نقد اسطوره ای( یونگی ) بر رمان " شازده احتجاب "
زهرا عبدی
رمان شازده احتجاب یک واکاوی عمیق در فرهنگ و تاریخ دست خورده ی این مرزوبوم است.این رمان منشور عجیبی است که از هر منظری که با آن مواجه شوی به چشم انداز جدیدی دست می یابی .
شاید داروی چند لایه بودن که نه ، هزار لایه بودن این فرهنگ پیچ در پیچ ما واکاوی هایی از این دست باشد. فرهنگی که در کمال شگفتی چنان متناقض عمل می کند که تو نمی دانی این عملکرد حاصل تاثیر کدام لایه ی پنهانی بود. مانند دستی که بدون اراده ی تو بر صورت کسی سیلی می زند و تو را چنان شرمنده می کند که ...
اما برای دیگران که در این فرهنگ زندگی نمی کنند باور این که این دست ازلایه ای پنهان فرمان می گیرد که ما را بدان دسترسی نیست بسیار دشوار است.این رمان از این جهت بسیار قابل تامل است که به ما فرصت می دهد تا به لایه های عمیق تری از این فرهنگ هزار تو نفوذ کنیم و طعم ناخودآگاه جمعی خود را تجربه کنیم. علت انتخاب منظر نقد اسطوره ای یونگی بر این نوشته نیز می تواند این باشد ، اگرچه این متن قابلیت های فراوانی برای بررسی های متعدد ، از نظرگاه های متعدد دارد. شاید با خواندن این متن جواب این سوال که در انتخابات های ما معمولا چه اتفاقی می افتد که گروه کثیری به یک باره چنین متناقض عمل می کنند ، را به دست آوریم!!؟؟؟
سفر به گردش احوال
رمان شازده احتجاب یک سفر است. سفر گروهی شخصیت هایی که پیچیدگی های شخصیتی و روحی آنها از رابطه ها و سنت ها و تاریخ پیچیده و هزارتوی ایرانی، ناشی می شود. آن بخشی از تاریخ که دوران بارداری اش چنان سپری می شود که به هنگام زادن ، جنین ناقص است که بر زمین می ریزد.
اما الگوی سفر در این داستان دو جنبه دارد. بخشی از آن خواننده است که سهمی از آن ناخودآگاه جمعی را دارد، از یک نقطه سفر خود را شروع می کند و به همان نقطه باز می گردد،اما با تغییری شگرف در معرفت خویش از آن ناخودآگاه جمعی . شازده، فخرالنساء و...به نوعی بازیگران ناخودآگاه جمعی ما هستند. اما جنبه ی دیگر سفر ، به شازده و دیگر شخصیت های داستان باز می گردد. الگوی سفر شازده ، سفری است از معصومیت به تجربه و در این راه دچار “initiation” می شود. سفر از معصومیتی که از همان ابتدای کودکی مورد سوءاستفاده قرار می گیرد و منیره خاتون جزء اولین تجربه های این گذار است. این سفر قربانی نیز دارد. فخری، فخرالنساء و شازده از قربانیان این سفر هستند. قربانی تاریخ نوشته شده ای که به نوعی سرنوشت آنان را رقم می زند. فخرالنساء در کارکرد دوگانه ی خویش در داستان ، در جایی شخصیت اغواگر زیبایی است که در نهایت باعث هلاکت شازده می شود و در جایی دیگر آنیمای وجود شازده است. فخرالنسای کنونی که به نوعی در وجود فخری هم به تصویر کشیده می شود، بخش ویران گر اوست و فخرالنسای گذشته نیمه ی گمشده ی شازده است که سعی می کند در فخری بازسازی اش کند. سیلان ذهن و پس و پیش شدن زمان داستان هم به همین علت است زیرا شازده به دنبال آنیما (فخرالنسای گذشته)در حال و گذشته سفر می کند. داستان بن بست عظیمی است . هر حرکتی به نقطه ی شروع باز می گردد و دور باطلی است.
شازده نمی تواند فخرالنسا را ترک کند، چون بخش گمشده ی وجود اوست و عاشقش است. از طرفی نمی تواند با او باشد ،چون او تبدیل به آن بخشی از تاریخ شده است که شازده از آن فراری است.
نیمه ی تاریک (shadow) فخرالنسا و شازده ، همان تاریخی است که چون لکه ی سیاهی بر دامان توری سپید فخرالنسا نشسته است و او برای رهایی از این بخش به فرافکنی متوسل می شود و تنفر حاصل از آن را نصیب شازده می کند. او را در معرض تهمت چندزنی و صیغه و... قرار می دهد تا بتواند از شرّ آن بخش تیره خلاص شود و شازده هم همین کار را با فخری می کند.
اما در نماد پردازی ، لباس سفید فخرالنسا به موتیفی تبدیل می شود که شاید بتوان آنرا لباس سفید قربانی دانست . اشاره به عدد هفت و هم سن وسالی شراب و دوران نامزدی حکایت از آن دارد که این عشق دوران بلوغ خود را طی کرده ، اما به مقصد نرسیده است و چون میوه ای کال در شاخه گندیده است و تمام این داستان دست و پازدنی سهمناک در گردابی تیره است. گردابی که خواننده ی داستان نیز در همان بخش ناخودآگاه جمعی در سرگیجه ی حاصل از آن شریک است.
منبع:http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?t=11611
تحليل و تفسير شعر «كتيبه» سروده
مهدي اخوانثالث
دكتر محمدرضا روزبه
منبع: ادبستان
كتيبه را ميتوان شكوهمندترين سروده اخوان در تبيين و تجسم جبر سنگين بشري، و به تبع آن يأس فلسفي و اجتماعي به شمار آورد.
ميتوان كتيبه را اسطوره انسان مجبور دانست كه ميكوشد تا از طريق احاطه و اشراف بر اسرار فراسوي اين جهان جبرآلود، معماي ژرف هستي را كشف كند اما آنسوي اين كتيبه نيز چيزي جز آنچه در اين رو ديده است، نمييابد.
با توجه به نظام انديشگي شاعر، ميتوان از چشماندازهاي عيني نيز به تماشا و تأويل «كتيبه» پرداخت. از دريچهاي ديگر «كتيبه» ميتواند مظهر تلاش و تكاپوي مداوم و مستمر تودهها براي برگرداندن سنگ جبر اجتماعيـ سياسي دوران باشد.
«كتيبه» در ما و با ماست. هر كس در زمان و مكاني كتيبهاي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان دارد.
كتيبه تنديس هنرمندانه سرشت شاعر است كه با سرنوشت آدمي در گردونة رنج تاريخ گره خورده است. گويي اخوان خود را عصارة رنج و شكنج آدميان محبوس و مجبور در تلاقي تنگ حلقههاي زنجير تاريخ ميدانست.
كتيبه روايتي است اساطيريـ انساني: اسطوره پوچي، اسطوره جبر، اسطوره شكستهاي پيدرپي و به قولي: «كتيبه، نمونه كامل يك روايت بدل به اسطوره گرديده است.»1 محتواي شعر چنين است: اجتماعي از مردان، زنان، جوانان، بسته به زنجيري مشترك در پاي تختهسنگي كوهوار ميزيند. الهامي دروني يا صدايي مرموز، آنان را به كشف رازي كه بر تختهسنگ نقش بسته است، فرا ميخواند، همگان، سينهخيز به سوي تختهسنگ ميروند. تني از آنان بالا ميرود و سنگنوشتة غبارگرفته را ميخواند كه نوشته است: كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند. جماعت، فاتحانه و شادمانه، با تلاش و تقلاي بسيار، ميكوشند و سرانجام توفيق مييابند كه تختهسنگ را به آن رو بگردانند. يكي را روانه ميسازند تا راز كتيبه را برايشان بخواند. او با اشتياقي شگرف، راز را ميخواند، اما مات و مبهوت بر جا ميماند. سرانجام معلوم ميشود كه نوشتة آن روي تختهسنگ نيز چيزي نبوده جز همان كه بر اين رويش نقش بسته است: كسي راز مرا داند...؛ گويي حاصل تحصيل آنان، جز تحصيل حاصل نبوده است.
اخوان، اين رهيافت فلسفيـ تاريخي را در قاب و قالب شعري تمثيلي در اوج سطوت و صلابت عرضه داشته است. صولت و سطوت لحن شعر تا به انتها از يك سو، فضاي اساطيري واقعه را و از ديگر سو، صلابت و عظمت تختهسنگ راـ كه پيامدار تقدير آدمي استـ نمودار ميسازد. اخوان بر پيشاني شعر، مأخذي تاريخي را كه ساختار شعر بر آن بنياد نهاده شده، نگاشته است: اطمع من قالب الصخره، كه از امثال معروف عرب است. شرح اين مثل و حكايت تاريخي در جوامع الحكايات عوفي چنين آمده است: مردي بود از بني معد كه او را قالب الصخره خواندندني و در عرب به طمع مثل به وي زدندي چنانكه گفتندي: اطمع من قالب الصخره (يعني طمعكارتر از برگرداننده سنگ) گويند روزي به بلاد يمن ميرفت. سنگي را ديد در راه نهاده و به زبان عبري چيزي بر آن نوشته كه: مرا بگردان تا تو را فايده باشد! پس مسكين به طمع فاسد، كوشش بسيار كرد تا آن را برگردانيد و بر طرف ديگر نوشته ديد كه رب طمع يهدي الي طبع: اي بسا طمع كه زنگ يأس بر آيينة ضمير نشاند چون آن بديد و از آن رنج بسيار ديده بود، از غايت غصه سنگ بر سر آن سنگ ميزد و سر خود بر آن ميزد تا آنگاه كه دماغش پريشان شده و روح او از قالب جدا شد، و بدين سبب در عرب مثل شد.2همچنين در كشف المحجوب هجويري آمده است: «از ابراهيم ادهم(رح) ميآيد كي گفت: سنگي ديدم بر راه افكنده و بر آن سنگ نبشته كه مرا بگردان و بخوان. گفتا بگردانيدمش و ديدم كه بر آن نبشته بود: كي انت لاتعمل بما تعلم فكيف تطلب ما لاتعلم، تو به علم خود عمل مينياري، محال باشد كه نادانسته را طلب كني...»3اخوان خود درباره اين مثل گفته است: اين را من از امثال قرآن گرفتم، ولي پيش از او هم در امثال ميداني هم ديده بودم، جاهاي ديگر هم نقل شده كوتاهش، بلندش، تفصيلش و به شكلهاي مختلف.4
كتيبه از چند صداييترين نوسرودههاي روزگار ماست. جبر مطرحشده در اين شعر، هم ميتواند نمود جبر تاريخ و طبيعت بشري باشد، و هم نماد جبر اجتماعيـ سياسي انسان امروز. از منظر نخست، ميتوان كتيبه را اسطوره انسان مجبور دانست كه ميكوشد تا از طريق احاطه و اشراف بر اسرار فراسوي اين جهان جبرآلود، معماي ژرف هستي را كشف كند اما آنسوي اين كتيبه نيز چيزي جز آنچه در اين رو ديده است، نمييابد.
كلام با طنين و طنطنهاي خاص، با لحني سنگين و بغضآلود آغاز ميشود كه نمايشگر رنج و سختي انسان بسته به زنجير تاريخ و طبيعت است:
فتاده تختهسنگ آنسويتر، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي...
لفظ آنسويتر بيانگر فاصلة آدمي با راز و رمز هستي است. طنين دروني قافيههاي داخلي كوه و انبوه، عظمت و ناشناختگي تختهسنگـ اين تنديس سترگ تقديرـ را باز مينماياند. قافيههاي دروني نشسته و خسته نيز رنج و خستگي نفسگير زنجيريان را تداعي ميكند. همگان (زن و مرد و...) به واسطة زنجير به هم پيوستهاند، يعني وجه مشترك تماميشان جبر آنهاست، جبر جهل و جمود، شعاع حركت اين انسان مجبور نيز تا مرزهاي همين جبر است و نه بيشتر تا آنجا كه زنجير اجازه دهد.
