تبليغاتX
مجله داستان نویسی
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
جرم اینست...

تقدیم به استاد فلسفه احمد شاملو...

جرم اینست...

آن روز غروب دستم را به کمرم زده بودم و بر درگاه ايستاده بودم و با چشمان منتظرم منظره خيابانی را تماشا می کردم که هميشه پر از تکاپو و هيجان بود. با همان حالت دستها و کمر چرخيده که تنها از من بر می آمد چانه ام را به چهارچوب در نزديکتر کردم و آن را با گلويم لمس کردم و بر امتداد خيابان روبرو که به چهارراه می رسيد و سپس سه پاره می شد و هر پاره به سويی می شتافت و از مرکز دور می شد می نگريستم. ماشين می آمد. از بالا، از چپ، از راست. تازه لامپ گازی بالای سرم را روشن کرده بودم و داشت کم کم نورانی تر می شد. همسايه مان چند باری آمد و رفت تا به زبان بی زبانی به من حالی کند لامپ را روشن کنم چرا که هوا کم کم تاريک تر می شد.
آنجا، جايی در چند ميليمتری من، بر روی پوستم، به زير گونه ها و حوالی چشمانم، آنجا که منظره در آن انعکاس می يافت و متجلی می شد و شب را نمايان می ساخت من اوا را ديدم.
به سويم می آمد يا از من دور می شد به درستی نمی توانستم تشخيص دهم اما هر چه بود در همان چند ميليمتری من بود که به من زل زده بود و حوالی سينه، سمت چپ که می رسيد می تپيد. نمی دانم خودش بود يا خودم. اين من بودم که می تپيدم يا او بود که می نواخت مرا. نفيری تا سر حد جنون در ميانه تنم به نجوا برآمد و صدای بلندش چانه ام را به شدت به چهارچوب کوبيد و مغزم را به طاق به طوری که زبانم را گزيدم. بی آنکه خود بفهمم به زمين غلطيدم. خون، گرم و بانشاط انگار از تنگنايی بگريزد از سينه ام بيرون جهيد و حوالی قلبم سرخ و گلگون شد. از بالا که خود را به زير طاق درگاه زير لامپ گازی می ديدم بر زمين پهن شده بودم. خود را نگريستم.
برای لحظه ای دچار شک شدم که آيا من از بالا بودم که خود را می ديدم و يا آنکه می ديد مرا همو بود که بر سنگ فرش دراز شده بود. نگاهم با نگاه خودم درگير شد. چشم از خود برگرفتم- کسی در آن حوالی نبود. زير چهارچوب شن بود و پس شن سنگ و کلوخ و در ميان سنگها چشمه ای از خون. سالم بودم. مغزم را می گويم. مغزم هم می شنيد، هم می ديد، هم فرمان می داد، هم فرمان می برد.بدنم يخ کرد، گرم شد، دوباره يخ کرد. پشتم سفت شد. زانوانم خميده، سرم را کج کردم، قدم را کوتاه از آستانه چاهی به درون رفتم. سردابی بود يخ زده و گرم. يخ گرم، يخ داغ. در زير بطن چپم خون فواره می کرد. به غاری وارد شدم و سپس بر کتيبه ای باستانی نظر افکندم و از دهکده ای گذشتم. ديگر نديدم. برگشتم. جسدم همچنان صحيح و سالم بر آستانه در گاه بر روی زمين دراز کشيده بود و استراحت می کرد. همسايه مان دوبار ديگر آمد و رفت. با جسدم سخن گفت و من از آن بالا شنيدم. اما همسايه مان نه گوش داشت که بشنود، نه چشم داشت که ببيند. وقتی رفت دست راستم را لگد کرد و من داد زدم و دردش تا زير بطن راستم تير کشيد. جسد خودم را از زمين بلند کردم و با خود گفتم شايد وقتش رسيده باشد که ديگران را از وجود جسدم باخبر کنم اما همه ديدند مرده ميان دستهای من را و هيچ نگفتند و هيچ نديدند و خنديدند و به تمسخر گذشتند چرا که من در غاری بودم و آنان در آب. گردنم را بلند کردم. بالا رفت و بالاتر. مواظب بودم به سقف نخورد اما درگاه مرا چسبيده بود. جسد را بالاجبار همانجا رها کردم و گردن کوتاه شد.
از 7 پله پايين رفتم و دوباره به درون غار وارد شدم. ديوار سمت راست غار شيشه ای بود و در پشت شيشه پيرزنی بر روی پارچه ای سفيد گلدوزی می کرد. با اشاره به او فهماندم که می خواهم آنچه را که می دوزد به من نشان دهد. سروی بود خميده. سرش شکسته و در آستانه ريشه اش لکه ای قرمز رنگ. سرخ و گلگون. گفتم شايد سوزن به انگشت گرفته و پارچه را لک کرده اما خود را که ديدم جای زخم نداشتم. زير پايم خالی بود. تا عمق هزار متری را می توانستم ببينم. روی هوا ايستاده بودم. هزار متر پايين تر مردمانی برايم دست تکان می دادند. ولی من از ميان آنها جز مرغان بی محل نديدم. راست می گفتند که اجساد می توانند در هوا قدم بردارند و از درها بی کليد بگذرند و بر نفسها بی مقدمه وارد شوند و بر احساس با شوق بنگرند. چهره های خندان را ببينند. چشمان گريان را نيز. و دلهای خسته را حس کنند. به غار داخل تر شدم. اما هنوز زير درگاه بر زمين پهن بودم.دستانم را به دو سو گشوده و چشمانم را به لامپ گازی دوخته بودم. در انتهای خلاء نوری بود. به سويش پرواز کردم. پا نداشتم. سر نداشتم. چشم نداشتم. دست نداشتم. گوش نداشتم. شمع اما چهار دست، چهار پا، چهار گوش، چهار چشم و دو دو سر داشت. غبطه نخوردم. مرده را چه به حسادت! من که بر زمين گلگون بودم را چه به حرکت! تنها راهم پرواز بود. شمع را ديدم . به زير شالی سفيد، درست در چند ميلی متری خودم. زير قفسه سينه ام. آنجا که بی دليل می تپيد. سياهی بود به سپيدی آميخته. اما نه خاکستری. سبزی با سپيدی در خطی مدور همنشين بود و بر جامه سياه رخ می نماياند. دست به ديواره غار مرا می نگريست و من بر آن نور خيره بودم. ديگر چهار طرف وجود نداشت. و هيچ راهی سه پاره نشد و همه به مرکز رسيدند و خود را ديدند و از حرکت باز ايستادند و همه... مردند. و شمع می سوخت.
بر تن شمع کتيبه ای خواندم، به دهکده ای رسيدم و جايی بر روی پوستش، زير گونه هايش، حوالی چشمانش، آنجا که منظره در آن انعکاس می يافت و متجلی می شد، نقش جسد من نقش بسته بود و ديگر تپشی نبود.

پویان فراهانی تیرماه ۱۳۸۶

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
تاملی بر ادبیات آپوکالیسی

 

آخرالزمان

پرويز براتى: در سال ۱۹۷۰ ميلادى، هال ليندسى در كتاب «The late Great planet Earth» ژانر ادبى جديدى را معرفى كرد كه تكيه گاه اصلى آن بر تفسير انجيلى از پايان جهان در دوره مدرن استوار بود. اين ژانر ادبى كه از همان آغاز عنوان «داستان آپوكاليپسى» را به خود گرفت، در مدتى كوتاه به يكى از گرايش هاى عمده ادبى تبديل شد ونويسندگان زيادى دست به تجربه هايى در اين حيطه زدند، به طورى كه تا به اين لحظه نزديك به چهل ميليون نسخه از كتاب هايى كه در اين دسته بندى مى گنجند به فروش رفته است. آنچه در پى مى آيد كندوكاوى است در چند و چون اين نوع داستان ها و معرفى نويسندگان مطرح در اين عرصه.

در كتاب انجيل، باب مكاشفه يوحنا (باب اول، آيات ۱ تا ۳) مى خوانيم: « مكاشفه عيسى مسيح كه خدا به او ارزانى داشت تا امورى را كه بايد زود واقع شود، بر غلامان خود ظاهر سازد. او (مسيح) اين مكاشفه را به واسطه فرشته خود بر غلام خود يوحنا ظاهر ساخت؛ كسى كه به كلام خدا و به شهادت عيسى مسيح در امورى كه ديده بود، گواهى داد. خوشا به حال آنانى كه كلام اين نبوت را مى خوانند و مى شنوند و آنچه در اين مكتوب است نگاه مى دارند. چون كه وقت نزديك است.»

آن چيزى كه در اين سال ها تحت عنوان ادبيات آپوكاليپسى يا ادبيات آخرالزمانى شناخته مى شود، در حقيقت صورت ادبى بسط يافته اى از انديشه اى است كه اول بار در كتاب عهد جديد و به شكل مشخص در باب مكاشفه يوحناى رسول (آيات فوق) بيان شده است. كلمه Apocalypse به معناى آخرالزمان و پايان جهان( روز قيامت) است، اما اين كلمه در متن كتاب مقدس عنوانى است كه بر كتاب مكاشفه يوحناى رسول اطلاق مى شود.

اما قبل از آن كه به داستان هاى آپوكاليپسى بپردازيم، لازم است كمى در باب مفهوم الهياتى اين واژه بيشتر بدانيم. همان طور كه پل هنسون در كتاب « سپيده دم آخرالزمان» (۱۹۷۵) استدلال مى كند، آپوكاليپس در حقيقت واژه اى است كه در بحث هاى مربوط به معادشناسى مطرح مى شود. او نگره آپوكاليپسى را چنين توصيف مى كند: « نگاهى مذهبى كه بر كشف رمز و رازهاى طبيعت تمركز دارد تا بصيرت كيهانى نسبت به اقتدار يهوه را فراهم كند. پيدايش معاد شناسى آپوكاليپسى، نه امرى ناگهانى است و نه موضوعى خلاف قاعده؛ بلكه نشان از يك الگوى گسترش يابنده بى وقفه دارد كه به دوره قبل از اسارت بابل (در تاريخ يهود) بر مى گردد.

گسترش نگره آپوكاليپسى، صرف نظر از تاثيرات آن از ثنويت زرتشتى و آيين يونان باستان، تنها در زمانى اتفاق افتاد كه ضرورت آن احساس شده است...»

هنسون در اين كتاب بر لايه اى معاد شناختى تاكيد دارد كه به نظر مى رسد هسته مركزى و اصلى تمامى آثار اصطلاحاً آپوكاليپسى را در برمى گيرد. عنصر مركزى تمام داستان هاى آپوكاليپسى، پديده آخر زمان و پايان جهان است؛ پديده اى كه بر طبق نگره مذهبى هيچ مرز زمانى براى وقوع آن وجود ندارد. اگر چه برخى از آثار مطرح در اين ژانر اسماً براى نسل هاى آينده نوشته شده اند، اما تمام كاركرد اين گونه آثار به همين جا ختم نمى شود. نويسندگان اين ژانر، اغلب دلواپس پيشگويى پايان جهان اند كه خيلى راحت مى تواند يك دهه ديگر اتفاق بيافتد. براى نمونه در يكى از اين داستان هاى آپوكاليپسى به اسم « تريلوژى امگا»، جهان در سال ۲۰۵۰ به تصوير كشيده شده است، زمانى كه شاهد پايانى مذهبى (آخرالزمان) براى كائنات هستيم.

از آنجا كه اين ژانر برمبناى تفسير انجيلى مشخص شكل گرفته است، طرح داستان هايى كه بر اين اساس نوشته مى شود اغلب شبيه به هم است. قهرمانان اصلى اين داستان ها، وظيفه شان نجات جهان است. اين قهرمانان اغلب روزنامه نگاران مستعد، آدمك هاى رايانه اى يا شخصيت هاى نظامى، حكومتى يا اطلاعاتى هستند. با اين حال سخت بتوان به دسته بندى مشخص از نويسندگان فعال در عرصه اين ژانر رسيد. برخى نويسندگان مطرح در اين ژانر ادبى، اساساً بنيادگرايانى مسيحى هستند كه در جهان مدرن در تلاش براى بازنمايى مفهوم پايان زمان اند. در اين حال مشاهده مى شود كه سويه فعاليت چنين نويسندگانى اغلب سويه اى مذهبى است كه به قالب روايت و داستان درآمده. اما نويسندگان ديگرى هستند (نظير كورت ونه گات) كه نمى توان آن ها را بنياد گرا يا حتى مذهبى در مفهوم خاص آن دانست و از اين رو به نظر مى رسد مفهوم پايان جهان در نوشته هاى اين دست نويسندگان، به نوعى تجربه حاصل از ويرانگرى قريب الوقوع جهان تقليل مى يابد كه به سادگى مى توان آن را دغدغه اى پست مدرنيستى قلمداد كرد.

در هر حال، در ژانر آپوكاليپسى ما با چارچوبى روايى روبه رو هستيم كه در آن، يك مكاشفه از طريق موجوديتى آن جهانى براى يك دريافت كننده انسانى واسطه قرار مى گيرد. اين در حالى است كه چنين روندى، واقعيتى متعالى ( Transcendental) را تجسم مى بخشد كه اگر چه دنيوى است، اما تا آن جا پيش مى رود كه رستگارى معاد شناختى را آشكار مى كند و جهانى ديگر يا به تعبيرى جهان فرا طبيعى را در برمى گيرد. در اين جاست كه تصور تعالى انسانى در دل پيشرفت هاى تكنولوژيك به خدمت گرفته مى شود و اين ايده كه آدم ها مى توانند در چنين شرايطى به تكامل درونى برسند برجستگى مى يابد.

اصولا يك پاى ژانر آپوكاليپسى در كتاب مقدس است و در اين ژانر، ايده مسيحى هويت انسانى به شكلى برجسته مورد توجه قرار مى گيرد. اين را هم البته بايد گفت كه مفهوم پايان جهان و آخر زمان، چيزى نيست كه فقط مختص آيين مسيحيت و آيات كتاب مقدس باشد. همه اديان جهان به نوعى در بردارنده مفهوم اصلى قيامت و آخر زمان هستند. منتها جهان امروز غرب به جهت سيطره سياسى و فرهنگى پردامنه خود توانسته با كمك گرفتن از بنيان هاى فكرى آيين مسيحيت، مفهوم آخرالزمان را با ادبيات پيوند دهد و از دل آن ادبياتى خلق كند كه به ادبيات آخرالزمانى نامبردار است.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
سیری در جهان کافکا

 

کافکا - سیری در جهان کافکا

سام محمودى سرابى: سيرى در جهان كافكا۱ نخستين كتابى نيست كه يك ايرانى درباره كافكا مى نويسد، اما اين كتاب چه به لحاظ تفسير و چه از نظر مضمون بى ترديد با همه تاليفات ديگرى كه تاكنون در اين زمينه خوانده ايم تفاوت دارد. سياوش جمادى مولف كتاب حاضر قبلاً نيز در اثر ديگرى تحت عنوان يادبود ايوب در جهان كافكا نشان داده است كه در نقد و تفسير ادبى مجهز به روش و مولفه هاى خاصى است كه اگر مصر باشيم اين مولفه ها را به نحوى به تئورى هاى تعليمى نقد و تفسير ربط دهيم پيش و بيش از هر چيز آنها را با نظريه هم پيوندى (Communication) كارل ياسپرس و هرمنوتيك هانس گئورگ گادامر (همجوشى افق ها) هماهنگ مى بينيم. اما گفت وگوى نويسنده با كافكا به قول معروف چنان از دل برمى خيزد، كه هيچ گونه وابستگى تصنعى با تصميمات نظرى را برنمى تابد. نويسنده در مقدمه يادبود ايوب در جهان كافكا بى آنكه نامى از ياسپرس يا گادامر ببرد مسئله تفسير را به زبانى ساده و طنزآلود در يك صفحه روشن مى كند.

كشمكش نويسنده با متون ادبى و فلسفى از كتاب سينما و زمان تا اين آخرين اثر او نه تنها از روش تفسيرى واحدى حكايت مى كند بلكه به نظر مى رسد كه پيوند وى با روش هاى قالبى تفسير امرى صرفاً تصادفى يا دست كم با توجه به گرايش او به فلسفه هاى وجودى، غيرمستقيم است. از اينها گذشته آيا اگر واقعاً فروتنى را كنار بگذاريم، اصرار در پيوند زدن تفسير نويسنده به روش هاى غربى جا افتاده، ناشى از دست كم گرفتن و كوچك شمردن انديشمندان خودمان نيست؟ چرا كه بحق كتاب هايى كه اين نويسنده به ويژه درباره كافكا نوشته است براى كسب اعتبار نيازى به نام هايى چون ياسپرس يا گادامر ندارد. سيرى در جهان كافكا بر شيوه تفسيرى متكى است كه از قبل با خواننده اتمام حجت مى كند و خود منتقدين را به نقد اثر دعوت مى كند، زيرا ناتمامى و نابسندگى گفت وگوى مفسر و متن جزء مولفه هاى آن است.

آنچه در تذكار نويسنده در صفحات ۷ و ۸ يادبود ايوب در جهان كافكا آمده و به گونه اى ديگر در آغاز فصل ۹ از كتاب سيرى در جهان كافكا تكرار مى شود، شاهدى بر اين مولفه است و اگر تاريخ چاپ اين دو اثر را ملاك بگيريم، مى توانيم بگوييم كه نويسنده پس از سه سال همچنان به مولفه تفسيرى خود پايبند مانده است. اين پايبندى به روش امتيازى است كه در نقد ادبى در ايران كمتر به چشم مى خورد. در يادبود ايوب...، جمادى به عنوان يك تذكار قبلى و در واقع اتمام حجت با خواننده پيشاپيش خود را از ادعاى شناخت كامل كافكا و حتى نزديك ترين كسانش معاف مى كند و مدعى است كه: «كافكا به واسطه آثارش و آثارش به واسطه جهان من با من ارتباط برقرار مى كند. هر ادعايى جز اين در بهترين شكل خود، تبديل كردن هنرمند و اثرش به ماشين مكانيكى و به قول فرماليست ها به وحدتى ارگانيك و قائم به ذات است و اين بدان معناست كه سرنا را از سرگشادش بزنيم، زيرا به هر حال اثر هنرى از جهان انسانى صادر شده است.

درست است كه ممكن نيست به تمامى دريابيم كه در سر ديگرى _ خواه هنرمند مرده يا زنده و خواه اطرافيان خودمان _ چه مى گذرد، اما نمى توانيم سر كسى را بشكنيم و اگر چنين كنيم از آن ديگرى تنى بى سر مى ماند كه شناختش(؟!) ممكن و آسان است اما اين ديگر، شناخت ديگرى نيست بلكه قابل شناخت كردن او به قيمت كشتن اوست... هر اثر ادبى بزرگى را صدها هزار تن با زبان ها و فرهنگ هاى گوناگون مى خوانند. ممكن است متأثر از آن اشك بريزند، شادمان شوند، نوميد يا اميدوار گردند و به نكات تازه اى پى ببرند اما بى ترديد هيچ يك از آنها نويسنده و اثرش را آن طور كه ما اجزا و كاركرد يك ماشين را مى شناسيم، نمى شناسند.» ۲

تكرار همين معنا در آغاز فصل نهم سيرى در جهان كافكا كه عنوان آن نيز ناتمامى و بى سرانجامى است نشان مى دهد كه تفسير نويسنده به هيچ وجه از نوع نقدها و تفسيرهاى به اصطلاح هرهرى مسلك رايج نيست، بلكه پايبند اصولى است كه ممكن است ما با آنها مخالف يا موافق باشيم. اما در هر حال به دشوارى مى توانيم بر استوارى آن خرده بگيريم: «آيا مى توان گفت كه آنچه مفسران از آثار كافكا دريافته اند دقيقاً همان چيزى است كه خالق اين آثار در سر داشته؟ من در همين جا به صراحت خود را از اين ادعاى ابرانسانى معاف مى دارم، اما بى درنگ از پذيرفتن اين ايراد كه دريافت هايم از عوالم كافكا و دريافت هاى من درآوردى و تفسيرهاى به راى است سر باز مى زنم... قول به چنين مرزى در مناسبات بشرى رود روان را منجمد فرض كردن است جان هاى انسانى تا آنجا كه با هم سروكار دارند از هم دور و به هم نزديك مى شوند و تنها مردان خدا ممكن است به جانى متحد برسند و در آن صورت نيز ديگر اثرى از جان آنها به جانمانده است.» ۳

اگر چه اين نظريه با نظريه رنه ولك و آوستن وارن همسو به نظر مى رسد۴، اما تا آنجا كه به جمادى مربوط است، ريشه آن را بايد در گرايش او به فلسفه هاى وجودى جست وجو كرد. در واقع در اينجا روش تفسير به روش شناسى محدود نمى شود بلكه در ارتباط با حقيقتى است: كه تصادفاً يا آگاهانه عنوان فصل نهم سيرى در جهان كافكا نيز هست: «ناتمامى و بى سرانجامى» در پاسخ به اين ايراد كه چنين روشى به تشتت آرا دامن مى زند توضيح و توجيه جمادى و رنه ولك يكسان نيست. آنجا كه رنه ولك از حيات تاريخى و فرآيند افزون شونده اثر هنرى سخن مى گويد.۵ جمادى هم در يادبود ايوب و هم در سيرى در جهان كافكا به اين مضمون فلسفه هاى وجودى استناد مى كند كه روابط انسانى ذاتاً ناتمام است و اين يك حقيقت است نه بيانيه و مانيفست هنرى، گفته اى از لويى لاول فيلسوف اگزيستانسياليست معاصر فرانسوى شاهد اين مدعاست.

بنابراين طرح و روش جمادى در تفسير جهان كافكا همان طور كه خود به صراحت و صرافت بيان كرده كاملاً روشن است: «اثر هنرى وحدت بخش كثرات است. خواننده با اثر محادثه اى دوجانبه دارد قابليت ايجاد اين محادثه است كه رمز بقا و حيات آثار هنرى است. تنها آثار بى مايه و خودفروش هستند كه از حلقوم هزاران تن يك صدا بلند مى كنند. آثار جاودانه هنرى هزاران انسان را در عين تفاوت ها به هم پيوند مى دهند. اگرچه شناخت تمام اثر و نويسنده به ضرورت و ماهيت جريان هر نوع تماس دوجانبه ميان ارواح انسانى مقدور نيست اما شوق همين شناخت ناتمام است كه خون در رگ هنر به جريان مى اندازد.» ۶

اهميت و ارزش سيرى در جهان كافكا در آن است كه نويسنده اى ايرانى با علم و شناخت كافى، روشى را كه به آن معتقد است عملاً در تفسير جهان يكى از پيچيده ترين نويسندگان غرب به كار برده است و چنين چيزى به ندرت در جامعه ما اتفاق افتاده است چرا كه ما تاكنون جز در موارد نادرى در خواندن و نوشتن درباره سبك ها و روش هاى نقد ادبى در جا زده ايم و از كاربرد عملى آنها _ دست كم در قد و قواره سيرى در جهان كافكا _ به هر دليلى خوددارى كرده ايم. حتى در دانشگاه ها، نقد ادبى اغلب محدود به حفظ و مطالعه دانشنامه اى تعاريف سبك ها و روش ها و دست بالا مطالعه نقدهاى منتقدان غربى بوده است و از كارگاه نقد گلشيرى كه بگذريم تمرين و كاربرد روش هاى نقد را كمتر جدى گرفته ايم. در اين شرايط بى انصافى است كه تفسيرى را ناديده بگيريم كه نه لغزش بوالهوسانه قلم بلكه متكى بر بنيادى فلسفى و ثمره زحمت و كارى سترگ و صبورانه است.

