را ناهموارتر مى بيند. از حيات آدمى تنها رفاه و آسايش را نمى جويد. رسيدن به خواسته ها را در ارضاى خويشتن خويش نمى بيند. زندگى توامان با ديگرى را مى خواهد. ناكجاآباد «بامداد»ى بى حصار است. بى نشانه ثابت از اين تفكر يا آن انديشه. شوكت «يقين يافته »ى شاملو، شك به «يقين يافته» است. فرياد سراسر درد او، رسيدن به اين آگاهى است: «آه اى يقين يافته، بازت نمى نهم»۲ دردى كه آفرينش او را جوشان مى كند، ناشى از اين دريافت است.
اين يقين كه چرا انسان معاصر خود را گرفتار «بود»ى ثابت و يكسان مى كند. چرا به اين باور نمى رسد كه انگاره هاى درونى و ماندن در آنها، خود اسارت در چنبره اى است به مراتب مخوف تر از اسارت در حلقه هاى بيرونى كه نماد عينى دارند. او رشد آگاهى خود را در آگاهى ديگرى مى ديد. درمان درد خود را در شناخت درد و درمان ديگرى مى ديد. فريادى كه او انتظار داشت، عصيان بود. طغيان در برابر همه پليدى ها بود. عصيان و طغيانى كه انسان به آن دست نمى يابد، جز از طريق اشراف بر من وجودى خود، شناخت خود، رها شدن از همه قيدوبندها و رسيدن به هويت فردى، رسيدن به منش انسانى.
آن منشى كه ديگر اجازه نمى دهد انسان «دين خو» گردد، برده باشد. ابزار دست اين انديشه يا آن آرمان باشد. هويتى كه انسان با دريافتش به انتخاب مى رسد، انتخابى در زمان كه نمى تواند ازلى و ابدى باشد. انتخابى كه از سر ناگزيرى نيست. از روى اشراف است و نه جبر. انتخابى كه با تكيه به هويت فردى، هويت جمعى را هم تشخيص مى دهد. از خيل گله وار بيرون مى آورد. تاريخ معاصر ايران، به ويژه در قلمرو ادبيات، چهره هاى زيادى دارد كه به آگاهى رسيده اند و جست وجوگر عزت انسان بوده اند.
به رهايى انسان و آزادگى آن مى انديشيده اند. اما انگشت شمارند چهره هايى كه از دريافت خود، گذشته باشند و خود در چنبره خواسته ديريافته شان گرفتار نشده باشند. «دين خو» نشده باشند. منفعل انديشه اى ايستا نشده باشند. اگر قرار باشد از چهره هاى معاصر نامى آورده شود، سخت مى توان با يقين از آنان نام برد و انتظار داشت كه شمارششان از تعداد انگشتان دست فراتر برود. از نسل نخستين، به جز نيما يوشيج و صادق هدايت، تنها احمد شاملو سرآمد است. اينان هركدام جست وجوگر انديشه اى نو بودند و هيچ كس جز خود آنان، زمانى كه به يقين رسيده بودند، به انكار آن برنخاست.
شاملو كه خود روزگارى در جست وجوى «دين خو»ى خود بود، خيلى زود دريافت داشتن آرمانى اين چنين كه بتواند نماد ايستايى داشته باشد، نمى تواند خواست حقيقى نياز انسان آزاد باشد. انديشه اى كه بتواند نماد ايستايى از هويت خود ارائه دهد، بى گمان از هويت ايستايى هم برخوردار است و امكان رشد همزمانى، در زمان ها و مكان ها را ندارد. حالا خواه اين «دين خويى» نماد عينى داشته باشد، مانند مسجد، كنيسه، كليسا، معبد يا هر مكان و هر َعلَم ديگرى و خواه هيچ نماد عينى نداشته باشد و دين خويى تنها به صورت شخصيت يا كيش شخصيت نمود يافته باشد.
«خاك را بدرودى كردم و شهر را/ چرا كه او، نه در زمين و نه در شهر و نه در دياران بود./ آسمان را بدرود كردم و مهتاب را/ چرا كه او، نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود/ نه از جمع آدميان نه از خيل فرشتگان بود،/ كه اينان هيمه دوزخ اند/ و آن يكان/ در كارى بى اراده/ به زمزمه اى خواب آلوده/ خداى را / تسبيح مى گويند.»