«طول زنجير به طول بردگي است و متأسفانه به طول آزادي نيز.»5 لحن سنگين شعر، گوياي انفعال، درماندگي و دلمردگي آدميان است در زير سلطه و سيطرة جبر حاكم. ناگاه الهامي ناشناخته در ناخودآگاه وجود آدميان طنينانداز ميشود و آنان را به تحرك و تكاپو فرا ميخواند تا به قلمرو شعور و شناخت رمز و راز هستي نزديك شوند.
ندايي بود در رؤياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم
اما اينان ماهيت اين الهام را نميدانند: آيا صور و صفيري در عمق رؤياهاي اساطيريشان بوده يا آوايي از ناكجاهاي دور؟ نميدانند، و نميپرسند. زيرا هنوز به مرحلة شك و پرسش نرسيدهاند. صداي مرموز ميگويد كه پيري از پيشينيان، رازي بر پيشاني تختهسنگ نگاشته است و هر كس به تنهايي يا با ديگري...، صدا تا اينجا طنينافكن ميشود. و سپس باز ميگردد و در سكوت محو ميشود. دنبالة اين پيام را بعدها بر پيشاني تختهسنگ خواهيم يافت كه: «كسي راز مرا ...» مصراع: «صدا، و نگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي ميخفت» بهخوبي تموج و تلاطم صدا را طنيني دور و مبهم نشان ميدهد. به دنبال صداي ناگهان، بهت و سكوت آدميان است كه فضا را در برميگيرد:
و ما چيزي نميگفتيم
و ما تا مدتي چيزي نميگفتيم
...
مرحلة پسين بهت و سكوت، شكي خفيف است اما نه زبان، كه در نگاه. تنها نگاه بهتآلود آدمي پرسشگر است. چرا؟ هنوز به مرحله شعور ناطقه نرسيده است؟ چون گرفتار ترس و ترديد است؟ يا...؛ آنسوي اين شك و پرسش دروني، همچنان خستگي و وابستگي به جبر است و باز هم خاموشي و فراموشي. تا آنجا كه همان خردك شعلة شك و پرسش نيز كه در اعماق نگاه آدميان سوسو ميزد، به خاموشي و خاكستر ميگرايد: خاموشي وهم، خاكستر وحشت! و اين هست و هست تا آنشب، شب نفريني جبر:
شبي كه لعنت از مهتاب ميباريد
و پاهامان ورم ميكرد و ميخاريد،
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود، لعنت كرد
گوشش را و نالان گفت: بايد رفت
...
در چنين شبي كه زنجير جبر و جمود بر پاي زنجيريان خسته و نشسته سنگيني ميكند، يكي از آنان كه درد جبر را بيش از همه حس ميكند، و طبعاً آگاهتر و آرمانخواهتر از بقيه است، ميكوشد تا لايههاي تو در توي راز را بشكافد و طرحي نو در اندازد.
پس براي حركت پيشقدم ميشود به تمامي القائاتي كه در طول تاريخ در گوش آدمي فرو خواندهاند، لعنت ميفرستد و براي رفتن مصمم ميشود. جماعت نيز كه اينك به مرزي از شعور و ادراك فردي و جمعي رسيدهاند كه سوزش زنجير را بر پاي و پيكر خود حس ميكنند با او همگام و همكلام ميشوند.
آنها نيز قرنها چشم و گوششان آماج القائات يأسآور بسياري بوده است كه آنان را از نزديك شدن به مرزهاي ممنوع بر حذر ميداشته است كه به «به انديشيدن خطر مكن!»6 القائاتي برخاسته از آفاق تكصدايي و از حنجرة اربابان سياست.
و رفتيم و خزان رفتيم، تا جايي كه تختهسنگ آنجا بود
از اينجا به بعد، شعر، اوج و آهنگي دراماتيك مييابد؛ آنسان كه همگرايي و هماوايي زنجيريان را همراه با صداي زنجيرهاشانـ طنينافكن ميسازد يك تن كه زنجيري رهاتر دارد و طبعاً تدبيري رساتر، براي خواندن كتيبه از تختهسنگ بالا ميرود. وسعت جولان او با وسعت جولان فكرش همسان و همسوست؛ هر دو از حيطة آفاق موجود و مسدود، فراتر و فراخترند، او كيست؟ پيرو ايدة همان دعوتگر نخستين به انقلاب، همانكه زنجيري سنگينتر از ديگران داشت: يكي از فلاسفه، متفكران، مصلحان و پيامآوران تاريخي؟ كسي از بسيار كسان كه در طول زنجير كوشيدهاند تا از مرزهاي مرسوم زيستن بگذرد و جهانهاي فراسو را از منظري تازه بنگرد؟ يا ... ؛ در هر حال، اين فرد پيشتاز ميرود و ميخواند: «كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند» و اين مرزي است براي سودن و نياسودن، دعوتي است به دگر شدن و دگرگون كردن، فراخواني است به جدال با تقدير ازليـ ابدي، و اينك بايد حلقة اقبال ناممكن را جنباند. هر راز و رمزي هست، آنسوي اين سنگ جبر نهفته است.
همگان براي نخستين بار به رمز كشف اين معماي تا ابد، اين راز غباراندود تاريخي، دست يافتهاند، پس آن را شادمانه و فاتحانه، همچون دعايي مقدس بر لب تكرار ميكنند و اينبار، شب نه ديگر لعنتبار، بلكه دريايست عظيم و نوراني:
و شب، شط جليلي بود پر مهتاب.
گويي اين شب، آيينهاي است در مقابل دنياي منبسط و منور درون جماعت فاتح. اينگونه تعامل دنياي برون را در شعر نيما نيز به وضوح ديديم:
خانهام ابري است
يكسره روي زمين ابريست با آن
در سطر: و شب، شط جليلي بود پر مهتاب، كيفيت توالي هجاها و موسيقي واژگان، فضايي شاد و پر اشراق آفريدهاند كه با حالات روحي افراد همگون است. سطور بعدي شعر، نمايش ديداري شنيداري تلاش و تقلاي دستهجمعي زنجيريان است براي برگرداندن تختهسنگ و مقابله با جبر موروثي:
هلا، يك... دو... سه ديگربار
هلا يك، دو، سه ديگربار
عرقريزان، عزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم.
تكرار سطر نخست، القاگر تداوم و توالي تاريخ اين كشش و كوششهاي جمعي است. سطر سوم نيز نمايش رنجها، نوميديها و ناكاميهاي آنان است در اين مسير. دست و پنجه افكندن با سنگ جبر و جبر سنگين، با همه سختي و سهمناكياش به پيروزي ميانجامد: پيروزياي سنگين اما شيرين: اين بار لذت فتح، آشناتر است. زيرا يكبار «هنگام آگاهي از سنگنوشته» اين شادكامي را تجربه كردهاند. همگان مملو از شور و شادماني، خود را در آستانه فتح نهايي ميبينند.
شكستن طلسم تقدير، و رهايي از زنجير پير، همانكه زنجيري سبكتر دارد، درودگويان به جد و جهد همگان فراز ميرود تا پيامآور رهايي و رستگاري باشد:
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند:
(و ما بيتاب)
لبش را با زبان تر كرد (ما نيز آنچنان كرديم)
در همين بخش، حالت انتظار و بيتابي جماعت با بيان مصور حركات طبيعي و بازتابهاي فيزيكي آنان مجسم شده است. شعر، نمايشيتر ميشود و شاعر، با بهرهگيري از شگرد «تعليق» گرهگشايي از راز واقعه را به تأخير ميافكند تا به اشتياق و هيجان خواننده و بيننده بيفزايد. آرامش و ضربان كند سطرها، بهت و بيخودانگي «خوانندة رمز كتيبه» را مجسم ميسازد: و ساكت ماند نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد
...
توالي موسيقي دروني قافيههاي داخلي: ماند، خواند، ماند، حالتي سرشار از حيرت و گيجي توأم با ضربان خفيف قلب را القا كردهاند. صبر جماعت لبريز ميشود و از او ميخواهند تا راز بگشايد:
«براي ما بخوان!» خيره به ما ساكت نگه ميكرد
اما پاسخ او نگاهي بهتزده و حيرتآلوده است. در اين سكوت سترون، جز صداي جرينگ جرينگ زنجيرهاي مرد، هنگام فرود آمدن، چيزي به گوش نميرسد، گويي تنها صداي رسا و رها، هنوز و همچنان طنين جبر است كه در دهليز گوشها ميپيچد. فرود آمدن مرد، گويي فروريختن بناي آمال و آرزوهاي آدميان است. مرد، ويران و مبهوت، پرده از آنچه كه ديده ميگشايد:
نوشته بود/ همان/ كسي راز مرا داند كه از اين رو...
و فاجعه با همه ثقل و سنگينياش بر روح و جان همگان فرود ميآيد. طنين تكرار در گوشها ميپيچد و دلها و دستها ويران ميشوند. سطر آخرين، زنجيرة توالي و تكرار تاريخـ تاريخ شكست آدمي را در برابر چشمان خواننده تصوير ميكند. گويي حيات سلسلهوار بشر، سيري دوراني است بر مدار هميشگي دايرهاي چرخان كه اشكال و ابعاد مستدير حاصل از اين دوران آسيابگونه، پيوسته انسان محبوس و مجبور را به فراسوهاي موهوم اين زندان گردان فرا خوانده است.
اما سرنوشت آدمي، همانا پرواز در شعاع همين قفس مات و مدور بوده است كه چرخ فلكوار، فراز و فرودي متوالي و متكرر دارد. بند آخرين شعر، تصويري عميق و عاطفي است از افسردن و پژمردن جماعت گيج و گرفتار:
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب، شط عليلي بود
اين بار، شب مانند دريايي بيمارگونه به نظر ميرسد كه همچنان بازتاب درون غمآلود و دردآميز مردمان است. مردماني تنها و تركخورده. بيهوده نيست كه شاعر در سطر دوم اين بند، فقط و فقط از يك «و» عطف در ساخت يك مصرع مستقل بهره جسته است اين و او عطف، معطوف به تاريخ تنهايي و تنهايي تاريخي ماست كه در گوشهاي كز كرده است، بودني است معطوف به زنجيرة سطرها و سيطرههاي پيشين و پسين.
اما با توجه به نظام انديشگي شاعر، ميتوان از چشماندازهاي عيني نيز به تماشا و تأويل «كتيبه» پرداخت. از دريچهاي ديگر «كتيبه» ميتواند مظهر تلاش و تكاپوي مداوم و مستمر تودهها براي برگرداندن سنگ جبر اجتماعيـ سياسي دوران باشد كه همواره، همچون كوهي مهيب، حضور و استبداد جمعي، آگاهي و عقلانيت فردي و جمعي، با صوت و صفيري ناشناس، مردمان را به دگرگونسازي تقدير فرا ميخواند.