عنوان بخش اول سيرى در جهان كافكا عنوان جايگزين ناپذيرى است كه مى تواند همه مضامين ۲۱۹ صفحه اول كتاب را پوشش دهد: «نه اين و نه آن» كه در ضمن كنايه اى به «يا اين يا آن» كى ير كه گور (فيلسوف بزرگ دانماركى و بنيادگذار اگزيستانسياليسم) است، مجمل ترين بيان تعليق و ماندگى در ميانه دو قطبى است كه پزشك دهكده نمونه برجسته و عالى آن است. به عقيده جمادى طرح اين بن بست هاى وجودى است كه كافكا را نه فقط داستان نويس بلكه در زمره متفكران و فيلسوفان قرار مى دهد:

«مى خواهم بگويم كه در هنر كافكا برخلاف فيلسوفان اگزيستانسى كه فلسفه خود را به رمان ها و نمايشنامه هايشان تزريق مى كنند، فلسفه از عمق و مسامات داستان هايش مى جوشد.»۷

نويسنده انكار نمى كند كه منظور او از فلسفه همان انديشه اى است كه در فلسفه هاى اگزيستانس دنبال مى شود. از اين ديدگاه فلسفه ديگر بحث هاى نظرى و استدلالى درباره مسائلى چون حدوث يا قدم عالم، جواهر يا جوهر قائم به ذات نخستين و مقولات كلى و مفهومى نيست بلكه نوعى تجربه درونى و شخصى است كه فرديت راستين ما را روشن مى كند و اين همان فلسفه اى است كه بيش و پيش از همه در مورد ياسپرس مصداق دارد. از اين ديدگاه فلسفه كنشى زنده و درونى در جهت كشف خويشتن خويش است. فيلسوف ديگر در جايگاه تماشاگرى كه از بالا و بيرون بر صحنه جهان بنگرد قرار ندارد بلكه او نيز زندگى خود را در بوته آزمايش مى گذارد و هستى اصيل شخص خود را در زندگى بازمى يابد. به عقيده ياسپرس اين «خود بودى» تنها در پيوند با غير خود معنا پيدا مى كند. نويسنده در فصل سوم از بخش اول تحت عنوان «رئاليسم هويت و غيرهويت» به همين نكته مى پردازد. او مى نويسد:

«كافكا از نخستين انديشمندان زمان ماست كه با آن جنبه وجودى انسان كه بعدها فلاسفه اگزيستانس با تعبيراتى چون وجود لغيره، در جهان بودن و همبودى و غيريت از آن ياد كردند، پى برد. اما خطاست اگر اين وجهه وجودى را در جهان كافكا با همدلى و رهايى يكسان يا ملازم بگيريم. همه مناسبات در جهان كافكا در نهايت به تنازعى لاينحل مى انجامد كه چون ميله هاى قفس فرد خود انديش و فريب گريز را محبوس مى كند و اى بسا او را به پنهان كارى و فريبى ديگر سوق مى دهد. بى سبب نيست كه نام يكى از نخستين آثار او گزارش يك جنگ است. از همين اثر كه طرحى خام دستانه براى آثار بعدى اوست، مى توان دريافت كه يكى از مضامين ريشه دار و بنيادين هنر او جدال هستى لنفسه و لغيره، جدال آرزو و واقعيت و از آنجا كشمكش براى آزادى از زنجيرهايى است كه يك سر آنها در درون شخص و سر ديگر آنها به تخته بند هاى تاريخ، ميراث، نژاد، خانواده، سنت و اوضاع غالب اجتماعى و سياسى زمانه قفل شده است. هر حركتى براى باز كردن اين قفل ها و زنجيرها به بيراهه رفتن است مگر آنكه مبدأ آن نفس شخص خود ما باشد. چنين است كه ادبيات براى كافكا نوعى دعا، التجا و سلامت طلبى براى رهايى در غياب حق و فروبستگى قدس است.» ۸

هر چند در اينجا نامى از ياسپرس برده نمى شود اما نويسنده خواسته يا ناخواسته به نكته اى اشاره مى كند كه بيش از سارتر و هيدگر در فلسفه ياسپرس مصداق دارد: اگزيستانس تنها وجه وجودى است كه از سرچشمه يك من تنها آغاز مى شود و در حركتى استعلايى به سوى غير من يعنى جهان، ديگران و خدا مى رود. ياسپرس مى گويد اين حركت هر چه اصيل تر باشد، شكست در موقعيت هاى مرزى و عدم دسترسى به تعالى را به نحوى زنده تر تجربه مى كند. بازگشايى استعاره هاى قفل، دارخيش، گيره، قفس و درهاى بسته و به ويژه تفسير استعاره قصر و به قول جمادى «بسته دژ» و تمثيل جلوى در قانون در كتاب حاضر يادآور فراگيرنده ها و موقعيت هاى مرزى ياسپرس است، اما به رغم شناخت مولف از فلسفه هاى اگزيستانس وى زيركانه از اين مقايسه خوددارى مى كند تا شايد به دام تفسيرهاى دينى و مابعدالطبيعى كافكا گرفتار نشود (مثال زنده اين مفسرها ماكس برود است كه به عقيده جمادى تفسيرهايى به شدت كلى با فانه نسبت به آثار كافكا ارائه مى كند) زيرا علاوه بر آنكه وى اين گونه تفسيرها را قاطعانه رد مى كند، در عين حال به پايبندى به متن حتى بيش از يك مفسر فرماليست و متن گرا وفادار است. اين نكته شايد روشن تر از آنجايى كه جمادى تمثيل جلو در قانون را مورد بررسى قرار مى دهد محسوس و آشكار نباشد.۹

اين تفسير در حقيقت براساس تحليل هاى خود كافكا در پاره هاى حذف شده رمان محاكمه و گفت وگوى تكان دهنده قهرمان داستان با كشيش عجيبى است كه برخلاف انتظار در صحن كليسا ظاهر مى شود. اما حالا كه از متن سخن به ميان آمد، لازم است كه معناى متن را نيز روشن كنيم. امروزه تاويل متن محور طرفداران زيادى دارد منتقد يا مفسر مثلاً متن يك داستان را مى گيرد و صرفاً در چارچوب همان متن و براساس ربط و ضبط مضامين درون همان داستان يا متن به نقد اثر مى پردازد. اين گونه تفسير كه ظاهرى موجه و منصفانه دارد، از نظر جمادى در مورد كافكا راه به جايى نمى برد البته او انكار نمى كند كه بايد به متن وفادار بود و حتى اين پايبندى را موكد اً لازم مى داند اما متن به عقيده وى نبايد «به زور چكش» در چارچوب مثلاً تك داستانى جدا و ايزوله باقى بماند چنين محدوديتى صرفاً متن را مثله و شرحه شرحه مى كند و دست بالا در حد نشان دادن ساختار و نحوه پردازش داستان مى تواند براى نوآموزانى كه ادبيات را آموختنى مى دانند مفيد باشد.

بنابراين متن از ديدگاه مولف «سيرى در جهان كافكا» نه آن گونه كه پل ريكور «سخن ثبت شده در نوشتار» مى نامد بلكه شبكه اى از روابط متقابل يك جهان است كه نه تنها زندگى شخصى مولف و خاستگاه تاريخى آن را دربرمى گيرد، بلكه شامل كليت نوشته هاى هنرى و خصوصى نويسنده نيز مى شود زيرا نويسنده پيش از آنكه يك نويسنده باشد انسان است و هر فرد انسانى جهانى پوياست كه اگر خاستگاه آن سرچشمه فرديت او باشد پيوسته به پيوند و رابطه با ديگران گرايش دارد. علت آنكه ياسپرس به حالت جنون و روان گسيختگى (شيزوفرنى) بزرگانى چون نيچه، هولدرلين، ون گوگ و استريندبرگ به ديده تحسين مى نگرد، آن است كه به عقيده او اين انسان ها در عصر ما نماينده كسانى هستند كه تجربه وجودى اصيلى را كه از سرچشمه اگزيستانس شخص خودشان برخاسته تا نهايت امكان آن يعنى تا برخورد به موقعيت هاى مرزى با قدرت تمام تجربه كرده اند.

زمانى كه ياسپرس در سال ۱۹۲۰ به عنوان متخصص آسيب شناسى روانى كتابى درباره ون گوگ و استريندبرگ نوشت كافكا ناشناخته و گمنام بود. در اين زمان حتى كشف جنجالى كى يركه گور هنوز رخ نداده بود، اما جالب آن است كه حكيم مسيحى دانمارك حتى پيش از كشف دوباره او در آلمان و تاثير عظيم وى در زايش فلسفه هاى اگزيستانس و به ويژه فلسفه ياسپرس در گوشه اى از شهر پراگ به سراغ كافكا آمده بود.

جمادى در فصلى از كتاب يادبود ايوب در جهان كافكا تحت عنوان كافكا و كى يركه گور از نگاهى ديگر مى نويسد: «وسواس ذهنى او همچون كى يركه گور تعقيب و دستگيرى خويشتن خويش يا خود واقعى است همان خودى كه به عقيده كى يركه گور نه تن افزار ما بلكه آن ديرند روحى و اخلاقى است كه به مدد انتخاب ما، اعمال و مناسبت شخصى خاص و منحصر به فردى كه فراروى مطلق رقم مى زنيم، مى آفرينيم.» ۱۰ به نظر مى رسد كه جمادى كافكا را بيش از هولدرلين، نيچه، ون گوگ و استريندبرگ به نمايندگى شيزوفرنيك هنرمند و متفكر زمانه ما در رويارويى با موقعيت هاى مرزى قبول دارد. جمادى اين استعلاى وارونه را با ذكر جمله اى معروف از كافكا كه سال ها پيش صادق هدايت آن را به گونه اى نامفهوم ترجمه كرده است، خلاصه مى كند «ما برج بابل حفر مى كنيم» حتى اگر كافكا به جاى برج، كلمه چاه يا چاله را به كار برده باشد، اين ترجمه، بديع و جسورانه مقصود او را شفاف تر مى كند و در ضمن استعاره اى بديع تر خلق مى كند در قد و قامت جمله اى ديگر از كافكا: «قفسى به جست وجوى پرنده اى رفت.»۱۱ رونالدگرى اين جمله را تمثيل اراده ويرانگر شوپنهاورى و وصف حال كاراكتر بورگل در واپسين بخش هاى رمان قصر مى داند. جمادى بر اين نكته تاكيد دارد كه كافكا پيام آور ياس و نوميدى است و نه قصد تيره كردن آبى زلال دارد. او كافكا راوى اين واقعيت تلخ است كه بهاى خود بودن و فريب ناپذيرى در زمانه ما درهم شكستگى و گسستگى از سلامت زندگى جمعى است كه اساس و شالوده آن برخود فريبى نهاده شده است.

بنابراين اگر ياسپرس كافكا را در سال ۱۹۲۰ مى شناخت، او را در صف مقدم ديوانگان نابغه اى كه مثال آخرين حد تجربه وجودى انسان عصر ما هستند قرار مى داد و اينك به نظر مى رسد كه جمادى اين خلأ را پر كرده باشد. آيا تصادفى است كه اصول آغازين سيرى در جهان كافكا به «بيمارى و هنر كافكا» و «پيوند جنون با مضمون و سبك هنر كافكا» اختصاص دارد.

و در عين حال جمادى معتقد است كه در جهان كافكا كردار سانچو پانزا به مراتب از ديوانگى هاى بى هدف دن كيشوت انسانى تر است.۱۲ اما آنچه كه ادبيات كافكا را تيره و تار مى نمايد همان نورى است كه وى بر دروغ نهفته در غفلتى مى تاباند كه لازمه زندگى بى دغدغه است. پس از اين نگاه كافكا مى تواند همچون حشره انگل و مزاحمى كه در مسخ خلق كرده، زندگى بى دغدغه ديگران را برآشوبد. مولف كتاب حاضر به ابياتى از مولانا اشاره مى كند تا حديث مفصل كافكا را كوتاه كند: «كافكا يادآور همان ضد و مرتدى است كه مولوى _البته با مقصودى متفاوت_ به آن اشاره مى كند:

قوم گفتند ار شما سعد خوديد
نحس ماييد و ضديد و مرتديد

طوطى شكر شكن بوديم ما
مرغ مرگ انديش گشتيم از شما»۱۳

به هر تقدير سيرى در جهان كافكا مى تواند آغازگر خودباورى ما ايرانيان در شناخت و تفسير متفكران و هنرمندان غرب باشد اين پژوهش كه بحق ثمره مطالعاتى پردامنه است، براى ما كه سال ها است حتى بزرگانى چون سهروردى، مولوى، حافظ و... را به واسطه شرق شناسان و ايران پژوهان غربى مى شناسيم مى تواند نويدبخش مطلعى براى خود باورى ما در شناخت انديشمندان غرب با اتكا به سرچشمه هاى اصيل خودمان باشد.

پانوشت ها:

۱ _ ن. ك به سيرى در جهان كافكا / سياوش جمادى، چاپ اول ۱۳۸۲، تهران: ققنوس
۲ _ ن. ك به يادبود ايوب در جهان كافكا / سياوش جمادى، چاپ اول ۱۳۷۹، تهران نشر قطره، صص ۸ و ۷
۳ _ ن. ك به سيرى در جهان كافكا / ص ۱۵۷

۴ _ ن. ك به نظريه ادبيات / رنه ولك و آوستن وارن، ترجمه ضياء موحد و پرويز مهاجر، چاپ اول ۱۳۷۳، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، فصل ۴ به ويژه صص ۸ _ ۳۷
۵ _ همانجا

۶ _ يادبود ايوب / ص ۸
۷ _ سيرى در جهان كافكا / ص ۱۳

۸ _ همانجا / صص ۴۰ _ ۳۹
۹ _ ن. ك به همانجا / فصل ۱۱ «قصر سفر در هفت حجاب حقيقت»

۱۰ _ يادبود ايوب / ص ۸۶
۱۱- Franz Kafka, Ronald Gray. Cambridge Universitypress 1973 - P.164

۱۲ _ سيرى در جهان كافكا / ص ۳۱۷
۱۳ _ همانجا / ص ۲۲۵

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
گریه کن استیونز

 

بازمانده روز

فرشته احمدى:

«بازمانده روز» داستان نانوشته اى است كه بايد در فاصله سفيد سطرهاى كتاب آن را پيدا كرد. داستانى كه در لابه لاى حرف هاى استيونز (راوى)، به خاطر نقاب دائمى او انكار مى شود. نقابى كه به قول خودش جز در لحظات تنهايى از چهره اش كنار نمى رود. لحظات تنهايى، در طول ۲۹۶ صفحه كتاب به واسطه خواننده، كه استيونز حتى لحظه اى حضور او را فراموش نمى كند، فراهم نمى آيند.

نوشته هاى مربوط به سفر شش روزه استيونز كه با شماره روزهاى آن فصل بندى شده اند، بيشتر از آنكه به سفر و حوادث بين راه بپردازند، خاطرات بيست، سى سال گذشته استيونز هستند. راوى در هر فصل، پس از بيان موقعيت فعلى اش ماجراهاى روز قبل را تعريف مى كند و هر جا كه بهانه لازم فراهم باشد به گذشته مى رود و خاطره اى را مرور مى كند. پنهان كارى و درون گرايى استيونز، خواننده را تحريك مى كند تا به جاى نقد ساختارگرايانه اثر، به وجه روانشناسانه آن توجه بيشترى نشان دهد و كشف و اثبات انگيزه هاى درونى استيونز در كل سال هاى اشاره شده، هدف جالب ترى براى منتقد ايجاد مى كند.

از همان ابتدا با كمى تيزبينى مى توان به اهميت ميس كانتن در ذهن استيونز پى برد. هرچه بيشتر پيش مى رويم با اشاره هاى مكرر استيونز به نامه او و مرور چندباره آن و اشاره به لحظه هاى از دست رفته گذشته، به عشق ناگفته او پى مى بريم. عشقى كه تا پايان كتاب به آن اذعان نمى كند.

مهم ترين نشانه عمق احساس او را در ننوشتن وقايع روز پنجم مى شود پيدا كرد. استيونز روز چهارم با ميس كانتن ملاقات مى كند و بعد وقايع روز ششم را مى نويسد. من حدس مى زنم، استيونز روز پنجم را بدون نقاب به سر برده. در تنهايى مطلق لباسش را درآورده، روى تخت دراز كشيده و شايد براى اولين بار مكنونات قلبى اش را براى خودش فاش نموده. پس راجع به روز پنجم چيزى گفتنى براى ما ندارد. سفر او به خاطر نامه ميس كانتن شروع مى شود و بعد از ديدن او به پايان مى رسد. اينطور نيست؟

- نه. بنده با دريافت نامه ميس كانتن، گمان كردم ايشان تمايل دارند براى كار به سراى دارلينگتن بازگردند. ما با كمبود خدمه مواجه بوديم و ميس كانتن ...

- خانم بن.

- بله قربان؟

- چرا نمى گويى خانم بن؟ بيشتر از بيست سال است كه ازدواج كرده اند.

- خب ... به خاطر عادتى كه در گذشته داشته ام قربان. يا شايد هم ...

- يا شايد هم دوست ندارى او را خانم بن صدا كنى! بگذريم ... در تمام طول داستانى كه برايمان تعريف كردى نقابت را برنداشتى همان كه وجودش را براى حفظ تشخيص لازم مى دانستى. در تنهايى چه؟ وقتى تنهايى با خودت روراستى؟

- بنده تمام آنچه را كه لازم بود عرض كردم. در واقع بى جهت به گذشته پيله كردم. شايد از خاصيت هاى بالا رفتن سنم است قربان. پيرى به شدت دائم التزايدى آدم را نسبت به مسائل بى اهميت دچار وسواس مى كند.

- همين لحن رسمى و يكنواخت ات خواننده را دچار احساس خفگى مى كند. چرا سعى نمى كنى كمى صادقانه تر با آدم ها برخورد كنى؟ يادت مى آيد به جاى گفتن تسليت به ميس كانتن او را راجع به امور خانه سرزنش كردى؟ در حالى كه جمله هايى را كه مى خواستى به او بگويى بارها با خودت تمرين كرده بودى.

- شايد ماوقع به آن صورتى كه برايتان تعريف كردم نبود. الان كه دقيق تر به خاطر مى آورم، گمان مى كنم به او تسليت گفتم.

- گمان نكنم. چرا هيچ وقت به او نگفتى كه دوستش دارى؟

- ببخشيد قربان! متوجه منظورتان نمى شوم.

- چرا حتى در روز چهارم سفرت، بعد از گذشت سال ها، راجع به احساست به او چيزى نگفتى؟

- البته بنده را عفو مى فرماييد، اما شما داريد بيش از اندازه احساسات به خرج مى دهيد. گمان نمى كنم اين شيوه درستى براى بررسى و نقد يك كتاب باشد.

- حتى شيوه مناسبى براى حرف زدن با تو نيست، چون موقعى كه ميس كانتن به صراحت اعتراف كرد كه به خاطر لجبازى با تو با آقاى بن ازدواج كرده است، آنقدر شوكه نشدى كه حرف مناسبى به او بزنى. تعجب مى كنم كه آن موقع هم «تشخص» خودت را حفظ كردى.

- پس شما نظريات بنده را راجع به «تشخص» و «عظمت» مطمح نظر قرار داده ايد. من آنها را خيلى صادقانه عنوان كردم.

- آنها را و تمام آن چيزهايى را كه به پيشخدمت بزرگ بودن، مربوط مى شد، صادقانه تعريف كردى، اما ما از زبان لرد و ميس كانتن مى شنويم كه براى مرگ پدرت گريه مى كنى يا از زيبايى ليزا گريزانى. هميشه به طور غيرمستقيم احساسات تو را حدس مى زنيم.

تعريف غيرمستقيم احساسات آدم ها، دور زدن خاطرات، مشكوك بودن روايت راوى ها به واسطه ضعف حافظه، درون گرايى آنها يا نسبى بودن ديدگاه ها، از خواص داستان هاى ايشى گورو هستند. اما شايد «بازمانده روز» در ميان سه رمان ترجمه شده او، با يكى از موثرترين لحن ها، زيرپوستى ترين داستان را برايمان بازگو مى كند.

تصويرسازى بسيارى از صحنه ها به قدرى دقيق و روشن هستند كه تا مدت ها در ذهنمان باقى مى مانند. مانند تصوير مربوط به پدر استيونز كه روى پله ها چند بار بالا و پايين مى رود و يا تصوير فصل آخر، جايى كه چراغ هاى سكوى ساحلى روشن مى شوند و روز به پايان مى رسد.

- چرا غ هاى سكو روشن شده اند. مردم كم كم پراكنده مى شوند. حالا مى توانى كتت را روى چوب هاى اسكله بيندازى، پاهايت را دراز كنى و در حال نگاه كردن به امتداد چراغ ها حرف بزنى، استيونز.

- احساس مى كنم، باقى عمرم مانند يك بيابان خالى جلويم دراز شده.

- فكر مى كردم اين را ميس كانتن گفته.

- احساس مى كنم باقى عمرم مانند يك بيابان خالى جلويم دراز شده.

- استيونز؟

- احساس مى كنم باقى عمرم...

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
همیشه دیر رسیده ایم

 

میر صادقی

مهدى يزدانى خرم: جمال ميرصادقى، نويسنده اى است كه، داستان ها و رمان هايش به دليل دغدغه ها و تمايلاتش مبنى بر تصوير جنبه هاى مختلف اجتماع با مخاطبان پرشمارى روبه رو بوده است. ميرصادقى به سال ۱۳۱۲ به دنيا آمده است و تا به امروز به دليل علاقه به حوزه هاى مختلف ادبيات داستانى، علاوه بر آثار داستانى، كتاب هاى فراوانى را پيرامون فن نوشتن تاليف و تدوين نموده است. مجموعه «زندگى را به آواز بخوان» كه اين روزها به تازگى توسط انتشارات نيلوفر منتشر شده است، آخرين اثر داستانى اين نويسنده قديمى به حساب مى آيد كه با فرم و ساختارى نو كوشيده از به هم پيوستن ده ها داستان كوتاه، كليت يك رمان را به وجود بياورد.