بلوغ و آگاهى براى رهايى از چنين تفكرى، اگرچه نسبت به بينش نخستين او _ شاملو از آغاز از دريافت و جسارتى فراتر از دوران خود برخوردار بود _ زمان بسيارى را در برداشت، اما جست وجو و تلاش او را در تمام شعرهاى دوران نخستين و دوم مى توان شاهد بود. كشش و علاقه او به بخش هايى از كتاب عهد عتيق يا عهد جديد و متن هاى امثال آن، چون گيلگمش و ... نشان مى دهد كه اين تفكر از ديرزمان در درون شاعر جوشيده بوده است، اما مجال رشد و بروز كامل نيافته است. بازسرايى «غزل غزل هاى سليمان» يا اشاره هاى بسيار او به شخصيت عيساى ناصرى، بارز اين تفكر است. رهايى از تمام قيدوبندها و حضور بالنده انسان، تنها به خاطر انسان بودنش، بيش از آنكه مسئله شاعر باشد، وسوسه او است.
وسوسه اى كه صورت اصلى خود را، در «بودن يا نبودن» گم نمى كند. شك به آن و رسيدن به يقين را هدف قرار مى دهد. علاقه او به شخصيت «هملت» نيز از همين رو است. هملت شك مى كند. يقين يافته هملت شك او است. چنان كه يقين يافته عيساى ناصرى يا سليمان يا ابراهيم چنين است. هملت همان قدر به بى منزلت بودن انسان ها مى دهد كه به نبودن او. عيساى ناصرى به رسالت خود شك مى كند. نبودن خود را به بودن ترجيح مى دهد و به انتخابى دست مى زند كه باز آخرين انتخاب او نيست.
سليمان با وجود دست يافتن بر همه بودها و نبودهاى دوران حيات خود، باز سرخورده است. انتخاب خود را آخرين انتخاب نمى داند. فرياد مى زند: «باطل الاباطيل / هيچ چيز در زير آفتاب تازه نيست.» شك شاملو و جست وجوى پايان ناپذير او، اين فرصت را در اختيار شاعر مى گذارد كه به غور و تفحص بنشيند و از تمام چشمه هاى حيات انسان بنوشد تا به راستى دريابد كدام نزديك تر _ تنها نزديك تر _ به شوكت وجودى انسان است. او در اين زمان دريافته است ناگزير به شك كردن است. دريافته است نمى تواند بدون شك به انتخاب بنشيند. دريافته است لازمه انتخاب شك است. بديهى است اين شك زمانى معنا و مفهوم حقيقى يا «بامداد»ى اش را مى يابد كه در خود انتخاب هم شك باشد. شك در انتخاب، اين فرصت را مى دهد كه از ايستايى بيرون بيايد.
شاملو در اين دوره به اين آگاهى رسيده است. اما هنوز قطعيت آن در شعرهايش ديده نمى شود. زمان مى گذرد تا او به «يقين يافته »اش يقين مى كند و آن، آگاهانه يا ناآگاهانه، لايه هاى درونى شعر او را مى سازد. و از همين رو است كه وقتى رجعت مى كنيم به شعرهاى گذشته او، متوجه مى شويم كه از سر اتفاق و تنها از روى محبوبيت ابراهيم، سليمان، عيسى، هملت، لوركا و ... نيست كه شاملو مجذوب آنان مى شود و اجازه مى دهد كه در شعر و تفكر او حضور يابند.
در شخصيت و منش هركدام از اينان، انديشه اى حضور دارد، كه من اكنون آن را تفكر «بامداد»ى مى نامم. بازخوانى دوباره شعرهاى «هملت»، «غزل غزل هاى سليمان»، «مرگ ناصرى»، «ابراهيم در آتش» و يا بازآفرينى هايش از شعرهاى «فدريكو گارسيا لوركا» بيشتر خواننده را با اين نگرش «بامداد»ى آشنا مى كند. بديهى است كه تلاش شاعر براى دست يافتن به انديشه اى پويا، انديشه اى كه بتواند رهايى انسان را در آن بيابد، او را وادار به تجربه هاى بسيار مى كند كه بعضى از آنان را نمى توان موفق دانست.