آزادانديشان، پيشگام اين انقلاب و دگرگوني ميشوند و مردمان نيز با عزم و پايداري سترگ خويش، و با تحمل رنجها و شكنجههاي مستمر، بار جنبشهاي اجتماعي را بر دوش ميكشند، اما سرانجام آن روي سكة سهمگين سرنوشت، تصويريست از روية هميشگي آن، تجربة جنبش مشروطيت و انجاميدنش به استبداد رضاخاني، تجربة نهضت ملي مصدق و سرانجام شكست آن با كودتاي 28 مرداد و ...، مصاديق تاريخي اينسو و آنسوي كتيبة سرنوشتاند. اما فراتر از همه اينها، «كتيبه» در ما و با ماست. هر كس در زمان و مكاني كتيبهاي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان دارد. آنجا كه اخوان ميگويد:
نوشته بود:
همان،
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آن رويم بگرداند
واژة «همان» چكيدة همة ديدهها و شنيدههاست از تماشايـ هر دو سوي هستي. در اين «همان» همة تجربههاي تلخ بشر در مسير رسيدن به «آن» موعود مقدس نهفته است. اما هنوز و همچنان «همان است و همان خواهد بود» اين دور تسلسل، به مثابة تقديري ازليـ ابدي همزاد آدمي است. اما آدمي بهراستي تا به اين حد محكوم و مجبور است؟ آيا نميتوان... ؟
سرنوشت مردماني كه ميكوشند كوه عظيم جبر را جابهجا كنند، از منظري اساطيري، يادآور اسطورة يوناني سيزيف است. سيزيف نيز به جرم فريب خدايان، محكوم است كه صخرههاي عظيم جبر بشري را كه پياپي فرود ميآيند، به اوج بغلتاند و دوباره ... ، بدينگونه تاريخ تلخ او، تكرار و تسلسل همين رنج ابدي است. بيهوده نيست كه «آلبركامو»ـ نويسنده و فيلسوف نامدار فرانسويـ سرنوشت انسان قرن بيستم را شبيه سرنوشت سيزيف ميداند كه بايد زندگي را همچون سنگ سيزيف بر دوش خود حمل كند.7 «كتيبه» همچنين يادآور بنماية داستان قلعه حيوانات اثر «جورج ارول» است كه در آن جنبش آزاديخواهانه حيوانات در نهايت به استبداد تازهتري ميانجامد اين داستان به طور سمبوليك فرجام انقلاب كمونيستي روسيه به رهبري لنين را كه به ديكتاتوري پرولتارياي استالين انجاميد به نمايش ميگذارد... در نهايت، كتيبه، «دشنامي است به تاريخ كه جماعات انساني را به دنبال نخود سياه فرستاده است... »8
ساختار كلامي «كتيبه» تلفيقي است از اسلوب زبان پر صلابت كهن و برخي امكانات زبان امروز از رهگذر همين تلفيق، شاعر هم در تكوين فضايي تاريخيـ اساطيري توفيق يافته است و هم در تجسم فضايي عيني و عاطفي. از وجوه ديگر ساختار اين شعر، روح رواييـ دراماتيك آن است كه قدم به قدم به پيوند روحي مخاطب با زنجيرة حوادث و حالات شعر ميافزايد؛ به نحوي كه مخاطب در جريان سيال كنش و واكنشهاي جسمي و روحي كاراكترهاي شعر، نقشي فعال مييابد. نقاشي و نمايش دقيق حالات و حوادث، نيز در فرآيند مشاركت خواننده با متن نقشي بسزا ايفا ميكند. وزن سنگين شعر (مفاعيلن و مفاعيلن..) با هنجاري موقر و مناسب با روايت، بهخوبي كندي حيات و حركت آدميان را در چنبرة جبر تاريخ و اجتماعي، مجسم كرده است؛ كما اينكه كميت طولي سطرها همواره با كشش صوتي كلمات، با هنجار حوادث و نيز با حالات كارآكترها داراي تناسب ساختاري است مثلاً پراكندگي و ناهمگوني طولي مصراعها در ابتداي شعر از سويي، و پيوستگي و تساوي طولي آنها در بخش دوم شعر (به هنگام اتحاد و حركت جماعت) از ديگر سو، مبين پراكندگي و پيوستگي افراد در دو برهة خاص از واقعه است در سراسر شعر، خط مستقيم روايت شاعرانه بر بستر وحدت داستاني نيز به تشكل ارگانيك اجزاي شعر مدد رسانده و مانع تشتت درونة متن شده است. اخوان در سرودن «كتيبه» از اسلوب «روايت و مكالمه» بهطور همزمان بهره جسته است. او بدون هيچ پيشزمينه و پيشساختاري وارد حيطة متن ميشود و روايت داستاني را به پيش ميبرد. روند داستاني اثر، بر اساس شگرد حركت از آرامش به اوج و سپس بازگشت به آرامش اوليه است. كما اينكه «ولاديمير پروپ» استاد مردمشناسي دانشگاه لنينگرادـ نيز تغيير موقعيت يا رخداد را از عناصر اصلي روايت ميداند.9 عنصر مكالمه (Dialogue) نيز در شعر به تكوين فضايي حسي و ملموس بر بستر درام، ياري رسانده است؛ يا آنجا كه در اواخر شعر، عمل داستاني عمدتاً بر پاية مكالمات به پيش ميرود و شاعر خود به عنوان «داناي كل دخيل» در عرصة روايت و ديالوگها حضور دارد و با مراقبتي هوشيارانه تعادلي ساختمندانه بين سه عنصر روايت، مكالمه و تصوير برقرار ساخته است. با اينهمه، در آثار اخوان، غلبة روح روايي بر روند تصويري به وضوح نمايان است. به همين جهت برخي معتقدند كه اخوان در عرصة اشعار روايي، بعضاً از منطق شعري فاصله ميگيرد و آگاهانه يا ناخودآگاه به ورطة نظم و سخنوري در ميغلتد. هر چند كه او خود ميگويد: «من روايت را به حد شعر اوج دادهام اما شعر را به حد روايت تنزل ندادهام.»10 بيشك سلطه و سيطرة روح روايت بر آثار اخوان از ذائقه تاريخمدارانه او نشئت مييابد و همواره او را با سيمايي پيرانه و پدرانه بر منبر نقل و حكايت به تماشا ميگذارد، بيهيچ پروايي از اينكه چنين هيئت و هويت معهود و موقري، او را از چشماندازهاي تازه و تابناك محروم سازد گويي او بر اين باور است كه: «در گرايش به سوي نو و تازه، عنصري از جواني و خامي نهفته است.» پس پيري و پختگي خود را پاس ميدارد.
سخن آخر اينكه: كتيبه تنديس هنرمندانه سرشت شاعر است كه با سرنوشت آدمي در گردونة رنج تاريخ گره خورده است. گويي اخوان خود را عصارة رنج و شكنج آدميان محبوس و مجبور در تلاقي تنگ حلقههاي زنجير تاريخ ميدانست. اين سرشت و سرنوشت او بود كه همواره آن روي كتيبه تقدير را آنگونه بنگرد و بخواند كه اين رويش را. آيا نميتوانست «ديگر» ببيند و «دگرگون» بخواند؟ نه، نميتوانست، يا شايد هم نميخواست، در هر حال اين نتوانستن يا نخواستن، تقدير شاعرانة او بود. هستي، براي او سكهاي دو رو بود كه در هر دو رويش «پوزخند تاريخ» نقش بسته بود، و او تا آخرين لحظة عمرش نشنيد يا نشنيده گرفت اين دعوت را كه:
سنگيست دو رو كه هر دو ميدانيمش
جز «هيچ» به هيچ رو نميخوانيمش
شايد كه خطا ز ديدة ماست، بيا
يك بار دگر نيز بگردانيمش11
پانوشت:
1ـ رضا براهني، ناگه غروب كدامين ستاره (يادنامة اخوان ثالث)، ص 128
2ـ سديد الدين محمد عوفي، جوامع الحكايات... ،ص 287
3ـ عليبن عثمان هجويري، كشفالمحجوب،ص 12
4ـ صداي حيرت بيدار،ص 266
5ـ رضا براهني، طلا در مس، ج1، (چ1371) ص267
6ـ سطري از شعر «در اين بنبست» از احمد شاملو، ترانههاي كوچك غربت ص 35
7ـ ر.ك: بررسي تطبيقي قهرمانان پوچي در آثار كامو، سارتر و سال بلو، عقيلي آشتياني، ص8
8ـ رضا براهني، طلا در مس، ج1، ص272
9ـ دستور زبان داستان، احمد اخوت، ص19
10ـ صداي حيرت بيدار، ص200
11ـ اسماعيل خويي، گزينة اشعار، ص296
منبع: مجله شعر
اين داستانِ بهظاهر ساده، در منتهاى ايجاز دو وجه از پيچيدهترين پنهانىهاى نوع بشر را تصوير مىكند. گره اصلى داستان، آنچه كه خواننده را به دنبال خود مىكشاند، آرامآرام كنار مىرود و جاى خود را به دو مسأله روحى - روانى يا به اعتبارى
هستىشناسانه مىدهد؛ چيزى كه زمان و مكان نمىشناسد. اين ژرفساختهاى روحى عبارتند از: گرايش ناخودآگاه بشر به رهايى از تنهايى؛ خصوصاً بهوسيله جنس مخالف، و دوم ميل زيبادوستى نوع بشر. نويسنده در متنى كه از صد صفحه تجاوز نمىكند، چنين “انديشههايى” را خيلى راحت بازنمايى مىكند و در همان حال در ابهامهاى ذاتى اثر پيوندشان مىدهد، بىآنكه خواننده را سرگرم حل پازل و چيستان كند و حتى اجازه منفك شدن از متن را به او بدهد. خلاصه داستان به اين شرح است: در پانسيونى در “ريويرا”، زنى بهتقريب سى و پنج ساله، و مادر دو دختر شانزده و دوازده ساله و همسر كارخانهدارى فرانسوى، ناگهان ناپديد مىشود. همراه او، جوان بسيار خوشتيپى كه آدمى “فقط در داستانها وصفش را خوانده است” و “چهره خندان و جذابيت دوره جوانى، لطف و صفاى ديگرى به او بخشيده بود،” گم و گور مىشود. اين دو فقط حدود دو ساعت با هم گفتگو كرده بودند. نويسنده با همسان كردن عين و ذهن، با كلماتى كه لحن و اتمسفر سادهاى را القاء مىكنند - هرچند كه نفوذ او را به كنه روح و روان منكر نمىشويم و عدهاى حتى او را يكى از نويسندگان درونكاو برجسته مىدانند - مىنويسد: “آنها مىگفتند مطلقاً غيرممكن است كه يك زن عفيف، پاكدامن، درستكار و باشرف، تنها بعد از دو ساعت آشنايى با كسى، با او راه بيفتد. ولى من نظر ديگرى داشتم و در دلم به آنها مىخنديدم. من با تمام قدرت از وجود امكان و احتمال چنين حادثهاى از طرف زنى كه سالهاى سال با سرشكستگى با شوهرى چاق و خپله زندگى كرده است، دفاع مىكردم [بهنظر من] اين زن در درون خود آمادگى داشته كه طعمه هر مردى بشود.” نويسنده بهعنوان “داناى كل” كلان روايتى را به رشته تحرير در مىآورد كه بهنوبه خود نيازمند تحليل پيچيدهاى است. او از قول يك زن آلمانى نقل مىكند كه “بعضى از زنها روحيه سهلالوصولى دارند.” و آنها را تحقير مىكند. اما نويسنده بهنوبه خود حرف ديگرى دارد: “بهنظر مىرسد آنها كه “سهلالوصول” نيستند، از اينكه خود را قوىتر، اخلاقىتر و پاكتر از افراد “سهلالوصول” تصور كنند، احساس لذت مىكنند.” سپس در همان جايگاه به بسط عقيدهاش مىپردازد: “اينكه زنى به ميل خود، عاشقانه به دنبال هوس و غريزه خود باشد، خيلى صادقانهتر از آن است تا شوهر چشمبستهاش را فريب دهد.” به اين ترتيب عقيده خود را مبنى بر صداقتى كه معادل “وقاحت” است، به خواننده انتقال مىدهد و پاكدامنى توأم با رياكارى، خودفريبى و حتى “مقاومت در برابر تمايلات شخصى خود و سركوب اميال درونى” را مردود مىشمرد. بحث در پانسيون بالا مىگيرد و خانمى انگليسى، حدوداً شصت و هفت ساله، كه سيمايى اشرافى دارد و همه به او احترام مىگذارند، براى نويسنده ماجرايى را تعريف مىكند كه براى خود او اتفاق افتاده است؛ ماجرايى كه طى آن ما اين زن را “راوى” مىخوانيم. بانو مىگويد، در هجدهسالگى، عاشق شوهرش مىشود و با او ازدواج مىكند و حاصل اين ازدواج دو پسر است. طى مدت بيست و دو سال در كمال خوشبختى با شوهرش زندگى كرد. در سن چهلسالگى شوهرش را از دست داد. حدود دوسال بعد، درحالىكه هنوز لباس عزا بر تن داشت، به شهر “مونتكارلو” رفت. مىگويد براى “رهايى از دست روح شكنجهآورى كه جنبه تهوعآورى بهخود گرفته بود”، اغلب به كازينو مىرفت زيرا “از نظر كسى كه هيچ چيز ارزش ندارد، جنب و جوش عاشقانه و هوسآلود ديگران، به اعصاب آدمى چنگ مىزند” اين زن اعتراف مىكند كه “احساس مىكرد بايد خود را در “قسمت خطرناكتر زندگى” بيندازد.” اما ما، به اينجا رسيدهايم كه در پس هر رفتار و كردارى، علتى را جستجو كنيم. ما از اين زن چهل و دوساله مىپرسيم: “شما در كازينوهاى كاپرى چهكار مىكرديد؟ آيا علت اين نيست كه بدون آنكه خودتان بدانيد (براساس ناخودآگاه) از يكنواختى زندگى دچار ملال و كسالت شده بوديد و بهطرف مكانى سوق داده مىشديد كه كسى را بجوييد؟ و گمشدهاى را پيدا كنيد كه روانتان به دنبالش مىگشت؟” حتى اضافه مىكنيم كه: “اين زن، به لحاظ روحى آمادگى پذيرش عشق و عاشق شدن را داشت؛ چهبسا “عاشقِ عشق شدن” را. عمد و ارادهاى در ميان نيست، ناخودآگاهش وادارش مىكند به كازينو برود، همانطور كه وقتى مصاحب خوشسيمايى از جنس مخالف از كوهنوردى جمعه صحبت مىكند، شما كه سالهاست دربند و دركه را نديدهايد، بهسرعت مىپذيريد كه او را - حتى كنار ديگران - همراهى كنيد. انگيزش روانى شما، چهبسا فقط “مصاحبت و همكنارى باشد” - چيزى كه ابتداى مسير عشق است. پس پاى جستجوى “عشق” در ميان است.” و حرف بلز پاسكال را نقل مىكنيم كه “كشف كردهام كه همه بدبختى انسان در يك چيز است: دمى نمىتواند در اتاقى بياسايد.” بعد به آن بانوى چهل و دوساله مىگوييم: “شما زن چهل و دو ساله، چرا در ميان آن همه قمارباز روى كسى انگشت مىگذاريد كه بهقول خودتان زيبايىاش همتا نداشت: “اين دستها برخلاف هر دست ديگرى كه تاكنون ديده بودم، از زيبايى كمنظيرى برخوردار بودند... و قيافهاش از زيبايى ظريفى برخوردار بود كه هرگز چنين چهره و