اين فرم كه در ادبيات غرب شناخته شده، چندى است كه در ميان برخى از نويسندگان ايرانى هم تجربه مى شود. به طور مثال كتاب «دو دنيا» از گلى ترقى كه سال گذشته منتشر شد نيز داراى همين ويژگى بود. ميرصادقى در اين كتاب، داستان نسلى را نوشته كه روزهاى آغازين بودنش را در سال هاى پيش از انقلاب آغاز كرد و پس از گذر از اين پروسه تاريخى، انقلاب و جنگ را مزه مزه كرد. در پايان قهرمان او يعنى «كمال» را مى بينيم كه در روزمره خود غرق شده و ناگهان با كودكى خود كه در آغاز كتاب با آن روبه رو بوده ايم برخورد مى كند. براى گزارش كوتاهى از اين اثر سه محور اصلى را پيشنهاد مى كنم:

۱- با توجه به شناخت و دريافتى كه از روال ادبيات ميرصادقى وجود دارد، كتاب «زندگى را به آواز بخوان» باز هم روايتى از رويارويى زمان و آدم هايى است كه در اين مرحله كنش و واكنش دارند. انسان جمال ميرصادقى موجودى با ساختار برون گرا است كه كمتر دچار قصه ذهنى مى شود و براى بيان دنياى خود، نياز به تصوير و حركت تصويرى براى ساختن يك ريتم رئاليستى دارد. اولين سئوالى كه در اينجا مطرح است، اين است كه جنس اين راوى با توجه به تغيير زاويه ديد مداوم او چيست؟ بايد گفت كه ميرصادقى از ديرباز به راوى ها و يا شخصيت هايى علاقه داشته كه در سير زمانى اثر شكل و فرم بيابند، به همين دليل، از منظر داستانى، راوى رمان هاى او، پروسه زمانى طولانى و تاريخى را براى بيان وجود خود انتخاب مى كند.

اين راوى در كتاب زندگى را به... از منظر نوع شناسى يك موجود كلاسيك است، يعنى دليل آن جنبه امپرسيون كه در شخصيت وى طراحى شده است، نيازمند درك دقيق و عميق از روزگار خود است. ميرصادقى با اين مشخصات «كمال» را از پوسته روزمرگى جدا كرده و با ارائه سپيدخوانى زمانى در مراحل مختلف زندگى و بودن او، آن جنبه مشاهده گرا و امپرسيونيست را در وى تشديد مى كند. اين اتفاق كاملاً بيرونى است، يعنى انسان اين رمان- داستان، به دليل برخورد با قطعيت هاى ناگهانى جامعه خود، اغلب دچار ترديد، شوك و مكث شده و به خاطر علاقه اى كه به درونى كردن اين مولفه ها دارد دائماً در حال گزارش آنها است. اين گزارش از زاويه هاى مختلف صورت مى گيرد. نويسنده اى مانند ميرصادقى به خوبى مى داند كه شخصيت او در مواجهه با مسائل مختلف پيرامون، چه ميزان قدرت روايت دارد.

به همين دليل در مواقعى كه او دچار رويكردى حسى، عاشقانه و يا عاطفى نسبت به ابژه هاى جهان بيرون است اجازه مى دهد، هيجان و التهاب به وجود آمده را با دايره كلمات يك پسر شهرى كه در خانواده اى سنتى تربيت شده است، خوانش كنيم. اما همين راوى وقتى با انقلاب و يا هيجان هاى ناگهانى اجتماعى روبه رو مى شود دچار نوعى حالت منفعل شده و اجازه مى دهد داناى كل محدود، او را به تصوير بكشد. اين شايد يكى از مهم ترين تجربه هاى ميرصادقى در اين كتاب باشد. اين نويسنده با طبقه بندى ميزان درك و قدرت راوى خود، وى را در زمان هاى مختلف تكثير كرده و مى كوشد با خلق و كارگردانى يك هارمونى درون متنى، فرم اثر را از تبديل شدن به يك رمان كلاسيك بيانگر و يا مفهوم گرا، دور كند.

با اين تعريف، زندگى را به آواز بخوان، تركيبى از من گويه هاى راوى و داناى كل محدود است كه با توجه به ذات ماجرا و دغدغه اى كه در هر بخش_شكل مى يابد، تغيير مى كند. ميرصادقى فاصله بين اين تغيير زاويه ها را با سپيدخوانى زمان تاريخى پر مى كند. پس كمال دو پروسه خاص روايى را تجربه مى كند. اين دو پروسه كليتى را مى سازد كه در آن قهرمان محورى كم رنگ شده و مخاطب ميرصادقى مى تواند چهره ها و قصه هاى ديگرى را نيز درك كند.

۲- همانطور كه گفتم جهان داستانى ميرصادقى در اين كتاب از دو نوع روايت خاص تشكيل شده كه احساس زوال و شايد تغزل در آنها ملموس است. راوى ميرصادقى، به شكلى ساخته شده كه به دليل باورها و داده هاى سنتى پشت سر خود، چندين مرحله مختلف داستانى و روايى را طى مى كند. ميرصادقى با درنظر گرفتن همين فرم، شكلى براى بيان روايى انتخاب مى كند. هرچه كه راوى و يا قهرمان او در برابر مولفه هاى جهان پيرامون او تنها تر و يا عاطفى تر است، زبان به سمت بيانى آهنگين و استعارى پيش مى رود. جالب اين است كه به دليل نوع ذهن نسبتاً عام قهرمان ميرصادقى در دوره نوجوانى، اين استعاره ها، حالتى شعارى ولى كاملاً عميق پيدا مى كنند و هر مرحله كه از بودن اين آدم مى گذرد، اين زبان پخته تر شده و با توجه به تمايلات ذهنى او، فرم و ساختارى نوتر به خود مى پذيرد.

بنابراين راوى ميرصادقى، در اعماق وجود خود نيز بنابر داده هاى بيرونى، نوع زاويه ديد خود نسبت به دنيا را انتخاب مى كند. مهم ترين نكته اى كه در خوانش درون اين شخصيت بايد درنظر داشت، اين است كه او وابسته به طبقه اى از اجتماع است كه ريشه در سنت دارد، سنتى كه در اعماق وجودى خود اجازه ذهنى شدن به روايت هاى او را نمى دهد. از سويى ديگر، اين انسان مى كوشد تا اتفاق ها و رويدادهاى اجتماعى خود را درونى كرده و سپس گزارش كند. اما به دليل همان ساختار سنتى كه ذهن اين انسان را نشانه رفته است، او نمى تواند با منش و اخلاق يك روشنفكر به خوانش دنياى خود بپردازد. پس قهرمان ميرصادقى در دوره اى كه دانشگاه را درك مى كند، يك شبه روشنفكر است كه با محور قراردادن مولفه اى به نام «احساس» به عمل گرايى در دنياى خود مى پردازد.

پس اين آدم، عمل گرا هم هست و تحرك رفتارى خود را به فرم و ساختار رمان وام داده و به همين جهت اثر از تصاوير راكد، توصيفى و ساكن، تقريباً خالى است. نكته مهم ديگرى كه در اين جريان بايد درنظر گرفته شود، تقابل اين آدم با اين دوآليته ذهنى و روايى، با آدم هاى اطراف است. رويكرد راوى و قهرمان ميرصادقى با انسان هاى پيرامون خود، رويكردى كاملاً ابژكتيو است، به اين معنا كه، كمتر انسان و يا شى و... مى تواند، قطعيت وجودى خود را در ذهن اين راوى باقى بگذارد. آدم ها مى آيند، درباره آنها بحث مى شود و سپس مى گذرند، حتى زن زندگى كمال و يا فرزند او فرهاد نيز، نمى توانند تبديل به قطب ذهنى راوى شوند. بنابراين، اين از منظر ذهن راوى كتاب زندگى را به آواز بخوان، داراى ويژگى گزارشى و مستند است كه در آن آدم ها به شكل خاطراتى زودگذر درك شده و وجود بيرونى آنها، به شكل عكس هايى آنى و فورى باقى مى ماند.

در واقع ميرصادقى پروسه اى از زمان اجتماعى را روايت مى كند كه ذات آن به نحوى زندگى را رقم مى زند كه آدم ها تحت تاثير جريان هاى اجتماعى قرار گرفته و فرديت خود را در اين مسير از دست مى دهند. به همين دليل است كه كمال در اين كتاب داراى اصول رفتارى خاص و مشخصى كه بتوان تمام رمان را با توجه به آن درك كرد، نيست. در واقع اين رويكرد از خاصيت زمانى كه ميرصادقى از آن مى نويسد نشات گرفته است.

انسان او مدام در حال پوست انداختن است، مولفه هايى كه در قسمت هاى قبل او را به شدت تحت تاثير قرار مى دادند، در فصل هاى بعدى، بى اهميت مى شوند و گاه همين مولفه ها و آدم هاى نه چندان مهم قسمتى از رمان، در جايگاهى ديگر اهميت بالايى پيدا مى كنند. در واقع جمال ميرصادقى به نوعى، آن تيپ مشهور رمان «بادها خبر از تغيير فصل مى دهند» را به اين رمان آورده و او را ناچار به كشف جهان خود كرده است. كشفى كه هيچ گاه انجام نشده و دليل آن تغيير مداوم ضرباهنگ و ريتم جامعه اى است كه او در آن نفس مى كشد. شايد اين مهمترين دغدغه اى است كه ميرصادقى به دنبال آن بوده است.

۳ _ به عنوان نكته پايانى در گزارش اين كتاب بايد به نوع پرداخت ماجراها اشاره كرد. ميرصادقى به دليل روحيه تصويرى ذهن خود، جريان، اتفاق و يا ماجرا را هم به همين شكل طراحى مى كند. آدم هاى او بايد رئاليسم روزمره خود را با همان ساختارها و نمودهاى واقعى خود درك كنند و به همين دليل اگر ماجرايى در روايت برجسته مى شود، آن خاصيت بصرى را در بطن خود دارد. با اين توصيف ديالكتيك ماجرا در متن، كنشى دوسويه پيدا مى كند كه يك سر آن به ساختار دراماتيك اثر وابسته است و يك سر ديگرش به تاثير درونى بر شخصيت مربوط مى شود. با اين كه، وقتى شخصيت با يك ماجرا اعم از اجتماعى و يا شخصى روبه رو مى شود، ابتدا در مقابل انرژى و پتانسيل آن مسكوت شده و فقط به گزارش آن مى پردازد. پس از اين مولفه، او، آرام آرام آن حالت انفعالى را از دست داده و در قسمت بعدى داستان، اين ماجرا را درك كرده است. به طورى كه نوع رفتار وى بنابر مقتضيات آن واقعه و يا برش شكل مى يابد. در واقع انسان جمال ميرصادقى، در تمام كتاب يك مرحله و يك پله از جريان سريع پيرامون خود عقب است و به نوعى مصداق اين جمله «هميشه دير رسيديم» مى شود.

آخرين تلاش نويسنده، حركت او براى خلق نوعى «نهيليسم درون متنى» است كه دقيقاً بيانگر افسردگى و خستگى انسان چندسويه او در روزهاى ميانسالى است. اين انسان با نگاه به كودكى فرزند خود در مى يابد كه بايد به گذشته بازگردد و تمامى آن هيجان ها و التهاب ها را كه موجب رويكردهاى احساسى او شده است به فرم و شكلى عقلانى تر، بررسى و روايت كند. در واقع او مى كوشد از پوسته روايت خود خارج شده و به فضاهايى شاعرانه تر، امن تر و شيرين تر دست پيدا كند و اين مهمترين سپيدخوانى است كه در اين متن صورت مى پذيرد.

در يك جمع بندى كلى مى توان گفت كه جمال ميرصادقى با تصوير كردن دوباره قسمت اول كتاب، در پايان آن علاوه بر دغدغه اى ساختارى كه همان بيان چارچوب بسته نسل دهه پنجاه و خستگى و پيرى زودرس آنها است، به نوعى مرثيه سرايى شيرين دست زده است كه بنيادها و پايه هاى آن در گونه اى قطعيت گريزى مفهومى و بازگشت به معصوميت كودكى است كه بزرگ شده، درس خوانده، انقلاب كرده و حالا با فرزند خود قدم مى زند و بسيار خسته اما شاد به نظر مى رسد. مجموعه داستان و يا رمان (كه اين دومى به نظر من درست تر است) زندگى را به آواز بخوان را انتشارات نيلوفر به تازگى منتشر كرده است.

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
از فرمالیسم تا اتوبیوگرافی نو
 

از فرمالیسم تا اتوبیوگرافی نو

فرانسين دوگاست _ پورت- ترجمه سميه نوروزى:

•بازتاب هاى ادبى يك بحران

انكار وقايع ماه مه ۱۹۶۸ فرانسه به هيچ وجه جايز نيست. اتفاقاتى كه طى آن، مجادله ها و مشاجرات قلمى بسيار از نويسندگان به اوج خود رسيد. اين بحران تا اندازه اى با انتقادات متفكران و روشنفكران سال هاى قبل آغاز و حتى تحريك شده بود. همچنين نمايش فيلم «زن چينى» اثر ژان _ لوك گدار كه درست چند ماه قبل از راه افتادن جنبش هاى دانشجويى اكران شده بود، آشكارا و صريح در شورش هاى دانشجويان ماركسيست يا مائوئيست۱ دخالت داشت؛ دانشجويانى كه از جنگ ويتنام و فشار ظلم و بى عدالتى به خشم آمده بودند. «زن چينى» به عنوان يك فيلم، در گروه آثارى قرار مى گرفت كه از سنت هاى سينمايى فاصله داشت و شايد با اعتراضات گونه هاى هنرى «نو» بى ارتباط نبود؛ هنرمندانى كه به وقايع و اتفاقات رنگى خاص مى بخشيدند. كافى است عنوان مقاله اى مشهور از پير ويانسون _ پونته را كه در روزنامه لوموند چاپ شده بود به خاطر بياوريم: «فرانسه خسته است» ... جمعى از سياستمداران آن دوره، لزوم يك ابتكار در فرونشاندن اين بحران را اعلام كردند.

نمى توانيم ادعا كنيم كه اين خستگى و ملال، درمان خود را بايد در نوشته هاى گروه موسوم به «رمان نو» پيدا مى كرد... اما واقعيت اين است كه در بعضى موارد، جنبش ها و اعتراضات در دانشگاه ها به صورت يك درخواست عموميت يافته بود: پاسخ به سئوالات و دسترسى به شناخت كافى طبق علم روز دنيا. اقليت معترض كه دنباله رو آثار جديد بودند، ساروت و بارت را كشف كرده بودند و مجله «تل كل» مى خواندند، باعث مى شدند تا سئوالاتى مبهم و گاهى اوقات تحريك كننده، ذهن دانشجويان را به خود مشغول كند.

رمان نو نيز روى اين موج شناور بود و در جريان مشاجرات سال هاى هزار و نهصد و هفتاد، بيشتر و بيشتر خوانده و تفسير مى شد و به ويژه در ايالات متحده شهرت يافته بود. طبق گفته آندره بورن، در سال ۱۹۵۹ تنها در اين كشور، ده هزار نسخه از «ناظر» اثر آلن رب -گرى يه به صورت كتب جيبى به فروش رفت.

• كنفرانس هاى كلونى

دو كنفرانس كه در شهر كلونى برگزار شد، به ما اجازه داد تا تصديق كنيم هيچ گونه گسيختگى در تفكرات فلسفه علم وجود ندارد: وقايع خارجى، همچون يك افشاگر، پرده از راز فعاليت روشنفكرى و متفكرانه كه تا آن موقع ناشناخته باقى مانده بود، برداشت.

فعاليت هاى اين دو كنفرانس در ويژه نامه هاى مجله «نقد نو» منعكس مى شد. اين مجله تمايل داشت تا آغازگر تحقيقاتى فرماليستى از جانب متفكران ماركسيست فرانسوى باشد، البته اين فعاليت در گفت وگو هاى شوروى در حاشيه قرار گرفت و رمان نو نيز با هدف استقرار تئورى «هنر براى هنر» به آسانى از كنار اساس كمونيستى اين كنفرانس ها گذشت. در اين ميان، نشريه مذكور به دفعات متعدد نيت خود مبنى بر زيبايى شناختى معاصر را به خوانندگان گوشزد نمود: در ژوئن ۱۹۶۱ ادوارد لوپ و آ ندره سواژ، در سرى مقالاتى با عنوان «رساله اى در باب رمان نو» اين عكس العمل صحيح را تحسين كرده و از آن با واكنشى «در مخالفت با گونه هاى پست و پيش پا افتاده رمان معاصر بورژوازى» ياد كردند و چنانچه اين رئاليسم جديد مورد ترديد مخالفين و منتقدين واقع مى شد، آن را «مين گذارى» توسط جويس، كافكا، پروست و ... مى خواندند.

كنفرانس ۱۹۶۸ بر پايه «داده هاى جديد زبان شناسى» در راستاى شناخت ادبيات بود و فعاليت هاى نويسندگان «رمان نو» را منعكس مى كرد.

پى نوشت:

۱- طرفداران مائوتسه _ تونگ سياستمدار چينى كه از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۶ اداره امور اين كشور را به دست گرفت و در انقلاب فرهنگى چين در سال ۱۹۶۶ دخالت بسزايى داشت.
 

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
شوخی اثر آنتوان چخوف

شوخی اثر آنتوان چخوف

 

