-هنوزهم سر درد؟
-هنوز...
دير شده بود، دير.من عاشق شده بودم. آنطور دستهام را نگاه نكن. ميدانم. يوسف بود.
تازه برگشته بود. خسته ي خسته. آب ميخواست، كه آوردم براش؛ و نفس كه هوايي شود و من نخواستم. با فه ي انگشتهاش دور ليوان يادآر حكايتي اصيل بود: نور روي آب. گفتم. خنديد و خم شد توي صورتم: "چيه؟ باز ياد خوان هشتم افتادي تو؟"
نفسش عطر چهار فصل را به آدم مي دميد. انگار ميكردي شبنمي باشد از برگي دور، كه اشتباهي ليز خورده باشد اينجا. دستش را برد و رد آب روي لبهاش را پاك كرد: "اگه بخواي امشب كه دوباره دالون به روم باز شد ميرم. اما اونوقت به خوابتم نميام كه ببيني اونور خاك..."
هق هق را نگفتم كه بداني اما بود. اگر چه دير و من، عاشق شده بودم . بيدار كه شدم صبح بود، حتي با پرده هاي كشيده؛ با پرده هاي ضخيم؛ و خواهي نخواهي هوار ميشد به سرت كه: نبود. كه نه سرپنجه هاش ميتابيد، نه نفس داشت كه هوايي شود.
خوابيدم. نيامد. حتي براي شام. خوابيدم. نيامد. حتي به خوابم كه بگويد آنطرف خاك...
آنطور دستهام را نگاه نكن. باشد. عاشق نبودم. باشد. گناهكارم اما... يوسف هم بود اگر، من نارنج نداشتم كه تيرم به خطا...
حتما به بلاگ قصه آدم سری بزنید. موفق باشید.