صورتى در عمرم نديده بودم؛ چهرهاى كه همه چيزش جور و هماهنگ بود.” همانطور كه ديده مىشود راوى با زرنگى از “دستهاى ظريف” شروع مىكند، ما اطمينان داريم كه او روى دستهاى ديگرى هم متمركز شده بود، ولى آن دستهاى احتمالاً نازيبا يا حتى چروكيده، او را به سر و پيكر “مدهوشكننده” نمىرساند. ما خوانندهها به اتكاى تجربه زيسته مىدانيم كه اين زن ميانهسال را زيبايى جوان بيست و دو ساله لهستانىالاصل به خود جلب كرده بود. زيبايى همچون مقولههاى ديگر، در عرصه سخن فلسفى مىتواند خصلت ايدئولوژيك شود؛ يعنى زيبايى براى بعضى از مردم، تعيينكننده بود و نبود و ارزش همه چيز مىشود. هستىشناسى اينها، بر مبناى “زيبايى” شكل مىگيرد، بىدليل نيست كه برخورد با همنوعان، چه اربابرجوع اداره باشد يا مشترى بقالى و مسافر تاكسى و همكلاسى و غيره بر مبناى “قيافه او” شكل مىگيرد. اين برخوردِ مطلوب به انسان زيبا، حتماً معادل هوى و هوس نيست، بلكه نتيجه عنصر نهادينهترى است؛ عنصرى كه بسيارى از روانشناسان آن را جزو لاينفك وجود هر انسانى مىدانند: دوست داشتن زيبايى و بهطور مشخص زيبايى انسانها. به داستان برگرديم. جوان زيبارو مىبازد و با وضعى آشفته سالن را ترك مىكند. زن چهل و دوساله غريبه “نمىتواند” نمىتواند نسبت به او بىاعتنا باشد و “نگران نشود”. دنبالش مىرود و او را از خودكشى نجات مىدهد و به هتل كوچكى مىبرد. صبح، زمانى بهخود مىآيد كه مىفهمد با جوان در يك بستر بوده است. اول خجالت مىكشد، اما بهسرعت تغيير حالت مىدهد: “از شدت خجالت، ديگر چيزى در وجودم باقى نمانده بود، ولى نوعى احساس تازه، خون گرم و تازهاى در رگهايم به جريان انداخت؛ احساس مفيد بودن.” و چنين روايت را دنبال مىكند: “حتى نام همديگر را نمىدانستيم. بهزحمت چهره به چهره همديگر را مىشناختيم. ديشب داستان بهصورت يك تصادف، نوعى مستى، جنون شيطانى دو موجود گمگشته مطرح بود، ولى امروز بايد خود را صريحتر و آشكارتر از ديروز به او تسليم كنم، براى اينكه حالا در روشنايى بىرحم روز، مجبور بودم با نفس خودم، چهره خودم، بهعنوان يك انسان، به او نزديك شوم.” اما جوان بيست و چهارساله چنان جذاب است كه راوى چهل و دوساله را پس از بيدار شدن از خواب، دستخوش شديدترين احساسات “عاشقانه - مادرانه” مىكند: “حالا مثل كودكى بود كه وقتى بعد از خوردن شير به خواب مىروند، گويى صورتشان را نوعى هاله نورانى و سكون ملكوتى در بر گرفته است. هرگز چنين حالت و صفاى شفافى نديده بودم. در اين قيافه، تمام احساسات با نوعى لطافت بىنظير نقش بسته بود.” و در پى اين احساس، حتى “ديگر خجالت نمىكشيدم. تقريباً خوشحال هم بودم. از كارم لذت بردم.” و خيلى صريح، به اعترافى لب مىگشايد كه در عالم واقع بيشتر زنها و مردها صادقانه به آن معترف نيستند: “از اين احساس كه اين جوان تودلبرو و خوشتيپ و خوشقد و قامت، در اينجا، مثل يك شاخه گل خوابيده بود، به خود مىباليد؛ من او را نجات داده بودم.” فلاسفه و انديشمندان پرشمارى عشق را “تجلى تمام و كمال (عينى و روحى) علاقه به زيبايى” دانستهاند. از نظر آنها زيبايى تنها عاملى است كه خود، بدون نياز به حركت، عامل ديگر را بهحركت وامىدارد. بهقول پاسكال “عشق نمىورزند، مگر به آنكس كه او را زيبا ببينند.” به راوى گوش كنيم: “طى اين ده ساعت، تجربهاى كه از واقعيت بهدست آورده بودم، بىنهايت بزرگتر از تجربهاى بود كه قبلاً، چهل سال زندگى مبتذل بورژوايى، برايم فراهم كرده بود.” با جوان به گردش دونفره مىرود. مىفهمد كه او از خانوادههاى نجيب لهستانىالاصل اتريشى است و رشته علوم سياسى خوانده است. كمكم به قمار علاقهمند شده است و براى ارضاى اين علاقه، حتى دو قطعه جواهر از خاله پيرش مىدزد. زن شيفتهوار نگاهش مىكند: “من هيجانزده، سست و بىحال، تحت تأثير علاقه شخصى، گوش مىكردم؛ ولى حتى يك لحظه هم فكر نكردم از او عصبانى شوم، اگر ديشب كسى به من مىگفت كه يك روز صميمانه و دوستانه در كنار مرد بيگانهاى خواهم بود كه بهزحمت سنش از سن پسرم بيشتر مىشود، كسى كه دست به دزدى هم زده است، من او را احمق و ديوانه و خل تصور مىكردم.” در گردش دونفره، راوى همه چيز را بهحساب “خوبى” او مىگذارد، اما مثل همه انسانها گويى شرم دارد كه عامل “امتياز” جوان را صرفاً به زيبايى او نسبت دهد. درواقع نويسنده از رو كردن موضوع خوددارى مىكند. زن در بازگشت به هتلِ خود “بدون آنكه متوجه شود لباس عزاى خود را در آورده و كنار مىگذارد تا لباس روشنترى بپوشد.” او بعدها متوجه اين كار خود مىشود. آيا شما اينطور نيستيد؟ مدتى افسردهايد، اما يكى از انسانهاى زيباى جنس مخالف فضايى پديد مىآورد كه شما خود بهخود دوش مىگيريد، لباس تميز مىپوشيد تا به دعوت اين فرد براى صرف شام پاسخ مثبت دهيد؟ به هر حال زن تصميم مىگيرد كه پول كافى به جوان بدهد تا مونتكارلو را ترك كند. جوان گل مىچيند، به مذاق زن مىنشيند، حرف مىزند، دلنشين است، ساكت مىشود، باز هم جذابيت خود را دارد. شاد است، راوى را سرخوش مىكند، غمگين است، راوى به او حق مىدهد. مگر بيشتر ما چنين نيستيم؟ فرد زيبا اگر شوخ و بذلهگو و حتى ليچارگو باشد، بهحساب “نشاط و سرزندگى او” گذاشته مىشود و اگر درونگرا و تا حدى غمگين باشد، بهشدت نسبت به او همدردى پيدا مىكنيم و به او حق مىدهيم. پرخورىاش را بهحساب “خوشاشتهايى” مىگذاريم و تقلاى بىوقفه او در كسب مال و مقام بهحساب “لياقت” نام مىگيرد. در مورد انسان زشت، اين رفتارها بهترتيب به حساب لودگى، كسالتبار بودن، سبكبارگى و حرص و آز گذاشته مىشود. راوى از همه اعمال جوان خوشش مىآيد زيرا: “حالت چهرهاش... چنان پر جاذبه است كه تقريباً شبيه آن، هرگز در چهره هيچ انسانى ديده نمىشود... چهره فرشته... چرا كتمان؟ در برابر تأثير بىترديد [او] نتوانستم مقاومت كنم و نكردم.”. چون زيبا بود، پس چيدن يك گل و گرفتن بچه قورباغه، خنديدنش و كليسا رفتنش و هر كار ديگرى، از نظر روحى (روحيه زن) موجه جلوه مىكند. چنين چيزى از پيدايش بشر شكل گرفت و هنوز به قوت خود باقى است. به داستان برگرديم: راوى وقتى همراه جوان
از كليسا بيرون مىآيد، احساس مىكند: “هرگز دنيا اينهمه در نظرم زيبا جلوه نكرده بود.” به جوان پول مىدهد تا به وطنش برگردد. اما ناگهان همان “عشقجويى” ناخودآگاه تلاطمى در نهاد اين زن چهل و دو ساله مىآفريند: “اين وضع براى من نوعى سرخوردگى و شكست بود... او بدون اينكه براى به چنگ آوردن من تلاش كند، رفته بود... بهجاى اينكه مرا بهزور و جبر بهطرف خودش بكشد،... مرا به چشم يك زن “مقدس” ديده و احترام گذاشته بود... احساس نكرده بود كه من يك زنم.” نويسنده، راوى را به اينجا مىرساند و خوب كه در اين موقعيت، روحيه آسيبديدهاش را نشان داد، پنهانىهاى او را عريان مىكند. راوى به صراحت مىگويد: “اگر اين مرد دستم را گرفته بود، اگر از من مىخواست به دنبالش بروم، تا آن سر دنيا همراهش رفته بودم... يك نگاه به پشتسر نمىانداختم... پولم را، عنوانم را، موقعيت اجتماعىام را، ثروتم را، شرافتم را به پاى اين مرد مىريختم و قربانى مىكردم... مىرفتم گدايى كنم و احتمالاً دست به هر كار پست و زشت و ناپسندى مىزدم... اگر فقط با يك كلمه يا برداشتن يك قدم سعى كرده بود مرا به چنگ آورد، براى هميشه وابستهاش مىشدم.” غريزه جنسى به تنهايى عشق نيست، تمايل به زيبايى هم باز عشق نيست، بلكه تركيب خاصى از اين دو و موقعيتى كه در مورد هر انسانى تفاوت دارد، عشق است. خواننده متن “بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن” اين را مىفهمد كه اين تركيب براى راوى پديد آمده است، اما چون او پاسخ مطلوب نمىيابد، واكنش عشق (Love Reaction) بهصورت ديگرى نمود پيدا مىكند: “دوباره دستخوش نوعى احساس پوچى شدم. مىديدم بهجاى اينكه كنار اين مرد جوان باشم، ناچارم براى هميشه تركش كنم و كنارش بگذارم. اين ميل [تباهشده] قلبم را به درد مىآورد.” اما مىدانيد كه واكنش عشق در همين حد متوقف نمىماند و صورتهاى ديگرى به خود مىگيرد. “رفتم جلوى آينه. از خودم پرسيدم: “نكند با اين قيافه و آرايشى كه كردهام، نتوانم نظر او را به خود جلب كنم. فهميدم براى اينكه او را از دست ندهم، دست به هر كارى مىزنم!” و عاقبت مىبينيم كه راوى “چمدان” را مىبندد تا “در نوعى شادى و شعف و سرمستى سرشار از شور و شوق” به ايستگاه قطار برود و با او همراه شود. به كجا؟ بعد چه مىشود؟ از عاقبت اين نوع “همراهىها” خيلى چيزها شنيدايم. اما نويسنده، “ناهمراهى” را برمىگزيند. جوان به قولش عمل نمىكند و دوباره براى قمار به كازينو مىرود. راوى حس مىكند كه تحقير شده است، چون مىبيند در هيچ عرصهاى توفيق نيافته است. درماندگى او زمانى بيشتر مىشود كه اندرزشهايش تأثيرى بر جوان ندارند و جوان در مقابل ديدگان عده زيادى، به او توهين مىكند. چنين زنى در درون خود چه واكنشى نشان مىدهد؟ روانشناسان به پاسخهاى متعددى رسيدهاند. تسوايك (خواسته يا ناخواسته) يكى از آنها را برمىگزيند: مرگِ طرف مقابل. حالا كه دست زن از جوان كوتاه است، بايد بميرد. اين مرگ بدون شك زن را رنج خواهد داد، ولى در مقابل خيالش را راحت مىكند كه “ديگر به او فكر نمىكند و او مال زن ديگرى نخواهد بود.” بىدليل نيست كه چند سال بعد، با شنيدن خبر خودكشى او، خوشحال مىشود و تا حدى آرام مىگيرد. البته در آرامش يافتن او ترديد هست، اما حتى در صورت چنين چيزى، اين “ناآرامىها” همچنان ادامه دارند.