برگردان: عبدالحسين نوشين

    ظهر يک روز آفتابي زمستان... سرمايي سخت، سوزان. نادنکا1 بازو به بازوي من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالاي لبش از ريزه برف سيمين سفيد مي‌زد. ما بالاي تپه‌ي بلندي ايستاده بوديم. از زير پاي‌مان تا پايين تپه شيب همواري بود که آفتاب در آينه‌ي آن خود را تماشا مي‌کرد. نزديک‌مان سورتمه‌ي کوچکي که روي نشيمن ماهوت ارغواني کشيده شده روي برف بود.
    من التماس مي‌کردم: «نادژدا پتروونا، بياييد با سورتمه به پايين سُر بخوريم. فقط يک دفعه. به شما اطمينان مي‌دهم که هيچ آسيبي به ما نخواهد رسيد».
    نادنکا مي‌ترسيد. شيبي که از پاي او تا پايين تپه‌ي يخ زده کشيده مي‌شد به نظرش پرتگاه گود و بي‌انتهايي مي‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتي به پايين نگاه مي‌کرد يا وقتي من از او خواهش مي‌کردم که روي سورتمه بنشيند دلش تو مي‌ريخت، نفسش مي‌گرفت و خيال مي‌کرد که اگر دل به دريا بزند و خود را به پرتگاه بيندازد تکه‌تکه و يا ديوانه خواهد شد.
    من باز گفتم: «استدعا مي‌کنم، التماس مي‌کنم، نترسيد! چه‌قدر بزدل و ترسو هستيد!»
    عاقبت نادنکا راضي شد، اما از حالت صورتش معلوم بود که اين رضايت بي‌ترس از مرگ نيست. من او را، که هم‌چنان ترسان و لرزان بود، روي سورتمه نشاندم و دست به کمرش حلقه کردم و با هم به پرتگاه بي‌انتها سرازير شديم.
    سورتمه مانند تير مي‌پريد. باد به صورت‌مان تازيانه مي‌کوفت، مي‌غريد، در گوش‌مان مي‌خروشيد، پوست‌مان را با خشم چنگ مي‌زد و مي‌خواست سر‌مان را از تن جدا کند. از فشار هوا نفس بند مي‌آمد. انگار که شيطان ما را به چنگال گرفته بود و صفيرزنان به دوزخ مي‌کشيد. هرآن‌چه دور و برمان بود به نواري دراز و تيزتاز بدل شده بود... . به نظرمان مي‌رسيد که ديگر در يک چشم به‌هم زدن پرت مي‌شويم و تکه‌ي بزرگ‌مان گوش‌مان خواهد بود.
     من در اين ‌موقع آهسته گفتم: «ناديا من شما را دوست دارم!»
    روش سورتمه رفته رفته آرام‌تر مي‌شد. خروش باد و خش‌خش پايه‌هاي سورتمه در روي يخ ديگر چندان ترسناک نبود، ديگر نفس بند نمي‌آمد و ما به پايين تپه رسيديم. نادنکا نيمه مرده و نيمه زنده بود. رنگ به رويش نبود و به سختي نفس مي‌کشيد... . کمکش کردم تا بلند شود.
    ناديا نگاهي پر وحشت به من انداخت و گفت: «ديگر به هيچ قيمتي حاضر نيستم يک‌ دفعه‌ي ديگر از تپه پايين بيايم! به هيچ قيمتي! جانم به لبم رسيد!»
    وقتي کمکي به خود آمد پرسش‌کنان به من نگاه مي‌کرد و گويي مي‌خواست بداند: آيا من آن چند کلمه را به زبان آوردم و يا هنگام خروش و غوغاي باد به نظرش رسيد که چنين کلماتي به گوشش خورد؟ من نزديکش ايستاده سيگار مي‌کشيدم و با دقت به دستکش‌هايم نگاه مي‌کردم.
    بعد بازو به بازويم انداخت و مدتي در دامنه‌ي تپه گردش مي‌کرديم. معلوم بود که اين معما ناراحتش کرده است. آيا اين چند کلمه گفته شد يا نه؟ آره يا نه؟ آخر اين کلمات با عزت نفس و شرف و زندگي و خوشبختي انسان بستگي دارد. موضوع مهمي است و مهم‌تر از آن در دنيا يافت نمي‌شود. نادنکا بي‌تاب و کمکي اندوه‌گين، با نظري نافذ به من نگاه مي‌کرد، به حرف‌هايم بي‌جا جواب مي‌داد و در انتظار بود که آيا اين کلمات را از زبان من خواهد شنيد يا نه؟ اوه، چه حالت ناراحت و پرشوري در صورت دل‌کشش ديده مي‌شد. من مي‌ديدم که او با خود در نبرد است، مي‌خواهد چيزي بگويد، پرسشي کند، ولي کلمات لازم به زبانش نمي‌آيد، خجالت مي‌کشيد، مي‌ترسيد، شادي و هيجان زبانش را بسته است.
    عاقبت روي از من برگرداند و گفت: «مي‌دانيد؟»
    پرسيدم: «چه؟»
    - بياييد يک دفعه ديگر... از تپه پايين بسريم.
    دوباره بالا رفتيم. نادنکا باز رنگش پريد و از ترس مي‌لرزيد. او را روي سورتمه نشاندم. دوباره به پرتگاه وحشتناک سرازير شديم. باز باد مي‌خروشيد و پايه‌هاي سورتمه به خش‌خش افتاد. هنگامي‌که سورتمه بسيار پر سرو صدا به پايين مي‌پريد باز آهسته گفتم:
      «نادنکا، من شما را دوست دارم!»
    وقتي سورتمه ايستاد نادنکا نگاهي به تپه انداخت، بعد مدتي به صورت من نگاه مي‌کرد، صداي بي‌ذوق و شور مرا مي‌سنجيد و در سراسر وجودش، حتي در دست‌کش و کلاهش نيز حالت بهت و حيرت ديده مي‌شد و گويي از خود مي‌پرسيد:
    «عجيب است، يعني چه؟ چه کسي اين کلمات را به زبان آورد؟ او، يا آن‌که به نظر من اين‌طور رسيد؟»
    اين معما او را سخت ناراحت و از خود بي‌خود کرده بود. بي‌چاره دخترک نمي‌دانست به حرف‌هاي من چه جواب بدهد، صورتش گرفته و اخمو بود، نزديک بود به گريه بيفتد.
    گفتم: «بهتر نيست ديگر به خانه برگرديم؟»
    سرخ شد و گفت: «من از اين بازي خوشم مي‌آيد. نمي‌خواهيد يک دفعه‌ي ديگر سر بخوريم؟»
    عجبا! از اين بازي «خوشش مي‌آيد»، در صورتي که وقتي روي سورتمه نشست مثل بارهاي پيش رنگ پريده و لرزان بود و از ترس به دشواري نفس مي‌کشيد!
    بار سوم خود را به پرتگاه انداختيم و من مي‌ديدم که موظب صورت و لب‌هاي من است. من هم با دستمال دهن را پوشاندم و سرفه کردم و وقتي به کمرکش شيب تپه رسيديم از لحظه‌اي فرصت استفاده کردم و گفتم:
    «ناديا، من شما را دوست دارم!»
    باز هم اين رمز برايش آشکار نشد. ديگر چيزي نمي‌گفت و در فکر بود... . از آن‌جا به خانه روانه شديم. ناديا آهسته راه مي‌رفت، رفته رفته قدم‌هايش کندتر مي‌شد و در انتظار بود که آيا اين کلمات را از زبان من خواهد شنيد يا نه. من احساس مي‌کردم که روحش در رنج است و چه‌قدر به خود فشار مي‌آورد که اين گفتار از زبانش نپرد:
    «آخرچه‌طور ممکن است که اين کلمات را باد گفته باشد! من نمي‌خواهم که اين کلمات گفته‌ي باد باشد!»
    صبح روز بعد يادداشتي به من رسيد: «اگر امروز به سرسره مي‌رويد مرا هم ببريد. ن.». از آن روز هر روز با ناديا به سرسره مي‌رفتيم و هر بار هنگام پايين رفتن من آهسته مي‌گفتم:
    «ناديا، من شما را دوست دارم!»
    به زودي، هم‌چنان که آدمي به شراب يا مرفين عادت مي‌کند، نادنکا به اين جمله عادت کرد. بي آن زندگي به کامش تلخ بود. اگرچه هنوز از پايين سريدن از کوه وحشت داشت، ولي ترس و خطر به سخن درباره‌ي عشق – سخني که همچنان پوشيده و مرموز مانده و روان را آزار مي‌داد– دلربايي خاصي مي‌بخشيد. و هنوز به دو کس گمان مي‌رفت که گوينده‌ي اين سخن باشند: من و باد... . ولي ناديا نمي‌دانست کدام ‌يک از اين دو به او اظهار عشق مي‌کند، و ظاهراً هم اين برايش يکسان بود. اين مهم نيست که از کدام جام بنوشي، مهم آن است که از مي خوش‌گوار عشق سرمست باشي.
    روزي نزديک ظهر تنها به سرسره رفتم. در ميان جمعيت بودم و ناگاه ديدم که نادنکا به طرف کوه مي‌آيد و در جست‌وجوي من است... . بعد ناديا ترسان از پله‌کان به بالا مي‌آيد... . تنها به پايين سريدن وحشتناک است، آخ که بسيار وحشت‌آور است! صورتش از ترس مثل برف سفيد بود، مي‌لرزيد، گويي به سوي مرگ مي‌آيد. ولي بي‌آن‌که سر به عقب برگرداند، مصمم و استوار بالا مي‌آيد. گويا تصميم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آيا بي من آن کلمات شيرين دل انگيز به گوشش خواهد رسيد يا نه. من مي‌ديدم که چگونه رنگ پريده و با دهاني از ترس باز مانده روي سورتمه نشست، چشم‌ها را بست و براي هميشه زمين را بدرود کرد و سرازير شد... «خش ش ش ش» پايه‌هاي سورتمه به صدا درآمد. آيا آن کلمات به گوشش رسيد؟ نمي‌دانم... من فقط ديدم که وقتي به پايين رسيد با حالتي ضعيف و ناتوان از روي سورتمه بلند شد. و از صورتش معلوم بود که خودش هم نمي‌داند که چيزي شنيده است يا نه، وقتي به پايين مي‌سريد ترس، توانايي شنيدن و تميز دادن صداها و فهم و درک را از او ربوده بود... .
    مارس، ماه اول بهار سر رسيد... . آفتاب نوازش‌گر شد. کوه يخ بسته‌ي ما رو به تيرگي مي‌رفت، درخشندگي خود را از دست مي‌داد و برف و يخش آب مي‌شد. ديگر نمي‌توانستيم به سرسره برويم. براي نادنکاي بدبخت ديگر جايي نبود که آن کلمات را بشنود و ديگر کسي هم نمانده بود که آن را به زبان آورد، چون باد فرود از کوه وجود نداشت و من هم مي‌بايستي براي مدتي طولاني و شايد هم براي هميشه به پترزبورگ بروم.
    دو سه روزي پيش از رفتن به پترزبورگ در تاريک و روشني هنگام عصر در باغچه نشسته بودم. ديواري بلند و چوبين، آن باغچه را از خانه‌اي که نادنکا در آن منزل داشت جدا مي‌ساخت... هنوز هوا به اندازه‌ي کافي سرد بود، گله به گله برف ديده مي‌شد، درخت‌ها برهنه بودند، و لي بوي بهار مي‌آمد و زاغچه‌ها قارقار کنان به خوابگاه بر مي‌گشتند. من کنار ديوار چوبين رفتم و مدتي از شکاف ديوار نگاه مي‌کردم. ديدم که نادنکا از خانه بيرون آمد و نگاهي افسرده و اندوه‌ناک به آسمان انداخت... باد سبک بهاري به صورت رنگ پريده و غمگينش مي‌خورد و بادي را به خاطرش مي‌آورد که هنگام سريدن از کوه مي‌خروشيد و آن چند کلمه را به گوشش مي‌رساند، آن وقت صورتش حالتي افسرده‌تر به خود مي‌گرفت و اشک به روي گونه‌اش روان مي‌شد... دختر بدبخت دست‌ها را دراز مي‌کرد و گويي از باد خواهش مي‌کرد که بوزد و باز هم آن کلمات را به گوشش برساند. و من، همين که بادکي به وزش درمي‌آمد، آهسته گفتم:
    «ناديا، من شما را دوست دارم!»
    پروردگارا! ناگهان به نادنکا چنان حالتي دست داد که فرياد مي‌کشيد، صورتش از خنده شکفته شد، دخترک‌ خوش‌دل و خوش‌بخت و زيبا دست‌هايش را به سوي باد درازتر مي‌کرد... .
    من براي جمع و جور کردن اسباب‌هايم به خانه رفتم.
    از اين داستان مدت‌ها مي‌گذرد. نادنکا حالا زن شوهر داري‌ست. دبير دفتر قيمومت اشرافي را به شوهري انتخاب کرد يا برايش انتخاب کردند و از او سه فرزند دارد. رفتن به سرسره و شنيدن از باد «نادنکا، من شما را دوست دارم» را از ياد نبرده است، و اين داستان دل‌نوازترين، شورانگيزترين و زيباترين يادبود زندگي اوست.
    و حالا که من پا به سن گذاشته‌ام هيچ نمي‌دانم که براي چه آن کلمات را گفتم، براي چه آن شوخي را کردم...



پانويس:
 .1نادنکا مصغر مهرآميز ناديا، و ناديا هم مصغر نادژدا به معني اميد است. (م.)



از کتاب بانو و سگ ملوس
آنتون پاولوويچ چخوف
حروف‌چين: متين امامي

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
ای آفتاب غروبگاه

ای آفتاب غروبگاه

از ویلیام فاکنر

 

برگردان: احمد گلشيري

۱

 1 - حالا توي جفرسن1 دوشنبه‌ها [ روز اول هفته] با روزهاي ديگر تفاوتي ندارد.

حالا خيابان‌ها اسفالت شده و شرکت‌هاي برق و تلفن هر روز تعداد بيشتري درختان سايه‌دار را، مثل بلوط، افرا، اقاقيا و نارون، مي‌اندازند تا براي تيرهاي آهني جا باز کنند؛ تيرهايي که چيزهاي بادکرده و بي‌شکل و رنگ مثل خوشه‌هاي انگور داده‌اند. شهر ما رختشوي‌خانه‌اي هم دارد که صبح‌هاي دوشنبه ماشين‌هاي مخصوصش، با آن رنگ‌هاي روشن، دور شهر راه مي‌افتند و بقچه‌هاي رخت را جمع مي‌کنند. آن وقت رخت‌هاي چرک طول هفته؛ در پس بوق‌هاي پياپي و گوشخراش و صداي کشدار برخورد لاستيک و اسفالت، که به جِر خوردن پارچة ابريشمي مي‌ماند، مثل روح از نظر ناپديد مي‌شوند و حتي زن‌هاي سياه‌پوست که هنوز هم، مثل قديم‌ها، رخت‌هاي سفيد‌پوست‌ها را براي شستن جمع مي‌کنند، مي‌روند آن‌ها را مي‌آورند و تحويل ماشين‌ها مي‌دهند.

 2 - اما پانزده سال پيش ، صبح‌هاي دوشنبه، خيابان‌هاي آرام، خاک‌آلود و سايه‌دار از زن‌هاي سياه‌پوست انباشته بود، زن‌ها بقچه‌هاي رخت را، که بيش و کم اندازة يک عدل پنبه بود، روي سرهاي بي‌حرکت و کهنه‌پيچ خود مي‌گذاشتند و بي‌آنکه دست بر آن‌ها بگذارند، در فاصلة آشپزخانه سفيد‌پوست‌ها و طشت سياه شدة کنار کلبة خود، توي گود سياه‌ها، در رفت و آمد بودند.

3 - نانسي2 بقچه‌اش را روي سر قرار مي‌داد؛ سپس روي بقچه نيز کلاه حصيري ملواني مشکي را، که زمستان و تابستان به سر مي‌گذاشت، جا مي‌داد. بلند قد بود و چهرة کشيدة غمگيني داشت که جاي دندان‌هاي افتاده‌اش اندکي فرورفتگي پيدا کرده بود. گاهي قسمتي از راه را تا انتهاي کوچه و آن‌طرف‌ مرتع مي‌رفتيم و بقچه را تماشا مي‌کرديم که لنگر برنمي‌داشت و کلاه را که هيچ‌گاه نه تکان مي‌خورد و نه لرزش پيدا مي‌کرد، حتي وقتي از آب‌رو پايين مي‌رفت و از طرف ديگر بالا مي‌آمد و خم مي‌شد تا از زير پرچين عبور کند. چهار دست و پا پيش مي‌رفت، از لاي شکاف مي‌خزيد، سر را محکم گرفته بود و بقچه، بي‌آنکه يک‌بر شود، مثل صخره يا مثل بادکنک قرص و محکم بود و آن وقت باز قد راست مي‌کرد و به راه ادامه مي‌داد.

4 - گاهي شوهر زن‌هاي رختشو مي‌آمدند رخت‌ها را مي‌بردند و تحويل مي‌دادند، اما عيسي آدمي نبود که براي نانسي ازين کارها بکند؛ حتي پيش از آنکه پدر به او بگويد که دوروبر خانة ما پيدايش نشود و حتي وقتي ديلسي ناخوش شد و قرار شد نانسي بيايد خانة ما آشپزي کند عيسي دنبال اين کارها نبود.

5 - خيلي وقت‌ها مجبور مي‌شديم تا انتهاي کوچه برويم. به کلبة نانسي برسيم و به او بگوييم بيايد صبحانه درست کند. آن‌جا جلو آبرو مي‌ايستاديم؛ چون پدر به ما مي‌گفت کاري به کار عيسي نداشته باشيم- عيسي سياه‌پوست کوتاه‌ قدي بود که جاي زخم تيغ سلماني پايين صورتش ديده مي‌شد- و ما آن‌قدر به کلبة نانسي سنگ مي‌پرانديم تا اين‌که توي درگاه پيدايش مي‌شد و با تن برهنه سرک مي‌کشيد.

6 -  مي‌گفت:« چه مرگ‌تونه، خونة منو سنگ بارون مي‌کنين؟ چه مرگ‌تونه، تخم سگا؟» 

 

 

 

 کدي 3 مي‌گفت:« بابا مي‌گه راه بيفت بيا صبحونه درست کن. بابا مي‌گه الآن نيم ساعت هم گذشته و تا اين دقيقه پا نشده‌ي بياي.»

 نانسي مي‌گفت:« من صبحونه بلد نيستم درست کنم. مي‌خوام بازم بخوابم.»

 جيسن 4 مي‌گفت:« من که مي‌گم، تو مستي. بابا مي‌گه، مستي. راستي راستي مستي، نانسي؟»

 

 

 

10 - نانسي ميگفت:« کي مي‌گه من مستم؟ من بازم مي‌خوام بخوابم. صبحونه هم بلد نيستم درست کنم.»

11 - اين بود که چند دقيقه بعد، از سنگ پراندن دست مي‌کشيديم و برمي‌گشتيم به خانه. دست‌آخر وقتي مي‌آمد که ديگر خيلي دير شده بود و از وقت مدرسه رفتن من گذشته بود. بنابرين خيال مي‌کرديم که همه‌اش زير سر ويسکي است، تا آن روز که دستگيرش کردند و وقتي او را به زندان مي‌بردند از کنار آقاي استوال5 گذشتند. آقاي استوال صندوقدار بانک و شماس کليساي باپتيست6 بود و نانسي درآمد گفت:

12- « کي خيال داري پول منو بدي، سفيد‌پوست؟ کي خيال داري پول منو بدي، سفيد‌پوست؟ يه سنت پول کف دست من گذاشته‌ي و تا حالا سه بار با من رفته‌ي.» آقاي استوال نانسي را نقش زمين کرد، اما نانسي يک‌ريز مي‌گفت:« کي خيال داري پول منو بدي؟ يه سنت کف دست من گذاشته‌اي و تا حالا سه بار باهام رفته‌ي...» آن‌وقت آقاي استوال با پاشنة پا توي دهنش زد و کلانتر آقاي استوال را از پشت گرفت و نانسي روي زمين ولو شده بود و غش‌غش مي‌خنديد. آن وقت سرش را برگرداند، کمي خون و چند دندان تف کرد و گفت:« يه سنت کف دست من گذاشته‌اي و تا حالا سه بار با من رفته‌ي.»

13 - به اين ترتيب بود که همة دندان‌هايش را از دست داد و آن روز تا شب همه از نانسي و آقاي استوال حرف مي‌زدند، و آن شب تا صبح آدم‌هايي که از کنار زندان مي‌گذشتند صداي خواندن و جيغ و داد کشيدن نانسي را مي‌شنيدند. دست‌هايش را مي‌ديدند که ميله‌هاي پنجره را گرفته و خيلي‌ها پشت نرده‌ها مي‌ايستادند و به حرف‌هاي او و زندانبان که سعي مي‌کرد او را آرام کند گوش مي‌دادند. تقريباً تا روشنايي آفتاب زبان به دهن نگرفت تا اين‌که زندانبان صداي رُپ‌رُپ و خش‌خشي از طبقة بالا شنيد و راه افتاد از پله‌ها بالا رفت و نانسي را ديد که از ميلة پنجره حلق‌آويز شده. با خود گفت که اين کار زير سر کوکايين است نه ويسکي؛ چون هيچ سياه‌پوستي خودکشي نمي‌کند مگر اين‌که حسابي کوکايين زده باشد، و سياه پوستي که حسابي کوکايين زده باشد ديگر سياه پوست نيست.

14 - زندانبان بند را قطع کرد، نانسي را پايين کشيد و حالش را جا آورد؛ سپس او را به باد کتک گرفت، يعني شلاق‌کش کرد. زن با پيراهنش خود را حلق‌آويز کرده بود. پارچة پيراهنش را محکم گره زده بود. اما چون روز اولي که او را دستگير کرده بودند با يک تا پيراهن بود چيزي نداشت تا دست‌هايش را ببندد و بنابرين نتوانسته بود دست‌هايش را از لبة پنجره رها کند. آن‌وقت زندانبان سروصدا شنيد و به شتاب بالا رفت و نانسي را ديد که لخت مادرزاد از پنجره حلق‌آويز شده و شکمش مثل بادکنک کوچکي باد کرده است.

15 - وقتي ديلسي يک سر و يک کله توي کلبه‌اش افتاد و نانسي براي ما آشپزي مي‌کرد، ما پيشبندش را مي‌ديديم که شکم داده است؛ اين موضوع مربوط به وقتي مي‌شد که پدر به عيسي گفت که دوروبر خانة ما پيدايش نشود. عيسي توي آشپزخانه بود، پشت اجاق نشسته بود و جاي زخم چاقو، مثل نخ کثيفي، توي صورت سياهش ديده مي‌شد. گفت، چيزي که نانسي زير پيراهنش دارد هندوانه است.

 نانسي گفت:« از بوتة تو که سبز نشده.»

 کدي گفت:« پس از کدوم بوته‌س؟»

 

 

 

18 - عيسي گفت:« من اون بوته رو که اين ازش سبز شده لت‌وپار مي‌کنم.»

 نانسي گفت: «چه معني مي‌ده جلو بچه‌ها اين حرف‌هارو مي‌زني. اصلاً چرا نمي‌ري دنبال کار؟ شکم‌تو که پر کردي. نکنه دلت مي‌خواد وقتي تو آشپزخانة آقاي جيسن جا خوش کرده‌ي و جلو بچه‌هاش ازين حرفا مي‌زني مچ‌تو بگيره؟»

20 - کدي گفت:« از کدوم حرفا؟ از کدوم بوته؟»

21 - عيسي گفت: « من کي باشم که تو آشپزخانة سفيد‌پوست جا خوش کنم. اين سفيدپوسته که تو خونة من جا خوش مي‌کنه. سفيدپوست مي‌تونه سر بذاره تو خونة من، منم نمي‌تونم جلوشو بگيرم. وقتي سفيدپوست عشقش بکشه پاشو تو خونة من بذاره، من ديگه صاحبخونه نيسم. نمي‌تونم جلوشو بگيرم، اما نمي‌ذارم منو با لگد از خونه‌م بيرون کنه. اين حقو نداره.»

22 - ديلسي هنوز يک سر و يک کله تو کلبه افتاده بود. پدربه عيسي گفت که دوروبر خانه و زندگي ما پيدايش نشود. ديلسي هنوز ناخوش بود. خيلي طول کشيده بود. ما شام خورده بوديم گرفته بوديم تو اتاق مطالعه نشسته بوديم.

 مادر گفت:« نانسي هنوز کارشو تو آشپزخونه تموم نکرده؟ خيال مي‌کنم خيلي طول کشيده، حالا ديگه حتماً ظرفا رو شسته.»

 پدر گفت:« کوئن‌تينو7 بفرست ببينه. کوئن‌تين، برو ببين نانسي کارش تموم شده يا نه. به‌ش بگو بره خونه‌ش.»

 من رفتم توي آشپزخانه. نانسي کارش تمام شده بود. ظرف‌ها شسته شده بود واجاق خاموش بود. نانسي روي يک صندلي نزديک اجاق سرد نشسته بود. به من زل زده بود.

 گفتم:« مامان مي‌خواد بدونه کارت تموم شده يا نه.»

 نانسي گفت:« بعله، تمومن کرده‌م.» به من زل زده بود.

 گفتم:« چي شده؟ چي شده؟»

29 - نانسي گفت:« من چيزي غير از يه سياپوست نيسم. تقصير خودمم نيس.»

30 - جلو اجاق خاموش، روي صندلي، نشسته بود؛ کلاه ملواني سرش بود و به من نگاه مي‌کرد. من برگشتم به اتاق مطالعه. همه‌اش زير سر آن اجاق خاموش بود، وقتي آدم به ياد آشپزخانه مي‌افتد جاي گرم و پرجوش و خروش و شادي پيش نظرش مي‌آيد. اما آشپزخانه‌اي که اجاقش خاموش باشد و ظرف‌هايش را همه جمع کرده باشند و هيچ کس هم تويش حال و حوصلة چيز خوردن نداشته باشد آدم را از دل و دماغ مي‌اندازد.

31 - مادر گفت:« کارشو تموم کرده؟»

 گفتم:« بله، مامان؟»

مادر گفت:« چه کار داره مي‌کنه؟»

 « هيچ کاري نمي‌کنه، کارشو تموم کرده.»

 پدر گفت:« من مي‌رم ببينم.»

 36 - کدي گفت:« شايد منتظر عيساس بياد باهاش بره خونه.»

 37 - من گفتم: « عيسي رفته.» نانسي براي ما گفته بود که چطور يک روز بيدار شده و ديده عيسي رفته.   

 نانسي گفت:« منو گذاشت و رفت. خيال مي‌کنم رفته ممفيس.8 خيال مي‌کنم مي‌خواد يه مدتي خودشو از پليس‌ها قايم کنه.»

 پدر گفت:« يه سر خر کم. اميدوارم همون جا موندگار بشه.»

 جيسن گفت:« نانسي از تاريکي مي‌ترسه.»

 کدي گفت:« خودت هم مي‌ترسي.»

 جيسن گفت:« من نمي‌ترسم.»

 کدي گفت:« موش ترسو.»

جيسن گفت:« من ترسو نيستم.»

45- مادر گفت:« بس کن، کنديس.9» پدر برگشت آمد.

 46 -گفت: « من قدم زنان با نانسي مي‌رم تا ته کوچه. مي‌گه عيسي برگشته.»

 مادر گفت:« با چشم خودش ديده؟»

 « نه. يه سياپوست براش خبر آورده که برگشته شهر. زود برمي‌گردم.»

 مادر گفت:« منو تنها ميذاري تا نانسي رو ببري خونه؟ امنيت اون مهمتره؟»

 پدر گفت:« زود برمي‌گردم.»

 « با اين کاکاسياهي که دور و بر اين‌جا پلاسه بچه‌ها رو بي‌پناه مي‌ذاري مي‌ري؟»

 کدي گفت:« منم مي‌آم. بابا، منم ببرين.»