چنان كه تجربه اندك و شناخت ناكافى او از انتخاب، گاه سبب فراموش كردن شك يافته اش مى شود و ستايش از انتخاب عيسايى _ به عنوان نمونه _ كه در آن شهادت يا گذشتن از زندگى در ناممكن ها وجود دارد، با ستايش از شهادت در راه آرمانى بسته، خواننده را به گمراهى مى كشاند. در واقع در دوره اى كوتاه، زمانى كه هنوز شاعر به «درد مشترك» انسان اشراف كامل نيافته است و به «يقين يافته » اش نرسيده، به ناگزير، تصويرى از شعر او در ذهن خواننده، به ويژه خوانندگان سياسى، نقش مى بندد كه از تفكر «بامداد»ى دور است و رسيدن به آن را بسيار سخت مى كند.
در اين دوران كه تفكر «بامداد»ى در حال شكل گرفتن است و شاملو در راه عروج به استقلال فردى و اشراف بر هويت خويش است، بعدهاى بنيادى انديشه شاعر، غناى حقيقى و جان جاودانگى او، در ذهن خواننده رنگ مى بازند و در زير سايه سياسى چهره او گم مى شوند. در واقع نمادها ى بيرونى، كه اشاره هاى شاعر به جهان بيرونى است و شعر او را از حضور در خلأ مى رهاند، اين باور را بيشتر در ذهن خوانندگان سياسى تقويت مى كند كه تنها از استبداد حاكم بر جامعه، از نبودن آزادى اجتماعى سخن مى گويد.
چنان كه در باور خوانندگان عادى نيز، عشق به هويت يافتن انسان، خلاصه مى شود به جدايى و وصال، و ابعاد بسيار گسترده آن گم مى شود. البته اين سخن به اين معنا نيست كه چنين جلوه هايى در شعر شاملو وجود ندارد و يا همان طور كه در آغاز اشاره شد، خواننده نمى تواند به چنين برداشت و تاويلى برسد. به ويژه كه اين نگاه شاعر گاه چنان رنگ مى گرفت كه بر شخصيت او و سخنانش در اينجا يا آنجا پرتو سنگينى مى انداخت و از او چهره اى «دين خويانه» ارائه مى داد.
چهره اى كه بيشتر از طريق نيروهاى سياسى _ مذهبى يا جماعت «دين خو» تقويت مى شد و كسانى كه براى «حوارى» شدن خود ناگزير به «عيسايى» كردن او بودند. اين حقيقت تلخ كتمان ناپذير است كه شخصيت هاى ايرانى، به دليل فرهنگ ديرپاى استبدادى، همه دچار كيش شخصيت و حاكمان بلامنازع بر همه امكانات بشرى شده اند، مگر همين چند استثنايى كه تا امروز وجود دارد و اميدوار باشيم بر آن افزوده شود.
شاملو نيز در دوران شكل گيرى انديشه «بامداد»ى اش اغلب دچار چنين كيشى مى شد و چنان با مسائل سياسى و فرهنگى و يا نمادهاى آنها برخورد مى كرد، انگار كه جهان را تنها از همين يك دريچه خرد _ همان دريچه دين خويى _ مى توان نگريست. اما همان طور كه اشاره شد و تفكر «بامداد»ى نشان مى دهد، شاملو اين شانس را داشت كه به مدد شعور شاعرانه و آفرينش جوشان تخيل اش، فراتر از جهان و انديشه دين خويانه را ببيند و درنوردد. در واقع يكى از ويژگى هاى شاملو، هدايت و نيما _ كه در تاريخ ايران استثنا هستند _ تابعيت آنان از انديشه مكاشفه آميزشان است. از آنجا كه غناى آفرينشى شان بسيار بود، بيش از آنكه مجذوب جهان بيرون باشند و چهره سازى بيرون را بزرگ بدانند، مجذوب آفرينششان شدند و همين نجاتشان داد و نگذاشت بيش از سرآمدن عمر جسمى شان، راه خطا را طى كنند.
چنان كه بسيارى چنين كردند و در تاريخ آينده مرده اند و فراموش شده اند. در مورد احمد شاملو، اين نظر بيشتر حاكم است كه دست يافتن به تفكر «بامداد»ى و اشراف و آگاهى بر آن، از چنان غنايى برخوردار است كه نه تنها تصوير هاى ساده انگارانه سياسى و عشقى را، پيش روى خواننده مى گذارد، كه او را به سرمنزلى مى رساند كه دريچه هاى بسيارى را پيش رويش مى گشايد. مهم تر از همه اينكه، خواننده را از ايستايى، از گريز زدن، از ناپويا بودن مى رهاند. به او رهايى، پرواز را مى شناساند.