چرندیات پست مدرن - نقدی بر کتاب شیادهای روشنفکری یا مهملات مد روز
در سال ۱۹۹۶ مقاله اي تحت عنوان «شكستن مرزها: هرمنوتيك دگرگشتاري گرانش كوانتومي» در ژورنال مطالعات فرهنگي «متن اجتماعي» منتشر شد. مقاله مورد نظر آكنده از نقل قول هايي از نظريه پردازان ادبي «پست مدرن» و جامعه شناسان علم و مملو از قضيه هاي فيزيك رياضي وحشتناك، به برداشت هاي فرهنگي و سياسي نظريه گرانش كوانتومي مي پرداخت. همزمان با چاپ مقاله، نويسنده اش آلن سوكال در مقاله ديگري كه در ژورنال ديگري به چاپ رسيد، آشكار ساخت كه مقاله نخست صرفاً يك حقه بوده است كه در آن اظهارنظرهاي روشنفكران برجسته درباره رياضيات و فيزيك در نثري تحسين آميز اما بي معنا به هم بافته شده است. اين مقاله دستمايه كتابي شد كه ابتدا به زبان فرانسه و سپس به انگليسي منتشر شد و بر جنجال دامن زد. نويسندگان اين كتاب، سوكال و بريسمون، نشان مي دهند كه سوءاستفاده از علم در حلقه هاي پست مدرنيستي چقدر فراوان است. ريچارد داوكينز تكامل دان مشهور و سرشناس ترين مدافع علم در جهان امروز بر اين كتاب نقدي نوشته كه در زير آمده است.
فرض كنيد شما يك شياد فكري هستيد كه حرفي براي گفتن نداريد، اما با جاه طلبي بسيار مي خواهيد در زندگي دانشگاهي موفق باشيد، حلقه اي از مريدان شيفته گردآوريد و در سرتاسر جهان دانشجوياني داشته باشيد كه در آستان ادب نوشته هاي شما را با روغن مقدس ماژيك زرد تدهين كنند. از چه نوع سبك ادبي استفاده خواهيد كرد؟ مطمئناً نه سبكي كه روشن و شفاف باشد، زيرا شفافيت تو خالي بودن شما را رو خواهد كرد. احتمالاً چيزي نظير اين از قلم تان تراوش خواهد كرد:
به وضوح مي توان ديد كه هيچ تناظر دو تك معنايي ميان حلقه هاي دلالت گر خطي يا كهن نوشتار، بسته به نگارنده آن و اين كاتاليز ماشيني چند مرجعي و چند بعدي وجود ندارد. تقارن مقياس، تراگذرندگي و سرشت كنش پذير و ناگفتماني (نابرهاني) بسط آنها: همه اين ابعاد ما را از منطق طرد شق ثالث حذف كرده و در رد دوگانه انگاري هستي شناختي مان كه پيشتر نقد كرديم، تقويت مي كند. اين نقل قولي از روانكاو مشهور، فليكس گاتاري (F.Guattari)، يكي از بسيار «روشنفكران» فرانسوي مد روزي است كه آلن سوكال (A.Sokal) ژان بريسمون (J.Bricmont) در كتاب عالي شان «شيادي هاي روشنفكري»، از آنها نقل قول مي كنند. اين كتاب سال گذشته كه به فرانسوي منتشر شد، شور و هيجاني به پا كرد و اكنون نسخه انگليسي آن با بازنويسي و بازنگري كامل انتشار يافته است. گاتاري بر همين سياق پيش مي رود و به عقيده سوكال و بريسمون «استادانه ترين معجون زبان گنگ و ناآشناي علمي، شبه علمي و فلسفي كه تاكنون با آن روبه رو شده ايم» را عرضه مي كند. همكار نزديك گاتاري، ژيل دلوز (G.Deleuze) فقيد نيز از استعداد مشابهي براي نوشتن برخوردار بود:
در گام نخست، يكتايي ها _ رويدادها نظير سري هاي همگني هستند كه به شكل سيستمي سازمان يافته اند كه نه پايدار و نه ناپايدار، بلكه بيشتر «فراپايدار» است و از انرژي پتانسيلي برخوردارند كه در آن تفاوت ها ميان سري ها توزيع مي شوند... در گام دوم، يكتايي ها داراي يك فرايند خوديگانه گرداني هستند كه همواره سيار است و به اندازه اي جابه جا مي شود كه عنصري متناقض نما سري ها را قطع مي كند و آنها را به لرزه درمي آورد، به اين ترتيب نقاط يكتاي متناظر را در يك نقطه تصادفي واحد پنهان مي كند و تمام گسيل ها، تمام تاس هايي كه ريخته مي شود، در يك قالب واحد قرار مي گيرند.
اين نثر، توصيف پيتر ميداوار (P.Medawar) از نوع خاصي از سبك روشنفكري فرانسوي را به ياد مي آورد كه پيشتر گفته بود (ضمن خواندن به تضاد آشكاري كه نثر روشن و آراسته ميداوار با سبك فرانسوي دارد توجه كنيد):
سبك در درجه اول اهميت قرار گرفته و اين چه جور سبكي است! از نظر من اين سبك از كيفيتي بلندپروازانه و ژست گيرانه و مغلق، آكنده از خودستايي و به راستي فرهيخته برخوردار است، اما به شيوه بالرين ها كه هرازگاهي به حالتي تصنعي مكث مي كنند چنان كه گويي در انتظار فوران تحسين و انفجار كف زدن هاي حضار هستند. اين سبك نوشتار روي كيفيت انديشه مدرن تاثيري تاسف بار داشته است...
ميداوار سپس در حمله به همان اهداف از زاويه اي ديگر مي نويسد:
مي توانم از سرآغازهاي شايعه پراكني عليه فضيلت هاي روشن نويسي شواهدي نقل كنم. در ضميمه ادبي تايمز نويسنده اي درباره ساختارگرايي پيشنهاد كرده بود انديشه هايي كه پريشان و پيچ در پيچ هستند به دليل ژرف نگري و دشوار فهمي شان بهتر است در قالب نثري بيان شوند كه تعمداً گنگ و نامفهوم است. چه ايده مضحك احمقانه اي! يكي از سرپرستان آكسفورد در دوران حملات هوايي جنگ جهاني را به ياد مي آورم كه هر گاه مهتاب پرنور، شبح خاموشي را ناكام مي گذاشت، از ما مي خواست عينك دودي بزنيم. اما قصد او البته فقط شوخي بود.
اين قطعه از سخنراني سال ۱۹۶۸ ميداوار درباره «علم و ادبيات» نقل شد كه در «جمهور افلاطون» تجديد چاپ شد. اين شايعه پراكني از زمان ميداوار تاكنون صدايش را بلندتر كرده است. دلوز و گاتاري با همكاري يكديگر يا به تنهايي كتاب هايي نوشته اند كه ميشل فوكوي مشهور آنها را «از جمله بزرگ ترين بزرگان...» توصيف كرده و گفته «شايد روزي اين قرن را قرن دلوز بنامند». اما سوكال و بريسمون مي گويند:
تعداد جمله هاي قابل فهم در اين متون از شمار انگشتان دست افزون نيست _ گاهي پيش پا افتاده، گاهي نادرست _ و ما در مورد برخي از آنها در پي نوشت اظهارنظر كرده ايم. در مورد بقيه قضاوت را بر عهده خواننده مي گذاريم.
اما اين براي خواننده دشوار است. ترديدي نيست كه انديشه هايي آنچنان ژرف وجود دارند كه بيشتر ما زباني كه در آن بيان مي شوند را نخواهيم فهميد. و نيز ترديدي نيست كه از سوي ديگر زباني وجود دارد كه در نظر گرفته شده غيرقابل فهم باشد تا نبود انديشه صادقانه را پنهان كند. اما تفاوت بين آنها را از كجا بايد فهميد؟ شايد واقعاً چشم كارآزموده اي بايد تا ببيند كه امپراتور آيا لباس بر تن دارد يا نه؟ به ويژه از كجا بايد دانست كه اين «فلسفه» فرانسوي مد روز كه مريدان و هواداران آن كم مانده بر نواحي گسترده اي از حيات آكادميك آمريكا سايد افكنند، آيا حقيقتاً ژرف است يا چيزي نيست جز لفاظي هاي بي معناي يك مشت شياد و شارلاتان؟
سوكال و بريسمون به ترتيب استاد فيزيك دانشگاه نيويورك و دانشگاه لووين (در بلژيك _ م) هستند. آنها نقد خود را به كتاب هايي محدود ساخته اند كه خطر كرده به مفاهيمي از فيزيك و رياضيات استناد كرده اند. در اينجا آنها مي دانند كه از چه چيزي دارند حرف مي زنند و حكمشان صراحت دارد: براي مثال در مورد لاكان (Lacan) كه در دپارتمان هاي علوم انساني تمام دانشگاه هاي آمريكايي و انگليسي، بسياري افراد از او با احترام ياد مي كنند، بدون ترديد علت اين احترام تا حدي آن است كه او وانمود مي كند درك عميقي از رياضيات دارد:
...گرچه لاكان از چند واژه كليدي در نظريه رياضي فشردگي استفاده مي كند، اما آنها را خودسرانه با هم مخلوط مي كند بدون آنكه كوچك ترين توجهي به معنايشان داشته باشد. «تعريف» او از فشردگي صرفاً نادرست نيست بلكه اساساً مزخرف است.