 پدر گفت:« اين که خودش يه عالم بدبختي داره چه کاري با اينا داره؟»

 54 -جيسن گفت:« منم مي‌خوام بيام، بابا.»

 55 -مادر گفت:« جيسن!» روي صحبتش با پدر بود. اين را از لحن صدايش مي‌شد فهميد. همان‌طور که فکر مي‌کرد پدر از صبح تا آن‌وقت سعي مي‌کرد کاري را انجام بدهد که مادر بدش مي‌آمد و مي‌دانست که مثل هميشه چيزي نمي‌گذرد که پدر به صرافت مي‌افتد. من ساکت ايستاده بودم چون من و پدر هر دو مي‌دانستيم که مادر، چنان‌چه به‌موقع به فکرش برسد، دلش مي‌خواهد پدر مرا مجبور کند پيش او بمانم. اين بود که پدر به من نگاه نکرد. من از همه بزرگتر بودم. نه سال داشتم، کدي هفت سال داشت و جيسن پنچ سال.

 پدر گفت:« چرند نگو. ما زود برمي‌گرديم.»

57 -نانسي کلاهش را سر گذاشته بود. ما پا به کوچه گذاشتيم. نانسي گفت:« عيسي هميشه با من خوب تا کرده. هر وقت دو دلار گير آورده يکي‌شو به من داده.» توي کوچه مي‌رفتيم. نانسي گفت: « اگه اين کوچه رو رد کنم ديگه خيالم راحت مي‌شه.»

 58 -کوچه هميشه تاريک بود. کدي گفت:« اين‌جا همون جاس که جيسن شب هالوئين 10 ترسيد.»

 جيسن گفت:« نترسيدم.»

 پدر گفت:« عمه راشل نمي‌تونه کاري براي عيسي بکنه؟» عمه راشل پير بود. توي کلبه‌اي بالاتر از کلبة نانسي تک و تنها زندگي مي‌کرد. موهايش سفيد شده بود و از صبح تا شب توي درگاه مي‌نشست پيپ دود مي‌کرد؛ ديگر کار نمي‌کرد. مي‌گفتند مادر عيساست. گاهي مي‌‌گفت، هستم؛ گاهي مي‌گفت، هيچ نسبتي با او ندارم.

 کدي گفت:« چرا، ترسيدي. تو از فراني11 بيشتر ترسيدي. از تي‌پي12 هم بيشتر ترسيدي. تو از سياها ترسوتري.»

 نانسي گفت:« هيچ کس نمي‌تونه کاري براش بکنه. مي‌گه من شيطونو تو وجودش بيدار کردم و فقط يه چيزه که مي‌تونه شيطونو تو وجودش خواب بکنه.»

 پدر گفت:« خب، حالا که رفته. از چيزي نبايد بترسي. فقط سعي کن کاري به کار مرداي سفيدپوست نداشته باشي.»

 کدي گفت:« کاري به کار کدوم مرداي سفيدپوست نداشته باشه؟ چطور کاري به کارشون نداشته باشه؟»

 نانسي گفت:« جايي نرفته. من وجودشو حس مي‌کنم. من حالا تو همين کوچه وجودشو حس مي‌کنم. حرف‌هاي ما رو مي‌شنوه، کلمه به کلمه، يه جايي قايم شده، کمين کرده. من نمي‌بينمش، در آينده هم نمي‌بينمش ، جز يه بار، با اون تيغ سلموني که به دهنش گرفته. اون تيغي که نخ به‌ش بسته از پشتش، زير پيرهن، آويزون کرده. حتي اگه چشمم به‌ش بيفته تعجب نمي‌کنم.»

 جيسن گفت:« من نترسيدم.»

 پدر گفت:« اگه درست رفتار کرده بودي تو اين دردسر نمي‌افتادي. اما حالا هم اتفاقي نيفتاده. شايد الآن تو سنت لوئيس13 باشه. شايد الآن زن ديگه‌اي گرفته و تو رو پاک فراموش کرده.»

 نانسي گفت:« اگه گرفته باشه همون بهتر که به گوش من نرسه. مي‌رم بالاي سرشون وامي‌ايستم و هر بار دست انداخت اون دست‌شو مي‌اندازم. سرشو مي‌برم و شکم‌شو جر مي‌دم و دل و روده‌ها‌شو...»

 پدر گفت:« آروم باش.»

 کدي گفت:« شکم کي‌رو جر مي‌دي؟»

71 -جيسن گفت:« من نترسيدم، تنها تا ته کوچه رفتم.»

72-« آره جون خودت، اگه ما نبوديم توجرئت نمي‌کردي پاتو تو اين کوچه بذاري.»

 

 

 

2

 

 

 

73 -ديلسي هنوز بيمار بود، بنابرين ما هر شب نانسي را مي‌برديم مي‌رسانديم خانه‌اش تا اين‌که مادر گفت:« اين وضع تا کي ادامه داره؟ منو تو اين خونة درندشت تنها مي‌ذارين تا يه سياپوست ترسو رو برسونين خونه‌ش؟»

 ما توي آشپزخانه يک دشک کاهي براي نانسي جا داديم. يک شب از خواب پريديم و صدايي شنيديم. صدا از جانب پله‌هاي تاريک مي‌آمد. نه صداي آواز بود نه صداي گريه. تو اتاق مادر چراغ روشن بود و ما شنيديم که پدر تا ته سرسرا رفت و از پلکان پشتي سرازير شد، و من و کدي رفتيم توي سرسرا. کف سرسرا يخ کرده بود. پنجه‌هاي پاي ما از سرما جمع مي‌شد و به صدا گوش مي‌داديم. انگار کسي آواز مي‌خواند اما صداي آواز هم نبود، صدا شبيه صداي سياه‌پوست‌ها بود.

75- آن وقت ايستاديم و صداي پا را شنيديم که از پلکان پشتي پايين رفت وما تا سر پلکان رفتيم. آن وقت صدا دوباره، توي پلکان، از سر گرفته شد. صدا بلند نبود و ما چشم‌هاي نانسي را، که به ديوار پشت داده بود، وسط‌هاي پلکان مي‌ديديم. چشم‌ها شبيه چشم‌هاي گربه بود، مثل گربة بزرگي به ديوار پشت داده بود و ما را تماشا مي‌کرد. وقتي به طرف او از پلکان پايين رفتيم صدايش را بريد، و ما آنجا ايستاديم تا اين‌که پدر از آشپزخانه برگشت، هفت‌تيرش توي دستش بود. با نانسي پايين رفتند و با دشک نانسي برگشتند.

76- دشک را کف اتاق‌مان پهن کرديم. چراغ اتاق مادر که خاموش شد باز چشم‌هاي نانسي را ديديم. کدي به نجوا گفت:« نانسي، خوابي، نانسي؟»

نانسي به نجوا چيزي گفت. اوهون گفت يا نه؛ نمي‌دانم کدام بود. اين صدا را از هيچ‌کس نشنيده بودم، صدا انگار از جايي برنخاسته بود و جايي نرفته بود، تا اين‌که انگار نه انگار که نانسي آن‌جا حضور داشت، انگار با چنان خشونتي به چشم‌هاي نانسي توي پلکان نگاه کرده بودم که چشم‌هايش توي مردمک چشم من نقش شده بودند؛ درست مثل کاري که آفتاب مي‌کند، وقتي آدم چشم‌هايش را بسته باشد و ديگر آفتاب را نبيند. نانسي به نجوا گفت:« عيسي، عيسي.»

 78 -کدي گفت:« عيسي بود؟ سعي کرد بياد تو آشپزخونه؟»

 79- نانسي گفت:« عيسي.» با اين لحن:عي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي سا، تا اين‌که صدا محو شد، مثل محو شدن شعلة کبريت يا شمع.

 گفتم: « منظورش اون يکي عيساس.»

 کدي به نجوا گفت:« نانسي، ما رو مي‌بيني؟ تو هم چشماي ما رو مي‌بيني؟»

نانسي گفت:« من چيزي غير از يه سياپوست نيسم. خدا مي‌دونه، خدا مي‌دونه.»

 کدي به نجوا گفت:« اون جا تو آشپزخونه چي ديدي؟ کي مي‌خواس بياد اون تو؟»

84 -نانسي گفت:« خدا مي‌دونه.» چشم‌هايش را مي‌ديدم.« خدا مي‌دونه.»

85 -حال ديلسي خوب شد. ناهار پخت. پدر گفت:« خوب بود يکي دو روز ديگه هم مي‌خوابيدي.»

 ديلسي گفت:« براي چي؟ اگه يه روز ديگه ديرتر مي‌اومدم اين‌جا، گند از سر خونه در‌مي‌رفت. حالا اين‌جا رو خلوت کنين تا آشپزخونه‌مو باز سر و سامون بدم.»

 ديلسي شام هم پخت. و آن شب، پيش از تاريک شدن هوا، نانسي توي آشپزخانه آمد.

 ديلسي گفت:« از کجا مي‌دوني برگشته؟ تو که نديده‌‌يش.»

 جيسن گفت:« عيسي سياپوسته.»

 نانسي گفت:« وجودشو حس مي‌کنم. حس مي‌کنم اون‌جا تو راهرو دراز کشيده.»

 ديلسي گفت:« امشب؟ امشب اون‌جاس؟»

 جسين گفت:« ديلسي هم سياپوسته.»

 ديلسي گفت:« سعي کن يه چيزي بخوري.»

 نانسي گفت:« دلم چيزي نمي‌خواد.»

 جيسن گفت:« من سيا نيسم.»

 ديلسي گفت:« يه خورده قهوه بخور.» يک فنجان قهوه براي نانسي ريخت. « مي‌دوني که امشب اونجاس؟ از کجا مي‌دوني که امشبه؟»

 نانسي گفت:« مي‌دونم. اون‌جاس، منتظره. مي‌دونم. يه عمر باهاش زندگي کرده‌م. مي‌دونم مي‌خواد چه کار کنه، حتي قبل از اون‌که خودش بدونه.»

 98- ديلسي گفت:« يه خورده قهوه بخود.» نانسي فنجان را جلو دهانش گرفت و تويش فوت کرد. دهانش را مثل دهان افعي چنبره‌ زده غنچه کرد، مثل دهان لاستيکي، انگار لب‌هايش با فوت کردن قهوه رنگ باخته بود.

 99 -جيسن گفت:« من سيا نيسم. نانسي، تو سياهي؟»

 100- نانسي گفت:« من بدبخت به دنيا اومده‌م، بچه. ديگه هم چيزي از عمرم نمونده. به زودي برمي‌گردم همون جايي که اومده‌م.»

 

 

 

 

3

 

 

 

 101 -شروع کرد به خوردن قهوه. قهوه که مي‌خورد فنجان را با هر دو دست گرفته بود، باز همان صدا را از خودش در‌آورد. با فنجان صدا را در‌آورد و قهوه از لبه‌هاي فنجان روي دست‌ها و پيراهنش ريخت. چشم‌هايش به ما بود، آن‌جا نشسته بود ، آرنج‌هايش روي زانوها بود، فنجان را با هر دو دست گرفته بود، فنجان خيس به دست به ما زل زده بود و همان صدا را زمزمه مي‌کرد.

 102- جيسن گفت:« نانسي را نگا کنين. حالا نانسي براي ما غذا نمي‌پزه. حالا ديلسي حالش خوب شده.»

 ديلسي گفت:« تو ساکت باش.» نانسي با هر دو دستش فنجان را گرفته بود. نگاهش به ما بود، صدا را زمزمه مي‌کرد. مثل اين‌که دو نفر بود. يکي نگاهش به ما بود و ديگري صدا را زمزمه مي‌کرد. ديلسي گفت:« چرا نمي‌ذاري آقاي جيسن به کلانتر تلفن کنه؟ » نانسي در اين وقت مکث کرد، فنجان را با دست‌هاي دراز قهوه‌اي رنگش گرفته بود. باز سعي کرد کمي قهوه بخورد، اما قهوه از لبه‌هاي فنجان روي دست‌ها و پيراهنش ريخت، آن وقت فنجان را پايين گذاشت. جيسن توي نخش بود.

 نانسي گفت:« نمي‌تونم قورت بدم. قورت مي‌دم اما پايين نمي‌ره.»

 ديلسي گفت:« پا شو برو تو کلبه. فراني يه دشک برات پهن مي‌کنه، من خيلي زود مي‌آم اون‌جا.»

 نانسي گفت:« هيچ سياهي نمي‌تونه جلوشو بگيره.»

 جيسن گفت:« من سيا نيسم. مگه نه، ديلسي؟»

 108- ديلسي گفت:« گمون نمي‌کنم.» رو به نانسي کرد.« گمون نمي‌کنم. پس مي‌خواي چي کار کني؟»

 109 -نانسي به ما نگاه نکرد. نگاهش تند گذشت، بي‌آن‌که سر را حرکت دهد؛ انگار مي‌ترسيد فرصت نگاه کردن نداشته باشد. به ما نگاه کرد، در يک آن به هر سه نفر ما نگاه کرد. گفت:« يادتون مي‌آد اون شب که تو اتاق شما موندم؟» و تعريف کرد که چطور صبح زود روز بعد بيدار شديم و بازي کرديم. مجبور بوديم بي سر و صدا بازي کنيم، روي دشک او، تا اين‌که پدر بيدار شد و وقت صبحانه خوردن بود. نانسي گفت:« برين به مادرتون بگين اجازه بده من امشب اين‌جا بمونم. دشک لازم ندارم. باز هم بازي مي‌کنيم.»

 110 -کدي رفت از مادر پرسيد. جيسن هم رفت. مادر گفت:« من نمي‌ذارم سياها تو اتاق خوابا بخوابن.» جيسن زير گريه زد. آن‌قدر گريه کرد که مادر گفت، اگر ساکت نشوي سه روز به‌ت دسر نمي‌دهم. آن وقت جيسن گفت که اگر ديلسي کيک شکلاتي درست کند ساکت مي‌شود. پدر آن‌جا بود.

 مادر گفت:« چرا يه کاري نمي‌کني؟ پس اين پليسا به چه دردي مي‌خورن؟»

 کدي گفت:« نانسي چرا از عيسي مي‌ترسه؟ مادر، شما از بابا مي‌ترسين؟»

 پدرگفت:« پليسا چه کاري ازدست‌شون برمي‌آد؟ حالا که نانسي اونو نديده، پليسا از کجا پيداش کنن؟»

 مادر گفت:« پس براي چي مي‌ترسه؟»

 « مي‌گه اونجاس. مي‌گه مي‌دونم که امشب اون‌جاس.»

 مادر گفت:« يعني ما ماليات مي‌ديم. من بايد تک و تنها تو اين خونة درندشت بمونم تا تو يه زن سياپوستو ببري خونه‌ش.»

 پدر گفت:« مي‌دوني که اين من نيسم که، اون بيرون، تيغ سلموني به دست کمين کرده‌م.»

 118- جيسن گفت:« آگه ديلسي کيک شکلاتي درست کنه من ساکت مي‌شم.» مادر به ما گفت که برويم بيرون و پدر گفت که نمي‌داند جيسن به شکلاتش مي‌رسد يا نه؛ اما مي‌داند که يک دقيقه ديگر چه چيزي گيرش مي‌آيد. ما برگشتيم به آشپزخانه و به نانسي گفتيم.

 119 -کدي گفت:« بابا گفت، برو خونه و درو قفل کن. اون وقت هيچ‌کس باهات کاري

 نداره. نانسي، مگه کسي با تو کاري داره؟ عيسي از دستت عصباني‌يه؟» نانسي باز فنجان قهوه را با دست‌ها گرفته بود، آرنج‌هايش روي زانو بود و فنجان را ميان پاها با هر دو دست گرفته بود. توي فنجان را نگاه مي‌کرد. کدي گفت:« چه کار کرده‌ي که عيسي عصباني شده؟» فنجان از دست نانسي رها شد. به کف اتاق که خورد نشکست، اما قهوه‌اش ريخت، و نانسي همان‌طور نشسته بود و با دو دستش طرح فنجان را گرفته بود.

 باز شروع کرد صدا را زمزمه کند، بلند که نه. نه آواز بود و نه آواز نبود. او را تماشا مي‌کرديم. 

 ديلسي گفت:« اون صدا رو هم ببر. جلو خودتو بگير. همين‌جا بمون. مي‌رم ورشو14 مي‌آرم باهات بياد خونه.» ديلسي بيرون رفت.

121 -نانسي را نگاه مي‌کرديم. شانه‌هايش يک‌ريز مي‌لرزيد، اما ديگر صدا را درنمي‌آورد. ما او را تماشا مي‌کرديم.

122 -کدي گفت:« عيسي مي‌خواد باهات چه کار کنه؟ اون که رفته.»

 نانسي به ما نگاه کرد. « اون شب که تو اتاق شما موندم مگه به ما خوش نگذشت؟»

 جيسن گفت:« به من خوش نگذشت. به من اصلاً خوش نگذشت.»

 کدي گفت:« تو تو اتاق مادر خوابيده بودي. اون جا نبودي.»

 نانسي گفت:« بيايين بريم خونة من تا باز به‌مون خوش بگذره.»

 من گفتم:« مامان نمي‌ذاره بياييم. حالا خيلي دير وقته.»

 نانسي گفت:« مزاحمش نشين. صبح به‌ش مي‌گيم. ايراد نمي‌گيره.»

 من گفتم:« اون به ما اجازه نمي‌ده.»

 نانسي گفت: « حالا ازش اجازه نگيرين. مزاحمش نشين.»

 کدي گفت:« اون نگفته ما نمي‌تونيم بريم.»

 من گفتم:« ما که اجازه نگرفته‌يم.»

 جيسن گفت:« اگه برين من مي‌گم.»

 نانسي گفت:« به‌مون خوش مي‌گذره. ايراد نمي‌گيرن، مي‌ريم خونة من. من خيلي وقته براتون کار مي‌کنم. ايراد نمي‌گيره.»

 کدي گفت: « من نمي‌ترسم بيام. جيسن مي‌ترسه. مي‌ره مي‌گه.»

 جيسن گفت: « من نمي‌گم.»

 کدي گفت:« چرا، مي‌گي، مي‌ري مي‌گي.»

 جيسن گفت:« نمي‌گم. نمي‌ترسم.»

 نانسي گفت:« جيسن نمي‌ترسه با من بياد. مي‌ترسي، جيسن؟»

 کدي گفت:« جيسن مي‌ره مي‌گه. » کوچه تاريک بود. ما از دروازة مرتع گذشتيم. « من که مي‌گم اگه يه چيزي از پشت اون دروازه بپره بيرون جيسن جيغ مي‌کشه.»

 جيسن گفت:« جيغ نمي‌کشم.» تا ته کوچه رفتيم. نانسي بلندبلند حرف مي‌زد.

 کدي گفت:« براي چي ان‌قدر بلند حرف مي‌زني؟»

 نانسي گفت:« کي، من؟ کوئن‌تين و کدي و جيسن دارن بلند‌بلند حرف مي‌زنن، اون وقت به من مي‌گن داري بلند حرف مي‌زني.»

 کدي گفت:« تو جوري حرف مي‌زني که انگار ما پنج نفريم. جوري حرف مي‌زني که انگار بابا هم اين‌جاس.»

145- نانسي گفت:« کي؟ من بلند حرف مي‌زنم، آقاي جيسن؟»

146- کدي گفت:« نانسي به جيسن مي‌گه،" آقا".»

 نانسي گفت:« گوش بدين ببينين کدي و کوئن‌تين و جيسن چطور حرف مي‌زنن.»

 کدي گفت:« ما بلند حرف نمي‌زنيم. اين تو هستي که داري مث بابا...»

 نانسي گفت:« ساکت باش، ساکت باش، آقاي جيسن...»

 « نانسي به جيسن گفت،" آقا"، هاها...»

151- نانسي گفت:« ساکت باش.» وقتي از آب‌رو مي‌گذشتيم و موقع عبور از زير پرچين که خم شديم، همان‌جا که نانسي با رخت‌هاي روي سرش خم مي‌شد، بلندبلند حرف مي‌زد. آن‌وقت به خانه‌اش رسيديم. آن موقع داشتيم تندتند مي‌رفتيم. نانسي در را باز کرد. خانه بوي چراغ لامپا مي‌داد و نانسي بوي فتيله مي‌داد؛ مثل اين بود که منتظر يک‌ديگر بودند تا بوي‌شان را شروع کنند. نانسي چراغ لامپا را روشن کرد، در را بست و کلون را انداخت. بعد ديگر بلند صحبت نکرد، به ما زل زد.

152- کدي گفت:« حالا چه کار کنيم؟»

 نانسي گفت:« شما دل‌تون مي‌خواد چه کار کنيم؟»

 کدي گفت:« تو گفتي خوش مي‌گذرونيم.»

155 - خانة نانسي يک چيزيش بود؛ غير از بوي نانسي و بوي خانه، بوي ديگري  هم داشت. حتي جيسن بو را مي‌شنيد. گفت:« من دلم نمي‌خواد اين‌جا بمونم. مي‌خوام برم خونه.»

 کدي گفت:« پس برو خونه.»

 جيسن گفت:« دلم نمي‌خواد تنها برم خونه.»

 نانسي گفت:« خوش مي‌گذرونيم.» 

159- کدي گفت:« چطوري؟»

160- نانسي کنار در ايستاده بود. به ما نگاه مي‌کرد، فقط انگار چشم‌هايش خالي بود، انگار ديگر به دردش نمي‌خوردند. گفت:« دوست دارين چه کار کنيم؟»

 کدي گفت:« قصه برامون بگي، بلدي قصه بگي؟»

 نانسي گفت:« بعله.»

 کدي گفت:« پس بگو.» به نانسي نگاه مي‌کرديم.« تو اصلاً قصه بلد نيستي.»

 نانسي گفت:« چرا، بلدم.»

165- آمد و روي يک صندلي جلو اجاق نشست. توي اجاق کمي آتش بود. نانسي آتش را زياد کرد، با اين‌که اتاق گرم بود. آتش زبانه کشيد. نانسي قصه گفت. قصه گفتنش همان حال نگاه چشم‌هايش را داشت، مثل وقتي که به ما زل مي‌زد، لحن صدايش مال او نبود. انگار جاي ديگري بود، انگار در جاي ديگري چشم به راه بود. از کلبه بيرون بود. صدايش و نيز قد و بالايش توي کلبه بود؛ همان قد و بالايي که خم مي‌شد و بقچة رخت به سر، که انگار بي‌وزن بود و حال بادکنک را داشت، از زير پرچين سيم خاردار مي‌گذشت. همين و بس.« اون وقت شازده خانوم قدم‌زنان بالاي سر آب‌رو رسيد، همون جا که مرد بدجنس قايم شده بود. همون‌طور که به آب‌رو نزديک مي‌شد با خودش گفت: « " اگه بتونم ازين آب‌رو رد بشم ، " اين چيزها رو داشت مي‌گفت که...»