«همه لرزش دست و دلم/ از آن بود/ كه عشق/ پناهى گردد پروازى نه/ گريزگاهى گردد.»
بينش يك سويه، انديشه دين خويانه، نگرش بسته و هموار در راهى از پيش ساخته شده، نه تنها در شعر هاى دوران سوم _ دوره تكامل _ شاملو بسيار كم است كه بيشتر آنها در تضاد با چنين دريافت ها و خواسته هايى است. برداشت دين خويانه يا يك سويه و دريافت نگرش يك بعدى از شعر شاملو، ناديده انگاشتن چرايى و چگونه بودن راهى است كه شاعر، چراغ هايش را در جا جايى از آن روشن كرده است. اين قرائت از شعر شاملو، ناديده گرفتن چرايى و چگونه بودن شاعر و يا شعر او است. آنچه هم شاملو را فراتر از شاعران هم عصر خود مى برد و جان جاودانگى او را دوران ساز مى كند، همين قرائت از شعر او است. اگر جز اين بود كه بسيار بودند و در دوره او يا پيش و بعد از او كه شهرت و محبوبيت و چهره شناخته شده اى هم دارند.
آنچه تاريخ معاصر ايران كم ندارد چهره هاى سياسى و عشقى است. در همين تاريخ معاصر مى توان طومارى از نام آنان سياه كرد. هر كدام هم عزت و منزلت خويش را دارند و براى خوانندگان و تاريخ ادبيات ايران عزيزند. اما آنان هستند، تنها در رجعت به روزگارشان. هستند به منزله پيشگامان دوران خود. در صورتى كه شاملو، نيما، هدايت و نهايت يكى دو نفر ديگر هستند به دليل پيشگامان يك عصر، به خاطر سيال بودن تفكرشان در زمان، اكنون و آينده.
«من محكوم شكنجه يى مضاعف ام:/ اين چنين زيستن،/ و اين چنين/ در ميان شما زيستن/ با شما زيستن/ كه ديرى دوستارتان بوده ايم....
ديدم آنان را بى شماران/ كه دل از همه سودايى عريان كرده بودند/ تا انسانيت را از آن/ علمى كنند _/ و در پس آن/ به هر آنچه انسانى است/ تف مى كردند!» اگر در آغاز از رنج مضاعف شاعر سخن رفت، بيشتر اين جنبه از نگرش و تفكر شاملو مراد نظر است. تعهد او، كه غنى بود و روز به روز بارورتر مى شد، او را به اين آگاهى رسانده بود كه ناگزير است، همزمان در چند جبهه مبارزه كند.
از طرفى تفكر «بامداد»ى اش را اشاعه بدهد و اميدوار باشد كه مخاطبان كثيرى بيابد. از طرفى فراموش نكند كه در اين ناآگاهى ناگزير خيل مخاطبان، عوامل بازدارنده را محكوم كند. اين انديشه و راه يافتن به چاره اى، شاملوى شاعر را روزنامه نگارى بى همتا مى كند. مترجمى توانا بار مى آورد. پژوهشگرى خستگى ناپذير مى سازد. مبارزى هميشه حاضر نگه مى دارد.
تفكر «بامداد»ى، نفرت شاملو را از ملتى ناآگاه، تبديل مى كند به عشقى آگاهاننده. عشق به انسان شاملو را از هر چه دشمنى است باز مى دارد. او در سرشت انسان، انسان آگاه، انسان هويت يافته، دشمنى نمى بيند. اين را خصلت انسان آرمانى اش نمى داند. در تفكر «بامداد»ى اش جايى نداد. پس آن گاه كه شرايط، ياس و نوميدى مى آورند، نيروى نفرت از آن را، در راه شكافتن و متلاشى كردن سنگ استبداد، استبداد فعال در وجود همه انسان هاى جامعه، مى ريزد و در اين راه تلاشى مدام و پيگير را هدف قرار مى دهد.
انگار كه قطره پايان ناپذيرى است بر سنگ خارا. انگار كه چشمه جوشان عشق او را، هيچ چيز جز مرگ نمى توانست از فعاليت باز دارد. «جهان را بنگر / سراسر/ كه به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود از خويش بيگانه است./ و ما را بنگر / بيدار /كه هشيواران غم خويش ايم./ خشماگين و پرخاش گر/ از اندوه تلخ خويش پاسدارى مى كنيم،/ نگهبان عبوس رنج خويشيم/ تا از قاب سياه وظيفه اى كه بر گرد آن كشيده ايم خطا نكند.»