آنها در ادامه قطعه چشمگير زير را از استدلال هاي لاكان شاهد مي آورند: به اين ترتيب، با محاسبه آن دلالت بر اساس روش جبري به كار رفته در اينجا، يعني:
(دال) S
(گزاره) s=
(مدلول) s
وقتي (۱- ) = S باشد، نتيجه مي شود: راديكال ۱- = s
نيازي نيست رياضيدان باشيد تا ببينيد كه اين قطعه چقدر چرند است. آلدوس هاكسلي (A.Huxley) را به ياد مي آورد كه با تقسيم صفر بر يك عدد و به دست آوردن بي نهايت، وجود خدا را ثابت كرد. در قطعه اي ديگر كه كاملاً از نوع استدلال هاي شاخص اين ژانر است، لاكان در ادامه نتيجه مي گيرد كه اندام نعوظي
... معادل راديكال ۱- دلالتي است كه در فوق حاصل شد،راديكال ۱- ژوئيسانسي كه با ضريب گزاره اش در تابع فقدان دال (۱-) اعاده مي شود.
(ژوئيسانس در حلقه لاكاني تفاوتش با لذت در آن است كه لذت صرفاً معرف جست وجوي تعادل رواني از طريق رهاسازي تنش است، در حالي كه ژوئيسانس وضعيتي جاوداني در نقض اصل لذت پنداشته مي شود _ م)
نيازي به تخصص رياضي سوكال و بريسمون نيست تا به ما اطمينان دهد كه نويسنده اين پرت و پلاها يك شياد است. شايد او هنگامي كه از موضوعات غيرعلمي صحبت مي كند درستكار باشد؟ اما فيلسوفي كه به هنگام معادل ساختن اندام نعوظي با ريشه دوم منفي يك گير مي افتد، وقتي بحث به مباحثي مي كشد كه درباره شان هيچ چيز «نمي دانم»، نزد من صلاحيت خويش را بر باد مي دهد. «فيلسوف» فمينيست، لوس ايريگاري (Irigaray) يكي ديگر از كساني است كه سوكال و بريسمون فصل كاملي را به آنها اختصاص داده اند. ايريگاري در يك قطعه كه يادآور توصيف يك فمينيست بدنام از كتاب «اصول» نيوتن (تحت عنوان «راهنماي تجاوز جنسي») است، مي گويد كه E=mc2 يك «معادله وابسته به جنسيت» است. چرا؟ به خاطر آنكه براي «سرعت نور نسبت به سرعت هاي ديگري كه ضرورتاً براي ما لازم هستند «تبعيض» قائل مي شود.» (هدف من از اينكه با سرعت به سراغ اين جمله رفتم رسيدن به معناي نهفته واژه «تبعيض» است.) نظر ايريگاري درباره مكانيك سيالات درست به همين اندازه شاخص مكتب فكري مورد بررسي است. خواهيد ديد كه سيالات نيز نامنصفانه فراموش شده اند. «فيزيك مردانه» براي اشياي جامد و صلب «تبعيض» قائل مي شود. كاترين هيليس (C.Hayles). شارح آمريكايي آراي ايريگاري مرتكب اين اشتباه مي شود كه انديشه هاي او را به زباني (نسبتاً) روشن بازگو مي كند. براي يك بار هم كه شده اين فرصت را پيدا مي كنيم كه بدون مانع و مزاحمت نگاهي به امپراتور بيندازيم و بله، واقعاً لباسي به تن ندارد:
او (ايريگاري) تبعيض مكانيك جامدات به مكانيك سيالات و در واقع ناتواني بنيادي علم از پرداختن به شار تلاطمي را به ارتباط ميان سياليت و زنانگي نسبت مي دهد. در حالي كه مردان اندام هاي جنسي دارند كه بيرون زده و صلب مي شوند، زنان منافذي دارند كه خون قاعدگي و مايعات مهبلي (واژينال) از آن تراوش مي كنند... از اين منظر جاي شگفتي نيست كه علم نتوانسته است در مورد تلاطم به مدل موفقي برسد. مسئله شار تلاطمي نمي تواند حل شود، زيرا مفاهيم سيالات (و نيز زنان) چنان فرمول بندي شده اند كه الزاماً بقاياي ناگفته را به حال خود رها كنند.
نيازي نيست فيزيكدان باشيد تا بوي ياوگي سفاهت باري كه از اين نوع بحث ها برمي خيزد را استشمام كنيد (لحن آن خيلي آشناتر شده است)، اما در دست داشتن كتاب سوكال و بريسمون از اين نظر مي تواند كمك كند كه به ما مي گويد دليل واقعي دشوار بودن مسئله شارتلاطمي آن است كه حل معادلات ناوير _ استاكس دشوار است.
سوكال و بريسمون به شيوه اي مشابه، خلط نسبيت (relativity در فيزيك _ م) و نسبيت باوري (relativism در فلسفه _ م) توسط برونو لاتو (B.Lataour) را افشا كرده و مفهوم «علم پست مدرن» نزد ليوتار (Lyotard) و سوءاستفاده هاي پردامنه و پيش بيني پذير او از قضيه گودل، نظريه كوانتوم و نظريه آشوب را رسوا مي سازند. ژان بودريار (J.Baudrillard) پرآوازه تنها يكي از بسيار كساني است كه نظريه آشوب را ابزاري مفيد براي پيچاندن و گمراه كردن خواننده مي يابند.سوكال و بريسمون با تحليل اين ترفندهايي كه زده مي شود بار ديگر به روشن شدن ما كمك مي كنند. جمله زير «گرچه با اصطلاحات علمي ساخته شده اما از نقطه نظر علمي بي معنا است»: شايد خود تاريخ را نيز بايد همچون تشكيلاتي آشوبي در نظر گرفت، كه در آن شتاب به خطي بودن پايان مي دهد و تلاطمي كه در اثر شتاب ايجاد شده تاريخ را به طور قطع از پايان خويش منحرف مي سازد، درست همان طور كه چنين تلاطمي معلول ها را از علت هايشان دور مي كند.
نيازي به نقل قول بيشتر نخواهد بود زيرا همان طور كه سوكال و بريسمون مي گويند متن بودريار «به تدريج در جهت چرنديات اوج مي گيرد.» آنها بار ديگر توجه ما را به «تراكم بالاي اصطلاحات علمي و شبه علمي» جلب مي كنند كه «در جمله هايي وارد شده اند كه تا جايي كه ما مي دانيم عاري از معنا هستند.» جمع بندي آنها از بودريار را مي توان درباره هر يك از نويسندگاني كه در اينجا نقد شده اند و در سرتاسر آمريكا از عزت و احترام برخوردارند معتبر دانست: خلاصه آنكه در آثار بودريار واژگان علمي را به فراواني مي توان يافت، كه با بي توجهي محض به معنايشان و بالاتر از همه در شرايط متني كه به وضوح با آن بي ارتباط هستند به كار رفته اند. آنها چه به عنوان استعاره تلقي شوند چه نشوند، دشوار مي توان دريافت كه چه نقشي ايفا مي كنند، جز آنكه به اظهارنظرهايي پيش پا افتاده درباره جامعه شناسي يا تاريخ، نمايي از انديشه عميق ببخشند. علاوه بر اين، اصطلاحات علمي مذكور با واژگان شبه علمي مخلوط مي شوند كه با همان شلختگي به كار مي روند. با توجه به آنچه گفته شد، انسان در مي ماند كه از انديشه بودريار وقتي از روكش لفظي كه آن را پوشانده برهنه شود، چه باقي خواهد ماند.
اما مگر پست مدرنيست ها مدعي آن نيستند كه تنها مشغول «بازي» اند؟ آيا اين ويژگي كلي فلسفه آنها نيست كه همه چيز رفتني است، هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد، هر نوشتار از همان جايگاهي برخوردار است كه نوشتارهاي ديگر و هيچ عقيده اي بر ديگري برتري ندارد؟ با در نظر گرفتن استانداردهاي خودشان از حقيقت نسبي، آيا خيلي غيرمنصفانه نيست كه آنها را به خاطر بازي هاي غيرمسئولانه با كلمات يا گفتن جوك هاي بي مزه مواخذه كنيم؟ شايد، اما آنگاه آدم به فكر فرو مي رود كه پس چرا نوشته هاي آنها تا اين حد به طرز خارق العاده اي خسته كننده است. آيا بازي نبايد دست كم سرگرم كننده و نه خشك، رسمي و پر از لاف و گزاف باشد؟ از اين هم گوياتر، اگر آنها بي خيال و سبك سرانه با مسائل برخورد مي كنند، چرا وقتي كسي با آنها شوخي مي كند كه به صرفشان نيست اين طور به وحشت مي افتند و با جيغ و داد واكنش نشان مي دهند؟ سرآغاز «شيادان روشنفكري» حقه شيطنت آميز ماهرانه اي بود كه آلن سوكال مرتكب شد، اما موفقيت خيره كننده و غيره منتظره «كودتا»ي او برخلاف آنچه ممكن است كسي پس از چنين شاهكاري در ساخت شكني بازي، به آن اميد بسته باشد، با خنده هاي شادمانه مورد خوشامدگويي قرار نگرفت. از قرار معلوم وقتي شما تشكيلاتي برقرار كرده باشيد، اصلاً خنده ندارد كه كسي از راه برسد و بادكنك تثبيت شده شما را بتركاند.
همانطور كه اكنون ديگر همه به خوبي در جريان آن هستند، سوكال در سال ۱۹۹۶ مقاله اي تحت عنوان «شكستن مرزها: به سوي هرمنوتيك دگرگشتاري گرانش كوانتومي» در ژورنال آمريكايي «متن اجتماعي» (Social Text) به چاپ رساند. مقاله از آغاز تا پايان چرند بود. اين مقاله تقليد شوخي آميزي بود از حرف هاي فوق مفت پست مدرن كه با مهارت ساخته شده بود. الهام بخش سوكال براي انجام اين كار كتاب «خرافات عالي: چپ آكادميك و كشمكش هايش با علم» نوشته پل گراس (P.Gross) و نورمن لويت (N.Levitt) بود، كتابي مهم كه شايسته است در انگلستان نيز به اندازه اي كه در آمريكا مشهور است از شهرت برخوردار شود. سوكال كه به سختي مي توانست آنچه را در اين كتاب مي خواند باور كند، ارجاعات مربوط به منابع پست مدرن را با اصل مطابقت داد و دريافت كه گراس و لويت مبالغه نكرده اند. تصميم گرفت در اين رابطه كاري انجام دهد. به گفته گري كاميا :(G.Kamiya)
هركس كه مدت زيادي را صرف راه رفتن در لجن اين زبان حرفه اي زرگري تاريك انديش متظاهر كرده باشد كه اكنون براي انديشه «پيشرفته» در علوم انساني پذيرفته شده، مي داند كه دير يا زود چنين اتفاقي مي افتد: تعدادي از دانشگاهيان زيرك، مسلح به رمزهاي عبوري نه چندان سري (هرمنوتيك، مرزشكن، لاكاني، هژموني و بسياري ديگر) مقاله اي كاملاً جعلي و قلابي خواهند نوشت، آن را براي يك ژورنال مد روز ارسال مي كنند و مطمئن هستند كه براي چاپ پذيرفته شده است... در مقاله سوكال از تمام اصطلاحات لازم استفاده شد. به بهترين نويسندگان استناد شد. از گناهكاران (سفيدپوستان، دنياي واقعي و...) بدگويي و از پاكدامنان (زنان، جنون متافيزيكي عام و...) تمجيد شد... پس از هر نظر كامل است، يك مقاله سركاري ناب- واقعيتي كه به نحوي از چشم ويراستاران قوي شوكت ژورنال «متن اجتماعي» پنهان ماند، ويراستاراني كه اكنون بايد احساس تهوع آوري را تجربه كنند، احساس كساني كه صبح روز بعد از آن شبي كه اسب چوبي بزرگ و زيبا را به عنوان هديه به درون شهرشان كشيدند، دچار تروايي ها شده اند.
