تقدیم به استاد فلسفه احمد شاملو...
جرم اینست...
آن روز غروب دستم را به کمرم زده بودم و بر درگاه ايستاده بودم و با چشمان منتظرم منظره خيابانی را تماشا می کردم که هميشه پر از تکاپو و هيجان بود. با همان حالت دستها و کمر چرخيده که تنها از من بر می آمد چانه ام را به چهارچوب در نزديکتر کردم و آن را با گلويم لمس کردم و بر امتداد خيابان روبرو که به چهارراه می رسيد و سپس سه پاره می شد و هر پاره به سويی می شتافت و از مرکز دور می شد می نگريستم. ماشين می آمد. از بالا، از چپ، از راست. تازه لامپ گازی بالای سرم را روشن کرده بودم و داشت کم کم نورانی تر می شد. همسايه مان چند باری آمد و رفت تا به زبان بی زبانی به من حالی کند لامپ را روشن کنم چرا که هوا کم کم تاريک تر می شد.
آنجا، جايی در چند ميليمتری من، بر روی پوستم، به زير گونه ها و حوالی چشمانم، آنجا که منظره در آن انعکاس می يافت و متجلی می شد و شب را نمايان می ساخت من اوا را ديدم.
به سويم می آمد يا از من دور می شد به درستی نمی توانستم تشخيص دهم اما هر چه بود در همان چند ميليمتری من بود که به من زل زده بود و حوالی سينه، سمت چپ که می رسيد می تپيد. نمی دانم خودش بود يا خودم. اين من بودم که می تپيدم يا او بود که می نواخت مرا. نفيری تا سر حد جنون در ميانه تنم به نجوا برآمد و صدای بلندش چانه ام را به شدت به چهارچوب کوبيد و مغزم را به طاق به طوری که زبانم را گزيدم. بی آنکه خود بفهمم به زمين غلطيدم. خون، گرم و بانشاط انگار از تنگنايی بگريزد از سينه ام بيرون جهيد و حوالی قلبم سرخ و گلگون شد. از بالا که خود را به زير طاق درگاه زير لامپ گازی می ديدم بر زمين پهن شده بودم. خود را نگريستم.
برای لحظه ای دچار شک شدم که آيا من از بالا بودم که خود را می ديدم و يا آنکه می ديد مرا همو بود که بر سنگ فرش دراز شده بود. نگاهم با نگاه خودم درگير شد. چشم از خود برگرفتم- کسی در آن حوالی نبود. زير چهارچوب شن بود و پس شن سنگ و کلوخ و در ميان سنگها چشمه ای از خون. سالم بودم. مغزم را می گويم. مغزم هم می شنيد، هم می ديد، هم فرمان می داد، هم فرمان می برد.بدنم يخ کرد، گرم شد، دوباره يخ کرد. پشتم سفت شد. زانوانم خميده، سرم را کج کردم، قدم را کوتاه از آستانه چاهی به درون رفتم. سردابی بود يخ زده و گرم. يخ گرم، يخ داغ. در زير بطن چپم خون فواره می کرد. به غاری وارد شدم و سپس بر کتيبه ای باستانی نظر افکندم و از دهکده ای گذشتم. ديگر نديدم. برگشتم. جسدم همچنان صحيح و سالم بر آستانه در گاه بر روی زمين دراز کشيده بود و استراحت می کرد. همسايه مان دوبار ديگر آمد و رفت. با جسدم سخن گفت و من از آن بالا شنيدم. اما همسايه مان نه گوش داشت که بشنود، نه چشم داشت که ببيند. وقتی رفت دست راستم را لگد کرد و من داد زدم و دردش تا زير بطن راستم تير کشيد. جسد خودم را از زمين بلند کردم و با خود گفتم شايد وقتش رسيده باشد که ديگران را از وجود جسدم باخبر کنم اما همه ديدند مرده ميان دستهای من را و هيچ نگفتند و هيچ نديدند و خنديدند و به تمسخر گذشتند چرا که من در غاری بودم و آنان در آب. گردنم را بلند کردم. بالا رفت و بالاتر. مواظب بودم به سقف نخورد اما درگاه مرا چسبيده بود. جسد را بالاجبار همانجا رها کردم و گردن کوتاه شد.
از 7 پله پايين رفتم و دوباره به درون غار وارد شدم. ديوار سمت راست غار شيشه ای بود و در پشت شيشه پيرزنی بر روی پارچه ای سفيد گلدوزی می کرد. با اشاره به او فهماندم که می خواهم آنچه را که می دوزد به من نشان دهد. سروی بود خميده. سرش شکسته و در آستانه ريشه اش لکه ای قرمز رنگ. سرخ و گلگون. گفتم شايد سوزن به انگشت گرفته و پارچه را لک کرده اما خود را که ديدم جای زخم نداشتم. زير پايم خالی بود. تا عمق هزار متری را می توانستم ببينم. روی هوا ايستاده بودم. هزار متر پايين تر مردمانی برايم دست تکان می دادند. ولی من از ميان آنها جز مرغان بی محل نديدم. راست می گفتند که اجساد می توانند در هوا قدم بردارند و از درها بی کليد بگذرند و بر نفسها بی مقدمه وارد شوند و بر احساس با شوق بنگرند. چهره های خندان را ببينند. چشمان گريان را نيز. و دلهای خسته را حس کنند. به غار داخل تر شدم. اما هنوز زير درگاه بر زمين پهن بودم.دستانم را به دو سو گشوده و چشمانم را به لامپ گازی دوخته بودم. در انتهای خلاء نوری بود. به سويش پرواز کردم. پا نداشتم. سر نداشتم. چشم نداشتم. دست نداشتم. گوش نداشتم. شمع اما چهار دست، چهار پا، چهار گوش، چهار چشم و دو دو سر داشت. غبطه نخوردم. مرده را چه به حسادت! من که بر زمين گلگون بودم را چه به حرکت! تنها راهم پرواز بود. شمع را ديدم . به زير شالی سفيد، درست در چند ميلی متری خودم. زير قفسه سينه ام. آنجا که بی دليل می تپيد. سياهی بود به سپيدی آميخته. اما نه خاکستری. سبزی با سپيدی در خطی مدور همنشين بود و بر جامه سياه رخ می نماياند. دست به ديواره غار مرا می نگريست و من بر آن نور خيره بودم. ديگر چهار طرف وجود نداشت. و هيچ راهی سه پاره نشد و همه به مرکز رسيدند و خود را ديدند و از حرکت باز ايستادند و همه... مردند. و شمع می سوخت.
بر تن شمع کتيبه ای خواندم، به دهکده ای رسيدم و جايی بر روی پوستش، زير گونه هايش، حوالی چشمانش، آنجا که منظره در آن انعکاس می يافت و متجلی می شد، نقش جسد من نقش بسته بود و ديگر تپشی نبود.
پویان فراهانی تیرماه ۱۳۸۶