166- کدي گفت:« کدوم آب‌رو؟يه آب‌رو مث اين که بيرونه؟ شازده خانوم براي چي بخواد بره تو آب‌رو؟»

 نانسي گفت: « تا به خونه‌ش برسه.» به ما نگاه مي‌کرد.« ناچار بود از آب‌رو بگذره تا زودتر برسه به خونه‌ش و درو کلون کنه.»

168- کدي گفت:« چرا مي‌خواس بره تو خونه‌ش و درو کلون کنه؟»

 

 

 

4

 

 

 

169- نانسي به ما نگاه مي‌کرد. ديگر حرف نمي‌زد. به ما نگاه مي‌کرد. جيسن روي زانوي نانسي نشسته بود، شلوارش بالا رفته بود و ساق پايش پيدا بود. جيسن گفت: « من که مي‌گم اين قصة قشنگي نيس. مي‌خوام برم خونه.»

 کدي گفت:« شايد بهتر باشه...» از روي کف اتاق بلند شد.« من که مي‌گم الآن دارن دنبال‌مون مي‌گردن.» و راه افتاد به طرف در.

 نانسي گفت:« نه، باز نکن.» به سرعت از جا بلند شد و رفت سر راه کدي ايستاد. به در و کلون دست نگذاشت.

 کدي گفت: « چرا باز نکنم؟»

 نانسي گفت:« برگرد برو کنار چراغ لامپا. الآن خوش مي‌گذرونيم. کسي وادارتون نمي‌کنه برين.»

 کدي گفت:« بايد بريم. مگه اين‌که به‌مون خوش بگذره. » او و نانسي به کنار بخاري و چراغ لامپا بر‌گشتند.

 جيسن گفت: « من مي‌خوام برم خونه. مي‌خوام برم خونه.»

176 - نانسي گفت:« يه قصه ديگه هم بلدم. » کنار چراغ لامپا ايستاده بود. به کدي نگاه مي‌کرد. مثل وقتي که آدم به بالا نگاه کند، به چوبي که تعادلش را روي دماغش برقرار کرده. نانسي ناگزير بود به پايين، به کدي، نگاه کند، اما چشم‌هايش همان حالت را داشت، حالت وقتي که آدم دارد به چوب متعادل نگاه مي‌کند.

 جيسن گفت:« من به اين قصه گوش نمي‌دم. پامو مي‌کوبم به زمين.»

 نانسي گفت:« قصة خوبي‌يه. از اون يکي بهتره.»

179 - کدي گفت:« دربارة چي‌يه؟» نانسي کنار چراغ ايستاده بود. دستش روي چراغ بود، دست زير نور چراغ دراز و قهوه‌اي بود.

180- کدي گفت:« دستت رو حباب داغه. دستت داغي‌رو حس نمي‌کنه؟»

 نانسي به دستش که روي تنورة لامپا بود نگاه کرد. دستش را آهسته پس کشيد. آن‌جا ايستاده بود، به کدي نگاه مي‌کرد، دست درازش را مالش داد، انگار با نخ به مچش بسته شده بود.

 کدي گفت:« بيايين يه کار ديگه بکنيم.»

 جيسن گفت:« من مي‌خوام برم خونه.»

 نانسي گفت:« من يه خورده چسفيل درست مي‌کنم.» به کدي نگاه کرد بعد به جيسن و سپس به من و بعد باز به کدي. « يه خورده چسفيل درست مي‌کنم.»

 جيسن گفت:« من چسفيل دوست ندارم. من آب‌نبات دوست دارم.»

 نانسي به جيسن نگاه کرد.« تابه‌رو تو دست بگير.» هنوز دستش را مالش مي‌داد؛ دست دراز و بي‌رمق و قهوه‌اي بود.

 جيسن گفت:« باشه، اگه تابه‌رو من دست بگيرم يه کم ديگه مي‌مونم. کدي نمي‌تونه بگيره. اگه کدي تابه‌رو دست بگيره اون وقت مي‌گم مي‌خوام برم خونه.»

188 - نانسي آتش اجاق را زياد کرد. کدي گفت:« نانسي رو نگا کنين دستاشو مي‌کنه تو آتيشا. چه‌ت شده؟»

 نانسي گفت:« ذرت دارم، يه خورده ذرت دارم.» تابه را از زير تخت بيرون آورد. شکسته بود. جيسن زير گريه زد.

 گفت« پس نمي‌تونيم چسفيل درست کنيم.»

191- کدي گفت:« پس بايد بريم خونه. راه بيفت کوئن‌تين.»

 نانسي گفت:«صبر کنين، صبر کنين. درستش مي‌کنم. نمي‌خواين کمک کنين اينو درست کنيم؟»

193 - کدي گفت:« من يکي چسفيل نمي‌خوام. ديگه حالا خيلي دير وقته.»

 نانسي گفت:« جيسن، تو کمکم کن. دلت نمي‌خواد کمکم کني؟»

 جيسن گفت:« نه، دلم مي‌خواد برم خونه.»

 نانسي گفت:« ساکت باش. ساکت باش. نگا کنين، منو نگا کنين. درستش مي‌کنم تا جيسن دست بگيره و ذرت‌ها رو بو بده.» تکه‌اي سيم برداشت و تابه را درست کرد.

197- کدي گفت:« ذرت‌ها از توش مي‌ريزن.»

198 - نانسي گفت:« نمي‌ريزن. حالا مي‌بينين. کمک کنين ذرت‌ها رو پوست بگيريم.»

 ذرت‌ها هم زير تخت بود. پوست گرفتيم و توي تابه ريختيم و نانسي کمک کرد تا جيسن تابه را روي آتش بگيرد.

 جيسن گفت:« پف نمي‌کنه، من مي‌خوام برم خونه.»

 نانسي گفت:« صبر کنين، کم کم پف مي‌کنه. بعدش خوش مي‌گذرونيم.»

 درست کنار اجاق نشسته بود. فتيلة چراغ آن‌قدر بالا بود که شروع کرد به دود کردن. من گفتم:« چرا يه کم پايينش نمي‌کشي؟»

 نانسي گفت:« عيبي نداره، تميزش مي‌کنم. صبر کنين. يه دقه ديگه کم‌کم پف مي‌کنه.»

 کدي گفت:« من که خيال نمي‌کنم کم‌کم پف کنه. اين ماييم که کم‌کم بايد بريم خونه. دلواپس‌مون مي‌شن.»

 نانسي گفت:« خير، پف مي‌کنه. ديلسي به مامان مي‌گه که شما پيش من‌ايد. من يه عالمه وقته براي شما کار مي‌کنم. اگه بفهمن شما خونة من‌ايد، ناراحت نمي‌شن. حالا صبر کنين. ديگه الآنه که پف کنه.»

 آن وقت دود توي چشم‌هاي جيسن رفت و زير گريه زد. تابه را انداخت توي آتش‌ها، نانسي کهنة مرطوبي برداشت و صورت جيسن را پاک کرد اما او همان‌طور گريه مي‌کرد.

 نانسي گفت:« ساکت باش، ساکت باش.» اما او ساکت نمي‌شد. کدي تابه را از توي آتش در‌آورد.

 گفت:« سوخته. نانسي، بايد يه کم ديگه ذرت بياري.»

 نانسي گفت:« تموم ذرتارو ريختي تو تابه؟»

 کدي گفت:« آره.» نانسي به کدي نگاه کرد. آن وقت تابه را گرفت، درش را برداشت و ذرت‌هاي سوخته را توي دامنش ريخت و بعد به سوا کردن ذرت‌ها پرداخت. دست‌هايش دراز و قهوه‌اي بود و ما تماشا مي‌کرديم.

 کدي گفت:« ديگه نداري؟»

 نانسي گفت:« چرا، چرا، نگا کن. اينا نسوخته. تنها کاري که بايد بکنيم اينه که...»

 جيسن گفت:« من مي‌خوام برم خونه. من مي‌خوام برم خونه.»

214 - کدي گفت:« ساکت،» ما همه گوش داديم. نانسي سرش را به طرف در کلون شده برگردانده بود، چشم‌هايش از نور قرمز چراغ پر بود. کدي گفت:« يکي داره مي‌آد.»

215 - آن وقت نانسي باز آن صدا را از خودش در‌آورد، بلند که نه، آن‌جا بالاي سر اجاق نشسته بود، دست‌هاي درازش ميان پاهايش آويخته بود؛ ناگهان آب به شکل قطره‌هاي درشت روي صورتش روان شد و پايين مي‌آمد. هر قطره با يک گوي کوچک غلتان از روشنايي آتش، مثل جرقه، هم‌راه بود تا اين‌که از چانه‌اش مي‌چکيد. مي‌گفتم:« گريه نمي‌کنه.»

216 - نانسي گفت:« من گريه نمي‌کنم.» چشم‌هايش بسته بود. «من گريه نمي‌کنم. کي بود؟»

 کدي گفت:« نمي‌دونم.» به طرف در رفت و بيرون را نگاه کرد. گفت:« الآن بايد بريم. بابا داره مي‌آد.»

 جيسن گفت:« من مي‌رم مي‌گم. شما مجبورم کردين بيام.»

 آب هنوز از صورت نانسي روان بود. روي صندلي که نشسته بود چرخيد.« گوش کنين. به‌ش بگين، به‌مون خوش مي‌گذره. به‌ش بگين من تا فردا صبح ازتون مواظبت مي‌کنم. به‌ش بگين، بذاره من با شما بيام خونه و روي زمين بخوابم. به‌ش بگين، دشک لازم ندارم. به‌مون خوش مي‌گذره يادتون مي‌آد اون بار که خيلي به مون خوش گذشت؟»

220 - جيسن گفت:« به من خوش نگذشت. تو اذيتم کردي. دود تو چشمام کردي. من مي‌رم مي‌گم.»

 

 

 

 

5

 

 

 

221 - پدر آمد تو. به ما نگاه کرد. نانسي از جاش بلند نشد.

 گفت:« به‌ش بگين.»

 جيسن گفت:« کدي مجبورمون کرد بياييم اين‌جا. من نم‌خواسم بيام.»

 پدر به طرف اجاق آمد. نانسي سرش را بالا آورد به او نگاه کرد. پدر گفت: «نمي‌توني بري پيش عمه راشل؟» نانسي سرش را بالا آورد و به پدر نگاه کرد، دست‌هايش ميان پاهايش آويخته بود. پدر گفت:« اون اين‌جاها نيس. اگه بود من مي‌ديدمش. بيرون پرنده پرنمي‌زنه.»

 نانسي گفت:« تو آب‌رو. توي آب‌رو اون سر قايم شده.»

 پدر گفت:« چرند نگو.» به نانسي نگاه کرد. « مي‌دوني اون‌جاس؟»

 نانسي گفت:« نشوني‌شو ديده‌م.»

 « چه نشوني؟»

229 - « پيش منه. وقتي اومدم تو، روي ميز بود. يه استخوون گرازه، هنوز گوشت خونالود به‌شه. کنار چراغ بود. اون همين بيرونه. همچين که از اين در برين بيرون کار منم تمومه.»

230 - کدي گفت:« کدوم کار، نانسي؟»

 جيسن گفت:« من خبر چين نيسم.»

 پدر گفت:« چرند نگو.»

 نانسي گفت:« اون بيرونه. همين الآن داره از اون پنجره نگا مي‌کنه، منتظره شما برين ، اون وقت کار منم تمومه.»

 پدر گفت:« چرند نگو، در خونه‌تو قفل کن تا ببرمت خونة عمه راشل.»

235 - نانسي گفت:« بي‌فايده‌س.» حالا به پدر نگاه نمي‌کرد، سرش پايين بود به دست‌هاي دراز و بي‌حالش که مي‌لرزيد نگاه مي‌کرد، « عقب انداختنش بي‌فايده‌س.»

 پدر گفت:« پس خيال داري چه کار کني؟»

237 - نانسي گفت:« نمي‌دونم، کاري از دستم برنمي‌‌آد. فقط بايد عقبش انداخت. اينم که دردي رو درمون نمي‌کنه. گمونم اين قسمت منه. گمونم هر چي قسمتم باشه همون مي‌شه.»

 کدي گفت:« چه قسمتي؟ قسمت تو چي‌يه؟»

 پدر گفت:« هيچي. همه بايد برين بگيرين بخوابين.»

 جيسن گفت:« کدي منو مجبور کرد بيام.»

 پدر گفت:« بيا برو خونة عمه راشل.»

 نانسي گفت:« بي‌فايده‌س.» نشسته بود جلو اجاق، آرنج‌هايش را به زانو‌هايش تکيه داده بود، دست‌هاي درازش ميان پاهايش بود. « وقتي حتي آشپزخونة شما هم جاي امني نباشه. وقتي حتي کنار بچه‌‌هاي شما، روي کف اتاق‌تون خوابيده باشم ، اون‌وقت صبح که مي‌شه اون جا افتاده باشم و خون...»

 پدر گفت:« بسه ديگه. درو قفل کن، چراغو خاموش کن و برو تو رختخواب.»

 نانسي گفت:« از تاريکي مي‌ترسم. مي‌ترسم تو تاريکي اتفاق بيفته.»

 پدر گفت:« يعني خيال داري با چراغ روشن بگيري همين جا بشيني؟» بعد نانسي باز آن صدا را از خودش درآورد، آن‌جا جلو اجاق نشسته بود، دست‌هاي درازش ميان پاهايش بود. پدر گفت:« لعنت بر شيطون، بيايين بچه‌ها، وقت خواب‌تون گذشته.»

246- « وقتي شما برين، منم کارم تمومه.» حالا آرام‌تر حرف مي‌زد و صورتش، مثل دست دست‌هايش، آرام‌تر بود. « اينم بگم، من پول کفن و دفن‌مو گذاشته‌م پيش آقاي لاوليدي15 .» آقاي

لاوليدي مرد کوتاه قد کثيفي بود که پول بيمة سياه‌پوست‌ها را جمع‌آوري مي‌کرد؛ صبح‌هاي دوشنبه راه مي‌افتاد مي‌آمد توي کلبه‌ها يا آشپزخانه‌ها تا پانزده سنت حق بيمه را بگيرد. او

و زنش توي هتل زندگي مي‌کردند. يک روز صبح زنش خودش را کشت. بچه‌اي داشتند،

دخترکوچولويي بود. او و دختر گذاشتند رفتند. مرد يکي دو هفته بعد برگشت. ما صبح‌هاي

شنبه او را مي‌ديديم که توي کوچه پس کوچه‌‌ها پرسه مي‌زند.

 پدر گفت:« چرند نگو، فردا صبح تو اولين چيزي هستي که من تو آشپزخونه چشمم به‌ش مي‌افته.»

 نانسي گفت:« آره، شما چيزي‌رو که بايد ببينين مي‌بينين، اما فقط خداس که معلوم مي‌کنه چي مي‌بينين.»

 

 

 

6

 

 

 

 ما او را، نشسته کنار اجاق، گذاشتيم و رفتيم.

250- پدر گفت:« بيا کلون درو بنداز.» اما نانسي تکان نخورد. ديگر به ما نگاه نکرد، آن‌جا

آرام ميان چراغ و اجاق نشسته بود. کمرکش کوچه از فاصله‌اي روي‌مان را برگردانديم و او را از در باز ديديم.

251 -کدي گفت:« چه اتفاقي، بابا؟ چه اتفاقي براش مي‌افته؟»

 پدر گفت:« هيچ اتفاقي.» جيسن روي کول پدر بود، براي همين جيسن از ما همه بلندتر بود. توي آب‌رو سرازير شديم. نگاه کردم، آرام بود. آن‌جا که مهتاب و سايه‌ها درهم رفته بودند چيز زيادي پيدا نبود.

 کدي گفت:« اگه عيسي اين‌جا قايم شده باشه، مارو مي‌بينه.»

 پدر گفت:« اين‌جاها نيس. خيلي وقت پيش از اين‌جا گذاشته رفته.»

 جيسن گفت:« شما منو مجبور کردين بيام.» آن بالاها بود، سرش به آسمان مي‌رسيد، انگار بابا دو سر داشت، يک سر کوچک و يک سر بزرگ. «خودم نمي‌خواسم.»

256 - از آب‌رو بالا رفتيم. خانة نانسي و در بازش پيدا بود، اما حالا نانسي، که با آن در باز کلبه جلو اجاق نشسته بود، پيدا نبود چون خسته بود.گفت «فقط خسته‌م. من سيام، تقصير خودم که نيس.»

257 - اما صدايش را مي‌شنيديم، چون درست وقتي از آب‌رو بالا آمديم همان صدايي را

شروع کرد که نه آواز خواندن بود نه آواز نخواندن. من گفتم: « بابا، حالا کي رختاي ما رو مي‌شوره؟»

258 -جيسن گفت:« من سيا نيسم.» آن بالا بالاها بود، بالاتر از سر پدر.

 کدي گفت:« تو بدتري. خبرچيني. اگه يه چيزي بپره بيرون، از سياها بيشتر مي‌ترسي.»

 جيسن گفت:« نمي‌ترسم.»

 کدي گفت:« گريه مي‌کني.»

 پدر گفت:« کدي،»

 جيسن گفت:« گريه نمي‌کنم.»

 کدي گفت:« موش ترسو.»

265- پدر گفت:« کنديس!»

 

 از کتاب داستان و نقد داستان و کارگاه نقد ، جلد سوم ، گزيده و ترجمه احمد گلشيري

 

((نقد این داستان در ادامه مطلب))

 _______________________________________

پانويس‌ها:

1 - Jefferson

2 - Nancy

3 - Cdddy

4 - Jason

5 - Stovall

6 - Baptist

7  - Quentin

8 - Memphis

9 - Candace

10 - Halloween

11- Frony

12 – T.P.

13 – Saint Louis

14 - Versh

15 - Lovelady


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
چند داستان کوتاه از آنتوان چخوف

چند داستان کوتاه از آنتوان چخوف

ویولن روتشیلد از آنتوان چخوف

 سروژ استپانیان

 

شهر کوچکی بود بدتر از ده که تقریبا همه‌ی ساکنانش را پیر و پاتال‌ها تشکیل می‌دادند؛ ولی آنقدر کم می‌مردند که مایه‌ی تاسف بود. زندان و بیمارستان شهر هم به ندرت احتیاج به تابوت پیدا می‌کردند. خلاصه آنکه کار و کاسبی سخت کساد و بی‌رونق بود و اگر "یاکف ایوانف" به جای آن شهر کوچک، در مرکز شهرستان به کار تابوت سازی می‌پرداخت، بی‌شک صاحب آلاف و الوف می‌شد و خانه‌ای از خود می‌داشت و "یاکف ماتوییچ" صدایش می‌زدند.

 

اما در آن شهر کوچک فقط به اسم یاکف معروف بود و در کوی و برزن هم، معلوم نیست به چه علت لقب "برنزا" به او داده بودند. یاکف مانند یک دهقان ساده در فقر می‌زیست: کلبه‌ی قدیمی کوچکش فقط یک اتاق داشت که خودش و "اومارفا" و بخاری و یک تختخواب دو نفری و میز نجاری و بقیه‌ی دارو ندارش در همین اتاق با هم سر می‌کردند.

او تابوت‌های خوب و محکمی می‌ساخت. تابوت دهاتی‌ها و کاسب‌ها را به قد و قواره خودش درست می‌کرد و در این مورد حتی یک بار هم نشده بود که اشتباه کند. زیرا با وجود آنکه هفتاد سال از عمرش می‌گذشت در سراسر شهرشان – حتی در زندان شهر – مردی بلند‌قد‌تر و استخوان‌دارتر از او پیدا نمی‌شد. اما برای زن‌ها و آدم‌های محترم از روی اندازه‌ی خودشان تابوت می‌ساخت و برای اندازه گیری قد آنها هم از یک نیم گزی فلزی استفاده می‌کرد.

 

برای ساخت تابوت بچه از سر بی‌میلی سفارش می‌پذیرفت، این نوع تابوت را بدون اندازه گیری و با اکراه انجام می‌داد و همیشه هم هنگام دریافت دستمزدش می‌گفت:

-       راستش را بخواهید خوش ندارم به این جور کارهای کوچک بپردازم.

 

او گذشته از حرفه‌ی تابوت سازی درآمد مختصری هم از نوازندگی ویولن داشت. در عروسی‌های شهر کوچک‌شان معمولا از یک دسته مطرب یهودی دعوت می‌کردند. سر دسته این گروه که رویگری بود به اسم "موییسه‌ی ایلیچ شاخکس" همیشه نصف عایدی دسته‌ را توی جیب خودش می‌ریخت. از آنجایی که یاکف نوازنده‌ی ماهری بود و بخصوص از عهده‌ی نواختن ترانه‌ها و آوازهای روسی به خوبی برمی‌آمد؛ شاخکس گاهی اوقات او را به ارکستر خود دعوت می‌کرد و هر بار هم بدون احتساب انعام مهمان‌ها، پنجاه کوپک به او دستمز می‌داد. وقتی برنزا در جشن‌ها و عروسی‌ها به نوازندگی می‌نشست پیش از هر کاری، صورتش به رنگ بنفش در می‌آمد و غرق عرق می‌شد؛ زیرا احساس گرما می‌کرد و از بوی گند سیر خفه می‌شد. ویولنش جیغ می‌کشید، دم گوش راسسش کنترباس خرخر می‌کرد و دم گوش چپش فلوت زار می‌زد.

 

نوازنده‌ی فلوت، یهودی لاغر و نحیف و موبوری بود که صورتش را شبکه کاملی مرکب از رگ‌های نازک و ظریف قرمز و آبی پر کرده بود و نام خانوادگی ثروتمند معروف عصر ما یعنی "روتشیلد" را هم یدک می‌کشید. این یهودی لعنتی حتی شادترین ترانه را هم با نوایی حزین می‌نواخت. یاکف بی‌آنکه دلیل خاصی در کار باشد؛ رفته رفته نسبت به یهودی‌ها و مخصوصا نسبت به روتشیلد احساس نفرت و تحقیر می‌کرد. تا می‌توانست ایراد می‌گرفت. بهانه‌جویی می‌کرد، فحش می‌داد و حتی یک بار چیزی نمانده بود که یهودی بینوا را زیر مشت و لگد بگیرد. آن روز روتشیلد رنجیده و نگاه آکنده از خشم خود را به او دوخته و گفته بود:

-         اگر به قریحه و هنر شما احترام نمی‌گذاشتم تا حالا از همین پنجره سوتتان کرده بودم بیرون!

و بعد گریسته بود. به همین دلیل بود که برنزا به ندرت فقط در مواقعی که نوازنده‌ی یهودی غایب بود به ارکستر دعوت می‌شد.