مقاله سوكال براي اين ويراستاران بايد هديه اي به نظر آمده باشد زيرا «فيزيك داني» را يافته بودند كه تمام مسائل روز را كه آنها مي خواستند بشنوند برايشان مي گفت و به «هژموني پسا روشنگري» و مفاهيم نادلچسبي نظير وجود دنياي واقعي حمله مي كرد. آنها نفهميدند كه سوكال گاف هاي علمي افتضاحي را نيز در مقاله خود چپانده است. از آن نوع گاف هايي كه هر داوري با يك مدرك ليسانس فيزيك هم مي توانست بي درنگ آنها را تشخيص دهد. اما مقاله براي هيچ داوري از اين دست ارسال نشد. ويراستاران، اندرو راس (A.Ross) و ديگران، متقاعد شدند كه ايدئولوژي حاكم بر مقاله با ايدئولوژي ايشان سازگار است و شايد مسرور ارجاعاتي بودند كه در مقاله به آثار خود آنها شده بود. اين قطعه ويراستاري شرم آور، مستقيماً جايزه ايگنوبل ادبيات را در سال ۱۹۹۶ براي آنها به ارمغان آورد.(جايزه ايگنوبل به كساني اهدا مي شود كه نخست مردم را خندانده و سپس به فكر فرو برده باشند. ـ م)
با وجود افتضاحي كه به بار آوردند و به رغم تظاهر به فمينيست بودن، اين ويراستاران، نرهايي غالب در صحنه لك دانشگاهي هستند (Lek، يا «صحنه» اصطلاحي است در رفتارشناسي و به ناحيه ويژه اي جدا از محل لانه سازي و تغذيه اطلاق مي شود كه از آن براي نمايش هاي معاشقه اي پيش از جفت گيري استفاده مي شود. در صحنه يك يا چند كانون وجود دارد كه درگيري بين نرها براي تصاحب قطعه زميني كوچك در آن به اوج خود مي رسد. با دور شدن از كانون، قلمروها بزرگتر و درگيري ها كمتر مي شوند. اما نرهايي كه زمين هاي حاشيه اي را تصاحب كنند موفقيت چنداني در جفت گيري نخواهند داشت، زيرا ماده ها اغلب جلب نمايش ها و فعاليت هاي شديد نرهاي مركزي مي شوند. داوكينز با تشبيه موقعيت مورد نظر به لك اشاره مي كند كه چگونه اين ويراستاران به مثابه نرهاي غالب گران ترين قطعه در مركز صحنه را اشغال كرده و از آن دفاع مي كنند- م). اندرو راس خود از چنان جسارتي روستايي وار و ناشي از موقعيت برخوردار است و آنقدر بي نزاكت است كه بگويد، «خوشحال خواهم شد اگر از شر دپارتمان هاي ادبيات انگليسي خلاص شوم. چون از ادبيات متنفرم و دپارتمان هاي انگليسي معمولاً پر از كساني است كه عاشق ادبياتند.»؛ و به قدري از خود راضي است كه كتابي درباره «مطالعات علم» را با اين كلمات آغاز كند: «اين كتاب به تمام آموزگاران علم تقديم مي شود كه هرگز نداشته ام. نوشتن اين كتاب تنها بدون وجود آنها مقدور بوده است.» او و بارون هاي «مطالعات فرهنگي» و «مطالعات علمي» همكارش آدم هاي نامتعارف بي ضرري در كالج هاي ايالتي درجه سه نيستند. بسياري از آنها بر كرسي استادي برخي از بهترين دانشگاه هاي آمريكا تكيه زده اند. اين نوع افراد در كميته هاي انتصاب حضور مي يابند و بر دانشگاهيان جواني كه ممكن است مخفيانه سوداي يك كار آكادميك «شرافتمندانه» در مطالعات ادبي يا مثلاً انسان شناسي را در سربپرورانند اعمال قدرت مي كنند. اطلاع دارم- چون بسياري از آنها به من گفته اند- كه آنجا محققان صادقي هستند كه اگر جرأت كنند افشاگري خواهند كرد، اما با تهديد وادار به سكوت مي شوند. آلن سوكال قهرمان آنهاست و كسي نيست كه از ذره اي شوخ طبعي يا عدالت دوستي بهره مند باشد و با آنها هم راي نشود. به هر حال اين مي تواند كمكي باشد هرچند اصلاً ارتباطي با آن ندارد كه صلاحيت چپي خود سوكال بي عيب و نقص است.
سوكال در يك تجزيه و تحليل مشروح پس از حقه مشهورش، كه براي چاپ به «متن اجتماعي» ارسال شد اما همانطور كه انتظار مي رفت آنها از چاپش خودداري كردند و جاي ديگري انتشار يافت، اشاره مي كند كه، علاوه بر حقايق نيم بند، كذب ها و استنباط هاي نادرست متعدد، مقاله اصلي او حاوي جملاتي نيز بود كه «به لحاظ نحوي صحيح اما فاقد هرگونه معنايي بودند.» او افسوس مي خورد كه تعداد اين جملات اخير زياد نبوده است: «براي ساختن آنها خيلي زحمت كشيدم اما دريافتم كه جز در موارد نادر طغيان الهام، فاقد مهارت كافي براي اين كار هستم.» اگر سوكال قرار بود تقليد شوخي آميزش را امروز بنويسد، مطمئناً مي توانست از يك برنامه كامپيوتري استادانه كه اندرو بولاك (A.Bulhak)از ملبورن نوشته است كمك بگيرد. نام اين برنامه «ژنراتور پست مدرنيسم» است و هربار كه در سايت www.elsewhere.org/cgi-bin/postmodern از آن ديدار كنيد با استفاده از اصول دستوري بي عيب و نقص، خود به خود يك گفتمان پست مدرن جديد و تروتميز براي شما مي پزد كه پيش از آن هرگز ديده نشده است. من همين حالا آنجا بوده ام و او براي من يك مقاله ۶ هزار كلمه اي با عنوان «نظريه كاپيتاليستي و پارادايم پيرامتني متن» نوشته ديويد وردر و رودولف دوگاربانديه از دپارتمان ادبيات انگليسي دانشگاه كمبريج توليد كرد (و حق هم همين است، چون كمبريج بود كه مناسب ديد به ژاك دريدا مدركي افتخاري بدهد). در بخشي از اين اثر عالمانه تحسين برانگيز چنين آمده است:
اگر كسي نظريه كاپيتاليستي را بيازمايد، با يك گزينش روبه رو خواهد شد: يا ماترياليسم نومتني را رد مي كند يا نتيجه مي گيرد كه جامعه داراي ارزش عيني است. چنانچه وضع ناباوري ديالكتيك را بپذيريم، ناگزير بايد از ميان گفتمان هابرماسي و پارادايم پيرامتني متن يكي را برگزينيم. مي توان گفت كه موضوع در نوعي ناسيوناليسم متني كه حقيقت را نيز به عنوان يك واقعيت دربر مي گيرد، متني سازي مي شود. به يك معني، در پارادايم پيرامتني متن فرض بر آن است كه واقعيت از ناخودآگاه جمعي حاصل مي شود.
از ژنراتور پست مدرنيسم ديدن كنيد. اين سايت به معني واقعي كلمه منبع بي كراني از چرنديات است كه به طور كاملاً تصادفي ايجاد شده اند و به لحاظ نحوي كاملاً صحيح هستند تنها تفاوت آنها با جنس اصل در آن است كه خنده دارتر و سرگرم كننده ترند. شما مي توانيد روزانه هزاران مقاله توليد كنيد، مقاله هايي منحصر به فرد و آماده چاپ، مملو از پي نوشت هاي شماره گذاري شده. دستنوشته ها بايد براي «هيات سردبيري» ژورنال «متن اجتماعي» ارسال شوند، يك خط در ميان و در سه نسخه.
سوكال و بريسمون براي انجام وظيفه دشوارتر بازيافت محققان واقعي در دپارتمان هاي علوم انساني و مطالعات اجتماعي به گراس و لويت پيوسته اند تا سرمشق دوستانه و همدلانه اي از دنياي علم به آنها هديه كنند. بايد اميدوار باشيم كه از اين سرمشق پيروي شود.
Nature, 9Jul.1998, 394: 141-143
ترجمه اين نقد كتاب از روي نسخه تجديد چاپ شده آن در مجموعه مقالات ريچارد داوكينز، «گماشته شيطان» (۲۰۰۳)، ويراسته لاتا منون (L.Menon) انجام شده است.
Dawkins, R. 2003. A Devilصs Chaplain. Weidenfeld & Nicolson.
كتاب انديشه
چه كسی ماركس را دفنكرد؟

روزبه كریمی:آیا ماركس؛ همان ماركس كه مینوشت، فكر میكرد، سازمان میداد و... خلاصه: همان «ماركس اصلی» از «ماركسبودن»پشیمان گشته است؟ آیا آن تصوری كه ما از او داریم، ماركسیستها برایمان تدارك دیدهاند؟ گویی روایت ماركس، فقط به واسطه ماركسیستها امكان داشته است، چندان كه روایت هگل به واسطه ماركس؛ البته به قول «پوپر». سیریل اسمیت، در كتاب «ماركس و هزاره نوین» به سختی در تلاش است تا ماركس را از دست «ماركسیستها»نجات دهد: از دست انگلس، لمین، پلخانف، كائوتسكی، تروتسكی یا استالین: «آنانی كه ماركس را دفن كردند». او در سه فصل پایانی كتاب كوشیده تا نشان دهد، مساله انسانیت، كه از جوانی تا پیری، مولفه راهبردی ذهن ماركس بوده است، چه ابعاد و مشخصاتی در دستگاه ماركس یافته است: آنچه به كوتاهی میتوان انسانیت همبسته یا اجتماعی خواند. این مساله گنجی بوده كه مارهای فراوان بر آن خوابیدهاند. «... [ماركس] در تمام عمر خود كوشید كشف كند كه چگونه انسانها میتوانند به طریقی كه در خور طبیعت آنها باشد، زندگی كنند، اما هیچكس به این نكته توجهی نكرد، نام او كارل ماركس بود» (ص 52). اصلا دقت كردهاید، ماد و ماركسیست چه قرابتی با هم دارند؟ اگر سیریل اسمیت، فصل دوم كتاب «ماركس و هزاره نوین» را ادامه میداد، دقیقا به چنین امارهها و قرابتی نیز دست مییازید، فصل دوم به پایان میرسد و او ناچار عنان قلم را در (زم ماركسیستها) نگه میدارد. از اسمیت و با ترجمه فاتح رضایی، كتاب دیگری (كارل ماركس و خودآفرینی انسان) را هم پیشتر خوانده بودیم. آنجا نیز مترجم متذكر شده بود: «فروپاشی شوروی»، بازخوانی ماركسیسم را لازم آورده است. «اسمیت، فیلسوف تروتسكیست اسبق هم پس از فروپاشی سر از لاك بیرون آورده و میخواهد افكار فلسفی ماركس را كه از نظر او جوهره اندیشههای سوسیالیستی او [است]، بازخوانی كند و انبوهی از خزعبلات را كه امروزه تحت نام انواع ماركسیسم رایج است، بپالاید» (اسمیت، 1385).