به كمتر شاعر و انسان بزرگى مى توان اشاره كرد كه اين چنين مداوم، در تمام طول حيات خود، لحظه اى از آفرينش باز نايستاده باشد. چنين توانا به انكار ناآگاهى و جهالت،برخاسته باشد:
«ابلها! من عدوى تو نيستم من انكار توام!»
سخن گفتن از انسان هاى بزرگ همان قدر كه سهل و آسان به نظر مى رسد، سخت و ناممكن هم هست. هر چه در خصلت انسان بزرگى، و در نشست امروز ما، از شاعر بزرگ ايران، احمد شاملو گفته شود، هيچ گفته نشده است.غناى وجودى او سرشار از گفته ها است. پس هر چه گفته شود، باز بخش ناچيزى است از گفته هاى هم او.درباره او سخن زياد گفته شده، اما باز در برابر كارنامه درخشان و بى همتايش هيچ بوده است.حجم آثار شاملو و غناى آنها، چنان درهم تنيده است كه بى گمان سال هاى سال زمان مى برد تا پژوهشگران راستين و آگاه بتوانند به تمام جنبه هاى آثارش اشراف يابند. بى گمان همه ايرانيان، حتى آنان كه به مخالفت با او برخاسته اند، دريافته اند كه «غول زيبا»يى بود در پهنه بسيار غنى و گسترده فرهنگ و ادب ايران زمين.
اما به دليل همين جنبه «غول» بودن شخصيتش، شناختش سخت است و باور تمام جنبه هاى انديشه اش، در كوتاه زمان، ناممكن به نظر مى رسد. شايد به جرات بتوان گفت كه هنوز هيچ كس، جز خود او «بامداد» را نشناخته است. شناخت خود از خود نيز با اين يقين همراه است كه اين بخشى از شناخت است. آگاهى يافتن بر شخصيت خويش، آن گاه كه كارنامه پربارى در پشت سر باشد، جسارت آميز و مكاشفه انگيز است. در واقع خود را با قضاوتى از پيش، پيش روى ديگران قرار دادن، در مقامى كه شاعرى چون شاملو قرار دارد، اگر نشانه نبوغ و آفرينشى جاودانه نباشد، آگاهى بر خويشتن خويش و اشراف برخواسته ها و دانسته ها را نشان مى دهد، كه باز بينشى است در همان مقام:
«من آن غول زيبايم
كه در استواى شب ايستاده است
غريق زلالى همه آب هاى جهان،
و چشم انداز شيطنت اش
خاستگاه ستاره اى است.»
بى گمان اين يقين هم مى توانست وجود داشته باشد كه اگر شاملو شاعر، متعهد نبود در تمام جبهه هاى فرهنگ تلاش پيگير داشته باشد، درخشش شعر او با همه غنايى كه امروز دارد، غنى تر و بارورتر مى بود. مهم اين كه تفكر «بامداد»ى اش از حيطه انسان عام و انسانيت عمومى فراتر مى رفت و پژوهنده شعرش به شناخت هاى دقيق ترى از آن مى رسيد. شناخت هايى كه در عين داشتن همه ويژگى ها، پويا و ماندگار باشند.
شاعران بزرگ هم عصر او، كسانى كه در مقام شعرى شاملو جاى مى گيرند، كسانى چون «لويى آراگون»، «پابلو نرودا» و «اكتاويو پاز»، كمتر ويژگى هاى ديگر او را دارند. به ويژه كه هيچ كدام در شرايط و زيست او نبودند. دست كم از نظر آگاهى مخاطبانشان و گستردگى زبانشان، بسيار آسوده تر بودند. اگر چه در مقام آنان اين سخن كمى سخيف به نظر مى رسد، اما واقعيتى است كه نمى تواند در دستيابى شاعر به آرمانش ناديده گرفته شود. بسيارى از شعرهاى شاملو، اگرچه جنبه عام انسانى را در برمى گيرد، اما از درد شخصى نيز سخن مى گويد:
«نغمه در نغمه در افكنده
اى مسيح مادر، اى خورشيد!
از مهربانى بى دريغ جان ات
با چنگ تمامى ناپذير تو سرودها مى توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.»