 

یاکف به خاطر خسارات هنگفتی که ناجار می‌شد متحمل شود همیشه‌ی خدا ناراحت و بدختلق بود، مثلا خواهی نخواهی سالی تقریبا دویست روز را باید دست روی دست می‌گذاشت و کاری انجام نمی‌داد. زیرا در روزهای یکشنبه و اعیاد مذهبی نباید کار کرد – معصیت دارد – روزهای دوشنبه هم آن‌ قدر سنگین است که دست آدم به هیچ کاری نمی‌رود. پس، این یک ضرر بزرگ! گاه نیز چنین اتفاق می‌افتد که یک کسی برای جشن عروسی خود مطرب خبر نکند یا شاخکس حتی با وجود غیبت نوازنده‌‌ای، بزنزا را به کار دعوت نکند. این هم یک ضرر دیگر!

 

کلانتر شهر دو سال آزگار ناخوش بود و روز به روز پژمرده‌تر می‌شد. یاکف در تمام آن مدت با نهایت بی‌صبری در انتظار مرگ او نشسته بود، اما کلانتر به امید آنکه مداوا شود به مرکز شهرستان رفت و از آنجا هم یکراست به جهان باقی شتافت. این هم ضرر دیگر! دستکم به مبلغ ده روبل، زیرا برای دفن کلانتر حتما تابوت گران قیمتی با روبان‌های زری سفارش می‌دادند. غم این‌گونه ضررها بخصوص در دل شب بیش از هر موقع دیگری مایه‌ی رنج او می‌شد. در چنین مواقعی ویولن را به بستر می‌برد و در لحظه‌های هجوم افکار مهمل و ناجور انگشتش را به تارهای آن می‌زد و از صدایی که در تاریکی شب می‌پیچید؛ احساس آرامش می‌کرد و حالش بهتر می‌شد.

 

یک سال پیش، در ششم ماه مه ناگهان مارفا مریض شد. پیرزن به سختی و سنگینی نفس می‌کشید و بیش از حد معمول آب می‌نوشید، تلو تلو می‌خورد و سرش گیج می‌رفت، با این همه صبح روز بعد، بخاری اتاق را روشن کرد و حتی پی آب رفت. اما غروب که شد در بستر افتاد. در سراسر آن روز سر یاکف گرم نواختن ویلن بود؛ اما همین که هوا تاریک شد، دفترچه‌‌ای را که خسارات روزانه را در آن یادداشت می‌کرد برداشت و از سر دلتنگی و افسردگی سرگرم جمع زدن ضررهای سالیانه خود شد. رقمی که به دست آمد چیزی متجاوز از هزار روبل بود. از مشاهده‌ی این زیان هنگفت طوری از کوره در رفت که چرتکه را بر زمین انداخت و پایش را با خشم و غضب بر کف اتاق کوبید.

 

سپس جرتکه را از زمین برداشت و تا ساعتی بعد ترق و تروق کنان و آه کشان به حساب و کتاب ضررهایش رسید. چهر‌‌‌ه‌ی عرق کرده‌اش به رنگ بنفش درآمده بود. با خود فکر کرد که اگر این هزار روبل از دست رفته را به بانک می‌سپرد، سرسال حداقل چهل روبل بهره ‌گیرش می‌آمد. البته این چهل روبل را هم به حساب ضررهای دیگرش گذاشت. خلاصه آنکه به هر طرف که می‌چرخید چیزی جز ضرر عایدش نمی‌شد! در همین هنگام مارفا صدایش زد.

-         یاکف ! من دارم می‌میرم!

 

یاکف به سمت او چرخید. سیمای مارفا از شدت تبی که داشت گلگون بود و بر خلاف معمول، شاد و روشن می‌نمود. برنزا که عادت داشت صورت او را همیشه هراسان و رنگ پریده و محجوب و نگونسار ببیند، دست و پایش را گم کرد. به نظرش می‌آمد که مارفا در واقع در حال مرگ بود و از اینکه سرانجام از شر این کلبه و تابوت‌ها و خود یاکف تا ابد خلاص خواهد شد، احساس شادمانی می‌کرد... پیرزن نگاهش را به سقف دوخته بود، لب‌هایش را تکان می‌داد و مهر خوشبختی طوری بر چهره‌اش نقش خورده بود که انگار مرگ‌ را – این نجات دهنده‌اش را- به چشم می‌دید و با او به نجوا سخن می‌گفت.

 

سپیده دمیده، افق در ورای پنجره‌ی کلبه، رفته رفته آتشگون شد. یاکف در حالی که به همسر پیر خود نگاه می‌کرد؛ معلوم نیست به چه علت به یاد آورد که تا آن روز حتی یک‌بار هم او را نوازش نکرده و دلش به حال او نسوخته و به صرافت خرید ولو یک روسری نیفتاده و از مجالس عروسی هرگز چند تا نان شیرینی برایش نیاورده بود. اما در عوض، سر او داد زده و به تلافی ضررهایی که متحمل می‌شده، فحشش داده و با مشت‌های گره شده به او حمله کرده بود. گرچه هرگز کتکش نزده بود؛ اما تهدیدهایش هم کافی بود که تن پیرزن را از وحشت بلرزاند. آری، او همسر پیر خود را به صرفه جویی وا می‌داشت، حتی از نوشیدن چای منعش می‌کرد و مارفای بینوا همیشه به جای چای، آب جوش می‌نوشید. و اکنون که قیافه‌ شاد و عجیب مارفا را می‌دید و به علت آن پی می‌برد، در دل احساس ناراحتی می‌کرد.

 

همین که آفتاب بالا آمد، گاری همسایه را به عاریت گرفت و مارفا را به بیمارستان برد. آن روز عده مراجعان اندک بودند، از این‌‌رو بیش از سه ساعت انتظار نکشید. از اینکه خود دکتر مریض و بستری بود و به جای او پزشکیار بیمارستان، "ماکسیم نیکلاییچِ" پیر مریض‌ها را می‌دید، سخت خوشحال شد. زیرا در شهر می‌گفتند که گرچه او میخواره و بد عنق است؛ با این همه بیشتر از خود دکتر سرش می‌شود. وقتی آن دو به اتاق معاینه وارد شدند، یاکف خطاب به ماکسیم نیکلاییچ گفت:

-         سلام عرض شد قربان، ببخشید ماکسیم نیکلاییچ ... از اینکه برای هر کار جزیی مزاحم می‌شویم شرمنده‌ایم ولی اینهاش، ملاحظه بفرمایید عیال بنده یا به قول امروزی‌ها، ببخشید شریک زندگی‌ بنده ناخوش شده....

 

پزشکیار سگرمه‌هایش را در هم کرد و در حالی که به موهای بغل گوش خود دست می‌کشید مشغول معاینه کردن مارفا شد. پیرزن، نحیف و تکیده، پشت خم کرده روی چارپایه‌ای نشسته بود. با بینی نوک تیز و دهان بازش، از نیمرخ به مرغی تشنه شباهت پیدا کرده بود. پزشکیار زیر لب گفت:

-         بعله... که اینطور...

سپس آهی کشید و اضافه کرد:

-         باد نزل است، شاید هم تب نوبه باشد. این روزها تیفوس خیی زیاد شده ... چه می‌شود کرد! پیرزن، خدا را شکر عمرش را کرده ... چند سالش است؟

-         سال آینده هفتادسالش می‌شود.

-         که این‌طور... پیرزن عمرش را کرده ... بوی الرحمانش بلند شده...

 

یاکف من باب ارائه ادب تبسمی کرد و گفت:

-         البته حق با شماست ماکسیم نیکلاییچ... فرمایش درستی کردید... از جنابعالی ممنونیم ولی اجازه بفرمایید عرض کنم که هر حشره‌ای هم دوست دارد زنده بماند.

پزشکیار با لحنی که انگار موضوع مرگ یا زندگی پیرزن فقط به او بستگی دارد جواب داد:

-         گیرم که دوست داشته باشد! خوب جانم، دستمال آب سرد روی سرش بگذار، این گردها هم روزی دو بسته ‌بهش بده و خداحافظ شما و بن ژور!

یاکف از حالت قیافه‌ی پزشکیار پی برد که حال مارفا وخیم است و هیچ گردی هم افاقه نخواهد کرد. برای او کاملا روشن بود که به زودی – امروزیا فردا- همسر پیرش در خواهد گذشت. پس آرنج پزشکیار را به نرمی گرفت و چشمکی زد و آهسته پرسید:

-         ماکسیم نیکلاییچ خوب است بهش بادکش بگذارید...

 

-         وقت ندام، وقت ندارم جانم. پیرزنت را بردار و برو به امان خدا. و حالا، خداحافظ شما!

یاکف التماس کنان گفت:

-         بیایید و در حق بنده لطف کنید. خودتان بهتر از من می‌دانید که اگر مثلا رودل می‌‌کرد یا چیزی توی شکمش درد می‌گرفت، می‌شد بهش قطره و گرد داد ولی او چاییده. ماکسیم نیکلاییچ از آدمی که سرما خورده باشد پیش از هر کاری باید خون گرفت.

اما پزشکیار مریض بعدی را صدا زد و زنی روستایی به اتفاق پسربچه‌اش وارد مطب شد. ماکسیم نیکلاییچ اخم کرد و خطاب به یاکف گفت:

-         حالا دیگر برو!... سایه نکن!

-         لااقل بهش زالو بگذارید! تا ابد به جانتان دعا می‌کنم!

 

پزشکیار از کوره در رفت و بانگ زد:

-         اگر جرات داری باز هم حرف بزن! کله پوک!...

یاکف هم از کوره در رفت؛ اما لام تا کلام نگفت. بلکه زیر بازوی مارفا را گرفت و بیرونش برد. فقط هنگامی که می‌خواست سوار گاری شود؛ نگاه آکنده از خشم و تمسخرش را به بیمارستان دوخت و گفت:

-         اینجا به جای دکتر ، یک مشت مطرب آورده‌اند. مریضت اگر آدم پولداری بود، حتما بادکشش می‌گذاشتی، ولی برای فقیر فقرا از یک زالو هم دریغ می‌کنی. ظالم بی‌انصاف!

 

وقتی به کلبه‌شان برگشتند مارفا دست را به بخاری گرفت و حدود ده دقیقه همان جا سرپا ایستاد، گمان می‌کرد که اگر دراز بکشد یاکف باز از ضرر و زیان‌های خود سخن خواهد گفت و از اینکه مارفا مدام می‌خوابد و تن به کار نمی‌دهد به باد دشنامش خواهد گرفت. اما یاکف که نگاه آمیخته به اندوه و دلتنگی خود را به او دوخته بود؛ یادش آمد که فردا عید ژان قدیس است و پس فردا، عید نیکلای معجزه گر و روز بعدش، یکشنبه و روز بعد‌ترش، دوشنبه‌ی سنگین و بی‌شگون. به این ترتیب چهار روز تمام نباید به سیاه و سفید دست بزند. حال آنکه امروز و فرداست که مارفا بمیرد. بنابراین همین امروز باید دست به کار ساختن تابوت شود. نیم گز فلزی را برداشت، به طرف پیرزن رفت و قد او را اندازه گرفت. بعد مارفا، دراز کشید و یاکف صلیبی بر سینه رسم کرد و مشغول ساختن تابوت شد.

 

همین که کارش تمام شد عینک بر چشم گذاشت و در دفترچه‌اش نوشت:

" تابوت برای مارفا ایوانونا – دو روبل و چهل کوپک" و آه کشید. همسر پیر او در تمام این مدت با چشم‌های بسته آرام دراز کشیده بود؛ اما دم غروب، وقتی هوا تاریک شد، شوهر را صدا زد و در حالی که نگاه شادش را به او دوخته بود پرسید:

-         یاکف هیچ یادت هست که پنجاه سال قبل، خداوند یک دختر مو بور و مامانی به ما داده بود؟ من و تو هر روز کنار رودخانه، پای بیدها می‌نشسیتم و... آواز می‌خواندیم.

سپس به تلخی لبنخند زد و افزود:

-         بعد دخترمان مرد.

 

یاکف هر چه به مغز خود فشار آورد نتوانست کودک نوزاد یا بیدها را به یاد بیاورد. پس گفت:

-         من که یادم نمی‌آید... غلط نکنم خواب دیده‌ای.

بعد کشیش آمد و مراسم مذهبی را به جای آورد. مارفا تا سپیده دم زیر لب کلمات نامفهومی زمزمه کرد و صبحگاهان در گذشت.

پیرزنان همسایه مارفا را شستند و لباس تنش کردند و گذاشتندش توی تابوت. یاکف برای آنکه پولی به کشیش ندهد، خودش بالای سر مرده ایستاد و مراسم مذهبی را به جا آورد. بابت قبر و قبر کنی هم پولی از او نگرفتند؛ زیر ا نگهبان گورستان، پدر تعمیدی یاکف بود. چهار مرد روستایی تابوت را – نه به امید دریافت پول، بلکه از سر احترام – بر دوش گرفتند و به سمت گورستان راه افتادند. چند پیرزن و دو مرد خل‌وضع و چندین گدای ژنده پوش نیز تابوت را مشایعت می‌کردند. رهگذرها همین که نگاهشان به تابوت می‌افتاد می‌ایستادند و با خلوص نیت روی سینه صلیب رسم می‌کردند...

 

یاکف از اینکه تشریفات کفن و دفن به طور آبرومندانه و شایسته و ارزان! بدون دلخوری احدی انجام می‌پذیرفت، از ته دل خوشحال بود. وقتی دستش را به عنوان آخرین وداع به تابوت مارفا کشید با خود فکر کرد: ‌"چه تابوت مرغوبی!"

اما هنگام مراجعت از گورستان دچار دلتنگی شدیدی شد. احساس می‌کرد که مریض است: نفسش داغ و سنگین شده بود، به زحمت روی پا بند می‌شد، عطش داشت. بدتر از همه آنکه دچار وهم و خیال شده بود. و باز یادش آمد که در تمام عمرش هرگز به مارفا رحم نکرده و حتی یک بار هم دست نوازش بر سر او نکشیده بود. مدت پنجاه و دو سالی که آنها در کلبه‌شان با هم زیسته بودند؛ به کندی سپری شده بود و او در تمام آن مدت طولانی هرگز در فکر مارفا نبوده و به او همان‌قدر توجه کرده بود که به یک سگ یا گربه. اما مارفا هر روز خدا بخاری کلبه را روشن می‌کرد، از چشمه آب می‌آورد، به پخت و پز خانه می‌رسید، هیزم می‌شکست، با او در یک بستر می‌خوابید، شب‌هایی که یاکف مست و خراب از عروسی باز می‌‌گشت؛ مارفا ویولن او را با احترام زیاد به دیوار می‌آویخت و خود او را روی تخت می‌خوابانید، و این همه را آرام و بی‌‌ غرولند، با قیافه‌ای محجوب و غمخوار انجام می‌داد.

 

در این هنگام روتشیلد جلوی پای او سبز شد و لبخند زنان و تعظیم کنان گفت:

-         عمو جان داشتم دنبال شما می‌گشتم. موییسه‌ی ایلیچ سلام رساندند و فرمودند که همین الان تشریف ببرید پیش‌شان.

یاکف حال و حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشت، دلش می‌خواست گریه کند. همچنان که به راه خود ادامه می‌داد گفت:

-         ولم کن!

روتشیلد دوان دوان از او سبقت گرفت و با نگرانی و تشویش گفت:

-         چطور ممکن است؟ موییسه‌ی ایلیچ حتما می‌رنجند! فرمودند همین الان تشریف ببرید خدمت‌شان!

 

طرز تکلم و نفس نفس زدن و پلک زدن مرد یهودی و کک و مک‌های سرخش نفرت شدید یاکف را برانگیخت. از کت سبزرنگ او که جابه‌جا وصله‌های سیاه داشت و از هیکل ظریف و ترد او احساس انزجار کرد و فریاد کشید:

-         چرا دست از سرم بر نمی‌داری، بو گندو؟ ولم کن! راحتم بگذار!

مرد یهودی هم عصبانی شد و با لهجه‌ی مخصوص یهودی‌ها داد زد:

-         لطفا آرام بگیرید وگرنه از همین‌جا پرتتان می‌کنم به آن ور حصار!

 

یاکف با مشت‌های گره کرده به طرف او یورش برد و نعره برآورد:

-         برو گورت را گم کن! شما جهودها عرصه را بر من تنگ کرده‌اید!

روتشیلد که نزدیک بود از ترس قالب تهی کند، همان‌جا چمباتمه زد و دست‌هایش را طوری بالای سرش تکان داد که انگار می‌خواست در مقابل مشت‌های احتمالی از خود دفاع کند، سپس برخاست و به سرعت پا به فرار گذاشت. همان‌طور که ورجه ورجه کنان می‌دوید، دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد و پشت لاغر و استخوانی‌ و درازش پیچ و تاب می‌خورد. پسر بچه‌های کوچه از این حادثه خوشحال شدند و با فریاد‌های " جهود! جهود!" به تعقیب او پرداختند. سگ‌ها نیز پارس کنان از پی روتشیلد و پسر بچه‌ها دویدند. یک کسی بلند بلند خندید و بعد سوت کشید و سگ‌ها با خشم بیشتری پارس کردند... بعد، مثل اینکه سگی روتشیلد را گاز گرفت. زیرا فریادی حاکی از درد و درماندگی به گوش رسید.

 

یاکف قدم زنان از مرتع گذشت و بی‌هدف راه حومه‌ی شهر را در پیش گرفت. پسر بچه‌ها از پشت سرش فریاد می‌کشیدند: "برنزا رو باش! برنزار رو باش!" سرانجام به ساحل رودخانه رسید. کارونک‌ها با فریادهای زیرشان و اردک‌ها با آوای مخصوص‌شان بر فراز رودخانه به سرعت بال می‌زدند. اشعه‌ی خورشید همه چیز را برشته می‌کرد و بازتاب پرتو آن بر سطح آب، چشم را خیره می‌کرد و به درد می‌آورد. یاکف کوره راهی را در ساحل گرفت و قدم زنان پیش رفت. زنی را دید – چاق و لپ قرمز – که از آب تنی باز می‌گشت. با خود فکر کرد: "چه زنی! این را به‌اش می‌گویند سمور آبی!"  نزدیک محل آب تنی چندین پسر بچه با گوشت‌های ریز ریز شده مشغول صید خرچنگ بودند. همین که نگاهشان به یاکف افتاد با لحنی حاکی از خشم فریاد کشیدند:" برنزا رو! برنزا رو!"

 

این هم آن بید تنومند و کهن‌سال که حفره‌ی خیلی بزرگی بر تنه دارد و شاخه‌هایش پر از آشیانه کلاغ است... و ناگهان خاطره نوزادی مو بور و درخت بیدی که مارفا از آن یادکرده بود در ذهنش زنده شد. آری، این همان بید است – سبز و آرام و محزون ... بینوا! چقدر پیر شده!

زیر بید نشست و گذشته‌ها را به خاطر آورد. در ساحل روبرو که اکنون به مرتعی سیل گیر مبدل شده بود، در آن زمان جنگل انبوهی از درخت توس وجود داشت و دورترک، روی آن تپه‌ی بلند و خشک و برهنه‌ای که در افق دیده می‌شود؛ جنگلی انبوه از کاج‌های کهن‌سال کبودی می‌زد، و بر سطح رودخانه بلم‌ها رفت و آمد می‌کردند. اما اکنون همه‌جا صاف و هموار بود و در کرانه‌ مقابل فقط یک توس تنها – جوان و خوش ترکیب- که به دختری خوش اندام می‌مانست، برپا ایستاده بود؛ و بر پهنه‌ی رودخانه که زمانی بلم‌ها بر آن در آمد و شد بودند؛ اکنون فقط مرغابی‌ها و اردک‌ها و غازها بالا و پایین می‌کردند. به نظرش می‌رسید که حتی تعداد غازها در مقایسه با سالهای گذشته به مراتب کمتر شده است.

 

چشم‌هایش را بست و در عالم خیال انبوهی از غاز سفید بال را دید که دسته دسته به هر سو پرواز می‌کردند.

در عجب بود که چرا در عرض چهل یا پنجاه سال گذشته حتی یک بار هم به ساحل رودخانه نیامده بود و اگر هم گذرش به آنجا افتاده هرگز توجهی به آن نکرده بود. آخر رودخانه شهرشان چیزی بیش از نهری کوچک و بی‌مقدار نبود. می‌شد در آن ماهی صید کرد و آن را به کسبه و کارمندها و بوفه‌چی‌های ایستگاه راه‌آهن فروخت و پولش را در بانک پس انداز کرد؛ می‌شد با قایق ده به ده راه افتاد و ویولن زد و از مردم – از هر قشر و طبقه و صنفی – پولی گرفت؛ می‌شد با بلم بارکشی و مسافر کشی کرد که به هر تقدیر کاری است به مراتب بهتر از تابوت‌سازی؛ بالاخره می‌شد غاز پرورش داد و گوشت آن را زمستان‌ها به بازار مسکو عرضه کرد؛ و لابد درآمدی که فقط از فروش پر غاز عایدش می‌شد؛ از ده روبل هم تجاوز می‌کرد. اما حیف که او از این همه عایدی غافل مانده بود.

 

چه ضررهایی! آه که چه ضررهای هنگفتی! و اگر تمام این کارها را با هم انجام می‌داد- هم ماهی صید می‌کرد، هم ویولن می‌نواخت، هم بلم راه می‌انداخت، هم غاز پرورش می‌داد – چه سرمایه‌ای که به هم نمی‌زد! اما هیچ یک از این اتفاق‌ها حتی در خواب هم رخ نداده بود؛ زندگی وعمر بیهوده و بی‌فایده و بی‌خوشی و لذت گذشته و مفت و مسلم تباه شده بود. چیزی به پایان عمرش نمانده بود. به پشت سرش که می‌نگریست چیزی جز ضرر – ضررهای وحشت انگیزی که مو بر تنش سیخ می‌کرد – نمی‌‌دید. راستی چرا بشر نمی‌تواند طوری زندگی کند که با این گونه زیان‌ها و فقدان‌ها مواجه نشود؟ و این سوال‌ پیش می‌آید که چرا درخت‌های جنگل توس و کاج را قطع کرده‌اند؟ چرا از چراگاه استفاده نمی‌کنند؟ چرا آدم‌ها مرتکب اعمالی می‌شوند که نباید بشنوند؟ چرا خود او در سراسر عمرش به مارفا پرخاش می‌کرد و با مشت و لگد به جانش می‌افتاد و او را می‌رنجاند؟ و باز این سوال پیش می‌آید که چرا ساعتی پیش به مرد یهودی توهین کرده و او را ترسانده بود؟ چرا آدم‌ها مزاحم و مخل همدیگر می‌شوند؟ و این همه‌ چیزی جز ضرر و زیان به بار نمی‌آورد! آن هم چه زیان وحشت انگیزی! اگر نفرت و کینه وجود نمی‌داشت انسان‌ها می‌توانستند از همدیگر منتفع شوند.