1- فروپاشی در «ترمینولوژی بازخوانی ماركسیسم»، شاه لغت است. فروپاشی در تقویم بازخوانی، سرآغاز است. دقیقتر: در ایدئولوژی بازخوانی و در سخن چیره بر نقد چپگرایانه ماركسیسم دهه 90 قرن بیستم و آغاز قرن بیستویكم، دالی اعظم است. پیشفرضی است كه بازخوانی بر آن بنا میشود. چنین مرجعی در گفتار بازخوانی، مقدس است. حتی اگر وقتی حرف از فروپاشی میشود، لبها گزیده شود یا سرها افكنده، اما برای انسجام هویتی «بازخوانی» لازم است كه فروپاشی همواره همچون استارت بازخوانی به رسمیت شناخته شود. فروپاشی، لاكهای بسیاری را شكست، سرهای فراوانی را به سنگ كوبید و حجم قابل توجهی فولاد را ذوب كرد. در گام اول اما باید رویاروی این خوش باشی پیچیده در تظاهر به «شكفتن استعدادهای فروخفته» پس از فروپاشی بلوك شرق ایستاد. فروپاشی البته سبب نشد بسیاری به این فكر افتند كه یا: سوسیالیسم قرن 20، از اساس ایراد داشته است؛ یا: فلسفه برابریطلبی، ذاتا معیوب است؛ یا: حداقل این استالینیسم بوده كه سوسیالیسم را منحرف ساخته است.
از سوی دیگر، فروپاشی البته هنوز برای بسیاری چپهای سنتی، حكم ترومایی دارد كه هنوز رمزگشایی نشده است و آنها هم باور ندارند كه روزی باید به این رمزگشایی تن در دهند: آنها هنوز اصرار دارند كه بازخوانی ماركسیسم كار «هرخری» نیست و تا روزی نیاید كه همه آگاهیها، همه تواناییها و امكانات برای اینكار حاضر نباشد، بازخوانی، كاری است سبكسرانه و خامدستانه «مگر كشك است كه 70 سال اندیشه و عمل انقلابی- سوسیالیستی را یك نفر و یكجا بنشیند و نقد كند؟!»
در این منظومه نقد یك تجربه جمعی انسانی، به شناسایی شیء آزمایشگاهی فروكاسته میشود كه نیاز دارد دانشمندان و ابزارهای دقیق روز مهیا باشند تا آن را واكاوند، غافل از اینكه نهتنها هر مطالعه انسانی، لاجرم آمیخته است به پیشداوریها و احساسات نادقیق، بلكه نقد تجربهای چون ماركسیسم، الزاما از مسیری جز درآمیختگی حس و دقت، شك و یقین نخواهد گذشت. تجربهای كه خودش از دل این درهمآمیختگی سر برآورده است.
گذشته از این گفتار ملالآور چپ سنتی، مرزبندی با سرخوشی پیچیده در انواع «گفتارهای بازخوانی» ضروری است. هر چپی از پی فروپاشی، از خواب پریدهای است بداخلاق كه دستاش دنبال سیگار میگردد و ناخودآگاه تهمانده سرد و تلخ چای شب مانده را سر میكشد. او خواب نمایی است كه از ترس رویایاش به گند واقعیت برمیگردد یا به تعبیری «پناه میآورد». اگر گفتار سنتی چپ، همه را میخواند تا ظهور علم و ابزار دقیق برای بازخوانی فروپاشی منتظر بمانند، سرخوشی گفتار بازخوانی نیز از جمله در همین علمگرایی بروز مییابد: حالا كه آن شور بچهگانه فرونشسته است، بیاییم بنشینیم، خیلی مودب، علمی و بیدغدغه، حرف اصلی ماركس را بیرون بكشیم، دلایل انحراف افراد را بازشناسیم و بگوییم چرا سوسیالیسم شكست خورد .... ازقضا اندك صداقتی هم اگر در ژست پسافروپاشی چپ باشد، همراه است با عنقبودن و عصبیت. فروپاشی اگرچه گشودن عرصهای بود، اما ضمنا به ته رسیدن نسلی بود كه با آرمان زاده شد، به آرمان زنده بود و پیكار میكرد و ناگهان بیآرمان گشت، برجساز شد یا تاجر فرش و كاغذ، چاق شد و اهل عیاشی.
جانشینی این دو چهره، خوشایند نیست چه كه فراتر: خبر از پایان عصری و شروع زمانهای دارد كه در آن سیاست حقیقت به سیاستمداری نقل مكان كرده است. خصوصا باید با سرخوشی بازخوانی، از سوی چپهایی مرز كشید كه پس از فروپاشی «سراز لاك» درآوردند.
2- یك پای دیگر گفتار بازخوانی اسمیت، همان كلیشه «بازگشت به ماركس ناب»است كه ازقضا سخت بیتمكین است. با این تذكر نخنما كه: ماركس، طی دههها و هر بار از سوی چهرهای یا جریانی، به انحراف رفته است و دستاویز منافع گروهی و زودگذر شده است: لنین، مائو، كاسترو، چه و... آموزه ماركس را از هسته اصلیاش به در بردهاند. یكبار برای همیشه اما موبهمو باید با این كلیشه دهه 80 و 90 تسویهحساب كرد. فاتح رضایی، دیر به فكر افتاده تا سیریل اسمیت را با چنین رویكردی به ایران معرفی كند. پیشتر مصطفی رحیمی و این سالها، هوشنگ ماهرویان، نسخه ایرانی (اما انصافا، سراپا مبتذلتر) این گفتار را برایمان پیچیدهاند.
بازگشت به خویشتن ماركس، اولا این نكته را متذكر میشود كه كسانی (از انگلس تا «انواع ماركسیسم رایج امروز») ماركسیسم را جعل كردهاند وگرنه ماركس، خودش تاكید كرده است كه «ماركسیست نیست»!
مسلما اگر ماركسیسم را اندیشمندان پس از او ابداع كردهاند، ماركس نمیتوانسته ماركسیست باشد. اما گره اصلی این استدلال، این است كه «مگر بازخوانی ماركس، ملك انحصاری و ابزار اختصاصی عدهای خاص (مثلا، سیریل اسمیت) است كه مثلا لنین یا انگلس نباید به آن دست مییازیدهاند. سادهتر: گیریم كه لنین یا انگلس، ماركس را طور دیگری تفسیر كردهاند و خواندهاند، مگر آقای اسمیت به خودش حق نمیدهد ماركس را طوری بخواند كه (به ادعای خودش) تاكنون سابقه نداشته، حال آیا لنین، پلخاتف یا انگلس حق چنین كاری نداشتهاند؟» این گرایش در گفتار بازخوانی را البته بهتر فهمید وقتی متوجه بود كه گفتاری، تا نو و بدیع جلوه كند، چارهای ندارد جز آنكه تاریخ را طوری بخواند كه گویا تاكنون «بازخوانی» در سنت ماركسی سابقه. نداشته و این نخستینبار است كه كسی نشسته تا پیام ناب ماركس را استنباط كند و عفاف را از چهرهاش كنار زند وگرنه به استناد برهان اقامه شده خود این گفتارها، بازخوانی در سنت ماركسی شاید با خود ماركس آغاز شده، اصلا با انگلس، لنین، مائو و... مسبوق سابقه بوده است. گیریم برخی از این بازخوانیها رو به ارتجاع داشته است.
تاكید اسمیت (ماهرویان یا رحیمی) این است كه لنین و دیگران بنا بر اقتضای زمانهشان ماركس را تفسیر میكردهاند، اما این دوستان، فارغ از زمانه و اقتضائاتش، بیطرفانه و علمی نشستهاند تا ماركس را از «سایههایاش»نجات دهند اما از قضا روی جلد كتاب اسمیت، او را لو میدهد: ماركس در «هزاره نوین»: دوستان بازخوان میكوشند ماركس را برای عصری باز سازند كه در آن هر متفكری میباید حرمت بوروكراسی بازار و دولت را پاس دارد. در هزارهای كه سیاست همچون پیكار رهاییبخش فیالفور باید از بساط متفكری برچیده شود. هر یك از این بازخوانیها نیز سوگند میخورند كه هستهای اصلی، آموزه ناب و پیام واقعی ماركس را ارائه میدهند. گریبان آنها را باید درست در اینجا چسبید (همانجا كه ظاهرا نقطه قوتشان است)، باید پرسید: پس چگونه در هر نسخهای، پیام اصلی ماركس یك مفهوم خاص است: یكبار «مدرنشدن»، یكبار «دموكرات بودن» و مثلا نزد اسمیت «انسانیت همبسته و اجتماعی».
اما این بت ساختن از ماركس، پیوند تنگاتنگی دارد كه با كمرنگ ساختن یا حمله به لنین؛ همچون چهرهای مركزی در به كار بستن آموزه ماركسی دولت. یعنی همان كسی كه خطر كرده و ماركس را به اقتضائات عمل آلوده ساخته است. اسمیت در بخش «دفنكنندگان» ماركس، فصلی را هم در نقش لنین در این میان میپردازد. او خطاهای لنین را در دنبالهرویهایاش از پلخانف یا كائوتسكی و نیز تشكیل دولت كارگری كه هرگز در مرام ماركس نبوده است، برمیشمارد. او میكوشد ثابت كند لنین هم در درك جبرگرایانه از ماركس سهم داشته است. این موضع درباره لنین محتاج است به اینكه «دفترهای فلسفی»ماركس، ماحصل بازخوانی لنین از منطق هگل «از اول تا آخر»است. سیریل اسمیت در صفحه 99، خیلی بیاهمیت از كنار این متن از قضا اثرگذار و عمیق لنین در میگذرد. هوشنگ ماهرویان البته در نسخهای مبتذلتر همین رویكرد را پیش میگیرد. او «در آیا ماركس فیلسوف بود؟» در فصلی كه از تفسیر دیالكتیك نزد ماركسیستها سخن میگوید، جایگاه فهم درخشان لنین از هگل را «در دفترهای فلسفی» میستاید و آن را یگانه میداند. اما این روزها (و مثلا در یادداشتی درباره لنین در صفحه 10 روزنامه كارگزاران به تاریخ 22/10/86) او به كل این اثر فلسفی لنین را فراموش میكند و لنین را به واسطه «ماتریالیسم و امپریوكرتیكیسم» ماتریالیستی جبر باور و مكانیكی میداند كه دیالكتیك را با فهم ناقص شرقیاش درك میكرده است.
اسمیت لااقل در این كتاب، اذعان میكند كه آخرین اثر لنین بر باروی سنگین استالینی تاثیری نداشته است، اما «نسخه ایرانی بازخوانی»، حاضر است دروغ بگوید.
منظومه و تجدید نظرخواهانه اسمیت، درست زمانی در حال چیده شدن است كه همه ابرها كنار رفته و شكست تاریخی سوسیالیسم قربانیانش را گرفته است و غبارها فرو نشسته، اما لنین درست زمانی در درك خویش از ماركسیسم و ماتریالیسم شك كرد و سر صبر به تفكر و نظر رو آورد كه یك لحظه بیاحتیاطی، قربانیها و حسرتهای بسیاری روی دست میگذارد: (به تعبیر خود اسمیت) در هنگامه آغاز جنگ، سر در لاك برد و فكر كرد. از قیاس همین دو لحظهای كه اسمیت و لنین به بازخوانی سنت ماركسی و ماتریالیستی رو میآورند، میتوان عیار تفكر نزد لنین و اصالت بازخوانی او را تصدیق كرد. درست اینجاست كه میتوان درك كرد: لنین با تقدیس عمل ماركس را دفن كرده است یا اسمیت.
مارکس و هزاره نوین
نویسنده: سیریل اسمیت
ترجمه: فاتح رضایی
نشر: نیکا
شمارگان: 1000 نسخه
قیمت: 4800تومان