دردى كه تا واپسين سال هاى حيات شاعر با او بود و نگذاشت هرگز آرام باشد. نگذاشت چشمه جوشان تخيل سرشار و غنى او، بيشتر مخاطبانش را بارور كند. چنين دردى، كه شاعر ديگر از آن سخن نگفت و بلوغ و تفكر «بامداد»ى اش، بى نياز از بيان صريح آن شد، همچنان در پشت سطرهاى شعر او نشسته اند و خار چشم خوانندگان شعرند. اين بازتاب، ديگر تنها پژواك حكومت نيست، در آن نشانه هاى ذهن مخاطبان شاعر، مردمان روزگار او هم هست.
اين پژواك، ديگر از تجسم عينى بخت شاعر فراتر رفته است و به صورت نماد تنهايى او در بسيارى از شعرها، ضربه هولناكى است بر ذهن و شعور خواننده شعر. و عجبا كه هر بار خواننده خود را از آن مصون مى داند و در ناآگاهى اش، نيشتر هوشيار كننده شاعر را، حوالت به ديگرى مى دهد. چنين خواننده اى، هدف شاعر را تنها قدرت مى داند و فراموش مى كند كه خود نيز از هر نظر، چه در شعور و چه در بى شعورى، قدرت است. انگار كه خواننده مخاطب شاعر نيست و او نبايد در انتظار شعر شاعر باشد. تلاشى براى دستيابى به شعر او داشته باشد. چنين خواننده اى، خود را از هرگونه وظيفه و تعهدى رها ساخته است و آن را تنها بر كول شاعر مى بيند:
«كوتاه است در
پس آن به كه فروتن باشى.
آئينه اى نيك پرداخته توانى بود آنجا
تا آراستگى را
پيش از درآمدن
در خود نظر كنى
هر چند غلغله آن سوى در زاده باور توست
(نه انبوهى مهمانان)
كه آنجا
تو را
كسى به انتظار نيست.»
بيش از هشت سال از سرودن شعر «در آستانه» نمى گذرد، اما تلخى اندوه شاعر از تنهايى اش در اوج شهرتش، منقاش به جگر كشيدن است. ايستادگى در برابر چنين اندوه گران و طاقت فرسايى تنها در قدرت غول زيبايى چون او مى توانست باشد. شعرهاى بسيارى از او را مى توان مثال آورد، اگر از شعر «در آستانه»، اين چند سطر به خاطرم آمد، از اين رو است كه روزگارى شاعر در ياس كامل از حيات جسمى خود، آن را سرود و همان زمان گونه اى وصيتنامه اش خواند. با وجود اين كه اين باور وجود دارد و هم او مى دانست كه هر سطر نوشته اش وصيتنامه تلقى مى شود.
«ديرى با من سخن به درشتى گفته ايد
خود آيا تاب تان هست كه پاسخى درخور بشنويد؟
رنج از پيچيدگى مى بريد
از ابهام و
هر آن چه شعر را
در نظرگاه شما
به زعم شما
به معمايى مبدل مى كند.
اما راستى را
از آن پيش تر
رنج شما از ناتوانايى خويش است در قلمرو دريافتن،
كه اين جاى اگر از «عشق» سخنى مى رود
عشقى نه از آنگونه است كه تان به كار آيد،
وگر فرياد و فغانى هست
همه فرياد و فغان از نيرنگ است و فاجعه.
خود آيا در پى ِ دريافت چيستيد
شما كه خود
نيرنگيد و فاجعه
و لاجرم از خود به ستوه نه؟
ديرى با من سخن به درشتى گفته ايد
خود آيا تاب تان هست
كه پاسخى به درستى بشنويد
به درشتى بشنويد؟»
با بندى از شعر «در آستانه»، كه در آن فروتنى ِ زيبايِ بزرگمرد شعر معاصر ايران جلوه مى كند، سخن را كوتاه مى كنم. اميد كه اندكى از او آموخته باشيم تا جان هميشه ناآرامش، در تاريخ ما ساليان سال تابناك و گوهرآفرين بماند:
«دالان تنگى را كه در نوشته ام
به وداع
فراپشت مى نگرم:
فرصت كوتاه بود و سفر جان كاه بود
اما يگانه بود و هيچ كم نداشت
به جان منت پذيرم و حق گزارم!-
(چنين گويد بامداد خسته.)»