 

در سراسر غروب و شب آن روز، قیافه‌ی دختر نوزاد و بید کهنسال و ماهی و غازهای سر بریده و مارفا که نیمرخش شبیه مرغی تشنه بود و سیمای رنگ پریده و ترحم برانگیز روتشیلد و پوزه‌هایی که از هر سو به او نزدیک می‌شدند و از زیان‌های مختلف سخن می‌گفتند، در نظرش مجسم شد. مدام از این پهلو به آن پهلو می‌غلتید و حدود پنج بار هم از جا برخاست و ویولن زد.

صبح روز بعد به زحمت از بستر درآمد و راهی بیمارستان شد. همان پزشکیار دستور کمپرس آب سرد داد و مقداری هم گرد تجویز کرد. اما یاکف از قیافه و آهنگ صدای ماکسیم نیکلاییچ پی برد که کارش زار است و هیچ گردی به دادش نخواهد رسید. در راه بازگشت به خانه به این فکر افتاد که از مرگ چیزی جز سود عایدش نخواهد شد. زیرا از آن پس دیگر مجبور نمی‌شد بخورد و بنوشد و مالیات بپردازد و این و آن را برنجاند و با توجه به این حقیقت که انسان نه یک سال بلکه ده‌ها و صدها و هزاران سال در گور می‌خوابد و یک پاپاسی هم خرج نمی‌کند، حساب سودش سر به جهنم خواهد زد! خلاصه آنکه ماحصل زندگی، زیان و ماحصل مرگ، منفعت است. این تصور البته درست و عادلانه و در عین حال تلخ و رنج‌آور است. زیرا همین نظم عجیبی که اسمش زندگی است و به انسان فقط یک بار اعطا می‌شود چرا باید بی‌سود و منفعت سپری گردد؟

 

از مردن هیچ تاسفی نداشت. اما همین که به خانه بازگشت و ویولن را دید، قلبش فشرده شد و احساس دلمردگی کرد. ویولن را که بعد از مرگ او یتیم و بی‌صاحب می‌شد، نمی‌توانست با خود به گور ببرد؛ بر سرش همان خواهد آمد که بر جنگل توس و کاج آمده بود. در دنیای ما همه چیزی نیست می‌شد و نیست خواهد شد! از کلبه بیرون آمد، در آستانه‌ی در نشست، ویلن را به سینه فشرد و در حالی که به عمر تباه شده و بی‌حاصل و آکنده از زیان خود می‌اندیشید؛ مشغول بدیهه نوازی شد و نوایی که از سازش بیرون آمد آنقدر غم انگیز و تکان دهنده بود که اشک از چشمش روان شد. هر چه بیشتر به فکر فرو می‌رفت، نوای سازش حزن‌انگیز‌تر می‌شد.

 

چفت در حیاط یک دوباره صدا کرد و روتشیلد در آستانه‌ی آن ظاهر شد.

نیمی از حیاط را با تهور و شجاعت پیمود اما همین که نگاهش به یاکف افتاد، ناگهان همان جایی که بود ایستاد و کز کرد، دستش را – گویا از شدت ترس – چنان تکان می‌داد که انگار می‌خواست با انگشت‌هایش وقت را اعلام کند.

یاکف با مهربانی او را به سوی خود خواند و گفت:

-         نترس بیا جلو! کاریت ندارم!

روتشیلد با ترس و تردید نگاهش کرد و جلوتر رفت و در دو متری‌اش ایستاد. سپس در حالی که همان‌جا چندک می‌زد با لهجه‌ی مخصوصش گفت:

-         کتکم نزنید! این دفعه هم از طرف موییسه‌ی ایلیچ می‌آیم خدمت شما.

 

فرمودند: "نترس، دوباره برو پیش یاکف و به‌اش بگو که تا نیاید کار ما درست نمی‌شود" روز جهارشنبه یک جشن عروسی داریم... بله‌، آقای "شاپو والف" دخترش را به مرد خوبی می‌دهد...

آنگاه چشم‌ها را تنگ کرد و افزود:

-         عروسی مفصل می‌گیرد!

یاکف که به سنگینی نفس نفس می‌زد گفت:

-         نمی‌توانم... ناخوشم برادر.

و باز سرگرم نواختن ویولن شد، سیل اشک از چشم‌هایش راه افتاد و قطره قطره بر سازش چکید. روتشیلد که یک پهلو به سمت او چرخیده و دست‌ها را روی سینه چلیپا کرده بود، به دقت گوش می‌داد. ترس و حیرتی که بر چهر‌ه‌اش نقش بسته بود، جای خود را رفته رفته به اندوه و همدردی داد. چشم‌هایش را مانند آدم‌هایی که به عالم خلسه رنج‌آوری فرو رفته باشند، گرداند و زیر لب گفت: "ووواخ!" و قطره‌های درشت اشک آرام آرام بر گونه‌هایش غلتیدند و بر کت سبزش فرو چکیدند.

یاکف سراسر آن روز را در بستر ماند و دلتنگی کرد. وقت غروب که کشیش بر بالینش آمد تا اقرار نیوشی کند، یاکف حافظه تار خود را به کار گرفت و باز قیافه‌ی رنجیده مارفا و فریاد یاس آمیز مرد یهودی را- آن روز که سگی گازش گرفته بود- در نظر خود مجسم کرد و با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد گفت:

-         ویولنم را به روتشیلد بدهید.

کشیش جواب داد:

-         بسیار خوب.

 

و اکنون در شهر همگی از هم می پرسند:" روتشیلد ویولن به این خوبی را از کجا آورده است؟ آن را خریده، دزدیده یا گرو گرفته است؟" روتشیلد مدت‌هاست که فلوت را کنار گذاشته و فقط ویولن می‌زند. از زیر آرشه او همان صوت‌های غم انگیزی در می‌آید که سابقا از فلوتش در‌ می‌آمد. اما وقتی سعی می‌کند آهنگی را بنوازد که یاکف برای آخرین بار در کلبه‌ی خود نواخته بود، سازش با چنان حزن و اندوهی می‌نالد که اشک چشم همه در می‌آید و خود او نیز پیش از آنکه بتواند آهنگ حزین را به آخر برساند؛ چشم‌هایش را می‌گرداند و می گوید: "ووواخ!" آهنگ جدید او آن قدر مورد پسند همگان قرار گرفته است که کارمندان دولت و تجار متمول شهر او را مدام به مهمانی‌های خود دعوت کنند و مجبورش می‌کنند که آن آهنگ را بیش از ده بار بنوازد.

 


دفتر خاطرات یک دوشیزه

13 اکتبر: بالاخره بخت، در خانه‌ی مرا هم کوبید! می‌بینم و باورم نمی‌شود. زیر پنجره‌های اتاقم جوانی بلند‌قد و خوش‌اندام و گندم‌گون و سیاه چشم، قدم می‌زند. سبیلش محشر است! با امروز، پنج روز است که از صبح کله‌ی سحر تا بوق سگ، همان‌جا قدم می‌زند و از پنجره‌های خانه‌مان چشم بر نمی‌دارد. وانمود کرده‌ام که بی‌اعتنا هستم.

15 اکتبر: امروز از صبح، باران می‌بارد اما طفلکی همان‌جا قدم می‌زند؛ به پاداش از خود گذشتگی‌اش، چشم‌هایم را برایش خمار کردم و یک بوسه‌ی هوایی فرستادم. لبخند دلفریبی تحویلم داد. او کیست؟ خواهرم واریا ادعا می‌کند که «طرف»، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست که زیر شرشر باران، خیس می‌شود. راستی که خواهرم چقدر ساده است! آخر کجا دیده شده که مردی گندم‌گون، عاشق زنی گندم‌گون شود؟ مادرمان توصیه کرد بهترین لباسهایمان را بپوشیم و پشت پنجره بنشینیم. می‌گفت: «گرچه ممکن است آدم حقه‌باز و دغلی باشد، اما کسی چه می‌داند شاید هم آدم خوبی باشد» حقه‌باز! … این هم شد حرف؟! … مادر جان، راستی که زن بی‌شعوری هستی!

16 اکتبر: واریا مدعی است که من زندگی‌اش را سیاه کرده‌ام. انگار تقصیر من است که «او» مرا دوست می‌دارد؛ ‌نه واریا را! یواشکی از راه پنجره‌ام، یادداشت کوتاهی به کوچه انداختم. آه که چقدر نیرنگ‌باز است! با تکه گچ، روی آستین کتش نوشت: «نه حالا». بعد، قدم زد و قدم زد و با همان گچ، روی دیوار مقابل نوشت: «مخالفتی ندارم اما بماند برای بعد» و نوشته‌اش را فوری پاک کرد. نمی‌دانم علت چیست که قلبم به شدت می‌تپد.

17 اکتبر: واریا آرنج خود را به تخت سینه‌ام کوبید. دختره‌ی پست و حسود و نفرت‌انگیز! امروز «او» مدتی با یک پاسبان حرف زد و چندین بار به سمت پنجره‌های خانه‌مان اشاره کرد. از قرار معلوم، دارد توطئه می‌چیند! لابد دارد پلیس را می‌پزد! … راستی که مردها، ظالم و زورگو و در همان حال، مکار و شگفت‌آور و دلفریب هستند!

18 اکتبر: برادرم سریوژا، بعد از یک غیبت طولانی، شب دیر وقت به خانه آمد. پیش از آنکه فرصت کند به بستر برود، به کلانتری محله‌مان احضارش کردند.

19 اکتبر: پست فطرت! مردکه‌ی نفرت‌انگیز! این موجود بی شرم، در تمام 12روز گذشته، به کمین نشسته بود تا برادرم را که پولی سرقت کرده و متواری شده بود، دستگیر کند.

«او» امروز هم آمد و روی دیوار مقابل نوشت: «من آزاد هستم و می‌توانم». حیوان کثیف!… زبانم را در آوردم و به او دهن کجی کردم!


دولت، لاک و مهر و دیگر هیچ 
 
آنتوان چخوف / سروژ استپانیان

در حالی که پاکت محتوی یک روبل را از دست رییس پستخانه می‌گرفتم رو کردم به او و گفتم: سیمیون الکسی‌ییچ پاکت‌های حواله‌ی پول را چرا در پنج نقطه لاک و مهر می‌کنند؟
سیمیون الکسی‌ییچ ابروانش را موقرانه تکان داد و گفت:
- غیر از این نمی‌شود.
- چرا نمی‌شود؟
- برای این‌که ... نمی‌شود!
- ببینید، تا آنجایی که عقل بنده قد می‌دهد؛ این کار فداکاری مردم عادی و همین‌طور دولت را ایجاب می‌کند. دولت با اضافه کردن وزن پاکت نه تنها به جیب ملت ضرر می‌رساند، بلکه وقت کارمند خودش را هم که باید پاکت را لاک و مهر کند؛ ضایع می‌کند و خزانه‌ی دولت را متضرر می‌سازد. لاک و مهر اگر هم منافع قابل لمسی برای کسی به بار آورد، آن کس فقط صاحب کارخانه‌ی تولید لاک است.

سیمیون الکسی‌ییچ با ژرف‌اندیشی در آمد که:
- بالاخره چرخ زندگی کارخانه‌دار هم باید بچرخد...
- فرمایشتان درست، ولی آنها می‌توانند در زمینه‌های دیگر هم برای وطن‌مان سودمند باشند... سیمیون الکسی‌ییچ از شما به طور جدی می‌پرسم که این پنج‌تا لاک و مهر چه معنایی دارد؟ بالاخره نمی‌شود تصور کرد که آنها را بی‌خود می‌گذراند! لابد در این کار حکمتی – حکمتی مثلا سمبولیک یا پیغمبرانه یا هر حکمتی دیگر! لطفا این موضوع را، البته اگر جزو اسرار دولتی نیست، برایم روشن کنید، جانم!

سیمیون الکسی‌ییچ به فکر فرو رفت، سپس نفسی عمیق کشید و گفت:
- بله ... اگر قرار است پاکت را لاک و مهر کنند معلوم می‌شود نمی‌شود این کار را نکرد!
- آخر چرا؟ قدیم‌ها که پاکت فاقد در چسبدار بود، شاید لاک و مهر به قصد جلوگیری از تجاوز، ضرورت داشت ولی حالا که ...
رییس پستخانه خوشحال شد و گفت:
- ملاحظه می‌فرمایید؟! مگر خیال می‌کنید حالا دیگر به مال غیر تجاوز نمی‌شود؟
من ادامه دادم و گفتم:
- پاکت‌ها حالا دیگر درهای چسبداری دارند که استحکامشان از هر لاک و مهری بیشتر است. گذشته از این شما پاکت‌ها را طوری لای انواع کاغذ و بسته می‌چپانید که حتی یک انفوزوریا (گروهی از موجودات ریز آلی) به‌شان دسترسی پیدا نمی‌کند تا چه برسد به یک دزد. تازه، سر در نمی‌آورم از ترس کیست که لاک و مهر می‌کنید؟ پستچی جماعت نمی‌دزدد. اگر هم یک وقت یکی از کارمندان دون‌پایه‌تان به هوس دزدی بیفتد؛ اعتنایی به وجود لاک و مهر نخواهد کرد. خودتان هم خوب می‌دانید که برداشتن و گذاشتن لاک و مهر، کار یک چشم به هم زدن است!

سیمیون الکسی‌ییچ نفس عمیقی کشید و گفت:
- صحیح می‌فرمایید... از دست دزدهای خودی مفری نیست.
- بنده هم همین را می‌گویم! بنابراین فایده‌ی لاک و مهر چیست؟
رییس پستخانه در حالی که کلمات را می‌کشید جواب داد:
- آدم اگر بخواهد در هر کاری دخالت کند و از هر کاری سر در بیاورد و به چه و چرا و چطور هر کاری فکر کند دیوانه می‌شود، پس خوب است مطابق مقرراتی که تعیین کرده‌اند عمل کند! ... این را راست می‌گویم!

- فرمایشتان کاملا منطقی است ... ولی اجازه بدهید سؤال دیگری هم بکنم ... جنابعالی در امور مربوط به پستخانه تخصص دارید؛ از این رو لطفا بفرمایید دلیل چیست که وقتی انسان متولد می‌شود یا ازدواج می‌کند انجام این‌‌گونه تشریفات را از او نمی‌خواهند؟ در این مورد مادرجانم را که همین یک روبل برایم حواله کرده است شاهد مثال می‌آورم؛ خیال می‌کنید این کار را به همین سادگی انجام داده است؟ می‌دانم که پنج شکم زاییدن برایش آسان‌تر از حواله کردن یک روبل بود... آخر فکرش را بکنید... پیش از هر کاری طفلکی می‌بایست سه ورستا راه می‌رفت تا به پستخانه برسد. آنجا باید مدتی دراز بایستد و منتظر نوبتش باشد. تمدن‌مان هم هنوز به آنجا نرسیده که در پست‌خانه‌هامان صندلی یا نیمکت بگذارند؛ مادر پیرم می‌ایستد و از هر طرف می‌شنود که می‌گویند:" حوصله به خرج بدهید! ازدحام نکنید! لطفا آرنج‌هایتان را به دیوار تکیه ندهید!"
- غیر از این نمی‌شود...

- می‌گویید نمی‌شود، ولی اجازه بدهید تمام کنم... بالاخره نوبت به مادرم می‌رسد، متصدی مربوطه پاکت را ازش می‌گیرد، اخم می‌کند، آن را به طرف مادرم باز پس می‌اندازد و می‌گوید: یادتان رفته بنویسید "حواله" مادرم ... از پستخانه به نزدیک‌ترین دکان بقالی می‌رود تا کلمه‌ی "حواله" را روی پاکت بنویسد... سپس به پستخانه باز می‌گردد تا دوباره نوبت بگیرد... متصدی مربوط این بار پاکت را از دست مادرم می‌گیرد، پول را می‌شمارد و می‌گوید: "لاک‌تان!" اما مادر جانم حتی تصور چنین لاکی را در سر ندارد؛ در خانه‌ نیازش به آن نمی‌افتد، در دکان بقالی هم، خودتان بهتر از من می‌دانید که هر لوله‌اش را 25 کوپک می‌فروشند. جای گفتن نیست که متصدی مربوطه دلخور می‌شود و لاک کردن پاکت را با لاک دولتی آغاز می‌کند و به اندازه‌ی چند نخود ریز به پشت لاک می‌چسباند... همین که از این کار فارغ می‌شود می‌گوید: " مهرتان!" ولی مادر جانم غیر از انگشتانه و قاب عینک فلزی هیچ "مبلمان" دیگری ندارد...
- البته فراموش نکنید که مهر اجباری نیست...

- ولی اجازه بدهید... بعد نوبت به حق توزین و بیمه و بهای لاک و قبض رسید و ... وای که سرم گیج می‌رود! اگر بخواهید یک روبل پول حواله کنید، حتما باید محض احتیاط هم که شده دو روبل در جیبتان داشته باشید... این حواله پیش از آن که ارسال شود؛ در پستخانه، در بیست تا دفتر ثبت می‌شود... چند روز بعد هم نوبت شماست که آن را اینجا، که در پستخانه خودتان دریافت کنید. پیش از هر کاری توی 20 تا دفتر مختلف ثبتش می‌کنید، پنج تا شماره مختلف به‌ش می‌زنید و بالاخره طوری پشت ده‌تا در بسته حبسش می‌کنید که انگار دزد یا کافر دستگیر کرده‌اید. بعد نوبت به پستچی‌تان می‌رسد که بیاید و اعلامیه‌ی ورود حواله را ابلاغ کند. بنده اعلامیه را می‌خوانم و با ذکر تاریخ رویت، امضایش می‌کنم که :" آه مادرجان به جرم ارتکاب کدام گناه است که کیفرم می‌دهید و این یک روبل را حواله می‌کنید؟ حالا دیگر آنقدر دردسر بکشم که نگو!"
سیمیون الکسی‌ییچ نفس بلندی کشید و گفت:
- شکوه از والدین، معصیت دارد!

- با فرمایشتان کاملا موافقم! درست است که معصیت دارد ولی چطور ممکن است شکوه نکرد؟ درست موقعی که آدم تا خرخره گرفتار کار است؛ مجبورش می‌کنند جهت اخذ گواهی هویت و گواهی امضا به پلیس مراجعه کند... باز خدا پدرشان را بیامرزد که بابت این‌گونه گواهی‌ها بیشتر از 10-15 کوپک پول نمی‌گیرند، ولی چنانچه مثلا برای هر گواهی پنج روبل می‌گرفتند تکلیف چه بود؟ تازه این سوال پیش می‌آید که فایده این گواهی‌ها چیست؟ سیمیون الکسی‌ییچ، شما بنده را خوب می‌شناسید ... هم یاور گرمابه بوده‌ایم، هم همپیاله‌ی چای، هم همصحبت شیرین سخن... پس گواهی هویت بنده به چه کارتان می‌آید؟
- نمی‌شود... این فرم کار است آقا... خوب است که انسان خودش را با فرم کار درنیاندازد ... یک کلام فورمالیته بازی است که ...
- ولی آخر شما بنده را می‌شناسید!
- گیرم که بشناسم! درست است می‌دانم که شما خودتان هستید ولی .... یک وقت هم اگر خودتان نبودید، چه؟ اگر اسم مستعارداشته باشید، چه؟

- آخر فکرش را بکنید برای کش رفتن پول مردم چرا باید امضاء جعل کنم؟ این کار جرم است! اگر خیلی ساده به اداره‌تان بیایم و صندوقتان را خالی کنم مجازات کمتری در انتظارم خواهد بود ... نه سیمیون الکسی‌ییچ این کار را در خارجه ساده‌تر از این‌ها انجام می‌دهند... پستچی به خانه‌تان مراجعه می‌کند و می‌پرسد:" جنابعالی فلانی هستید؟ بفرمایید این حواله‌ی پول را تحویل بگیرید!"
رییس پستخانه سر تکان داد و گفت:
- محال است این طور باشد!
- هیچ هم محال نیست! آنجا همه چیز بر مبنای اعتماد متقابل آدم‌ها استوار است... بنده به شما اعتماد می‌کنم، جنابعالی به من ... ساعتی پیش پلیس کلانتری آمده بود درآمد‌های محکمه را ببرد... من ازش گواهی هویت نخواستم؛ بلکه پول را تحویلش دادم! ما آدم‌های معمولی از شما هیچ‌گونه مدرکی نمی‌طلبیم ولی شما....
سیمیون الکسی‌ییچ که لبخند اندوهباری بر گوشه‌ی لب داشت سخنم را قطع کرد و گفت:
- آدم اگر بخواهد از هر کاری سر دربیاورد و به چون و چراها پی ببرد گمان می‌کنم بهتر است....
او گفته‌اش را ناتمام گذاشت، فقط دستی تکان داد و بعد از لحظه‌ای تامل گفت:
- این حرف‌ها گنده‌تر از فهم ماست!

 


 


نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
زندگی نامه آنتوان چخوف و آثار او
 

آنتوان چخوف

آنتوان چخوف

چخوف، آنتون پاولوویچ Chekhov, Anton Pavlovich نمایشنامه­نویس و داستان­نویس روسی (1860-1904) آنتوان چخوف در کریمه Crimee زاده شد، اجدادش از دهقانان بودند و پدرش دکانداری کم درآمد. چخوف کودکی را در دکان پدر و در محیطی ساده گذراند و هنگامی که خانواده در جستجوی کار بهتر به مسکو عزیمت کرد، او تنها در زادگاه خود ماند تا به تحصیلاتش ادامه دهد، پس از آن به دانشگاه مسکو رفت، در رشته پزشکی به تحصیل پرداخت و در 1884 آن را به پایان رساند. چخوف در ضمن تحصیل به انتشار قصه­های طنزآمیز در مجله­های گوناگون دست زد که بسیار زود مورد توجه قرار گرفت. همین امر موجب شد که دست از پزشکی بردارد و یکباره به ادبیات و داستان­نویسی بپردازد. . .

 

ادامه در ادامه مطلب. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
یک میان وعده ى شیرین!
سلام دوستان.

 

برای اون دسته از کسانی که به زبان و ادبیات انگلیسی و به خصوص ویلیام فاکنر علاقه دارند یک بخش ویژه دارم.

داستانهای فاکنر به زبان و صدای خودش!

 

۱. "پیرمرد" 

 .au file (5.4 Mb), .gsm file (1.1 Mb), .ra file (0.6 Mb)

۲. سخنرانی کامل فاکنر در مراسم دریافت جایزه نوبل برای رمان خشم و هیاهو:

.au file (2.1 Mb), .gsm file (0.4 Mb), .ra file (0.2 Mb)

۳. "گور به گور"

 .au file (4.4 Mb), .gsm file (0.9 Mb), .ra file (0.5 Mb)

نوشته شده توسط پویان فراهانی در | | لینک